رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۱۰۶تا۱۱۰

فهرست مطالب

الهه شرقی رمان آنلاین رویا خسرو نجدی

رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۱۰۶تا۱۱۰

داستان الهه شرقی

نویسنده:رویا خسرو نجدی

#قسمت۱۰۶
کیمیا که روی پله کنار بقیه نشست، مایکل لبخندی زد و گفت:
– اینم الهه ی رابین فکر کنم همه اومدن.
کیمیا نگاهی به مایکل کرد و گفت:
– الهه رابین اسم داره، اسمش هم کیمیاست.
– واقعاً؟ اما من فکر می کنم تقریباً تمام پاریس صرفاً تو رو به این نام و به این خاطر میشناسن.
کیمیا پاسخی نداد و این بار مایکل دوباره گفت:
– خیلی دلم می خواد بدونم تو خودت می دونی داری با این پسره چه کار می کنی؟ آخر این قصه چیه؟
کیمیا باز نگاهش کرد و پاسخی نداد. شاید به این خاطر که حرفی برای گفتن نداشت. بعد از چند لحظه سکوت و وقتی الین اطمینان پیدا کرد که کیمیا هیچ حرفی برای گفتن ندارد، به جای او پاسخ داد:
– تو دوباره شروع کردی مایکل…؟ اصلاً به تو چه ربطی داره؟ اون دهن گشادت رو ببند و حرف اصلی رو بزن. یه ساعته ما رو اینجا معطل کردی.
مایکل لبخند پر تمسخری زد و با لحن پر معنایی گفت:
– به من چه ربطی داره. تقصیر الهه رابینه که سه ساعت سر جلسه امتحان می شینه.
و باز روی کلمه الهه تأکید کرد. کیمیا از جا بلند شد و در حالی که به راحتی در چشمان او چشم دوخته بود گفت:
– باشه حالا که تو این طوری می خوای منم حرفی ندارم. آره آقا، من الهه رابین هستم. تو چرا ناراحتی؟ نکنه پیش از این به تو هم قول ازدواج داده بود؟
صدای خنده جمع بچه ها به هوا برخاست و صدای خنده الین از همه بلندتر بود. مایکل چشم غره ای به کیمیا رفت و گفت:
– نه خانم خانمها! من قولی ازش نگرفته بودم، غصه منو نخور. غصه اون بیچاره ای رو بخور که با این رفتار تو به زودی راهی تیمارستان می شه.
– تو که بنا نیست خرج بیمارستانش رو تقبل کنی، پس پر حرفی نکن و حرف اصلی رو بزن.
– خیلی جسور شدی خانم… دلم می خواست بدونم اگه رابین مثل کوه پشت سرت نمیایستاد بازم اینقدر زبون درازی می کردی؟!
– حالا دیگه راست راستی باورم شد که تو هم بخاطر رابین به من حسودی می کنی.
مایکل خنده ای بلند کرد و بعد گفت:
– من چرا باید به تو حسودی کنم؟ من فقط به رابین حسادت می کنم، اونم زمانی که مطمئن شم تو رو داره.
کیمیا لحظه ای مکث کرد، بعد کاملاً به طرف مایکل برگشت و گفت:
– پس اینو بدون که اگه از همین حالام شروع کنی باز مدتی عقبی.
برای لحظه ای کیمیا مرکز نگاههای همه بچه ها شد و او سنگینی نگاه همه و از همه سنگین تر نگاه مایکل را به خوبی احساس کرد، اما بی آنکه پشیمان شود لبخند پر تمسخری نثار مایکل کرد و دوباره کنار الین نشست. مایکل همانطور که ناباورانه او را نگاه می کرد، چند گام به عقب برداشت و از جمع فاصله گرفت و رفت. الین با تعجب گفت:
– این دیوونه کجا رفت؟ یه ساعته ما رو معطل کرده که تو بیای یه چیزی بهمون بگه، حالا سرش رو انداخت پایین و رفت.
