رمان آنلاین جیران قسمت بیست و پنج

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت بیست و پنج 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_بیست_پنجم

 

 

مى دانستم هر آن چه میرزاآقاخان نورى بگوید، والده شاه بر دیده ى منت مى گذارد. براى همین تصمیم گرفتم جاسوسه اى در عمارت صدراعظم داشته باشم و چه کسى بهتر و امین از از امان گل ترکمان که کنیز اسیر و بدون خانواده بود، او اکنون مرا امین مورد اعتماد مى دانست که جان خود و طفلش را نجات داده ام. فردایش والده شاه، سلطان را پى ماما نقره قابله فرستاد. او امید داشت آن روز طفل امان گل سقط گردد، سلطان به همراه ماما نقره به سوى عمارت صدراعظم رفتند. نزدیک صلاه ظهر بود که سلطان پریشان داخل اندرونى شد، لختى نگذشته بود مهدعلیا تمام خدمه اندرونى را در حیاط به صف کشیده دستور داد خواجه ها آنها را با چوب بزنند تا مقر بیایند چه کسى خبر برده است و امان گل فرار کرده است.

 

خواجه ها با ترکه چوب آلبالو همه خدمه من جمله مولود را زدند، او که مى دانست روز قبل من پنهانى به مطبخ رفته بودم لام تا کام سخنى نراند و هیچ نگفت. خبر به گوش قبله عالم رسیده بود، او از دیوانخانه داخل اندرونى شد و با عتاب دستور داد خواجه ها دست نگاه دارند. با این فرمان همایونى خواجه ها دست کشیدند و خدمه خونین مالین کف حیاط رها شدند، ملک زاده با خباثت آنها را مى نگریست. از او انتظار این عمل را نداشتم، قبله عالم سبب را پرسید مهدعلیا دستور داد به دنبالش به عمارت برود. پس از اینکه از عمارت بیرون آمد، با عتاب به آغاباشى فرمود کتابچه ورود و خروج اهالى حرم خانه را به نظر مبارک برساند، رنگ از روى گل بهشت پرید نزدش رفته آهسته گفتم بگو براى زیارت به امام زاده عبدالعظیم رفته بودم.

 

هر کس که روز قبل از اندرونى خارج شده بودند را خواجه ها سوا کرده نزد قبله عالم بردند، قبله عالم علّت خروج هر یک را پرسیده چیزى یادداشت نمودند. سپس با عتاب همه را متفرق نمودند، شتابان به عمارت رفتیم گل بهشت از ترس بر روى زمین ولو شد، ماه آفرین برایش شربت درست کرده به او نوشاند. باور نمیکردم والده شاه تا این حد جلو رفته باشد، الحمدلله به خیر گذشت هر چند مى دانستم او زیرک تر از این حرف هاست. والده شاه رقعه اى به صدراعظم نوشته از او خواست امان گل را بیابد، چند روز همه به دنبال امان گل بودند تا در آخر او را در حرم حضرت عبدالعظیم یافتند.

 

چون بَست نشسته بود خارج کردن او از بَست ممکن نبود، یک روز براى زیارت به حرم عبدالعظیم رفتم آنجا در سلک گدایان در آمده از امان گل خواستم با هیچ وعده و عیدى از بَست خارج نگردد او که ترسیده بود پذیرفت. به او گفتم من تلاش میکنم از طریق قبله عالم از تو و فرزندت محافظت نمایم، خواجه صدراعظم که آنجا بود با چوب مرا زده تا از امان گل دور گردم.

 

پهلوهایم درد گرفته بود، آخى گفته به پاى خواجه افتادم تا سکّه اى مرحمت نماید او با عتاب مرا دور کرد. نگاه خیره زنى بر روى من ثابت بود، به کفش هایش نگریستم آشنا بود، هر چه به ذهنم خطور کردم صاحب آن کفش را نیافتم. عصرى چادرم را عوض کرده و به اندرونى بازگشتم، شب قبله عالم به عمارت آمد. بسیار کج خلق و بد احوال بود به او گفتم آیا خبرچین والده شاه را یافتى؟ قبله عالم فرمود مسئله این نیست، زیرا والده شاه در عمارت صدراعظم دخالت مى کند.

