رمان آنلاین سرگیجه های تنهایی من قسمت ۴۱تا ۶۰

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون رمان آنلاین داستان واقعی سرگیجه ای تنهایی من

رمان آنلاین سرگیجه های تنهایی من قسمت ۴۱تا ۶۰

رمان:سرگیجه های تنهایی من 

نویسنده :سید آوید محتشم

#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۱

بهانه
با خواب آلودگی از توی تخـ ـت بلند شدم.دلم میخواست بازم بخوابم،ولی شدنی نبود…به باب اسفنجی روی دیوار لبخند زدم و واسه اش دست تکون دادم و به سمت در اتاق راه افتادم…همزمان ۴تا حرکت کششی رو به علاوه ی کلی خمیازه مهمون بدنم کردم.
برخلاف انتظارم از پایین صدای ترق و تروق نمیومد…از بالای پله ها سرکی کشیدم،اتابک روی کاناپه خـ ـوابیده بود…
بی صدا وارد دستشویی شدم و دست و صورتم رو شستم.دیشب تا دیروقت چراغ اتاقش روشن بود،نمیخواستم با سر و صدام بیدار شه.
دست و صورتم رو شستم و از پله ها سرازیر شدم.چند ثانیه ای نزدیک کاناپه وایسادم و نگاش کردم.موهای مشکی و صافش،پریشون تو صورتش ریخته بودن.
چشمامو فشار دادم ،تا با وسوسه ی بیدار کردنش مقابله کنم و به طرف آشپزخونه رفتم.
کتری رو آب کردم و روی گاز گذاشتم و به طرف یخچال رفتم.
اتابک صبحونه ی خاصی نمیخورد.یه لقمه پنیر…خودمم که تصمیم داشتم از سالاد ماکارونی دیشب بخورم…ظرف سالاد ،پنیر و نون خامه ای رو بیرون کشیدم…
چایی هم دم کشیده بود.
یه نگاه به ساعت انداختم،۶ونیم بود.
دوباره خمیازه ای کشیدم و رفتم سمت کاناپه.
انگشتای شستم رو گذاشتم روی ابروهاشو محکم کشیدم….قیافه اش درهم شد و لای پلکاشو باز کرد…
غر زد-نکن!
خندیدم و گفتم-پاشو صب شده…
دستامو کنار فرستاد و چشماشو بست-بذار بخوابم!
درکش میکردم بدجور،هیچی بدتر از این نبود که خوابت بیاد و اصرار کنن بلند شی.برای همین بی هیچ حرفی به طرف آشپزخونه رفتم…یه ظرف تپل سالاد خوردم و دوتا نون خامه ایه تپل تر!
مامانم همش غر میزد که این سالاد رو صبونه نمیخورن…دل درد میگیری،ولی هیچ وقت توجه نمیکردم.
سعی کردم فکر مامان رو از سرم بفرستم بیرون…کافی بود یه ذره فکر کنم تا کل روزم بریزه بهم….همون خواب دیروز کافی بود.
با شکم پر از پشت میز بلند شدم.
اتابک به شکم خـ ـوابیده بود و یکی از پاهاش از روی کاناپه آویزون…
کنارش رفتم و گفتم-دانشگاه نداری؟
دستش رو به نشونه ی برو تکون داد…بازم اصرار نکردم…من وظیفه ام بود یه بار صداش کنم نه صدبار.
برگشتم تو اتاقم،کتابامو توی کیفم گذاشتم و روپوشم رو پوشیدم…
از ترس اینکه موقع بیرون رفتن بیدار شه،یه کاپشنم تنم کردم و کتونیامو پوشیدم و بدو بدو از خونه زدم بیرون.ده دقیقه به ۷بود.
