رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۱۲۱تا۱۲۵

فهرست مطالب

الهه شرقی رمان آنلاین رویا خسرو نجدی

رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۱۲۱تا۱۲۵

داستان الهه شرقی

نویسنده:رویا خسرو نجدی

 
#قسمت۱۲۱
– عزیزم فراموش نکن که من هنوز به اندازه کافی در فارسی حرف زدن مهارت ندارم. پس لطفاً گیجم نکن.
– فکر می کنم که حق با توئه، اما راستش اصلاً نمی دونم چه جوری باید بگم.
– هر طور که راحتی.
– ببین رابین همین قدر بدون که عمو یه سری دروغ راجع به ارتباط من و تو به خونواده ی من گفته و جالب اینجاست که پای پدر تو رو هم وسط کشیده.
برعکس آنچه که کیمیا تصور می کرد رابین اصلاً جا نخورد، فقط با شرم دور از انتظاری سر به زیر انداخت و خود را به ببازی با انگشتانش مشغول کرد.
کیمیا با تعجب پرسید:
– تو شنیدی من چی گفتم؟
رابین با حرکت سر پاسخ مثبت داد. کیمیا دوباره گفت:
– این مردک حسابی دیوونه شده. من نمی دونم چه طور به ذهنش رسیده که این چرندیات رو سرهم کنه.
اما رابین باز هم سکوت کرد و تعجب کیمیا را دوچندان نمود. کیمیا ناچار باز هم گفت:
– تو هم مثل من اینقدر غافلگیر شدی که زبونت بند رفته، نه؟
رابین به جای آن که پاسخ کیمیا را بدهد زیر لب گفت:
– بیچاره آقا نادر.
کیمیا با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
– تو چی گفتی؟ بیچاره آقا نادر؟
رابین دستپاچه پاسخ داد:
– نه، نه، یعنی خب آره.
– بالاخره نه یا آره؟ اصلاً چرا تو باید دلت به حال عموی من بسوزه؟ دلت به حال من بسوزه که هر کس به خودش اجازه می ده در موردم قصه بسازه.
– آخه می دونی گاهی ماجرا اون طوری نیست که ما فکر می کنیم.
– از شوهر خاله سابقت دفاع نکن. من عموم رو می شناسم.
– استباه می کنی عزیزم. من از اون دفاع نمیکنم، ولی راستش رو بخوای عموت زیاد هم مقصر نیست.
– احمقانه است. چه طور این حرف رو می زنی؟
– می دونی، شاید پدر منم بی تقصیر نباشه و حتی خود من.
– من که از حرفای تو سر در نمی یارم.
– می گم شاید پدرم واقعاً چیزی گفته باشه.
– پدر تو؟! وقتی پدرت هیچ وقت منو ندیده و نمی شناسه، چطور ممکنه حرفی در موردم زده باشه؟
رابین باز سکوت کرد و کیمیا که حالا حس کنجکاویش حسابی تحریک شده بود پرسید:
– تو چیزهایی می دونی که من ازشون خبر ندارم. این طور نیست؟
رابین موجی از آبی ترین نگاه هایش را به صورت کیمیا پاشید و گفت:
– حقیقتش رو بخوای من راجع به تو با پدرم صحبت کردم.
کیمیا از جا پرید و با تعجب پرسید:
– راجع به من؟ خدای من! تو به پدرت چی گفتی؟
– ناراحت نشو خانم کوچولو. باور کن من حرف بدی نزدم.
– می ددونم، فقط بگو چی گفتی.
– هیچی.
– وای که دیگه دارم از دستت دیوونه می شم. خواهش می کنم حرف بزن.
– ببین کیمیا… من… من حرف خاصی نزدم، فقط به پدرم گفتم که به زودی… به زودی…
– به زودی چی؟ رابین خواهش می کنم.
– به زودی عروس دار می شه.
