رمان آنلاین آتش دل قسمت ۸۱تا ۱۰۰

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون آتش دل تیناعبدالهی رمان آنلاین

رمان آنلاین آتش دل قسمت ۸۱تا ۱۰۰

نویسنده:تینا عبدالهی 

#آتش_دل
#قسمت۸۱
ای جاسوس دوجانبه.
-من برای کی می خوام جاسوسی کنم؟فقط برای کنجکاوی خودم سوال کردم.
-کنجکاوی خودت و فواد،بعد هم تحریک فواد و بعد بعدش هم دیوونه کردن من.
-تو چقدر بدبینی،حالا از این پسره بگو.
-چی بگم؟
-مجرده یا متاهل؟
-تازه اومدن خواستگاری،وقت نکردم از داماد آیندمون درباره شناسنامه خانوادش سوال کنم.

-واه،مگه تو مراسم خواستگاری نیومده بود.
-نه.

-پس کجا همدیگرو دیدید و آشنا شدید؟
چه گیری افتادم،این دختره دست بردار نیست.

-یه روز با برادرش که قرار همسر طناز بشه تو یه رستوران همدیگه رو دیدیم،دیگه سوالی نیست من خوابم میاد.

-یعنی تو از طناز نپرسیدی؟
-من که مثل تو مفتش نیستم.

-بگو بی تفاوتم.
-هرچی تو بگی،می رم استراحت کنم.
-برو.
-تو کجا می ری؟

-من…خوابم نمیاد،می رم یه چیزی بخورم.
-یه چیزی بخوری یا گزارش بدی.
-تو خیلی فکرت مسموم ها.
-خوب می دونم که حرفای من رو دلت سنگینی می کنه و باید بگی،نگی رودل می کنی.
***
در حال پذیرایی از مسافران با شکلات بودم که دستی روی شانه ام خورد و در پی اون صدای مرجان رو شنیدم.
-طنین.
-اینجا چیکار می کنی،علی پور ببینه یه چیزی می گه ها.

-اون اینجاست.
-کی؟
-همون فامیلتون.
-فامیلمون!
-اه تو چقدر گیجی،همون برادر شوهر طناز رو می گم.

-حامی؟!
-نمی دونم اسمش چیه.

-اگر منظورت اونه،اسمش حامی معینی.

-ولش کن اسمشو،این یارو یا خیلی لرده یا مغزش پنج کار می کنه.
-چرا.

-این همه راه اومده و هزینه کرده که تو فرانکفورت قهوه بخوره.

-چه حرفا می زنی،خیلی ها میان کارشون رو انجام می دن و با پرواز برگشت برمی گردن.
-ا میان تو کافی شاپ یه صندلی اشغال می کنن،قهوه می خودن و سیگار می کشن.
-چرا چرند می گی،شاید تو کافی شاپ قرار ملاقات داشته.

-بعد از رفتن تو به استراحتگاه،تا دو ساعت قبل از پرواز تو کافی شاپ زاغ سیاهشو چوب می زدم.
-چه بیکاری هستی تو.
-حالا نگفتی،این پسر مشکل روانی نداره.
حواسم به کار حامی بود،با گیجی گفتم:نه نمی دونم.

-از من گفتن قبل از ازدواج طناز یه تحقیقی کن،می گن بیماریهای روانی جنبه ارثیش زیاده.

چی می گی تو.

-می گم نکنه خانوادگی دیوونه باشن.
-نمی خواد تشخیص پزشکی بدی،برو قسمت خودت الان علی پور سر می رسه.
مرجان سه ردیف از من دور شده بود که صدایش زدم.
-چیه؟

-باز هم تو قسمت توئه؟

-نه،موقع خوش آمد گویی دیدمش.
-باشه اگر باز خواست منو ببینه،یه بهانه ای راست و دیست کن.
-اگه به من گفت باشه

همراه مرجان از سالن فرودگاه خارج شدیم،هوا هنوز روشن نشده بود.مرجان سلانه سلانه میامد اما من عجله داشتم تا سر و کله فواد پیدا نشده و از ما نخواسته ما را برساند خودم را به سرویس برسانم اما مرجان برخلاف من امید به اومدن فواد داشت،بیچاره مرجان فکر می کنه هرچه فواد رو بیشتر ببینم و پای حرفاش بشینم معجزه میشه و ریشه عشقش در دلم جوانه می کنه.
-مرجان چقدر لخ می زنی،زود باش.
-اه مگه آتیش می بری آرومتر چقدر تند میری،نترس جانم تا ما نرسیم سرویس حرکت نمی کنه.
-گناه داره بنده خدا،همه سوار شدن و منتظر ماست.
-طنین اونجا رو.
-چیه باز شهاب سنگ دیدی؟
-نه همون فامیل مشکوکت.
-نگاش نکن،خودت رو بزن به ندیدن.
-نمی شه چون اون منو دید من هم دیدمش،بهم لبخند زد و من مودبانه پاسخ لبخندش رو دادم بعدش…به تو اشاره می کنه،مثل اینکه کارت داره.
-فکر کنم تو مشتاق تر از اونی که بدونی با من چیکار داره،از این در عجبم که دیشب چطور از زیر زبونش نکشیدی.
-رفتم سراغش،خواب بود.
-چیکار کردی؟
-هیچی قسمت کاریم رو عوض کردم اما اون پاش به صندلیش رسید خوابش برد.
-بخدا تو شاهکار خلقتی!
-ببین سوار ماشینش شد،اه چه ماشینی داری بچه مایه داره نه،داره چراغ می ده چه کلیدیه.
-خوش بحال مامانش،با طناز و دو تا پسراش یه جا سوئیچی کم داره.
-بخدا این رفتار تو دور از ادب برای خودت می گم؛چرا با آبروی طناز بازی می کنی.
-تو نگران آبروی طنازی یا سوالهای بی جواب مونده خودت.
-مسائل خانوادگی شما به من چه ربطی داره اما این پسره بدجوری سیریش شده و داره خودشو می کشه.
-تو نگران کشته شدن اون نباش.
-وااااااااااااای….
مرجان دستم را گرفت و مرا عقب کشید که صدای جیغ ترمز را شنیدم،حامی جلوی پایمان توقف کرده بود و بقدری به ما نزدیک بود که آج لاستیکش را با نوک کفشم حس کردم.در حالی که با ابهت پشت رل نشسته بود شیشه را پایین کشید و با لبخند مشمئز کننده ای گفت:
-بیدار شدید؟
مرجان-شما مشکل بینایی دارید،ما بیدار و هوشیار داشتیم راه می رفتیم فکر کنم شما خواب هشتید.
حامی-منظورم خانم نیازی بودن نه شما

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۴۴]
#آتش_دل
#قسمت۸۲

طنین-چه موضوعی باعث شده که من از دیروز تا بحال چندین بار مفتخر به ملاقات شما شدم.
حامی-شما که اجازه ندادید عرض کنم،اگر باز خستگی رو بهانه نمی کنید سوارشید تا رسوندن شما به منزل خدمتتون عرض کنم.
مردد بودم و اگر به نحوی حامی را قال می گذاشتم و جیم می شدم اختمال داشت حامی مراسم خواستگاری را منحل کند،نگاهی به مرجان انداختم که نگاهش بین من و حامی در تناوب می چرخید.حامی در جلو را باز کرد و گفت:بفرمایید. اما حتی یک تعارف خشک و خالی به مرجان هم نکرد.خدا می دونه الان تو دلمرجان چه خبره،حاضر نصف عمرشو بده اما با ما همراه بشه و سر از این راز سر به مهر من در بیاره.اون بقدری از دیدن حامی و ماجراهای جدید و کشف این روابط هیجان زده بود که فواد را از یاد برد.
چشم به فلق خوش رنگ دوخته و به موسیقی سنتی با صدای حسام الدین سراج که در فضا جریان داشت گوش می کردم.
-آسمون خیلی خوشرنگ شده،منم رنگ آسمون رو در این وقت صبح دوست دارم.
یاد اتاق سرمه ای رنگش افتادم که باعث نقش بستن لبخند کمرنگی روی لبهایم شد.
-روزه سکوت گرفتید؟
-نه داشتم فکر می کردم من هم روزگاری سپیده دم رو دوست داشتم اما…
-چرا حرفت رو قطع کردی.
نگاهش کردم،سرد و خشن.
-حرف بدی زدم…
-آسمون همین رنگی بود که…پدرم رو حلق آویز پیدا کردم،از اون روز به بعد در این وقت دلم می گیره.
چرا این حرف رو به اون زدم و اینقدر راحت از حس درونیم گفتم،اون که درک نمی کنه.
حامی بعد از سکوت کوتاهی گفت:
-درکت می کنم،مرگ پدر خیلی سخته مخصوصا که آدم خودش شاهدش باشه.من هم هفت ساله بودم که پدرم فوت کرد…روی همین دستها…تو بغلم مرد.
بانو این را قبلا گفته بود اما یادم رفته بود،از تصور اینکه یه پسر بچه هفت ساله سر غرق به خون پدرش رو در آغوش گرفته،پشتم تیر کشید.
-هوا حسابی سرد شده و یه زمستون واقعیه،شما که یخ نکردین.
با سر پاسخ منفی دادم اما حامی برخلاف حرف من،درجه بخاری را زیاد کرد شاید از یادآوری لحظه مرگ پدرش سرمایی بر وجودش حاکم شده بود.باز هم سکوت،کلافه از این حضور نا بهنگامش و اصرار برای گوش کردن به حرفاش،زدم به سیم آخر و گفتم:
-من از این حرکات شما سردرنمی یارم،از این سر دنیا می کوبید میاید او طرف دنیا تا منو دعوت کنید به قهوه یا مثل یه راننده ناشی جلو پام ترمز می زنید و قصد جونم رو می کنید و با اصرار می خواید با من حرف بزنید اون وقت از آب و هوا و رنگ آسمون می گید.
-واقعیت رو بخواید حرف زیاده اما نمی دونم از کجا شروع کنم…می خواستم وقتی که رسمی منزلتون اومدیم صحبت کنم اما با دیدن ناگهانی شما تو پروازم به فرانفورت کلی با خودم کلنجار رفتم البته گریز تو برای هم صحبت نشدن با من،منو مصمم کرد قبل از امشب با تو صحبت کنم.
-حالا که منو گیر انداختین و من هم سرا پا گوشم.
-نظرت نسبت به خانواده خانواده ما چیه،البته باید فرزاد و اسفندیار رو فاکتور بگیریم.
-به نظر من خانواده یعنی تمام افراد،برای همین نمی تونم اینا رو فاکتور بگیرم.
-اما اینها مردن.
-در گذشته بودن و روی زندگی من اثر داشتن،حالا شاید بشه فرزاد را بشه فاکتور گرفت اما اسفندیار رو نمی تونم.
-چرا؟
-چون نون اونو خوردین و سر سفره اون نشستید.
-اسفندیار سر سفره ما نون خورده.
-من کاری به موضوعات خانوادگی شما ندارم.
-کم میاری جاخالی می دی.
-می شه برید سر اصل مطلب.
-اصل مطلب،احساس شما نسبت به خانواده ما.
-آقای معینی احصاصات من ربطی به ازدواج طناز نداره،خیالتون راحت برادر شما در خانواده ما فقط به عنوان داماد نه پسر معینی فر.من هم سعی می کنم خصومتم رو بروز ندم،حالا اگر از جانب برادرتون آسوده خاطر شدید نگه دارید پیاده می شم.
-نگه نمی دارم،صحبت های من تموم نشده و شما هم به منزل نرسیدید.
-نگه دارید آقا،شما نگران نریسدن من نباشید.
-اگر نایستم.
-نگه دار.
-چرا فریاد می زنی،بفرما ایستادم.
از شدت درد ولوم صدام بالا رفته بود.دستگیره در را کشیدم اما در باز نشد،حامی قفل کودک را زده بود.
-این لعنتی رو باز کن.
-تا زمانی که من حرفم رو نزنم باز نمی شه.
-من بدون اینکه حرف گوش کنم بازش می کنم.
حامی شانه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت:خود دانی.
دوباره در امتحان کردم باز نشد،مشتی به آن کوبیدم.
-تا زمانی که شما زور آزمایی می کنید من بخوابم،دیشب پرواز خسته کننده ای داشتم.
-بخوابی اینجا…این درو باز کن من برم،خواستی تا قامت همین جا کمبود خوابت رو جبران کن.
-برام فرقی نمی کنه کجا بخوابم،نگران من نباش.
-نگران،می خوام…
خجالت کشیدم بقیه حرفم را بزنم و گفتم:
-در رو باز کن،من گوشی برای شنیدن حرفاتون ندارم.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۴۴]
#آتش_دل
#قسمت۸۳