تا مدرسه رو سه کورس خط عوض کردم و سه دقیقه مونده به هفت و نیم وارد مدرسه شدم!
نفس راحتی کشیدم…دیر میرسیدم باز باید جواب میدادم.
سرخوش از اینکه قرار نیست با مادر زره پوش رو به رو بشم،داشتم میرفتم سمت صف که صداش رو شنیدم-کیانی!
لـ ـبم رو گاز گرفتم و برگشتم سمتش و قبل از هر چیز گفتم-خانوم به خدا امروز زود رسیدم!
اخمی کرد…چادر کشیش رو جلو کشید و گفت-دنبالم بیا!
با قیافه ی آویزون پامو روی زمین کوبیدم و همینطور که کوله ام رو روی زمین میکشیدم وارد دفتر معاونین شدم.
پشت میزش نشست و با اخم نگام کرد.
-دیروز چرا نیومدی؟
زبونم رو روی لـ ـبم کشیدم…چی باید میگفتم؟؟؟
-خب…چیزه…خانوم حالمون خوب نبود!
-چرا با بابات تماس گرفتیم درست جوابمون رو ندادن؟
لـ ـبم رو گزیدم…
پس با بابک هم تماس گرفته بودن.میدونست من نرفتم مدرسه و هیچی نگفته بود؟؟/شاید گفته بود…حتما به اتابک گفته بود…ولی… نمیتونست زنگ بزنه حالم رو بپرسه؟نامرد…
اشک دوید تو چشمام.دلم براش تنگ شده بود.درسته اون کنارم زده بود ولی…من که دوسش داشتم.
-کیانی!!کیانی؟؟؟کجایی ؟
دوتا نفس عمیق کشیدم و سرم رو بلند کردم-بله خانوم؟
-جوابمو ندادی؟
-چی بگم؟
اخم بدی کرد –چرا بابات درست جوابمون رو ندادن؟
-من مسئول پاسخگویی به اینکه چرا بابام درست جواب ندادن نیستم!
اخم بد شکلی کرد و گفت-هیچ متوجهی چی داری میگی؟
با جدیت،در عین حال آرومی گفتم-بله کاملا متوجهم!اینکه چرا درست جواب ندادن رو میتونید از خودشون بپرسید نه من!
-زبونت خیلی درازه!
پوزخندی زدم و توی دلم گفتم-شاگرد تو هستم.
-به هر حال غیبتت غیر موجهه!میمونی تو دفتر تا ولیت بیان و توضیح بدن!
زبونم رو گاز گرفتم تا حرفی بهش نزنم.
-الآنم زنگ بزن بگو بیان مدرسه!
لـ ـبم رو تر کردم ….دلم نمیخواست با بابک چشم تو چشم شم…دوست نداشتم مادر زره پوش بفهمه چی به چیه…
دستامو توی هم تاب دادم و گفتم-بابک….یعنی بابام،رفته سفر…میشه به عموم بگم بیاد؟
یه نگاه بهم انداخت…
خوبه میدونست مامان ندارم.-به خانومشون بگو بیان!
دیگه چی؟؟؟همینم مونده فرح رو بکشونم مدرسه بیاد ضامنم شه!
دندونامو روی هم فشار دادم-هردوشون سفرن!من خونه ی عمومم فعلا!
نفس عمیقی کشید و گفت-زنگ بزن!
دستم رو دراز کردم سمت تلفن روی میز که سریع کشیدش عقب و گفت-با تلفن کارتی تماس بگیر!
پیفی گفتم و به طرف تلفن کارتی گوشه ی دفتر رفتم.
با هزار زحمت از کارت تلفنم رو پیدا کردم و شماره موبایل اتابک رو گرفتم…
کلی زنگ خورد ولی جواب نداد.
بغضم گرفت…
تلفن