کم کم هیاهوی اعتراض بقیه هم بلند شد و بچه ها تک تک یا چند نفره متفرق شدند. کیمیا در حالی که از روی پله بر می خاست و پشت لباسش را می تکاند گفت:
– تو واقعاً نمی دونی این دیوونه چی می خواست بگه؟
– نه، از کجا باید بدونم؟ من فقط یه چیز رو میدونم اونم اینه که هر کی سر و کارش با تو باشه حتماً دیوونه می شه. اون از رابین اینم از این دیوونه.
کیمیا با تعجب به الین نگاه کرد و گفت:
– تو چی داری می گی؟
الین خنده ای کرد و گفت:
– عصبانی نشو عزیزم، بیا بریم که خیلی کار داریم.
کیمیا در سکوت همراه الین به راه افتاد، اما چند گام که رفتند درجا ایستاد و گفت:
– الین تو هم واقعاً فکر می کنی که رابین دیوونه شده؟
الین با مهربانی خندید و گفت:
– نه عزیزم. اون فقط یه کم زیادی تغییر کرده. زیادی و باور نکردنی.
– ببین الین، من نمی دونم دید شماها نسبت به اطرافیانتون چطوریه؟ ولی من فکر نمی کنم این که یه آدم زندگی بی بند و بار و مزخرف رو کنار بذاره و سعی کنه درست زندگی کنه دیوونگی باشه… آخه کجای دنیا به آدمی که قصد داره سالم زندگی کنه و غرایزش رو مهار کنه می گن دیوونه؟
– گوش کن کیمیا، من از این چیزا سر در نمییارم فقط دلم می خواد بدونم چی تو وجود تو هست که می ارزه یه آدم مثل رابین برای به دست آوردنش تاوانی به این سنگینی پرداخت کنه؟ کم کم دارم فکر می کنم که تو خیلی خیلی با ارزش بودی و من خبر نداشتم.

#قسمت۱۰۷
کیمیا خنده ای کرد و گفت:
– مسلماً اینو جدی نمی گی، نه؟
– اتفاقاً خیلی هم جدی می گم. دلم می خواست بدونم علت این همه ارزش ت چیه؟ چرا تو اینقدر گرون قیمت تر از دخترای دور و بر منی؟
کیمیا سکوت کرد و الین دوباره پرسید:
– یعنی پاکدامنی اینقدر ارزش داشت و ما فراموشش کرده بودیم؟ تو کم کم داری منو هم تحت تأثیر قرار می دی. قصه عشق رابین به تو همه دخترای دانشکده رو به فکر انداخته. یه روزی اونا فکر می کردند که با ابزارهای زنونه مایه گذاشتن از زیبایی های جسمی شون می تونن پسرایی مثل رابین رو تور بزنن، ولی الان دارن می بینن که رابین رام دختریه که هرگز حتی یه انگشتش رو به خاطر رابین برهنه نمی کنه.
الین ساکت شد اما آنقدر هیجان زده و جدی به نظر می رسید که کیمیا را به تعجب می انداخت. لحظه ای به الین خیره ماند بعد دستش را دور شانه او حلقه کرد و گفت:
– عزیزم تو هم با ارزش و گرون قیمتی. تو دختر فوق العاده ای هستی. شک نکن.
الین به زحمت لبخندی زد و چند لحظه ای سکوت کرد، اما باز همان حالت شیطنت همیشگی را به خود گرفت و گفت:
– حالا راستش رو بگو ببینم حرفی که به مایکل راجع به حسادت به رابین زدی چقدرش راست بود؟
کیمیا خنده ای کرد و سر به زیر انداخت. الین با تعجب نگاهش کرد و آهسته گفت:
– کیمیا!
اما کیمیا باز هم سکوت کرد. الین ناگهان هیجانزده کیمیا را در آغوش کشید و گفت:
– عالیه کیمیا! خیلی عالیه!