چرا حرفت رو نزدی،می خوای چی؟پاهام رو به کف ماشین کوبیدم و گفتم:این درو باز کن،من هر چی دوست داشته باشم می گم دوست نداشته باشم نمی گم.حامی صندلیش رو به حالت افقی درآورد و گفت:مثل بچه های لوس…من تا حرفم رو نزنم کسی از این ماشین پیاده نمی شه.حامی ساعدش رو روی پیشانیش گذاشت اما شک دارم اون چشما در پوشش ساعد بسته باشه،دکمه شیشه اتوماتیک رو زدم اما کار نکرد.عصبی و کلافه بودم و از شدت خشم گریه ام گرفته بود،چه حماقتی کردم سوار ماشینش شدم.به حامی نگاه کردم و از آرامشش عاصی تر شدم،بعد خم شدم و به امید پیدا کردن چیزی شبیه قفل فرمان(طناز همیشه قفل فرمان رو زیر صندلی می ذاشت)می خواستم با اون شیشه رو بشکنم.اگر به ماشین گران قیمت حامی خسارتی وارد می شد برایم لذت بخش بود اما چیزی زیر این صندلی لعنتی نبود.هوا دیگه کم کم روشن شده بود و بر تعداد خودروها افزوده می شد.سرخی نوری که از پشت تابیده می شد توجه ام را جلب کرد و به پشت سر نگاه کردم،چراغ گردون گشت پلیس بود.جرقه ای در ذهنم روشن شد و دوباره به حامی نگاه کردم،خودم رو به موش مردگی زدم و گفتم:-شما بردید،امرتون رو بفرمایید من سراپا گوشم…آقا حامی بیدار شید،خانواده ام نگران می شن.حامی دستش رو از روی چشمش برداشت و گفت:این کار رو از اول می کردی.بعد صندلیش رو در حالت عمود قرار داد،نگاهش کردم و گفتم:-پس اول حرف منو گوش بدید،من از شما و پدرتون متنفرم و اینو هیچ وقن فراموش نکنید.حامی از خشم سرخ شد و گفت:اسفندیار،پدر من نیست.ماشین پلیس داشت نزدیک می شد،مقنعه ام را زمانی که ماشین پلیس هم تراز با ماشین حامی قرار گرفته بود،از سرم کشیدم و ماشین گشت مقابل ما توقف کرد.حامی گیج و مبهوت از حرکت عجیب غریب من حتی ماشین پلیس را ندید،وقتی مامور پلیس به شیشه پنجره سمت حامی کوبید او تکان شدیدی خورد.حامی-بله.مامور پلیس-پیاده شید.هر دو پیاده شدیم،مامورها حامی را تفتیش بدنی کردن و بعد مدارک ماشین رو خواستن اما زمانی که گفتن با خانم چه نسبتی داری تازه فهمیدم چه کار خطرناکی کردم.قبل از حامی،گفتم:طنین-بدترین نسبت دنیا،ایشون همسر من بیشعور هستن.بیچاره حامی از شوک اول بیرون نیومده حالا دومین ضربه رو خورده بود،سعی کردم چشم تو چشم با مامور حرف بزنم تا قافیه رو نبازم.-سوتفاهم نشه ها جناب اما مرد جماعت حرف تو کله اش نمی ره،یکی نیست به این آقا حالی کنه من دیگه نمی خوام ببینمش چه برسه تحملش کنم.حالا دیگه اعتماد به نفسم رو بدست آورده بودم،چشمم را به حامی دوختم و گفتم:من دیگه با تو زندگی نمی کنم،شما بفرما غلام حلقه بگوش خواهر جونت باش،بیچاره پیر شدی اما هنوزم مثل بچه ها از خواهر و مادرت کسب تکلیف می کنی.حامی-من فقط…طنین-شما فقط چی آقا،تا الان تحمل کردم ولی دیگه بسمه.من به خاطر تو خیلی گذشت کردم ولی از کارم نمی تونم بگذرم.مامور-خانم…آقا لطفا اختلاف خانوادگی تون رو ببرید منزل و به دعواتون ادامه بدید،میون انظار جای اینطور کارا نیست.طنین-منزل آقا؟صد سال دیگه جای من توی اون خونه نیست…اصلا جناب این وقت صبح من جرات نمی کنم کنار خیابون منتظر تاکسی بمونم،منو تا یه جایی می رسونید.مامور نگاهی به همکارش کرد و گفت:ما در حال خدمت هستیم…خلاف مقررات.طنین-فکر کنم حفاظت از جان و ناموس ملت برعهده شماست و این هم نوعی ایجاد امنیته…فقط تا جایی که من بونم آژانس بگیرم.مامور-باشه بفرمایید…طنین-صبر کنید وسایلم رو بردارم.به سوی ماشین حامی برگشتم و به محض پیدا کردن فرصت که با حامی تنها شدم گفتم:-دیدی بدون اینکه حرفت رو بشنوم از این ماشین پیاده شدم.حامی دستی به موهایش کشید و بعد از یک نگاه خیره گفت:-خیلی فیلمی…هوم…من باورم شد چه برسه به این بنده خداها…خیلی لجباز و چموشی اما من لجبازترم.-فعلا که جستم بعد رو بیخیال،اما مرد باش و کاری به احسان و طناز نداشته باش.-مطمئن باش من مستقیم وارد می شم و ضربه فنی ات می کنم،هیچ وقت در عمرم از قربانی استفاده نکردم.یک لبخند پر تمسخر به حامی زدم و دستی به نشانه خداحافظی برایش تکان دادم.***وقتی بیدار شدم به ساعتم نگاه کردم،ساعت چهار بعد از ظهر بود.دوباره دراز کشیده و دستم را زیر سر گذاشتم و به سقف خیره شدم و به اتفاق صبح فکر کردم،با یادآوری قیافه حامی موقع خداحافظی نقش یه لبخند روی لبم بسته شد که به من نیرویی مضاعف داد.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۴۵]
#آتش_دل
#قسمت۸۴
.روی تخت نشستم و دستم را به طرفین باز کردم و از پنجره به بیرون نگاه کردم،خورشید داشت کم کم دامنش رو جمع می کرد.از اتاق که بیرون اومدم صدای طناز رو شنیدم که داشت با تلفن صحبت می کرد،به طرف دستشویی رفتم و دستم به دستگیره نرسیده بود که اسم خودم رو از دهان طناز شنیدم.-طنین…نه البته صبح اومد،من خواب بودم…حالا چی شده…برادرت…فرانکفورت چیکار می کرد…تو از این سفرهای کاری نری ها،من صاقت دوریتو ندارم…درست مثل طنینه…خب بقیه اش…آخه حرفای خودمون تموم شده…نه عزیزم،می خوام صداتو بشنوم و محتوی حرفا مهم نیست…نه بخدا،به حرفات گوش می کردم…محور حرفاشون از من دور شد،به دستشویی رفتم و داشتم مسواک می زدم که صدای در دستشویی اومد و همزمان با اون صدای طناز رو شنیدم.-طنین اونجایی؟در رو باز کردم و گفتم:ها.-ایش،دهنت رو بشور حالم بد شد…مرجان پای تلفنه،از صبح چند بار زنگ زده.سری تکان دادم و به دستشویی برگشتم تا دهنم رو بشورم،حتما از شدت فضولی خوابش نبرده.با حوله ای که صورتم رو خشک می کردم از دستشویی بیرون اومدم و قبل از برداشتن تلفن،حوله رو دور گردنم انداختم.-الو.-کوفت،خبر مرگت چقدر می خوابی.-همهومثل تو مشکل ندارن که خسته بودم گرفتم خوابیدم.-مشکل من چیه؟کی گفته من مشکل دارم.-لازم نیست کسی بگه،عالم و آدم می دونن.-به جای مزه پرونی بگو این یارو چیکارت داشت.-تو کی می خوای یادبگیری که نباید تو مسائل خصوصی دیگران دخالت کنی.-نمی فهمی اگر می فهمیدی من غم نداشتم،دیوونه می خوام کمکت کنم.-مددکارم بودی و من نمی دونستم.-نه خیر یه همکار دلسوزم،تو که رفتی پشت سرت ارسیا اومد،دیده بود با اون رفتی می دونی چی گفت.-نه نمی دونم.-باید هم مسخره کنی،ما رو باش برای کی دل می سوزونیم.جلوی خنده ام را گرفتم و گفتم:مسخره نمی کنم،بگو گوش می کنم.-فواد عقیده داشت این یارو برات مزاحمت ایجاد می کنه،می گفت تو خیلی از طرف می ترسی و تو فرانکفورت هم با هم داشتین جروبحث می کردین.آره طنین با هم جروبحث می کردین؟-داره جالب می شه،خب بقیه اش.-هیچی دیگه گفت فکر کنم این فامیل فرضی،خانم نیازی رو داره تهدید می کنه و خانم نیازی باید تو مشکل بزرگی افتاده باشه.-خب شما دو تا کاراگاه برجسته چی کشف کردین،بگو ببینم تو موسیو پوارو بودی یا فواد.-لوده مسخره،ما داریم اینجا برای تو جلز و ولز می زنیم اون وقت تو اونجا نشستی هرهر و کرکر می کنی.-آخه من به شما دو تا آدم سبک مغز چی بگم!چه قشنگ یه اتفاق ساده رو بزرگ می کنید،یه خورده سیر داغ و پیاز داغ هم چاشنی کردین و با سالاد و ماست و مخلفات برام سرو می کنید بعدش هم می خواید به شما نخندم.-حالا من به درک،یکی نیست به این فواد بدبخت بگه دیگی که برای تو نمی جوشه کله سگ توش بجوشه.-حالا تو چرا داغ کردی؟-کاری نداری من می خوام برم استراحت کنم،تو از صبح کپه مرگت رو گذاشته بودی ما اینجا برات عزاداری می کردیم و اشک می ریختیم…کاری نداری.-از اول هم کاری نداشتم تو مزاحم شدی.از صدای تق توی گوشی فهمیدم که مرجان از دستم کفری شده و تلفنو قطع کرده،کاش قیافه اش رو می دیدم و یه دل سیر می خندیدم.

-طنین خانم حواست کجاست،تو خواب راه می ری.
-مرجان،تویی،ترسیدم.
-چند بار صدات کردم،ماشالله چقدر هم نتد راه می ری.
-تو فکر بودم،خسته ام می رم زود برسم خونه.
-تو هم که همیشه خدا خسته ای،فکر کردنت هم تمومی نداره.
-تو اگر مشغله فکری منو داشتی…کی می شه جمعه آینده بشه.
-مردم برای نامزدی خواهرشون لحظه شماری می کنند تو تو برای تموم شدنش.
-تو اگر جای من بودی می فهمیدی چی می گم بخدا از بس از این مغازه به اون مغازه از این پاساژ به اون پاساژ منو کشونده که دیگه توانی برام نمونده،شبها هم اگر پرواز نداشته باشم باید به رویاپردازی خانم گوش کنم.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۴۶]
#آتش_دل
#قسمت۸۵

نوبت تو هم می شه…تو که می گفتی خونه مراسم می گیرید پس چی شد باغ گرفتین.
-دست رو دلم نذار،منو کشت تا قبول کردم.می گم پنجاه نفر بیشتر دعوت نکن مراسم نامزدی و عروسی که نیست،می گه فقط دوستای من و احسان پنجاه نفرن و اینجا هم جا نمی شن.پنجشنبه صبح می ریم محضر عقدشون می کنیم و شب هم جشن می گیریم.
-انگار زیاد از این وصلت راضی نیستی؟
-چرا،احسان پسر خوبیه.می گم فقط خسته ام،از یه طرف این پروازها و از طرف دیگه طناز و کاراش.من دیگه می رم،تو ساعت چند پرواز داری.
مرجان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
-وای دیرم شد،بقدری از من حرف کشیدی که پاک زمان رو فراموش کردم.
مرجان با یه خداحافظی سریع رفت،جالب اینجاست که اون از شدت فضولی ته قضیه رو بیرون نکشه ول کن نیست بعد به من می گه از من حرف می کشی.
*
ویلچر مامان رو داخل سالن بردم و کیفش رو روی پاهاش گذاشتم و با صدای بلند گفتم:
-تابان حاضری بریم…طناز دیر شد.
تابان جست و خیز کنان از اتاقش بیرون اومد و گفت:
-چطوره؟خوبه.
یقه بلوزش رو صاف کردم و گفتم:آره…بیا سوئیچ رو بگیر برو ماشین رو روشن کن گرم بشه…گوش کن تابان فقط روشن نه حرکت،برو…طناز کجا گیر کردی؟
به طرف اتاق رفتم،داشت محتویات داخل نایلونها رو زیر و رو می کرد.
-چیکار می کنی.
-طنین،نیست.
-چی نیست؟
-دستکش هام…همون دستکش سفیدم.
-دیشب تو جیب پشتی کیف دستی ات گذاشتی.
مثل فنر از جاش بلند شد و زیپ پشت کیف رو کشید و گفت:
-آره اینجاست…بریم،من دیگه کاری ندارم.
-احسان نمی یاد دنبالت.
-نه،گفتم جلوی محضر همدیگه رو ببینیم.
-شناسنامه،گواهی فوت پدر،حلقه،همه رو برداشتی.
-آره.
-شاهد چی؟
-به سعید گفتم اما فکر نکنم بیاد،خان عمو هم هست،تازه نوه هی خان عمو هم هست.
خان عمو،عموی مامان رو فقط در مراسم عروسی و عزا می بینیمش آخه زیاد اهل رفت و آمد نیست.از اون پیرمردهای اتو کشیده،زمان شاه تیمسار بوده و هنوز هم در اون حال و هوا سیر می کنه.
-من هم جای سعید باشم نمی یام.
-طنین شلوغش نکن،سعید خواستگاری کرد من هم جواب رد دادم ولی دیگه قرار نیست که تا آخر عمر به خاطر این پاسخ ردم به سعید بشینم تو خونه و پشت پا بزنم به بختم.
-حالا وفت این حرفا نیست،وسایلت رو بردار بریم.
طناز پالتو سفیدش رو روی بلوز و شلوار سفیدش پوشید،درست مثل سفیدبرفی شده بود.
*
احسان جلو در محضر قدم می زد و صورتش از سرما سرخ شده بود،با دیدن ما گل از گلش شکفت و با گفتن اجازه می دید،هدایت ویلچر مامان رو برعهده گرفت.مشغول معارفه و احوالپرسی بودیم که سعید اومد،مثل اینکه با این قضیه کنار اومده بود.من قبلا خواهر خانم معینی فر،مهربان خانم رو دیده بودم اما برادرش رو نه.هومن و ساحل هم اومده بودن،مثل اینکه همه طایفه معینی فر از فیلم من خبر داشتن.خان عمو نیومده بود و حامی علنا از ما فاصله می گرفت،در کنار طناز و احسان ایستاده بودم و به صحبت های طناز گوش می دادم.هومن و ساخل به جمع ما اضافه شدن و هومن خطاب به من گفت:
-روزی فکر می کردین خواهر شما با احسان ازدواج کنه.
-حتی یک درصد هم فکر نمی کردم روزی این دو نفر با هم برخورد داشته باشن چه برسه به ازدواج.
ساحل-من همون روز اول که شما رو دیدم به هومن گفتم این خانم این کاره نیست اما این هومن موذی به منی که همسرشم لام تا کام هیچی نگفت،هوای رفیق شفیقش حامی خان رو داشت.
هومن-من که فکر نمی کردم کار به اینجاها بکشه.
طنین-آقای معرفت یه توصیه دوستانه،اگر روزی به شما پیشنهاد دادن کاراگاه خصوصی بشید قبول نکنید.
هومن-خیلی تابلو بود.
طنین-بله از همه بدتر جناب معینی،گوشی رو کج گذاشته بودن و من تمام حرفاتون رو شنیدم.
هومن-وای این که آخر ضایع بازیه.
ساخل-قضیه چیه؟
هومن-من رفتم زیر زبون کشی اما خانم دریف از یه واژه امیدوار کننده،از همه جالب تر اینکه من برای کمک به حامی رفته بودم و اون کلی بهم خندید.
حامی-هومن غیبت منو می کنی.
-هومن-من،نه بابا.اصلا این حرفا به من میاد،دختر خاله ات داشت پشت سرت صفحه می ذاشت.
طنین-فکر کنم از این کارای من فقط خواجه حافظ شیرازی خبر نداره.
احسان متوجه دلخوری من شد و گفت:
-من مجبور شدم تا حدودی که برای کسی سوال باقی نمونه توضیح بدم…
حامی رو به طناز کرد و گفت:
-منتظر کسی هستید
-بله خان عموی مامانم.
حوصله حامی رو نداشتم و به طرف مامان برگشتم،سعید کنار مامان و تابان بود.
طنین-چه خبر آقا سعید گل؟
سعید-خبرها پیش شماست کلفت باکلاس،هنوز هم به هواپیما ربا برخورد نکردی.
طنین-تو دست از مسخره بازی برنداری ها.
سعید-چه کار کنیم ما اینیم،چه عجب از فک و فامیل جدید و پرمایه دل کندی.
طنین-فک و کامیلای من نیستن و فامیلای طنازن…مامان،خان عمو دیر کردن.
سعید-نگران نباش،خان عمو هم میاد.
در ورودی دقیقا پشت سرم بود و از سر شانه هایم به در نگاه کردم،خان عمو عصا به دست داشت همراه نوه اش می اومد.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۵۰]
#آتش_دل
#قسمت۸۶