 

جاى این که به امور مملکتى برسیم باید خواجه ها و فراش ها را پى اوامر والده بفرستم تا وقتى امان گل از بَست درآمد او را دستگیر کرده و بچه اش را سقط نمایند. لختى سکوت کرده گفتم مؤمنین بر شما خشم خواهند گرفت که محض خاطر والده و خواهرت زنى آبستن را که ملتجى و پناهى ندارد از بَست بیرون کشیده و طفلش را از شکمش به زور و عناد در آورى، از زمان مرگ امیرکبیر مدّت زیادى نگذشته است و مردم کوچه و بازار به حقیقت مرگ امیرکبیر واقف شده اند. آیا وقت آن نیست شما که پادشاهى جوان هستید اکنون خود را نشان داده و قدرت خود را بروز بدهید؟ شما دیگر پسر نوجوانى نیستید که وقتى پدرت محمّدشاه قاجار فوت کرد و از تبریز تا طهران که در مسیر بودى مادرت چهل روز بر اریکه سلطنت تکیه نمود. سوأل اینجاست آیا شما پادشاه این مملکت هستید یا مهدعلیا؟ هر دستورى ایشان صادر مى کنند شما بى بر و برگرد اجراء مى کنید. سپس جلو رفته لیوانى چاى برایش ریخته به دستش دادم گفتم اعلیحضرت جانم به قربانت آیا میل دارى سلطنت را از دست داده و به برادرت عباس میرزا واگذار نمایید؟

 

او خشمگین برگشته مرا نگریست و فرمود از چه رو چنین سخن مى گویى؟ گفتم رفتار شما در قبال والده شاه به زودى مدعى این امر است که باید تخت سلطنت را رها کنید زیرا مردم و رجال پادشاهى سست عنصر و نالایق نمى خواهند.

 

آیا خاطرت است به شما گفتم در حضور رجال و مردم در دفترچه اى یادداشت بنویسید یا روزنامه بخوانید تا مردم شما را دوستدار علم و دانش بدانند؟ اکنون شما را چه شده است به جاى سیاست به دنبال این هستید که چه کسى از اندرونى خبر به امان گل عروس صدراعظم برده است و براى این که قضیه را فیصله بدهید قصد دارید قتل دیگرى انجام داده و نوه صدراعظم را بکشید.

 

او چنان خشمناک گشت که لیوان چاى از دستش به زمین افتاد، برخاسته بى اعتناء به من به خوابگاه رفت. چند روز بعد به دستور قبله عالم میرزاکاظم خان نورى با فرمان حفظ جان امان گل و فرزندش به شاهزاده عبدالظیم رفت و او را با سلام و صلوات به عمارتش برد. ملک زاده بود که این وسط آبرویش را گرو گذاشته بود.

 

پس از اینکه خبر از بَست خارج شدن امان گل و حکم فرمان همایونى به گوش والده شاه رسید او با خشم و عتاب نزد قبله عالم رفت، قبله عالم بدون توجه به او از خوابگاه بیرون آمده در حیاط اندرونى قدم زد و خطاب به ملک زاده با تحکّم فرمود زین پس براى دیدار من یا مادرت مى توانى به اینجا بیایى امّا اگر به قصد تفرقه و ایجاد دشمنى به اینجا بیائید دستور مى دهم خواجه ها دیگر شما را راه ندهند. والده شاه خشمناک گفتند اینجا عمارت پدرى ملک زاده است هر وقت خواست مى تواند بیاید، قبله عالم در آرامش فرمودند بله امّا براى دیدار نه تفرقه افکنى. سپس به دارالشورى رفتند، ملک زاده گریان خود را در آغوش مادر افکنده با کمک سلطان و مولود به عمارت رفتند با دیدن کفشى آشنا چشمانم گرد شد سر بالا آوردم صاحب کفش سلطان رقاصه بود که آن روز در حرم عبدالعظیم از امان گل مراقبت مى کرد.

 

عصر همان روز میرزاکاظم خان به دستور قبله عالم به دنبال همسرش آمده و به عمارتشان بازگشتند. والده شاه از این پیشامد دلخور شده چند روزى به بستر افتادند، روزى گل بهشت را با چند کاسه آش نذرى به عمارت ملک زاده فرستادم و به او گفتم پنهانى به امان گل پیام بده روز پنجشنبه به حمّام خانم برود. عصرى گل بهشت آمد و گفت پیام را به سختى به امان گل داده و یک کاسه آش نذرى نیز به او دادم، ملک زاده با دیدنش رو ترش کرده بود. بلاخره روز موعود سر رسید، بقچه حمّام را که اسبابش تمام نقره کار دست اصفهان بود جمع کرده با ماه آفرین به حمّام خانم رفتیم.