و بعد دوباره به راه افتادند. جلوی در ناگهان با دیوید برخورد کردند که با سرعت وارد دانشگاه می شد. دیوید به محض دیدن آنها پرسید:
– مایکل رو دیدید؟
الین چینی به پیشانی انداخت و گفت:
– روز بخیر، ما حالمون خوبه، تو خوبی؟
دیوید که متوجه منظور الین شده بود نزدیکتر آمد و دست او را میان دستهایش گرفت و گفت:
– منو ببخش عزیزم. حالت خوبه؟
بعد الین را به سوی خود کشید. الین به طرز محسوسی خود را عقب کشید و کیمیا را به خنده انداخت. بعد به سوی کیمیا برگشت و آهسته پرسید:
– چیه برای من خنده داره؟
– نه اصلاً.
– بچه ها! شما چی می گید؟ جواب سؤال منو ندادید… الین تو از من ناراحتی؟
– اوه نه، نه.
– پس چرا…
– مایکل رو دیدیم یه ساعت هم معطلمون کرد که یه چیزی بگه ولی بعد کمی با کیمیا بحث کرد و گذاشت رفت. ما هم نفهمیدیم که بالاخره بنا بود چی بگه.
– پسره ی احمق… خوبه یه کاری رو به این پسره بسپاری.
– بالاخره می گی چه خبره یا نه؟
– خبر؟ خبر خاصی نیست فقط بنا بود که ما یه جشن بگیریم.
کیمیا با شنیدن کلمه ی جشن، به یاد آن جشن کذایی سال نو افتاد و با حالت خاصی گفت:
– اَه بازم جشن؟
دیوید که از حالت کیمیا خنده اش گرفته بود، گفت:
– آره. جشن. اما این جشن با جشنای دیگه فرق داره.
– مثلاً چه فرقی؟
– این بار میزبان رابینه و مهمونی هم بالماسکه است.
الین دستانش را به هم کوبید و به هوا پرید و گفت:
– بهتر از این نمی شه.
ولی کیمیا همچنان گنگ آن دو را نگاه کرد. الین این بار با حالتی عصبی گفت:
– از این پسره ی دیوونه بهتر کسی رو پیدا نکردید که بچه ها رو دعوت کنه؟
– چه می دونم، خودش اصرار داشت بچه ها رو خبر کنه… حالام که اتفاقی نیافتاده، خودم می رم و قضیه رو به همه می گم. بعد میام دنبالت که شام با هم بریم بیرون.
الین لحظه ای مکث کرد و بعد پاسخ داد:
– فکر نمی کنم برای امشب فرصتش رو داشته باشم. باید با کیمیا برای امتحان پس فردا کمی درس بخونیم.
دیوید با تعجب به الین نگاه کرد و گفت:
– من مطمئنم که تو یه طوریت شده. تو واقعاً از من ناراحت نیستی؟
– من مشکلی ندارم. ناراحتم نیستم، فقط می خوام یه کم درس بخونم. از نظر تو اشکالی داره؟
– نه… نه.
– پس ما دیگه رفتیم.
– صبر کنید… کیمیا تو خونه رابین رو که بلدی؟
– نه متأسفانه.
– واقعاً؟
– بله من نه خونه رابین رفتم و نه آدرسش رو می دونم.
– حب اگه اینطوره شما برید خوابگاه، من بعد از ظهر میام دنبالتون بریم خونه رابین. آخه اون می خواد برای برگزاری جشن از نظرات شما استفاده کنه.

#قسمت۱۰۸
بعد با شک به الین نگاه کرد و پرسید:
– تو که میای، مگه نه؟
برخلاف تصور کیمیا و دیوید، الین با حالت خاصی پاسخ داد:
– مطمئن نیستم، ببینم چی می شه.
دیوید که حالا دهانش از تعجب باز مانده بود نگاه پرسشگری به کیمیا کرد و چون بی اطلاعی او را دید سکوت کرد. این بار هم الین سکوت را شکست و گفت:
– خب کیمیا، بهتره زودتر بریم… دیوید خداحافظ.