همه به احترامش خبردار ایستادیم،هنوز خصلت های نظامی گری در وجودش بود.به عصایش تکیه داد و گفت:
-نرگس،تو هنوز از روی این صندلی بلند نشدی.
طنین-خان عمو پاهای مامان تحمل وزنش رو نداره،البته فیزیوتراپی نسبتا موثر بوده.
خان عمو-بچه جان تو زبون مادرت هستی.
با لبخندی ناراحتیم رو جبران کردم و گفتم:
-خان عمو این هم از فوائد رفت و آمد زیاد،مامان به علت سکته ای کرده قدرت کلامش رو هم از دست داده.
خان عمو به دهان من نگاه کرد و ناباورانه به مامان خیره شد.یادم میاد در مراسم پدر،خان عمو رو دیده بودم و او خبر از سکته مامان داشت ولی حتی یه بار به خودش زحمت نداد برای ملاقات بیاد.
منشی دفتر محضر دار شناسنامه عروس و داماد و شاهدها رو برای تنظیم سند ازدواج خواست.
ان عمو روبروی ما روی صندلی نشسته بود و دو دستش رو روی عصایش گذاشته بود،پیر مرد حسابی تو فکر بود.سعید آروم کنار گوشم گفت:
-حسابی زدی تو پر پیرمرد.
-من؟نه بابا،شایعه سازی نکن از شنیدم بیماری مامان متاثر شده.
-از ما گفتن بود،پس فردا به عنوان قاتل خان عمو شناخته شدی به حرف من می رسی.اگه اینجوری پیش بره حتما مراسم امشب به علت فوت ناگهانی خان عمو کنسل می شه.
-خدانکنه.
-طنین این پسره،برادر بزرگ داماد با تو خصومتی داره.
-نه چطور.
-از وقتی که اینجا ایستادی داره بدنگاهت می کنه،گفتم شاید با این زبون غیرقابل کنترلت نیشش زدی.
-نیش نه،ضد حال خورده.
چهره سعید جدی شد و گفت:
-چطور؟
-حالا بماند.
-نه جان سعید بگو.
-امشب حسابی چشم و گوشت رو باز کن،دختر دم بخت زیاده ها.
-یکبار چشم و گوشم رو باز کردم،کور و کر شدم برای هفت پشتم بسه…جان طنین،نزن تو خاکی و جوابم رو بده.
-ماجراش مفصله بعد برات تعریف می کنم.
-الان بگو.
-الان باید بریم تو اتاق محضر دار اما محض گل روی پسردایی گلم می گم،آقا با همه زرنگیش از من رودست خورد.
بعد از بله گفتن طناز،صدای کف و سوت یک حال و هوای دیگه ای،به جمع داد.مامان با اشکهای آرامش این هیاهو رو همراهی می کرد،حلقه ها رد و بدل شد و هدیه ها داده شد.طناز همراه احسان راهی آرایشگاه شد و من مامان راهی خونه،تابان هم همراه سعید رفت تا شب با اون به باغ بیاد.با مامان که وارد خونه شدیم حس غریبی بهم دست داد،طناز هنوز نرفته بود اما جای خالیش حس می شد.باید کم کم خودمان رو برای رفتنش آماده کنیم حالا اون دیگه مال ما نیست،اون رو با دیگری قسمت کردیم.
مامان را روی تختش خوابوندم و خواستم بلند شم که دستم رو محکم گرفتت.
-جانم مامان…درد داری(مامان با حرکت سرش پاسخ منفی داد)می خواید پیشتون بمونم(چشاش رو به معنی آره باز و بسته کرد)شما هم مثل من دلتنگ طنازید(با چشم پاسخم رو گرفتم)تازه نامزد شدن کو تا عروسی کنن و برن سر خونه و زندگیشون…منم وقتی وارد خونه شدیم دلم براش پر کشید…خدا کنه خوشبخت بشه…سرظهر برم یه چیزی درست کنم بخوریم،بعدش شما استراحت کنید تا شب سرحال باشید.
دست مامان رو بوسیدم و دستم رو از دستش خارج کردم

هوا بقدری سرد بود که مهمانها ترجیح دادن به جای فضای زمستان زده باغ به ویلای وسط باغ پناه ببرن و اونجا جمع بشن،خوشبختانه سالنش بقدری بزرگ بود که تمام مهمانها جا شوند.طناز با حرف گوش نکردنش باعث شد این آبروریزی پیش بیاد.خسته شدم از بس که سر میزها رفتم و حرفهای تکراری زدم،بالاخره فرصت شد و سر میز مینو نشستم.
طنین-مینو کی اومدی؟
مینو-دیروز اومدم،شنبه دوباری برمی گردم.
طنین-چیه؟نمی تونی دل از گرگان بکنی.
مینو-نه،نمی تونم تهران بمونم.اونجا کار پیدا کردم و می خوام موندگار بشم.مامان و بابا مخالف اند اما مهم نیست،من به عنوان یه زن مطلقه اختیارم دست خودمه.
طنین-مینو تو چرا اینقدر بی رحم شدی؟تو که قلبت از سنگ نبود.
مینو-این ربطی به قلب رسول نداره،قلب اون از قلب من رئوف تره اما عقلم رشد کرده و بزرگ شده.
از حرفی که زده بودم خجالت کشیدم،یادم نبود قلب عشقش در سینه اش می تپد و مینو حالا عاشق قلبش شده.
نگار-ولش کن اینو طنین،رفته شمال مغزش نم کشیده…بگو ببینم این خواهرت هونر شوهریابی رو از کجا یاد گرفته.
طنین-اینقدر از پسرها کنار گوش این دو تا بچه خوندی که پاک چشم و گوششون رو باز کردی.
نگار-مهم عمله،من حرفشو زدم این دو تا عمل کردن،مینو از دست رفت و طناز هم دیگه پیداش نمی شه،سرش شلوغه.تو یه لطفی به من کن برو از بین این همه پسر ترگل و ورگل،خوبشو سوا کن برام بیار.
مینو-مگه میوه فروشی بره برات دستچین کنه.
نگار-ببین تا خودشون هستن همه کارها خوبه اما به من که می رسه مسخره ام می کنن.
طنین-ناراحت نشو نگار،الان می رم ببینم چه کاری از دستم بر میاد ولی فکر نمی کنی اگر خودت بری وسط بهتر می تونی دستچین کنی.
نگار-نه وسط در همه و ریز و درشت قاطی اند،سفارشی ها رو لای زرورق گوشه و کنار قایم کردن.
طنین-امان از دست تو،من می رم به مهمونا سر بزنم و اگر سفارشی به تورم خورد پست می کنم برای تو.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۵۱]
#آتش_دل
#قسمت۸۷

از پیش خدمت خواستم یه لیوان شیرکاکائو داغ برام بیاره،بعد گوشه ای از سالن ایستادم و به ذهنم اجازه پروبال دادم.
-زاغ سیاه کی رو چوب می زنی؟
-وای سعید چرا مثل روج از پشت سرم ظاهر می شی!
لیوان شیرکاکائو را که هنوز به لب نزده بودم،از دستم گرفت و سر کشید و گفت:
-مردم چه خودشون رو تحویل می گیرن…نگفتی به کی زل زده بودی؟
-بابا،آدم حق نداره خواهرش رو نگاه کنه و لذت ببره…بفرما شیر کاکائو،تعارف نکن.
طناز با دکلته صورتی و آرایش فوق العاده اش مثل فرشته ها شده بود و در کنار احسان تو آسمونها سیر می کرد و صدای خنده سرخوشش نوید یه پیوند عاشقانه رو می داد.سعید با یه نفس عمیق گفت:
-خدا کنه قدرش رو بدونه…
تازه فهمیدم چه کردم،دست رو زخم دل سعید گذاشته بودم گفتم:
-تو کجا می پری نیستی،نکنه شیطون سر و گوشت می جنبه.
-من؟دست بردار طنین،این وصله ها به من نمی چسبه.
-حالا من می چسبونم،دنبالم بیا.
-خدا رحم کنه،برام چه خوابی دیدی؟
-خدا بهت رحم کرده چه جورم.
سعید را سر میز نگار و مینو بردم و گفتم:
-بچه ها اینم پسردایی گل و گلاب ما،می تونم امانت بذارم سر میزتون و برم به کارم برسم.
نگار-البته خواهش می کنم بفرمایید…فقط اگه آقا گرگه اومد و بردش و خوردش،کاری از دست ما برنمی یاد.
سعید-اگر روباه مکار گولم نزنه آقا گرگه نمی تونه کاری کنه.
تابان دوان دوان به سویم اومد و گفت:
-طنین،موبایلت داره زنگ می خوره.
-ببخشید بچه ها…ببینم تابان،گوشیم دست تو چیکار می کنه؟
-ا…خودت دادی به طناز زنگ بزنم،یادت نیست دیرکرده بودن.
-خوب برو…بله بفرمایید.
-سلام طنین،خوبی؟
-وای مرجان تویی،ممنون خوبم،تو چطوری؟
-خیلی بد،من اگر شانس داشتم شب نامزدی خواهرت این پرواز لعنتی بهم نمی خورد.
-قربونت برم،خودتو ناراحت نکن.
-می تونم با طناز حرف بزنم،می خوام بهش تبریک بگم.
-فدات شم،گوشی.
به سمت جایگاه عروس و دوماد رفتم تا گوشی رو به طناز بدم.از دل مرجان خبر داشتم و می دونستم چقدر ناراحته،اخلاقش این بود و می خواست سر از همه چیز در بیاره.اگر امشب اینجا بود برای خیلی از والاتش جواب پیدا می کرد،مخصوصا اونایی که درباره حامی بود.
گوشی را به طناز دادم و گفتم:مرجانه…
خواستم سرمیز بچه ها برگردم که احسان گفت:
-کجا خواهر خانم؟
-می رم پیش مهمونا.
-امشب ما رو تحویل نمی گیری…حالا من به کنار،طناز خیلی دل نازکه.
-نمی خوام مزاحم شما بشم،امشب شب خاطره انگیزیه برای شما.
-ما دوست داریم خاطره امشب رو با حضور پررنگ شما زیبا ترش کنیم…مهندس عزتی همین دوروبر بود،وقتی فهمید اینجا هستید خیلی مشتاق شد زیارتتون کنه…آهان اونجاست،کنار حامی نشسته.
مار از پونه بدش میاد جلو لونه اش سبز می شه،حالا که دیگه پونه ها جمع شدن.خیلی از این سه نفر خوشم میاد یه جا کنار هم نشستن،حامی،عزتی،جوادی.
تو بد مخمصه ای افتاده بودم،احسان پیش قدم شد منو تا کنار میز اونها همراهی کنه و تا به خودم اومدم مثل علم یزید کنار میزشون ایستاده بودم و به نطق احسان گوش می کردم.
-دوستان این هم از خواهر خانم بنده،معرف حضورتون هستن که…
آقایون به احترام از جاشون بلند شدن حتی حامی،دوروی ظاهرنما.من هم احوالپرسی در خور شایانی به عمل آوردم و عزتی که پروترین موجود عالم بشریت بود گفت:
-خانم نیازی،شما خواهر دیگه ای ندارید تا من با شما و احسان جان نسبت خویشاوندی پیدا کنم.
احسان که به مزاجش خوش اومده بود،خندید و دست پشت عزتی گذاشت و گفت:
-عزتی جان،خانم بنده فقط همین یه خواهر و برادر رو داره.این خواهرشون که در حضور شماست شرایط ازدواج رو داره،چرا دنبال نسیه می گردی.
با لبخند پرتمسخری گفتم:
-البته احسان جان لطف دارن،بنده…
عزتی-می دونم خانم،قبلا جوابتون دریافت شده برای همین هم دنبال خوار دیگه شما می گشتم.
جوادی-عزتی جان،آدم طالب هرچیزی باشه باید دنبالش بدوه تا بدست بیاره اون وقت قدرشو بیشتر می دونه خانم ها هم که ماشالله نازشون زیاده.
حامی با گفتن ببخشید از جمع ما جدا شد،در حالی که با نگاه بدرقه اش می کردم گفتم:
-جناب جوادی،من آدم رک گویی هستم و وقتی می گم(نه)نه واقعیه و تغییر نمی کنه.
جوادی-خانم نیازی حتی رک گو ترین خانم ها هم ناز می کنن،ناز کردن تو سرشت خانم هاست.
عزتی-با این حساب،خانم من شهامت به خرج می دم و برای بار دوم از شما درخواست می کنم.
طنین-آقای عزتی جوابم همونه.
عزتی-جتی نمی خواید کمی فکر کنید.
دوباره نگاهم رو حامی چرخید،داشت با یک زوج تازه وارد صحبت می کرد چه گرم و صمیمانه بودن.
طنین-نیازی به فکر کردن نمی بینم چون من اصلا قصد ازدواج ندارم،با اجازه.
به سوی جایگاه عروس و داماد رفتم،طناز صحبتش با موبایل تموم شده بود.
-طناز گوشی رو لازم نداری،بده.
طناز گوشی رو به سمتم گرفت و گفت:
-خیلی خسته شدی،نه طنین.
-نه نامزدی خواهرمه چرا خسته شم.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۵۲]
#آتش_دل
#قسمت۸۸

این حرفا رو به کسی بگو که تو رو نشناسه،من یکی تو رو خوب می شناسم و از پس نقابی که به صورتت زدی چهره واقعیت رو می بینم.تو خیلی در حقم گذشت کردی،حالا هم خدا خدا می کنی زودتر این مراسم تموم شه.
-من یه دونه خواهر بیشتر ندارم و دلم نمی خواد این شب خوشیش زود تموم شه.
-پس چرا کناره گیری می کنی و وسط نمی یای.
-کی به مهمونا برسه،فراموش کردی وظیفه مامان و بابا برعهده ام افتاده.
-طناز،عزیزم می خوام یکی از دوستانم رو مهرفی کنم.
احسان سرخوش و خندان کنار همان زوجی که لحظه ای پیش کنار حامی بودن ایستاده بود،دستم تو دست طناز بود که او متوجه همسرش شد.احسان ادامه داد:
-کیان و کتی،خواهر و برادر هومن هستن…همسرم طناز و خواهر خانم گرامی ام،طنین.
لبخندهایی رد و بدل شد و همه از آشنایی با هم اظهار خوشبختی کردیم،حالا خدا داند چقدر از دیدن هم خوشبخت شدیم.
حامی مداخله کرد و گفت:
-کیان و کتی برای تحصیل دوبی بودن و امشب با اومدنشون حسابی ما رو سورپریز کردن.
از لحنش نشان می داد چقدر با هم صمیمی هستن،هومن گفت:
-این نقشه من بود،وگرنه بچه ها سه روزی هست که اومدن ولی من پیشنهاد دام تا امشب برای دیدار شما صبر کنن.
کتی-احسان حالا که خانمت به جمعمان اضافه شده باید دوباره اون گروهمون رو زنده کنیم.
احسان-البته ما حالا دو عضو جدید داریم،درسته طنین؟
طنین-خوشحال می شم تو جمع شما باشم اما سرایط کاری منو که می دونید.
حامی نگاه پرتمسخری به من انداخت،هردو خوب می دانستیم این یک بهانه است.دستم را آهسته از میان انگشتان طناز بیرون کشیدم و یه گام عقب رفتم و در یک فرصت مناسب از آنها فاصله گرفتم،حوصله حامی را با آن چشمانی که هر لحظه مسخره ام می کرد و هردم چون موجود ناشناخته ای بررسی ام می کرد نداشتم،از احسان که خواهرم رو از من ربوده و سعی می کرد کدورتم رو نادیده بگیرد و از در دوستی با من دربیاد و خودش رو به عنوان یه عضو جدید خانواده عزیز کنه.از طناز که علاوه بر گناه احسان،نمی تونه از عشقش بگذره.از هومن و ساحل با اون خنده های شلوغشان،از کیان با اون نگاه خریدارانه اش و از کتی با اون حرکات لوند و پرعشوه اش.
چند میز از عروس و داماد دور نشده بودم که صدای شاد و سرحالی منو به نام خواند،برگشتم و گفتم:
-بله خانم معینی فر.
-وای طنین جون چرا سخت می گیری،تو هم مثل طناز جون بگو افسانه…بیا می خوام با یکی از دوستام آشنات کنم.
عجب خانواده پرویی هستن اینا،هرچی بهشون بی محلی می کنم جری تر می شن.به حکم ادب سر میز مورد نظر رفتم.
-منیژه جون ایشون طنین خانم گل هستن،خواهر عروس خوشگلم طناز.
-وای افسانه جون همیشه می دونستم خوش سلیقه ای…اون از عروس خوشگلت این هم از خواهرش،جیگر تو چقدر قشنگی!
دستم را در میان دستانم فشرد و مهلتی به من برای حرف زدن نداد و خودش گفت:
-افسانه جون اون یکی رو تو بردی،این یکی سهم من.
اخمهای افسانه جون در هم شد اما با لبخند متظاهرانه گفت:
-تو که پسر نداری.
-پسر ندارم اما خان داداش که دارم.
-وای خدا مرگم بده،منیژه چی می گی.
-نترس برای خودش که نگفتم برای پسرش گفتم.
از اینکه سرم چک و چونه می زدن عصبی شدم و گفتم:
-با اجازه تون.
سر میز مینو برگشتم خبری از نگار و سعید نبود،صندلی را عقب کشیدم و گفتم:
-پس این دو تا کجان؟
-نگار که دید از پس زبون پسرداییت برنمی یاد بردش وسط تا جور دیگه ای قاپش رو بدزده.
نگاهی به میز خان عمو انداختم،مامان اونجا بود و به حرفای عروس خان عمو گوش می کرد.
-تو چرا اینقدر سرگردونی.
به مینو نگاه کردم،لبخندی زدم غمگین یا شاید هم پر تمسخر گفتم:
-نمی دونم،آروم و قرار ندارم.
-اینکه مشخصه،چرا؟
به طناز نگاه کردم،اون وسط داشت برای احسان ناز و عشوه می ریخت.حامی با کتی جیک تو جیک بود،ساحل و هومن با هم و کیان هم با دختری که نمی شناختم.با یک نفس عمیق گفتم:
-آره سرگردونم.
-عاشق شدی.
شوکه شدم و لحظه ای خیره نگاهش کردم و بعد خندیدم،از یک لبخند به قهقهه عصبی رسیدم.
-تنها چیزی که این روزا کم دارم یه عشق پر سوز و گدازه.
-پس چته؟
-الان درد تو چیه؟دردی که به هیچ کس نمی تونی بگی چون درکت نمی کنن،گیرم کسی درکت کرد اما کاری نمی تونه بکنه این شده مصداق من.
-ازدواج کن…همسرت می تونه همدردت بشه.
-مثل مادربزرگا حرف می زنی،خانم کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی.
-درد من درد بی درمونه.
-حالا تو این زمونه شوهر کجا بود.
-طنین خودت رو نزن به نادونی،تو از من بزرگتری و این حرفو نباید بگم اما گفتم.من می دونم چقدر خواهان داری و کافیه لب تر کنی برای نمونه برادر من،با پا که سهله با سر میاد جلو.درسته برادر خوبی نیست و در حق من برادری نکرده اما مطمئنم همسر خوبیه چون عاشقه و دوست داره.
-اوه چه بازار گرمی می کنه برای داداش جونش.
-چون عقل و هوشش رو بردی،من از حالش خبر دارم.
-من سرسپرده نمی خوام.
-اون دل سپرده است.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۵۳]
#آتش_دل
#قسمت۸۹