کیمیا با حالتی منگ و بهت زده نگاهش کرد و گفت:
– خب این به من چه ربطی داره؟
– آخه پدرم می خواست از عروسش بیشتر بدونه. برای همین هم من مجبور شدم راجع به تو کمی براش توضیح بدم.
کیمیا جیغ خفیفی کشید و گفت:
– خدای من!
و خود را روی نیمکت رها کرد. رابین دستپاچه گفت:
– چی شد کیمیا؟ چی شد؟
کیمیا پلکهایش را روی هم گذاشت و نالید:
– هیچی… هیچی..

#قسمت۱۲۲
مدتی طول کشید تا توانست آنچه را که شنیده بود در مغزش حلاجی کند. او و ازدواج با رابین! البته مسئله ی ازدواج با رابین خود به تنهایی به اندازه کافی جالب بود. چه طور می توانست باور کند که او تصمیم به ازدواج دارد؟ آن هم با چه کسی! نه باور کردنی نبود.
صدای رابین رشته افکارش را از هم گسیخت.
– ببین کیمیا من یه معذرت خواهی به تو بدهکارم. شاید بهتر بود…
– بله، مسلماً بهتر بود قبل از این حرفها حداقل منو هم در جریان می ذاشتی.
– آخه من نظرت رو می دونستم برای همین سؤال نکردم.
– واقعاً؟! تو خیلی به خودت اطمینان داری.
– به خودم اطمینان ندارم، ولی تو رو خوب می شناسم. انقدر که می دونستم اگه بهت بگم…
– آره اگه بهم می گفتی حتماً از شدت هیجان و خوشحالی از هوش می رفتم، نه؟
– ولی من طور دیگه ای فکر می کردم.
– مثلاً چه طوری؟
– می دونستم که اگه بهت بگم فوراً فریاد می کشی حرف بیخود نزن رابین، من قصد ازدواج ندارم.
کیمیا نتوانست خنده اش را مهار کند و با صدای بلند خندید. رابین که از خنده کیمیا جرأتی یافته بود، نفسی تازه کرد و ادامه داد:
– می دونی پدر خیلی اصرار داره که من زودتر ازدواج کنم و هر بار با من تماس می گیره یا می بینمش حسابی سؤال پیچم می کنه. منم می خواستم خیالش رو راحت کنم.
– واقعاً تو فکر نکردی که باید من رو هم در جریان بذاری؟
– همون قصد رو هم داشتم ولی راستش فرصت مناسبی پیش نیومد. می خواستم قبل از این که به ایران بری حرفامو بهت بگم، اما جرأتش رو نداشتم.
– من اینقدر وحشتناکم؟
– وحشتناک نه، بد اخلاق. حالا خدا رو شکر که به لطف آقا نادر فرصتی پیش اومد و من حرفامو زدم.
– ولی من که هنوز از تو چیزی نشنیدم.
– اذیت نکن الهه من. تو خودت مدتهاست که این چیزا رو می دونی.
کیمیا از جا بلند شد، قدمی به جلو برداشت و پشت به رابین ایستاد و گفت:
– تو حرف حسابت چیه پسر خوب؟
– راستش رو بخوای… من…
– تو چی؟
– من دارم بهت پیشنهاد ازدواج می دم.
لحظه ای سکوت برقرار شد و کیمیا که خوب میدانست رابین در چه دلهره و اضطرابی بسر میبرد عمداً سکوتش را ادامه داد تا این که رابین دوباره گفت:
– نمی خوای به پیشنهاد من جواب بدی؟
کیمیا روی پاشنه پا چرخید. درست روبروی رابین ایستاد و نگاهی به سر تا پای او انداخت و گفت:
– مگه آدم با الهه اش ازدواج می کنه؟
برعکس تصور کیمیا، رابین اصلاً جا نخورد بلکه لبخند زیبایی زد و به نرمی پاسخ داد:
– اشتباه نکن الهه قشنگم. من قصد دارم الهه ام رو به معبدم ببرم و فکر می کنم این تنها راه ممکنه و در غیر این صورت من به زودی تو رو برای همیشه از دست خواهم داد. این طور نیست؟
کیمیا در سکوت نگاهش کرد. رابین از جا برخاست و نزدیک کیمیا ایستاد و آهسته گفت:
– به من اجازه بده الهه ام رو توی معبدم برای خودم نگه دارم. دلم می خواد تا آخر عمر چشمهای قشنگش رو ستایش کنم.