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۴]
خونه رو گرفتم…پنج تا زنگ خورد و رفت رو پیغام گیر.
صدای ضبط شده ی خودم رو شنیدم…
-اتابک؟؟؟کارم واجبه….جواب بده!
همین که خواستم گوشی رو بذارم صدای خواب آلودش رو شنیدم-بهانه؟
با بغضی که واقعا دلیلش رو نمیدونستم گفتم-میای مدرسه؟
نگران گفت-چی شده؟
برگشتم پشت سرم…مادر زره پوش داشت دقیق نگام میکرد.
-بابت غیبت دیروزه…من بهشون گفتم بابا و فرح نیستن منم خونه ی توئم….اصرار دارن بیای توضیح بدی…
سریع قضیه رو گرفت و گفت-گفتی چرا نرفتی؟؟؟؟
به جای جواب گفتم-رو میز نهارخوری بسته ی داروهام هست،بیارشون باید ساعت ۱۰ بخورم!
تیز تر از اونی بود که نفهمه…
باشه ای گفت و تلفن رو قطع کرد.
کارتم رو بیرون کشیدم و برگشتم سمت معاون…انگاری تیک عصبی داشت هی دست میگرفت به کش چادرشو جلو عقبش میکرد…
-میشه برم سر کلاس؟
یه نگاهی بهم انداخت و گفت-نه!
-خانوم تا بیان مدرسه طول میکشه!کلاسم میپره!
هوفی کرد و گفت-کلاس چندی؟
-۳۰۴
یه نگاه به برنامه انداخت و بعد یه نگاه خشن بهم کرد-ساعت اول که ورزش دارید!
لـ ـبم رو گزیدم و سرم رو انداختم پایین…زنیکه اوسکل!
هیچی نگفتم…روی صندلی دم در نشستم و مشغول بازی با بند کیفم شدم…دفتر ریاضیمو بیرون کشیدم و تمرینامو کامل کردم..
یه دور دینی رو مرور کردم …نزدیکای ۹بود که اتابک وارد دفتر شد!
به عینه دیدم که مادرزره پوش شوکه شد!خب حقشه،توقع نداشت همچین عموی جیگری داشته باشم !
اتابک لبخند مهربونی به صورتم زد و من به خاطر تاخیرش،چشم غره ای نثارش کردم …
-سلام!کیانی هستم!
مادر روحانی،کش چادرش رو کشید جلو بعد مرتبش کرد و گفت-سلام جناب کیانی!بله شناختم،شبیه داداشتونین!!
اتابک لبخند ترشیده کشی نثارش کرد و گفت-ببخشید دیر شد…ترافیک بود.
-بله اشکال نداره!وظیفه داشتیم ازتون بخوایم بیاین مدرسه و…
اتابک سریع گفت-بله،واقعا ممنون به خاطر پیگیریتون…
-حقیقتش دیروز که نیومد مدرسه و بعدم تا ساعت ۱۰ خبر ندادید،خودمون تماس گرفتیم،ولی آقای کیانی یه کم گنگ جواب دادن و…
-برادرم سفر هستن.بهانه پیش من بود،برای همین اطلاع نداشتن…
-خوبه وقتی قراره نیاد مدرسه،خبری بدید!
اتابک متواضعانه فت-بله شما درست میگید…تقصیر از ماست!
انگار اصلا نباید با این زنیکه ملایم و خوب حرف زد…بی لیاقت،ارزش اینهمه برخوردای آقاوار اتابک رو نداشت.
-به هر جهت این غیبت غیر موجهه!خودشم میدونه که غیبتای غیر موجه با کسر انضباط همراهن…
دهنم رو باز کردم یه حرفی بزنم که اتابک دست کرد تو جیبش…
یه لحظه حس کردم میخواد رشوه بده!
ولی…
یه کاغذ سفید بیرون آورد و گفت-بهانه دیروز مریض بود…اینم برگه مرخصی که دکتر داده ..صبح جاش گذاشته بود!
رسما هنگ کردم…تا جایی که یادم میاد دیروز دکتر نرفتیم!
اتابک چشمک نامحسوسی بهم زد و من سرخوش خندیدم،البته بی صدا و سر به زیر
معاون عزیزم که رسما سوسک شده بود برگه رو گرفت و گفت-آهان الان دیگه موجه شد!
اتابک یه دور به خاطر پیگیریاشون تشکر کرد و خداحافظی،بعد اومد سمت من..یه بسته قرص گذاشت تو دستمو گفت-سر وقت بخورشون !
بعد سریع از مدرسه زد بیرون…
یه نگاه به بسته ی قرص انداختم…خالی بود فقط یه دونه داشت…سرماخوردگی بزرگسالان!توی دلم خندیدم…اولین چیزی که رسیده بود دم دستش آورد!
لبخند شیکی تحویل معاون دادم و گفتم-میتونم برم؟
دستش رو به نشونه ی برو رد کارت تکون داد…
نیشخندی زدم و از دفتر اومدم بیرون..
همون لحظه خانوم سلیمی معان آموزشی داشت میرفت تو دفتر.
با دیدنم مکثی کرد و گفت-خوبی بهانه جان؟
هرچی این آدم مهربون بود،اون یکی….درد و بلات دو دستی تو فرق سر مادرزره پوش-خوبم مرسی!
-اینجا چیکار میکردی؟
شونه هامو دادم بالا و گفتم-خانوم ریاحی خفتم کرده بودن!
غش غش خندید و گفت-بدو برو شیطون!اینطوریم صحبت نکن!
خندیدم و به طرف بچه ها رفتم…فرنوش و سارا منتظر بودن برسم تا مغزم رو له کنن!!دیروز جواب زنگا و اس ام اساشون رو نداده بودم…
هوار شدن سرم..
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی بدم فکر کردم…چه خوب که اتابک مراقبم بود!چقدر حضورش آرامش بخشه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۵]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۲

