رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت هشتم

فهرست مطالب

زمستان بی بهار نازخاتون یه حس خوب داستان‌های نازخاتون

رمان آنلاین زمستان بی بهار قسمت هشتم

 

اثر:ابراهیم یونسی

پدر بزرگ گفت : « گران خریدی ، هشت قران بیشتر نیست . »
بابا گفت : « خودم نخریدم ، شاید هم همان طور است که شما می گویی . » و افزود : « حاصل را که فروختم انشاالله گردنبند هم براش می خرم . »

مادرم گفت : « بازم یه ساعت نگذشته ، النگو را فراموش کرد ! » خطابش به مادربزرگ بود .

مادر بزرگ گفت : « حوصله داشته باش دخترم ! خدا سلامتی بده اونم می خره . »

پدرم خندید ؛ پدربزرگ خمیازه کشید ؛ مادربزرگ شلاقی مجمعه را برداشت و وسایل را جمع کرد و رختخواب ها را انداخت . بابا یک طرف ؛ پدربزرگ و مادربزرگ یک طرف و من و مادرم زیر پای آنها .

 

۴

روز ها و شب ها می گذشتند و من کاری به گذشت آنها نداشتم ؛ گهواره ام گرم بود و به موقع و بی موقع شیر می خوردم و می خوابیدم . گاهی هم خوابم نمی برد . در این گونه اوقات مادرم می آمد و دست هایم را آزاد می کرد تا با بازی با گردو ها و خرت و پرت هایی که از تیرک گهواره آویخته بودند خودم را مشغول کنم . طرف های ما هنوز هم بچه را زمستان و تابستان توی گهواره می خوابانند . این گهواره تختخواب کوچکی بود که دو منتهاالیه آن دو کمان چوبی بود . بر وسط هر یک از این کمان ها ستونی بود که تیرک سقف رو نگه می داشت . این دو کمان با تیری طولی به هم متصل می شدند – این تیر طولی در واقع برای نگه داشتن آسمانه گهواره بود ، چون مواقعی که هوا سرد بود ، یا در تابستان که پشه و مگس زیاد بود گهواره پوش روی آن می انداختند و به این وسیله تماس بچه را با محیط پیرامون قطع می کردند . برای سرگرمی بچه از این تیرک استفاده دیگری هم می شد ؛ چنانکه گفتم گردوها و صدف ها و خرمهره ها یی که هم اسباب بازی و هم اسباب دفع چشم زخم بودند ، از آن می آویختند . طوری که بچه مواقعی که دست هایش آزاد بود می توانست با آن ها بازی کند . وقتی بچه را می خواباندند ، دست هایش را به پهلو تکیه می دادند و لحاف کوچکش را روی سینه و دستهایش می کشیدند و با تسمه هایی که از زیر تشک کوچکش رد شده بود او را محکم می بستند . یادم هست در این گونه مواقع قشقرغی راه می انداختم که مپرس – نمی خواستم دست هایم را ببندند ، آخر آن وقت دست جای همه چیز بود – آن وقت ها ، مثل دوران کمال عمر ، با دست و پا فکر می کردم و آزادی دست ها آزادی بود … من آن وقت ها هم آزادی اندیشه را دوست داشتم ، آخر آن وقت ها هنوز دیکتاتوری بود – حالا هم اگر فرصت و جرأتی باشد روحاً از مفید بودن اندیشه همین قشقرغ را راه می اندازم ، و حتی نق هم می زنم، اگر گوش شنوا باشد… راست است، گاهی مادر بزرگ ها، امریکا یا انگلیس، در نقش مادر بزرگ، با واسطه ی خاله رابعه ی حقوق بشر و سایر خانه ها، واسطه می شوند و غری می زنند ولبی ورمی چینند، ولی «حکومت مادر» گوشش زیاد به این حرف ها بدهکار نیست.
جیغ می زدم و تا آن دستم را به پهلو می چسباند این یکی دستم را آزاد می کردم، و تا این یکی را می گرفت آن یکی را از زیر لحاف می کشیدم: لحاف و تشکیلاتش را بهم می زدم، و مادرم که دلش نمی آمد دستم را زیاد فشار بدهد، وقتی رختخواب را برهم می زدم عصبانی می شد و روی سرم جیغ می کشید ـ اما همان وقت هم نیرویی در من بود که از سطح این جیغ ها و فریاد ها و عصبانیت های ظاهر می گذشت و به رگه های محبت می رسید؛ همین که به رگه ی محبت می رسیدم دیگر پروا نمی کردم و به مقاومت جیغ می کشیدم؛ آن وقت ها هم آزادی بیان بود ـ بعد از «بیان» یک خرده اشکال داشت. آنقدر جیغ می کشیدم که مادر بزرگ دخالت می کرد. می گفت: «چیه، ولش کش بچه را، لابد خوابش نمیاد!» و مادرم با همان اوقات تلخی ساختگی می گفت: « امان از دست این اژدها، منو خورد، جونمو گرفت، خدا جونشو بگیره!» مادر بزرگ می گفت: «چطوری دلت می یاد!» و مادرم با اوقات تلخی می گفت: «باشه، به درک؛ اینقدر سرما بخور تا بمیری!» ـ این، فرمان آزادی من بود ـ آزادی برای مردن! رویش را برمی گرداند، و من که حال قضیه را این طور می دیدم ساکت می شدم، و به قول مادرم شروع می کردم به جفتک انداختن. اول کاری می کردم پاها را بلند می کردم و دست می بردم و انگشتان شست پا را می گرفتم و به اصطلاح مادر بزرگ شروع می کردم به «قاغ و قوغ»، یعنی به حرف زدن با خودم، یا بازی با گردوها و خرمهره هایی که از تیرک گهواره آویخته بودند. گاهی هم در عین خوشی گریه سر می دادم. این موقعی بود که با ناخن های کوچکم ندانسته صورتم را خراشید بودم. آن وقت مادرم بود که می آمد و با نگرانی می گفت: «خوب شد، تا چشمت کورشه! خوب شد، دِ بخور ـ کور شدی!؟ مادر بزرگ می گفت: «چی شده؟» مادرم می گفت: «هیچی، بازم صورتشو خونین و مالین کرده. آخه من اینو می شناسم. این بچه نیست، اژدها است!» ـ این طلیعه ی ظهور دیکتاتوری بود، و پیدا بود که چون از آزادی سوءاستفاده شده اعمال دیکتاتوری امری است ناگزیر. مادرم باز با اوقات تلخی رختخوابم را اگر هم درست به نخورده بود عمداً برای این که نشان بدهد از دستم عصبانی است زیر و رو می کرد و نیچه ای را که به «چپق» شبیه بود و به قوطی که به زیر گهواره بسته می شد راه داشت و «عضو» مردانه ام را در آن جا می داد که رختخواب را تر نکنم از نو مرتب می کرد، تشک را صاف می کرد و زانوهایم را با فشار می خواباند، در حالی که می گفت «پدر سوخته، این دفعه تکون خوردی نخوردی ها! می زنمت ها!» و این بار با تمام وجود روی گهواره ام می افتاد، به قسمی که همچنان که وول می خوردم صورتم را امواج گیسوانش که روی لحاف و سینه ام ریخته بود گم می شد، و دیگر چشمانش را نمی دیدم ـ دو تا دستم را با سرعت به پهلوهایم می چسباند و در حالی که کف دست را بر سینه ام می فشرد تسمه ای را که به شانه ام نزدیکتر بود می کشید و بعد تسمه ی دوم و سوم ـ و تمام! اکنون تنها گردنم آزاد بود و برای این که آزادی آن را هم سلب کند، همچنان که زانو زده بود گهواره را به طرف خودش کج می کرد و تندی پستانش را از چاک گریبان در می آورد و در دهنم می گذاشت و من که مقاومتم در هم شکسته بود مانند مردم ممالک مستعمره به لقمه موجود دل خوش می کردم و سرانجام به خواب می رفتم. هنوز درست به خواب نرفته بودم که مادرم می خواست پستانش را از دهنم درآورد؛ تا احساس می کردم، چانه را به حرکت درمی آوردم، و او را مدتی بیشتر در کنار گهواره ام نگه می داشتم. مادرم، سرانجام وقتی می دید که واقعاً به خواب رفته ام بسم الله گویان، پستانش را آهسته از دهنم بیرون می کشید؛ یکی دو دقیقه گهواره را می جنباند… گاه برایم آواز هم می خواند، و زن خوشگل برایم می گرفت، و اسب و تفنگ و این جور چیزها… و بچه ام را خودش بزرگ می کرد…
روزها و شب ها می گذشتند و با خلقیات و اوقات تلخی های مادرم آشنا می شدم، و او بدقلقی ها و لج بازی های مرا تحمل می کرد، و با جریان زمان پیش می رفتیم، و مادر بزرگ در این میان واسطه ای بود که بیشتر به نفع من عمل می کرد. هروقت مادرم اوقات تلخی می کرد او بود که فوری پادرمیانی می کرد و می گفت: «پسرمو کاریش نداشته باش؛ ولش کن، چکارش داری، بذار برای خودش بازی کنه!» مادرم گاهی لج می کرد و شیرم نمی داد، و درجواب جیغ و فریادم می گفت: «باشد، تو لج کن منم لج می کنم. می بینیم کدوممان پیش می بریم!» و من که از لحن صدایش یقین داشتم که پیش می برم، و می دانستم که مخصوصاً رویش را برگردانده تا مرا نبیند و دلش نسوزد، در این مواقع ناگهان صدایم را می بریدم؛ مادرم که فکر می کرد نکند غش کرده یا طوری شده باشم هول هولکی برمی گشت، و وقتی چشمش توی چشمم می افتاد ـ و من همیشه خنده ای در اعماق چشمانش می دیدم ـ با همان اوقات تلخی ساختگی می گفت: «حالا اون دو تا چشمت کور شد، آره!» و گاه برای اینکه نشان دهد که واقعاً کور شده اند دو انگشتش را آرامی بسیار روی دو تا چشمم می گذاشت و من بالا تنه و سینه ام را بالا می دادم و شروع می کردم به پا زدن و ورجه ورجه کردن و نفس نفس زدن… گاه چشمانم را می بستم، و نفس نمی زدم. مادرم با لحنی تعجب آمیز، و متوحش ـ آخر زیرزیرکی نگاه می کردم ـ می گفت: «مادر بزرگ، بچه نیستش… رفته ـ نمی دانم کجا رفته… خودشو قایم کرده… مادر بزرگ، تو ندیدی!» مادر بزرگ می گفت: «وا، کجا رفته!» در صدای او هم رگه ی ترس و تعجب بود… «بگرد، شاید همین جاها باشه… شاید رفته تو ناندانی… حالا اینجاها را بگردیم…» و دست سایان به اطراف می آمد، او نرسیده من غش غش می خندیدم، و خودم را به مادرم می چسباندم. مادرم 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x