رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۲۱تا۱۳۰

فهرست مطالب

اینجا قلبی ناآرام است نسیم شیرازی داستان آنلاین سرگذشت واقعی

رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۲۱تا۱۳۰

رمان :اینجا قلبی ناآرام است

نویسنده:نسیم شیرازی

#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۱

باید از این حرف اونم از زبون محمد که هیچ وقت صمیمی نبودیم خجالت میکشیدم و رنگ عوض میکردم ولی دستام بیشتر مشت شد و زیر لب غریدم-حسابشو میذارم کف دستش … این روانی چی فکر کرده.
محمد با چشمای ریز به خروش من نگاه میکرد و من زیر نگاهش هر لحظه خورد می شدم. از جام بلند شدم و روبروش ایستادم و با صدایی پر از حرص که نمیخواستم بلند شه گفتم: واسم یه ذره هم مهم نیست که حرفاشو باور کردی. برو به جهنم.
محمد سرش رو بالا گرفت و گفت: که اینطور…
از شدت ناراحتی نمیتونستم نفس بکشم… سعی میکردم جوابش رو بدم ولی نمیتونستم… خیلی زود فهمیدم بغض لعنتی توی گلوم گیر کرده… واسه جلوگیری از اشک شمرده شمرده گفتم: برو بیرون.
محمد روی صندلی نشست و گفت: بشین شیرین. اگه باور کرده بودم اینجا نبودم. بیشتر از این حرفا تحقیق کردم. میدونستی این پسره تا حالا با چند نفر ارتباط داشته؟
یه چیزی انگار توی مغزم فرود اومد…حرف میترا توی سرم چرخید، «انگار نگاهش بی حیاست».
سرم رو به علامت نه تکون داد و فکر کردم تا هیچ وقت ازش رفتار بدی ندیده بودم، ولی نگاه خیره چرا… یاد لبخند نیش دار کنار کافی شاپش افتادم. همون لبخندی که من به سعید بی توجهی کردم.
محمد یه کاغذ از جیبش بیرون آورد و گفت: مهدیه بشارتی … میشناسیش درسته؟
فکر کردن نمیخواست، توی دانشگاه همه میشناختنش…توی چشماش خیره شدم و آره ای ظریف تحویلش دادم.
محمد یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: با هم ارتباط دارن… هنوزم ارتباطشون رو حفظ کردن.
محمد کاغذ رو مقابل چشمای من که هر لحظه مبهوت تر میشد، توی جیبش گذاشت و گفت: چیزی که من متوجه شدم اینه که مهرداد مهدوی، نه تنها با این خانم و چند نفر دیگه ای که اسمشون رو دارم … این با هر کی که بهش اعتماد کرده ارتباط داشته و تو هم جز شکاراش بودی، حمید میگفت عادت به نه شنیدن نداره.
ابروهام بالا رفت و با تعجب و چشمایی قرمز به محمد خیره شدم… منتظر بودم بگه مهرداد جز یه بانده… مثل باند قاچاق آدم … نمیدونم چرا تا این حد ترسیده بودم.
محمد سری تکون داد و گفت: این جناب، کثیف ترین آدمیه که توی عمرم دیدم… یه دخترباز حرفه ای و وقیح و دروغگو. شنیده بودم حرف زدن درباره دخترها یه چیز عادی بین بعضی پسرا شده ولی این دیگه لجن بازیه.
حمید خواست، آمار مهرداد رو بهت بدیم تا دیگه کلاهتم سمتش افتاد آفتابی نشی. فهمیدی؟
سرم رو به نشونه فهمیدن بالا پایین بردم و گفتم: حالا چی کار کنم، امروز دوستم اینجا بود… سد راهش شده و کلی خط و نشون واسه منو سعید کشیده.
محمد با همون صورت جدی و خونسردش نگاه کرد و گفت: غلط زیادی کرده، فقط لطفا فرصت ادامه چرت و پرتاش رو نده… نمیخوام پشت سرت، دهن کثیفشو وا کنه و حرافی کنه.
قلـ ـبم توی سیـ ـنه به شدت می کوبید و برای اولین بار فکر کردم خوبه که محمد پسرخالمه.
بغضم بی صدا ترکید برای شرایطی که توش تقصیری نداشتم ولی به وجود اومده بود. یه حرف زشت که اگه درز پیدا میکرد و زده میشد معلوم نبود تا کجاها دنبال خودش بکشونه و من حتی دلم نمیخواست حرفش زده بشه. نمیتونستم بگم حرف مردم واسم مهم نیست چون از این تهمت دروغی به شدت کلافه و عصبی بودم.
محمد دستش رو سمت کمپوت دراز کرد و گفت: بخورش سر حال شی. میگن کمپوت سیب خوبه. در ضمن این پسره اگه زنگ یا هر جور مزاحمتی داشت به من بگو.
باشه ای تحویلش دادم و محمد رفت. توان بدرقه کردنش رو نداشتم. حوصله بلند شدن از جام رو هم اصلا نداشتم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۶]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۲

