رمان آنلاین زندگینامه شهیدحمید گلکار بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۱تا۱۰

فهرست مطالب

ناهید کلگار,حمیدگلکار,رمان آنلاین,سرگذشت واقعی

رمان آنلاین زندگینامه شهید حمید گلکار بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۱تا ۱۰ 

سرگذشت های واقعی 

نویسنده : ناهید گلکار 

داستانهای نازخاتون, [۰۴.۰۵.۱۷ ۱۶:۵۳]

به نام خداوند هستی بخش
فصل اول :تولد و کودکی :
نزدیک ظهر بود از دم دمهای صبح عفت خانم فریاد می زد و درد می
کشید. همه در تکاپو بودند و نگران…. فریاد های دلخراش او لحظه ای
قطع نمی شد. عزیز جان مادر اکبر آقا از یک هفته قبل اومده بود و
همش ابراز نگرانی می کرد و می گفت : من می ترسم شکمش خیلی
بزرگ شده ..نکنه دو قلو باشه ..
عزیز جان یکی از بهترین قابله های تهران بود ..تشخیص اون در این موارد
بی نظیر بود ..و اکبر آقا که تمام عمر و جونش عفت خانم بود نمی
تونست نگرانیشو پنهون کنه و مرتب از عزیز جان نپرسه حاال چی میشه
..چیکار کنیم عزیز جان ؟خیلی برای عفت دلم شور می زنه ..عزیزجان با
همون لحن شیرین و تهرونی کش دار خودش می گفت : نه بابا چیزیش
نمیشه من هستم نمُردم که …
عالوه بر عزیز جان ملیحه خانم و اصغر آقا و خانم جان مادر عفت خانم
هم اومده بودن ..تا برای زایمان اون توی شهر غریب کمک حالشون باشن
….
از صبح خیلی زود درد زایمان شروع شده بود و عفت خانم بی تابی می
کرد ..عزیزجان ابتدا با همون قدرت همیشگی نشست کنار زائو تا به قول
خودش,, وقتش برسه ,,…..دستور می داد و ملیحه خانم و خانم جان اطاعت
می کردن اون می گفت: با این درد ها که اون می بره یکساعت دیگه کار
تموم میشه …با این حال خانم جان نمی تونست دل شوره نداشته باشه و از
همون صبح که درد دخترش شروع شده بود چشمهاش اشک آلود بود
….بیقرار ی می کرد ویک جا بند نمی شد .. میرفت تو اتاق و برمی گشت
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

هر بار نگاهی به اکبر آقا دامادش مینداخت ..و سری تکون می داد و
می گفت : ,,مادر هنوز خبری نیست,, ..و دوباره بر می گشت تو اتاق ..و
باز صدای ناله و فریاد بلند می شد ..دوساعتی گذشت ..صدای ناله ها
کوتاه تر و گنگ تر به گوش می رسید …حاال آفتاب تابیده بود ..
دوم مهر ماه بود و یک روز جمعه ….. پایگاه وحدتی جایی بین اندیمشک .
ذزفول بود که اکبر آقا برای ماموریت سه ساله به اون جا منتقل شده
بود …خونه ی های اون پایگاه همه بهم راه داشت و مردم اونجا همیشه از
حال هم با خبر بودن صدای فریاد های عفت خانم باعث شده بود سر
صبح همه خونه ی ا کبر آقا جمع بشن ….و هر دقیقه که می گذشت بر
تعداد اونا اضافه می شد ….
عفت خانم یازده سالش بود که عزیز جان به پیشنهاد یکی از همسایه ها به
خواستگاری اون رفت …وقتی اونو دید گفت : نه زوده براش گناه داره
…اون می گفت ..نمیخوام بالیی که سر خودم اومد سر این دخترم بیاد
…ولی اکبر که در اون زمان بیست و یک سال داشت اصرار کرد ..و این
طوری شد که حاال عفت خانم در سن بیست و دو سالگی چهارمین
فرزندشو به دنیا میاورد
دوساعت دیگه گذشت و از اومدن بچه خبری نبود ..عفت خانم حال خوبی
نداشت و درد های زایمان هم هر لحظه کمتر و کمتر می شد و این بر
نگرانی عزیزجان اضافه می کرد و پریشان و درمانده باالی سرش ایستاده
“بچه خیلی درشته، عفت نمی تونه
بود و مرتب زیر لب تکرار می کرد:
اونو بدنیا بیاره. خطرناکه. بهتره ببریمش بیمارستان.”

