رمان آنلاین بازی خطرناک داستانی درباره احضار ارواح رمان جن گیری قسمت۲۱تا۲۵

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون رمان ترسناک رمان آنلاین جن گیری احضار ارواح

رمان آنلاین بازی خطرناک داستانی درباره احضار ارواح رمان جن گیری قسمت۲۱تا۲۵

رمان آنلاین نازخاتون

اسم داستان: بازی خطرناک

نویسنده : نامشخص

رمان جن گیری , رمان احضار ارواح , رمان ترسناک
#قسمت_بیست_و_یکم
امی
همینجور که پای نگار رو ماساژ میدادم اونم خوابش برد. مهسا از حموم اومد با عصبانیت منو پاتریشیا رو نگاه کرد و بعدشم خندید و رفت واسه خودمون یه مقدار اسفناج درست کردیم و خوردیم تو این مدت نتونستیم غذای خوب بخوریم هم حوصله درست کردن چیزی رو نداشتیم هم اشتها نداشتیم.مهسا هم باز همون کاراش رو موقع غذا خوردن میکرد جن زده نمیتونم باور کنم اصلا نه من نه نگار ههنوز فکر میکنیم این یه بیماری روانی هست ولی فردا همه چیز معلوم میشه وقتی بریم مسجد.
******
صبح پاتریشیا بیدارمون کرد.
نگار:بچه ها
امی:بله
نگار:فامیل های من خیلی بیمعرفت هستن
امی:چرا
نگار:یادتونه گفتم یک عمه و یک دایی من تو نیس هستن؟
امی:اره چی شده؟
نگار:بابا های هر دومون از موضوعات خبر دارن و بابای اول از عمم پرسید که همچین شرایطی پیش اومده میتونن کمکمون کنن عمم گفت راستش من نمیتونم شهری که هستم یعنی نیس رو ترک کنم
امی:خب شاید واقعا مشکلی داشته باشه
نگار:اخه دلیل الکی اورد گفت من اصلا پاریس رو نمیشناسم شهر خودمونم به زور یاد گرفتم در صورتی که اوایل اومده بود فرانسه سه سال پاریس بود
امی:خب داییت چی؟
نگار:اونو چون مامانم از هیچی خبر نداشت فقط ازش پرسید پاریس میتونی بری؟اونم گفته اره و مشکلی نداره بچه ها کاری دارن؟بابام هم به خاطر مامانم فقط گفت نه.
امی:حالا زیاد‌ مهم نیست بودن یا نبودنشون.
نگار:اره حاضر شیم بریم مسجد‌
امی:باشه
*******
من زودتر از روی نقشه گوشیم جایی که مسجد بود‌و دراورده بودم و‌راحت پیداش کردیم.
چون قرار بود مکان اسلامی بریم هم من هم پاتریشیا حجاب داشتیم.داخل مسجد که شدیم با پرس و جو مسئول اونجا رو پیدا کردیم.نگار و مهسا و پاتریشیا رفتن و که مشکل رو بگن و ازش سوال بپرسن من هم یه گوشه وایساده بودم چه معماری قشنگی داشت برام جالب بود بعد از بیست دقیقه بچه ها اومدن.
امی:خب چی شد؟
نگار:برای مسئول اونجا توضیح دادیم چی شده بعدش گفت که ما نباید به هیچ وجه با ویجا برد کار میکردیم و اینکه این کاری که ما کردیم خیلی خطرناک بود.
پاتریشیا:منم بهش گفتم که این یه فقط بازی بود و من یه مدیومم که میتونم همه چیز رو حس کنم و حس میکردم اونجا یه انرژی خاصصی هست گفت این یه بازی خطرناک و هر کسی نباید انجامش بده.
نگار:اره بعدش ما رو با یه اقای روحانی اشنا کرد و گفت فردا برای دیدن مهسا میاد.میگما به بابام بگم به داییم بگه بیاد یه مدت پاریس؟
امی:مگه نگفتی مامانت خبر نداره؟
نگار:اره ولی میتونیم یه جور داییم رو راضی کنیم که به مامان چیزی نگه.
پاتریشیا:من که میگم کار خوبی میکنی

