رمان آنلاین جیران قسمت آخر

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت آخر 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران

#قسمت_آخر

 

 

با گفتن بله صداى کل کشیدن زنان تالار را فرا گرفت و نقل بود که کنیزها بر سرم مى ریختند، زنان حرم به خصوص زنان عقدى جلو آمده تبریک گفته هر یک طلا یا جواهرى هدیه دادند. مهدعلیا چنان کج خلق و عصبانى بود که کسى را یاراى جلو رفتن نبود بدون هیچ کادویى نشسته صحنه عقد و عروسى را نظاره گر بود، نوبت بانو و اقوامم رسید به آنها جلوتر سکّه طلا داده بودم و با ننه قندهارى به دکّان حاج محمّدحسن جواهرى فرستاده بودم تا هر یک هدیه اى در خور و آبرومند تهیٌه نمایند.

 

بانو سرویس یاقوت قرمزى هدیه داد، اعلیحضرت تشکّرى کرده برخاست به مجلس مردانه که در عمارت کلاه فرنگى کاخ گلستان بود رفته به سلام نشست. دسته نوازندگان شروع به نواختن و هنرنمایى کردند، پس از صرف ناهار که انواع خورشت، قیمه، قورمه، مسماى بادنجان، بورانى، کبک پلو، کباب برّه و انواع چلوها بود به تالار رفته تا شب به رقص و آواز گذشت. در این بین اولادم بسى مسرور و مشعوف بودند، با دیدن امیرنظام خستگى از تنم رفت حتم داشتم قبله عالم او را براى ولایت عهدى در نظر گرفته است. پس از اتمام مهمانى به عمارت بازگشتم، خواجه ها سفره عقد را جمع کرده کاسه هاى مرصّع را به خزانه سلطنتى منتقل کردند. به ماه آفرین گفته بودم از گلخانه کاخ گل هاى رز صورتى چیده گلبرگ هایش را در رخت خواب پهن کند، ننه قندهارى اولادم را به اتاقى دیگر برده خواباند. در راهرو زیر نور فانوس ها ایستاده بودم، حلیمه خاتون و دستیارش عطرى به تنم زده پاهایم را با شیر شسته ماساژ دادند. دستور دادم کاسه اى شیر و آب در اتاق مرصع بگذارند، در عمارت باز شد و قبله عالم وارد شد. با دیدنم در راهرو که منتظرش بودم لبخندى زده خود چفت در را گشود و با دیدن بستر ابریشمین مزین به گلبرگ هاى صورتى لبخندى عمیق زده عقب برگشته با دست مرا به داخل اتاق فرا خواند، با عشوه وارد اتاق شدم بر روى تخت نشستم، قبله عالم جلو آمده ارخالق ترمه و جواهرات را از تن درآورده بر روى میز نهاد آرام در گوشم نجوا کرد به آرزویت رسیدى جیران فروغ السلطنه.

 

لبخندى زده گفتم از آن روزى که در حباله نکاح شما درآمدم به آرزویم رسیده ام امّا اکنون خیالم آسوده است هیچ چیزى ما را جدا نمى کند جز مرگ. قبله عالم با شنیدن این خبر اخمى کرده فرمود در این شب شادمان از فراغ سخن مگو و سپس مرا در آغوش فشرد و بوسید. هنگامى که گلبرگ هاى گل بر سرم مى ریخت احساس مى کردم این رقص آرزوهایم است که فرشته ها بر سرم مى ریزند. خم شده پاهاى قبله عالم را در تشت طلاى شیر ماساژ داشته، با آب شسته و با دستمال ابریشمین پاک کردم. آن عشق بازى شب عقد برایم ملاحتى دگر داشت.

 

 

روز بعد از عقدکنان خواننده و نوازنده خبر کرده بودم مشغول عیش و نوش و شادى بودیم، که ماه آفرین هراسان داخل عمارت شد از او پرسیدم چه شده است؟ گفت بانو جان به دستور مهدعلیا، ستاره خانم تبریزى به اندرونى بازگشته اند و زعفران باجى پى آخوندى رفته قرار است قبله عالم او را صیغه نمایند. متحیّر از عمارت بیرون رفتم احساس مى کردم مضحکه خاص و عام شده ام، دیدم قبله عالم به سمت عمارت والده شاه مى رفت پایم را روى پلّه اوّل که گذاشم بانو دستم را گرفته ممانعت به عمل آورد برگشتم او را نگریستم گفت جیران جان صبور باش، این حیله مهدعلیا است تا میانه ى تو و شوى را برهم زند.