#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

پدر تنها کاری که می توانست انجام بده صدا کردن ابوالفضل بود و بس
…….دوست و آشنا همه مضطرب و نگران شده بودن . ..همه چیز حالت
غم و اندوه به خودش گرفت ..
قیل و قال عجیبی راه افتاده بود، مثل اینکه حادثه ی مهمی می خواهد
اتفاق بیفتد.
زمان به کندی می گذشت و دکتر هنوز نرسیده بود. دیگر ظهر شده
بود؛ لحظاتی بعد صدای فریاد های دلخراش مادر از اتاق به گوش رسید.
نفسها در سینه حبس شد و دیگر سکوت …… گویی زمان متوقف شد. همه
ساکت شدند و منتظر … که صدای گریه ی نوزاد به گوش رسید و در پی
آن صدای خنده و شادی به هوا بلند شد،
منظره ای بسیار به یاد ماندنی بود. همه بی اختیار می خندیدند و به هم
تبریک می گفتند. اکبر آقا که دیگه جای خود داشت. او در حالیکه
اشکهایش را از صورت پاک می کرد خدا را شکر می گفت )اکبر آقا بسیار
احساساتی بود و هیچ وقت نمی توانست جلوی گریه اش را چه در غم و
چه در شادی بگیره( و اشک می ریخت. صدای اذان بلند شد و او اولین
کاری که کرد وضو گرفت و به نماز ایستاد.
حمیدرضا متولد شد. عزیز جان اونو روی دست گرفت و با تعجب گفت :
ماشاهلل باید هفت کیلو باشه خیلی درشته ..خیلی هم خوشگله …و همه با
یک نگاه به اون نوزاد متوجه می شدن که با تمام نوزاد هایی که تا به حال
دیدن فرق داره او از همان لحظه اول تحسین همه را برانگیخت.
چیزی نگذشت که اکبر آقا با بچه هایش کنار بستر عفت خانم بودن ..ولی
اون چشمهاش بسته بود و قدرت حرف زدن نداشت بشدت احساس
خستگی می کرد و هنوز درد داشت

#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory
“داداشمه همیشه مواظبش میشم.”
علی مغرورانه او را بغل کرد گفت:
به دنیا آمدن نوزادی که سه چهار ماهه به نظر می رسید خانم جان را وا
داشته بود مرتب اسپند دود کند … شادی و خنده در فضای خانه پیچیده
بود. دایی اصغر جعبه ی شیرینی را بیرون برد و به جمعیتی که ساعتها
منتظر و نگران ایستاده بودند، تعارف کرد و خودش از خوشحالی می
خندید و می گفت: “مبارکه… مبارکه”
جشن و سروی بر پا شده بود که تا ده روز ادامه داشت…خوب اکبر آقا
از داشتن چنین پسری به خودش می بالید …و خوشحال بود خنده از لبش
محو نمیشد تا اینکه این شادی زود گذر تبدیل شد به ناله های دردناک
عفت خانم ….
یازده روز که گذشت عزیز جان و بقیه برگشتن به تهران و فقط یک روز
بعد عفت خانم به بستر بیماری افتاد …بدنش ورم کرد و درد شدیدی
توی استخوانهای بدنش احساس می کرد که تاب تحملشو نداشت …دیگه
نمی تونست حتی به حمید شیر بده ..دستهاش قدرت بلند کردن اونو
نداشت …اکبر آقا ..که عاشق و شیدای همسرش بود مثل پروانه دور اون
می گشت ….به بچه ها رسیدگی می کرد و حمید رو مراقبت ..و فکر می
کرد این وضعیت موقتی است ولی نبود …با مراجعه به دکتر و آزمایشات
فراوان ..معلوم شد که این بیماری به خاطر زایمان سخت و به دینا آوردن
بچه ای با وزن زیاد بوده ..و چون عفت خانم توی خونه وضع حمل کرده
بود تحت نظر پزشک قرار نگرفته بود و بدین ترتیب دچار بیماریهای
مختلف شده بود ..
به زودی آسم هم بر درد مفصل اضافه شد و بعد هم کهیر ….عفت خانم
تحت نظر پزشک توی خونه بستری بود ..حاال این اکبر آقا بود که با کمک
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

