داستانهای شاهنامه قسمت ۱۱تا ۲۰ 

فهرست مطالب

داستانهای شاهنامه شاهنامه فردوسی داستانهای نازخاتون رمان انلاین

داستانهای شاهنامه قسمت ۱۱تا ۲۰ 

نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی 

#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_یازدهم

آن سه پسر با دانش و تجربه پدر به سمت خانه به راه افتادند.
سه پسر بعد از این که خود را به گونه ای شایسته آراستند با لشکریان به سمت یمن به راه افتادند. در یمن از آنان استقبال گرمی شد و پادشاه یمن آن ها را جایگاهی ویژه داد و همان طور که فریدون پیش بینی کرده بود، دخترانش را به نزد آن ها آورد. سه شاهزاده سر به زیر انداختند و هیچ نگفتند تا این که پادشاه یمن از آن ها پرسید کدام دختر بزرگ تر و کدام کوچک تر و کدام میانه است؟ آن ها پاسخ را به درستی دادند که باعث شگفتی پادشاه یمن شد.
پس دخترانش را از آن جا دور کرد و مجلس عیش و نوشی به راه انداخت و تلاش کرد با خوراندن می، آن ها را از هوشیاری خارج کند اما پندهای فریدون سبب شد تا آن ها در این دام هم نیفتند تا هنگام خواب فرا رسید.

پادشاه یمن دستور داد برای آن سه پسر محلی را برای خواب فراهم کردند و با جادوگری پس از این که به خواب رفتند، کاری کرد که از سرما تلف شوند. اما باز هم دانش پدر به کمک آن ها آمد و بر سرما چیره شدند. سحرگاهان که پادشاه یمن آمده بود تا آن ها را یخ زده ببیند در شگفت ماند که آن ها زنده هستند و فهمید که چاره ندارد جز این که دخترانش را به آن ها بسپارد.
پادشاه یمن بارگاهی ساخت و همه نامداران و بزرگان را جمع کرد و گنج و گوهرهایی فراوان بخشید. سه دختر زیباروی خود را بیاورد و به دست آن سه شاهزاده ی بزرگ سپرد ولی در دل از فریدون کینه داشت که او سه پسر داشته باشد و من هیچ نشانی از خود نداشته باشم.
پادشاه یمن به پیش موبدان رفت و چنین گفت: بدانید این سه جگر گوشه من هستند و آن ها را به این سه شاهزاده بزرگ به رسم خود به آن ها سپردم و از آن ها می خواهم که مانند چشم خود از دخترانم نگهداری کنند و نگذارند اندوهی به دلشان راه پیدا کند.
پس از آن از جواهرات و گوهرهای یمنی و همه جور رخت و لباس و هر چه در توان داشت بر پشت حیوانات کرد و آن ها به سمت فریدون حرکت کردند.

اما چندی بعد پدروار و همچنان که سزاوار پادشاهان بزرگ است در حالی که گرز گاو پیکر را در دست داشت، با لشکری از فیل های جنگی و بزرگان لشکر که از پشت سر او می آمدند و گویی جهان در مشت او بود، به سمت آن ها آمد و شاهزاده ها چون =در را دیدند از اسب به زیر آمدند و به سمت او دویدند. خاک را بوسه دادند پدر هم دستشان را بگرفت و از آن ها به گرمی استقبال کرد و بنواختشان.
وقتی به کاخ برگشتند پدر پسران را بخواند وگفت آن اژدهای وحشتناک که دیدید، من بودم.
و می خواستم شما را آزمایش کنم و اکنون تو که بزرگ تری نامت را «سلم» می گذارم چون از کام اژدها به دنبال سلامت بودی و در گریز درنگ نکردی.
و تو پسر وسطی ام که از هیچ نمی ترسی نامت را «تور» می گذارم ای شیر دلیر.
و تو پسر کوچکم که هم دلیری و هم باخرد، نامت را آن چنان که سزاوارت است «ایرج» می گذارم و آن گاه آن پری چهرگان عرب را آوردند و فریدون برای هر یک نامی اختیار کرد.
زن سلم را «آرزو»، زن تور را «آزاده» و زن ایرج را «سهی» نام گذارد.
آن گاه ستاره شناسان را فراخواند تا طالع فرزندانش را بازگوید. در طالع سلم مشتری بود با کمان، در طالع تور دلاوری ها دید اما چون به طالع پسر کوچک تر رسیدند همه آشوب و جنگ بود و شاه جهان چون این طالع را دید بسیار اندوهگین شد که چرا روزگار با فرزند خردمندش چنین سر ناسازگاری دارد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۱٫۲۱ ۱۱:۵۲]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_دوازدهم