 

تو هدفت عقد شدن بود مى خواستى امیرنظام را ولیعهد کنى اکنون نصف راه را پیموده اى صبر پیشه کن تا نصف دیگر راه را نیز بروى، براى تو چه فرقى مى کند ستاره یا دیگرى صیغه ى قبله عالم شود. سیاست به خرج بده و از این کار قبله عالم استقبال کن مبادا بى خردى به کار برده این فرصت طلایى را از دست بدهى و مظفرالدین میرزا بر منصب ولایت عهدى تکیه زند. پس از لختى تفکّر دانستم او چندان بیراه نمى گوید پذیرفتم نفسى عمیق کشیده به داخل عمارت برگشتم. شب قبله عالم نزدم آمد از او استقبال کرده لیوانى چاى به دستش داده گفتم باخبر شدم ستاره خانم را صیغه کرده اید عجب عمل خدا پسندانه اى بود، قبله عالم فرمود از ابتدا قصد صیغه کردن ستاره را داشتیم او خواهش کرد صیغه نشود و ما اذن خروج دادیم امّا این چند روز او را تحت نظر داشتم دیدم در عمارت برادرش سکنى گزیده و از بس گریسته است که چیزى نمانده هلاک گردد، والده شاه فرمودند براى سلطنت خوب نیست زنى از اندرونى بیرون رفته و آواره گردد لذا دستور دادیم به اندرونى بازگشته صیغه شود تا همین جا تحت حمایت ما قرار گیرد.

 

با ناراحتى مشغول نوشیدن چاى بودم، قبله عالم که مرا مى نگریست فرمود البته ستاره حق دارد زیرا برایش قابل درک نیست از اندرونى و آن رفاه دست بکشد امّا شما خاطر خود را مکدر نکنید. این چند روز در فکر این هستم تا انشاءالله به زودى ولیعهد قاجاریه را منصوب نمایم، هیچ نگفتم کنارش به سختى به خواب رفتم.

 

روز بعد براى اینکه از تک و تا نیفتم به عمارت ستاره رفته سلام و خوش آمد گفتم او برخاسته با سیاست جلو آمده مرا بوسیده تبریک گفت. کنارش نشسته گفتم مگر قرار نبود به کسى دیگر دل ببازى، سر به زیر انداخته گفت والده شاه تهدید کردند باید حکماً به اندرونى باز گردى و گرنه اجازه نمى دهم با مردى دیگر عقد کنى من که سربار خانواده ام بودم چاره اى نداشته بار دگر به اینجا بازگشتم. لبخندى زده گفتم حکمت چنین بوده است.

 

 

مدّتى گذشت مهدعلیا و شاهزادگان به قبله عالم براى تعیین منصب ولایت عهدى فشار مى آوردند، روزى در عمارت امیرنظام با او مشغول بازى بودم آغاباشى با فرمانى طلاکوب وارد عمارت شد، فرمان را گرفته متن آن را خواندم با خواندن متن فرمان که اعلیحضرت همایونى پسرم را به منصب ولایت عهدى منصوب نموده بودند قدمى به عقب برداشته بر روى صندلى افتادم. طاقت بار این خوشى را نداشتم برایم باور پذیر نبود که قبله عالم پسرم را ولیعهد نموده است، شتابان برخاسته به عمارتم رفتم. منتظر قبله عالم بودم او در دیوانخانه مشغول رتق و فتق امور دیوانى بود پس از اینکه از راه حیاط تخت مرمر داخل اندرونى شد جلو رفته با شادى گفتم قبله عالم جانم به قربانت آیا متن فرمان صحّت دارد او لبخندى زده فرمودند بله.