 

امان گل گوشه اى نشسته با کاسه مسى از خزینه به روى خودش آب مى ریخت، جلو رفته او با دیدنم قصد داشت برخیزد که مانع شدم امان گل دست مرا گرفته بوسید و از من تشکّر نمود که از جان طفلش محافظت نمودم، لبخندى زده گفتم من اگر قول بدهم تا پاى جان سر قولم هستم. امان گل شرمگین سر به زیر انداخته گفت بانوى من، در قبالش چه مى خواهى؟ گفتم هفته اى یک بار همین روز به حمّام خانم بیا و از مراودات میرزاآقاخان نورى با سایر رجال مرا باخبر ساز، گفت یعنى فالگوش بایستم؟

 

گفتم بلى و در قبالش یک عمارت جداگانه برایت مى خرم تا دور از دسیسه هوو در آرامش باشى و باید از زیر زبان همسرت به طورى که نفهمد برایم اطلاعات جمع کنى و بفهمى میرزاآقاخان و والده شاه چه تصمیماتى دارند. او اطاعت کرده گفت به روى چشمم و قرارمان شد هفته ى بعد در حمّام خانم. حس خوبى از این مأموریت داشتم براى پیشبرد اهدافم باید از دسایس مهدعلیا باخبر مى گشتم، چند روز گذشت. والده شاه در تدارک البسه طفل ملک زاده بود، قرار بود هفته ى بعد به دیدن اتاق طفل به عمارت صدراعظم برویم.

 

روز پنجشنبه سر موعد مقرر به حمّام خانم رفتم، آنجا امان گل را منتظر خود دیدم. به امان گل گفتم آیا چیز خاصى شنیده اید؟ آهسته گفت بلى، هر روز مهدعلیا رقعه اى به میرزاآقاخان مینویسد و به او تکلیف میکند که با کدام حکم همایونى موافقت و با کدام حکم مخالفت نماید، عملاً او در خفا در حال اداره مملکت است بى آنکه قبله عالم از این امر مطلع باشد.

 

سپس گفت براى جشن که به عمارت مى آیید من شما را پنهانى به مخفیگاه صدراعظم میبرم آنجا پر از رقعه و کاغذ است هنگامى که مهمانان گرم جشن هستند من کشیک مى کشم کسى شما را نبیند و شما اوراق را بررسى نمایید. به اندرونى بازگشتم، رو به پنجره ایستاده از شدّت گرماى هوا پنجره را گشودم تا از نسیم عصر بهره ببرم، در فکر بودم از این قضیه چطور به نفع خود استفاده کنم. روز مهمانى قبله عالم میل شکار داشت پس از وداع و بوسیدنِ من آفتاب نزده به سوى شکارگاه تاخت. من نیز حمّام رفته، البسه نو بر تن کرده به عمارت صدراعظم رفتیم امّا نمى دانم چرا در دلم تشویش و التهاب بود، به عمارت که رسیدیم به دعوت خدمه به اتاق طفل رفتیم والده شاه بهترین رخت و البسه فرنگى دوز به همراه اسباب و اثاث فراوان پیشکش نموده بود.

 

یک سکّه طلا روى رخت تورى طفل گذاشتم تمام البسه به رنگ سفید و آبى بود گویى به دل والده شاه برات شده بود طفل پسر است، به تالار شاه نشین رفتیم، خدمه شروع به پذیرایى و مطرب ها شروع به رقص و آواز کردند. در حینى که در گیلاس بلورتراش شربت بهار نارنج مى نوشیدم، چهره ى امیرکبیر در نظرم آمد که سال او در نیامده اکنون زنش هم خواب مردى دیگر و از او آبستن است. یاد آن دوره افتادم که در مهمانى ملک زاده در عمارت امیرکبیر او را پنهانى دید زده بودم که در حال نگارش بود، از یادآورى این خاطره دلم به درد آمده و اشک بر چشمانم نشست. پس از صرف ناهار، با اشاره ى امان گل به بهانه ى قضاى حاجت از تالار برخاسته به سوى مبرز رفتم. امان گل مرا به دنبال خود کشاند، ناگهان بیم به دلم راه افتاد که مبادا این راه که مى روم تله باشد امّا دیگر دیر شده بود.