 

فریدون جهان را بین پسران خود تقسیم کرد.
ابتدا به سلم نگریست و روم و خاور را بدو سپرد و او را با لشکری به سوی خاور روان کرد.
و به تور سرزمین ترکان و چین را سپرد و او را هم با لشکری به آن سمت فرستاد.
بعد از همه نوبت به ایرج رسید و فریدون، ایران را بدو سپرد. ایران، سرزمین پهلوانان و محل تاج و تخت پادشاهی فریدون بود.
هر سه پسر خوشحال بودند و به خوشی بر سرزمین خود حکومت می کردند و چندی بدین سان گذشت و فریدون هم در این سال ها به سنین کهولت رسیده بود و چون فریدون رو به سستی و پیری می رفت پسرانش شروع به خیرگی کردند.

سلم دل خوشی از ایرج نداشت چرا که او پسر بزرگ تر بود و پدرش ایرج را فرمانروای ایران زمین کرده بود. پس برای تور که از اندیشه و خرد دور بود پیام فرستاد که ای برادر، پدر ما برادر کوچکمان را بر ما برتری داده، تخت زر برای او و جایگاه پست برای ماست، تخت و تاج که از من گذشته است و من در فکر خود نیستم اما به تو ظلم زیادی شده است و تا زمانی که دلیر و شایسته و بزرگ تری، جایگاه برتر در اختیار برادر کوچکمان است و این گونه تقسیم جهان نشان می دهد که پدر عقل سالمی ندارد. هنگامی که تور این پیام را شنید بسیار خشمگین شد و برایش چنین پیامی فرستاد:
پدر، ما را در جوانی فریب داد پس باید از بزرگان یکی را که سخن گوتر است برگزینیم و نزد پدر فرستیم
تور و سلم از موبدان کسی را که سخن گو و دانا بود گزیدند تا پیام آن ها را برای پدر فرستد و بگوید که در حق آن ها ستم کرده است و اگر در تصمیم خود تجدید نظر نکند لشکری از ترکان و چین و روم به سمت ایران خواهند فرستاد تا ایرج را از پادشاهی ایران زمین به زیر بکشند.
فرستاده نزد فریدون شتافت و چون به کاخ او رسید در برابرش زانو زد و زمین را بوسید. فریدون او را بلند کرد، در کنار خود نشاند و از حال پسرانش پرسید. احترام فریدون آن مرد بینا دل را شرمنده کرد. پس رو به فریدون کرد و گفت پیامی از پسرانت دارم که گفتنش مرا شرمنده می کند ولی اگر تو بخواهی، بازگو می کنم و فریدون از او خواست تا حرف را بزند.

هنگامی که فریدون پیام آنها را شنید، بسیار آشفته شد و چنین پاسخ داد: تو ای مرد هشیار نیازی نیست که از من پوزش بخواهی که هر چه بر من می رسد از خود من است. به آن دو ناپاک بیهوده مغز بگو با این رفتار، ذات خود را نشان دادید اگر از من شرم نمی کنید از خدا بترسید من که این گونه پیر و ضعیف شده ام، زمانی جوان و قدرتمند بوده ام و روزگاری که با من این گونه رفتار کرد شما را هم خمیده خواهد کرد من که به کسی بدی نکردم فرزندانی چون شما را دارم و من هر چه کردم فکر و نظر اندیشمندان بوده است و جز راستی و داد در این جهان نخواسته ام و اکنون اگر دل شما را اهریمن تیره و تار کرده است پس باید بنشینید و ببینید که کردگار با شما چه خواهد کرد. به شما پند می دهم بشنوید و کار گیرید هر چه بکارید همان را درو خواهید کرد.
آز و طمع، خرد شما را مختل کرده و چون اژدهایی شما را اسیر کرده است. چنان که برای خاک می خواهید خون برادر خود را بریزید و این شایسته آدمی نیست. اکنون که این سخنان را می شنوید هر آنچه از کردگار می دانید آویزه گوش خود کنید تا رستگار شوید و خود را از این رنج و کینه رها سازید.