افکارم آشفته بود، صدای مامان که آمار خاله ستاره رو میگرفت خیلی ضعیف از پایین می اومد.
دو روز دیگه اولین امتحانم بود ولی توان خوندن تاریخ ادبیات رو نداشتم. دلم می خواست برم سراغ مادرجون. داستانی که با نوشتنش کمی آروم می شدم.
به صفحه مانیتور خیره شدم و افکارم رو متمرکز کردم.
« صدای کوبیدن چیزی رو از اتاق ستاره خیلی اتفاقی شنیدم. میخواستم بی تفاوت رد شم که صدای آخ ستاره هم بلافاصله خیلی ضعیف به گوشم رسید و بدون اینکه بخوام قدم تند کردم و کنار در اتاق ایستادم و دستم رو برای تقه زدن به در بالا بردم که صدای آروم و پر از حرص حامد توی گوشم پیچید – تو که میدونی بچه های مدرسه دیگه اعصابی واسه غر زدن تو نمیذارن… کم تر از فک و فامیل من حرف بزن … بار آخره که میگم.
دستی که واسه در زدن بالا برده بودم پایین آوردم و با خشمی که توی وجودم بی سابقه شعله می کشید قدم برداشتم و از کنار در رد شدم.
نزدیک ورودی سالن بودم که در اتاق به شدت باز شد و نگاه عصبانی من توی نگاه مردد و بی حالت نامزد دخترم گره خورد و ایستادم.
حامد زود خودش رو جمع کرد و با گفتن با اجازه از خونه بیرون رفت.
ستاره که از دیدن من حسابی جا خورده بود کنار در در ایستاد و به من زل زد.
مردمک چشمام روی صورت متورم ستاره چرخید و پرسیدم: جریان چیه؟
ستاره دستش رو روی گونش گذاشت و گفت: خوردم به کمد… حواسم نبود، حامدم ناراحت شد مراقب خودم نیستم.
ستاره داشت اولین دروغ های زندگیشو به من میگفت و من سعی میکردم خشمم رو بجوم و قورتش بدم و به روی دختر عاشق پیشم نیارم که فهمیدم نامزدش توی هفته اول دست روی دختر من بلند کرده.
قدم عقب گذاشت و بی حرف وارد سالن شدم که صدای بلند ستاره توی گوشم پیچید: حامد جان، صبر کن کتت رو بیارم.
لـ ـبم رو گزیدم و به مادر که روی صندلی راحتیش خـ ـوابیده بود زل زدم.
احساس خلا میکردم.
ستاره با اصرار خودش به خاستگاری دور از ذهن حامد جواب مثبت داده بود و ساحل هنوز امتحانای دیپلمش رو نداده از خونه شهراد به بهونه نامزدی خواهرش اومد و دیگه بر نگشت.
دیگه فهمیده بودم شیدا به روح و جسم دخترم آسیب میزنه و نمیتونستم ساحل رو مجبور به رفتن کنم.
ولی ساحل به قدری سرکش شده بود که حتی به خواست من واسه گذروندن امتحانای پایان ترمش هم توجه نمی کرد و قصد پایان تحصیلاتش رو هم نداشت.
احساس شکست میکردم و به حسام که روزنامه به دست توی ایوون نشسته بود و مطالعه میکرد خیره شدم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۷]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۳

شاید اگه حسام نسبت به دختراش بی تفاوت نبود این مشکلات پیش نمیومد.
دستم رو روی گردنم گذاشتم و فشار کوچیکی به گلوم که یه حس بد توش گیر کرده بود آوردم.
مادر هنوز خواب بود و باید در مورد اتفاق امروز با حسام صحبت میکردم.
در ایوون رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
خونه رو واسه فروش گذاشته بودیم و میدونستم این خونه اونقدر طرفدار داره که خیلی راحت فروخته میشه.
خونه شاهرخ خان مقام لو، کم خونه ای نبود.
کنار حسام ایستادم و کف دو دستم رو روی شونه های حسام گذاشتم.
حسام سرش رو برگردوند و کمی نیم خیز شد و گفت: تویی؟ بیا بشین.
فشار کوچیکی به شونه هاش آوردم و گفتم: بشین … اومدم صحبت کنم.
حسام روزنامه رو جمع کرد و گفت: دنبال کار هستم، پیدا نمیشه.
شونه بالا انداختم و گفتم: امیدوارم.
حسام کنجکاو نگام کرد و گفت: باور نمیکنی نه؟
روبروی حسام روی نیمکت چوبی نشستم و گفتم: تو فقط کنارمون باش من خدامو شکر میکنم… ولی توی خودت نباش… خداروشکر پدر اونقدری داره که تا کار گیر بیاری به مشکلی نخوریم، ولی…
حسام دمغ گفت: اون بازی لعنتی زندگیمو ازم گرفت.
میدونستم حسام هنوز به خاطر اون باخت ها ناراحته … ولی حالش دست خودش نبود و من خیلی وقت بود بخشیده بودمش.
دستم رو جلو بردم و دستش رو گرفتم. سرد بود و مثل همیشه گرمم نمیکرد، آروم گفتم: حواست به حامد هست؟
حسام ابرویی گره کرد و گفت: چیزی شده؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۷]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۴