اتابک

تلفن رو توی دستم جابه جا کردم و همینطور که زل زده بودم به فرم تقاضای رو به روم گفتم-امروز خودش صبحانه رو حاضر کرد! چایی هم دم داد.
نادر خونسرد گفت-میدونستم.بهانه آدم تنبلی نیست.تو خیلی داشتی …
نذاشتم ادامه بده…خودکار رو روی برگه حرکت دادم و امضا کردم-آره میدونم.شرایطش رو درست نکرده بودم که ببینم به اینجور کارا توجه میکنه یا نه؟
-دخترا دوست دارن کدبانو به نظر برسن.این فرصت رو براش فراهم کن!
-باشه…
-دیگه خبری نیست؟با شبنم حرف نزدی؟
خودکارم رو روی میز انداختم به عقب صندلی تکیه دادم.
-اصلا اعصاب رو به رو شدن باهاش رو ندارم.حرف زدن باهاش اعصاب فولادی میخواد…بذار برای بعد.
پوفی کرد و هیچی نگفت…
یه چند ثانیه به سکوت گذشت و در نهایت گفت-تو میدونی حسام کیه؟؟/
ابروهامو بهم نزدیک کردم و گفتم-حسام؟؟
-آره…بهانه درباره اش با نگین حرف زده.
گوشام داغ شدن.
-چی گفته؟
خندید..-داری حرص میخوری دیوونه؟حتما یه پسر بچه اس!
-هر خری هست…میگم چی گفته به نگین؟
-گفته که،باهاش در ارتباطه.ولی خیلی جزئی!
پوفی کردم و با حرص مشتم رو روی میز کوبیدم.چرا من متوجه ارتباطشون نشده بودم.
-بهت گفتم تا…اگه یه وقت متوجه رابطه شون شدی نخوای سر و صدا راه بندازی!باید در کمال آرامش برخورد کنی،میفهمی؟
دندونامو روی هم فشار دادم.
-مطمئن بودم تو نمیدونی!حالا نری یه چی بگی تا به نگین بدبین شه.
بازم سکوت کردم…
-اتابک گوشت با منه؟
عصبی و از لای دندونای بهم فشرده گفتم-آره.
-خوبه…من فعلا برم…کاری باری؟
-نه…خدافظ!
گوشی رو قطع کردم و چهارتا نفس محکم و عمیق کشیدم…
چرا به من هیچی نگفته بود؟؟؟مگه خودش چندوقت قبل قول قرارمون رو بهم یادآوری نکرده بود؟؟؟
– دوسش داره؟
با تحکم گفتم-نه!
-اگه داشته باشه چی؟
-اگه داشت که رابطه شون جزئی نبود!
-ولی خب…شاید الکی گفته جزئیه.
بلند و محکم گفتم-خب باشه!من کوتاه نمیام!
-باشه…ای بابا!زودم جوش میاره!ولی فراموش نکن عشق این سن،خطرناکه..
دندونامو روی هم سابیدم.
باز داشتم به چیزای بد بد فکر میکردم…
-سرگیجه نگرفتی اینهمه فکر میکنی؟؟؟
زبونم رو به دندونام کشیدم.عصبی بودم-من از اینهمه تنهایی سرگیجه گرفتم…
بعد با حرص ادامه دادم-ولی حضور توی وراجم باعث سرگیجه ام میشه!لطفا چند دقیقه خفه شو!اَه.
خواست چیزی بگه تقه ای به در خورد.
یکی از دانشجوها سرش رو آورد تو و گفت-ببخشید استاد!
دستی به صورتم کشیدم و گفتم-بله؟
دختره اومد تو…سرکلاسا دیده بودمش ولی اسمش رو نمیدونستم.
-اومدم پاور پینتارو نشونتون بدم…میشه؟
سرم رو نرم تکون دادم.
از کوله پشتیش لپ تاپش رو کشید بیرون …دستش رو دیدم که روی دکمه ی پاور توقف کرد…نگام زوم شد روی انگشتای کوتاه و نسبتا خپلش…دستاش سفید بودن ولی چه فایده وقتی اینقدر انگشتاش…
یکی توی سرم داد کشید-اتابک خجالت بکش!
هوفی کردم و نگاهم رو از دستاش گرفتم و با خودم غر زدم-من که به قصد بدی نگاه نکردم!
-تو داشتی درباره اش فکر میکردی!!
با احساس ندامت گفتم-ببخشید!
-استاد…
نگام افتاد به دختره…
به صورتش نگاه نکرده بودم ولی به دستاش چرا!شاید چون حس میکردم دستا مهمترن….افراد رو از روی انگشتاشون میشناختم!مزخرف بود ولی خب…راه من برای قضاوت درباره اشون بود…
لپ تاپش رو روی میزم گذاشتم و خودش کنارم وایساد.
بوی یه عطر تند و گرم رو میداد…بدم اومد…زل زدم به صفحه…اونم با انگشتای کوتاهش روی صفحه کلید ضربب گرفته بود و تند تند اسلایدارو جلو عقب میکرد.
-بوی عرق میده.
-خفه شو!
-خب چیه؟خوشم نمیاد از این بو!
سرش داد کشیدم-تو خوشت نمیاد مجبور نیستی درباره اش نظر بدی!بذار من تمرکز کنم ببینم چی میگه!
پوزخند خبیثش رو دیدم…
-تموم شد!
نه فهمیده بودم موضوع درباره ی چیه،نه درست اسلایدارو نگاه کرده بودم….دختره منتظر بود یه چیزی بگم…داشت پلک میزد… اَه! لعنتی! نمیدونست از این حرکت منتفرم.
نگاهم رو از صورتش گرفتم و زیر لب گفتم-خوب بود!
متعجب گفت-خوب بود؟
-بله خوب بود!
-مطمئنید استاد؟
نگاه تندی بهش انداختم و گفتم-بله!
سریع ماستاشو کیسه کرد و همینطور که داشت لپ تاپش رو برمیداشت گفت-یعنی نمیخواد چیزی بهش اضافه کنم و…
محکم گفتم-نه!
قیافه ی آویزونی به خودش گرفت و زیر لب چیزی شبیه خسته نباشید گفت و به طرف در رفت…
همین که در بسته شد،دوتا ضربه ی محکم زدم به پیـ ـشونیم و گفتم-اینقدر حرف میزنی که حواس واسه ام نمیمونه!
-به نظرت حسام چطور آدمیه؟
عصبی گفتم-ذهن منو بهم نریز!
-ببین…میگم!به نظرت حسام یکیه مثل تو؟؟؟یعنی،تا یه دختری رو میبینه،مشغول کنکاشش میشه؟نظرت چیه اگر اون دستای سفید و قشنگ و کشیده ی بهانه رو بگیره تو دستش؟؟؟هان؟
موهای سرم رو کشیدم…از شدت عصبانیت نمیتونستم درست نفس بکشم…
داشتم دق میکردم….چی داشت بلغور میکرد؟؟؟به کجا میخواست برسه با این حرفا!
-وقتی تو،به خودت اجازه