می شه از این معقوله بیایم بیرون،تو اگر لالایی بلدی برای خودت بخون.
-لالایی که سهله با قرص خوابم دیگه خوابم نمی بره…ولی جات خالی بود یه دلسیر بخندی این نگار هرچی می گفت چند برابر می شنید،پسر داییت خوب از پسش برمی یاد.
نگار-به جای غیبت کردن از من فکری به حالم کنید،به شما هم می گن دوست.
نگار با صورتی سرخ و عرق ریزان کنار ما نشست و از پارچ روی میز برای خودش یه لیوان آب ریخت.
طنین-پس سعید کو،با پسر داییم چیکار کردی؟
نگار-لولو خورد،همچین می گه کو پسر داییم که هرکی ندونه که فکر می کنه یه پسربچه پنج شیش ساله و بی زبونه.
مینو-حالتو گرفته با توپ پر برگشتی.
نگار-من چیزیم نیست…بدت نیادا،از پسر داییت خوشم نیومد.
مینو-چرا بدت اومد،چون لنگه خودت بود.براش تو پیش دستی می فرستادی اون هم دست خالی برت نمی گردوند و با یه سینی پر از خجالتت در می اومد.
نگار-برو بابا،احترام سرش نمی شه.
مینو-نگار دیگه بی انصاف نباش،تو هرچی می گفتی مودبانه جوابتو می داد.
نگار کمی رو صندلی جا به جا شد و گفت:
-اینجا آره،اما اون وسط نبودی ببینی که چه چیزهایی بارم نکرد.
طنین-پس خیلی رفتی رو اعصابش که زده به سیم آخر.حالا کجا رفت،نمی بینمش.
نگار-نمی دونم،منو از سرش باز کرد و رفت…طنین؟
-ها…
نگار-اون پسره که داشت با اون دختره ی لباس نقره ای می رقصید و الان هم اون گوشه،کنار اون دو تا آقا و احسان ایستاده کیه؟
به وسط نگاه کردم و گفتم:حامی رو می گی،برادر بزرگتره احسانه.
نگار-فکر نکنم متاهل باشه درسته؟
طنین-نه مجرده.
نگار-دیدم دختره چقدر براش عشوه و عوره میاد.خاک بر سر طناز با اون سلیقه اش،این پسره ی مثل ماه و ول کرده و رفته سراغ برادر کوچیکه.
طنین-سگ احسان شرف داره به حامی،یه آدم هفت خطیه که نگو.
نگار-تو مگه دوست من نیستی؟
طنین-منظور؟
نگار-برو اونو بیار سر میز با من آشناش کن،بقیه اش با من

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۰۹]
#آتش_دل
#قسمت۹۰

طنین-قربون شکلت منو از این کار معاف کن،هیچ کس هم نه حامی.اگر قرار باشه از تشنگی بمیرم و بهم بگن حامی یه پارچ آب داره طرفش نمی رم،حالا تو می گی برم بیارمش اینجا و بگم آقای حامی خان با دوستای من آشنا شو.دست از سرم بردار نگار،این تیکه به درد تو نمی خوره.
نگار-وا،چیه ازش می ترسی…کلک چیکارت کرده اینقدر حساب می بری؟
طنین-نیازی نیست کاری کنه ازش خوشم نمیاد،می دونی انرژی منفی ساطع می کنه.
نگار-باشه خودم می رم،ما رو بگو از کی طلب یاری داشتیم.
مینو-نگار-می خوای چیکار کنی؟
نگار-هیچی مثل شما دو تا پیر زن نمی شینم اینجا حرفای صدتا یه غاز بزنم،می رم مراسم دوستم رو گرم کنم.
طنین-مراقب باش تو این گرم کردن خودتو نسوزونی.
نگار-نه جیگر من خودم آتیشم،می سوزونم.
به مینو نگاه کردم و او شانه ای بالا انداخت،گفتم:
-مینو نگاه کن و یه دل سیر به نگار دماغ سوخته بخند،من رفتم به مامان سر بزنم بعد هم ببینم سعید رو چیکار کرده.تابان رو هم نمی بینم،ازش خبری نیست.
-برو،من هم این فیلم سینمایی کمدی رو می بینم.
سر میز خان عمو رفتم و از پشت دستم را پشت گردن مامان حلقه کردم و گونه نازش رو بوسیدم.
-زبون نرگس تا به حال کجا بودی؟
نمی دونم خان عمو طعنه زد یا شوخی کرد،از قیافه جدیش هیچ حدسی نمی شد زد اما حرف صبحم رو به خودم تحویل داد.گوشه لباس دامن مشکی ام رو بالا گرفتم و روی صندلی کنار مامان نشستم و گفتم:
-زبون نرگس داشت به مهمونا می رسید،احوال مامان خودم.
مامان لبخند شیرینی به من زد امشب خیلی خوشحال بود و فکر کنم از خوشی،امروز و امشب اصلا از عمرش حساب نشده باشه.چشمانش برق می زد،برق زندگی.
-طنین خانم نمی خوای عجله کنی به ما شیرینی بدی.
به عروس خان عمو نگاه کردم،زن خوب و فرهنگی بود و آدم با دیدنش یاد خانم معلم های مهربون کلاس اول میفتاد،خوشا به حال شاگرداش.لبخندی که به مامان زده بودم رو حفظ کردم و گفتم:
-فعلا به این موضوع فکر نمی کنم،من از زندگی توقع زیادی دارم و ازدواج یعنی سد این موقعیت ها.
-دخترم فکر نمی کنی زمانی که توقعات برآورده بشه دیگه از وقت ازدواجت گذشته.
-من به قسمت خیلی اعتقاد دارم،اگر کسی قسمت من باشه خونه سالمندان هم که برم میاد سراغم.
-واث چه ایده جالبی دارید شما.
به دخترش نگاه کردم،دقیقا روبرویم بودو فتوکپی مادرش اما با سن و سال کمتر و حدودا هفده هجده ساله.در همان لحظه نگاهم به پشت سرش افتاد،نگار با لب و لوچه آویزون به طرف مینو می رفت.لبخندم عمیق تر شد و گفتم:
-ولی مطمئن باش آدم جالبی نیستم،با اجازه شما مرخص می شم.
خودم رو به مینو و نگار رسوندم،مینو از شدت خنده سرخ شده بود.روی صندلی نشستم و گفتم:
-خوب تنهایی می خندید،بگید ما هم بخندیم.
نگار با اخم گفت:
-من که چیز خنده داری نمی بینم،این دختره تو تصادفی کع اخیرا کرده بود ضربه مغزی شده و مغزش پنج کار می کنه.
مینو-طنین…طرف اول نگارو سوسک کرده،بعد یه اسپری پیف پاف هم روش خالی کرده.
نگار-سوشک تویی حشره موذی.
مینو-چیه بهت برخورد،طنین بهت هشدار داده بود.
طنین-حالا می گی چی شده یا نه؟
نگار-هیچی این فامیل بدترکیبتون سنگ رو یخم کرد.
طنین-من که گفته بودم نزدیکش نشو برقش می گیرتت،تو گوش نکردی.
نگار-بچه پرو،وقتی ازش تقاضا کردم همچین منو نگاه کرد که نزدیک بود خودم رو خیس کنم،بعد هم با لحن زننده ای ردم کرد.حسابی بورم کرد پسره ی انگل…صدرحمت به پسرداییت،حالا کجا هست؟…حداقل انقدر مودب هست که با خنده جواب آدم رو بده بهش برنخوره.
مینو-برادر شوهر طناز فهمیده بود تو آدم نیستی.
نگار-تو خوشت اومده،هرهر و کرکر می کنی.
مینو-چون روی تو کم شده…حالا چرا ایستادی و نمی شینی.
طنین-من حدیث مفصل با تو گفتم،تو خواه پند بگیر و خواه ملال.این زبون اتوبان رو برای حامی باید درمیاوردی نه برای ما…بچه ها دیگه بلند شید وفت شامه.
مینو-نگار جون این فوت و فنا به درد جوونای کم سن و سال می خوره،نه این بابا بزرگ،یه ضرب المثل انگلیسی می گه مرغان با تجربه رو نمی توان با دانه به دام انداخت،این بابایی هم که من دیدم صدتا مثل تو رو سر انگشت می چرخونه.
بعد از راهنمایی مهمانها،ویلچر مامان رو یک جای دنج بردم و براش یک ظرف سوپ با یه کفگیر باقالی پلو با ماهیچه کشیدم.با صبر و حوصله غذا در دهان مامان می گذاشتم و به خاطر اینکه از من خجالت نکشد با او از هر دری حرف می زدم از مهمانها،از مراسم طناز،از خیلی چیزها گفتم تا زمانی که مامان از خوردن امتنا کرد و با سر اشاره کرد سیر شده.با دستمال،دهانش رو پاک کردم و رژلبش رو پررنگ کردم و با لبخند گفتم:خیلی خوشگل شدی مامانی؟
کسی از پشت سرم گفت:
-حالا مامان خوشگلت رو به من قرض می دی.
به پشت سرم نگاه کردم افسانه جون بود،ادامه داد:
-حالا خودت برو شام بخور،بذار ما دو تا مادر با هم خلوت کنیم.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۰]
#آتش_دل
#قسمت۹۱

وای رفاقت مادر و مادر شوهر،چه شود.
-آی آی من هیچ وقت مادرشوهر نیستم فقط افسانه جونم،حالا برو شامت رو بخور.
وارد سالن غذاخوری شدم،خیلی ها غذا خورده بودن و داشتن یا با هم حرف می زدن یا سالن رو ترک می کردن،عده کمی هم سرگرم دسرشون بودن.نمی دونم حامی از کجا پیداش شد اما وقتی کنار گوشم گفت:
-چرا ایستادید،خیال ندارید شام بخورید.
نزدیک بود از ترس جیغ بکشم،دستم رو روی قلبم گذاشتم و غضبناک نگاهش کرد.با لبخند گفت:
-ترسیدید…اصلا به شما نمیاد ترسو باشید.
لحن کلامش بیشتر عصبانیم کرد،با غیض گفتم:
-نخیر نترسیدم،فقط انتظار نداشتم کسی مثل جن از پشت سرم ظاهر بشه.
-قبل از اینکه جنگ لفظی رای بندازی بهتر کمی سوخت گیری کنی بعد با خیال راحت منو اندرز بدی،باشه…همراهم بیا.
-بقول خودتون باید سوختگیری کنم پس اجازه بدید برم غذا بکشم.
-تو نمی تونی بدون بحث حرفم رو گوش کنی،گفتم بیا…
دندانهایم رو از خشم بهم ساییدم و نگاهی به سقف بلند سالن انداختم و بعد همراه با یک نفس عمیق برای کنترل خودم به دنبالش راه افتادم.گوشه سالن سه صندلی بود،حامی با اشاره به آنها گفت:اینجا بشین تا من بیام.
روی صندلی لم دادم و به مهمانها که کم کم داشتن سالن رو ترک می کردن نگاه کردم،از صدای بلند موزیک مشخص بود با سیر شدن شکمشون با نیرویی مضاعف به فعالیت مشغول شدن.حامی از در بیرون اومد،همراهش یکی از مستخدمین مرد بود که با اشاره حامی سینی را روی یکی از صندلی ها گذاشت و رفت.به محتویات درون سینی نگاه کردم،دو تا بشقاب مملو از غذاهی متفاوت و یک ظرف ژله و یک ظرف سالاد فصل و ماست و نوشابه.
یکی از ظرفها رو برداشتم کی درونش کمی باقالی پلو با ماهیچه،یک کفگیر زرشک پلو با مرغ و چند قطعه ماهی بود.حامی روی صندلی دیگر نشست و زیر نگاه او اولین لقمه رو به زور بلعیدم،از نگاهش در عذاب بودم و گفتم:
-شما میل ندارید؟
-صرف شده.
قاشق و چنگال رو داخل بشقاب گذاشتم و گفتم:
-این همه غذا.
-برای شماست.
-این همه،شما منو با موجود دیگه ای اشتباه نگرفتید.
آرامشش با این کلام من طوفانی شد اما سریع فروکش کرد و گفت:
-از سلیقه شما خبر نداشتم…
چنگال را برداشتم و یک تکه ماهی در دهانم گذاشتم،ای کاش حامی منو تنها می ذاشت تا بهتر از این غذا لذت ببرم…
-چرا دوستتون رو فرستادید سراغ من؟
راه گلوم بسته شد و نتونستم غذام رو ببلعم،همین هم باعث سرفه ام شد.لیوان نوشابه رو از دست حامی گرفتم و با اون راه گلوم رو باز کردم و گفتم:
-دوستم؟
-بله دوست شما همون خانمی که تاپ بافت سفید با دامن پلیسه سفید و مشکی پوشیده،فکر کنم با یک خانم که کت و دامن شکلاتی و شالی به رنگ لباسش داشت سر یک میز نشستن.
داشت مشخصات نگار و مینو رو می داد،بیچاره نگار به خاطر یک سوتفاهم دچار خشم این غول بی شاخ و دم شده بود.وقتی سکوتم رو دید گفت:
-فکر می کنم باید مشخصات چهره دوستانتون رو بدم.
-شناختم،زیاد به حافظه بصیرتون فشار نیارید.
-خدا رو شکر که منکر نشدید.
-منکر چی؟
-فرستادن دوستتون.
بشقاب رو داخل سینی گذاشتم و گفتم:
-من دوستم رو فرستادم!
-نفرستادید؟
-نه،چرا باید چنین کاری رو انجام بدم.
-شما میل کنید بنده عرض می کنم.
-متشکرم،حرفای صدمن یه غاز شما اشتهای منو کور کرد.
به چشمم خیره شد،برای فرار از نگاهش به سوی دیگر سالن نگاه کردم.سالن خالی شده بود و مستخدمین در حال نظافت میز بودند.
-من منتظرم،چرا؟
به حامی نگاه کردم و گفتم:
-چرا چی؟
-بیست سوالی راه انداختی؟
-من سر از حرفاتون در نمیارم،می گم این کارو نکردم باز شما حرف خودتون رو می زنید.هوووم نکنه دچار توهم شدید و فکر کردین عاشق جمالتون شدم و می خوام میزان پاک بودن شما رو بسنجم…نگار هم مثل همه دخترای ایم مجلس دنبال یه همراه بود که دمی خوش باشه،با تموم شدن این مهمونی جتی ممکنه اسم شما رو به یاد نیاره.
چشمانش پر از ظن و شک شد و همانطور که نگاهم می کرد به پشتی صندلی تکیه داد و از داخل جیبش پاکت سیگار رو بیرون آورد و یه نخ سیگار روی لبهاش گذاشت و اون رو آتیش زد،بعد بسته رو به سویم گرفت و گفت:
-نمی کشید؟
خیره خیره نگاهش کردم،پوزخندی زد و گفت:
-حالا چرا با نگاهت می زنی،این دوره و زمونه دیگه فرقی بین دختر و پسر نیست چون دخترها هم همپای پسرها سیگار می کشن و چه بسا پیشی هم گرفتن،فقط به حکم ادب تعارف کردم.
-متشکرم،دیگه از این تعارفا به من نکن.
-پس دوستتون خواسته بختش رو امتحان کنه.
-چقدر به خودتون مطمئنید.
-چون چند تا پیرهن بیشتر پاره کردم.
با خودم گفتم،این از شخصیت شلخته و پرخاشگرت بعید نیست.
-به چی می خندید؟
حواسم نبود انعکاس فکرم روی لبهام نقش بسته،البته بدم نیومد کمی سر به سرش بذارم برای همین گفتم:
-پس شلخته هم هستید؟
-چی؟
-نکنه با لات و لوت ها گرد و خاک می کنید و دعوا راه میندازید.
چشمانش می خندید اما صورتش را در پس نقاب جدیت حفظ کرده بود.
-بهت نمیاد آدم شوتی باشی.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۱]
#آتش_دل
#قسمت۹۲