 

از خوشحالى همان جا سجده کرده به پاهایش افتادم، او با مهر مرا از زمین بلند کرد. خبر در اندرونى پیچید، والده شاه غضبناک مرا مى نگریست و به قبله عالم گفتند چرا بدون مشورت چنین کردید؟ او پاسخ داد در میان فرزندانم امیرنظام را لایق تر دیدم، گلین خانم و شکوه السلطنه که هر دو عقدى و پسردار بودند با شنیدن این خبر هر یک طرفى غش کردند. امیرنظام را ننه قندهارى به حیاط آورد، خواجه ها و خدمه همه برایش سر تعظیم کرده سجده کردند و منصب ولایتعهدى را تبریک و تهنیّت گفتند. همان شب چندین گوسفند قربانى کرده میان فقرا پخش نمودند، خواننده ها به عمارت آمده تا پاسى از شب به ساز و نواز مشغول بودند. فردایش خبر را به گوش بانو رساندم، بانو و پدرم با یک گاو به میمنت ولایتعهدى امیرنظام به اندرونى آمدند.

 

خبر مثل توپ در طهران و مملکت پخش شد، شاهزادگان قاجارى بودند که براى عرض تبریک و تهنیّت به حضور امیرنظام مشرف مى شدند. قبله عالم دستور داد در میدان ارگ طهران در روز مناسبى جشن عید ولایت عهدى بگیرند، و نام جشن را عیش امیر گذاشتند. چند روز تا جشن عیش مانده بود، بار دگر البسه فاخرى خیاط ها برایم دوختند و قبله عالم جواهر الماس به من مرحمت نمودند. رقعه هاى دعوت سلام بین شاهزاده ها و رجال و سفراى ایرانى و فرنگى پخش گردید، قبله عالم به آقا محمّد حسن، سفارش کرده بود براى دور قبا و دور جبّه ى خود و ولیعهد جواهر بیاورد تا خیاط ها بر روى لباس جواهر بدوزند. امیرنظام کوچکم از این همه تکریم و احترام شادمان گشته بود و جست و خیز مى کرد، خدمه و خواجه ها چهارچشمى مراقب ولیعهد بودند. قبله ى عالم یک روز قبل از جشن در حیاط اندرونى که بساط شادى و آتش بازى مهیّا بود خطاب به اهل حرم فرمود از این به بعد جیران خانم فروغ السلطنه تحت نام والده ولیعهد شناخته مى شوند.

 

 

در روز جشن عیش امیر به حمّام رفتم و حلیمه خاتون مشاطه مرا آراست، پیراهنى نقده دوزى بر تن نموده و نیم تاج زمرد بر سر گذاشتم. در تالار منظر که از ابنیه فتحعلى شاه قاجار و زیباترین ابینه بود به سلام نشستم، مهمانان دسته دسته وارد مى شدند و تبریک و تهنیّت عرض کرده هدایاى گران قیمت که مزین به طلا و جواهر بود پیشکش مى نمودند. آغاباشى داخل تالار شده ولیعهد را در معیّت پسرهاى فتحعلى شاه با خود به دیوانخانه کاخ گلستان برد تا به همراه اعلیحضرت به میدان ارگ طهران براى سلام بروند. صداى توپ و آتش بازى مى آمد، آن روز حس ملکه اى فاتح را داشتم ملکه اى که سختى راه را به جان خریده تا پسرش پادشاه گردد.

 

حس خوبى داشتم که بعدها والده شاه خواهم شد، از حسد و رشک هووها در امان نبودم و بیم گزند داشتم فکرى از سرم گذشت تصمیم گرفتم خدمه مورد اعتماد را افزایش دهم. تا شب مهمانى به درازا کشید و خدمه از مهمانان با سفره اى رنگین پذیرائى نمودند، پس از اتمام مهمانى از بس هدیه جمع شده بود آغاباشى هدایا را در وسط تالار منظر گذاشته در تالار را مهر و موم نمود. آن شب من سعادت مند ترین زن در زمین بودم، حس و حالم به نوشتن و به وصف نمى آید. قبله عالم به اتاق مرصّع آمد با دیدنش به پایش افتاده زبان به تشکّر گشودم او مرا بلند کرده با لبخند فرمود دیگر خیالم از ولیعهدم آسوده است، ایمان دارم او زیر نظر مادرى با سیاست و کیاست شما فردى لایق و کاردان براى مملکت خواهد شد و پادشاهى محبوب القلوب مى گردد.