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۵]
میدی درباره ی دختری که دانشجوته فکر کنی…حتی روی دستاش و بوی عطرش زوم بشی و فکر کنی ازش خوشت میاد یا نه،چه توقعی…
چندتا مشت پی در پی کوبید به سرم و گفتم-باشه باشه!!خفه شو…من غلط کردم!
-فکر کن!داداش همین دختره،باباش،دوست پسـ ـرش….شوهرش…اینا دوست ندارن یکی ناموسشون رو…
-میگم غلط کردم!
-خب نه!!تا آخر حرفامو گوش نمیدی دیگه!هربار میگی غلط کردم،باز روز از نو…روزی از نو!
کلافه گفتم-اَه.
مطمئن بودم تا کامل حرفاشو نزنه دست از سرم برنمیداره.
-تو دوس نداری کسی درباره ی بهانه یا روشنک یا همون شبنم اینطوری فکر کنه…خب…اونام دوست ندارن!
-من که گفتم غلط کردم.
-خب بدبختی اینه که هربار میگی غلط کردم ولی باز…
-اَه…ولم کن دیگه….روانیم کردی!دست خودم نیست…دقت میکنم….به قصد لذت و سو استفاده هم نیس که هی…
-خب خره…همه چی از همین دقتای ریزه میزه شروع میشه!
-حالا خوبه از دستاش بدم اومد!
-همینه دیگه…اگه از دستاش خوشت میومد صورتشم دقت میکردی،هیکلشم همینطور….
سرم رو محکم کوبیدم به میز و گفتم-خفه شو!خفه شو تا خودم خفه ات نکردم!!!
-حرف راست جواب نداره!اینو هی میگی پای من که میرسه وسط…
حس کردم دلخوره…بغض کرده بود…خودمم بغض داشتم…
یواش گفتم-ببخشید…خب خیلی حرف میزنی کلافه میشم…
-دیگه نگاشون نکن.
-نمیشه که!
-نگاه بکن ولی دقت نکن…باشه؟
پوفی کردم…
-به خاطر بهانه….اون لیاقت اینکه دست از خیلی چیزا برداری رو داره!
پلک زدم و محکم گفتم-فقط به خاطر بهانه
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۶]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۳