فرستاده، پیام فریدون را شنید، زمین را ببوسید و بازگشت و فریدون بعد از رفتن او ایرج را فرا خواند و همه چیز را برایش باز گفت و از او خواست دیگر به برادرانش اعتماد نکند و ایرج در پاسخ گفت این روزگاری که پس از هر شادی غمی دارد هر که باشم و هر چه داشته باشم عاقبت در خاک آرام خواهم گرفت پس چرا این دشمنی را ادامه دهم می خواهم پیش برادرانم بروم بدون تاج و بدون سپاه و به آنها روزگار جمشید را یادآوری کنم و از آنها خواهم خواست دل از کینه بشویند.
فریدون که این سخن ها را شنید شادمان گشت و گفت این نشان از خرد تو دارد که مهر برادرانت را در دل داری اما نباید بدون سپاه به کام اژدها بروی چند تن از بزرگان سپاه را با تو می فرستم و نامه ای به تو می دهم تا به برادرانت بدهی.
ایرج با نامه پندآمیز پدر به سمت برادران حرکت کرد در حالی که چند تن از بزرگان او را همراهی می کردند تا به نزد تور و سلم رسید. وقتی آنها را دید با روی گشاده نزد آنها رفت و دو برادر هم با این که در دل کینه داشتند او را پذیرفتند. اما سپاه تور و سلم آنها را نگاه می کرد سپاهیان، ایرج را تحسین می کردند و او را شایسته پادشاهی می دانستند سپاه پراکنده شد و هر چند نفر با یکدیگر سخن می گفتند و ایرج را ستایش می کردند و سلم که آنها را دید بیشتر خشمگین شد و به تور گفت که چرا سپاه این گونه به هم ریخته است. از این پس پادشاهی جز ایرج نخواهند خواست!

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۳۱٫۰۱٫۲۱ ۱۶:۰۱]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سیزدهم

آنها تمام شب به فکر چاره بودند و صبح با دلی پر از کینه به خیمه ایرج رفتند هر چند ایرج با روی خوش از آنها استقبال کرد اما دشمنی، چشمان آنها را کور کرده بود که او را با تندی پاسخ دادند. اگر تو از ما کوچکتری چرا باید تو پادشاه ایران زمین باشی، همه گنج و بزرگی برای تو باشد و یک برادر در خاور در سختی و زحمت باشد و تو بر روی گنج ها نشینی و ایرج که این سخنان را شنید، گفت: ای برادر اگر درد شما این است من از تاج و تخت پادشاهی دست خواهم کشید نه پادشاهی ایران را می خواهم نه خاور نه چین. این همه چه ارزشی دارد که آخر بالین همه ما خشتست و من نمی خواهم شما را در این حال ببینم و بین ما دوری افتد.
اما این سخنان بر دل تور اثر نکرد و دست آشتی او را رد کرد، ایستاد و با کرسی زر بر سر او زد.
ایرج که زخمی شده بود از تور خواست که او را نکشد و گفت از خدا نمی ترسی! و از پدرمان شرم نداری من تخت و تاج را نمی خواهم به گوشه ای از جهان خواهم رفت و پادشاهی از آن شما باشد با کشتن من دل پدر پیرمان را می سوزانی اگر می خواهی جهان را به دست آوری خون مریز و با پروردگار دشمن نشو ولی تور که این سخنان را می شنید و پاسخی نمی داد دلش پر از کینه بود. خنجرش را بیرون کشید و خون برادرش را ریخت. ایرج به زمین افتاد و تور سر برادر را از تنش جدا کرد.
سر برادر را با مشک و عنبر خوش بو کرد و به نزد فریدون فرستاد. تور و سلم هر کدام به سوی کشور خود رفتند.