کیمیا به چشمان رابین خیره شد و معصومیت نگاه او به شدت دلش را لرزاند. این بدترین پیشنهادی بود که ممکن بود بشنود. چطور می توانست دوباره برای رابین همه چیز را توضیح دهد و از موانع بزرگی که بر سر راهشان هست صحبت کند؟ شاید بهتر بود شروع نشده به این قصه پایان می داد. اما وقتی دلش به این کار هیچ رضایتی نداشت چگونه؟ باز نگاهش با چشمهای منتظر و بی قرار رابین برخورد کرد و گفت:
#قسمت۱۲۳
می دونی رابین، قضیه به این سادگی که تو فکر می کنی نیست.
– می فهمم می خوای بگی حتماً باید بهت فرصت بدم تا فکر کنی.
– نه من اینو نمی گم.
– پس چی؟ نکنه تو هنوزم به من اطمینان نداری؟
– این چه حرفیه رابین؟
– مسأله ی دیگه ای هم هست؟
– آره، اما من نمی دونم چه طور باید بگم.
– هر طوری که می خوای بگو، فقط زودتر. تو داری منو دیوونه می کنی.
– ببین رابین تو که می دونی من مسلمونم و ازدواج مسلمونا شرایط خاصی داره و…
صدای خنده رابین باعث شد کلامش نیمه کاره بماند. با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
– واقعاً اینقدر خنده داره؟ من که هنوز چیزی نگفتم.
– کیمیا مثل اینکه تو فراموش کردی من سه ساله که دارم روی فرهنگ و آداب و رسوم شما ایرانی ها کار می کنم. حالا دیگه مثل خودتون می تونم فارسی حرف بزنم، شعر بخونم، حتی از اصطلاحاتتون استفاده کنم. اون وقت تو فکر می کنی من از قضیه به این مهمی بی خبرم؟
– اما…
– اما نداره عزیزم. اگه دنبال بهانه می گردی بهتره که یه چیز دیگه پیدا کنی.
– تو همیشه آدمو غافلگیر می کنی. باور کن من دنبال بهانه نمی گردم ولی فکر می کنم تو این مسأله رو خیلی ساده فرض کردی و مسلماً علتش فقط اطلاعات کمته. قوانین مذهب من برای آدمی مثل تو فوق العاده سخته.
– تا حدود زیادی خبر دارم. بقیه رو هم با کمک تو یاد می گیرم.
– می خوام یه چیزی بهت بگم، ولی قول بده که ناراحت نشی.
– مگه من پیش تو سابقه ی ناراحت شدن هم دارم؟
– نه ولی آخه این مسأله خیلی جدیه و من باید بتونم با تو خیلی راحت صحبت کنم… انتخاب تو در مورد من از اون نوعیه که اگه یه روز به این نتیجه برسی که اشتباه کردی می تونی به راحتی ازش بگذری اما هیچ فکر کردی کاری که قصد انجامش رو داری راه بازگشت نداره؟
رابین لحظه ای به فکر فرو رفت و کیمیا احساس کرد که در چشمانش برقی از تردید را می بیند. ظاهراً موفق شده بود او را به شک بیندازد، اما رابین قاطعانه پاسخ داد:
– هر دو انتخاب من بدون بازگشته. من از این راه هیچ وقت بر نمی گردم. حتی اگه تو رو صد سال داشته باشم… هنوز حرف دیگه ای هم هست؟
کیمیا ناباورانه به چشمان عاشق و چهره ی مصممش نگاه کرد و با لبخند فقط سر تکان داد.
******
– خب من باید برم اون طرف. بازم ممنون که منو رسوندی.
– اینقدر عجله نکن دختر خوب. هنوز خیلی تا ساعت پروازت مونده.
