رمان آنلاین امانت عشق قسمت نهم 

فهرست مطالب

امنت عشق داستانهای نازخاتون رمان انلاین

رمان آنلاین امانت عشق قسمت نهم 

نویسنده :فریده شجاعی 

میدانستم بستری شدن علی به علت بیماری اش بوده چون راحله این موضوع را برایم گفته بود. بغضی که در گلویم جمع شده بود باعث شد اشک از چشمانم فرو بریزد/. مهناز به خیال اینکه گریه من از تکرار خاطره های گذشته است دستانم را گرفت و گفت:معذرت میخوام نمیخواستم با یاداوری گذشته ناراحتت کنم.
-باور کن به خاطر گذشته گریه نمیکنم. نمیدانم چرا دلم گرفته.
مهناز در حالی که اشکهای مرا پاک میکرد گفت:سپیده یادت می اید نمیگذاشتی شب عروسی سارا گریه کنیم؟ خودت گفتی چشمانمان پف میکند و زشت میشویم حالا خودت برای چی گریه میکنی… زود اشکهایت را پاک کن وگرنه همین حالا زنگ میزنم علی بیایید.
در همان حال گریه گفتم:اگر راست میگی انقدر گریه میکنم تا زنگ بزنی…
از حرف من مهناز شروع کرد به خندیدم. انقدر خندید که من هم خنده ام گرفت. برخلاف شب عروسی سارا خیلی زود خوابیدیم.
و صبح بدوت اینکه کسی را بیدار کنم خودم بیدار شدم. هوا هنوز تاریک بود و ساعت بالای تختم پنج صبح را تشان میداد. هنوز خیلی زود بود ولی دیگر خوابم نمیامد.ارام از جا بلند شدم. مهناز خوابی بود. اهسته پتو را رویش کشیدم و به حمام رفتم. با استحمام نشاط تازه ای پیدا کردم.اهسته به طرف اشپزخانه رفتم و سماور را روشن کردم. سپس روی صندلی اشپزخانه نشستم و دستهایم را تکیه گاه صورتم قرار دادم و به یک نقطه خیره شدم.
با صدای اهسته پدر به خودم امدم. پدر روی صندلی کناری نشست و با صدای ارامی پرسید:چرا نخوابیدی عزیزم؟
-چرا خوابیدم تازه بیدار شده ام.
پدر دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:سپیده من همیشه فکر میکردم رابطه ام با تو خیلی نزدیکتر از رابطه پدر و فرزندیست.
لبخند زدم و گفتم:پدر عزیزم شک نکدارم غیر از این بوده باشد.
پدر لبخند محزونی زد و گفت:سپیده من اگر دختر خودم را نشناسم به درد چه میخورم؟ فکر کردی متوجه نیستم مدتی است پریشان حالی؟ راستش را بگو از اینکه قرار است با علی ازدواج کنی ناراحتی؟
با نگرانی گفتم:نه، چی باعث شده که این فکر را بکنید؟ مرا به خوبی میشناسید پس به چه دلیلی باید به شما دروغ بگویم؟ باور کنید فقط به خاطر غم از دست دادن علی و برای اینکه او را فراموش کنم به بهروز پاسخ مثبت دادم. حالا باید خیلی احمق باشم که از ازدواح با او ناراحت باشم.
پدر به ظاهر قانع نشده بود چون به اصرار گفت:دخترم پس ناراحتی تو از چیست؟ یعنی پدرت غریبه است؟
دست پدر را گرفتم و ان را به صورتم نزدیک کردم و گفتم:بابایی اینطور صحبت نکنید به خدا دلم میشکند، من همه چیز را به شما میگویم ولی حالا نه، بگذارید چند روز دیگر. قول میدهمتمام ماجرا را برایتان نعریف کنم، فقط برای اینکه خیالتان راحت باشد این را میگویم که ازدواج با علی نهایت ارزوی من بوده.
پدر با ناراحتی صورتم را نوازش کرد و گفت:باشه من صبر میکنم ، ولی امیدوارم که حرفت را انقدر دیر نزنی که دیگر نشود کاری کرد.
سپس بلند شد تا چای دم کند. در این وقت بود که مادر خواب الود در استانه در ظاهر شد و گفت:چقدر شما سخرخیز شدید کی بیدار شدید؟
من و پدر به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. پس از خوردن صبحانه ام به اتاقم رفتم و روی سر مهناز خم شدم و با نوازش موهایش گفتم:مهناز نمیخواهی بلند شوی؟ مثلاً ساقدوشی بلند شو خوش خواب.
با نخستین صدا چشمانش را باز کرد و به سرعت بلند شد. با صدای خواب الوی گفت:چه عجب یک دفعه از من زودتر بلند شدی.
در حالی که تختخوابم را مرتب میکردم گفتم:مثل اینکه امروز برای من بزرگترین روز زندگی ام است، پس چرا با خواب ان را حرام کنم؟
مهناز بلند شد و به طرف در اتاق رفت. خمیازه ای کشید و گفت:وای چه احساساتی.
ساعت نه صبح علی برای بردن ما به ارایشگاه از راه رسید. سارا هم با او بود ولی کودکش را پیش مادر محسن گذاشته بود. موقع رفتن سارا و مهناز عقب نشستند و من و علی هم جلو. علی نگاهی به من کرد و گفت:مثل اینکه خوب نخوابیدی؟
-میشد بخوابم؟خودت چی؟خوب خوابیدی؟
علی لبخند زد و گفت:باور کن به زور قرص دیازپام خوابیدم که زمان برایم زودتر بگذرد.
وقتی به ارایشگاه رسیدیم، خانم ارایشگر زودتر از ما امده بود و منتظرمان بود. عزا گرفتم که چگونه چهار پنج ساعت معطل پیچیدن مو و قرار گرفتن زیر یشوار باشم که صدایش گوشم را ازار میداد. عاقبت ساعت دو ونیم بعدازظهر کارم تمام شد. سارا برای بار چندم از پشت در اتاق مخصوص ارایش عروس گفت:خانم احمدی، کمی عجله کنید، فکر میکنم عاقد امده باشد.
خانم اریشگر که سارا و مهناز را هم برای عروسیشان اماده کرده بود و در کارش خیلی مهارت داشت با خنده گفت:چقدر عجله میکنند، میترسند عروس از دستشان فرار کند.
لبخند زدم و در همان لحظه در دلم گفتم خبر ندارد که عجله من از انان بیشتر است.
وقتی از اتاق بیرون امدم سارا و مهناز یک صدا گفتند.وای. و حیرتزده به من نگاه کردند. در ان لحظه خودم را در اینه دیدم. با لباس عروس طیبایی که در بر داشتم و موهایم که با زیبایی استثنایی در تور زیبا و بلندی روی سرم درست شده بود و ارایش ملیح صورتم انقدر زیبا شده بودم که خودم نیز از دیدن خودم جا خوردم. با تشکر به خانم ارایشگر نگاه کردم و او با لبخند رضایت بخشی نتیجه کارش را نگاه میکرد. با صدای بلندی زیبایی را تحسین میکرد. پس از تشریفات فیلم برداری نوبت ورود داماد شد. برای دیدن او دل توی دلم نبود. با چشمانی که از شدت هیجان دو دو میزد چشم به در دوخته بودم که اووارد شود. لحظه ای بعد او با حلقه گلی زیبا وارد شد. در دستش گلهای سرخ که گل محبوب اوست به زیبایی  در حلقه ای تزیین شده بود. کت و شلوار مشکی به همراه بلوز سفیدی به تن داشت که گل سرخ قرمزی روی یقه ان نصب شده بود و کراواتی قرمز پیراهن سفیدش را اراسته بود. محو دیدن زیبایی او بودم. او هم با دیدن من ایستاد  سپس با گامهای محکمی به جلو امد و پس از دادتن گل به دستم تور روی صورتم را بالا زد و لحظه ای به تماشایم ایستاد. به طرز نامفهموی جمله ای را زیر لب زمزمه کرد. متوجه نشدم چه گفت. دستهایش را دو طرف صورتم گذاشت و بوسه ای به پیشانی ام زدو اما چشمانش حالت غمگین داشت و من به وضوح تزدید را ر چشمانش میخواندم. دلم گرفت. حدس میزدم چه فکری میکند برای اینکه او را از افکار بیهوده منحرف کنم سرم را به زیر انداختم و گفتم:مثل اینکه از ارایشم خوشت نیامده.
-نه باور کن فوقالعاده شدی.
لبهایم را به حالت قهر غنچه کردم و گفتم:بله از هیجانت معلوم بود فوق العاده شدم.
سرش را جلو اورد و نزدیک گوشم گفت:سپیده فراموش نکن که هیجان برای من خوب نیست و باور کن انقدر فوق العاده شدی که فکر میکنم دارم خفه میشم. سپس خندید.
علی بعدها برایم گفت که ان لحظه با دیدن من فکر کرده در خواب است و میترسیده با بروز شادی اش از خواب بیدار شود.
چون خیلی دیر شده بود و عاقد از مدتی پیش منتظر ما بود به سرعت به منزل رفتیم سر سفره عقد از دیدن راحله خیلی خوشحال شدم، او لباس بنفش کمرنگی پوشیده بود و موهای مشکی اش را ساده پشت سرش جمع کرده بود. راحله خیلی ساده و متین بود. مهناز و سارا از دیدن راحله خیلی تعجب کردند و به هم نگاه معنی داری انداختندولی من به خاطر اینکه ان دو فکر بدی نکنند جلو رفتم و صورتش را بوسیدم. راحله با شگفتی نگاهم کرد و با صدایی لرزان گفت:چقدر زیبا شدی. علی حق داشت دیوانه ات باشد.
وقتی علی وارد اتاق عقد شد با دیدت راحله با خوشحالی به طرفش رفت و شروع کرد به احوالپرسی کردن از او. از دیدن چهره مهناز و سارا خیلی خنده ام گرفت. معلوم بود چه فکرهایی درباره علی و راحله میکنند. هنوز عاقد به اتاق عقد وارد نشده بود رویا دختر عمه ی علی هم به اتاق عقد امد. از وقتی سعید با زهارا نامزد کرده بود رویا خیلی ساکت و گوشه گیر شده بود و در ته چشمان ابی اش غم خفته ای را میدیدم. با دیدن او بلند شدم و خوش امد گفتم. رویا با لبخند شروع کرد به نعریف کردن از من.
مادر به داخل اتاق امد و اعلام کرد عاقد امده است. زیر حجله ی زیبایی که توسط محسن و سیاوش و دایی سعید درست شده بود نشستم.
علی در کنارم قرار گرفت. در اینه دیدم که راحله کله قندهای کوچک را در دست گرفته و بالای پارچه سفیدی که یک طرف ان را رویا و سارا و طرف دیگر را مهناز و زهرا گرفته بودند اماده ساییدن قند است. از اینه نگاهش کردم و لبخند زدم. علی هم متوجه راحله شد و به او لبخند زد. همانطور که به راحله نگاه میکردم متوجه شدم چشمانش پر از اشک شده است. از اینه به علی نگاه کردم  او هم به من نگاه میکرد به او لبخند زدم. دستش را جلو اورد و دستم را محکم گرفت. همه اقوام نزدیک من و علی حاضر بودند خاله پروین نبود. با اشاره به مادر گفتم:خاله پروین کجاست؟
مادر نگاهی به اطراف انداخت و برای اوردن او بیرون رفت. خیلی سریع فهمیدم خاله پروین چون رد جوانی بیوه شده بود خوش یمن ندانسته بود به اتاق عقد بیایید. خیلی دلم گرفت و بغض گلویم را فشرد. در دل گفتم خاله پروین نازنینم بیا و مطمئن باش بعدها بع خاطر چیزی تو را سرزنش نمیکنم.
دندانهایم را به هم فشردم تا اشکم سرازیر نشود. عاقد شروع به خواندن خطبه کرد که مادر و خاله پروین داخل اتاق شدند. با دیدن خاله پروین لبخند زدم و به نشانه تشکر سرم را تکان دادم. غاقد خطبع را میخواند که علی سرش را جلو اورد و اهسته رد گوشم گفت:سپیده برای حفظ ظاهر صبر کن پس از سه بار بله را بگو.
از حرفش خنده ام گرفت و لبم را به دندان گرفتم که بی موقع نخندم. ارام به علی گفتم:علی مطمئنی که در حال طبیعی هستی، بعد بعد به خودت نیای و پشمان شوی. با خنده اخمی بر پیشانی اورد. مهناز خم شد و اهسته گفت:هیس الان که وقت حرف زدن نیست. ما مثل دو بچه شیطان که به انان تذکر داده باشند ارام نشستیم.پس از ینکه عاقد سه بار خطبه را خواند در حالی که نگاههمان درون اینه گره خورده بود گفتم:بله.