بلند شدم و گفتم:
-هرچی هستم به خودم مربوطه.
او هم به من اقتدا کرد و بلند شد و گفت:
-چیزی نخوردید.
جمله اش هیج باری نداشت جز بی تفاوتی،گفتم:
-انسانها اصولا کسی رو در حال غذا خوردن برای همصحبتی انتخاب می کنن که اشتهاشون باز شه ولی کسی که خودش رو تحمیل می کنه باید بدونه اشتهای خورنده کور می شه…اما متاسفانه امشب باید همدیگر رو تحمل کنیم…تو سالن شما رو می بینم.
به سالن برگشتم و از دست نگار آتیشی بودم،کاری کرده بود که حامی پیش خودش حساب و کتاب نامربوط کنه.سعید رو یافتم،کنار نوه عموی مامان و پسر عمه پدر مرحومم نشسته بود.صندلی خالی اون میز رو عقب کشیدم و گفتم:
-اجازه هست اینو اشغال کنم.
سعید-البته دختر عمه.
طنین-مثل اینکه مزاحم بحثتون شدم.
سعید-نه بابا داشتیم با پیروز و امید درباره جام ملتهای اروپا حرف می زدیم.
طنین-شما آقایون جز فوتبال درباره چیز دیگه ای هم حرف می زنید.
پیروز-آره سیاست و اقتصاد.
طنین-خداییش خسته نمی شید از این حرفای تکراری.
امید-نه چون بعضی اوقات هم درباره جنس ظریف و نحوه مخ زدن و مخ خوردن هم حرف می زنیم.
سعید-پیش بیاد عیبت هم می کنیم.
طنین-آی گفتی تو این مورد دست خانم ها رو از پشت بستید و گوی سبقت رو ربودین،فقط من نمی دونم چرا جو سازی می کنید و خانم ها رو بدنام می کنید.
امید با خنده ای گفت:
-خانم ها ذاتا بد هستن و نیازی به بد جلوه دادن ما آقایون نیست.
طنین-امید؟!
پیروز-از این به بعد بهش می گیم امید شیردل،کسی که شهامت داشته باشه جلوی خانم ها این حرف رو بزنه معلومه خیلی شجاست.
طنین-دیگه جای من اینجا نیست،شما باشید و محفل مردانه تان.
پیروز-چیه،چرا جا خالی می کنی؟
امید-حرف حساب تلخ بود.
طنین-برید دعا کنید من آدم رقیق القلبی هستم،اگر کس دیگه ای مثل دوستم نگار بود زنده زنده پوست شما سه تا رو می کند و تو رو پر از کاه می کرد.
سعید-این یکی رو راست گفتی…عجب دوست زبون درازی داری!
طنین-چی بهش گفتی آتیشی شده بود؟
سعید-هیچی به جان تو.
طنین-جان خودت،من تو رو میشناسم.
سعید-یه ضرب المثل ژاپنی می گه زبان زن سه اینچ بیشتر طول نداره اما می تونه مردی که هشت پا طول دارد و نابود کنه،این دوست تو هم از این قماشه.
طنین-این درست نیست،من اینجا در اقلیتم و شما سه تا هرچی دلتون می خواد بارم می کنید.
پیروز-شما خانم ها،هر یکدونتون یه لشکر رو حریفه.
طنین-من این محفل مردانه رو ترک می کنم تا شما راحت تر نسبت به موجود مظلوم زمانه یعنی زن حرف بزنید.
صدای خنده سه مرد بلند شد،از اونها فاصله گرفتم و با اشاره طناز به طرفش رفتم.
-طنین،تو نمی خوای تو فیلم من باشی؟
-این چه حرفیه،من تو فیلمت هستم.وقتی فیلم رو بگیری می بینی.
-نه مثل یکی از این مهمونها…می خوام تو مثل خواهرم باشی،متفاوت از بقیه.
-چیکار کنم مثل خواهرت باشم،ببینم مگه من خواهرت نیستم.
طناز دستم رو کشید و گفت:
-چرا…حالا بیا وسط تا واقعا در شادیم شریک باشی.
بقدری وسط شلوغ بود که جایی برای حرکت نبود و فقط می شد خودمون رو تکون بدیم.خواننده با دیدن عروس و داماد سر ذوق اومد و از مدعوین خواست دور عروس و داماد رو خالی کنن تا اونها با خانوادشون هنر نمایی کنن و همین باعث شد کسی جز طناز و احسان و من و حامی نماند،منی که حاضر بودم با حامی روبرو بشم تا حامی.
تو بد مخمصه ای افتاده بودم که البته تابان نجاتم داد و با اومدن افسانه جون،عملا من با تابان و حامی با مادرش جفت شدیم.بعد از مدتی آهنگ ملایمی نواخته شد و نورها کم شد،از فضای نیمه تاریک سالن استفاده کردم و از جمع خودم رو بیرون کشیدم و تاریک ترین نقطه رو انتخاب کردم برای ایستادن.
-تو تاریکی ایتادی روشنایی رو می پایی.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و با تغیر گفتم:
-سعید این چکاریه؟چرا امشب همه سعی دارن منو بترسونن.
-کی جرات کرده چنین کاری کنه؟
-جناب عالی.
-غیر از من،تو گفتی همه…
گیر دادی ها.
-آخه امشب خیلی با داداش جون دامادتون گرم گرفتی،شام اختصاصی دونفره و جیک تو جیک و حرکات موزون،حالا دیگه بماند صحبت خصوصیتون در گوشه دنج سالن غذاخوری.
پس سعید روی من زوم کرده بود.بهش نگاه کردم تو اون تاریکی چشاش برق عجیبی داشت،برق حسادت…یاد حرف طناز افتادم و گفتم:
-اولا کارهای من به خودم مربوطه،دوما اگر کمی دقت می کردی ما حرف نمی زدیم بلکه کمی تا قسمتی بحث می کردیم.اگر عرض دیگه ای نداری من برم پیش مامان.
-مثل دختربچه های ننر(لحن من رو تقلید کرد)برم پیش مامانم.
-سعید حوصله ندارم و از خستگی دارم از پا میفتم،تو یکی سر به سرم نذار.
خودم رو به مامان رسوندم و دستم رو روی شانه های نحیفش گذاشتم و به نقطه نامعلومی خیره شدم.دستی روی دستم حس کردم،مامان دست سالمش رو روی دستم گذاشته بود و به چشمانم نگاه می کرد.لبخند زدم،اما حنایم برایش رنگی نداشت و او همچنان با نگرانی نگاهم می کرد.خودم رو به نادانی زدم و گفتم:
-مامان جون،خسته ای؟

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۱]
#آتش_دل
#قسمت۹۳

سرش رو به طرفین تکان داد و همچنان نگاهم کرد.
-چیه مامان،چرا اینجوری نگام می کنی؟
چشمم می سوخت و اشک به چشمم حمله ور شده بود اما من با لجاجت سد راهش می شدم.معذب از نگاه دقیق مامان گفتم:
-من الان برمی گردم

در دستشویی را پشت سرم بستم و بغضم ترکید،جای خالی پدر امشب چقدر پیدا بود.دستم را جلوی دهنم گرفتم تا صدام بیرون نرود،وقتی سبک شدم چند مشت آب به صورتم زدم اما چشمانم رسوا کننده بود.از دستشویی بیرون اومدم و پنجره روبروی اون رو باز کردم تا باد سرد زمستانی التهاب چشمانم را از بین ببرد.
دستی پنجره را بست و همین باعث شد چشمانم را باز کنم،حامی بود.ناراحت از دخالت بیجایش پرسشگرانه نگاهش کردم،گفت:
-با این لباس و صورت خیس جلوی پنجره ایستادی سرما می خوری،بچه که نیستی نیاز به توصیه داشته باشی.
-شما عادت دارید در کار دیگران دخالت کنید.
پشت به حامی کردم و به طرف سالن حرکت کردم اما شنیدن صداش منو از رفتن منصرف کرد.
-چرا گریه کردی؟
این حرف زدنش منو کشته بود،یکبار دوستانه و بار دیگه خصمانه و گاهی هم طلبکارانه و زمانی محبت آمیز،لحن محبت آمیزش منو بیشتر عصبی می کرد.به سویش چرخیدم و با خیره سری تو چشماش زل زدم و گفتم:
-به خودم مربوطه…لطفا تو کارهای من دخالت نکن.
به سردی گفت:
-پس قبل از وارد شدن به سالن کمی سرخاب سفیداب استفاده کن تا مهمونها نفهمند گریه کردی،ما آبرو داریم و دوست ندارم پس فردا مهمونها بگند خواهر بزرگ عروس از فشار حسادت گریه کرده بود و بخاطر حسود بودن تو خونه مونده و داره می ترشه.
حامی مثل برق از کنارم گذشت،کارد می زدن خونم بیرون نمی اومد حتی فرصت نکرده بودم جواب دندان شکنی بدم و حقش رو کف دستش بذارم و همین من رو می سوزوند.در حالی که از خشم می لرزیدم روی پا نشستم و سرم را در دستم گرفتم که صدایی گفت:
-ا طنین جون حالت خوبه…اتفاقی افتاده؟
ساحل بود،سرم را بلند کردم و گفتم:
-نه کمی سرم گیج رفت.
-الهی حتما از خستگیه،شام خوردی.
-زیاد میلم نکشید(پسرخاله نازنینت نذاشت از گلوم پایین بره)مهم نیست،اگر ممکنه به دوستم بگید کیفم رو بیاره.
-دوستت کجا نشسته؟
می خواستم بگم اگر از پسرخاله عقب مونده ات بپرسی نشونت می ده،اما نگفتم.
-به تابان بگید،خودش پیغام منو به نگار می رسونه.
با رفتن ساحل بلند شدم و به دیوار تکیه دادم،نگار همراه ساحل اومد و مینو هم پشت سرشان.
نگار-چی شده طنین؟
طنین-چیزی نیست.
مینو-اما این خانم گفت سرت گیج رفته و روی زمین نشستی.
طنین-بچه ها من حالم خوبه،لطفا یکی از شما دو نفر برید پیش مامانم.نگار نگاهی به مینو انداخت و مینو گفت:من رفتم…
ساحل که به دستشویی رفت،آینه کوچکم رو از داخل کیفم برداشتم و به تمیز کردن چهره ام پرداختم.نگار با صدای آهسته ای پرسید:
-این برادر داماد چی گفته که بهم ریختی؟
-امشب چرا همه گیر دادن به من،آب می خورم همه متوجه می شن.
-از بس دوست داشتنی هستی،حالا چی گفت؟
-چیزی نگفته.
-اما اون قیافه بشاش که داشت از اینجا خارج می شد چیز دیگه ای می گفت،وقتی این خانم اومد دنبالم،شصتم خبردار شد که طرف دمت رو لگد کرده.
با مداد نقره ای خطی روی پلک زیرین چشمم کشیدم و گفتم:تو به جای گیر دادن به من و قصه پردازی،این آینه رو نگه دار.
-باشه نگو،حالا من شدم نامحرم.
-محرم بودی!کی؟من چیزی یادم نمیاد.
-یادت نمیاد،باشه نوبت فراموشکاری منم می رسه.
-نگار این آینه رو درست نگه دار.
-خوبه…تموم نشد.
رژلب را روی لبم کشیدم و گفتم:
-تموم شد غرغرو،بریم.
مینو ویلچر مامان رو کنار میز خودشون برده بود،من هم تا آخر همونجا نشستم.نیمه شب بود که مراسم تموم شد،با اینحال طناز و احسان قصد خیابان گردی داشتن و تابان هم اصرار داشت با اونها بریم اما من خستگی مامان رو بهانه کردم و از رفتن امتنا کردم.تا اینکه سعید به دادم رسید و قول داد تابان رو با خود ببرد بعد او را به خانه بازگرداند.در ماشین رو باز کردم که سوار شوم که کسی منو به نامم خواند،حامی بود.
-طنین.
-بله؟
-می خوام باهات صحبت کنم؟
-می بینی که مامان داخل ماشینه و دارم میرم.
-من هم نگفتم اینجا…منزل شما.
پوزخندی زدم و بعد سرتاپایش را نگاهی انداختم و گفتم:
-زیادی خوردی کله ات داغ شده،نه.
-باید به عرض خانم برسونم بنده نماز می خونم.
کمی خودم رو جمع و جور کردم و گفتم:
-تا زمانی که شما از گردش برگردید من خواب هفت پادشاه رو دیدم.
-من گفتم،می خوام دنبال عروس و داماد برم.
-پس چی؟
-شما حرکت کنید من پشت سرتون میام.
-شما حالتون خوبه؟می دونید ساعت چنده.
-می دونم،بفرمایید خانم چون من تا امشب حرفم رو نزنم دست برنمی دارم.
مثل آدمهای مسخ شده پشت رل نشستم و در تمام طول مسیر به حرفای حامی فکر کردم و بعد تا می توانستم در دلم ناسزا بار طناز کردم با این شوهر انتخاب کردنش،از اینکه ما رو با اینها گره زده و من مجبور بودم حامی رو تحمل کنم.
حامی در پیاده کردن مامان کمکم کرد و با ما بالا اومد.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۲]
#آتش_دل
#قسمت۹۴