کیمیا نگاهی به ساعتش کرد و با لحن خاصی پرسید:
– خیلی؟
رابین خندید و پاسخ داد:
– برای من همین قدر هم خوبه… بازم بهت می گم حسابی مواظب خودت باش.
– چند بار می گی؟ مطمئن باش.
– ببین کیمیا، خواهش می کنم تا آخر تعطیلات نمون. هر طور شده زودتر بیا. من اینجا از تنهایی می میرم.
– چرا تنهایی؟ یه سر برو پیش پدرت.
– با اون همه کتاب و جزوه که تو به من دادی فکر می کنم تا آخر تعطیلات وقت هم کم بیارم.
– ببهت که گفتم می خوام عاقلانه تصمیم بگیری نه عاشقانه و برای اینکه عاقلانه ثصمیم بگیری لازمه که اطلاعات کافی داشته باشی.
– بله خانم. حتماً .خیال شما راحت باشه…
– گوش کن، گوش کن… شماره پرواز من بود نه؟ خب من دیگه باید برم.
– بذار چمدونت رو بردارم… اون ساک دستی رو هم بده به من.
– ممنون.
– از این طرف بیا خانم.
کیمیا لبخندی زد و همراه رابین به راه افتاد. در آخرین لحظه قبل از آن که از رابین جدا شود بار دیگر ایستاد و گفت:
– پس خیالم راحت باشه که رو حرفام خوب فکر میکنی؟
رابین با حالتی خاص نگاهش کرد و گفت:
– بله خیال شما راحت باشه. این خیال منه که باید تا وقتی برمی گردی ناراحت باشه.
– چرا؟
– چون خوب می دونم امروز کی تو فرودگاه انتظارت رو می کشه.
کیمیا با تعجب پرسید:
– کی؟
– من می دونم همسر سابقت برگشته.
– اینو دیگه از کجا می دونی؟
– این اصلاً مهم نیست. مهم اینه که منو فراموش نکنی و یادت نره که من اینجا به امید برگشتن تو لحظه شماری می کنم و درِ خلوت دلم رو به روی هیچ کس باز نمی کنم تا تو برگردی.
– مطمئن باش که یادم می مونه.
– باور کنم که همسر سابقت تهدیدی برامون نیست؟
– احمق کوچولو. آدم عاقل از یه سوراخ دو بار نیش نمی خوره. خیالت راحت باشه.
آبی چشمان رابین به رویش لبخند زد و کیمیا دوباره گفت:
– خب خدانگهدار.
– نه، خدانگهدار نه، بهتره بگی به امید دیدار. منو بی خبر نذاز. حتماً بهم زنگ بزن. می دونی که همیشه منتظرم.
– حالا دیگه برو پسر کوچولوی احساساتی. به امید دیدار.
کیمیا با سرعت از رابین فاصله گرفت و وقتی برای آخرین بار به پشت سرش نگاه کرد در چشمان رابین برق عجیبی را دید که تاکنون ندیده بود.
***
#قسمت۱۲۴
تهران باز هم مثل همیشه بود. همان تابستانهای گرم و نفس گیر، همان گردشها و دید و بازدیدها و همان بحث های کلافه کننده. اما آنچه در این میان برایش عجیب بود این بود که هیچ کس اسمی از رابین نمی آورد. بعد از بحثی که در اولین شب با کاوه داشت حتی او نیز دیگر اسمی از رابین نبرد و فرصتی را پیش نیاورد که کیمیا حرفهایش را بزند. تنها چیزی که اعصاب کیمیا را آشفته می کرد آمد و رفت های مستمر اردلان و صحبتهای تکراری او بود که به هر طریق قصد داشت دل کیمیا را به دست آورد.