کیمیا نیز به ناچار خداحافظی کرد و دیوید را که همچنان متعجب آن دو را می نگریست تنها گذاشت. اما همین که وارد خیابان شدند، با عصبانیت به الین گفت:
– تو چه مرگت شده دختر؟ چرا با این بیچاره این طوری می کنی؟ دیوونه شدی؟
الین لحظه ای ایستاد، نگاهش را روی چشمان کیمیا ثابت کرد و بعد انگشتش را روی لب های او گذاشت و گفت:
– هیس…
***

کیمیا نگاهی به آبی خوشرنگ آبهای استخر و نگاهی به آبی ناآرام و زیبای چشمهای رابین که به نقطه نامعلومی خیره شده بود انداخت و گفت:
– می شه گفت که ویلای تو فوق العاده است.
رابین لبخند کمرنگی به نشانه تشکر زد و همانطور ساکت ماند. کیمیا ناچار دوباره پرسید:
– دیوید و الین کجا رفتن؟
لبهای رابین تکان اندکی خوردند و کیمیا شنید که گفت:
– توی حیاطند.
و باز همان سکوت دل آزار حاکم شد. کیمیا با بی حوصلگی همانطور که لب استخر نشسته بود پاهایش را در هوا به شدت تکان داد ولی رابین باز هم تکان نخورد. کیمیا که دیگر بی طاقت شده بود گفت:
– فکر کنم تو خیلی کار داری که تا آخر هفته باید انجام بدی.
رابین به آرامی به سویش برگشت و گفت:
– فقط یک سال دیگه مونده.
– یک سال؟ کی گفته؟… چند روز، فقط چنند روز تا روز جشن تو باقی مونده.
رابین لبخد درد آوری زد و دوباره گفت:
– فقط یک سال. زمان خیلی کوتاهیه.کاش همه واحدات رو می افتادی. کاش فقط ترمی یک واحد درسی بهت می دادن. کاش مجبور بودی…
کیمیا حرفش را قطع کرد و گفت:
– تو داری چی می گی رابین؟
– تو می ری کیمیا، می فهمی؟ می ری.
– آره ولی فقط برای تعطیلات، بعد دوباره بر میگردم.
– نه عزیزم، تو می ری و دیگه بر نمی گردی و من برای همیشه باید چشم انتظارت بمونم در حالی که می دونم هرگز بر نمی گردی.
– تو از کِی حرف می زنی؟
– از سال آینده الهه ی من. از وقتی که درست تموم بشه.
کیمیا خنده بلندی کرد و گفت:
– از حالا؟ دیوونه شدی؟
رابین لحظه ای با حالتی خاص به چهره ی کیمیا خیره شد و بعد گفت:
– یعنی تو تا امروز نفهمیده بودی که من دیوونه شدم؟ پیش از این چه کار می کردی که هیچ شناختی در مورد من پیدا نکردی؟
کیمیا باز خندید ولی این بار خنده او هم به طرز محسوسی غم دار بود. رابین کمی به او نزدیک شد و گفت:
– اگه نباشی می میرم، خیلی زود می میرم.
کیمیا نگاه غمگینش را از چشمان مشتاق رابین دزدید و گفت:
– بس کن رابین. حالا برای فکر کردن به این حرفا خیلی زوده.
اما رابین با بی قراری دوباره گفت:
– ولی می رسه… می رسه الهه ی من! خواه ناخواه بالاخره یک روز این اتفاق می افته و اون وقت من…
– رابین خواهش می کنم.
رابین لحظه ای به کیمیا نگاه کرد و چون احساس کرد حالت اولیه را ندارد در حالی که از جا برمیخاست گفت:
– عزیزم. نکنه فراموش کردی که تو فقط و فقط باید امر کنی، نه خواهش.

#قسمت۱۰۹
کیمیا خنده ای کرد و هنگام برخاستن، دستش را به سوی رابین دراز کرد. رابین لحظاتی ناباورانه به او و دستش نگاه کرد و گامی به جلو نهاد. دستش را کمی پیش برد ولی بعد گویا پشیمان شده باشد، دستش را پس کشید و از کیمیا روی برگرداند و گفت:
– باید یه برنامه ریزی مفصل برای کارامون بکنی.