از آن سو فریدون چشم به راه بود و با سپاهی به استقبال ایرج آمده بود چون روز بازگشت او فرا رسیده بود. برایش تختی از فیروزه و تاجی که با جواهرات آراسته شده بودند آماده کرده بود و ایران زمین را به یمن بازگشت پادشاه، آذین بسته بودند تا این که از دور سواری دیده شد. در کنارش تابوت زر بود همان تابوتی که سر ایرج در آن قرار داشت آن سوار با ناله و آه و روی زرد نزد فریدون آمد، در تابوت زر را برداشتند و سر فریدون نمایان شد. فریدون تا سر را بدید از اسب بر زمین افتاد.
همه بزرگان و سپاهیان گریستند. این دردی بزرگ برای ایرانیان بود که ایرج را بسیار دوست می داشتند. فریدون سر فرزندش را در آغوش گرفت و به سمت سپاه حرکت کرد در حالی که اشک می ریختند چشمش به تخت شاهنشاهی بدون شاه افتاد، خاک را بر تخت می ریخت سپاهیان از دیدن این منظره فریاد و زاری سر دادند. فریدون با سر فرزندش بازگشت و با ایزد راز و نیاز کرد:
«ای داور دادگر! به این جوان بی گناه من بنگر سرش پیش من و تنش خوراک درندگان شده است. تو خود دل آن دو بیدادگر را بسوزان چنان که روز خوش نبینند. آنقدر به من عمر بده که ببینم از نژاد ایرج یکی بلند شود و سر آن دو ستم گر را از تنشان جدا کند.

فریدون برای پسرش چندی عزاداری کرد و بگریست گویی در ایران زمین مرد و زن شادی را فراموش کرده بودند.
ماه ها گذشت و فریدون به شبستان ایرج رفت. به همه ماه رویان به خوبی نگاه کرد. دختری پریچهره را دید که مهر او بر دل فریدون بود و از قضا او از ایرج باردار بود. نور امید در دل فریدون روشن شد اما امیدواری فریدون طولی نکشید و ماه آفرید دختری به دنیا آورد ولی آن دختر را بسیار گرامی داشت و پرورید تا این که هنگام شوهر کردن او فرا رسید.
فریدون، دختر ایرج را به همسری پشنگ که از نژاد جمشید شاه بود در آورد. چندی بعد پسری پا به جهان گذاشت. آن پسر بچه بزرگتر که شد به نزد فریدون فرستادندش. فریدون او را در آغوش گرفت. همه می گفتند که گویی ایرج بازگشته است اما فریدون که پیر شده بود نمی توانست نوه اش را ببیند. فریدون آنقدر از جهان آفرین یاد کرد و از او کمک خواست که ایزد چشمانش را به او بازگرداند و فریدون توانست آن پسر بچه را ببیند. از دیدن او بسیار خشنود شد و نامش را منوچهر نهاد و جهان آفرین را ستایش کرد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۳۱٫۰۱٫۲۱ ۱۶:۰۲]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_چهاردهم

فریدون به پرورش منوچهر پرداخت و از همه هنرهایی که آموخته بود به او یاد داد و سپاه را به او سپرد. کلید گنج های پادشاهی، تخت زرین و گرز گران همه را به او داد.
فریدون پهلوانان را جمع کرد و آنها را سوگند داد تا با منوچهر باشند و سپهداری چون قارن، پهلوانانی چون گرشاسب، سام، نریمان، قباد، کشواد و دیگران در کنار شهریار ایران زمین گرد آمدند.
خبر پادشاهی منوچهر به تور و سلم رسید. آنها که از این خبر بسیار ترسیده بودند به دیدن یکدیگر رفتند تا چاره ای بیابند و تصمیم گرفتند برای پوزش خواستن، فرستاده ای نزد فریدون فرستند. پس گوهرهای فراوان بر پشت حیوانات سوار کردند و همراه بزرگانی که فریدون آنها را می شناخت و خوش زبان بودند به ایران زمین فرستادند تا دل پدر را به دست آورند.
فریدون که از آمدن آنها باخبر شد فرمان داد تا آنجا را بیاراستند. منوچهر را خواند و او را بر تخت نشاند و پهلوانان و بزرگان سپاه را در کنارش قرار داد. فرستاده پیغام تور و سلم را برای فریدون بازگفت تا دل او را به دست آورد و هر چه در توان داشت تلاش کرد و دریایی از گوهرها را به او تقدیم کرد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۳۱٫۰۱٫۲۱ ۱۶:۰۵]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_پانزدهم