اطرافم رو نگاه کردم و آروم تر گفتم: فکر میکنم چندان سر به راه نیست … کنار چشم ستاره کبوده.
حسام با چشمای باز خیره نگام کرد و گفت: زده؟
سرم رو آروم پایین آوردم و گفتم: حواست به این پسر باشه… هنوزم ناراحتم از این وصلت یهویی.
حسام اخم کرده بود و با همون اخم گفت: ستاره حرف گوش نکرد وگرنه منم دلم راضی نبود.
دستم رو توی دستش محکم گره کردم و گفتم: حداقلش اینه که دیگه فکر عشق و عاشقی نیست و امسال دوباره واسه کنکور داره درس میخونه. اون روز میگفت دوست داره معلم شه.
حسام سری تکون داد و گفت: با حامد حرف میزنم.
آروم گفتم: تو نگو، بذار خودم حرف بزنم، نمیخوام خدای نکرده روشون به روت باز شه. بذار از این که بفهمی بترسه تا این که بی حیا تر شه.
حسام روزنامه رو دوباره باز کرد و باشه ای آروم تحویلم داد.
میشناختمش… ظاهرش آروم بود و مطمئن بودم توی دلش غوغاست.
این رو وقتی مطمئن شدم که با رفتن من برای قدم زدن بلند شد.
عادت داشت وقت ناراحتی قدم بزنه. مدتی بود سعی میکرد مشـ ـروب رو کم تر بخوره.»
صدای شادی توی گوشم پیچید: شیرین بیام توی اتاق؟
انگار از یه دنیای دیگه به اتاقم برگشته بودم.
انگشتم رو روی چشام کشیدم و گفتم: بیا.
شادی وارد اتاق شد و کنارم نشست و گفت: محمد اومده بود اینجا؟ الان مامان گفت.
دستم رو روی موهاش کشیدم و گفتم: آره … اومده بود عیادت. چقدر شلخـ ـته ای. موهاتو شونه بزن.
باشه ای گفت و دست برد و برس من رو از روی میز آینه برداشت.
خیلی زود برس رو گرفتم و گفتم: یه درصد هم فکرش رو نکن بذارم برس من رو بزنی.
شادی خندید و گفت: میخواستم موهاتو شونه کنم دیگه از دست دادی.
نگاهی به برس توی دستم انداختم و گفتم: خب اگه میخوای؟
شادی خندید و نگاهی به نت بوکم انداخت و گفت: نه دیگه فرصت لطفم تموم شد. چی کار میکردی؟
سری جنبوندم و از جا بلند شدم و نت بوک رو دور از دید شادی گذاشتم.
شادی اخمی کرد وگفت: چرا همه چیزو ازم قایم میکنی؟
ظنین نگاش کردم و گفتم: مثلا چی؟
شادی که حالا چشماشو ریز کرده بود گفت: من احمق نیستم آبجی بزرگه… فقط دلم نمیخواد توی کارت دخالت کنم. توی اون سیستمت چی داری که همش دور از من میذاری؟ محمد چرا اومده بود؟
حس بدی داشتم، انگار تازه بازی داشت شروع میشد. انگار تازه باید اعتراف میکردم، اونم پیش شادی… خواهر کوچکتری که به جز درس توی بقیه موارد الگوش بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۸]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۵
با نگرانی نگاه کردم و گفتم: میشه فعلا چیزی ازم نپرسی ؟
احساس کردم تنها چیزیه که میتونم بهش بگم.
شادی لبخند زد و گفت: فقط نگرانتم، اگه گوش اضافی واسه درددل خواستی من هستم خواهری.
نگاهمو به شادی دوختم و فکر کردم چقدر داشتن خواهر کوچیکتر شیرینه.
شادی بلند شد که از اتاق بره، آروم گفتم: فقط…
شادی برگشت، نگام کرد. آروم گفتم: هیچ وقت اعتقاداتم رو زیر پا نذاشتم و نمیذارم … میخوام، هر چیزی هم که شنیدی…
شادی که تا اون لحظه مبهوت نگاه میکرد گفت: من هیچیو تا خودت نگی باور نمیکنم، میشناسمت.
لبخند زدم، مهربون. نزدیک در رفت و با انگشت اشارش به مغزش اشاره کرد و گفت: اینجات خرابه… تو فقط بلدی گاز بگیری، واسه همینم توی دردسر میفتی.
خندید و مقابل چشمای گرد شده من از در بیرون رفت. با رفتنش بلند خندیدم… دلم این خنده از ته دلو میخواست… خسته بودم از بغض و فکر کردن به اتفاق هایی که درگیرش شده بودم.
صدای تلفنم به خودم آوردم. گوشیو نگاه کردم و به عکس مسخره سعید خیره شدم.
هول شدم، قلـ ـبم تندتر میزد… واسه یه لحظه حس خوبی که با دیدن اسمش پیدا کرده بودم تبدیل به نگرانی شد.
اونقدر که لرزش دستم رو حس کردم. چند لحظه مات موندم و آخرین لحظات تلفن رو جواب دادم.
-الو
صدای آروم سعید توی گوشم پیچید – سلام … داشتم قطع میکردم.
نمیتونستم حالش رو از صداش بفهمم، صداش آروم و از ظن من بیحالت بودم.
دوباره صداش توی گوشی پیچید: خوبی؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۱:۵۹]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۶