کیمیا با تعجب از جا برخاست و دنبال رابین روان شد. اما در یک لحظه ناگهان ایستاد و گفت:
– می تونی به من پشت کنی و چهره ات رو بپوشونی ولی کاش می تونستی لرزش صدات رو هم مهار کنی… این کارات رو پای تحقیر بذارم یا تلافی؟!
رابین بلافاصله برگشت و رو در روی کیمیا ایستاد و گفت:
– خیلی خب ببین، صدای لرزونم رو بشنو، به بزدلیام بخند. هر کاری دوست داری بکن ولی از این تهمت ها بهم نزن… من تو رو تحقیر کنم؟ کارهات رو تلافی کنم؟ نه عزیزم، نه قشنگم، اگه می بینی از تو فرار می کنم هیچ علتی نداره، جز اینکه خودم رو در اون مرتبه ای نمی بینم که حتی فکر نزدیک شدن به تو رو به سرم راه بدم… می ترسم می فهمی؟ میترسم، از خودم، از تو، از تقدیر. آسون به دستت نیاوردم که راحت از دستت بدم. میترسم دوباره کاری کنم که از من برنجی و پا پس بکشی…
کیمیا لبخند تلخی زد و پرسید:
– خیلی اذیتت کردم؟
رابین باز یال زیتونی اش را چند بار در هوا تکان داد و گفت:
– نه عزیزم، نه… باور کن نه.
کیمیا نزدیکتر رفت و نزدیک گوش رابین زمزمه کرد:
– ای دروغگوی کوچولو!
رابین لبخندی زد و گفت:
– دیگه هیچ وقت این حرفا رو نزن.
– بهت قول می دم… خب حالا بریم سراغ کارامون. می دونی که خیلی کار داریم.
– اختیار همه چیز دست توئه. هر طور که دوست داری برنامه ریزی کن.
کیمیا لبخندی زد و پاسخ داد:
– تو مطمئنی که دوستات برنامه ریزی منو میپسندن؟
رابین لبخندی زد و گفت:
– تنها چیزی که توی این جشن برام مهمه رضایت توئه، پس ملاحظه هیچ چیزی رو نکن.
در همان لحظه الین و دیوید وارد ساختمام شدند. کیمیا به محض دیدین الین، لبخند پر معنایی زد و گفت:
– اوضاع که بر وفق مراده؟
الین پشت چشمی نازک کرد و گفت:
– ای…
ولی قبل از آن که جمله اش را ادامه دهد دیوید گفت:
– شما می دونین که تازگیها الین چش شده؟ من که اصلاً از کاراش سر در نمیارم.
کیمیا نگاهی به الین کرد و زیر لب پرسید:
– باز شروع کردی؟
ولی او پاسخی نداد. رابین که تا آن لحظه سکوت کرده بود، آهسته و به فارسی در گوش کیمیا زمزمه کرد:
– اینم افسون کردی؟
کیمیا چشم غره ای به رابین رفت و برای این که موضوع صحبت را عوض کند گفت:
– بچه ها! هیچ می دونید که من اصلاً از قائده ی این بازی اطلاعی ندارم؟
دیوید، الین و رابین با تعجب به او نگاه کردند و الین برآشفته گفت:
– بازی کدومه؟ این یه مهمونیه که خیلی هم جالبه.
– اوه، معذرت می خوام خانم. قوائد این مهمونی، راضی شدی؟
– حالا بهتر شد.
– ببین کیمیا! این یه مهمونی ساده است. فقط فرقش با بقیه مهمونیا در اینه که لباسهای مهمونا عادی نیست. اونا هر کدوم به شکلی که خودشون دوست دارن لباس می پوشن و تغییر قیافه می دن و تا آخر مهمونی مثل یه هنرپیشه نقش اونشخصیت رو بازی می کنن.