بعد از ظهر جمعه ای گرم و آرام بود و کیمیا تقریباً چهار ساعت خوابیده بود، اما هنوز هم احساس خستگی می کرد. با بی میلی از روی تخت برخاست، دوش آب سردی گرفت و به طبقه پایین رفت. مادر در آشپزخانه مشغول کارهای همیشگیاش بود. و پدر در حیاط با ماشینش ور می رفت. کیمیا وارد آشپزخانه شد و سلام کرد. مادر نگاهی به چشمان پف کرده اش کرد و گفت:
– سلام خانم، چه عجب از خواب پا شدی.
– باور کنید هنوز هم خوابم میاد.
– خب معلومه. از قدیم گفتن خواب، خواب میاره. من که نفهمیدم تو اومدی پیش ما یا اومدی استراحت مطلق؟
– مادر جون! کم لطفی نکنید. من دیشب تا نصفه شب با بچه ها بیدار بودم.
– خب به ما چه ربطی داره؟ خونه که میای همیشه می خوابی.
– حق با شماست. معذرت می خوام. خوبه؟
– خودت رو لوس نکن عزیزم. بیا بشین چاییت رو بخور که سرد می شه.
کیمیا پشت میز نشست و فنجانش را در دست گرفت. مادر محتاطانه نگاهش کرد و گفت:
– چاییت رو زود بخور که الان کاوه و سالومه میان می خوایم شام بریم بیرون.
– فقط با کاوه و سالومه؟
– تا جایی که من می دونم آره.
– خب پس اگه یه وقت سر و کله ی این مرتیکه پیدا شد و من گفتم نمیام به کسی بر نخوره.
– کیمیا عزیزم این چه طرز حرف زدنه؟
– باور کن مادر دیگه خسته شدم. اصلاً ای کاش نمی اومدم.
– ای دختر بی معرفت. حالا دیگه ای کاش نمیاومدم؟
– مگه دروغ می گم؟ این پسره تو این چند وقته منو دیوونه کرده.
– پس فکر می کنم دقیقاً طبق برنامه پیش رفته، چون تا اونجا که من خبر دارم قصدش از اولم همین بود.
– ما که نفهمیدیم اینا از جونمون چی می خوان؟
– معلومه، جونتو.
– مادر من با کی باید حرف بزنم؟ کی تو این خونه آماده اس که حرفا و نظرات منو بشنوه؟ من سه هفته اس که می خوام با شماها حرف بزنم، اما مثل اینکه شماها هیچ کدوم نمی خواید حرفای منو بشنوید.
– این حرفا چیه عزیزم؟ ما همه منتظریم که تو حرف بزنی. این تویی که روزه سکوت گرفتی.
– اینو جدی می گید؟
– آره دخترم.
– مادر، شما می دونید عمو نادر به کاوه چی گفته؟
– آره چطور مگه؟
– همین طوری می خوام بدونم.
– خبر داری که داره از خانمش جدا می شه؟
– آره یه چیزایی شنیدم، چرا؟
– چه می دونم. عموت رو که می شناسی، وقتی از یکی خوشش میاد به آسمون می رسونتش ولی امان از اون وقتی که نظرش عوض بشه. هزار و صد عیب روی طرف میذاره. حالا می گه این دختره بی بند و باره، بی مسؤولیته، فساد اخلاقی داره و از این حرفا که خدا می دونه چقدرش راسته، چقدرش دروغ.
– پس قضیه خیلی جدیه؟
– آره مامان. اون چند وقتا که زنگ زده بود ایینجا کلی سفارش می کرد که مراقب تو باشیم و یه وقت گول پول و پله ی این پسره رو نخوریم. ما هم که از همه جا بی خبر بودیم. خلاصه کلی از اون پسر و خانواده اش بد گفت.
– غلط کرد.
– چی؟
– بابا این عمو رو ولش کن، یه روده راست تو شکمش نیست.
– خدا می دونه… حالا تو این چیزا رو واسه چی می خوای بدونی؟ تو که به کاوه گفته بودی روحت هم از این جریانات خبر نداره.