موج هلهله و تبریک از هر سو به طرف ما روان شد. حالا زمانی بود که روح من و او به هم پیوند خورده بود.

در جریان مراسم منگ بودم و مثل این بود که در خواب راه میرفتم . با لبخندی که بر لبم داشتم دست در دست علی در میان مدعوین راه میرفتم و ازحضورشان تشکر میکردم. در بین مهمانان از دیدن دکتر میر عماد و همسرش به قدری خوشحال شدم که چند بار از او تشکر کردم. سعی می کردم قدر لحظه به لحظه چشن عروسی  ام را بدانم و ارزو میکردم کاش ان وقت هیچ زمان به پایان نرسد.در طول مدت مراسم فقط یکبار سیاوش را دیدم و ان پس از بیرون امدن از اتاق عقد بود و او به رسم یادبود و تبریک دستبندی به من و گردنبندی به علی داد که روی پلاک گردنبند کنده شده بود سپیده زنجیر گردنبند را فوری شناختم. همان زنجیری بود که سیاوش به گردن خود داشت. ولی تا ان لحظه پلاک ان را ندیده بودم. ولی مثل اینکه علی این موضوع را میدانست چون سرش را تکان داد و گفت سیا متسفم. سیاوش درحالی که میخندید گفت:خوشحال باش تو از من خوش اقبال تر بودی.
خودم را متوجه مادر کردم و مشغول صحبت با او شدم، یعنی اینکه من چیزی نشنیدم. پس از ان دیگر سیاوش را ندیدم. البته این طوری بهتر بود چون چیزی در نگاهش بود که ازارم میداد. جشن عروسی پس از شام تا پاسی از شب ادامه داشت. اخر شب که اکثر مهمانها رفته بودند وقتی پدر دست مرا در دست علی گذاشت و از او خواست تا اخر عمر به من وفادار بماند دیگر نتوانستم از ریختن اشکهایم خودداری کنم. پدر سرم را به سینه اش چسباند و گفت:امیدوارم سپید بخت شوی درست مثل اسمت.
مادر صورتم را بوسید و برایم ارزوی خوشبختی کرد در چشمان هر شان شبنم اشک نشسته بود. سارا ومهناز بدون اینکه سعی کنند مرا دلداری بدهند خود اشک میریختند. وداعی غمگین بود، پس از ان چرخی در شهر زدیم و چون روز مبارکی بود شهر را چراغانی کرده بودند. ان شب شب تولد حضرت علی (ع) بود. شیر مرد تاریخ، من از همنام بودن نام همسرم با شاه مرد ولایت غرق در لذت بودم. علی خود رانندگی میکرد و من پهلوی او نشسته بودم و دستم را روی دستش که به دنده ماشین گذاشته بود گذاشته بودم. او برایم تنصیفی عاشقانه میخواند و من در دل دعا میکردم که خدایا حالا که مرا به ارزویم رساندی این ارزو را برایم حفظ کن و سلامتی او را برگردان. علی با صدای جذابش میخواند:
-با تو این تن شکسته داره کم کم جون میگریه**** اخرین ذرات موندن توی رگهام نمیمیره**** با تو انگار تو بهشتم با تو پر سعادتم من
دیگر از مرگ نمیترسم عاشق شهامتم من**** اگر رو حصیر نشینم اگه هیچ نداشته باشم**** با تو من مالک دنیام  بی تو در نهایتم من
با تو …
با تو شاه ماهی دریا بی تو برگ خشک تو ساحل**** با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام وافر**** بی تو من هیچی نمیخوام از این عمری که دو روزه
نرو تا غم واسه قلبم پیرهنی از عزا بدوزه**** با تو …
دوست داشتم این سفر هیچ وقت به پایان نرسد و این ماشین ما را به جاده ابدیت پیوند دهد. حاضرم سوگند بخورم در ان لحظه اگر مرگ به سراغم می امد به راحتی و بودن کوچکترین مقاومتی ان را پذیرا بودم چون زندگی را با او میخواستم و حالا او را داشتم . ولی سرنوشت ما به دست خودمان نبود تا بخواهیم به میل خئدمان ان را تعیین کنیم و تقدیر را دیگری رقم میزد و از اراده و معیشت خدا گریزی نبود.
وقتی در خانه خودمان تنها شدیم علی با تمام احساسش گفت:سپیده امیدوارم بتوانم هر چه اندک خوشبختت کنم. سپیده … دوستت دارم.
نخستیم شب زندگی اما در خانه نقلی امان که علی ان را نزدیک منزل مادر اجاره کرده بود اغاز کردیم. برای پاک کردن ارایش صورتم به حمام رفتم. وقتی برگشتم علی را دیدم که سجاده نمازش را پهن کرده و در حال خواندن نماز است. برای اینکه خلوتش را بر هم نزنم چادر و سجاده خود را که مادر با گلهای صورتی کوچکی ان را تزیین کرده بود برداشتم و به اتاق پذیرایی رفتم. شنیده بودم نماز شب عروسی یکی از نمازهایی است که در ان هر دعایی براورده میشود اول برای خوشبختی تمام جوانان دعا کردم و بعد برای شفای همه مریض ها از جمله همسر عزیزم دست به دعا برداشتم. همراه با نماز و دعا مدتی گرسیتم. احساس کردم کمی سبک شده ام جانماز را جمع کردم و به اتاق خواب رفتم. علی هنوز در حال خواندن نماز بود. فکر میکردم نماز مخصوصی میخواند. اهسته لباسم را عوض کردم و در رختخواب دراز کشیدم و همراه با زمزمه مناجاتاو برای سلامتی اش دعا کردم. کم کم با صدای او به خواب رفتم.
صبح روز بعد با نواز دستی روی موهایم هوشیار شدم و تکان خوردم و صدای ارام و گرم او را شنیدم که میگفت:تنبل خانم، نمیخواهی بلند شوی؟
با لبخند اهسته چشمانم را باز کردم و با گفتن سلام او را دیدم که لبه تخت نشسته است. بلوزی طرح دار به همراه شلواری مشکی پوشیده بود و لبخند جذابی به لب داشت. خواب الود گفتم:همیشه انقدر زود از خواب بلند میشی؟ کی بیدار شدی؟
با لبخند سرش را تکان داد و گفت:من اصلاً نخوابیدم ولی فکر کنم تو کسری خواب چند سال را که به مدرسه میرفتی در اوردی.
با بی حالی گفتم:مگر ساعت چند است؟
دستش را جلو اورد و ساعت مچی اش را نشانم داد و من با دیدن ساعت ده ونیم صبح لبم را به دندان گرفتم و گفتم:وای چقدر خوابیده ام.
خواستم از جا بلند شوم که متوجه شدم لباس خواب به تن دارم. لجاف را با خود بلند کردم و از او خواستم تا از اتاق خارج شود تا من لباسم را عوض کنم.با خنده بلند شد و از اتاق بیرون رفت. من هم به سرعت لباسم را عوض کردم و در این فکر وبدم که کتری و سایل صبحانه را مادر و خاله ها کجا چیده اند. میترسیدم  تا انها را پیدا کنم ظهر شود چون موقع چیدن جهیزیه ام خودم نبودم و با علی به گردش رفته بودیم. وقتی به اشپزخانه رفتم و از دیدن میز صبحانه که چیده شده بود با عذرخواهی به او نگاه کردم و گفتم:مرا ببخش البته این وظیفه من بود.
-مهم نیست عزیزم فرقی نمیکند.
-امروز که هیچ ولی از فردا خودم برایت صبحانه درست میکنم.
علی با قیافه متفکری گفت:ولی فکر میکنم فردا صبح صبحانه در هتل باشیم.
فوری یادم افتاد که بعدازظهر برای رفتن به مشهد پرواز داریم. انگشتم را به دندان گرفتم و گفتمن:خوب چهار روز دیگر خودم برایت صبحانه درست میکنم.
خندید و گفت:ببینیم و تعریف کنیم.
وقتی سر میز صبحانه مینشستم از دیدن سینی ای که در ان چند شاخه گل سرخ و مریم و چند تخم مرغ تزیین شده و کاسه ای حلوا و عسل و کره و سایر مخلفات صبحانه بود با تعجب به علی گفتم:مهمان داشتیم؟
ابروهایش را بالا برد و گفت:بله صبح زود مامان توسط سارا اولین صبحانه مشترکمان را فرستاد. هر چند که مستحق خوردن هیچ کدام از اینها نیستی.
با خجالت لبخند زدم و چیزی نگفتم.
بعدازظهر همان روز با هواپیما به مقصد مشهد حرکت کردیم. چون علی تحت نظر پزشک بود نمیتوانستیم برای مدت طولانی به ماه عسل برویم. فقط برای یک سفر سه روزه به مشهد رفتیم که بلیت هواپیما و هزینه اقامتمان در هتل را سارا و محسن به عنوان کادوی عروسی به ما داده بودند.
وقتی در فرودگاه مشهد از هواپیما خارج شدیم سرم را رو به اسمان بلند کردم و از ان حضرت شفای علی را خواهان شدم. در این سه روز صبح تا عصر در حرم بودیم . در انجا صفای ملکوتی را دیدم که در هیچ جا ان صفا و معنویت را ندیده بودم. روحم صیقل میخورد و تمام عقده هایی که این چند وقت در خود جمع کرده بودم با ریختن اشک از دلم خالی کردم. و همراه با اشکهایی که میریختم احساس سبکی میکردم. روز اخر در زیر ایوان طلای حضرت رضا از خدا خوایتم یا علی را شفا بهد یا مرا هم به او ملحق کند و اگر دست تقدیر خداوند جور دیگری برایم رقم خورده به من شهامت و صبر عطا کند.
وقتی از مشهد برگشتیم علی پس از چند روز استراحت به سرکار برگشت. روزهایی که او به شرکت میرفت دوریش خیلی سخت بود. با رفتنش دلتنگ میشدم و گریه میکردم. هر چند در تمام مدتی که او سرکار بود و من و او به هم تماس میگرفتیم. یعنی یا من تلفن شرکت را اشغال میکردم و یا او به بهانه ای به من زنگ میزدو بعضی اوقات انقدر تلفن هایمان بی معنی میشد که خودمان هم به خنده می افتادیم. مثلاً روزی پی از اینکه مفصل با هم صخبت کرده بودیم هنوز دقیقه ای از گذاشتن گوشیب نگذشته بود که باز او زنگ زد و گفت:راستی مواظب خودت باش و دوباره خداحافظی کرد. خیلی دوست داشتم وقتی به شرکت میرفت با او میرفتم ولی از نظر او درست نبود جلوی چشم کارمندان شرکت مثل دو مرغ عشق به هم بچسبیم. من به ناچار در منزل منتظر او میشدم. زمان خیلی زود میگذشت. خیلی ددوست داشتم زمان را متوقف کنم ولی روزها و شبها گویی با هم مسابقه گذاشته بودند و هر کدام به سرت میخواستند به پایان برسند. در یک چشم به هم زدن دو هفته گذشت دو هفته ای که من عروس خانه شده بودم. برخلاف تازه عروسهای دیگر حوصله پاگشا شدن نداشتم چون دوست داشتم لحظه ای از با او بودن را از دست ندهم و حتی یک لحظه هم کس دیگری جز خودم با او حرف نزند. ولی به ناچار برای اینکه کسی را ناراحت نکنم قبول میکردم و به مهمانی میرفتم. خوبی مهمانیهای اقوام مادر این بود که برای پاگشا همه فامیل دعوت میشندند و هر وقت به منزل خاله ها و یا دایی حمید میرفتم میتوانستم همه را ببینم. چند نفر هم به جمع ما اضافه شده بوددند. یکی شوهر مهناز رضا و یکی هم نامزد دایی سعید زهرا و دیگری هم میلاد که حالا سربازی اش تمام شده بود و موهایش را بلند کرده بود. میلاد کمتر سر به سرم میگذاشت و ملاحظه علی را میکرد ولی من تغییری نکرده بودم در رفتارم با او و میدانستم علی از کارم ناراحت نمیشود چون همیشه از جر و بحث ما لذت میبرد.
روزی که برای مهمانی به منزل دایی جمید میرفتیم متوجه شدم سیاوش قصد بازگشت را دارد تا برای نیمسال دوم که از پاییز شروع میشد انجا باشد. او سفرش را به پاین همان ماه موکول کرده بود و همانجا فهمیدم مهناز ماه های اول بارداری اش را میگذراند و از شنیدن این خبر بسیار خوحال شدم.