بغض کردم، دلتنگش بودم، بهش احتیاج داشتم، آروم گفتم: چی شده زدی زیر قولت به خالت.
یه حسی مجبورم میکرد عادی حرف بزنم… دلم میخواست عادی باشم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، دلتنگ سعید بودم.
صدای نفس سعید پیچید و حرفی که آروم تر به زبون آورد: دلم تنگ شده… سخته روی قولم بمونم.
لبخند روی لـ ـبم نشست، اشک روی گونم سر خورد، دلم میخواست سعید بود، همین جا، کنارم.
سکوت من سعید رو به حرف آورد، آروم گفت: تو خوبی؟ حالت بهتره.
سرم رو تکون دادم، انگار میدید، آره ای تحویلش دادم و گفتم: نمیای ببینمت؟
صدای تک خندش پیچید و سکوت شد.
سکوتی که دوباره خودش شکست، -خودمم میخوام تنها باشی، مامان و خاله دستور دادن بذارم فکر کنی و حالا خودم میخوام فکر کنی.
حق داشت، با اون اتفاق ها حق داشت اعتماد نکنه، جدل فایده نداشت، فقط گفتم: من فکرامو کردم، ولی باشه، فکر میکنم.
-خوبه.
در مقابل خوبه سعید گفتم: ولی به تو.
سعید سکوت کرد و من ادامه دادم: به خودت فکر میکنم، به این که کی میبینمت، چی میخوری، چی میپوشی، کجا میری و …
سکوت کردم و ادامه دادم: تو هم فکر کن، به این که میتونی واقعا ببخشی یا نه.
سعید سرفه ای کرد و گفت: امتحانت کی شروع میشه.
سر بلند کردم و همزمان با این که میگفتم «پس فردا» توی چشمای مامان که از در نیم باز اتاقم دست به سیـ ـنه نگام میکرد خیره شدم و گفتم: میترا میبینمت دیگه. کاری نداری؟
صدای خنده سعید توی گوشی پیچید-معلومه لو رفتی.
دلم میخواست بخندم ولی گفتم: آره … پس فعلا.
بعد از اون همه لحن ملایم این خداحافظی عجله ای مسخره ترین نوع خداحافظی بود.
مامان در اتاق رو کامل باز کرد و گفت: خوب بود؟
گوشی رو روی تخـ ـت گذاشتم و موهامو پشت گوشم کشیدم و دستپاچه گفتم: سلام رسوند، از وقتی شما رو دیده کلی تعریف میکنه.
مامان لبخند زد و کنارم نشست.
خیالم راحت شد از این که مامان بودن میترا پشت خط رو باور کرده.
وقتی منو توی آغـ ـوشش کشوند ابروهام بالا رفت، مامان زیاد اهل ابراز احساسات نبود، یه وقتایی با حرف و بـ ـوسیدن نشون میداد، نه بی هوا توی آغـ ـوش کشیدن.
زمزمه مامان توی گوشم پیچید: خیلی خوبه که فهمیدی اشتباه کردی، خیلی خوبه که بازم متوجه شدی فقط سعید رو دوست داری… خیلی خوبه که عشقو تجربه میکنی ولی…
ازم فاصله گرفت، دستاش با کتفام گره خورده بود، توی چشمام نگاه کرد و گفت: نمیخوام بازم این مورد پیش بیاد، به خودت و سعید بیشتر فرصت بده تا با خودت صفر صفر شی. ببین واقعا عاشقشی یا نه.
لبخند روی لـ ـبم نشست، نه یه لبخند عادی… دلم گرم شده بود و قند توی دلم آب میشد. مامان حواسش به من بود، مامان نشون داد که چقدر دوسم داره.
خندیدم و بغـ ـلش کردم. دست مامان موها و کمـ ـرم رو نـ ـوازش کرد و گفت: سعید خیلی واسم با ارزشه، دلم میخواد اون توی خونوادم باشه ولی این خواستن دلیل نمیشه تو هم بخوای، مجبور به کاری نباش. فکر کن به هر چی که دوست داری، حتی به خوردن و پوشیدن سعید ولی با فکرت نه با قلبت. الان وقت عاقلانه تصمیم گرفتنه.
خودمو بیشتر توی آغـ ـوش مامان فشردم. گرمای وجودش مـ ـستم کرده بود.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۲:۰۱]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۷