فریدون پس از شنیدن سخنان فرستاده چنین پاسخ داد:
چگونه می شود خورشید را پنهان کرد! به آن دو فرزند بی شرم من بگو ما دیگر نمی توانیم مانند گذشته باشیم پس این گونه سخن نگویید. اگر شما به منوچهر مهری دارید پس تن ایرج را چه کرده اید؟ می دانم که خوراک جانوران وحشی شده است و شما بدانید که منوچهر را نخواهید دید مگر با سپاهی که پهلوانان ایران زمین آن را رهبری می کنند.
از آن درختی که آنها قطع کرده اند، شاخه ای رست که من آن را پرورده ام و او امروز کمر به کین پدر بسته است و سپاهی که کوه ها را جابجا می کند او را حمایت می کند. هر کسی که تخم ستم را بکارد نه روز خوش خواهد دید نه بهشت خرم را.
اگر فکر می کنید با این گوهرها می توانید خون برادرتان را بشورید در اشتباه هستید. ما نیازی به اینها نداریم و تا روزی که من زنده باشم از گناه شما نخواهم گذشت.
فرستاده که این پاسخ تند را شنید بی درنگ بازگشت و به خیمه ای که تور و سلم انتظار او را می کشیدند رفت. پیام پدر را به آنها گفت و از منوچهر گفت که چه جلالی داشت و سپاهی که آماده نبرد بود، پهلوانانی را که دیده بود، از قارن که پسر کاوه آهنگر بود و دلاوری خوش آوازه بود، گرشاسب، نریمان و سام گفت، از غلامان رومی هزاران چینی که همه به فرمان گرشاسب بودند و گرز غول پیکر او گفت، از سام نریمان گفت که از تیغش دیوان در امان نیستند، از قارن سپهدار و شاپور که تاکنون کسی چنین سپاهی در جهان ندیده است و آنها جز جنگ سخن دیگر نمی رانند.
تا این سخنان را شنیدند رنگ از چهره شان پرید. سلم به تور گفت نباید اجازه دهیم این بچه شیره، با آموزگاری چون فریدون به نره شیر بدل شود و ما باید قبل از آنها حمله کنیم. پس هر دو از خیمه بیرون آمدند به کشور خود بازگشتند و از چین و روم سپاهیانی ساختند.
از توران زمین دو لشکر به سمت ایران آمدند لشکریانی که از کلاه خود و جامه رزم، اندورن سپاه دیده نمی شد و فیل های وحشی که آنها را همراهی می کردند.
خبر به گوش فریدون رسید و در این هنگام تورانیان از رود جیحون گذر کرده بودند. او منوچهر شاه را به جنگ فرستاد. فریدون منوچهر جوان را پند داد تا چون میشی در دهان شیر نرود و منوچهر هم که جوان نیک اندیش، باهوش و رای بود به او اطمینان داد که چنین کند.
منوچهر، قارن رزمجوی را فرمان داد تا با لشکری بزرگ به آن سو حرکت کردند و به رود جیحون رسیدند. منوچهر خود سپاه را آرایش داد چپ لشکر را به گرشاسب داد و راست را به پهلوانان بزرگ این سرزمین، سام وقباد سپرد. دو لشکر در مقابل هم بودند و منوچهر در میان سپاه قرار داشت.
قباد و چندی از پهلوانان ایران زمین قبل از همه به سپاه توران تاختند و قباد قبل از همه طلایه دار سپاه بود و چون تور او را شناخت به سمتش تاخت و بدو گفت برو به منوچهر بگو ایرج که پسر نداشت و تو لایق این تاج و تخت نیستی، ما با جنگجویانی آمده ایم که دمار از روزگار شما در خواهند آورد و خوراک درندگان بیابان خواهید شد.

قباد این پیام را برای منوچهر آورد و منوچهر خندید و گفت: فقط یک ابله این گونه سخن می گوید. فریدون گواه من است که ایرج پدربزرگ من بود و نژاد و گهر هر کسی در میدان جنگ نمایان خواهد شد. به یاری پروردگار کین پدر را از او خواهم گرفت و پادشاهی او را زیر و زبر خواهم کرد. آنگاه دستور داد تا خوانی بیاراستند و به جشن و سرور پرداختند.
آن گاه رو به سپاهیان کرد و گفت: ای مردان دلیر، بدانید که نبرد ما با اهریمن است اگر در این جنگ کشته شویم گناهانمان پاک شده است و در بهشت خواهیم بود و اگر آنها را بکشیم نام نیک ما تا ابد در خاطره ها خواهد ماند. با روشن شدن هوا آماده نبرد خواهیم شد و یک قدم هم پس نگذارید که فردا به کمک پروردگار روزگارشان را سیاه می کنیم.
بزرگان سپاه پا پیش گذاشتند و گفتند تا زمانی که زنده ایم به فرمان تو هستیم و جانمان را فدا خواهیم کرد.
سپیده دم منوچهر برخاست و سپاه را آرایشی دوباره داد و با کوس نبرد به سمت دشمن حرکت کردند. نیزه داران با نیزه هایی که گویی به ابرها می رسیدند و فیل های جنگی که چون کوهی به حرکت در آمده بودند، دو سپاه به سمت هم حمله بردند و دریای خون بود که جاری شد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۲٫۲۱ ۱۷:۵۴]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_شانزدهم