کم کم وارد هفته سوم ازدواجمان شدیمو خوشبختانه مهمانی ها کمتر شده بود. یک روز در منزل مادر مشغول تهیه غذایی بودم که دستور ان را مادر داده بودو قرار بود علی از شکرت به منزل مادر بیایید. از صبح دلم بدجوری به شور افتاده بود. در طول روز چند بار به علی تلفن کردم و به بهانه ای با او صحبت کرده بودم. دلیل دلشوره من سرگیجه روز گذشته علی هنگام ایتحمام بود و البته پس از خوردن داروهای تقویتی که دکتر تجویز کرده بود رفع شده بود. هنوز دو روز نشده بود که دکتر او را معاینه کرده بود و به قول علی اوضاع رو به راه بود. با وجود اصرار من بدبختانه اجازه نمیداد تا همراهش به بیمارستان بروم. من نمیخواستم در این مورد او احساس ضعف کند. در این مدت دکتر میر عماد چند بار برای بررسی وضعیت علی به بیمارستانی مراجعه کرده بود که در انجا علی تحت درمان بود. علی خودش این موضوع را به منگفته بود. حتی چند بار هم او را معاینه کرده بود و با مشورت با پزشک معالج علی داروهایی هم برای او تجویز کرده بود.
هنوز نیم ساعتی از تلفن پنجم من به شرکت نگذشته بود که زنگ تلفن به صدا در امد. مادر گوشی را برداشت و پس از صحبت کوتاهی مرا خواست. دلشوره بدی به سراغم امد و تا مادر تلفن را به دستم داد هزار بار مردم و زنده شدم. مادر به من گفت:اقایی با تو کار دارد. و گوشی را به دستم داد.
پاهایم بی حس شده بود. با دستی لرزان گوشی را گرفتم. ریاحی پشت خط بود با شنیدن صدای من احساس کردم کمی هول شد چون بدون اینکه سلام کند گفت:خانم رفیعی زنگ زدم خدمتتان عرض کنم که … اقای رفیعی… برای کاری بیرون رفتند. ایشان…
سریع متوجه شدم با وجود حرف زدن ارامش موضوع مهمتری در میان است ولی برای اینکه مادر را نگران نکنم به ارامی گفتم:ارام باشید… بگویید کجا؟
و او منتظر نشد و گفت:بیمارستان…
فهمیدم برای علی اتفاقی افتاده است. بدون کلامی گوشی را گذاشتم. مادر به خاطر مکالمه مشکوک من گفت:سپیده کی بود؟
من انقدر در فکر بودم که متوجه حرفش نشدم.
بار دیگر گفت:سپیده نگرانم کردی چه کسی پشت خط بود؟
تازه متوجه مادر شدم که با نگرانی به من خیره شده بود. لبخندی به زور از لبانم خارج شد و گفتم:اقای ریاحی معاون علی بود.
مادر با وحشت گفت:خوب.
-نگران نباشید علی برای پیدا کردن مدارکی به منزل رفته و به او اطلاع داده من نگران نشوم.
-چرا خودش تلفن نکرده؟
-لابد عجله داشته.
مانتویم را برداشتم مادر گفت:حالا تو کجا میری؟
-علی کلیدش را نبرده میرم خانه.
-پس زود برگرد.
روسری و مانتویم را برداشتم و با خونسردی به طرف در رفتم و گفتم:شما نگران نباشید سعی میکنم زود برگردم.
سعی کردم خونسردی ام را حظف کنم. بنابراین در حالی که از دورن میلرزیدم اهسته تا سر کوچه رفتم و پس از گذشتم از پیچ خیابان شروع کردم به دویدن. دلم از درون میلرزید. دکمه های مانتوام را در حال دو بستم. هنوز به سر خیابان نرسیده بودم که با صدای بوق برگشتم.

ماشین پدر را دیدم که ایستاده. قدمهایم را اهسته کردم ولی فایده ای نداشت چون پدر مرا در ان حال دیده بود. به طرفش رفتم و به او سلام کردم. پاسخم را داد و با ناراحتی گفت:اتفاقی افتاده؟ میخواستم بگویم نه ولی بغضم ترکید و اشکهایم بی اختیار جاری شد. پدر با نگرانی گفت:چیزی شده … مادر…
سرم را تکان دادم و گفتم:نه مادر حالش خوب است فقط علی ..
پدر با نگرانی گفت:بیا سوار شو تعریف کن ببینم چی شده.
سوار شدم و با عجله گفتم:پدر علی حالش بهم خورد و الان در بیمارستان است شما بروید منزل چون میترسم مامان نگران شود من خودم میروم.
پدر با سرعت دور زد و گفت:بگو کدام بیمارستان.
خواستم باز اصرار کنم تا به منزل برود ولی پدر با تحکم گفت:کدام بیمارستان؟
به ناچار نام بیمارستان را گفتم و پدر پایش را روی پدال گاز فشرد.خوشبختانه خیابانها شلوغ نبود. در طی راه پدر پرسید:مگر علی سابقه بیماری دارد؟
دیگر نتوانستم رازم را از او مخفی کنم. بریده بریده ماجرای خودم را از اول برای پدر تعریف کردم. دست اخر گفتم:من با اصرار ا علی خواستم تا با من ازدواج کند. پدر من او را دوست دارم و به امید غشق او بود که پس از ماجرای بهروز توانستم مقاومت کنم. به نظر شما کار بدی کردم که با او ازدواج کردم؟
پدر در حالی که سعی می کرد اشکهایش را از من مخفی کند گفت:دخترم، گلم ، نازم، عزیز دل بابا تو اشتباه نکردی. از خدا میخواهم علی را شفا بدهد تا بتوانی سالها با عشق زندگی کنیو.
دستم را روی دست پدر گذاشتم و گفتم:از اینکه مرا درک کردید متشکرم.
پدر با بغضی خفه گفت:دخترم تو عاشقی را از من و مادرت به ارث بردی و من خوشحالم که دخترم قدر محبت را میداند.
حالا خیالم راحت شده بود که دست کم کسی را برای همدلی دارم.با نگرانی گفتم:پدر به نظر شما علی خوب میشود؟
پدر اهی کشید و گفت:در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم ************************لطف انچه تو بنمایی حکم انچه تو فرمایی
سکوت کردم و به فکر فرو رفتم. خدایا یعنی قسمت من این است که پس از سالها عاشقی تا خواستم از بوستان عشق گلی بچینم با زلزله ای بوستانم به بیابان تبدیل شود. خدایا کمکم کن نگذار شمع وجود علی خوبم خاموش شود. وقتی به بیمارستان رسیدیم فهمیدم او را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کرده اند. پرستار بخش از ورود من به ان بخش جلوگیری کرد التماس و خواهش من هم در او اثر نداشت. برای ورود به بخش می بایست از رییس بیمارستان مجوز کسب کنیم. پدر به دنبال کسب اجازه رفت و من حیران وسط راهرو قدم میزدم ناگهان به یاد سیاوش افتادم . او پزشک بود و میتوانست اجاه ورود ما را به بخش بگیرد. سریع به منزل دایی حمید زنگ زدم . زندایی گوشی را برداشت با ناراحتی پرسیدم:دایی منزل است؟
-نه اتفاقی افتاده؟
بدون اینکه توضیحی بدهم گفتم:زن دایی تو را به خدا دایی حمید و یا سیاوش را هر چه زودتر پیدا کنید.
زن دایی با نگرانی پرسید:سپیده جان اتفاقی افتاده؟مادر حالشان خوب است؟
-بله مادر سلامت است فقط علی…
و دیگر نتوانستم ادامه دهم و به هق هق افتادم. زن دایی فقط پرسید:کدام بیمارستان؟ در حال گریه نام بیمارستان را گفتم و گوشی را گذایشتم. هنوز از پدر خبری نبود. از شدت ناراحتی دیگر نفهمیدم چه شد.
وقتی به هوش امدم ، روی تخت بیمارستان بودم. فراموش کرده بودم کجا هستم ولی کم کم متوجه اطرافم شدم. پدر با نگرانی دستم را گرفته بود. با دیدن من که به هوش امده بودم گفت:سپیده بابایی حالت خوب است؟
به خود فشار اوردم تا علت بستری شدنم را بفهمم. ناگهان با به یاد اوردن موضوع از جا پریدم و گفتم:پدر علی…
زندایی سودابه طرف دیگر تختم ایستاده بود ولی تا ان لحظه متوجه او نشده بودم. با ارامش بازویم را گرفت و گفت:سپیده جان تکان نخور،حال علی خوب است. الان سیاوش بالا سر اوست.
با گریه به طرف زن دایی برگشتم و گفتم:زن دایی خواهش میکنم به سیاوش بگویید کاری کند تا من علی را ببینم.
به طرف پدر برگشتم و گفتم:پدر خواهش میکنم. پدر با صدای غمگین و ارامی گفت:صبر داشته باش. باید دکتر علی اجازه دهد.
پرستاری به اتاق امد  دید که من به هوش امده ام با لبخند گفت:خوب بیمار نازنین ما هم به هوش امد. چی شد یکدفعه ولو شدی؟
حوصله شوخی نداشتم و با اخم سرم را برگرداندم. او بدون گفتن کلمه ای لیوانی اب به طرفم دراز کرد. از خوردن امتناع کردم و دلم میخواست با دست به لیاون اب بکوبم. خشمم را مهار کردم و گفتم:حالم خوب است و احتیاجی به قرص ندارم.
ولی پرستار با سماجت گفت:این تجویز پزشک است باید ان را بخوری تا اجازه بدهند همسرت را ببینی.
با اکراه قرص را گرفتم وخوردم. سپس رو به پدر کردم و گفتم:از مادر چه خبر دارید؟
-به منزل زنگ زدم و گفتم تو را به منزلت رساندم و چون جایی کار دارم کمی دیرتر می ایم ولی باید حقیقت را به او بگویم.
با التماس گفتم:نه مادر طاقت ندارد نباید به او چیزی بگویید.
و پدر در حالی که سرش را زیر انداخته بود گفت:اخرش چی؟ غاقبت میفهمد. و من سکوت کردم. زن دایی ساکت و ارام روی صندلی نشسته بود ولی میدانستم در قلبش چه میگذرد.
-پدر اجازه دادند علی را ببینید؟
-با رییس بیمارستان صحبت کردم و او گفت ورود به بخش مراقبتهای ویژه برای همه ممنون است به جز کادر پزشکی. ولی اگر تغییری در حال بیمار ایجاد شود به ما اطلاع میدهند.
-دکتر خودش در بیمارستان است؟
پدر سرش را تکان داد و گفت:متاسفانه دکتر علی برای مرخصی رفته ولی به او اطلاع داده اند که خودش را برساند من هم نمیدانم او در چه وضعیتی است و منتظر هستم سیاوش خبر بیاورد.
رو به زندایی کردم و گفتم:سیاوش را چطور پیدا کردید؟
پس از تلفن تو به محل کار اقا حمید زنگ زدم ولی او نبود. پنج دقیقه بعد سیاوش به منزل امد و به محض رسیدن  و مطلع شدن از موضوع به سرعت خود را به بیمارستان رساند.من هم بعد از او امدم.
نگاه تشکر امیزی کردم و گفتم:شما را حسابی به زحمت انداختم.
زن دایی خیلی متین گفت:حرفش را هم نزن . تو و علی خیلی برای ما عزیز هستید.
با اوردن نام علی دوباره بیتاب شدم و میخواستم بلند شوم که احساس کردم سرم گیج میرود و فهمیدم قرصی که پرستار به خوردم داده قرص ارام بخش بوده. به شدت گیج شده بودم و احساس خواب الودگی میکردم . از حرص گفتم:اگر دستم به پرستار برسد میدانم چه کارش کنم. کم کم احساس سبکی و بیوزنی میکردم و ارام ارام به خواب رفتم.

وقتی چشمانم را باز کردم هنوز احساس خواب الودگی و منگی می کردم. ولی کم کم هوشیاری ام را به دست اوردم. میخواستم بلند شوم ولی احساس کردم دست و پایم را بسته اند. حسی در بدنم نبود. با زحمت سرم را چرخاندم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. هوا رو به تاریکی می رفت. به دور و اطراف نگاه کردم ، پدر را دیدم که سرش را میان دستانش گرفته و به فکر فرو رفته بود. وقتی پدر متوجه شد بیدار شده ام گفت:سپیده جان حالت چطور است؟
-خوبم ولی من چرا اینجا هستم؟ پدر چرا نمی گذارند علی را ببینم؟
پدر دستم را گرفت و گفت:دخترم شجاع باش تو نباید به خودت فشار بیاوری.
-مادر کجاست؟
-حال مادر خوب است. الان خاله پروین پیش اوست.
-مادر میداند علی ..