داشتم سوار ماشین میشدم که گوشیم زنگ خورد…اسمش رو روی صفحه تلفن دیدم.نفسم رو بیرون دادم و گوشی رو چـ ـسبوندم به گوشم-جانم؟
-سلام!دیر کردی زنگ زدم …
لبخند نشست رو لـ ـبم…در ماشین رو بستم و گفتم-درم میام،تو چیزی لازم نداری ؟
-چرا!سیب زمینی و پیاز نداریم،همینطور مایع ظرف شویی!
سیب زمینی…پیاز…مایع ظرف شویی!
اینا نشونه های خوبی بودن…
لبخندم عمیق تر شد…-نهار خوردی؟
-آره…سالاد ماکارونی خوردم…یادت نره بخریا!
سیب زمینی پیاز،مایع ظرفشویی!
-نه نه!یادم میمونه.
-خوبه!راستی…یه آقاهه زنگ زد،یه بار دیگه ام فکر کنم پیام گذاشته بود…صداش شبیه این گانگسترا بود!گفت بگم حتما باهاش تماس بگیری!
لبخندم در جا محو شد….
-اتابک؟هستی؟
لـ ـبم رو گزیدم و گفتم-باشه…کاری نداری؟
-نه دیگه…زود خریدارو انجام بده و بیا!
باشه ای گفتم و گوشی رو قطع کردم…هیچ حس خوبی نسبت به این غریبه نداشتم!غریبه ای که با یه شماره ی ثبت نشده داشت آزارم میداد!!!گاهی با سکوت…گاهی با صدای نخراشیده اش!گاهی با خنده های عصبی!از همه مهمتر،با مجهول بودن هویت و درخواستش!
چشمامو محکم روی هم فشار دادم…
چی از جونم میخواست؟کی بود اصلا؟
سرم رو چندبار تکون دادم تا افکار بد رو از ذهنم بریزم بیرون…باید به یه موضوع قشنگ فکر میکردم…به بهانه…
همین که اسمش اومد تو ذهنم،لبخند نشست رو لـ ـبم.
بزرگ شده بود…چرا من دوست داشتم نشون بدم هنوز بچه اس؟؟؟چرا فکر میکردم اگه صبحونه و نهار و شام حاضر نباشه غر میزنه؟؟؟چرا نفهمیده بودم خودش از عهده ی خیلی کارا بر میاد؟؟؟همین روز اولی کلی نشون داد بهم وابسته نیست…
خرید داشت…
سیب زمینی و پیاز و…. اوووو….اون یه قلمش چی بود؟؟؟
سیب زمینی، پیاز و ….
خوردنی بود؟؟؟
آدامس؟نون خامه ای؟پاستیل…
نه نه…
چی بود…
-ماکارونی؟
-نه!
-یه چیزی از ماکارونی نگفت؟
-گفت نهار سالاد ماکارونی خورده!
-آهان…اون یه قلم چی بود؟؟
-سیب زمینی و پیاز و ….اووووم!یادم نیس!
محکم کوبیدم روی فرمون و غر زدم-خب تو به درد چی میخوری؟یه کلمه اس دیگه…فقط بلدی منو حرص بدی!
مشخصا شروع کرد به فکر کردن…
سیب زمینی و پیاز و….
پیاز و سیب زمینی و ….
اَه!!یادش نمیاد!
یادم نمیاد!
به ناچار گوشیم رو برداشتم و شماره ی خونه رو گرفتم.
-بله؟
-بهانه جان گفتی چیا بگیرم؟
-پیاز ،مایع ظر…
-آهان آهان یادم اومد…مرسی!
سریع قطع کردم تا یه قلم دیگه اضافه نکرده…مایع ظرف شویی!
به طرف میوه فروشی و سوپر مارکت محل روندم و یه ریز پیش خودم از بی حواسیم غر زدم!اینم ذهنه من دارم؟؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۷]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۴

 