دست میترا رو گرفتم و گفتم: چقدر خوب بود، دست استاد درد نکنه، همه سوال ها رو از دو تا فصلی داده بود که من خونده بودم.
نیشم باز شد و به چهره گرفته میترا خیره شدم و گفتم: خر خون، امتحانت خوب نبود؟
میترا خودکارش رو توی کیفش رها کرد و گفت: نمیدونم، اینقدر سوالاش شبیه هم بود که نفهمیدم چی کار کردم.
خندیدم و گفتم: اگه مثل من فقط دو فصل میخوندی الان قاطی نمیکردی.
میترا سرشو تکون داد و گفت: بدم میاد از این استاده… خب تو که فقط از دو تا فصل سوال میدی چرا میگی ۱۲ فصل بخونیم.
شونه بالا انداختم و گفتم: راضیم ازش.
نگاه خصمانه میترا باعث شد دوباره نیشم باز شه و بهش زل بزنم.
میترا نفس کلافش رو بیرون فرستاد و روشو برگردوند.
بین راه نگاهش ثابت موند و زیر لب گفت: مهدوی.
ناخودآگاه با اومدن اسمش سرم رو برگردوندم و مهدوی رو بین دوستاش توی چند قدمی خودم دیدم.
هنوز نگاهمو برنداشته بودم که چشمای دوستاش که دورش جمع شده بودن سمت من اومد و ضربه ای که یکی از اونا به مهدوی زد و با چشماش منو نشون داد توجهم رو جلب کرد.
نمیدونم چرا ترسیدم، سرم رو پایین انداختم و سرعت قدم هامو به سمت دیگه محوطه بیشتر کردم.
میترا دنبال من کشیده شد و با دهان باز گفت: متوجه شدی؟
امیدوار بودم حرکت دوستان مهدوی رو اشتباه فهمیده باشم… زیر لب «نوچی» گفتم و به تندتر قدم زدنم ادامه دادم.
صدای میترا دوباره منو به خودم آورد. –حالا چرا مهدوی پشت چشم نازک میکرد؟
شوکه از این حرف به میترا خیره شدم و سرعت قدم برداشتنم کم شد…
آروم گفتم: یعنی دنبالمون نیومد؟
میترا بی تفاوت «نه» گفت و ادامه داد: ولی از نگاهشون خوشم نیومد.
ابروهام متعجب بالا رفت و گفتم: عجیبه.
با ضربه آرنج میترا به پهلوم به نیش بازش خیره شدم و گفتم: چته؟
میترا حرفی نزد و فقط با چشم و ابرو جایی رو نشون داد.
رد نگاهشو گرفتم و رسیدم با دانشکده ارشد ها… چند لحظه خودمم گیج موندم که چرا این سمتی اومدم…
سعی کردم بی تفاوت باشم ولی مردمک چشمام به شدت در تکاپوی پیدا کردن چهره آشنا بود.
میترا آروم گفت: میخوای بریم پیداش کنیم؟
قلـ ـبم به تپش افتاد، فکر کردم یعنی سعید دانشگاست!
نگاه پر از اضطرابم رو به میترا دادم و گفتم: ممنوعه.
میترا لبخند آرومی زد و گفت: نگران نباش، کسی نمیفهمه.
آب دهنم رو قورت دادم و همگام با میترا سمت دانشگاه رفتم.
ته دلم دلشوره و اشتیاق توأم بود و نمیدونستم با این تلاطم که کم کم سراغ دهنم و میومد و یه چیزی شبیه حالت تهوع گریبانمو گرفته بود چی کار باید بکنم.
اولین پله رو که بالا رفتیم تازه متوجه موقعیتم شدم. دستم رو از دست میترا بیرون کشیدم و گفتم: بیا از این جا بریم.
میترا هاج و واج نگام کرد وگفت: چته رم کردی؟
نگاه مضطربی به ورودی دانشگاه انداختم و فکر کردم اگه سعید همین الان جلو در ظاهر میشد چجوری باید برخورد میکردم.
دست میترا رو گرفتم و با این که دلم میخواست دنبال سعید بگردم با التماس برای مقابله با این اشتیاق گفتم: توروخدا بیا بریم.
میترا نگاهی منگ به من انداخت و گفت: احمقی دیگه، بیا بریم.
نفسمو فوت کردم و فکر کردم دیگه کی فرصت دیدنش رو پیدا می کنم.
بی اراده لبـ ـام آویزون شده بود و دمغ راه خروجی دانشگاه رو پی گرفتم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۲:۰۲]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۸