پدر سرش را تکان داد و گفت:او فکر می کند علی تصادف کرده و چون حالش خوب نیست اصل ماجرا را به او نگفتم. ولی فردا صبح همه چیز را می فهمد.
-یعنی همه میفهمند علی در بیمارستان است؟
پدر ارام گفت:بله.
از شنیدن این خبر گریه ام گرفت . تا ان لحظه امیدوارم بودم بدون اینکه کسی بفهمد علی بیمار است حال او خوب شود و ما این راز را به هیچ کس نمی گوییم. ولی حالا همه فهمیده اند علی در بیمارستان است. از جایم بلند شدم و از تخت پایین امدم. پدر گفت:کجا می روی؟
-میخواهم بروم شاید بتوانم او را ببینم. هنوز کفشهایم را پیدا نکرده بودم که سیاوش داخل اتاق شد. روپوش سفیدی پوشیده بود و با دیدن من با لبخند گفت:میبینم که بیدار شده ای.
از دیدن سیاوش خوشحال شدم و گفتم:سیاوش خواهش میکنم بگو بگذارند علی را ببینم.
سیاوش سرش را تکان داد و گفت:دیدن او الان امکان ندارد باید تا صبح صبر کنی.
-چرا؟
-الان تحت نظر می باشد و کوچکترین غفلتی به ضررش تمام می شود.پس بهتر است صبر کنی . میخواهی بگویم امپول ارام بخشی به تو تزریق کممئ تا بتوانی راحت بخوابی؟
با عصبانیت گفتم:اگر کسی قرص یا امپول به من بدهد با همین دستانم خفه اش میکنم.
نگاهی به من کرد و رو به پدر کرد و گفت:قرار بود پرونده علی را از بیمارستانی که در ان سابقه معالجه داشته به دستم برسانند. خبر رسیده که ان را اورده اند و من باید بروم پرونده او را مطالعه کنم، شما میتوانید به منزل بروید من مراقب هستم.
متوجه شدم هنوز سیاوش نمیداند بیماری علی چیست. بریده بریده گفتم:سیاوش میشود من هم همراه تو بیایم؟ سرش را تکان داد و گفت:نه.
-چس خواهش می کنم اجازه بگیر تا پشت در اتاقش بروم.
و او سرش را به علامت منفی تکان داد و رفت. با رفتن او روی تخت نشستم. طفلی پدر نمی دانست انجا مراقب من باشد یا نزد مادر برود. من هم به هیچ قیمتی حاضر به ترک بیمارستان نبودم. رو به پدر کردم و گفتم:من حالم خوب است در حال حاضر مادر به شما احتیاج دارد شما بوید منزل.
با اصرار من و با اطمینان از سلامتی ام پدر به منزل رفت. پس از رفتن او به مادر فکر کردم و اینکه او چه میکند. برای سلامتی مادر دعا کردم. سپس پشت پنجره بیمارستان رفتم و از انجا به اسمان خیره شذم. ثانیه ها را می شماردم. به نظرم رسید ان شب یکی از بدترین شبهای زندگی من است. نمیدانم تا چه مدت در ان حال بودم که با شنین صدایی به طرف در برگشتم. سیاوش را دیدم که در استانه در اتاق ایستاده بود. به طرف او رفتم و منتظر شدم تا حرفی بزند. با دیدن چهره درهم و گرفته اش فهمیدم علت بستری شدن علی را فهمیده است. با صدای گرفته ای پرسید:سپیده تو … تو میدانستی؟
-چه چیزی را؟
او که سرش را پایین انداخته بود گفت:علت بستری شدن علی چیست؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم و او با تعجب گفت:یعنی تو میدانستی علی … و نتوانست ادامه دهد. برای اینکه راحتش کنم گفتم:سیاوش من از همه چیز باخبر بودم حتی میدانستم علی برای معالجه به المان مراجعت کرده بود. این را هم میدانم که بیماری او نادر و خطرناک است.
سیاوش در حالی مع گره ای در ابروانش ایجاد شده بود به دقت به من نگاه کرد. سپس بدون اینکه کلامی بگوید از در خارج شد. میدانستم رفتن به دنبال او بی نتیجه است و تا صبح نشود اجازه ملاقات ندارم.
اتنقدر تحمل کردم و ثانیه ها را شمردمن تا صبح شد.با دیدن سپیده ی صبح که ارام ارام سیاهی شب را میشکافت به طرف بخش مراقبتهای ویژه رفتم و پشت در بخش به انتظار ایستادم. خوشبختانه کسی مزاحم ایستادن من در انجا نشد. وقتی از ایستادن خسته شدم به طرف نیمکتی  که کمی دورتر بود رفتم و ری ان نشستم. سرم را بین دستانم گرفتم و ارنجهایم را روی زانوانم گذاشتم و خم شدم خیلی افسرده بودم. نمیدانم چه مدت در ان حال بودم با دیدن سایه ای سرم را بلند کردم. سیاوش بود. سیا تر و به خدا بگذار من یک لحظه او را ببینم. فقط یک لحظه.
کمی فکر کرد و گفت:به شرطی که قول بدهی خیلی ارام باشی و دیگر اینکه فقط از پشت شیشه میتوانی او را ببینی.
سرم را به علامت تایید تکان دادم و گفتم:قول میدهم.
سیاوش و من به طرف بخش رفتیم. او کمی جلوتر از من حرکت میکرد. در را باز کرد و داخل شد و من نیز به دنبالش رفتم. پس از طی راهرویی طویل پشت اتاقی ایستاد که در ان بسته بود. با پاهایی لرزان جلو رفتم. جلوتر در شیشیه ای قرار داشت که از پشت ان علی را دیدم که روی تخت دراز کشیده بود و دستگاه های جورواجوری دور و اطرافش بود و سیم های زیادی بالای سزش روی دیوار نصب بود و ماسک اکسیژنی هم روی صورتش بود. پس اینقدر حال او وخیم بود؟.. با دیدن این صحنه بدنم شروع کرد به لرزیدن. نفسم بالا نمی امد، سیاوش با دیدن حال من اهشته گفت:مثل اینکه قول دادی ارام باشی. و میخواست دستش را جلو بیاورد و من را از انجا دور کند. با دست اشاره کردم و گفتم:قول میدهم گریه نکنم. بگذار کمی دیگر بمانم.
سیاوش اهی کشید و به طرف دستگاه های زیادی که رد قسمت کنترل بخش بود رفت و با مردی که پشت دستگاه ها بود مشغول گفتگو شد. باز به سمت علی نگاه کردم. از دستگاه ها چیزی سر در نمی اوردم . علایم قلب به نظرم خیلی کج و معوج بود ولی علایم مغزی او منظم و یکدست بود. به او نگریستم. به نظرم رسید رنگش سپیدتر از معمول شده. کیسه خونی اماده نصب بالای سرش روی پایه بود. به دستهایش نگاه کردم که چند سیم و سوزن سرم به ان وصل شده بود. دستان خوش ترکیبش با حالتی نیمه بسته کنار بدنش قرار داشت. خیلی دلم میخواست دستان او را دی میان دستهایم بگیرم و انها را ببوسم. این احساس انقدر در من قوی شد که ناخوداگاه دستم را دراز کردم ولی زمانی که دستم با شیشه اتاق برخورد کرد متوجه شدم فاصله ام با او زیاد است. علی هیچ حرکتی نمی کرد و خیلی ارام بود. مثل این بود که به خواب ارامی فرو رفته است. سیاوش بار دیگر نزدیک من امد و گفت:سپیده کافی اس بیا بریم بیرون.
با التماس نگاهش کردم تا اجازه بدهد بمانم ولی او گفت:مقررات بیشتر از این اجازه نمیدهد. من هم به طور افتخاری در این بخش مشغولم و جزو کادر رسمی نیستم، بنابرایت تا حالا هم از مقررات تخلف کرده ایم بگذار ترتیب انتقالم را بدهم، بعد برایت اجازه مخصوص می گیرم . حالا بیاو برویم.
با اینکه نمی توانستم دل از انجا بکنم ولی برای اینکه باز هم بتوانم به ملاقات او بیایم با ناراحتی و برای اخرین بار برگشتم و به همسرم نگاه کردم.
وقتی از بخش بیرون رفتیم سیاوش گفت:بیا بریم رستوارت بیمارستان صبحانه بخوریم.
-چیزی میل ندارم.
-میتوانی نیایی ولی بعد مجبور میشوم برای به خطر نیافتادن سلامتی ات سرم تجویز کنم.
با اعصابی متشنج مثل خوابگردی به دنبالش راه افتادم. در رستوران اغلب پزشکان و کشیش های شب مشغول صرف صبحانه بودند. سیاوش برای چند نفر از انان سر تکان داد. سپس به بوفه رفت و با گرفتن دو سینی صبحانه به طرف من امد که مبهوت انجا ایستاده بود. مرا به طرف میزی هدایت کرد. با اینکه اشتها نداشتم ولی مقداری نان و کره خوردم و برای اینکه بتوانم نان را که در دهانم مانده بود فرو دهم فنجان چای را بدون قند سر کشیدم. سیاوش هم با خوردتن صبحانه مختصری بلند شد و به اتفاق هم دوباره به بخش رفتیم. او رفت تا به علی سر بزند و من منتظر ماندم تا برایم از انجا خبری بیاورد. پشت در شیشه ای بخش ایستاده بودم برای گذراندن وقت کفپوش های زمین را میشمردم که پدر و مادر و خاله سیمین هراسان وارد راهرو شدند. با دیدن مادر و خاله سیمیت بغضم را فرو خورده ام و برای اینکه ان دو را نگران نکنم با لبخند جلو رفتم.مادر رنگ به چهره نداشت و من به راستی نگران حالش بودم. خاله سیمین هم دست کمی از مادر نداشت طفلی از شب پیش تا ان موقع دو بار به بیمارستان سر زده بود ولی هر بار بار اجازه نداده بودند بالا بیایید و او را به منزل برگردانده بودند. خاله با صدای لرزانی پرسید:سپیده علی من کجاست؟
صورتش را بوسیدم و گفتم:حالش خوب است.
طفلی ها حتی خبر نداشتند علی در بخش مراقبتهای ویژه است . زیرا خاله سیمین در حالی که روی صندلی مینشست گفت:ماشین علی که سالم است اخر با چی تصادف کرده؟
با تعجب به پدر نگاه کردم. چهره اش در همین مدت کوتاه به قدری شکسته بود که قلبم به درد امد. فهمیدم نتوانسته موضوع بیماری علی را به دیگران بگوید. پدر را دیدم که مادر را به طرف صتدلی هدایت می کرد. .ولی او ترجیح میداد جلوی در بایستد. شاید فکر میکرد با ایستادن جلوی در وضع فرق میکند. با دیدن سیاوش که از بخش بیرون می امد مادر و خاله به طرفش دویدند. سیاوش بر رفتارش خیلی مسلط بود و سعی میکرد انها را دلداری بدهد و برای راحتی خیال انان گفت:حال علی خوب است و تا چند ساعت دیگر میتوانند او را ببینند.
سپس به طرف پدر رفت و با او دست دارد . پدر و سیاوش قدم زنان دور شدند و سیاوش شروع به توضیح دادن درباره وضعیت علی کرد. از چهر پدر فهمیدم موضوعی را برای او تشریح می کند که من به طور مختصر برای او شرح داده بودم. وقتی پدر به طرف ما برگشت رنگش به وضوح پریده بود، ولی خوشبختانه مادر و خاله متوجه نشدند.
با امدن اقای رفیعی بخش کمی شلوغ به نظر می رسید. نگهبانی به طرف ما امد وخواهش کرد انجا نایستیم و ما را به محوطه انتظار هدایت کرد. وقتی از بیمارستان خارج شدیم. از دیدن ان همه ادم تعجب کردم.محسن و سارا، مهناز و رضا و حتی میلاد و دایی سعید و سودابه و دایی حمید و حتی عمه بزرگ علی، انجا جمع بودند. سارا گریه می کرد و محسن ومهناز او را دلداری مدادند.سیاوش پس از ما به محوطه امد و با همه احوالپرسی کرد. همه دور سیاوش جمع شده بودند تا از اوضاع علی باخبر شوند و بدبختی همه فکر میکردند علی تصادف کرده است. فقط در ذاین بین احساس میکردم محسن موضوع را میداند چون به فکر فرو رفته بود و به حرفهای سیاوش گوش نمیداد. به گوشه ای رفتم و از دور به جمعیت نگاه کردم. سیاوش درباره وضعیت علی توضیح میداد البته میدانستم حقیقت را نمیتواند به راحتی بیان کند فقط از اوضاع کنونی او حرف میزد. وقتی فهمیدند علی تصادف نکرده ارامتر شدند. به پدر نگاه کردم او نیز به من نگاه کرد. در دل گفتم:بیچاره ها خبر ندارند وضعیت علی چقدر وخیم است.