بهانه

بسته ی پاستیل رو روی شکمم گذاشتم و خیره شم به سقف…هرازگاهی یه دونه کرم سبز برمیداشتم و به نیش میکشیدم و بیشتر از اینکه بخوام به طعم شور و ترش و شیرینش که مخلوط شده باشن فکر کنم،به فرنوش عشق خرکیش فکر میکردم…
واقعا داشت تند میرفت.دیوید خوشگل بود درست،خوش تیپ و پولدار بود،درست،وقتی دوسش نداشت که زورکی نمیشد کاری کرد…
هرچیم من و سارا نصیحتش می کردیم،به گوشش نمی رفت که نمی رفت!
کرم رو بین دندونای آسیاییم گذاشتم و با تمام قدرت کشیدمش….کلی کش آورد تا پاره شد…
برای فرنوش باید چیکار میکردیم؟؟؟واقعا چه کاری از دستمون برمیومد؟؟؟
گزینه ها تند تند توی ذهنم در گذر بودن…
برم با دیوید حرف بزنم بگم فرنوش دوست داره؟؟
فرنوش رو با یه پسر دیگه آشنا کنم؟؟؟
بهش پیشنهاد بدم بره پیش روانشناس؟؟؟
براش دوتا برنامه ی توپ بچینم تا عشق و عاشقی از سرش بیفته؟؟
اووووم…
خوب چیکار کنم؟؟؟
یه دونه پاستیل دیگه از بسته کشیدم بیرون…این یکی شبیه خرچنگ بود…
یه دور نگاهش کردم…عجیب شفاف و خوشگل بود…خواستم بذارمش تو دهنم که از دستم افتاد و رفت بین شونه و موهام!
غرغری کردم و یه دونه دیگه برداشتم…شکلش عجیب غریب بود…نمیدونستم چه جک و جونوریه…نخوردمش…آدم هرچی رسید دم دستش که نمیخوره!گذاشتمش تو بسته تا اتابک اومد ازش بپرسم چیه؟؟؟
دوباره فکرم رفت سمت فرنوش.
واقعا عاشق بود؟؟؟چطوری میشه فقط به صرف دیدن آدم یکی رو دوست داشته باشه؟میشه مگه؟؟حداقل چهار کلمه حرف باید رد و بدل بشه یا نه؟؟؟اینطور که من میدونم این دوتا مثل سگ و گربه دست و پای هم و میجون هی!حرف معقول و شاید محبت آمیزی بینشون رد و بدل نشده که…
پوفی کردم و به پهلو شدم…دستم رو بردم بین گردن و موهام و خرچنگ رو برداشتم…گرفتمش جلوی صورتم و گفتم-میخواستی از دست من فرار کنی؟؟؟من که بلاخره میخورمت!
نیشخندی زدم و خواستم بذارمش تو دهنم که صدای کشیده شدن لاستیکا روی سنگ ریزه های حیاط بلند شد…
-هان!قسمت نبود من بخورمت!اتابک خرچنگ دوست داره!تو سهمیه ی اونی!
خندیدم و تند از روی تخـ ـتم بلند شدم و به طرف در دویدم…
-مموش خوشگله!!
ذوق مرگ خندیدم و پله هارو پایین رفتم-خسته نباشی ایگوانا!!!
خنده ی شیکی تحویلم داد و گفت-سلامت باشی!
مایع ظرفشویی رو از دستش گرفتم و به طرف آشپزخونه رفتم.
-ظرفا کفیثن…خب چرا تو اینقدر خسیسی یکی یکی میخری؟؟هان؟
پیاز و سیب زمینی رو توی سبد ریخت و گفت-اولا کفیث نه و کثیف،دوما!جوجو خوشگله این خریدارو من نمیکنم،طلعت خانوم انجام میده!دفعه بعد که اومد بهش بگو زیاد زیاد بخره!
پوفی کردم و وایسادم کنار ظرفشویی…خرچنگ به دستم چسبیده بود…الآن بذارم دهن اتابک بدش میاد آیا؟
برگشتم سمتش و گفتم-تو پاستیلا خرچنگ پیدا کردم…میخوایش؟؟؟
خندید و گفت-نیکی و پرسش؟
شونه هامو دادم بالا و دستم رو باز کردم و گفتم-دستم عرق کرده!
دستم رو گرفت و از کف دستم خرچنگ بخت برگشته رو بلعید و یه لیس کت و کلفت به کف دستم زد و گفت-مرسی ملوس!
پیفی کردم و قیافه ام رو یه وری گرفتم-کفیث!
بلند بلند خندید….-شام چی داریم؟
-میچی پوکان دیدی سیکان!
ابروهاشو داد بالا و گفت-هان؟؟؟
بلند بلند خندیدم و گفتم-تیتی چیکان کیبی یووان!
فهمید دارم چرت و پرت میگم غش غش شروع کرد به خندیدن و گفت-خدا رحم کنه!چی میخوای به خوردمون بدی؟
پشت چشمی نازک کردم و برگشتم سمت سینک و گفتم-نترس خوشمزه اس!
آهانی گفت و صندلی رو کشید عقب تا بشینه!
مایع ظرفشویی رو روی ابر ریختم….منتظر شدم یه تعارف بزنه برو کنار،ولی خبری نشد!
خیسش کردم….از قصد یواش انجام میدادم تا یه ندا بده ولی..دریغ!
نتونستم خودم رو کنترل کنم!برگشتم سمتش و با تشر گفتم-اونجا نشستی چرا؟
بیسکوییتی رو که میبرد بذاره تو دهنش کنار کشید و گفت-کجا باشم؟
-برو لباساتو دربیار!یا چه میدونم….بیا ظرفارو بشور!
خندید و گفت-میرم لباسامو دربیارم!
بیسکوئیت رو چپوند تو دهنش و خواست بره سمت اتاقش که غر زدم-ظرفای شام با تو!
برگشت سمتم و گفت-چه کار سختی!ای به چشم!
همین که از تیر رسم خارج شد،ابر رو تو دستم چلوندم و شروع کردم به کشیدن توی ظرفا…
حالا شام چی میخواستم درست کنم؟؟؟
سارا میگفت داداشش که توی خوابگاهه ،یه عالمه چیز میز سرخ میکنه،در نهایتم رب گوچه میزنه بهشون میشه غذا با نون میخورن!
نون داشتیم؟؟؟
شیر آب رو بستم و دویدم سمت فریزر…چه قدر بد که اتابک صب تا صب نون نمیگرفت…
یه نگاه انداختم…اندازه ی امشب رو داشتیم!
برگشتم سمت سینک.آخرین تیکه رو آب کشیدم…
سیب زمینی و پیاز که داشتیم.سوسیس و قارچم بود.خوبه دیگه!همه شون رو باهم سرخ میکنیم چه شود!
ذوق مرگ خندیدم و دست به کار شدم…
سیب زمینی و قارچ و سوسیس رو خرد کردم…
رسید به پیاز….هوفی نفسم رو بیرون دادم و چاقو رو برداشتم و پوستش رو گرفتم.
یه کم چشمام به سوختن افتادن…توجهی نکردم و از وسط