تا خونه توی خودم بودم. میترا هم توی سکوت رانندگی کرد و منو جلو در خونه پیاده کرد، میفهمید خوب نیستم و دلم گرفته… آروم گفت: میخوای بریم بیرون؟
لبخند زدم و آروم سرم رو تکون دادم و گفتم: بریم درس بخونیم.
میترا نیشخندی زد و گفت: چقدرم که تو میخونی.
بی حرف از ماشین پیاده شدم و کلید رو از کیفم بیرون آوردم.
در رو باز کردم و وارد خونه جمع و جورمون شدم.
حتی منتظر رفتن میترا نشدم ، فکر کردم چقدر بی ادبم و دوباره فکر کردم میترا درک میکنه، دلخور نمیشه.
فکر کردم سعید داشت امتحان میداد… امتحانش تموم شده بود… چی کار میکرد، کدوم پیراهنشو پوشیده بود و لبخند روی لـ ـبم اومد و با خودم فکر کردم حسابی داره پیراهنای دلخواهشو میپوشه و از غر زدن های من در امانه.
بالاخره لبای آویزونم خندون شده بود و کلید رو توی کیفم رها کردم.
-خاله بیا دخترت خل شده.
جرأت بلند کردن سرم رو نداشتم، فکر کردم راستی راستی خل شدم، صدای چقدر آشنا بود، توی یه لحظه سرم رو بلند کردم و به سعید که روی مبل نشسته و کیاوش رو توی آغـ ـوشش گرفته بود خیره شدم.
لبخند روی لـ ـبم محو شد و مات موندم.
انتظارشو نداشتم، قلـ ـبم، مغزم قفل شده بود، نمیدونستم باید چه عکس العملی داشته باشم. سعید اینجا بود، توی خونمون، روی مبلی که همیشه مینشست…
صدای مامان از آشپزخونه اومد: دخترم یه دونست در گونه خودش، بیشتر عادت میکنی حالا.
«عادت می کنی حالا» واسم یه دنیا حرف داشت، لبخند روی لـ ـبم کش دار شد… خیره بودم به سعیدی که با اون دماغ کجش به من نگاه میکرد.
سعید آروم گفت: عادت کردم خاله جون… حالا بیشترش رو هم به روی چشم عادت می کنم.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت: چرا خشکت زده؟
کیاوش که در حال تلاش واسه بیرون اومدن از آغـ ـوش سعید بود گفت: چرا به من سلام نمیکنی… و خصمانه به سعید نگاه کرد و گفت: ولم کن دیگه، حالا برو .
سعید چشماشو گرد کرد و گفت: برم ؟ کجا؟
کیاوش گفت: گفتی بیام اومدم، حالا برو دیگه.
مامان سرفه ای کرد و میدونستم میخواد خندش رو کنترل کنه، آروم گفت: نه کیاوش جون، تو و سعید ناهار مهمونمید.
کیاوش با ذوق به مامان نگاه کرد و گفت: آخ جون. و بالاخره از اغـ ـوش سعید بیرون اومد و جلو من ایستاد و دست داد.
دستشو گرفتم و گفتم: مرسی کوچولو، آروم گفتم، اونقدر آروم که کیاوشم نشنید.
دستش توی دستم بود و همین بهانه ای بود برای قدم برداشتن. باید لباس عوض میکردم ولی نمیخواستم برم و یه وقت سعید بره.
روی مبل نشستم که صدای مامان در اومد: شیرین برو لباستو عوض کن، راستی امتحانت چطور بود؟
لبخند زدم و خیره به سعید گفتم: خیلی خوب بود.
سعید هم لبخند زد، ازاون لبخندایی که من حس میکردم بهتر از اون توی دنیا نیست.
آروم گفتم: خوبی؟
آروم تر جواب داد: خوبم.
از جام بلند شدم و گفتم: الان میام.
کیاوش گفت: چرا آروم حرف میزنید.
چشم غره ای به کیاوش که کنارم نشسته بود انداختم و خیلی زود از پله ها بالا رفتم. میدونستم مامان اگه راضی نبود نمیذاشت این دیدار انجام بشه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۲.۰۸.۱۷ ۲۲:۰۳]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۲۹