 

گفتم یحتمل چنین است، قبله عالم به میمنت ولایتعهدى ولیعهد مالیات ها را نصف کرده و مریض خانه و دواخانه ساخت تا مردم از این حیث در مضیقه نباشند. براى ولیعهد معلمین ایرانى و فرنگى حاذقى گرفتم تا او تحت نظر آنها تعلیم بیاموزد و در آینده پادشاهى خردمند گردد. مدّتى از عیش امیر گذشته بود از قبله عالم خواستم دو کنیز و خواجه برایم بگیرد، او دستور داد آقامحمّدحسن به دنبال کنیزى جوان و قابل اعتماد بگردد. روزى مشغول سیاهه کردن هدایاى ولیعهد و جمع و جور کردن آنها بودم که آغاباشى با دخترکى سیه کرده از اهالى گروس به عمارتم آمده گفت نوّاب علیّه عالیه والده ولیعهد ایشان زبیده و کنیز جدید شما است، زبیده را به داخل اتاق دعوت کردم او محو زیبایى اتاق و عمارت شده بود گفتم مى خواهم مراقب ولیعهد و در خدمت من باشى با لحن شیرینى تعظیم کرده گفت خانم جان نور چشم من شمائید هر آن چه بگویید و بخواهید انجام مى دهم، از سر مهر دستى بر سرش کشیدم. قبله عالم شب زبیده را در اتاق دید، فرمود آیا راضى هستید بگویم همین جا بماند. نگاهى به زبیده انداخته گفتم بله.

 

 

چند روز بعد که زبیده مشغول بازى با خورشیدکلاه بود، آغاباشى با دخترکى سفید پوست و زیبا وارد اندرونى شد. دانستم او کنیز دیگر من است، آغاباشى گفت نوّاب علیّه عالیه ایشان فاطمه خانم از اهالى امامه است. دخترک که بسى خوش رو و خوش خنده بود تعظیمى کرده با لحن شیرینى گفت خانم جان الهى فاطمه به قربان شما و آن چشم و ابرویت، جان من ناقابل است آن هم براى شما. لبخندى زده مهرش عمیق بر دلم نشست به آغاباشى گفتم این دختر را نزد خود نگاه مى دارم، عصرى قبله عالم به اندرونى آمد زبیده با دیس شیرینى از او استقبال کرد با دیدن فاطمه فرمود آیا کنیز جدید است؟ لبخندى زده گفتم بله و مهرش سخت در دلم نشسته است.

 

قبله عالم او را موشکافانه نگریست و به آغاباشى فرمود هزینه خرید زبیده و فاطمه را بپردازد و آنها قرار شد تا آخر عمرشان در خدمت من بمانند. زبیده و فاطمه در جلب توجّه از من گوى سبقت را مى ربودند، هر دو زرنگ و زیرک بودند. مادام رفعت برایشان چند دست البسه نو دوخت تا مرتب باشند، تعداد خدمه و خواجه هاى من در اندرون بیش از بقیه بود که باعث رشک مهدعلیا و زنان حرم گشته بود. ننه قندهارى از زبیده خوشش آمده بود و بیشتر اوقات با او بسر مى برد و فاطمه خود را به ماه آفرین چسبانده مشغول آموختن بود.

 

هر روز با فرزندانم در اندرونى سپرى مى کردم، با اینکه به آرزویم رسیده بودم و امیرنظام ولیعهد شده بود امّا ته دلم نوعى تشویش و بى قرارى بود. زندگى روى روال عادى اش افتاده بود، قبله عالم اغلب روزها مشغول رسیدگى به امور مملکتى و دیوانى بود و شب ها را بین زنان اندرونى تقسیم نموده بود. روزى کنار قبله عالم نشستم او مشغول نگارش خاطره ى عیش امیر بود لبخندى زده صورت اصلاح شده اش را که بوى عطر مى داد بوسیده گفتم قبله عالم جانم به قربانت شما منجى من در زندگى هستید زیر نظر شما به هر آن چه در زندگى مى خواستم رسیده ام، او لبخندى زده صورت مرا بر روى کاغذ با هنرمندى تمام کشید. نقاشى را در قاب مطلا گذاشته به همراه عکس امیرنظام و عکس عیش امیر بر روى دیوار آویختم، به شکرانه ى این نعمت هفته اى یک روز فقرا را اطعام مى دادم. روزگار حجت و خوشى را بر من تمام کرده بود، هر روز خدا را شاکر و قدردان بودم. آوازه ى خوشبختى من تا مدّت هاى مدید نقل هر کوى و برزن بود، من فروغ السلطنه بودم دخترى بازیگوش و ز غوغاى جهان فارغ که بى هوا از درخت آلبالو به زیر پاى قبله عالم افتاده و مهر خود در دلش افکنده و با تلاش مستمر و جان فشانى والده ولیعهد گشتم. ولیعهدى که مى رفت پادشاه گردد. هر آغازى را پایانى است قصه ما بسر رسید، پایان