مهناز جلو امد و مرا دلداری داد. با لبخند پذیرفتم که باید صبور باشم ولی دلم از ناراختی اشوب بود. سیاوش میخواست به بیمارستان برگردد . جلو رفتم و از او خواستم که بگذارد من هم با او بروم.سرش را تکان داد و گفت:کمی صبر کن تا من اجازه بگیرم. و رفت.
مادر جلو امد و دست مرا گرفت و به طرف صندلی برد و گفت:از دیشب تا به حال زیر چشمانت گود افتاده. باید کمی استراحت کنی. سیاوش میگفت در حال حاضر حال علی خیلی وخیم نیست.
سرم را تکان دادم و گفتم:بله میدانم.

حدود یک ساعت بعد سیاوش به دنبال اقای رفیعی و پدر امد، من نیز دویدم و دست پدر را گرفتم و با نگاهم از او خواستم بگذارد با انان بروم. پدر به سیاوش نگاه کرد. او به من نگاه کرد و گفت:میتوانی بیایی ولی باید ارام باشی.
سرم را تکان دادم . وقتی از در پذیرش رد شدیم سیاوش به ارامی به اقای رفیعی گفت:دکتر علی امده و میخواهد شما را بیند.
مب با قدمهای لرزان به اتاق دکتر علی رفتیم. دکتر او مردی سپید موی که تجربه زیادی در طبابت داشت و متخصص اسیب شناسی بود. وقتی وارد اتاقش شدیم او پرونده علی را بررسی میکرد. با دبدن ما از جا بلند شد و با پدر و اقای رفیعی دست داد سپس نسبت مرا پرسید که سیاوش گفت:ایشان همسر اقای رفیعی هستند.
پزشک نگاه متعجبیه به من و بعد به سیاوش انداخت. سیاوش سرش را تکان داد و گفت:ایشان در جریان هستند.
دکتر پدر و اقای رفیعی  را دعوت ره نشستن کرد و در حالی که به ارامی صحبت میکرد وضعیت علی را به طور علمی تشریح کرد. اقای رفیعی هم مانند من و پدر متوجه اصطلاحات پزشکی که دکتر استفاده میکرد م نمیشد. با نگاهی گنگ به پزشک مینگریست. دکتر پس از اتمام صحبتهایشم گفت:ایشان از خیلی وقت پیش نزد من تحت نظر بودند ولی اصرار من در مورد بستری شدنشان در بیمارستان نتیجه ای نداشت .چون ایشان رضایت نمیدانند. من هر کاری از دستم بر می اید برای ایشان انجام میدهم. امیدوارم تلاش ما نتیجه بخش باشد.
اقای رفیعی بهت زده گفت:دکتر میود ساده تر بگویید بیماری پسرم چیست؟
دکتر مکثی کرد و به ارامی گفت:ایشان دچار بیماری خونی نادری شده که علت ان هنوز مشخص نست و ما امیدواریم از درمان شیمیایی پاسخ مثبت بگیریم البته اگر شما رضایت بدهید.
پدر علی یک باره بلند شد و دوباره نشست و با هراس پرسید:دکتر یعنی شیمی درمانی؟
دکتر به علامت تایید سرش را تکان داد. اقای رفیعی وحشت زده پرسید:یعنی… علی سرطان خون دارد.
دکتر با تاثر گفت:البته اسم ان را نمیشود سرطان گذاشتت چون تمام علائم سرطان را ندارد ولی از جهاتی شبیه ان میباشد.
سرم را به زیر انداختم تا شاهد زجر کشیدن پدر علی نباشم که ناگهان با صدای بلندی شروع کرد به گریه کردم  و در حالی که تاثر به شدت در صدایش اشکار بود گفت:خدا من چرا او … چرا علی من ،اه من زنده باشم و شاهد مرگ تنها پسرم باشم…/
میدانستم اگر انجا بمانم بی تابی میکنم پس به سرعت بلند شدم و از اتاق خارج شدم . سرم را ریو نرده های پله بیمارستان گذاشتم. خیلی دلم میخواست گریه کنم ولی احساس میکردم کوهی از غصه جلوی اشکهایم را گرفته . چیزی در دلم سنگین شده بود که جلوی نفسم را میگرفت.
پس اوضاع اینقدر وخیم بود که باید او را شیمی درمانی میکردند. به یاد اوردم که چند وقت پیش راحله به من گفته بود ولی باروش برایم سخت بود. شیمی درمانی . دلم یمخواست بترکد اما به خود امیدواری دادم که شاید با شیمی درمانی خوب شود. دلیلی ندارد  همه کسانی که شیمی درمانی میشوند از بین بروند.پس این پدیده علم پزشکی به چه درد میخورد. به طور حتم در بهبود بیمار تاثیر دارد.
متوجه شدم دکتر از اتاقی که پدر و اقای رفیعی در ان بودند بیرون امد. به طرفش رفتم. او با تاثر به من نگاه کرد و با لبخند حضورم را پذیرا شد. اشاره کرد تا در اتاق مجاور با او صحبت کنم.
وقتی وارد اتاق شدیم ارام گفتم:اقای دکتر به من بگویید میتوانم امیدوار باشم که او بهبود بیابد؟
دکتر با ارمشی که نتیجه سالها طبابتش بود گفت:دخترم باید امیدوار باشی. ما وسیله ایم شفا دست کس دیگری است. ما نهایت تلاش خود را میکنیم.
سپس پرسید:شما از بیماری او مطلع بودید؟
-بله من با علم به بیماری اش همسرش شدم. دکتر اول از خدا و بعد عاجزانه از شما تقاضا میکنم او را نجات بدهید.
-میتوانم صریحتر با شما صحبت کنم؟
-بله سعی میکنم تا شرایط را درک کنم.
دکتر نفس عمیقی کشید و گفت:چند ماه پیش پیشنهاد درمان از طریق شیمیایی را به اقای رفیعی دادم ولی او نپذیرفت و در ان مساحمه کرد، دلیلی نپذیرفتن او را نمی دانم. ان وقت مقاومت بدن او خیلی بیشتر از حالا بود. در حال حاضر غفونت در خونش پخش شده و تعویض خون نیز اثری ندارد و تنها راه باقی مانده این است که هر چه سریعتر درمان شیمیایی را اغاز کنیم.
پس از این توضیحات دکتر برای سرکشی بیماران رفت و مرا در دنیای غم و عذاب رها کرد. بغضی به اندازه یک سیب بزرگ راه نفس کشیدم و حرف زدن را در گلویم بسته بود. وقتی بیرون امدم اقای رفیعی را دیدم که محزون و شکسته به دیوار راهرو تکیه داده بود و رد فکر بود. پدر و سیاوش مشغول صحبت بودند. بحث بر سر این بود که وضعیت علی را چطور برای خانواده توضیح دهند. اقای رفیعی شکسته و ناتوان در حالی که پدر زیر بازویش را گرفته بود پایین رفت. من همراهشان نرفتم. نمیخواستم شاهد صحنه ای زجر اور باشم. به طرف بخش مراقبتهای ویژه رفتم و پشت در ان ایستادم. فکر میکردم با حضور من در انجا علی ارامش پیدا میکند. دکتر از بخش بیرون امد. با دیدن من اطلاع داد که علی به هوش امده و میتوانم ملاقات کوتاهی با او داشته باشم. تاکید کرد که خیلی ارام باشم چون هیجان برای او به منزله سمس کشنده است. بیاختیار دست دکتر را گرفتم و تشکر کردم. دکتر با لحنی پدرانه گفت:ارام باش دخترم. و من را به طرف اتاق برد. چشمان علی نیمه باز بود. دستگاه های مختلفی به بدنش وصل بود. فقط ماسک اکسیژن را برداشته بودند. ارام دست او را گرفتم و سرم را جلو بردم و بوسه ای بر گونه اش زدم. احسا کردم قرمزمی کم رنگی روی گونه هایش دویده است. اهسته زیر گوشش گفتم:عزیزم فکر نکردی با اینجا امدن من را نگران میکنی؟
نمیتوانست صحبت کند فقط خیلی ارام دستش را تکان داد. اشک در چشمانم پر شده بود ولی نمیبایست گریه می کردم همان گونه ارام  ارام نزدیک صورتش از زندگی خوبی که با هم داشتیم صحبت میکردم. از برق چشمان خمارش فهمیدم که از حضور من احساس رضایت میکند. دکتر با دیدن این صحنه خیلی ارام انجا را ترک کرد و من دست او را که ازاد بود بلند کردم و روی گونه ام گذاشتم و ان را غرق در بوسه کردم. کم کم گرمی اشک را روی گونه هایم حس کردم. علی چشمانش را بسته بود و من با ناراحتی دیدم که از گوشه چشمان زیبایش قطره اشکی لرزید و روی موهایش فرو چکید. با دستم اشکش را پاک کردم و دستم را میان موهایش فرو بردم. موهایش نرم و لطیف بود. از تصور اینکه موهایی به این زیبایی بر اثر شیمی درمانی از بین بروند اشکهایم مثل باران بر گونه هایم روان شد ولی صدایی از من بر نمی امد. میترسیدم با کوچکترین صدایی ارامش محیط را بر هم بزنم. چشمان او بسته بود ولی در دستم فشار ضعیفی از قدرت او را احساس می کردم. سرم را بالا گرفتم و نفس عمیقی کشیدم. سیاوش را دیدم که با تاثر به من نگاه میکند. چشمان او نیز قرمز بود. ارام جلو امد و مرا از کنار علی بلند کرد. بدون مقاومت بلند شدم. احتیاج به جایی داشتم تا با صدای بلند گریه کنم. مثل انسانی مسخ شده بیرون رفتم. سیاوش نگذاشت انجا بمانم و مرا پیش بقیه برد. دوست نداشتم کسی را ببینم. اجتیاج به جایی خلوت داشتم تا خودم را سبک کنم. دوست نداشتم کسی گریه ام را ببیند و به حساب پشیمانی ام بگذارد ولی متاسفانه دیر شده بود. بغضم را فرو خوردم واشکهایم را پاک کردم و با نیشگون محکمی که از پایم گرفتم جهت احساسم را تغییر دادم. وقتی وارد محوطه بیرونی بیمارستان شدم سارا را دیدم که با صدای بلند گریه می کند. اقای رفیعی در قسمت پذیراش بیمارستان مثل ادم بی روحی نشسته بود. مهناز با چشمانی اشکبار سارا را بغل کرده بود. بقیه با حیرت و بغض به فکر فرو رفته بودند. حتی زن دایی سودابه را دیدم که چشمان زیبایش به خون نشسته بود. دایی سعید روی زمین چمباتمه زده بود و سرش را در میان دستهایش گرفته بود. سیاوش مرا تا پایین بدرقه کرد و خود به بخش برگشت. مهناز با دیدن من سرش را پایین انداخت و من بدون اینکه بخواهم گریه کنم به گوشه ای خزدیم و نشان دادم که میخواهم تنها باشم . خوشبختانه کسی مزاحم نشد و حالم را درک کردند. حالا دیگر همه میدانستند بیماری علی بیماری بی علاجی  است که هر لحظه ممکن است جانش را بگیرد. ناگاه به یاد مادر افتادم  به اطراف نگاه کردم ولی راو را ندیدم. خاله سیمین  هم نبود. با وحشت از جا پریدم. مهناز متوجه شد. پرسیدم:مادر. مهناز با تردید گفت:حالش خوب است کمی ناراحت بود او را بالا برده اند.

با وحشت به طرف بخش رفتم . نگهبان با دیدن من از ورودم جلوگیری نکرد زیرا دکتر سفارش مرا کرده بود و او اجازه داد بالا بروم. سرگردان بودم که مادر در کجا است. در طبقه دوم پدر را دیدم که روی صندلی نشسته بود، به طرفش دیودم و با نگرانی پرسیدم:مادر کجاست؟
پدر با دیدن من بلند شد و گفت:او خوب است فقط باید کمی استراحت کند. و مرا به اتاق او بردو مادر را دیدم در حالی که سرمی به دستش وصل بود ارام خوابیده. روی تخت دیگر خاله سیمین را دیدم که نشسته بود و به جایی خیره شده بود. به طرف مادر رفتم. وقتی مطمئن شدم خطری تهدیدش نمیکند به طرف خاله سیمین رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم. با بهت برگشت و تا مرا دید زیر گریه زد و اغوشش را برایم باز کرد. ارام در اغوشش قرار گفتم و همراه اوگریه کردم. خاله زجه میزد و برایم از علی صحبت میکرد. دستان پدر بود که مرا از اغوش او بیرون کشید و بعد سیاوش با تزریق ارام بخش خاله را ارام کرد. همراه پدر بیرون رفتم و او مرا به طرف دستشویی برد و او ایستاد تا من صورتم را بشویم. پس از چند مشت اب به صورتم در اینه نگاه کردم. در عرض این یک شب حلقه کبودی زیر چشمانم نشسته بود و از شدت خستگی چشمانم قرمز شده بودند. از حرص یک مشت اب به اینه پاشیذم و بیرون امدم.