از آن سمت پهلوانی چون تبار ترک چون کوهی بزرگ ظاهر شد نام او شیروی بود. از صدای فریادش دلیران سپاه در جای خود خشک شده بودند. قارن با دیدن او شمشیر کشید و به سمتش حمله کرد و شیروی نیزه ای برداشت و به سمت او پرتاب کرد. قارن دلاور به زمین افتاد، سام پهلوان ایران زمین تا قارن را بدید به سمت شیروی حمله کرد. شیروی با گرزی بر سر سام کوفت و سام هم بر زمین افتاد و آن گاه شیروی به سمت منوچهر تاخت و گفت کجاست آن پهلوان بزرگ شما که به او گرشاسب می گویید، اگر توان رویارویی با مرا دارد بگویید بیاید تا زره اش را از خون رنگین کنم. گرشاسب تا این سخنان را شنید فریاد زد که امروز دوستدارانت بر تو خواهند گریست. گرشاسب اسب خود را به سمت او تاخت و گرزش را بیرون کشید و بر سر شیرو کوفت. شیرو به خاک افتاد و جان داد. دل دلیران ایران زمین شاد گشت و سپاه همراه گرشاسب دمار از روزگار سپاه دشمن در آوردند.
جنگ تا شب ادامه داشت و برتری با سپاه منوچهر بود. با تاریک شدن هوا هر دو سپاه به سمت خیمه های خود رفتند. سلم و تور که خود را شکست خورده می دیدند به فکر شبیخون افتادند چون می دانستند که منوچهر هم قدرتمند و هم برناست و فردا در برابر او شکست خواهند خورد.
پس نیمه شب لشکر خود را آماده کردند و به سمت اقامتگاه منوچهر شتافتند. اما کارآگاهان منوچهر از حرکت آنها آگهی یافتند و به او خبر دادند. منوچهر تا این خبر را شنید سپاه را به قارن سپرد و خود با گروهی از دلیران در کمین آنها نشستند.

تور با سپاه خود به اقامتگاه فریدون رسید و با سپاه آنها روبرو شد که همگی آماده نبرد بودند و چاره ای نداشتند جز این که با آنها به جنگند. نبردی خونین در گرفت جوی خون به راه افتاد و از فریاد سواران صدای شمشیرها شنیده نمی شد و از آن سو منوچهر از پشت سر به سپاه تور حمله کرد و تور که نه راه پیش داشت نه راه پس، گرفتار شده بود و فهمید که از این میدان جان سالم بدر نخواهد برد. منوچهر شاه هم به سمت تور تاخت. فریاد زد که سر بی گناهان را می زنی و فکر نمی کنی پروردگار از تو، کین آنها را خواهد گرفت. او را از زین اسب بلند کرد و چنان کودکی بر زمین کوفت و سرش را بی درنگ از تنش جدا کرد تا خوراک درندگان بیابان شود.
نمی دانم این روزگار چه در سر دارد که به هیچ کس رحم نمی کند به که مقام می دهد بدون بیم و ترس او را به خاک می نشاند.
منوچهر سر تور را همراه نامه ای برای فریدون فرستاد و در نامه خود از سلم گفت که او را هم خواهم یافت و به سزای کارهایش خواهم رساند.
از سوی دیگر خبر کشته شدن تور به سلم رسید و برای برادرش بسیار گریست. پشت سر آنها دژی بزرگ بود که سر به ابرها داشت و اطرافش دریایی قرار داشت که دست یافتن به آن شدنی نبود. نام این دژ، الانان بود سلم در اندیشه رفتن به دژ بود و از سوی دیگر منوچهر از قارن خواست تا راه دژ الانان را بر سلم بگیرد. انگشتر تور را به قارن داد و از او خواست تا وارد این دژ شود، درفش کاویانی را بر فراز آن بالا بکشد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۲٫۲۱ ۱۷:۵۵]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_هفدهم