نفهمیدم چجوری لباس عوض کردم، اینقدر با عجله لباس میپوشیدم که دستم میلرزید، حتی به این که لباسم خوبه یا بد توجه نکردم، اولین بلوز شلواری که دم دستم اومد رو پوشیدم و توی راه موهامو با کلیپس کوچیک جمع کردم.
دوست داشتم آرایش کنم ولی دیدن سعید مهم تر بود.
در اتاق رو که واسه بیرون رفتن باز کردم، نفس عمیقی کشیدم و توی چشمای شیطون شادی خیره شدم.
از اتاقش بیرون میومد که زبون درازی کرد و گفت: باز مـ ـست شدی.
خندیدم و از پله ها پایین رفتم. تیکه شادی مهم نبود، مهم بودن سعید بود.
سعید توی آشپزخونه با مامان حرف میزد، صداشون پچ پچ بود و باز هم واسه من مهم نبود که درباره چی حرف میزنن. کیاوش کنترل تلویزیون رو برداشته بود و دنبال برنامه کودک میگشت.
کنارش نشستم و به در آشپزخونه خیره شدم. نمیدونم چرا از مامان برای رفتن به آشپزخونه خجالت می کشیدم.
صدای کیاوش اومد: بیا برنامه کودکو بیار.
لبخند زدم و کنترل رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: چجوری شد اومدی؟
کیاوش واسه حرف زدن نفس گرفت که صدای سعید اومد: کیاوش خاله میگه ماکارونی.
کیاوش که عاشق ماکارونی بود لبخند ملیحی روی لب نشوند و گفت: من که رفتم.
سعید دستی روی سرش گذاشت و خندید.
از جام بلند شدم که گفت: منتظر بمونیم بابات بیاد بعد ناهار بخوریم… این شیطون و فرستادم نخود سیاه.
اگه این اتفاقات نیفتاده بود منم شیطنت میکردم و یه چیزی میگفتم ولی الان سکوت کردم و در حالی که سعی میکردم خجالتم روی گونم نریزه روی مبل نشستم.
سعید روبروم نشست و گفت: چه خبر؟ بهتر شدی؟
هنوز جوابش رو نداده بودم که شادی از پله ها پایین اومد و گفت: میرم نخود سیاه ها رو با کیا جمع کنم.
این رو گفت و خندید و رفت.
سعید هنوزم با نیش باز به آشپزخونه خیره شده بود که گفتم: دلم تنگ شده بود.
سعید با همون لبخند سرش رو سمت برگردوند و گفت: گفتن نداره وضعیت من. میخوای بگم؟
سرمو تکون دادم و گفتم: بگو.
سعید نفسشو با تک خنده بیرون فرستاد و گفت: دلم میخواد کلی دعوات کنم، آروم نمیشم همینجوری.
با این حرف یاد مهدوی افتادم و سکوت کردم، دوباره همه چیز یادم اومد. حرفای محمد و هشدارش… نگران بودم و با همون نگرانی به سعید خیره شدم.
لبخند روی لبش نبود. آروم گفت: تا دعوا نکنم، داد نزنم آروم نمیشم.
گوشه لـ ـبمو گزیدم و لبـ ـامو جمع کردم، نمیدونستم چی باید بگم، واقعا نمیدونستم چی کار کنم.
پس نبخشیده بود، این حرف یعنی نبخشیده بود.
همین فکر رو سوال کردم.
سعید به پشتی مبل تکیه کرد و گفت: نبخشیده بودم اینجا نبودم خانوم.
آروم و با بغض گفتم: پس چی؟
سعید دستشو روی لبش گذاشت و دوباره برداشت و روی هوا چرخوند و خیلی زود سمت قلبش برد و گفت: این آروم نمیشه، میفهمی؟
مگه میشد نفهمم، به دست مشت شدش که هنوز روی قلبش بود خیره شدم و سرمو آروم تکون دادم.
همه ی این حرفا با صدایی به شدت آروم گفته میشد. معلوم بود جفتمون دلمون نمیخواد کس دیگه ای به این حریم خصوصی بیاد.
با تمام ناراحتیم از این حریم خصوصی که سعید ایجاد کرده بود، خوشحال بودم.
صدای سعید اومد: امیدوارم خاله بذاره بعد ناهار بریم بیرون.
لبخند زدم و گفتم: که داد بزنی؟
حرف نزد، مهربون نگاه کرد و سرشو به نشونه آره تکون داد.
همین نگاه دلگرمم میکرد به این که حق داره حتما.