– این که خیلی جالبه. حالا که لطف کردی و این همه اطلاعات مفید در اختیار من گذاشتی، یه لطف دیگه هم بکن. با من بیا بریم یه لباس مناسب بخریم، چون فکر نمی کنم تو کمد لباسای من، چیزی که به درد چنین مراسمی بخوره پیدا بشه.
الین خندید و گفت:
– حتماً، ولی به شرط اینکه قول بدی زیاد منو تو خیابونا سرگردون نکنی.
رابین لحظه ای به آن دو نگاه کرد و گفت:
– از اونجا که کیمیا بناست زحمت خیلی از کارهای مهمونی منو بکشه، منم برای اینکه تلافی کرده باشم، قول می دم برای شب جشن، یه دست لباس مناسب براش تهیه کنم. به شرط اینکه دختر خوبی باشه و تا قبل از اون شب در مورد لباس اصلاً ازم سؤال نکنه.
کیمیا با تعجب به رابین نگاه کرد و گفت:
– اما این عادلانه نیست. من باید بدونم قراره چه نقشی رو بازی کنم؟
به جای رابین، الین پاسخ داد:
– اتفاقاً هم عادلانه است و هم خیلی خوب.
– چرا؟ فقط به این علت که لازم نیست تو با من بیای خرید؟
– هم به این علت و هم به این علت که سلیقه رابین مسلماً از تو بهتره.
دیوید و رابین با صدای بلند خندیدند و کیمیا به فارسی به رابین گفت:
– نوبت منم می شه آقا.

******
#قسمت۱۱۰
رابین همین که چشمش به او افتاد گفت:
– چرا اینقدر دیر کردی دختر؟
– معذرت می خوام، توی ترافیک موندم.
– گفته بودم که میام دنبالت.
– نه، نه، این طوری بهتر بود… همه اومدن؟
– تقریباً.
– خب لباسهای منو که فراموش نکردی؟
– معلومه که نه. قبل از این که بچه ها ببیننت بدو برو بالا، اتاق سوم، اونجا یه نفر با لباسات منتظرته.
کیمیا به تصور آن که منظور رابین از یک نفر، الین است، با سرعت به سوی پله ها دوید اما نیمه راه ایستاد. در چند شب گذشته مدام به نوع لباسی فکر کرده بود که ممکن است رابین برایش تهیه کرده باشد و اکنون که ناچار بود آن لباس را بپوشد، بنوعی دچار دلشوره شده بود. رابین که او را در میانه ی راه مردد می دید، با دو گام بلند نزدیکش شد و گفت:
– چرا معطلی عزیز من؟
کیمیا به سوی رابین چرخید و سکوت کرد. رابین لبخندی زد و گفت:
– چیه؟ اتفاقی افتاده عروسک قشنگم؟
کیمیا با تردید پرسید:
– رابین تو که در انتخاب لباس…
قبل از آن که جمله اش را تمام کند، رابین با خنده گفت:
– به من اطمینان کن عزیزم، ولی اگه باز هم فکر کردی سلیقه من مناسب فرشته پاکی مثل تو نیست صدام کن، در غیر اینصورت تا زمانی که کاملاً حاضر نشدی منو صدا نکن.
– باشه.
– آه یه چیز دیگه.
– بگو، چرا معطلی؟
– می شه یه خواهشی بکنم؟
– حتماً.
– می خوام… می خوام…
– چی می خوای؟ مهمونی تمام شدها.
– قول می دی عصبانی نشی؟
– من که مدتهاست دیگه عصبانی نمی شم.
– شاید به این خاطر که من پسر خوبی شدم.
– واقعاً … پس لابد الان قصد داری پسر بدی بشی، نه؟
– اصلاً… من فقط می خواستم خواهش کنم قبل از همه، من تورو ببینم.
کیمیا با خنده بلندی گفت:
– باشه، هر طور که تو بخوای.
– پس امکان داره؟
– مسلماً.
– پس وقتی حاضر شدی برو تو اتاق خواب من…
– نه، نه. دیگه زیاده روی نکن.