دختر نه ساله اش ناهید باید اون زندگی رو جمع و جور می کردن ..و این
کار بسیار سختی بود …در حالیکه اون مسئولیت سنگینی در پایگاه داشت
..ولی از زن و فرزندانش با خوشرویی و مهربانی نگهداری می کرد
و چقدر برای مادر سخت بود که پسر کوچولوشو می دید و نمی تونست
اونو بغل کنه بهش شیربده ..و اونو در آغوش بگیره ..دستهاش درد می
کرد و چون کرتون می خورد شیرش هم برای حمید خوب نبود ..
اکبر آقا بعد از کار سخت روزانه به خونه که می رسید تازه کارش
شروع می شد ..
رسیدگی به حمید کارای خونه و درست کردن شام و ناهار و رسیدگی به
عفت خانم که از شدت ورم نمی تونست از جاش تکون بخوره …آخر شب
که همه ی کارا مرتب می شد ..اون بچه ها رو می کرد تو حموم و یکی
یکی می شست و می داد بیرون و بعد با کمک ناهید حمید رو می شست
و لباس تنش می کرد ..اون در حاالنجام این کار مرتب می گفت و می
خندید و سر بسر بچه ها می گذاشت …انقدر به اونا خوش می گذشت که
هنوز خاطره ی خوش اون روزا رو فراموش نکردن …
بعد حمید رو روی پا می گذاشت و براش الالیی می خوند ..
همین امر باعث می شد حمید هر چه بیشتر به پدر وابسته بشه . شب اگر
در آغوش پدر بود می خوابید و گر نه بیدار می ماند و به سقف نگاه می
کرد تا پدر بیاد … او نه گریه می کرد نه بی تابی , از همان کودکی
منظورش را به طرز دلپذیری با نگاه به همه می فهماند …
حمید روز به روز شیرین تر و دوست داشتی تر می شد ….کم کم به
آغوش ناهید که خودش فقط نه سال داشت هم عادت کرد ولی عفت
خانم هنوز از ورم بدن و درد استخوان رنج می برد. کم کم نفس
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

کشیدن هم برایش سخت شد و پدر مجبور شد او را برای معالجه به
تهران ببره .
تا حال مادر رو بهبودی رفت حمید شش ماهه شده بود ..زیبا با چشمانی
دانا …
نگاهی که انگار آدم می فهیمد اون داره چی فکر می کنه ..و دستهای
کوچیکش هم برای نشون دادن احساسش همیشه زیر چونه ی کسی بود
که دوست می داشت … پس هر وقت به آغوش پدر می رسید دستش
زیر چونه او بود….
به زودی همه از او حرف می زدند تا حدی که بعضی ها برای دیدن او
که تعریفش را زیاد شنیده بودند به خانه ی اکبر آقا می آمدند.
هر چه حمید بزرگتر میشد چهره و رفتارش بیشتر همه را تحت تاثیر
قرار می داد در چشمانش مهربانی و ادب خاصی موج می زد که کسی
نمی توانست بی تفاوت از کنارش بگذرد و همین برتری باعث می شد که
اگر شیطنتی بچه گانه می کرد به نظر معقول می آمد و کسی به او حرفی
نمی زد. …همیشه یک لبخند شیرین کنار لبش داشت حتی وقتی ناراحت
بود و اشک توی چشمش حلقه می زد بازم اون لبخند رو نگه می داشت ….
سه سال بعد با وجود اینکه عفت خانم سالمتی کاملش رو بدست نیاورده
بود دوباره باردار شد و پسری دیگه به نام مجید بدنیا آورد ..
تا حمید بزرگ و بزرگ تر شد ..و همه متوجه ی استعداد بی نظیر و
روحیه طنز گونه ی اون شدن و این بر شیرینی و جذابیت اون اضافه کرد