طفلی پدر با وجود خستگی مواظب من بود . میدانستم در طول شب گذشته هیچ کس استراحت نداشته، بخصوص سیاوش که مرتب از این اتاق به ان اتاق میرفت. حالا هم که مراقبت از مادر و خاله به عهده او بود. خدا را شکر کردم که او در ایران بود. سیاوش پس از چند دقیقه از اتاقی که مادر و خاله در ان بستری بودند بیرون امد و پدر را صدا کرد. من جلوی نرده راه پله ایستاده بودم و به پایین نگاه میکردم. پدر پس از چند لحظه برگشت و گفت:سپیده تو اقای رفیعی باید ورقه رضایت نامه را امضا کنید. با وحشت گفتم:رضایت نامه چه چیزی را؟ پدر ارام گفت:ورقه درمان شیمیایی را .
چند قدم به عقب برداشتم و گفتم:نه،من نمیتوانم پدر رحم کن من نمیتوانم. پدر با تاثر به سیاوش نگاه کرد. سیاوش ارام جلو امد و گفت:سپیده من تو را درک میکنم ولی این اخرین راه است. با خشم به طرف او برگشتم و گفتم:تو میخواهی من حکم قتل او را امضا کنم؟ نه نمیتوانم.
سیاوش سرش را پایین انداخت و به پایین رفت تا با اقای رفیعی صحبت کند. چند لحظه بعد اقای رفیعی را دیدک که شکسته و درمانده به دنبال سیاوش بالا امد و به طرف اتاق دکتر فرهود معالج علی رفت. به طرف او رفتم و دستش را گرفتم و گفتم:شما می خواهید ورقه را امضا کنید؟
دیش را دور شانه ام انداختن و گفت:چاره ای نیست. و به اتفاق به اتاق دکتر وارد شدیم.
دکتر ورقه ای را که از پیش اماده شده بود به دست اقای رفیعی داد و او بدون اینکه ان را بخواند چند لحظه به ان خیره شد و سپس با خودکاری که دکتر به طرفش گرفته بود میخواست ان را امضا کند که با وحشت فریاد زدم:نه… اینکار را نکنید. و او به طرفم برگشت و چند لحظه به من نگاه کرد. پدر ارام زیر گوشم گفت:سپیده شاید راه نجاتی باشد نباید فرصت را از دست داد.
دیگر چاره ای نداشتم . میدانستم وقتی داروی شیمیایی به بدن علی غزیزم وارد شود عوارض بدی به وجود می اورد که از جمله ریختن موهای زیبا و خوشحالتش بود. از تصور چنین صحنه ای دست پدر را گرفتم و گفتم:پدر…. کاری کن من بیمرم . من طاقت ندارم و روی زمین نشستم و با صدای بلند گریه کردم.
پدر زیر بازویم را گرفت تا مرا از زمین بلند کند. اما من به زمین چسبیده بودم و فریاد میزدم علی. از شدت ناراحتی دچار تشنج شده بودم و به شدت می لرزیدم و حای صدایم از شدت لرز در نمی امد. دندانهایم محکم به هم جفت شدند.در یک ان احساس کردم کسی استینم را بالا زد سپس سوزش سوزنی را در بازویم احساس کردم و پس از ان دیگر چیزی نفهمیدم. چشمم  رو به سقف سفید بیمارستان باز شد و با یاد اوری صحنه های قبل به سرعت از جا پریدم. مهناز بالای سرم بود و از بلند شدن من ممانعت کرد. با خشم سرش فریاد زدم و لوله سرم را کشیدم. مهناز زنگ بالای سرم را فشار داد و لحظه ای بعد پرستاری به اتاق امد و پشت سر او سیاوش وارد شد و با دیدن من که در حال کندن سرم بودم به سرعت به طرفم امدند. در حالی که پرستار مرا مهار میکرد سیاوش سرم را بررسی میکرد. اخمی بر پیشانی اش نقش بسته بود. با فریاد گفتم:اگر همین الان این سرم لعنتی را از دستم باز نکنید خودم را میکشم.
سیاوش با چهره ای در هم ولی با صدایی ارام گفت:بسیار خوب همین حالا سرم را از دستت خارج میکنم فقط ارام باشو
دستم را شل کردم و او سرم را در اورد. جای سورن سوزش عجیبی داشت. مقداری خون بر اثر حرکت من وارد لوله سرم شده بود. او با پنبه روی دستم فشار داد. از درد بی تاب شده بودم ولی با این حال از جا بلند شدم. سیاوش امرانه گفت:سپیده حرکت نکن. حرفش را گوش ندادم و از تخت پایین امدم. با لحن خشنی گفت:اگر از در این اتاق بیرون بروی مطمئن باش دیگر نمیگذارم در بیمارستان بمانی و همن حالا تو را به منزل میفرستم.
ایستادم و به او نگاه کردم. میدانستم که این کار را میکند. ارام به طرف تخت برگشتم و با التماس گفتم:سیا بفهم من نمیتوانم اینجا بمانم من باید پیش او باشم . او به من احتیاتج دارد.
سیاوش با همان لحن خشن گفت:میفهمم علی به تو احتیاج دارد ولی نه با این حال، فراموش کردی او به ارامش احتیاج دارد؟ تو با این حال او را ناامید میکنی.
دسنتم را به طرف پیشانی ام بردم و با ناراحتی گفتم:بگو من باید چی کار کنم؟
در حالی که زا اتاق خارج میشد گفت:خونسردی ات را حفظ کن دکتر میر عماد اینجاست و میخواهد با تو صحبت کند.
به مهناز نگاه کردم  که با رنگی پریده و چشمانی گد افتاده به من نگاه می کرد. اهی کشیدم و سرم را تکان دادم. لحظه ای بعد دکتر به اتاق امد ومهناز از اتاق خارج شد . دکتر میر عماد احوالم را پرسید.
-هیچ خوب نیستم دکتر میخواهند او را شیمی درمانی کنند.
دکتر سرش را تکان داد و گفت:سپیده الان وقت این نیست که به این قضیه احساساتی نگاه کنی. علی باید دو ماه زودتر شیمی درمانی میشد بلکه تا الان نتیجه مثبتی می گرفت. حالا دیگر هر لحظه برای او حائز اهمیت است فشار خون او به شدت پایین امده و ما منتظر رضایت نامه ایم تا درمان را شروع کنیم. حالا خودت میدانی ، دوست داری رضایت بده دوست نداری نده ولی بدان اگر همین حالا تصمیم نگری ممکن است به قیمت جانش تمام شود. هر چند که تا الان هم خیلی دیر شده و از صد در صد فقط به ده در صد ان امیدواریم.
-ده درصد؟
سرش را تکان داد و گفت:بله ده در صد. و از اتاق بیرون رفت. بدوت تامل دنبالش دویدم و گفتم:دکتر ورقه را امضا میکنم.
وارد اتاق دکتر فرهود شدم. کسی در اتاق نبود، دکتر میر عماد ورقه ای جلویم گذاشت. مشغول مطالعه ان شدم. نوشته بود اگر در حین درمان بمیار جانش را از دست بدهد بیمارستان مسئولیت ی در قبال ان ندارد. پایین ورقه را امضا کردم. دکتر پس از گرفتن ورقه گفت:برای درمان از مقدار کمی دارو استفاده میکنیم. اگر نتیجه مثبت بود و درمان پاسخ داد واحد درمان را به تریج زیاد میکنیم تا عفونت به کل از بدن او خارج شود ولی قابل ذکر است در طول درمان ممکن است عوارض جانبی دیده شود. شما باید خود را اماده کنید.
منظورش را نفهمیدم. من فقط سلامتی او را میخواستم. هر خدشه ای به زیبایی او وارد میشد برای من فرقی نمیکرد من فقط علی را میخواستم خود او را خود خوش را …
سرم را تکان دادم و با نارحتی گفتم:میشود او را ببینم؟
دکتر سرش را تکان داد و گفت:البته ولی کوتاه چون وقت برای ما حکم طلا دارد.
با سر قبول کردم و به همراه دکتر به طرف بخش مراقبتهای ویژه رفتم. به اتاق علی که رسیدم متوجه شدم او به هوش امده و با هوشیاری با سارا صحبت میکند. نخست دکتر به اتاق رفت و سارا گفت که ملاقات را تمام کند. سارا با چشمانی گریان خارج شد و با دیدن من گفت:او تو را میخواهد. سرم را تکان دادم و داخل شدم. حال او خوب بود، انقدر که فکر میکردم دیگر بیمار نیست. با دیدن من لبخند زد و گفت:سپیده مرا ببخنش که نگرانت کردم.
روحیه خوب یداشت و مرتب میخندید و با صدای جذابش سر به سرم میگذاشت. من هم برای تقویت روحیه اش تظاهر به شادی میکردم ولی فقط خدا از درونم با خبر بود. دستش را به طرفم دراز کرد . هنوز به دستش سرم وصل بود. دست دیگرش را که ازاد بود گرفتم و بوسیدم. با شیطنت گفت:انجا قبول نیست.
خم شدم و صورتش را بوسیدم. ته ریشی که در اورده بود صورتش را کمی زبر کرده بود با دست دیگرم که ازاد بود موهایش را نوازش کردم و پنجه هایم را در موهایش فرو بردم و گفتم:علی تر رو به خدا زودتر خوب شو من خیلی تنها هستم.
علی با همان لبخندی که همیشه عاشقش بودم گفت:سپیده عشق من نمیدانم به تو گفته اند یا نه ولی باید شیمی درمانی شوم. تا یک ماه پیش این را نمیخواستم چون برایم فرقی نمیکرد که بمیرم یا زنده باشم. ولی حالا وضعیت فرق میکندمن میخواهم زنده بمانم و تو را داشته باشم. چون حالا در دنیا کسی را دارم که به راحتی نمیتوانم از او دل بکنم. فقط از یک چیز ناراحتم.
-ان چیست؟
-اگر شیمی درمانی بشوم دیگر نمیتوانی اینطور موهایم را چنگ بزنی.
بغضی گلویم را گرفت وگفتم:من فقط خودت را میخواهم فقط علی را …
علی با همان لبخند گفت:عزیزم ناراحت نباش دکتر میگفت احتمال زیادی وجود دارد که درمان پاسخ دهد. پس امیدوار باشم و برایم دعا کن.
در این موقع دکتر فرهود با لباس سبز رنگی وارد شد و به ما سلام کرد . با دیدن او به احترامش از جا بلند شدم. او با صدایی ارام بخش گفت:خوب خانم کوچولو ما را این شاهزاده تنها بگذار.
دست علی را گرفتم و او نیز دستم را فشار داد و با لبخند  به من اطمینان داد. خم شدم و بوسه ای بر موهایش زدم و دستم را به طورتش کشیدم و به سختی مثل اینکه جان از بدنم خارج میشود از اتاق خارج شدم. در راهر سیاوش را دیدم که او نیز لباسی سبز رنگ به تن داشت و به طرف اتاق علی میرفت. به او نگاه کردم و گفتم:خواهش میکنم همه تلاشت را بکن.
سیاوش فقط سر تکان داد و خیلی محزون وارد اتاق شد.
پرستار حتی نگذاشت پشت در اتاق بایستم پاهایم از ان  خودم نبود. کشان کشان خود را به بیروت رساندم و دوباره از شدت ضعف بیهوش شدم.وقتی برای بار سوم بهوش امدم نه مقاومتی کردم و نه حرکتی از خود نشان دادم. دلم نمیخواست چشم باز کنم و به دنیای بیداری قدم بگذارم. دلم میخواست میتوانستم برای همیشه بخوابم. خوابی که در ان غم و دلهره راه ندشاتنه باشد. از تماس دست نرمی چشمم را باز کردم و مادر را دیدم که فرشته اسا به من نگاه میکرد. با باز شدن چشمانم خم شد و صورتم را بوسید و ارام گفت:عزیزم بیدار شدی؟
از اینکه او سلامت بود خوشحال بودم . کمی بعد متوجه شدم پدر در طرف دیگر تختم در حالی که سرش روی تخت است به خواب رفته.با دست اشاره کردم که بگذارذ پدر کمی استراحت کند. مادر سرش را تکان داد. سِرم رو به اتمام بود.مادر رفت تا پرستار را صدا کند. چند لحظه بعد به همراه پرستار وارد اتاق شد. خانم پرستار پس از کشیدم سرم دستم گفت:کمی دراز بکشید کمی بعد میتوانید مرخص شوید.