قارن هم به سمت دژ به راه افتاد و وقتی به نزدیکی دژ رسید انگشتر تور را به آنها نشان داد و گفت که من از طرف تور آمده ام تا از دژ در برابر حمله ایرانیان حمایت کنم. آنها با دیدن انگشتر تور، در دژ را گشادند و قارن با افرادش وارد شدند تا اینکه شب شد. شب هنگام قارن دفش کاویانی را بالا برد و جنگ آغاز گشت تا صبح جنگیدند. سپیده دم دژ در میان دود و آتش ناپدید شده بود. کودکان و زنان از قارن امان خواستند و قارن آنها را ببخشود.
بعد از این پیروزی قارن رزمخواه به نزد منوچهر شاه بازگشت و همه آنچه را که بر آنها گذشته بود برایش بازگفت و پادشاه بر او آفرین خواند. منوچهر برای قارن از حمله کاکوی گفت که او نبیره ضحاک و انسانی ناپاک است. کاکوی با صد هزار سوار به سمت ما تاخت و دلیران و پهلوانانی از ایران زمین را کشت. سلم که از دژ ناامید شده با این دیو جنگی به ما حمله کرده است و هنوز نبرد را واگذار نکرده ایم و این بار که حمله کند باید دمار از روزگارش برآوریم.
قارن در پاسخ گفت که ای پلنگ، هماورد شما در جنگ نیست، کاکوی که باشد؟ کاری می کنیم که آخرین امید سلم نیز ناامید شود. شما غمگین نباشید.
منوچهر گفت شما نبرد کرده اید و خسته اید اکنون نوبت من است. سپاه را به من بسپارید و من او را نابود خواهم کرد.
روز بعد دوباره دشمن با سواران جنگی حمله کرد. دو سپاه در برابر یکدیگر قرار گرفتند. کاکوی فریاد می زد و منوچهر را می خواند. منوچهر همچون شیری خشمگین به سمت او تاخت. کاکوی نیزه ای به کمربند شاه زد که لباس رزم او از تنش جدا شد و پیکر پاکش نمایان شد. آن دو تا نیمروز درآویختند و خاک و خون بود که بر زمین می ریخت تا این که منوچهر کمربند کاکوی را گرفت و او را از زین اسب جدا کرد و با خواری او را بر زمین انداخت. با شمشیر سینه اش را چاک داد و مرد تازی آن چنان جان داد که گویی هرگز زنده نبوده است.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۲٫۲۱ ۱۷:۵۶]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_هجدهم

آنگاه سپاه منوچهر به سمت دشمن حمله کردند و سلم فرار کرد. در کنار رود هیچ وسیله و راه فراری نداشت تا این که منوچهر به او رسید، با شمشیر بر تن و گردنش زد و او را به دو نیم کرد. لشکریان دشمن که چنین صحنه ای را دیدند از ترس هر کدام به سمتی فرار کردند و گروهی هم پیر خوش زبانی را به سمت منوچهر فرستادند و از او امان خواستند که اگر به جنگ آمده ایم به دل خویش نبوده و اگر بپذیری از هم اکنون به فرمان تو هستیم. منوچهر هم به آنها امان داد و هر کدام به سرزمین خود بازگشتند.
منوچهر نامه ای به فریدون نوشت و سر سلم را برای او فرستاد و خود هم به سمت فریدون بازگشت. فریدون به استقبال آنها رفت. منوچهر تا فریدون را بدید از اسب پیاده شد و زمین را ببوسید. فریدون هم او را بلند کرد و رویش را بوسید. فریدون منوچهر را بر تخت پادشاهی نشاند و خودش تاج زر بر سرش نهاد.
فریدون که از پادشاهی کناره گرفته بود، در گوشه ای به یاد سه پسر خود می گریست تا این که عمرش به سر آمد و جان به جان آفرین واگذارد.
منوچهر یک هفته گریست. سپاهیان همه سیاه پوش شده بودند

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۲٫۲۱ ۱۱:۳۳]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_نوزدهم