سال دوم دبستان بود که یک روز مادر، ناهید را به دکتر برده بود و
فهیمه وظیفه ی آماده کردن علی و حمید را برای مدرسه به عهده
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

گرفت. از آنجا که فهیمه هنوز سنی نداشت که مسئولیت قبول کنه
مدرسه ی بچه ها دیر شد … حمید گریه می کرد که من نمی روم، مرا
می زنند…فهیمه ناراحت شد چون هیچکس اجازه نداشت به حمید حرفی
بزنه پس تصمیم گرفت خودش با اون بره مدرسه . )کتک خوردن حمید
نه برای فهیمه بلکه برای همه افراد خانواده ناگوار بود، چون هیچ کدام او
را مستحق تنبیه نمی دانستند( فهیمه عصبانی وارد مدرسه شد و سراغ
مدیر رفت ولی مدیر با شنیدن حرف او خنده اش گرفت و گفت:
“حمید؟ یک بچه ی فوق العاده است. اون از بهترین شاگردان ماست چرا
باید اونو بزنیم؟ ما تا حاال این کارو نکردیم. نمی دونم چرا اون این حرف
رو زده” فهیمه از تعریف و تمجید های اولیای مدرسه شرمنده شد از
“چرا گفتی منو می زنن؟” و او خیلی جدی و حق به جانب
حمید پرسید:
“خوب تا حاال کار بدی نکردم اگر می کردم می زدنند.”
گفت:
حمید بزرگ می شد و استعدادش در یادگیری و خالقیتش در کارها
باعث تحسین همه می شد از همه مهمتر روحیه
طنز گونه ی او بود که همیشه و در همه احوال
آنرا حفظ می کرد .
حمید نه ساله بود که اکبر آقا با خانواده اش برای
زیارت به مشهد رفتند. چند روز زیارت کردن و
بعدم به باغ یکی از دوستانشون دراطراف مشهد به
نام زُشک رفتن ..هوای خوب و درخت های پر از
میوه بچه ها رو به وجد آورده بود ..سرمست و
بی خیال بازی می کردن ..
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

دو روزی گذشته بود که پدر، حمید و علی را برای خرید از مغازه ی
روستا فرستاد. بچه ها خریدکردند ولی در راه برگشت حمید دچار
حادثه شد .
روستای زُشک خانه های بهم پیوسته ای داشت و روی کوه قرار گرفته
بود .. پشت بام بعضی از خانه ها اطراف رودخانه بود و منتهی به پرت
گاه می شد ، که اهالی روستا اونجا ها رو می شناختند . علی و حمید بازی
می کردند، دنبال هم می دویدند. …همینطور که حمید می دوید و علی
به دنبالش … حمید سرعتش را زیاد کرد و به انتهای یک پشت بام رسید و
به گمان اینکه بلندی کوتاهی است با جفت پا پرید پایین…. غافل از اینکه این
بلندی بیشتر از هفت متر ارتفاع داشت . او کنار گنده های چوب به
زمین افتاد و فریادش به آسمان رفت و همان طور که افتاده بود، ناله
می زد مامان …… علی سراسیمه نگاهی از باال به پایین انداخت .. با سرعت
پشت بام را دور زد و خودش را به او رساند. در این بین مجید، برادر
کوچکتر، که شاهد ماجرا بود با سرعت دوید و پدر و مادر را خبر کرد.
بر سر زنان” خودشان را به
اکبر آقا “یا حضرت عباس گویان” و مادر ”
حمید رسانند. مادر بدون درنگ کنار پسرش روی زمین افتاد و قدرت
حرکت نداشت ولی پدر او را در آغوش گرفت و از سراشیبی رودخانه
باال آورد.همه می دویدن … صورت حمید از درد سرخ شدبود و
در
اشکهایش نشان از درد شدیدی بود که می کشید. پدر فریاد زد: ”
عقب ماشین رو باز کنین، یک پتو هم بندازین رو صندلی…” علی درب
ماشین را باز کرد و مادر هم پتو را پهن کرد و حمید در حالیکه از شدت
درد به خودش می پیچید روی صندلی قرار گرفت… پدر و مادر بدون
تامل وسایلشان را جمع کردند و با عجله راهی مشهد شدند.
در یکی از بیمارستانهای مشهد، از پای او عکس گرفتند و معلوم شد که
شکستگی خیلی بیشتر از آونی هست که فکر می کردند و پزشک متخصص
نیاز دارد… پس به خواست پدر پای حمید را موقتا آتل بستند و شبانه
راهی تهران شدند. تمام مسیر، حمید گریه می کرد و با درد او اعضا
خانواده اش رنج می کشیدند تا به تهران رسیدند و او را یک راست به
بیمارستان بردند.
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