#قسمت_بیست_و_دوم
پاتریشیا
رفتیم سمت یه کافی شاپ تا یه کم حرف بزنیم و یه چیزی بخوریم.
*******
پاتریشیا:خب چی میخورین؟
امی:من یه قهوه
نگار:من اب توت
پاتریشیا:خب مهسا تو چی؟
مهسا باز هم یه نگاه ناراحت بهم کرد و بعدشم صدای جوجه دراورد کل کافی شاپ نگاهمون میکردن.نگار دست مهسا رو گرفت و سعی کرد ارومش کنه و موفقم شد.خلاصه سفارشمون رو دادیم و برامون اوردن وقتی کیک مهسا رو اوردن پرید رو صندلیش و به حالت نیم خیز شروع به جدا کردن تیکه های کیک کرد‌‌ و بعدشم خوردشون حال همه به هم خورده بود.خیلی عصبی بودم دیگه خسته شده بودم از دست کاراش سریع گفتم صورت حساب رو بیارن بعدشم حساب کردم دست مهسا رو گرفتم بردمش سمت سرویس بهداشتی از عصبانیت به زور دستاش رو میشستم اونم هی جیغ میکشید.تموم دستاش قرمز شده بود انقدر اب جوش ریخته بودم رو دستش امی و نگار اومدن تو.
نگار:چیکار میکنی برو کنار.
امی:سوزوندی دستش رو تو‌ دیوونه ای؟چرا اب جوش رو ریختی رو دستش؟
دیگه نتونستم تحمل کنم و رفتم خونه.
******
همش خودم رو سرزنش میکردم که چرا اینکارو کردم.میدونستم بچه ها دیر تر میان برای همین خونه رو تمیز کردم.بعد از تمیز کردن رفتم حموم بعدشم رفتم اتاقم و در رو قفل کردم دوست نداشتم امشب با بچه ها رو برو شم.
*******
یه مقدار خوابیدم تا موقعی که صدای کلید اومد و متوجه شدم که بچه ها اومدن میخواستم یه جور نشون بدم که انگار ‌خوابیدم برای همین گوشیم رو برداشتم و یک کم بازی کردم دیگه حوصله نداشتم میخواستم برم بیرون وضعیت مهسا ببینم ولی خودمو کنترل کردم.امی اومد در اتاق رو زد.
امی:پاتریشیا در رو باز کن میدونم که بیداری
سعی کردم جوابش رو ندم‌ اما نشد.
پاتریشیا:چی کارم داری؟
امی:باید با هم حرف بزنیم.
پاتریشیا:ببین من بابت امروز متاسفم واقعا متاسفم من تو اون لحظه ناراحت و عصبانی بودم حالا هم برو.
امی:موضوع اون نیست
اوففففف رفتم در رو براش باز کردم.
پاتریشیا:خب چی کار داری؟
امی:حداقل بذار بیام تو
از جلو در رفتم کنار امی هم رفت رو تختم نشست.
امی:ببین میدونم این مشکلات پیش اومده خیلی برامون سخته این کار امروزت رو از قصد انجام ندادی.
دیگه نتونستم تحمل کنم و گریه کردم.
امی:هی هی پاتریشیا اروم باش.
پاتریشیا:الان حال مهسا چطوره؟
امی:به خاطر اب که خیلی داغ بوده دستش یک مقدار سوخته.
پاتریشیا:براش کاری کردین؟
امی:اره پماده مالیدیم بعدشم با گاز استریل هر دو تا دستش رو بستیم الانم خوابیده.
پاتریشیا:راستی خونه رو تمیز کردم.
امی:مرسی حالا هم بگیر بخواب.
*****
یک کم که فیلم دیدم دیگه خسته شدم و خوابیدم.

#قسمت_بیست_سوم
نگار
صبح که پاشدیم یه چیز خوردیم و لباس پوشیدیم و منتظر اقای محمدی موندیم.
(دینگ دینگ دینگ دینگ)
نگار:میشه تلفن رو جواب بدی؟
امی:باشه الان
امی:الو سلام
امی:بله بله با ما هستن.
امی:باشه ممنون خداحافظ.
نگار:چی شد؟
امی:هیچی پذیرش بود گفت یه اقایی اومده میخواد بیاد حتما اقای محمدی هست.
نگار:باشه من روسری سرم کن بیام.
امی:باشه منم میرم پاتریشیا رو بیارم.
********
نگار:سلام خوب هستین بفرمایید داخل.
محمدی:سلام ممنون.
پاتریشیا با مهسا اومد نشست رو مبل.
نگار:بفرمایید بشینید ایشون دوستم مهسا هستن
محمدی:خوشتبم خب میتونین برام موضوع رو بگین؟
همه چیز رو بهش گفتیم اقای محمدی رفت جلوی مههسا و قرآن رو از جیبش دراورد مهسا اول هیچ حرکتی نکرد ولی وقتی قرآن رو بهش نزدیک کرد جیغ وحشتناکی کشید بعدشم صدای های عجیب در اورد.بعدشم با بدستش زد تو صورت اقای محمدی سریع رفتم طرفش و‌ دستاش رو گرفتم.
محمدی:خب ببینید شما با احضار کردن جن ها اون ها رو‌ اذیت میکنین و این جن زدگی یک ‌نوع تلافی کردن هست.
نگار:خب ما الان چی کار میتونیم بکنیم؟
محمدی:تنها راه عمل جن گیری هست که توسط خودم انجام میشه.
یکدفعه مهسا شروع کرد به ناله کردن چیزی که میدم رو باور نمیکردم رو پیشونی مهسا نوشته بود به من کمک کنید.چطور ممکنه اخه؟اقای محمدی هم تعجب کرده بود.
محمدی:دوستتون داره عذاب میکشه باید هر چه زود تر جن گیری رو انجام بدیم هر زمانی که خواستین بگین.
نگار:باشه ممنون
******
شب مهسا تب بالایی داشت و هر کاری میکردیم تبش پایین نمیومد.