پادشاهی منوچهر بعد از فریدون

پس از مرگ فریدون هفت شبانه روز در سوگ او نشستند و روز هشتم منوچهر کلاه کیانی به سر نهاد و به امور کشور پرداخت. به فن افسون هایی که فریدون بدو آموخته بود بساط جادوگری را برچید. جهان را به داد، دین، مردانگی، نیکی، پاکی و فرزانگی مژده داد و پهلوانان گرد او جمع شدند و آ،رین خواندند و قدرت خود را نشانی از یزدان پاک می دانست و پا در راه پدربزرگش فریدون گذاشت.
بعد از این که منوچهر از رسم و آیین پادشاهی خود و یکتاپرستی اش سخن گفت سام پهلوان بزرگ برخاست و او را ستایش کرد. به او گفت از این پس نوبت ماست که جامه رزم بپوشیم و تو پادشاهی کنی. نیاکان من پهلوانانی بوده اند که پناه بزرگان و شاهان بودند اگر لازم باشد گرد جهان خواهم گشت تا دشمنت را به بند کشم و به پشت آورم. پهلوانی را پدربزرگ تو به من داد و مهر او و تو در دل من جای دارد. ازین پس کمر به جنگ بدخواه تو بسته ام. شهریار جهان بر او آفرین گفت و هدایایی در خور شاهان به او داد.
اکنون داستان پر از شگفتی زال را برایتان بازگو می کنم.
سام که پهلوان بزرگی در ایران زمین بود و آوازه بسیار داشت، گرفتار بازی روزگار شد. سام هیچ فرزندی نداشت ولی همسری زیبا داشت که از او باردار بود. سرانجام فرزند تنومند سام به دنیا آمد. چهره ای زیبا داشت اما مویی سفید. یک هفته از زاده شدنش گذشت ولی کسی به سام چیزی نگفت تا اینکه دایه ای شیر زن نزد پهلوان رفت و همه چیز را برایش بازگفت و از او خواست تا ناسپاسی نکند و غمگین نباشد.
اما سام که بسیار ناراحت شده بود سر به آسمان برداشت و فریاد کشید و از خدا شکایت کرد که اگر من گناه بزرگی کرده ام مرا مجازات کن. این چه کودکی است چشمان سیاه و موی سپید، همچون اهریمن به من داده ای. در برابر بزرگان چگونه او را نشان دهم این چه ننگی بود که بر دامنم گذاشتی. این بچه دیو است یا پلنگ دو رنگ! همه بزرگان به من خواهند خندید.
سام که بسیار خشمگین بود فرمان داد آن بچه را از آنجا دور کنند و او را به کوه البرز ببرند تا از آدمیان به دور باشد. آنجا لانه سیمرغ بود و کسی به آنجا نزدیک نمی شد. بچه را به کوه بردند و بازگشتند.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۲٫۲۱ ۱۱:۳۴]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_بیستم

مدتی از این ماجرا گذشت. پروردگار پاک از این کار سام خشمگین شد که آن کودکی که از رنگ موی خود هم خبر نداشت چرا باید از مهر پدر دور باشد و چنین ستمی بر کودک شیرخوار روا نبود.
سام به دردی در دلش گرفتار گشت که پزشکان گیتی از درمان او ناتوان گشتند و کسی نتوانست او را درمان کند. سام نریمان فهمید که پروردگار برای گناهی که مرتکب شده است مجازاتش می کند.
از سویی دیگر، آن نوزاد مدتی در کوه مانده بود. از گرسنگی گریه می کرد و گاهی انگشتانش را می مکید تا این که بچه های سیمرغ گرسنه شدند و او برای پیدا کردن غذا از کوه به سمت پایین پرواز کرد و گهواره زال را دید. به آن سمت رفت ولی خداوند مهربان مهر آن طفل را در دلش نهاد. با چنگال های قدرتمندش کودک را بلند کرد و به سمت لانه پرواز کرد. سیمرغ زال را در کنار فرزندانش گذاشت.
در این هنگام سیمرغ صدایی شنید که می گفت: از این کودک شیرخوار نگهداری کن که او فرزندی خواهد داشت که پهلوان جهان خواهد شد او را در این کوهستان به تو می سپاریم.
سیمرغ آن طفل را با خون و گوشت حیواناتی که شکار می کرد پرورش داد و از او مانند فرزندان خودش نگهداری می کرد. روزگار گذشت تا آن کودک شیرخوار به مردی سرو قامت بدل شده بود و کاروان هایی که از آن اطراف می گذشتند او را می دیدند تا اینکه خبرش به سام نریمان رسید و سام تا این خبر را شنید همه ی درد و سختی های خود را فراموش کرد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x