 

به اتاقى بزرگ و دلباز رسیدیم آنجا در کوچکى بود که امان گل در را باز کرده باهم به داخل اتاق رفتیم از آن چه مى دیدم در حیرت بودم، همه اتاق پر از اشیاء عتیقه و نفیس که نظیرش را تنها در کاخ گلستان دیده بودم. شتابان اوراق را بدون آنکه تکان بخورند وارسى کردم، امان گل گفت بانوى من این صندوق روسى حاوى رقعه هاى مهمّ است و کلیدش در دست شوى من است. دیشب به او شراب خورانده کلید را به سرقت بردم سپس از زیر پیراهنش کلیدى آورد، کلید را گرفتم که صدایى آمد.

 

از ترس در حال بیهوش شدن بودم و راه فرارى نبود، صدا نزدیک و نزدیک تر مى شد بلاخره صدا ایستاد احساس کردم کسى آن سوى در است و عنقریب در را خواهد گشود، امان گل از لاى درز در آن سو را نگریست و ترسان سر به عقب نهاده دست بر روى سینه اش گذاشت. صداى پا برخاست که دور و دورتر شد، نفسى از سر آسودگى کشیده به امان گل گفتم چه کسى بود؟ آهسته گفت سلطان، متعجّب شدم دانستم او مرا زیر سر دارد و مى پاید.

 

آهسته کلید را در قفل صندوق چرخاندم در صندوق باز شد و چندین راپورت داخلش بود یکى را برداشته دیدم نوشته بود محمّد نامى موظف شده است در روز پنجشنبه هفته جارى اعلیحضرت ناصرالدین شاه را در مسیر شکارگاه ترور نماید، امروز همان روز موعود بود و دانستم سبب التهاب و تشویش ام از چه قرار بود. از شدّت هراس و استیصال بدنم به رعشه افتاد و نامه را از صندوق برداشته تا کرده در زیر لباسم پنهان نمودم. جعبه را قفل کرده، کلید را به امان گل دادم گفتم الساعه برو کلید را در کمد لباس هاى میرزاکاظم خان بینداز تا مظنون نشوى.

 

سپس برخاسته پنهانى از راه دیگرى به تالار شاه نشین رفتیم، قصد داشتم چادر چاقچور کرده قاصدى پى قبله عالم بفرستم امّا در این صورت انگشت اتهام به سوى من نشانه مى رفت. چنان بى قرار بودم که والده شاه متوجه شده گفت جیران چه شده است مثل مرغ سر کنده بال بال مى زنى؟ چنان نگاهى به او افکندم که متعجّب شده سکوت کرد. چادرم را برداشتم تا به سوى اندرونى بروم و خواجه پى قبله عالم بفرستم که دیدم خواجه صدراعظم داخل عمارت شد. از چهره اش دانستم ترور رخ داده است، خواجه سلامى گفته پس از تعظیم رو به والده شاه نموده گفت نوّاب علیّه عالیه مهدعلیا، صدراعظم مرا فرستاد که به شما خبر بدهم اعلیحضرت ناصرالدین شاه قاجار در مسیر شکارگاه هدف ترور شخصى ناشناس قرار گرفته اند و اکنون در کالسکه به سوى طهران در حرکتند.

 

با شنیدن این خبر از زبان خواجه گویى کسى قلبم را در مشت دستش مى فشرد سر به شانه ى ماه آفرین نهاده از حال رفتم، ماه آفرین به سختى مرا به هوش آورد در عمارت قال مقالى در گرفته بود هر کس پریشان احوال در پى چادرش بود، شتابان برخاسته چادر به سر کرده بى اعتناء به ملک زاده که متحیّر مانده بود سوار کالسکه شده به سوى اندرونى به راه افتادم. وقتى به اندرونى رسیدیم خواجه ها در تشویش بودند دستور دادند هر یک به عمارت هایمان برویم، پس از لختى خبر رسید اعلیحضرت را به دیوانخانه کاخ گلستان آورده اند. از احوالش سراغى نداشتم از پلّه هاى پشت بام بالا رفته از روى پشت بام جلو رفتم خم شده قبله عالم را دیدم که خونین کف حیاط خوابانده اند.

 

ادامه دارد

 

@nazkhatoonstory

nazkhaatoon.ir

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x