#قسمت_بیست_و_چهارم
امی
تا صبح بالا سر مهسا موندم تا تبش بیاد پایین تو خواب تموم مدت میگفت کمک کنید.خلاصه منم خوابیدم.
******
صبح با صدای مهسا بیدار شدم.
مهسا:خفه شدم ولم کنین خفه شدم
مهسا هی کمک میخواست و با دو تا دستش انگار داشت یه چیزی رو از گردنش جدا میکرد.سریع بچه ها رو صدا کردم صداش بلند تر و بلند تر میشد.نمیتونست نفس بکشه تموم صورتش کبود شده بود.خیلی ترسیده بودیم کاری نمیتونستیم براش بکنیم بعد از چند دقیقه به طرز عجیبی تونست نفس بکشه.
*******
پاتریشیا:باید هر چه سریع تر قرار جن گیری بذاریم.
نگار:اره خیلی عذاب میکشه.
پاتریشیا:همش تقصیر‌ من بود اگه من نمیگفتم اون کار رو بکنیم هیچ موقع این اتفاق ها پیش نمیومد.
نگار:مودتو سرزنش نکن تو هم نمیدونستی این اتفاق ها پیش میاد
امی:ببینید ما با هم دوستیم پاتریشیا تو هم ناراحت نباش به هر حال تو هم دوست داشتی بدونی چه خبر پس بدون که ما درکت میکنیم.
پاتریشیا:اره خب ولی نسبت به خودم احساس بدی دارم من بدون این که اطلاعات درستی درباره احضار داشته باشم به شما گفتم بیاین این کار رو بکنیم.
نگار:پاتریشیا اتفاقی که افتاده الان ما تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که دنبال چاره باشیم.
امی:به نظر من بهتره تو اولین فرصتی که پیش اومد قرار جن گیری رو بذاریم.
پاتریشیا:راستی شما ها میدونید چه جوری جن رو از بدن خارج میکنن؟
نگار:نمیدونم ولی فک کنم به کمک ایات مقدس این کار رو انجام میدن ولی بازم میگم اطلاعاتی ندارم
امی:منم.
پاتریشیا:من میرم ببینم چیزی تو نت پیدا میکنم.
امی:باشه برو
منو نگار هم یک کم با هم حرف زدیم.

#قسمت_بیست_و_پنجم
پاتریشیا
همینجور تو گوگل میگشتم ولی هیچ چیزی به فرانسوی پیدا نکردم که بتونم بخونم.
پاتریشیا:بچه ها
امی:بله
نگار:چی شده؟
پاتریشیا:میگم میاین بریم بیرون؟
امی:من که اصلا حال و حوصله ندارم بهتره با مهسا خونه بمونیم.
پاتریشیا:باشه من میرم برای شام یه چیز بگیرم بیام
نگار:باشه برو
پاتریشیا:باشه فقط مشکلی پیش اومد زنگ بزنید همین فروشگاه نزدیک میرم.
نگار:باشه خداحافظ
امی:برای فردا صبح هم چند تا کاپ کیک و شیر توت بگیر.
پاتریشیا:اکی خداحافظ
*****
برای خودم‌قدم میزدم در اصل برای قدم زدم اومدم تو این مدت همش استرس و ترس و دلهره داشتم و بیش تر از همه عذاب وجدان اذیتم میکرد چون اگه من با اطمینان نمیگفتم این یه بازی هست و خطری نداره احتمالا انجامش نمیدادیم اووووف دارم دیوونه میشم برای خودم با خودم حرف میزنم.رفتم خرید کردم و به بچه ها زنگ زدم گفتم دیرتر میام دوست داشتم یه کم تنها باشم و سعی کنم از فکر مهسا بیام بیرون از بچگی کتاب خوندن بهم ارامش خاصی میداد هر موقع استرس داشتم یا ناراحت بودم کتاب میخوندم برای همین رفتم سمت کتابخونه‌.
*****
تا رسیدم رفتم سمت کتاب های تاریخش.چه قدر تنوع داشت از هر کدوم یه کمش رو خوندم بعدش یک کدوم رو انتخاب کردم.رفتم نشتم سر یه میز صندلی و از دستگاه یه بطری چای سرد گرفتم بعدش مشغول خوندن شدم.
ای وای  دو ساعت دارم کتاب میخونم سریع رفتم کتاب رو گذاشتم و رفتم سمت بچه ها
*****
پاتریشیا:سلام ببخشید دیر شد
امی:نه بابا وسایل رو بذار تو اشپزخونه الان میرم یه چیز درست کنم بخوریم.
نگار:سلام کجا بودی این همه وقت؟قدم میزدی؟
پاتریشیا:نه بابا رفتم کتابخونه‌.
نگار:اهان چه جال نزدیک اینجاست؟
پاتریشیا:اره پیاده بیست دقیقه راه هست.مهسا کو؟
نگار:دستشویی
پاتریشیا:اهان باشه من میرم لباس عوض کنم.
#ادامہ_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x