 

🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃

 

 

جیران خانم ملقّب به فروغ السلطنه دختر محمّدعلى نام رعیت تجریشى بود، او ابتدا در زمره همسران صیغه اى ناصرالدین شاه قرار داشت و پس از مدّتى ناصرالدین شاه براى اینکه او را عقد کند ستاره خانم تبریزى را مطلقه نموده، جیران را عقد کرد.

 

جیران صاحب چهار اولاد گشت که همگى در طفولیت درگذشتند، پسرى در هشت روزگى فوت شد و پسر بزرگش محمّدقاسم میرزا امیرنظام به منصب ولایتعهدى رسید و جشن عیش او سه شبانه روز به طول انجامید، پسر دیگرش رکن الدین میرزا امیرتوپخانه بود. دخترى داشت موسوم به خورشیدکلاه. پس از جشن عیش ولیعهدى امیرنظام پس از مدّت ها ناخوشى درگذشت، متعاقب آن امیرتوپخانه و سپس خورشیدکلاه درگذشتند. جیران به سبب فوت اولادش ناخوش شده و مدّت ها ناخوشى سینه داشت تا اینکه او هم یک سال پس از مرگ اولادش به مرض ناخوشى سینه که بسیارى آن را سل مى دانستند در جوانى در حالى که به سى سال نرسیده بود درگذشت و پیکر او را براى دفن به حرم حضرت عبدالعظیم (ع) بردند.

 

مراسم ختم باشکوهى برایش در مسجد سلطانى بازار بزرگ طهران منعقد گشت که چندین روز به طول انجامید. اسباب و اثاث او میان خدمه و کنیزهایش تقسیم شد، ناصرالدین شاه چنان از غم مرگش بى تاب شده بود که اجازه نداد اسباب جیران را احدى جز خدمت کارانش به ارث ببرند. زبیده خانم امین اقدس گروسى و فاطمه خانم امامه اى انیس الدّوله کنیزهاى جیران فروغ السلطنه بودند که گردنبند طلسم جیران را هر دو یک مهره اش را به ارث برده و بعد از مرگ جیران همسران صیغه اى ناصرالدین شاه قاجار گشتند ولی هیچ یک صاحب اولادى نشدند. روزى ناصرالدین شاه بر سر قبر جیران برای فاتحه خوانى رفته بود با اندوه گفته بود اگر خداوند در آخرت و در آن دنیا جیران را به من مرحمت نماید از داشتن حورى صرف نظر مى نمایم. گر چه جیران را که داشت با بقیه هم خواب بود و بعد از مرگ جیران هم کنیزهای جیران را به صیغه خود درآورد.

 

ناصرالدین شاه سى و چند سال بعد از مرگ جیران خود نیز بر سر قبر جیران و اولادش ترور شد و دیده از جهان فانى فرو بست. مرگ ناصرالدین شاه در سر قبر او بر اعتبار و شهرت جیران در میان اهالى شهر افزود و قصه ها برایش گفتند.

 

جیران در طول عمر کمى که داشت زنى بود که مثل زنان دیگر ناصرالدین شاه که شاهد هم خوابگی شوهرشان با کنیزهایشان و دخترکان و زنان دیگر و غلام بچه ها و حتی خواهرهایشان بودند دردهای عاطفی و روانی بسیاری را تحمل کرد و بسیار تحقیر شد. او هم مثل بقیه زنهای اندرونی میبایست در جشن زنبارگی ناصرالدین شاه شرکت میکرد و حتی شادی میکرد و شاهد میبود که شوهرش جلوی چشمانش با زنی دیگر برای همخوابگی به خلوت میروند.