برای اینکه بتوانم از جا بلند شوم حرف پرستار را گوش کردم، ولی به محض اینکه از اتاق خارج شد از جا بلند شدم. اهسته از تخت پایین امدم. مادر دستم را گرفت که مرا به رختخواب برگرداند . با سر اشاره کردم که حالم خوب است.
دکتر عمومی به محض دیدن من به طرفم امد و گفت:خوشحالم شما را سرحال میبنم. حالا میتوانید مرخص شوید.
از اوضاع و احوال خبر ندشاتم. نمیدانستم علی کجاست. این قسمت بیمارستان برایم نااشنا بود ولی بعد فهمیدم انجا درمانگاهی بود که وابسته به همان بیمارستان وبد. از مادر درباره علی پرسیدم.
-درمان را شروع کرده اند فعلاً ملاقات ممنوع است.
-سیاوش کجاست؟
-طفلی سیاوش از خستگی به اتاق پزشکان رفته تا استراحت کند.
-امروز چند شنبه است؟
-امروز جمعه است.
-با تعجب گفتم:وای مگر من چقدر خوابیده ام؟
-تو ضعف کردی به تجویز پزشک امپول ارام بخشی به تو تزریق کردند الان ۱۸ ساعت است که خوابیدی.
به خود لعنت فرستادم که با خیالی راحت خوابیده ام و از حال علی غافل شده ام. هر چقدر التماس کردم پزشک اجازه نداد حتی به راهروی بیمارستان پا بگذارم. به اجبار مرا به خانه بردند. در منزل ارام و قرار ندشاتم. روزی چند بار به بیمارستان زنگ میزدم. چند بار هم به بیمارستان مراجعه میکردم ولی هر بار میگفتند ملاقات او مطلقاً ممنوع است.
روزهای هفته را گم کرده بودم. چند روز گذشته بود که پدر گفت:سیاوش اطلاع داده بدن او نسبت به درمان واکنش مثبت نشان داده است. انان امیدوار هستند به این طریق بتوانند بیماری او را مهار کنند.(((((خدا کنه))))
سخنان پدر امیدوار کننده بود ولی من تا خودم علی را نمیدیدم ارامش پیدا نمیکردم.
چند روز بود که از سیاوش خبر نداشتم و حتی نتوانستم با او در بیمارستان ارتباط برقرار کنم. لااقل از طریق او میتوانستم از حال علی خبر بگیرم. بدین ترتیب ده روز گذشت. ده روزی که هر روزش با امیدواری از خواب بیدار شدم. برای اینکه کسالتم را رفع کنم به حمام رفتم. وقتی در اینه حمام خودم را دیدم یک لحظه از دیدن خودم وحشت کردم. خیلی تغییر کرده بودم. کثل ادمهای مریض رنگ و رویم زرد ده بود. و حلقه کبودی زیر چشمانم نقش بسته بود. با ناراحتی به خودم نگاه کردم و پیش خودم گفتم اگر علی مرا به این صورت ببیند خیلی ناراحت میشود باید سر و سامانی به وضعیتم بدهم. نباید با دیدن من ناامید شود. پس تصمیم گرفتم عاقلانه تر رفتار کنم و یاس را از خود دور کنم.
پزشکان معتقد بودند درمان تاثیر داشته ، پس دلیلی نداشت با غصه خود را نابود کنم. باید مثل همیشه به او روحیه میدادم و با این تصمیم دوش اب سر را باز کردم و با وجود سردی اب ریز دوش رفتم. پس از استحمام خیلی احساس سرحالی کردم. کمی به صورتم رژ زدم و به اشپزخانه رفتمن. چند روز بود که خوراک درست و حسابی نداشتم. در یخچال را باز کردم تا چیزی برای خوردن پیدا کنم . در این لحظه مادر وارد اشپزخانه شد. وقتی مرا دید با خوشحالی گفت:خدا رو شکر که یادت افتاد شکمی هم داری.
همان شب سیاوش به منزل زنگ زد و با مادر صحبت کرد. مل اینکه از حال من پرسید. پس از چند لحظه مادر گوشی را به طرف من گرفت. دویدم و گوشی را از او گرفتم. پس از سلام گفتم:سیاوش هیچ معلوم است کجایی؟
با ارامش گفت:همین جاها میپلکم.تو چطوری؟
-بد نیستم از علی چه خبر داری؟
-فردا میتوانی او را ملاقات کنی.
با خوشحالی فریاد کشیدم:راستی؟
او با همان ارامش گفت:بله.
ولی در صدایش هیچ اثری از خوشحالی نبود.
-سیاوش حال علی چطور است؟
مکثی کرد و گفت:فردا خودت او را میبینی.
-میود همین امشب او را ملاقات کنم؟
-نه فردا صبح ساعت نه.
و پس از کمی صحبت خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت. خیلی متعجب شدم چرا سیاوش در مورد حال علی توضیحی نداد. چند ساعت بعد دایی سعید به منزلمان امد. صبح همراه دایی و پدر به بیمارستان رفتم. مادر هم برخلاف اصرار پدر با ما همراه شد. از دایی سعید حال مادربزرگ را پرسیدم و او گفت:این روزها به خواندن قران و دعا مشغول است و برای سلامتی علی راز و نیاز و نذر میکند.
به یاد شب پیش افتادم سرنماز نذر کردم اگر علی سلامتی اش را به دست یباورد تا هفت سال روز مرخص شدن از بیمارستان برایش گوسفندی قربانی کنم.
وقتی به بیمارستان رسیدیم . ساعت هفت ونیم صبح بود و تا ساعت نه باید رد حیاط بیمارستان منتظر می ماندیم. من و دایی سعید مشغول قدم زدن در حیاط بیزرگ بیمارستان شدیم تا وقت گذرانی کنیم. دایی سعید همگام با من راه میرفت و برایم صحبت میکرد. از مرگ و زندگی و از خداوند برایم حرف میزد و از راضی شدم به رضای او میگفت. او میگفت اگر پی به راز افرینش و زیبایی خلقت ببریم دیگر تحمل مصائب برایمان انقدرسخت نیست. در کلامش رمزی نهفته بود. احساس کردم با زبان بی زبانی موضوعی را میخواهد برایم تشریح کند ولی نمیفهمیدم ان موضوع چیست. ولی صحبتهایش ارامش عمیقی به وجودم داد. او از محبت خدا به بندگانش صحبت میکرد و گفت صلاح کار هر بنده را فقط خدا میداند و نباید در عدالت او شک کرد. من صحبتهایش را با دل و جان میشنیدم و با یاد خدا در قلبم ارامشی احساس میکردم. دور سوم قدم زدن در حیاط بودیم که خاله سیمین و اقای رفیعی و دایی حمید و خاله پروین امدند. به طرفشان رفتم. خاله سیمین با دیدن من صورتم را بوسید. او بیتاب نبود. کم و بیش همه در ارامشی نسبی بودند. محسن و سارا و رضا و هم وارد محوطه بیمارستان شدندو متوجه شدم همه باخبر شده اند که میتوانند علی را ملاقات کنند. از رضا درباره حال مهناز پرسیدم. رضا گفت:من به او نگفتم چون هیجان برای او خوب نیست.
سرم را تکان دادم و کار او را تایید کردم . مهناز در ماه چهارم بارداری اش بود.ولی وضعیت خوبی نداشت. دکتر به او استراحت مطلق داده بود. ساعت بیست دقیقه به نه صبح بود که به محوطه پذیرش رفتیم و به توصیه پزشک دو نفر دو نفر ان هم به مدت دو دقیقه میتوانستیم از پشت شیشه با علی ملاقات کنیم. نخست پدر علی به همراه خاله سیمین بالا رفتند. ده دقیقه بعد پایین امدند. هر دو گریه میکردند. گریه انان مرا به وحشت انداخت. سپس مادر و خاله پروین و بعد سارا و محسن… نمیدانستم کی نوبت من میشود ولی همینقدر میدانستم که باید صبر داشته باشم. هر کس برمیگشت چشمانی به خون نشسته داشت. سارا هنوز بیتابی مرکد و محسن مجبور شد او را بیرون ببرد. تا نوبتم شود پشت پنجره رفتم و با نگاه کردم به حیاط خود را مشغول کردم. حیاط بیمارستان پر از گلهای قرمز و سفید بود اما رغبتی به دیدن زیبایی ان ها نداشتم. دایی سعید دستش را روی بازیم گذاشت و گفت:سپیده نمیخواهی بروی بالا؟
سرم را تکان دادم و او مرا همراهی کرد. قبل از اینکه وارد بخش شویم دکتر فرهود را دیدم که از بخش خارج میشد. با دیدن من جلو امد. به او سلام کردم و او سرش را تکان داد و لبخند زد. به او گفتم اجازه بدهد من به اتاق او بروم.سرش را تکان داد و گفت:اتفاقاً میخواستم بفرستم دنبال شمت اقای رفیعی از من خواسته پیش از اینکه دوره دوم درمان را شروع کنیم اجازه بدهم شما را ببیند. دکتر راه افتاد و گفت:دنبال من بیایید. به دایی سعید نگاه کردم و او سرش را تکان داد و دستش را پشت من گذاشت و مرا به طرف اتاقی که دکتر وارد ان شده بود راهنمایی کرد.همراه دکتر به اتاق رفتیم. او دستور داد روی لباسهایمان روپوش سبز رنگی را که مخضوض ورود به اتاق بمیاران بود بپوشیم. من و دایی روپوش را پوشیدیم و کفشهایمان را هم با سرپایی های بیمارستان عوض کردیم. سپس با ماسکی جلوی بینی و دهانمان را پوشاندیم . دکتر ما را از در دیگری خارج کرد و ما را به اتاق علی راهنمایی کرد. وقتی وارد شدیم سیاوش را دیدم که نزدیک علی نشسته بود و ماسکی جلوی دهانش بود و با علی صحبت میکرد. از هیبت علی به وحشت افتادم (((((((((بمیرم برا دلت)))))))))))) همانجا جلوی در ایستادم و جرئت نزدیک شدن به او را نداشتم. دایی سیعد مرا به طرف علی هول داد .و از انچه میدیدم حیرت کرده بودم. علی به شدت رنگ پریده و لاغر شده بود به طوری که گونه هایش جز پوست و استخوان نبود.دستانش که با لوله ای به سرم وصل بود انقدر استخوانی شده بود که باور نمیکردم چند روز پیش انها را در دستم گرفته بودم. سرش را با پارچه ای سبز رنگ بسته بودند رگهای سبز دستش به وضوح دیده میشدند. سیاوش سرش را بلند کرد و به ما نگاه کرد. علی از نگاه سیاوش به طرف ما برگشت . دیدن او برایم زجر اور بود. فروغ زندگی هنوز ته چشمان زیبایش دیده میشد ولی ابروهایش کم پشت شده بود. با وجود همه این تغییرات هنوز زیبایی اش را از دست نداده بود. خوب بود که ماشک جلوی دهانم بود و او مرا نمیدید که نمیتوانم لبخند بزنم. با دیدن من با صدایی ارام و بی حال گفت:عزیزم حالت خوب است؟ سرم را تکان دادم و گفتم:تا موقعی که تو اینجا هستی نه. خم شدم و ماسک را کنار زدم و اهسته روی گونه اش را بوسیدم. نه از سیاوش خجالت میکشیدم نه از دایی سعید… نمیخواستم حتی یک لحظه را هم از دست بدهم. لبخند زد و گفت:سپیده … با اشاره سیاوش ماسک را جلوی دهانم گذاشتم و سرم را جلو بردم. سیاهی چشمان او مرتب بالا میرفت.نمیدانستم ایا احتیاج به خواب دارد یا از ضعف و بی حالی این گونه میشود. بگو عزیزم بگو گوش میکنم.