 

ادامه دارد…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۳]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۳۰

مامان نگاه عاقلانه ای کرد و گفت: نه سعید جان، بمونید اینجا ولی بیرون نرید.
صدای بابا اومد: ساحل اجازه بده برن.
لبخند قدر شناسی به بابا زدم که از دید مامان پنهون نموند.سعید هم به بابا لبخند زد، معلوم بود از اعتماد بابا لذت برده.
مامان گفت: باشه ولی زود برگردید… دیر وقت نشه.
دلیل نگرانی مامان رو نمیفهمیدم… من و سعید خیلی وقت ها با هم بیرون بودیم و این توی خونواده طبیعی ترین حق من بود.
شادی که به لیوان چاییش خیره شده بود خیلی خونسرد گفت: مامان چرا گیر میدی؟ بذار برن دیگه.
با دهان باز به شادی که این حرف رو گفته بود خیره شدم. مامان چشم غره ای به شادی رفت و آروم گفت: زود برگردید و رو به شادی گفت: کیاوش کجاست؟ الان خاله میاد دنبالش
شادی سراسیمه از جاش بلند شد و گفت: وای فایل هام.
همین جمله کافی بود که جای کیاوش مشخص بشه… طبق معمول پشت سیستم خونگی و به قول بابا ذغالی شادی که از بابا به من و از من به شادی رسیده بود.
مامان فنجون گرد چاییش رو برداشت و رو به من گفت: چرا منو نگاه میکنی؟ برو دیگه.
لبخند زدم و برای حاضر شدن به اتاقم رفتم. حاضر شدنی که چندان طول نکشید.
خیلی زود با تیپ سرمه ای که زده بودم وارد حال شدم و مامان سر تا پامو برانداز کرد. میدونستم فعلا حساسه و وقتی لبخندش رو دیدم خداروشکر کردم که وقت رسیدن به خودم رو نداشتم.
سعید ماشین رو توی دنده گذاشت و آروم حرکت کرد. پیچ کوچه رو هم با همون سرعت کم رفت و پرسید: کجا بریم؟
نگاهم به فروشگاه های خیابون بود و آروم گفتم: خرید.
سعید ابرویی بالا انداخت و گفت: خرید؟ واسه چی؟
نگاهی به سعید انداختم و بدون این که دروغ بگم خودمو سپردم دست کودک درونم و گفتم: هم یادت بره داد بزنی، هم واسم خرید کنی… یه لباس هم با سلیقه من واسه خودت بخری.
سعید لبخند زد و همونطور که بیرون رو نگاه میکرد گفتم: اون وقت با پول من؟
سرمو تکون دادم و بیرون رو نگاه کردم.حالا که با سعید تنها شده بودیم جرأت زیاد حرف زدن نداشتم.
دلم نمیخواست این فرصت کوتاه با هم بودن مون رو با داد زدن بگذرونم… وقت واسه داد زیاد بود.
ماشین کنار بازار خرید پارک شد و خیابون رفتیم.
گشت و گذار توی خیابون و خوردن دو تا اب پرتقال و خرید کردن برای هر دومون سرحالمون کرد و حسابی خسته شدیم.
داشت غروب میشد که از خرید سمت ماشین رفتیم.
سعید به کیسه های توی دستش اشاره کرد و گفت: دیگه پولی واسم نموند.
خندیدم و گفتم: همه لباسا رو دوست دارم.
دوباره خندیدم و گفتم: دیدی فروشنده وساطت کرد دعوامون نشه.
سعید خندید و گفت: دیوونه باورش شده بود میخوایم دعوا کنیم.
در ماشین رو باز کردم و نشستم و گفتم: توی اتاق پرو بود میگفت سخت نگیرم بذارم خودت انتخاب کنی.
سعید بیشتر خندید و گفت: ولی بهم میومد، الکی غر زدم.
نگاش کردم و خندیدم.
سعید با یک دست فرمون رو پیچید و گفت: خب بریم خونه تحویلت بدم.
اخمام توی هم رفت، از الان دلم تنگ میشد، دیگه کی میتونستم ببینمش.
آروم گفت: میشه شام بریم بیرون؟
سعید نفسی بیرون فرستاد و گفت: نه جدی جدی عزمتو جمع کردی جیبمو خالی کنی.
لبخند زدم و گفتم: جدی گفتم.
سعید نگاهی به ساعتش کرد و گفت: گشنه شدی؟
سرمو تکون دادم : نه.
سعید جدی نگام کرد و گفت: خاله ناراحت میشه.
به مامان فکر کردم و گفتم: نه نمیشه، فقط هشدار داد که حواسم باشه.
کنار کبابی نگه داشت و گفت: امشب با همین بگذرون تا بعد جبران کنم.
با دیدن تخـ ـت های سنتی که کنار ورودیش گذاشته بود نیشم باز شد و گفتم: روی تخـ ـت بشینیم؟
سعید کمـ ـربندش رو باز کرد و گفت: بله که بشینیم، اینجا دوغاش هم معرکست.
به گمانم اولین مهموناش بودیم که فروشنده به سرعت سراغمون اومد و خیلی زود سفارش گرفت.
حالا که میخواستم زمان به کندی بگذره، به سرعت می گذشت.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x