این تجربه ی تلخ اولین درد سنگین حمید بود که با بردباری و صبوری
تحمل می کرد. شاید روزگار می خواست او را آماده کند تا درد های
سختری را برایش رقم بزند. دو باره از پاهایش عکس گرفتند هر دو مچ
پا از چندین جا شکسته و به عبارتی تقریبا خرد شده بود و این درد شدید
و غیر قابل تحملی را به همراه داشت که برای هر کسی طاقت فرسا بود
و حمید با همان آقایی خودش تحمل می کرد. وقتی جا انداختن و گچ
گرفتن پاهایش تمام شد، همه ی پرستارها و دکتر ها با تعجب از رفتار او،
تحسینش کردند. در حالیکه مادر و پدر اشک می ریختند، حمید به آنها
دلداری می داد و می گفت: “اآلن که گچ گرفتیم دیگه درد ندارم خوب
شدم ….تو رو خدا ناراحت نباشین ..”
حاال کار پدر و مادر در آمده بود! هر روز باید با هزار زحمت حمید را به
مدرسه می بردند و بر می گردانند. علی نیز بطور کامل در مدرسه
مراقب او بود. برای حمید که دلش نمی خواست به کسی زحمت بدهد،
دوران سختی بود و در نگاه او شرمندگی موج می زد. چندین بار مادر به
“تو که تقصیری نداری پات شکسته ما باید مراقبت باشیم چرا
او گفته بود:
ولی باز هم با نگاه پر معنا و لبخند همیشه بر لبش، از مادر و
ناراحتی ؟”
پدر تشکر می کرد.
یک روز که مادر برای آوردن حمید به مدرسه رفته بود، معلم و ناظم
مدرسه کمک کردند و او را به ماشین رساندند. وقتی حمید سوار شد
مادر یک کیسه پول دست حمید دید. حمید کیسه را خیلی سریع و طوری
که فکر می کرد مادرش نبینه در کیفش گذاشت. ولی مادر متوجه شد و
” “اون چی بود حمید؟ از کجا آوردی؟” و حمید خیلی ساده گفت:
“مال من نیست…” کنجکاوی مادر بیشتر شد و دوباره پرسید
پس تو
کیف تو چیکار می کنه؟” حمید با همان خونسردی جواب داد: “مال
مدرسه است، دست منه…”. مادر باز آرام نگرفت و دوباره از او پرسید :
بهت گفتم حمید این همه پول دست تو چیکار می کنه؟ باز هم با
خونسردی جواب داد مال من نیست مامان …
سکوت مادر دلیل بر این نبود که نگران نباشد. تا فردا که خودش را به
مدرسه رساند خیلی فکرش مشغول شده بود و نگران از اینکه پسرش
دست به عمل خالفی زده باشه ..باالخره فردا خودوش نزد معلم اون میره
و جریان تعریف می کنه و از اون می خواد که پیگیر قضیه بشه . ولی معلم
“نمی دونم چرا حمید به شما
حمید در کمال تعجب به مادر گفت:
راستشو نگفته. ..متوجه نمی شم. من در جریان هستم و می دونم این پولها
برای چیه… حمید به خاطر بچه های فقیر یک بانک یا به قول حاال قرض
الحسنه درست کرده تا هر بچه ای برای پول گیر می کنه از اون پول
استفاده کنه و هر وقت داشت پس بده و این کار رو تحت نظارت خودم
انجام می ده. البته این کار به پیشنهاد خود حمید بوده و همه ی کاراشم
خودش می کنه و آنقدر این کار رو با مهارت انجام می ده که نیازی به
من نداره.”حساب و کتابش هم دست حمیده ولی من نظارت می کنم ..واقعا که
اون گاهی منو شگفت زده می کنه و به راهنمایی من احتیاجی نداره ….
مادر آهسته و آرام در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود و شرمنده پسر
نازنینش شده بود از مدرسه خارج شد. خودش می گفت تا چند روز نمی
توانستم به صورت حمید نگاه کنم ولی این موضوع را بارها و بارها برای
همه تعریف کرده بود.
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