سیاوش میخواست از جا بلند شود و تا ما را راحت بگذارد ولی علی با دستش که روی دست او بود او را نگاه داشت و گفت:نه بمان. سیاوش باز سر جایش نشست ولی سرش پایین انداخت. علی با صدایی ارام و بی حال گفت:میخواستم بگویم مرا ببخشی من باعث شدم تو … تو لایق بهتر از من بودیم. دستم را میت کردم و در همان حال گفتم:علی نه اینجوری حرف نزن. نفسی کشید و گفت:سپیده بگذار حرفم را بزنم. نمیخواهم حرفی در دلم باقی بماند. روزی که در ارایشگاه تو را در لباس سپید عروسی دیدم به اشتباهم پی بردم. نمیبایست با تو ازدواج میکردم. زیرا تو انقدر زیبا و شکننده بودی که نمیتوانستم با لمس کردنت باعث شکستن شوم. ولی ان روز این امید را داشتم شاید با به دست اوردن تو که تمام روح و زندگیم بودی بتوانم سلامتی جسمم را هم به دست اورم.سپیده همان موقعکه برای دیدنم به شرکت امدی من متوجه شدم راحله ماجرا را به تو گفته ولی دیگر نتوانستم از تو چشم بپوشم. از راحله خیلی سپاسگزارم که باغث شد اخرین روزهای زندگی ام را به خوبی بگذرانم. ولی حالا … حالا از تو میخواهم به حرفم گوش کنی. من در ایت دو هفته خیل خوشبخت بودم و این روزها بهترین روزهای زندگی ام بود. حالا عزیزم گردنبدنم را از زیر بالشم بردار و ان را به من بده.
میترسیدم اگر نفس عمیقی بکشم نتوانم از ریز ش اشکهایم جلوگیری کنم. انقدر پاهایم را به زمین فشار داده بودم که به گز گز افتاده بودند. با دستی لرزان گردنبند را از زیر بالش در اوردم. درخشش گردنبند اهدایی سیاوش را دیدم و ان را به دستش دادم. در دستش حسی نبود.که ان را محکم بگیرد ولی رو به سیاوش گفت:سیا… وش… هدیه زیبایت را به خودت برمیگردانم و از تو میخواهم پس از من نگذاری کوچکترین غمی به دل سپیده راه پیدا کند.
دیگر نمیتوانستم تحمل کنم و میلرزیدم. احساس میکردم به تشنج دچار شده ام.نمیخواستم با بروز ان حالت از دیدن علی محروم شوم. معنیحرف او ذرا میفهمیدم ولی دلم نمیخواست ان را باور کنم. یعنی او با من وداع میکرد؟ اما مگر نگفته بودند درمان جواب داده،پس چرا او مرا به دست سیاوش میسپارد؟ سر در نمی اوردم. اشک در چشمانم پر شده بود و راه نفس کشیدنم را بسته بود. سیاوش سرش پایین بود ولی میدیدم قطره های اشکش روی ملافه سفید میچکد. وقتی علی گردنبند را میان دستهای سیاوش گذاشت او سرش را بلند کرد و در حالی که چشمانش مثل دو کاسه خون شده بودند گفت:علی باور کن درمان روی تو مثبت بوده تو سلامتی ات را به دست میاوری من مطمئن هستم.
علی به زحمت سرش را چرخاند و به سیاوش گفت:سیاو تو به قول بده از امانتی که به تو میسپارم به خوبی مراقبت میکنی.
سیاوش گردنبند را در دستش گرفت و گفت:علی من امانت تو را تا زمانی که سلامتی ات را به دست بیاوری حفظ میکنم. زمانی که از بیمارستان مرخص شوی ان را به دستت میسپارم. قول میدهم.
علی لحظه ای چشمانش را بست و سپس گفت:اما منظور من … و رو به من کرد و گفت:عزیزم عمرم سپیده صبح زندگیم دیگر دوست ندارم به دیدنم بیایی. دوست دارم همانگونه که ازدواج کردیم مرا به خاطر بیاوری، حالا برو. خداحافظ زندگی من.
دستم را به طرف دستش بردم و با دست دیگرم تخت را چنگ زدم و سرم را روی دستش گذاشتم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و به زاری و هق هق افتادم. در همین موقع دستی دور کمرم احساس کردم و با حرکتی از تخت علی جدا شدم. این دایی سعید بود که خود با چشمانی اشکبار مرا از او جدا کرده بود. حس مقاومت نداشتم ولی نمیبایست کمیگذاشتم مرا از او جدا ککند. باید بیمانم و انقدر دستش را بفشارم که یا سلامتی ام را به او منتقل کنم یا این بیماری لعنتی را به بدن خود منتقل کنم. من بع از او نمیخواستم زنده باشم.
سعید مرا چون پر کاهی بلند کرد و به اتاق مجاور برد.تازه ان موقع خواستم برای بازگشت به اتاق تلاش کنم. ماسک را از صورتم کشیدم و گفتم:سعید تو رو به خدا بگذار پیش او بروم. او به من احتیاج دارد سعید… لااقل بگذار با او خداحافظی کنم.
دایی سعید در حالی که  خودش زار میگریست چون کوهی جلوی در ایستاده بود و به من اجازه نمیداد خارج شوم. حتی در ان لحظه هم میدانستم نباید صدایم را بلند کنم چون ممکن بود علی صدایم را بشنود و ناراحت شود. با صدایی اهسته به سعید التماس میکردم. انقدر زجه زدم که از حال رفتم.
خواب نبودم ،بیهو هم نبودم. ولی حس حرکت نداشتم. احساس میکردم فلج شده ام. موقعیتم را درک میکردم ولی نمیتوانستم هیچ واکنش نشان بدهم. به گفته مادر دو روز اول در تب و هذیان بودم ولی بعد بدنم بی حس شده بود. فکر میکردم در حال مردنم و از این موضوع نه تنها ناراحت نبودم بلکه خیلی هم خشوحال بودم. از حال علی خبر نداشتم ولی میدانستم او زنده است چون هیچ کس لباس سیاه نپوشیده بود. پدر و مادر هر روز به بیمارستان میرفتند ولی نمیتوانستند او را ببینند چون او ملاقات ممنوع بود. به من هم اجازه نمیدادند حتی به حیاط بیمارستان بروم. میدانستم علی از انان خواسته که نگذارند به دیدن او بروم. التماس های من برای راضی کردن پدر و مادر بی فایده بود. دوست داشتم این مریضیمرا هم از بین ببرد ولی متاسفانه پس از یک هفته سلامتی ام را به دست اوردم. میدانستم درمان جدیدی را برای علی اغاز کرده اند. پس از دو روز از بی تابی مادر و گریه مخفی پدر فهمیدم دکترها از او قطع امید کرده اند. با وجود تلاش دکتر فرهود و میر عماد و سیاوش با اینکه درمان در مرود او پاسخ مثبت داده بود ولی پس از مرحله دوم بدن او به دری ضعیف شده بود که نتوانست مقاومت کند و شش روز بعد از درمان دوم در حالی که به اغما رفته بود به خواب ابدی رفت.
زمان مرگ او سیاوش بالای سرش بود و میگفت انقدر ارام و راحت با زندگی وداع کرده بود که گویی به خوابی عمیق فرو رفته است.(((((((((((((به جمیع افراد ۹۸ عزیز غم از دست رفتن علی رو تسلیت میگم))))))))))))))))
مرگ علی ضربه سنگینی بود. وقتی خبر مرگ او را شنیدم چنان از خود بی خود شده بودم که اطرافیان از ناله های دلخراشم به وحشت افتادند. انقدر جیغ زده بودم که اطرافیانم فکر میکردند دیوانه شده بودم و برای مهار کردن دستهایم که مرتب صورتم را چنگ نزنم مجبور شده بودند دستهایم را ببندند. به راستنی میخواستم بمیرم و اگر فرصتی پیش می امد خودم را نابود میکردم. در ان لحظه حتی فکر این را نمیکردم که خودکوشی از گناهان نابخشودنی است. دو روز پس از مرگ ان وجود نازنین پس از طی تشریفات پزشکی و قانونی در حالی که دوست و اشنا در تشییع جنازه او گریه میکردند بدن علی همسر عزیز و خوب و مهربانم را با خاک سرد اشنا کردند و او را در منزل ابدی اش جای دادند.چه بی رحمانه این کار را کردند و حتی اجازه نداند پس از مرگش او را ببینم. سر مزار انقدر جیغ کشیده بودم  که صدایی از گلویم خارج نمیشد. انقدر اشک ریخته بودم که دیگر اشکی برای ریختن نداشتم. انقدر بیصدا فریاد زده بودم که بدن نیمه جان مرا از همان سر مزار مستقیم به بیمارستان رساندند. از یاداوری ان روزها هنوز دلم به درد می اید و غم سنگینی بر دلممینشیند. از مراسم سوم و هفتم چیزی به یاد نداردم. فقط این را فهمیدم که دیگر نمیتوانستم به خاظر مادر خوودار باشم. انقدر بی تاب بودم که مجبور شدند برای مهار من چند امپول ارام بخش تزریق کنند. روزهای سخت نبودن او را تجربه کردم. روزهایی که هر روزش تلخ تر از زهر و شبهایی که بدتر از روز بود. انقدر از زندگی متنفر بودم که حد نداشت . در ابتدای جوانی کوله بار سنگین غم های عالم را بر دوش داشتم. فکر میکردم سالهای زیادی زندگی کرده ام و فکر می کردم سپیده مرده و من روحی دیگر در قالب او سهتم . راستی دیگر سپیده سابق نبودم. خسته بودم و افسرده.
دو هفته پس از مرگ او دیگر بی تابی نمیکردم و جیغ نمی کشیدم ولی به شدت احساس تنهایی میکردم. کم کم دچار افسردگی شدم. نه به غذا خوردن تمایل داشتم و نه به صحبت کردن با کسی، حتی برای دیدن مهناز که بر اثر سقط جنین در بیمارستان  بستری بود هم نرفتم.
در اتاقم را قفل کرده بودم و پرده ها رو میکشیدم. از نور وخورشید بیزار بودم. این رفتار من باعث ازار شدید پدر و مادرم میشد ولی کارهای من ارادی نبود. پدر و مادر برخلاف میلشان و سفارش سیاوش مجبور شدند مرا به چند روانپزشک و روانکاو نشان بدهند. انان معتقد بودند برای بدست اوردن سلامتی ام باید مرا در بیمارستان اعصاب و روان بستری کنند.ولی من دیوانه بی ازاری بود . قرصها و داروها میتوانست مرا کسیل و بی حال کند و تاثیری در ارامش من نداشت. بدین ترتیب چند هفته در بیمارستان تحت نظر شدید دکتر بودم. سه روز پیش از مراسم چهلم از بیمارستان مرخص شدم . در این مدت خاله سیمین و اقای رفیعی با وجود درد سنگین خودشان مرتب به دیدنم می امدند. ولی دیدار ان دو بدتر باعث انوهم میشد.
مراسم چهلم او در حالی برگزار شد که باران سیل اسایی خاک گور او را خیس کرده بود. من با زاری خود را گل و لای می کشیدم و از اسمان به خاطر همدردی اش تشکر میکردم. باور نمیکردم فقط چهل روز از مرگش گذشته باشد. پس چرا تا به حال دق مرگ نشده بودم؟ اه سپیده بی وفاٍ تو باید با مردنت وفایت را ثابت می کردی…
دو هفته پس از مراسم چهلم ، به تجویز پزشک اعصاب و روان خاله سیمین به منزلمان امد و از من خواست لباس مشکی ام را از تن در بیاورم. ولی من نپذیرفتم. البته فرقی نداشت چه رنگی به تنم کنم چون همه چیز را به سیاهی شب میدیدم. شاید به نظر بعضی ها روزها و شبها به سرعت میگذشت اما گذشت هر ساعت برای من به کندی گذشت ماه ها بود. تنها چیزی که باعث ارامش من میشد این بود که بر سر مزار علی بروم. دوست داشتم ساعتها به سنگ مزار او خیره شوم و از فراز سنگهای تیره مزارش او را بجویم. با او حرف میزدم و حتی با او زندگی میکردم. گاهی اوقات با خود زمزمه میکردم علی …
اه پرستوی زیبایم چگونه پر کشیدی و مرا در وادی غربت تنهایی رها کردی؟ چگونه چشمان زیبایت را بر زیبایی های ملک خدا بستی و مرا از نگاه های عاشقانه ات محروم کردی؟ گل من شنیده بودم عمر گل کوتاه است ولی عمر تو که از گل هم کوتاه تر بود. علی مگر نگفته بودی من و تو مرغ عشقیم. پس ای مرغ عشق قفس زندگی چگونه رفتی و فکر جفتت را نکردی؟ مگر نمیدانستی مرغهای عشق بدون جفت نمیتوانند زندگی کنند؟ خدایا پس اشکهایم کو؟ چرا اشکی نمیریزم.ببار ای اشک و کمی دلم را سبک کن و ابی بر روی اتش دلم بریز … بی او چگونه زندگی کنم و بی وفا مگر با من پیمان نبستی و مگر قول ندادی که خوشبختم میکنی؟ تو خوشبختی را در چه میدیدی؟ ایا اینکه به جانات بپیوندی و جان و به جان افرین بسپاری پس من چه؟ بی تو چه کنم؟ بی تو به چه کسی تکیه کنم؟

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x