کیمیا در مقابل نگاه پرسشگر مادر سر به زیر انداخت و سکوت کرد. مادر دوباره پرسید:
– تو اون چشمای قشنگت چی پنهون کردی؟
کیمیا همچنان ساکت ماند و مادر متحیر پرسید:
– تو که به کاوه دروغ نگفتی؟
– نه مادر، نه. باور کنید وقتی که من با کاوه حرف می زدم هیچ موردی برای دروغ گفتن وجود نداشت.
مادر نفس راحتی کشید و گفت:
– خب خدا رو شکر.
اما ناگهان رنگ نگاهش تغییر کرد و گفت:
– ولی حالا چی؟
کیمیا پاسخی نداد و مادر باز پرسید:
– کیمیا! با توام مامان. زبونت رو خوردی؟
– نه مادر جون، ولی شما یه طوری حرف میزنید که آدم از حرف زدن پشیمون می شه.
– من که چیزی نگفتم، بگو ببینم دنیا دست کیه؟
– راستش رو بخوای مادر، من قبل از این که بیام ایران راجع به حرفای عمو با اون پسره صحبت کردم.
– صبر کن. صبر کن ببینم کیمیا. این آقا همونه که تو عروسی بود؟ اون پسر خوشگله نه؟
– مامان، بابا تو حیاطه، مواظب حرف زدنت باش.
– وا مادر جون، خوشگل بود دیگه. اسمش چی بود راستی؟
– رابین.
– خوب می گفتی.
– هیچی من باهاش صحبت کردم دیگه.

#قسمت۱۲۵
– کار بدی کردی. حالا لازم نبود همه عموت رو بشناسن. هر چی باشه اون فامیل زنشه. نمی ذاشتی دروغاش رو بشه بهتر بود.
جملات مادر باز لبهای کیمیا را به هم دوخت. مادر لحظه ای منتظر ماند و چون کیمیا را ساکت دید، گفت:
– چای ات رو بده عوض کنم سرد شد. بعد هم حرفت رو بزن. چرا نیمه کاره حرف می زنی؟
کیمیا با تردید پاسخ داد:
– آخه مادر جون شما که نمی ذاری. اصلاً بذاریم برای یه وقت دیگه.
– نه مادر. الان خوبه. سرمون خلوته. یه ساعت دیگه بچه ها میان سرمون شلوغ می شه. بگو ببینم.
– می دونی مادر، رابین انققدر هم که دیگران می گن پسر بدی نیست. ما خیلی وقته که با هم همکلاسیم.
– چه طور آدمیه که انقدر حرف سر زبونا انداخته؟… اصلاً می دونی چیه مادر جون، آدمای خوشگل همیشه تو چشن. کار بد و خوبشون زود معلوم میشه.
– نخیر مامان جون. مثل اینکه این آقا بدجوری دل شما رو برده.
– خجالت بکش دختر. از من دیگه گذشته.
– از من چی مامان؟
چشمان اختر خانم از فرط تعجب گرد شد و ناباورانه پرسید:
– یعنی تو…
– من که نه…
– آره جون عمه ات. اون چشماتو ببند بعد دروغ بگو. من گفتم چرا این دختره دفعه ققبل که اومده بود مثل مرغ سر کنده بال بال می زد. نگو دلش رو جا گذاشته.
– انقدر شلوغش نکن مامان. طرف اگه این حرفا رو بشنوه از خوشحالی پس می افته.
– پس خودت راستش رو بگو ببینم. زود باش.
– مامان باور کن منم تا اون روز بی اطلاع بودم، وقتی حرفای عمو نادر رو براش گفتم از عمو طرفداری کرد و گفت که حرفای اون بیچاره واقعیت داره و رابین راجع به من با پدرش صحبت کرده.