فصل دوم نوجوانی :
حمید بزرگ و بزرگتر می شد و هر آنچه در وجودش بود شکل می
گرفت و خصوصیات اخالقی بارز اون جلوه گر می شد. البته خوی
عصبانیت را از پدرانش به ارث برده بود ولی بر این خصلت غلبه می کرد
و غیضش را فرو می برد و این هیجان آنی را با قرمز شدن و سکوت و یا
ترک معرکه کنترل می کرد. یک بار وقتی از دست علی عصبانی شد
خودش را با لباس در استخر انداخت تا چیزی نگوید که خودش نمی
پسندد.
استعدادش در ریاضی و فیزیک بی نظیر بودو فوق العاده بود ..در حل
مسائل قدرت فکری خاصی داشت که نمیشد اون رو با کسی قیاس کرد …
سال دوم دبیرستان قسمتی از زیرزمین خانه را به کارگاه تبدیل کرد و
تمام اوقاتش را در آنجا می گذراند و بی ادعا با وسایل ساده پرگار بیضی
کش اختراع کرد. این پرگار مورد توجه دبیر ریاضی و بعد هم آموزش و
پرورش قرار گرفت و قرار شد برای ساخت و ثبت آن اقدام کنند. او
همچنین بر اساس قانون مرکز ثقل اجسام دستگاه دیگری از چوب ساخت
که باعث شگفتی همه بود و این دستگاه سالها بعد به بازار آمد. در کنار
اینها در اتاقشو که باز می کردن صدای موزیک میومد و با وسائلی که
خودش تهیه می کرد دستگاهی ساخته بود که با اصوات مختلف نورهای
رنگارنگ درست می کرد ..که هر کدام به نوبه خودش نبوغ و هوش
سرشارش را نشان می داد. حمید قصد داشت و یکی از آروزهایش بود
که در دانشگاه صنعتی شریف فیزیک بخواند… ولی روزگار چیز دیگری را
برایش رقم زده بود
برگی از دفتر خاطراتش در سال سوم دبیرستان: » همه چیز بر وفق مراد
است ولی مراد کجاست؟ نمی دانم… و مراد من از زندگی چیست؟ این را
هم نمی دانم. احساس می کنم چیزی گم کرده ام و یا باید کاری کنم.
گاهی سردرگم می شوم. همیشه فکر می کنم یک کاری را نیمه کاره
گذاشته ام. درس می خوانم، به مادرم کمک می کنم یا به پدرم ، ولی باز
هم به دنبال چیزی می گردم. شاید به دنبال مراد می گردم ……..«
در این زمان مادر دوباره مریض شد و برای اینکه از هوای بهتری استفاده
کند منزلی در گوهر دشت کرج خریدن و به اونجا نقل مکان کردن ..
حمید سال سوم دبیرستان بود که با جعفرشرع پسند آشنا شد. بعد از
چند بار دیدار، با هم دوست شدند. دوستی عمیق و جدا نشدنی ..حمید
انگار کسی رو پیدا کرده بود تا بتواند نیاز گمشوه ی فکرش رو با او در
میان بگذارد …مالقات های این دو جوان روز به روز بیشتر می شد … در
یکی از این مالقات ها جعفر، حمید را با برادرش مهدی، آشنا کرد، آقا
مهدی چنان با حمید گرم صحبت شدند که جعفر به شوخی به او گفت:
“آقا مهدی! حمید دوست من بودا. منو یادتون رفت”
این درست بود؛ حمید چنان محو در عقاید و ایمان آقا مهدی شده بود
که خودش را هم فراموش کرده بود. تا آنجا که حمید به هر بهانه ای با
اون مالقات می کرد تا ذهن جویا و پرسشگر خودشو آروم کنه ..اون می