– چرا؟
– وقتی کارم تموم شد تو بیا توی همون اتاق سوم، مثل پسرای خوب، باشه؟
– هرچی که تو بگی… تو ببگو بیا وسط جهنم منو ببین، اگر من قبول نکردم…
کیمیا در حالی که پله ها را به حالت دو طی میکرد، با صدای بلند پاسخ داد:
– جهنم طلبت، اتاق سومی، یادت نره.
و رابین همان طور که با حسرت رفتنش را نظاره می کرد، زیر لب زمزمه کرد:
– باشه الهه ی من…
کیمیا با شتاب در اتاق سوم را باز کرد و گفت:
– عصر بخیر!
زنی که روی تخت نشسته بود، با ورود غیر منتظره کیمیا از جا جهید و با لکنت پاسخ داد:
– عصر بخیر!
کیمیا با دیدن زن حیرت کرده بود لحظه ای در جای خود ایستاد و بعد در حالی که سعی می کرد ظاهری عادی به خود بگیرد، گفت:
– معذرت می خوام، من نمی دونستم شما تو اتاقید.
در همان حال با خود اندیشید، (( این دیگر کیست؟)) و البته به ظاهرش نمی آمد از دوستان رابین باشد. برای این کار کمی پیر به نظر میرسید. زنگامی به جلو برداشت، دستش را پیش برد و گفت:
– من ژانت هستم. فکر می کنم شما هم کیمیا هستید. درسته؟
– بله، ما قبلاً همدیگه رو دیدیم؟
– نه عزیزم، اما من تعریف تو رو از رابین زیاد شنیدم. خصوصاً تعریف چشمهای شرقی ات رو.
کیمیا دستی به پلکهایش کشید و با خنده گفت:
– چشمهای شرقی!
– آره، این چشمهای درشت و کشیده با این گیرایی خاص، مسلماً مال یه دختر شرقیه. این طور نیست؟
کیمیا خنده ای کرد و گفت:
– از لطفتون ممنونم و باز هم معذرت می خوام که این طور سرزده وارد اتاق شدم. رابین به من نگفته بود که شما توی این اتاقید.
– و حتماً شما کنجکاو شدید بدونید من توی این اتق چه کار می کنم؟
کیمیا فقط لبخند زد و نگاهی به سر تا پای زن انداخت. ژانت دوباره گفت:
– من آرایشگر هستم و اومدم اینجا تا شما رو گریم کنم.
– گریم؟!
– انقدر تعجب کردی که داره باورم می شه تا حالا این کلمه رو نشنیدی.
کیمیا خنده ای کرد و پرسید:
– چرا من باید گریم بشم؟
– مگه نمی خوای چهره ات با لباست هماهنگی داشته باشه؟
کیمیا ناگهان قضیه لباس را به یاد آورد و با تعجب پرسید:
– لباسم؟!
ژانت لباسهای روی تخت را به او نشان داد و گفت:
– آره، مگه بنا نیست برای جشن بالماسکه اینا رو بپوشی؟
کیمیا که تا آن لحظه از همه چیز بی خبر بود، به سوی تخت رفت و در همان حال گفت:
– بله حق با شماست.
دستش را که برای لمش کردن لباس روی تخت پیش برد ژانت شانه اش را به سوی خود کشید و گفت:
– تو به اندازه کافی دیر کردی، زود بشین روی صندلی، باید کارم رو شروع کنم، وگرنه رابین حتماً عصبانی میشه.
– نمی خواهید لااقل به من فرصت بدید لباسمو ببینم؟
– برای این کار وقت داری. زود باش شالت رو باز کن و بشین روی صندلی.
کیمیا ناچار به سوی صندلی رفت و در همان حال، شالش را باز کرد و روی میز انداخت. ژانت در حالی که جعبه لوازمش را باز می کرد، گفت:
– موهات رو باز کن و شونه بزن.
کیمیا به حرف او عمل کرد. ژانت مشتی از لوازمش را روی میز چید و در همان حال نگاهی به کیمیا کرد که خرمن موهای سیاه رنگش را شانه می زد.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x