.مامان رو به اتاقش بردم و لباسش رو عوض کردم و بعد از پاک کردن آرایش صورتش او را روی تخت خواباندم،جالب بود که مامان نسبت به حضور بی موقع حامی سوالی نکرد.وقتی از اتاق بیرون اومدم حامی سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود.
یکی نبود بگه بچه جون تو که خوابت میاد مجبوری مزاحم مردم بشی.به آشپزخانه رفتم و کتری را آب کردم و روی اجاق گاز گذاشتم،صدای حامی اومد.
-چیزی نمی خورم بیا بشین حرفام رو بزنم.
-باید صبر کنی من لباسم رو عوض کنم.
-اگر تا صبح هم دست دست کنی من تا حرفم رو نزنم از این در بیرون نمی رم،اینجا دیگه خیابون نیست که پلیس به دادت برسه.
-هیچ وفت منو به مبارزه دعوت نکن چون ضرر می کنی،فکر کنم دفعه قبل به این نتیجه رسیدی.
-به جای رجز خوندن برو به کارهات برس،بیا.
با شانه های افتاده به اتاقم رفتم و لباسم را با تاپ شلوار نخی عوض کردم و با شیر پاکن صورت را عاری از آرایش،کلاه گیس را هم از روی موهای کوتاهم برداشتم و شدم خودم،نه آن قیافه استیجاری.از اتاق بیرون اومدم،کتری سوت می کشید و حامی در آشپزخانه بود که با دیدنم گفت:ظرف چایی رو پیدا نمی کنم.
-به به چه پسر خانه داری،آقای مدیر کل از این کارها هم بلدی.
-تو جز طعنه زدن و تلخ زبونی کار دیگه ای هم بلدی.
-آره،کم کردن شر آدم مزاحم.
پوزخندی زد و یکی از صندلی ها رو عقب کشید،روی اون نشست و گفت:
-یک بار خستی ملخک دو بار جستی ملخک سوم تو دستی،شامل حال سرکار خانم.
داخل قوری چای ریختم و گفتم:
-به جای تشبیه من به ملخک و استفاده از ضرب المثلهای ایرانی بفرمایید تو نشیمن،تا من بیام.
-همین جا خوبه لطفا یک لیوانی بریز.
فکر می کنه اینجا هم کلفتشونم،دو تا لیوان چای رو میز گذاشتم و روبرویش نشستم.حامی لیوان را میان دو دستش گرفت و به اون خیره شد و بعد از مدتی گفت:
-دل خوشی از ازدواج نداشتم و دوست داشتم خودم باشم البته نمی گم از زنها بدم میاد،همه مدلش دور و برم بوده و بقدری در مورد زنها تجربه دارم که در مورد چیز دیگه ای تجربه ندارم…وقتی اسفندیار تو رو به خاطر اهدافش کاندید کرد،تو هم برام یه عروسک بودی مثل همه،تنها تفاوت تو با دیگر همجنسانت این بود که دیگران خودشون خواسته بودن به من نزدیک بشن.من هیچ وقت برای فرصت طلبی از دختری به عنوان شی واسطه استفاده نکردم،برای همین هم تو روی اسفندیار ایستادم و تهدیدش کردم.مامانم تهدیدم رو جدی گرفت و به پشتیبانی من بلند شد،به ظن من همه چیز تموم شده بود و فراموشت کردم تا اینکه اون روز تو جیاط دیدمت،همه جور فکر در موردت کردم الا اون کاری که تو بخاطرش اومده بودی.حدس می زدم تو هم مثل بقیه دخترا میای طرفم،برات کلاس گذاشتم اما تو دست نیافتنی بودی و به من رو ندادی و سفت و سخت جلوی فرزاد ایستادی تو رو رد کردم اما نمی دونم چرا با دیدن دوباره ات خواستم بیای شرکت،آزارت دادم اما برای فرار از خواسته خودم بود.برات خواستگار پیدا کردم و عزتی رو تحریک کردم پا پیش بذاره،همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه هویتت برملا شد.تو نموندی و رفتی و من مثل کسی که گمگشته ای داره،می گشتم دور خودم و سعی می کدم خودم رو سرگرم کنم.تا اینکه نبودنت کمی قابل تحمل شد اما این آتیش زیرخاکستر رو احسان شعله ور کرد.مدتی بود که تو خودش بود،عصبی و سردرگم،خودم مبتلا به این بیماری بودم و پاپیچش شدم و اون برام از عشق دختری گفت که تو یک دارالترجمه با هم آشنا شدن و رابطه اش با دختره خوب بوده تا اینکه تو یه پارک قرار می ذارن تا دختر خواهر بزرگترش رو بیاره تا با هم آشنا بشن اما نیومدن و هرچی تماس می گیره جواب نمی ده.درد من درماننداشت اما باید درد اون رو چاره می کردم،رفتم دارالترجمه اما اونها هم مثل ما جز شماره تلفن آدرسی نداشتن.جالب بود نه،دو تا برادر درمانشون دو تا خواهر بوده که خودشون رو گم و گور کرده بودن.تا اینکه یه روز تو شرکت بودم که احسان زنگ زد،از خوشی نمی تونست درست حرف بزنه اما گفت دلداده اش زنگ زده و خواسته با هم حرف بزنند.وقتی به احسان گفتم شاید ازدواج کرده و می خواد دیگه چشم به راهش نباشی رنگش پرید و از گفته ام پشیمانم کرد،اما احسان باید خودش رو برای هر اتفاقی آماده می کرد.خودم او رو به محل قرار رسوندم،صحبتشان خیلی طولانی شده بود،از دور اونها رو می دیدم.دختره به طور عجیبی برام آشنا بود البته از اون فاصله نمی شد دقیق چهره اش رو دید،دخترک سرش پایین بود و حرف می زد و احسان متفکر و ساکت گوش می کرد تا اینکه دختر سرش رو بالا آورد و اشکش رو با دست پاک کرد.چهره احسان باز شد،نمی دونم چی بینشون رد و بدل شد اما هرچی بود به خوشی گذشته بود و قیافه هردو باز شده بود.وقتی احسان برام تعریف کرد تو حکمت خدا موندم،خوشحال شدم و امیدوار بودم درد من و برادرم با هم درمان شه اما تو…
-من قصه ات رو شنیدم اما حرف من همونی که گفتم.
-چرا چشم روی کینه ات نمی بندی؟
با دست به قفسه سینه ام اشاره کردم و گفتم:

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۳]
#آتش_دل
#قسمت۹۵

چرا چشم روی کینه ات نمی بندی؟
با دست به قفسه سینه ام اشاره کردم و گفتم:
-اینجا توی قلبم یه گوله آتیشه،می دونم کینه ام غیرمنطقی و شماها رو چه به گناه پدرتون،اما باز هم نمی تونم.
-اسفندیار پدر من نیست،بارها گفتم(دستش رو روی دستم که روی میز بود گذاشت)بیا با عشق آتشینم این نفرت رو ذوب کن.
دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و بلند شدم،لیوان را داخل سینک ظرفشویی گذاشتم و به آن تکیه دادم و گفتم:
-این عشق یک حماقته.
-چرا؟
-هیچ وقت کینه نمی تونه جای خودش رو به عشق بده،من از همه شما متنفرم.
-این انصاف نیست.
-من کاری ندارم انصاف هست یا نه…من اگر انتقام می گرفتم سرد می شدم اما با مرگ اسفندیار این داغ همچنان تازه است.
-نمی خوای گذشت کنی؟
قاطع گفتم(نه).
-طنین.
-دیگه حرفی نمونده،برو فراموش کن.اینو بدون اگر در دنیا یه مرد باقی مونده باشه که با اون ازدواج کنم و اون مرد تو باشی،حاضرم در ساحل بسوزم و آب خاکسترم رو ببره اما به عقد تو درنیام.
حامی از جاش بلند شد و در حالی که از شدت خشم رگهای گردنش بیرون زده بود،گفت:
-تو…تو خیلی بی منطقی،یک آدم کینه توز.
به سردی نگاهش می کردم و او ادامه داد:
-تو احمقی و همه چیز رو از دریچه حماقت خودت نگاه می کنی.
رفت و صدای بسته شدن در آپارتمان این نوید را به من داد.در همان حال به لیوان نیمه خورده اش خیره شدم و به فکر فرو رفتم،حامی برام چه ارزشی داشت؟در هزار توی قلبم هیچ جایی نداشت.کسی از جایی خیلی دور صدایم صدایم زد و به خود لرزیدم،طناز روبرویم ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد.حرکتی به خودم دادم و گفتم:
-کی اومدی؟
-الان،با تابان اومدیم.
-کو تابان؟
-رفت تو اتاقش.ایستاده خوابیدی؟
-نه.
-حامی اینجا بود؟
سرم را تکان دادم.هوای خانه برایم سنگین بود،در تراس را باز کردم و روی اون ایستادم.هوا خیلی سرد بود اما من گر گرفته بودم،دستم را روی سینه ام گره زدم و به آسمان قرمز نگاه کردم.لحظه ای بد سنگینی چیزی را روی شانه ام حس کردم،طناز پانچوام را روی شانه ام انداخته بود.
نگاهی بهش کردم،موهایش را در حوله پیچیده بود معلوم بود از حمام اومده.
-می خوای حرف بزنیم؟
سری تکان دادم و زبان سنگینم را به حرکت درآوردم و گفتم:
-نه،برو استراحت کن خسته ای.
-تو چت شده،حال غریبی داری.
-می خوام با خودم خلوت کنم،برو موهات رو خشک کن سرما می خوری.
-حامی چی می گفت؟
-یک مشت چرندیات…
-من…هیچی شب بخیر.
لبه تراس نشستم و به دیوار اون تکیه زدم و به آسمان نگاه کردم،ای کاش برف ببارد

خانه در سکوت شب فرو رفته بود،در را آهسته پشت سرم بستم.همه در خواب بودن و از ظرفهای میوه و تنقلات مشخص بود طناز مهمان داشته و این مهمان تا دیر وقت بوده که او فرصت نکرده ریخت و پاش ها رو جمع کند.داشتم به طرف اتاق می رفتم که فکری به ذهنم رسید و مردد برگشتم و به میز بهم ریخته نگاه کردم،کیف را لبه پله گذاشتم و مقنعه ام رو از سر پله برداشتم و روی کیف گذاشتم.به ساعت نگاه کردم،شش صبح بود.روی همان پله نشستم،باید از قبل فکرش رو می کردم و با طناز به توافق می رسیدم.از خستگی داشتم می مردم،بقدری سر پا ایستاده بودم که کمر درد گرفته بودم.به اتاق تابان رفتم،طاق باز خوابیده بود و پتو لای پاهاش پیچیده بود و دستهایش به دو طرف باز.از داخل کشو پایین تختش یه ملجفه برداشتم و به سالن برگشتم و روی کاناپه ولو شدم و از شدت خستگی اصلا نفهمیدم کی به خواب رفتم.
-طنین…طنین چرا اینجا خوابیدی،پاشو برو روی تختت.
ملحفه رو روی سرم کشیدم و گفتم:
-نکن طناز،خسته ام خوابم میاد.
-می دونم…اینجا که جای خواب نیست،پاشو ببینم کلی کار دارم.
-من به تو چکار دارم برو به کارت برس.
-الان احسان میاد،بعد تو وسط سالن خوابیدی.
لای چشمم رو باز کردم و گفتم:این پسره کار و زندگی نداره،نرفته می خواد برگرده.
-چی می گی تو.
به ساعت مچی ام نگاه کردم،ساعت دوازده بود.گفتم:می گم شب تا صبح اینجا بوده بسه ش نیست،نرفته می خواد برگرده.سردی آبی که به صورتم پاشیده شد من را از عالم خواب به عالم هوشیاری پرت کرد،با دست صورت رو پاک کردم و گفتم:
-دیوونه چکار می کنی!
-حالا خواب از سرت پریده کمتر شر و ور می گی.
-من کی شر و ور گفتم؟می گم این اخسان جونت بذاره چهار ساعت از رفتنش بگذره بعد دلتنگ سرکار علیه بشه.
-نه هنوز خواب از سرت نپریده،بذار کل لیوان رو خالی کنم.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
#آتش_دل
#قسمت۹۶