خواست با مهدی تبادل افکار داشته باشه ..چون تا به اون زمان کس رو
همزبان خودش نیافته بود .
مدتی بود حمید گهگاهی دیر به خانه می آمد و این باعث نگرانی مادر
شده بود. از جواب دادن طفره می رفت و همیشه با خنده و شوخی
موضوع را عوض می کرد. کم کم غیبت حمید طوالنی ترشد. ..
#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory
#۱۰
مادر که
خیلی حواسش به بچه هایش بود، با جدیت پیگیر قضیه شد و فهمید که
حمید به گروهی مبارز پیوسته و فعالیت می کند. نگرانی و دلواپسی مادر
وقتی بیشتر شد که فهمید حمید گاهی به مدرسه هم نمی رود.
کم کم این غیبت ها تا به چند روزی هم کشید ..مادر مجبور بود از هر
کس که می دونست سراغ اونو بگیره و نگران اون باشه چون این رفتار
حمید برای مادر تازگی داشت. پسر همیشه مطیع و دست به فرمان
مادر و پدر که بدون رضایت آنها جایی نمی رفت حاال شب به خونه
نمیومد ..اکبر و عفت خانم نمیتونستن این وضعیت رو تحمل کنن …
تا یک روز مادر بعد از یک غیبت دو روزه راهی دبیرستان حمید شد
..خودشو به مدیر مدرسه روسوند و پرسید : حمید کجاس ؟ چرا مدرسه
نمیاد ؟ چرا به من اطالع نمیدین ؟ “چرا شما بهش چیزی نمیگین؟ چرا
علت غیبتش رو ازش نمی پرسین؟” مدیر مدرسه لبخندی زد و از مادر
” “شما چرا ازش نمی پرسین؟ چرا خودتون بهش چیزی نمیگین؟ ما
پرسید
هم مثل شما… وقتی آدم می بینه یه پسری این همه آقاس، آخه چی بهش
بگیم؟ راستش فکر نمی کنم بچه ای باشه که کار بدی انجام بده. هم با
ادبه، هم درسش خوبه، هم خیلی فهمیده است. پس ما چی داریم بگیم…”.
مادر با خودش فکری کرد و آروم گفت : می فهمم ..می دونم که نمیشه
به حمید حرفی زد ..چیکار کنم که برگرده سر کالس ؟ شما بهم بگین
…مدیر با مهربونی گفت : از من می شنوین کاری بهش نداشته باشین اون
می دونه داره چیکار می کنه ..خدا رو شکر کنین که چنین پسری خدا به
شما داده …
مادر از مدرسه که برگشت خودشو آماده کرد تا حسابی جلوی حمید در
بیاد ..خودش می گفت : “عصبانی بودم و می خواستم دعوای مفصلی باحمید بکنم تا دفعه ی آخرش باشه ، می خواستم هر چی از دهنم در میاد
بهش بگم ، ولی وقتی از در اومد تو و چشمم بهش افتاد , زبونم بند اومد
….چنان به من نگاه کرد که انگار از قصد من خبر داشت….
جلو اومد و منو در آغوش گرفت و فقط گفت مادرم منو ببخش و بعد
شروع کرد به شوخی کردن و بذله گویی ..که انگار برای من و پدرش
هیچ اتفاقی نیفتاده ….و اون تونست اونشب رو برای ما با اون شوخی های
با مزه و مهربونی هاش شب خاطر انگیر و به یاد ماندنی درست کنه …
حمید این کار رو خوب بلد بود ، خنده های شیرینی داشت و اگر به خنده
می افتاد کسی نمی توانست جلوی خنده ی خودش را بگیرد و پا به پای او
می خندید.
#ناهید_گلکار

2 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x