اختر خانم ببا صدای بلند خندید اما خیلی زود خنده از لبانش محو گردید و با نگرانی به کیمیا گفت:
– ولی دخترم، اینا می گن اون پسره هرزه است. به درد زندگی نمی خوره. مگه خالش رو هم ندیدی که نتونست دو سال با عموت زمندگی کنه؟
– از کجا معلوم که عیب از عمو نباشه؟
– اصلاً ما با اونا چه کار داریم؟ من دارم از این پسره حرف می زنم… اصلاً همه این حرفا به کنار، جواب بابات و کاوه رو چی می خوای بدی؟ اردلان چی میشه؟
– مادر جون من کی گفتم که به پیشنهاد رابی جواب مثبت دادم؟ از اون گذشته پدر و کاوه باید بدونن که من انقدر بزرگ شدم که بتونم برای خودم تصمیم بگیرم. اردلان هم که تکلیفش از همون اول روشن بوده، بره سراغ زندگیش. من با اون هیچ کاری ندارم.
– حالا بگو ببینم تو به این پسره چی جواب دادی؟
– باور کنید هیچی. فعلاً هیچی.
– خب چی می خوای جواب بدی؟
– گفتم که هیچی.
– منم مثل بقیه رنگ نکن پدر سوخته.
– نه جون مامان. رنگ چی چیه؟
– ببین کیمیا! من می دونم که تو بیخود این حرفا رو برای من نمی گی و اگه بناست کاری برات بکنم اول از همه باید واقعیت رو بدونم. حالا خیلی راحت حرف دلت رو به من بگو.
کیمیا سرش را پایین انداخت و در حالیکه با انگشتان دستش بازی می کرد گفت:
– مشکل سر اینه که من خودمم تو کار دلم موندم. هنوز نمی دونم واقعاً چی می خوام، فقط نمیدونم چرا وقتی صحبتامون به اینجا کشید نتونستم خیالش رو راحت کنم. البته جواب خاصی هم ندادم.
مادر لبخندی زد و گفت:
– یعنی اینکه سکوت کردی؟
کیمیا با سر تأیید کرد و مادر دوباره با خنده گفت:
– لابد به پشتوانه ی همون مثل معروف که میگه: ” سکوت علامت رضایته”.
کیمیا باز هم سکوت کرد و مادر در حالیکه از جا برمی خاست گفت:
– مثل اینکه خیلی هم تو کار دلت نموندی.
بعد پشت سر کیمیا ایستاد و سر شانه هایش را میان پنجه فشرد و پرسید:
– خب حالا من باید چه کار کنم؟
– فعلاً فقط خواهش می کنم به اینا بفهمونید من قصد ازدواج ندارم تا بعد ببینم چی مشه.
– اما من موافق نیستم. به قول ققدیمیا مرگ یا بار شیون یه بار. تو یک بار این طوری تصمیم گرفتی، نتیجه اش رو هم دیدی. این دفعه بهتره عاقلانه تر رفتار کنی و اگه واقعاً این مرد رو دوست داری پای علاقه ات وایستی.
کیمیا لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد گفت:
– راستش مادر، من هنوز آمادگی این کار رو ندارم.
مادر نگاه عمیقی به چشمانش کرد و گفت:
– آمادگی این کار رو نداری یا به اون آققا اعتماد نداری؟
– نمی دونم چی بگم. شاید هم حق با شما باشه. من نمی خوام به بار دیگه حرفم سر زبونا بیفته.
– منم خیلی نگرانم و مطمئنم که تو طاقت یه شکست دیگه رو هم نداری. اما از طرفی وقتی می بینم برای اولین بار این طوری از کسی حرف می زنی، دلم نمیاد بگم بذارش کنار. اما اگه تو بخوای اینکار رو بکنی باید صابون خیلی چیزا رو به تنت بزنی. می دونی که فرهنگ اینا با ما خیلی متفاوته. حتی عموتم نتونست با فرهنگ اونا کنار بیاد. وای به حا تو.
– ولی مادر جون، رابین با خاله اش خیلی فرق می کنه. چه جوری بگم با تمام اون پسرا فرق می کنه. من خیلی باهاش صحبت کردم راجع به همه چیز. اما اون با تمام خواسته های من کنار اومده. فکر نکن وعده داده که بعد از ازدواجمون عوض بشه. اون از همین حالا تغییر کرده. همه اینو می دونن.

@nazkhatoonstory

4 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x