دیوونه مگه زده به سرت.
-حالا درست حرف بزن ببینم.
-مگه دیشب احسان اینجا نبوده؟
لپ های طناز گل انداخت و با دستپاچگی گفت:
-وای طنین،تو چقدر…
بلند شد به آشپزخانه رفت،گفتم:کجا می ری؟
-من…تو چطور چنین چیزی به ذهنت رسید.
-من حرف نامربوط زدم؟
-آره.
-کدوم حرف؟
-همین که احسان شب اینجا بوده.
-اینکه حرف بدی نیست،شوهرته…حالا یه شب اینجا بوده،چرا سرخ می شی.
-نبوده.
حالا نوبت تعجب کردن من بود،گفتم:نبوده؟!
-نه نبوده،دیشب ساعت یک رفت خونه خودشون…تو چطور این فکر به ذهنت رسید.
-وقتی اومدم و دیدم اینجا ریخته و پاشه،گفتم نرسیدی جمع کنی.
طناز دستش رو به کمر زد و طلب کارانه گفت:
-نابغه نگفتی این احسان پدرمرده کفشش کو،نکنه فکر کردی با کفش رفته تو رختخواب.
-کفش؟!به عقلم نرسید…حالا مگه چی شده که برای من جبهه می گیری.
-چی شده،تو به من تهمت زدی.
-چه تهمتی؟
-همین که احسان دیشب اینجا بوده.
-این کجاش تهمت،تو چرا همه چیزو بزرگ می کنی.
-طنین غلط کردم،یه چیز هم باید دستی بدم.پاشو دیگه،الان احسان میاد ولی هنوز تو این وسط خودت رو پهن کردی.
-تا این نامزد جونت نیومده تکلیف منو روشن کن،اگر قرار شد شبی اون اینجا بخوابه لااقل بهم بگو تا من مثل دیشب آواره نشم.
-طنین!
-تو رو خدا رل دختر بچه های چشم و گوش بسته رو برام بازی نکن.
-برو،برو بگیر بخواب انگار هنوز از بی خوابی دیشب قرقاطی.
-چه خجالتی.
لباس خوابم رو پوشیدم و روی تخت نازنینم دراز کشیدم،چقدر خوب و راحت ودل نشینه.هنوز چشمم گرم نشده بود که صدای زنگ رو شنیدم و بعد از اون صدای احسان و طناز،دیگر دلم نمی خواست خواب خوشم رو از دست بدم.
-طنین بیدار شو،باید بریم.
-طناز میشه دست از سرم برداری.
-اه بیدار شو دیگه،شب شده چقدر می خوابی.
چشم باز کردم و در حالی که خمیازه کش داری می کشیدم،دستم رو جلوی دهنم گرفتم.نگاهی به طناز انداختم،شیک و پیک همراه با آرایش ملایم و دلنشینی لبه تخت خودش شق و رق نشسته بود.با پشت دست چشمم رو مالیدم و گفتم:
-به به چه حوری نازی،شما اومدید جونم رو بگیرید ای فرشته مرگ.
-پاشو خودتو لوس نکن،دیر نشده.
-دیر شده!قرار جایی بری؟
-بری نه،بریم.
-استاد ادبیات فارسی قرار کجا بریم(واژه بریم را تاکیدی گفتم)که خودم خبر ندارم.
-طنین برام فیلم بازی نکن،یعنی خبر نداری امشب دعوتیم.
-کجا دعوتیم؟
-به جای اینکه جملات خودم رو تحویل خودم بدی پاشو حاضر شو،منو حرص نده پای آبرو وسطه.
-تو هم به جای بازی با کلمات منو روشن کن که پاک گیج شدم.
-طنین نگو که خبر نداری،امشب کجا دعوتیم.
-من نمی دونم به جان مامان.
چشمان طناز گرد شد و گفت:
-تو نمی دونی امشب خونه احسان دعوتیم.
حالا نوبت من بود تا چشمانم از حدقه بیرون بزند:یکبار دیگه بگو کجا دعوتیم؟
-منزل معینی فر،خونه احسان،نامزد من…پاشو لباس بپوش.
-من نمیام…هووووم جالبه هنوز هیچی نشده خاله بازی شروع شد،باید از اول فکرش و می کردم این ازدواج یعنی یک رابطه دوستانه…
طناز که حوصله طعنه زدن من رو نداشت،بلند شد و گفت:
-همه آماده ایم و منتظر تو هستیم،فقط عجله کن.
-من نمیام شما تشریف ببرید منزل نامزد عزیزتون پسر قاتل پدر.
-طنین دست از این حرفای احمقانه بردار،تو یک تحصیلکرده ای و باید با یه آدم کودن بی سواد فرق داشته باشی.
-چون تحصیلکرده ام باید بی رگ و بی غیرت باشم نه خواهر من،من چشمم رو نمی بندم تا به ریشم بخندن و با خودشون بگن چه آدمهای هالویی هستن،هم بدبختشون کردیم هم پدرشون رو فرستادیم سینه قبرستون هم تا لب تر می کنیم دست به سینه برای خدمت گذاری تا کمر خم می شن.
-دست از این افکار مالیخولیایی بردار…اصلا میل خودته می خوای نیا،اما جواب مامان با تو.
-من خیلی راحت می تونم علت نیومدنم رو به مامان توضیح بدم.
چشمان طناز حالت مضلومانه به خود گرفت،بازم تند رفته بودم.قبل از اینکه اشکش سرازیر بشه،دستم رو به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:
-باشه،باشه باز برای من مراسم آبغوره گیری راه ننداز.
طناز در را نیمه باز بدون هیچ حرفی رها کرد و رفت،پایم رو از تخت آویزون کردم و آرنجم رو روی زانوهام گذاشتمو سرم رو میان دستام گرفتم.
-آجی جون،طناز می گه بریم.
سرم را بلند کردم و به تابان نگاهی انداختم و افسوس کودکی و بی خبریش رو خوردم،کاش من هم مثل اون بودم و هیچ وقت کنجکاوی نمی کردم.یک تجسس بی نتیجه،هیچ کاری نتونستم انجام بدم جز اینکه ریشه این کینه رو در سینه ام دواندم.
-طنین چرا اینطوری نگام می کنی؟
-برو تابان جان بگو من با آژانس میام شما برید.
صدای بلند تابان اومد که جمله ام رو برای مامان و طناز تکرار می کرد،بعد صدای باز و بسته شدن در.
نیاز به آرامش داشتم،به زیر آب سرد پناه بردم و موهام رو سشوار کردم و یک بلوز بافت قرمز با یک شلوار کتان مشکی پوشیدم.قصد آرایش نداشتم اما چشمان پف کرده ام از شدت گریه زیر دوش آب،منو وادار به این کار کرد و با کمی پودر و خط چشم و سایه و رژگونه قیافه ام

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
#آتش_دل
#قسمت۹۷

رو ساختم.
وقتی پام رو روی زمین گذاشتم،لحظه ای خیره به خانه معینی فر نگاه کردم و به یاد روزی افتادم که به خاطر انتقام به اونجا اومده بودم.
صدای راننده آژانس منو از اون روز به حال برگردوند.
-خانم مابقی پولتون.
-متشکرم.
او پایش را روی گاز گذاشت و به سرعت از جا کنده شد،دور شدنش را نگاه کردم و غبطه خوردم که جای او نیستم.با احتیاط روی زمین یخ زده راه می رفتم و قبل از فشردن زنگ نفس عمیقی کشیدمو به ساعت نگاه کردم،نه و نیم شب بود.دستم را روی زنگ گذاشتم بعد از چند دقیقه بدون پرسش در باز شد،می دونستم آیفون تصویریست.
احسان به استفبالم اومد،طناز در کنارش بود.
-سلام.
-سلام خانم،مشتاق دیدار.
طناز زودتر از من گفت:
-طنین این روزها سرش خیلی شلوغه و ما هم کم می بینیمش،بقدری دیدارهامون کم و کوتاهه که من حتی مهمونی امشب رو فراموش کرده بودم بهش بگم.
-حق با طناز،ببخشید دیر کردم.
-خواهش می کنم،نیت از این مهمونی دور هم بودنه و حالا که دیر اومدید بیشتر می مونید تا جبران بشه…بفرمایید داخل،هوا خیلی سرده.
با اشاره احسان،من از جلو راه افتادم و اونها از پشت سرم می اومدن.جلوی در ورودی با دیدن دختر شانزده هفده ساله ای تعجب کردم،پالتو ام را به دست او دادم و قبل از سوال من،احسان گفت:
-با رفتن سمانه،بانو حسابی دست تنها شده بود و سیما رو جدیدا استخدام کردیم.
با اومدن افسانه جون فرصت برای حرف بیشتر رو از دست دادیم.وقتی وارد سالن شدیم حامی رو دیدم که داشت با تابان بازی می کرد،از جایش بلند شد و یک احوالپرسی سرسری کرد و بعد هم به بازیش پرداخت.کنار مامان نشستم و افسانه جون با گفتن حتما سردت شده،با صدای بلند گفت:
-سیما برای طنین جون یه نسکافه داغ بیار.
روی میز چهار تا آلبوم بزرگ بود که ناخودآگاه به اونها خیره شدم و به فکر فرو رفتم،طناز گفت:
-وای طنین،بیا عکس بچگی احسان رو ببین چه نازه.
از بین آلبومها یه آلبوم سفید رنگ که طرح ابر و باد داشت بیرون کشید.حق با طناز بود و احسان کودکی ناز و شیرین بود اما با دیدن صفحه دوم حالم منقلب شد،عکس اسفندیار معینی فر در حالی که کودکی را در آغوش داشت با اون لبخند گل گشادش به من دهن کجی می کرد.دستپاچه و عصبی گفتم:
-با اجزه تون من می رم بانو رو می بینم.
سکوتی تلخ سالن رو فرا گرفت و من برای رهایی از اون با گامهای بلند خودم رو به آشپزخونه رسوندم.بانو داشت خورشت رو می چشید و دخترک تازه وارد داشت ظروف رو از کابینت خارج می کرد و روی میز می گذاشت،با دیدن من گفت:
-خانم امری دارید؟
بانو به سویم برگشت و با خوشحالی گفت:طنین!ای دختر بلا.
قاشقش رو درون بشقاب کنار اجاق گذاشت و با دستانی باز به سویم اومد و در آغوشش گرفت.
-دختر چقدر تغییر کردی،چرا اینقدر لاغر شدی تو.وقتی خانم برام تعریف کرد،دو تا شاخ رو سرم سبز شد امان از دست شما جوونها با این کارهاتون.
-چکار می کنی بانو،چه خبر از سمانه؟
-سمانه که ما رو بی خبر گذاشت،تو بگو چه می کنی.هزار الله اکبر دختر،چقدر خواهرت خوشگله اما به قشنگی تو نمی رسه.باید برام تعریف کنی چکارا می کنی.
-چرا برای نامزدی احسان و طناز نیومدی.
-خانم خیلی گفت بیا اما من روم نشد،ما رو چه به مجلس بزرگان…الهی سفید بخت بشن…تو هم باید کم کم به فکر لباس سفید عروسی خودت باشی.
از قبل می دونستم بانو چه خوابی برام دیده،برای همین قبل از اینکه بیشتر رویا پردازی نکنه گفتم:
-تو فکرش هستم،باید طرفم از مسافرت برگرده.
-پس تو هم بله!
-ای تا حدودی…فکر کنم مزاحم کارتون شدم…اگر کمک خواستین صدام کنید.
به سالن برگشتم،خبری از طناز و احسان نبود.سرجای قبلیم نشستم و افسانه جون پرسید:
-چه خبر از پروازهای داخلی و خارجی؟
-خبر خاصی نیست.
-هواپیمایی جدیدا سقوط نکرده یا ربوده نشده؟
-خوشبختانه نه.
-بچه ها رفتن بالا،می خوای برو بالا پیششون یا سیما رو بفرستم دنبالشون.
-نه افسانه جون بذارید راحت باشن.
خودش فهمیده بود تحمل خانواده اش مخصوصا حامی رو ندارم.تابان کنارم نشست،با دست موهای لختش را مرتب کردم و او با نشاط و شادی گفت:
-حامی خان رو کت کردم.
-حکم بازی می کردی؟
-آره.
حامی روبرویمان نشست و گفت:البته باید بگم با کلک.
-آره تابان؟
-کلک که نه،یه خورده زرنگی…اصلا چرا خودت نمیای بازی کنیم،قول مردونه می دم هردوی شما رو کت کنم.
-نه تابان،من حوصله ندارم.
-چرا دخترم پاشو،پاشو برو با بچه ها بازی کن سرت گرم شه.
روم نشد به افسانه جون(نه)بگم و به اجبار بلند شدم و با حامی و تابان سر یک میز نشستم.بازی که شروع شد اصلا تمرکز نداشتم و از اینکه روبروی حامی نشسته بودم معذب بودم،از اون شب که حرف دلش رو گفته بود کنار اومدن با اون برام سخت بود.نمی دونم چرا دستام می لرزید و با فریاد تابان که گفت،هفت تا.برگه های باقی مونده در دستم رو وسط ریختم.
-طنین خانم کت شدی،حامی خان برگه بده که حاکم منتظر حکم کردنه.
بازی با،باخت من و حامی و برد تابان همراه بود.او هم

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۶]
مثل من افکار منسجمی نداشت،از همه بدتر ندیده گرفتن من بود.بعد از شام با اومدن هومن و خواهر و برادرش و ساحل،حامی کلی سرحال شد و با دوستانش گرم گرفت.کتی هم با عشوه و ناز از سرکول حامی و احسان بالا می رفت که این اصلا به مزاج طناز خوش نمی اومد برای همین اشارات من رو برای رفتن نادیده می گرفت و فکر می کرد اگر نامزد تازه یافته اش رو ترک کنه او رو از دست می ده.دست آخر با حرص او را گوشه ای از سالن کشیدم و گفتم:
-اگر دل کندن از نامزد عزیزت سخته،شما اینجا باشید ما مرخص می شیم.
-طنین چقدر عجله داری صبر کن اینا برن،می ریم.
-اومدیم و اینا نرفتن،تکلیف ما چیه مخصوصا مامان با این حال مریضش.
-یه کم دیگه بمونیم.
-چقدر دیگه؟
-یک ساعت…نه دو ساعت دیگه
-دو ساعت یعنی یک نیمه شب.
-باشه…باشه یک ساعت و نیم دیگه خوبه،بخاطر من.اگه بیام خونه و این دختره اینجا باشه دیوونه می شم،این زیادی راحته و هم با حامی صمیمیه هم احسان…حامی مهم نیست اما احسان خیلی ساده اس…می ترسم.
-فکر کنم برای شکاک بودن خیلی زوده.
-این شک نیست،عشقه.
-خب حالا وقت این حرفا نیست،برو ور دل نامزد جون جونیت که خدایی نکرده گول شیطان کتی رو نخوره.
طناز چنان سفت و سخت چسبیده بود به احسان که انگار می ترسید ه لحظه او فرار کند.فکر کنم هومن بالاخره پی برد که خواهرش با زیاده رویش باعث ناراحتی طناز شده و به بهانه دیر وقت بودن همه رو بلند کرد،با بلند شدن اونها ما هم عزم رفتن کردیم.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۷]
#آتش_دل
#قسمت۹۸

این هم شغل که ما داریم.
-چته مرجان،باز که ناله می کنی.
-هیچی،درست شب عید پرواز دارم.
-این عزا داره؟
-آره عزا داره،بعد از این پرواز حتی هفت ساعت هم استراحت ندارم و باید به پرواز بعدی برسم.
-درست مثل من،ولی من مثل تو دستمال دست نگرفتم و فین فین راه ننداختم.
-جان من،تو هم هستی؟
-ok،من تا یازدهم فروردین پشت سر هم پرواز دارم.
-پس خوشا بحال من که تا ششم پرواز دارم،بعد از اون چهار روز استراحتمه.
-حالا بازم بشین و ناشکری کن.
صدای زنگ موبالم بلند شد،از کیفم بیرون کشیدمش و نگاهی به شماره روی مانیتو انداختم.
-سلام آقا سعید،کجایی مرد حسابی؟
-سلام کلفت با کلاس.
-تو همیشه به شغل من ارادت داری.
-ما اینیم دیگه.
-کجایی پسر بی مرام،حالا ما بدرک نمی گی مامانم دلتنگت می شه.الان دو ماه ندیدت،دقیقا بعد از مراسم طناز.
-بخدا سرم شلوغه،فردا شب بعد از سال تحویل برای عرض ادب و عید دیدنی خدمت می رسم.
-من که نیستم،خوش به حال اونیی که تو رو می بینن.
-کجایی؟
-پرواز دارم.
-پس الان میام غصه نخور.
-حالا هم نیستم،در ضمن غصه هم نمی خورم.
-ا…کجایی؟
-دوبی.
-بابا ایول،ما می خواستیم بریم تو زودتر رفتی…یه زحمتی برات داشتم.
-چیه؟می گم سلام گرگ بی طمع نیست.
-دست شما درد نکنه،گرگم شدیم.
-قابلی نداشت،نگفتی چیکار داری؟
-دوستام می خوان برن دوبی و بلیط هم گرفتن اما بی معرفت ها امروز به من گفتن.می دونستم بلیط پیدا نمی شه ولی تیری تو تاریکی زدم،البته پیدا نکردم و اینا کلی به ریش نداشتم خندیدن.گفتم یه دختر عمه دارم کلفت هواپیما،یه بلیط که سهله شرکت هواپیمایی رو می ذاره تو جیبش و چاره کارم به دست اونه حتی اگر شده یه چهارپایه بذاره تو کابین خلبان منو نالمید نمی کنه.
-ممنون از این هندونه ها سعید،اینا خیلی سنگین هستن و دستام درد می گرده.حالا می گی چیکار کنم؟
-به…این همه صغری و کبری چیدم تو می گی چیکار کنم،حیف از اون هندونه هایی که گفتی من خرجت کردم.
-ا این صغری و کبری بود،من فکر کردم داری درد و دل می کنی.
-اگر درددل داشتم می رفتم دکتر و به تو زنگ نمی زدم.
-خب دلم بحالت سوخت،برسم تهران بررسی می کنم ببینم می شه کار کرد.
-یعنی بلیطok،دوبی من اومدم.
-آی نگفتم بلیطokدوبی سلام،گفتم ببینم چی پیش میاد.سعی ام رو می کنم،پیدا کردم باهات تماس می گیرم فقط برای خودت می خوای؟
-آره بابا،یکی هم پیدا کنی هنر کردی.
-باشه.
-قربان دختر عمه بامرامم.
-برو زبون نریز…راستی نگار سراغتو می گرفت.
-تو رو جان امواتت شماره ام رو ندی که کچلم می کنه این رفیق بی زبونت.
-شوخی کردم اونم دل خوشی از تو نداره،کاری نداری.
-نه…منتظرم ها.
-باشه بای.
چند تا پیام کوتاه داشتم که همه مربوط به تبریک سال نو بود،داشتم به اونا جواب می دادم که مرجان پرسید:
-کی بود؟
-پسرداییم.
-تو پسردایی داری؟
-نباید داشته باشم.
-ببینم این فامیلاتو کجا قایم کردی که یکی یکی بیرون می کشی.
-توی چراغ جادو.
قهوه ام رو سر کشیدم و با صدای بلند گفتم:
-ثریا فالم رو می گیری؟
-بده فنجونت رو ببینم چه خبره.
-ثریا رمالی درآمد داره؟
-مرجان!
بد می گم طنین،هروفت جمع می شیم معرکه می گیره.
-مرجان نوبت حال گیری ما هم می رسه که تو عمیق بری تو لک.
فنجانم را وارونه کردم و داخل نعلبکی گذاشتم،بعد که اون رو برداشتم داخلش انگشت زدم و به دست ثریا دادم.ثریا فنجان را کمی در دست چرخاند و گفت:
-یه کایت می بینم،روحت ناآرومه و یه راز داری که نمی تونی فاش کنی.یه خوشبختی در انتظارت البته نه به این زودی ها،یه عشق ابدی اما حلقه ای نمی بینم و مشخص نیست پیوندی صورت می گیره با نه.یه موش هم هست،یه گرفتاری از طرف یه همکار و یه تصمیم عجولانه…
-اوه…این همه حرف ته این فنجون بود.
-بده من فنجونت رو مرجان،به فال من شک نکن.
-ببین طنین اون موشه من نیستم خودشه،با این فالگیریش برات دردسر درست می کنه اما خوشبختی و عشق ابدی رو کاملا قبول دارم.اگر به حرف من گوش کنی بهش می رسی اما این مخ تو،توش پر از کاه که حرف توش اثر نمی کنه.حالا بماند چه رازی داری و چرا روحت سرگردانه.
-مرجان فنجونت رو بده ثریا،اینقدر چرند نگو.
ثریا فمجون مرجان رو در دست چرخوند و گفت:
-وای وای مرجان،چه خبر اینجا.
مرجان که فکر می کرد با گوی جهان بین طرفه،سرک کشید داخل فنجان رو دید و گفت:
-این تو که هیچ خبری نیست جز ته مونده قهوه که روی دیواره فنجون ماسیده.
-خله رمز و رموزی که توی این ته مونده قهوه ماسیده شده رو گفتم