 

تصویرى از جیران موجود نیست جز دو نقاشى که ناصرالدین شاه از او با مداد طراحى نموده است.انچه خواندید نوه پنجم امینه اقدس گروسی که کنیز جیران بود وب علت زیبایی او وفاطمه امامه ای (امامه روستایی در شمال تجریش میباشد که نام خانوادگی اهالی امامی میباشند )

خاطرات جیران را نوه امینه اقدس کنیز جیران نوشته که این کنیز که جزو زنان صیغه ای شاه بوده کلید خزانه سلطنتی در دست اوبود

ولی از هشتادوسه زنان قبله عالم هیچکدام مقام وموقعیت جیران دختر حاج محمد تجریشی باغبان شاه قاجار را نتوانست ب دست اورد

قبر جیران در قبرستان باغ طوطی که ب علت داشتن درختان چنار سرب فلک کشیده که محل زندگی طوطیان سبزبوده که اززمان پناهنده شدن همایون شاه نوه اکبر شاه مغول ب ایران ب شاه عباس صفوی که با ارسال ارتش قزلباش تاج وتخت را مجددا ب همایون شاه باز گرداند ومحمدشاه نوه همایون ب افغان های متجاوز ب ایران که اصفهان را تصرف وشاه سلطان حسین را کشتند وهشت سال ایران را تاراج وب زنان ودختران تجاوز واشرف دو دختر شاه صفوی را ب زنی گرفت که اعجوبه تاریخ ایران که ایرانیان ب علت عدم مطالعه ب خوبی این قهرمان ملی که تنها شاهی بعداز اسلام توانست ایران را ب وسعت وقدرت زمان انوشیروان ساسانی از ایل پاساری (باسری فعلی)رساند وارتش هندرا درکنار پایتختش شکست داد وجان شاه هندراوتاج وتخترا ب اوبخشید وشاه هند گنجینه جواهرات سلطنتی را ب نادر بخشید وب عقددراوردن دخترشاه مغول هند برای پسر ش رضاقلی خان که ب نادر گفت درعمامه پدرم دو الماس کوه نور ودریای نور پنهان هست ونادرهم کلاه پوستین خودش را ب سر شاه هند گزارد وعمامه شاه هندرا ب سر خودش گزارد ودوالماس راب ایران اورد کوه نور درتاج شاه ایران باقی ماند ودریای نور دربازوی لطفعلی خان زندبود که درطبس ب اسارت حسین خان حاکم طبس درامد سپس الماس دریای نور درتاج ملکه انگلیس سردراورد واکنون در گنجینه سلطنتی انگلیس باقیست

جیران یکی ازملکه های نامی ایران چون ماندانا مادر کوروش یا استر مردخای سوگلی یهودی خشیارشاه که مقبره اش درهمدان که پایتخت سوم پاساری ها بود میباشد وزیارتگاه قوم یهود هست ویهودیان بعداز شکر خداوند درکنیسه های یهودی درسراسر دنیا برای ارامش روح کوروش هرروز سه مرتبه رو ب بیت المقدس دعا میخوانند ونام کوروش در توراه بیترین نامی هست که ذکر شده ناصرالدینشاه قاجار اخرین شاهی بود که حرمسرا داشت ولی درسفرحج ب مکه با یک درجه دار سعودی کهدر سازمان پلیس خدمت میکرد اشنا شدم وچون عربی را صحبت مینمایم(چون همسرم وشوهر خواهرم عرب زبان هستند)پرسیدم چند همسرداری وجواب داد من خیلی کم همسردارم تعداد همسران من شش نفر هستند وهریک از مالزی تایلند تا لبنان سوریه والبانی ومالی درافریقاکه در فصل حج باهزینه دولت سعودی ب کشورهای مادری با همه فرزندانشان وکنیز هایشان ب مدت یک ماه رفته وپس از ماه ذی الحجه ب سعودی باز میگردند

درایجا لازم میدانم از شاهزاده میترا مسعود قاجار عضدی ب خاطر ارائه این مطالب سپاسگزاری نمایم ایشان نوه ظل السلطان حاکم اصفهان در زمان ناصرالدینشاه بوده اند وباسپاس از شما تا مطلب جدیدی دیگر شمارا ب خدای عاشقان ومهربان وزیبا ودانا میسپارم

 

از محبت خار ها گل میشود

باسپاس 🌷🌹🌺

 

 

لطف الله ترقی

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x