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۱۸]
#آتش_دل
#قسمت۹۹

خب،حالا چه خبره؟
-یه تند باد…آشوبی تو زندگیت در پیش داری،یه زن می بینم اما تو نیستی البته چهره اش مشخص نیست ولی باعث بدبختی تو می شه چون به تو حسادت می کنه و باعثشم یه مرد.
-یه مرد؟!
-فکر کنم همسرته…آره خودشه،یه دسته گل دستشه اما برای تو نیست برای اون زنه…
به ثریا نگاه کردم چشمکی به من زد،مرجان با سر داشت می رفت داخل فنجون و ثریا هم قیافه رمالها رو به خودش گرفته بود و مرتب حرفای تحریک آمیز می زد و ته دل مرجان رو خالی می کرد.دیگه نتونستم خودم نگه دارم و پقی زدم زیر خنده،دستم رو جلوی دهنم گرفتم اما اختیار خنده از دستم خارج شده بود.همکارها با تعجب نگاهم می کردن تا اینکه ثریا هم با من همصدا شد،حالا همه فهمیده بودن مرجان سرکار بوده.مرجان با عصبانیت نگاهس به من و ثریا انداخت و دست آخر نتونست تحمل کنه و از استراحتگاه بیرون زد.با رفتن مرجان همه ساکت شدیم و ثریا گفت:
-فکر کنم زیاده روی کردم.
-نه درس خوبی به مرجان دادی.
-اما ناراحت شد.
-اون با من،رگ خوابش دست منه.
-آخه هرچی دوست داره به همه می گه،می خواستم کمی…
-می دونم درستش می کنم،آدمی که سر به سر همه می ذاره باید کمی جنبه داشته باشه

گلهای میخک و داودی رو پرپر کردم و روی سنگ سیاه قبر پدر ریختم.یکسال گذشت اما هنوز داغ من تازه بود،به عکس تراشیده شده پدر برروی سنگ نگاه می کردم.دلم هوای صدای مهربان و آغوش گرمش رو کرده بود،دوباره نگاهم تار شد و اشکم سرازیر شد.
-طنین کافیه.
از پس اشک سعید رو دیدم که روبرویم سرپا نشسته بود،سرم رو بلند کردم همه رفته بودن جز خودمون و خانواده معینی فر.با صدای گرفته ای گفتم:شما برید من خودم میام.
طناز با اون چشما و بینی قرمز،کنار گوشم گفت:
-طنین حال مامان خوب نیست.
به مامان نگاه کردم و گفتم:
-من که گفتم شما برید خودم میام،می خوام…
-شما عمه رو ببرید من طنین رو میارم.
-سعید تو هم برو…خودم…
-من مزاحمت نمی شم هرچقدر خواستی اینجا بشین،فقط زمانی که می خوای برگردی با هم برمی گردیم.
حوصله چک و چونه زدن نداشتم و حالا راحت تر می تونستم عزاداری کنم دیگه حال خودم رو نمی فهمیدم،مامان نبود که به خاطرش خودداری کنم.کسی زیر بازوم رو گرفت و منو بلند کرد،بعد کسی زیرگوشم گفت:
–بسه دیگه چفدر خودت رو اذیت می کنی،پدرت هم خدابیامرز راضی نیست.
بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
-سعید بزار تو حال خودم باشم.
-یکسال پدرت این زیر خوابیده،نمی خوای باور کنی.
-پدرم به ناحق مرد.
-نه پدرت قربانی ضعفش شد.
فریاد زدم:خفه شو تو چی می دونی لعنتی،گمشو نمی خوام ببینمت.
افتان خیزان راه افتادم،تعادلی روی پاهام نداشتم.سعید دوباره منو گرفت و گفت:
-باشه خفه می شم،صبر کن با هم بریم.
-نمی خوام برو به درک،تنهام بذار…تو…
-طنین تو حالت خوب نیست و روی پا بند نمی شی.
-به تو ربطی نداره.
-باشه من ساکت می شم.
نایی برای جدال لفظی نداشتم،خودم رو به دستان پرقدرت سعید سپردم و وقتی داخل پاترول مشکی سعید نشستم چشمانم رو بستم.حالم از دنیا و آدمهاش بهم می خورد.
*
بعد از سالگرد پدر،بداخلاق و بهانه گیر شده بودم و این حالات من با دیدن احسان تشدید می شد.احسان هم متوجه این امر شده بود و برای همین اونا سعی می کردن دیدارشون زمانی باشه که من پرواز داشتم،درغیر این صورت بیرون خونه قرار می ذاشتن.من هم سعی می کردم خودم رو در بی خبری از اونا غرق کنم،جدیدا به سیگار روی آورده بودم و در خفا برای خودم سیگار دود می کردم.تابان و طناز کمتر با هم دعوا می کردن و از طناز شنیده بودم که احسان،تابان رو در مدرسه فوتبال و کلاس زبان ثبت نام کرده.با نزدیک شدن به زمان عروسی طناز،چند تیکه از عتیقه ها رو فروختم و پولش رو به طناز دادم تا جهیزیه اش رو تهیه کنه.در این دوران بد روحی مرجان دست بردار نبود و مرتب پیغام فواد رو مبنی بر درخواست ازدواج مطرح می کرد و من چون آهویی گریز پا از هرچی که مربوط به آینده ام بود می رمیدم.روز دقیق مرگ اسفندیار رو می دونستم اما کسی من رو برای مراسم سالگردش دعوت نکرد و این بزرگترین لطف اطرافیانم بود اما خبر داشتم که بقیه اعضای خانواده ام در اون مراسم حضور داشتن ولی حیف که مجبور بودم سکوت کنم و دندان روی جیگر بذارم،بیچاره مامان خبر نداشت برای مراسم چه کسی و پا تو خونه کی گذاشته اما از طنازدلخور بودم چون اون با علم به این موضوع راحت و بی خیال خود را به بی خبری می زد و بقیه رو با خودش همراه می کرد.
*
از در شیشه ای فرودگاه که خارج شدم،بوی اولین باران پاییز را با یک نفس عمیق به ریه ام دعوت کردم و با لبخند رو به مرجان گفتم:
-باز باران با ترانه.
-کجاش با ترانه،دل آدم تو این هوای بارونی می گیره.
-نه مرجان جونم دل غیر آدم می گیره،چطور دلت میاد به این هوای بارونی و لطیف بگی دلگیر.
-طنین،من نه از بارون خوشم میاد نه از برف،من عاشق تابستونم و از فکر سرما تمام تنم می لرزه.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۱۰٫۱۸ ۲۱:۲۰]
#آتش_دل
#قسمت۱۰۰

دوست دارم تا شب زیر این بارون قدم بزنم.
-بعدش هم با چند تا آمپول پنی سیلین و سوپ شلغم ازت پذیرایی کنن،نه.
-من مثل تو نازک نارنجی نیستم و بنیه ام قویه.
-از نی قلیون بودنت معلومه چه بنیه ای داری…ا طنین اون ماشین فامیلتون نیست همون مایه داره،خودشه نگاه کن،پیاده شد و داره دست تکون می ده.
زیر چشمی سمتی را که مرجان اشاره می کرد نگاه کردم باز این پسره بود،خدا داند این بار چه خوابی برام دیده.بازوی مرجان رو گرفتم و گفتم:
-کو؟کی رو می گی،من که کسی رو ندیدم.
-باز چیه؟دمش رو لگد کردی یا اون…حالا چرا اینقدر تند می ری دستم رو کندی.
-حوصله دیدن قیافه نحسش رو ندارم.
چند قدم به سرویس مانده بود که ایستادم.
-چیه،چرا ایستادی؟بخدا امروز جنی شدی،یه بار مثل جت راه می ری و یه مرتبه برق می گیرتت و درجا خشکت می زنه.
-مرجان تو برو،من ببینم حامی چیکار داره.
-نه مسئله جدی شد،باید یه روانپزشک حتما تو رو ببینه…سیمهات خیلی قاطی و پاتی و با این جرقه های که می زنه آتیش سوزی راه نندازه خوبه.
-نمی دونم چرا دلم آشوب شده…برو به سرویس بگو منتظر من نباشه و حرکت کنه.
-طنین!
به مرجان توجه نکردم و با گامهای بلند به سوی محلی که حامی پارک کرده بود حرکت کردم،خدا خدا می کردم نرفته باشه اما رفته بود.دور و بر رو نگاه کردم نبود،گریه ام گرفته بود و دلم مثل سیر و سرکه می جوشید.موبایلم رو از کیفم بیرون آوردم و شماره طناز رو گرفتم،خاموش بود.شماره خونه رو می گرفتم که ماشینی کنارم متوقف شد و شیشه مشکی اتوماتیکش پایین رفت و صدای حامی رو شنیدم.
-شانس آوردی از آینه دیدمت وگرنه رفته بودم.
-ا شما هستید(مثلا ندیده بودمش)اینجا چه می کنید،مسافرت بودید؟
-منتظر شما بودم،دوستتان هم منو دید به شما نگفت.
-کی؟کسی به من چیزی نگفت.
-تا کاملا خیس نشدید سوار شید.
متوسل به دروغ شدم و گفت:
-متشکرمهمنتظر سرویسم.
-شما رفتید طرف سرویس،پس چرا سوار نشدید.
مچم رو بدجوری گرفته بود،خودم رو نباختم و گفتم:اون سرویس من نبود فقط چون با مرجان حرفمون به درازا کشیده بود تا نزدیک سرویسش رفتم.
-دختر خوب دست از یکدندگی بردار و سوار شو،مثل موش آب کشیده شدی.
در رو باز کردم و با تانی سوار شدم،حامی دریچه بخاری رو به سویم چرخاند و گفت:
-پرواز چطور بود.
-اول صبحی اومدید اینجا اوضاع پروازها رو بپرسید…آقای معینی اتفاقی افتاده یا باز می خواید حرفای گذشته رو پیش بکشید…اگر می خواید تکرار مکررات کنید نیازی نیست چون نه گوشی برای شنیدن دارم نه حوصله.
حامی با خنده گفت:من از پرواز پرسیدم شما به کجا وصلش کردین.
خنده اش خسته و پردرد بود،حدسم به یفین مبدل شد که اتفاقی افتاده و گفتم:
-آقا حامی دلم شور می زنه،اتفاقی افتاده.
-چرا شور؟این همه دستگاه موسیقی،بگو سه گام یا اصفهان بزنه اما نه حالا که فکر می کنم می بینم شور عام پسنده.
نفس عمیقی کشیدم و دوباره دل نگران مامان شدم و با گوشیم شروع به گرفتن شماره خونه کردم،هنوز دکمه ارتباط رو نزده بودم که حامی گوشی رو از دستم گرفت.
-کجا زنگ می زدی اول صبحی؟
-جان مامانت،جان عزیزترین کست حال مامانم بد شده،نکنه اتفاقی براش افتاده.
-جان مامانم،جان عزیزترین کس زندگیم حال مادرت خوبه.
-تابان؟تابان چیزیش شده.
-تابان هم حالش خوبه،اصلا تو چرا اینقدر بد به دلت راه می دی.
-شما نیت کردین منو دق مرگ کنید،درسته می خندید و مسخره و مسخره بازی درمیارید اما من مطمئنم یه اتفاقی افتاده…طناز…طناز حالش خوبه نه.
حامی کنار اتوبان پارک کرد و با دو دستش سفت چسبید و با صدای گرفته ای گفت:
-اول باید قول بدی،قول بده…
-چرا باید قول بدم،دق کردم بگو طناز چی شده؟
-اول باید قول بدی آرامش خودت رو حفظ کنی.
-قول می دم بگو،بگو چه بلایی سر طناز اومده،بگو بدونم چه خاکی تو سرم شده.
-طناز و احسان…
-تصادف کردن.
-نه…یعنی یه چیزی در این حدود.
-اول بگو حالش خوبه.
-آره…یعنی باید دعا کنیم.
-دعا کنیم؟…می شه جای بازی کردن با کلمات،رک و راست بگی…تورو خدا بگو طناز چی شده.
-با احسان رفته بودن پارک جنگلی لویزان…خدا می دونه چه بلایی سرشون آوردن،موبایل طناز رو پلیس کف ماشین پیدا کرده و از روی شماره هایsaveشده با خونه شما تماس گرفته.تابان باهاشون حرف زده،بعد هم به من خبر داد.هردوشون رو بیهوش کردن بی رحم ها…
نفسم در نمی اومد،به سختی پرسیدم:
-زنده است.
-آره فقط…
-فقط چی؟جون به لبم کردی بگو دیگه.
-تو کماست،با جسم سختی به جمجمه اش ضربه زدن.
با دستم صورتم رو پوشوندم و گفتم:وای خدای من.
در حضور حامی گریه می کردم و دیگه ازش خجالت نمی کشیدم،تنها حرفی که زدم گفتم:منو ببر پیش خواهرم.
@nazkatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x