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۷]
قاچش کردم…حالا گلومم داشت میسوخت…
بازم بی توجه شروع کردم به ریز ریز کردن ولی هرلحظه لایه ی اشک جلوی چشمام کلفت تر میشد…سوزش بینی و گلومم بدتر!
دوتا نفس عمیق کشیدم…شیر فلکه ی بینیمم داشت هرز میشد…اَه.
پیاز اول رو خرد کردم…خواستم دومی رو خرد کنم که نفسم گره خرد…
انداختمش توی ظرف و دویدم سمت شیر آب…بازش کردم و مشت مشت آب پاشیدم تو صورتم و سعی کردم نفس بکشم ولی شدنی نبود…
ناخودآگاه دستم رفت سمت جیب شلوارم…دنبال اسپری میگشتم…نبود…
چندتایی نفس منقطع کشیدم ولی کفاف نمیداد.دلم یه اتاق اکسیژن میخواست…
بدون معطلی به طرف اتاق دویدم…دویدن نفس میخواست…ماهیچه هام درد گرفته بودن…همین که خودم رو پرت کردم تو اتاق جلوی چشمام سیاهی رفت…
صبر کن…الآن بهش میرسی…صبر داشته باش.
از روی میز تحریر برش داشتم…روی زمین نشستم و محکم فشارش دادم…یه بار…دو بار…
همین دوتا فشار کافی بود تا حس کنم یه بار دیگه زنده شدم…
چشمامو روی هم فشار دادم و گفتم-مرسی خدا!
به سرفه افتادم…
چند بار محکم پشت سر هم سرفه کردم…سیـ ـنه ام خس خس میکرد…
برای اینکه مطمئن شم خوبم چند تایی نفس عمیق کشیدم…بدنم داشت میلرزید…انگار یه مسیر طولانی رو دویده باشم…تشنه ام هم بود، ولی رمق بلند شدن نبود…کل بدنم عرق کرده بود…خودم رو کشوندم سمت تخـ ـت…حتی حال از روی زمین بلند شدن و روی تخـ ـت خوابیدنم نبود.
بالش رو از روی تخـ ـت کشیدم پایین و گذاشتمش روی زمین.سرم رو گذاشتم روشو چشمامو بستم.
قلـ ـبم تند تند میزد…بدنم میلرزید…از ته دل خدارو شکر کردم که بازم بهم لطف کرد…
شقیقه هام دل دل میزدن…
حریص تر از همیشه نفس کشیدم…
چقدر این نفس کشیدن ارزش داشت…سی ثانیه نتونستم خوب نفس بکشم کل بدنم درد گرفته….
چشمامو بیشتر روی هم فشار دادم….بدنم داشت داغ میشد…این داغ شدن رو دوست داشتم…از فرق سرم شروع میشد و میرسید به نوک پام…میتونستم راحت حرکتش رو تو تنم حس کنم…همین که میرسید به نوک انگشتای پام،غرق میشدم تو بیخبری و… خواب میرفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۷]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۵

 

اتابک

لباسامو در آوردم و پریدم تو حموم..
لبخند نامحسوسی رو لـ ـبم بود،چی میخواست به خوردمون بده امشب؟سر ظرف شستنم چه حرصی میخورد!بمیرم من!ببین نادر آدم رو وادار به چه کارایی میکنه!
-تو مختاری!!!تا خودت نخوای کسی نمیتونه وادارت کنه!
ابروهامو دادم بالا و همینطور که شامپو میزدم تو سرم گفتم-ما داریم جمعی زندگی میکنیم!تو زندگی جمعی هم من تنها معنی نمیده که جانم!باید مشورت کرد و به نظرات احترام گذاشت!
-ولی آدم نباید از عقایدش دست بکشه!
کل موهامو کفی کردم و گفتم-تو معلوم هست کدوم طرفی هستی؟؟؟اصلا مشخص هست چی میخوای؟؟؟عادت داری هرچی من گفتم خلافش رو بگی؟
نیشخندش رو دیدم-خوشم میاد اذیتت کنم!
-بله کاملا واضحه!
-حزب بادی!!!
-اووومم….خب نه!شاید چون دچار یه بی طرفی ارزشیم!
-مگه ماکس وبری؟
-همچین بفهمی نفهمی!
-لازمه بدونی ماکسیمیلیان وبر،عقایدش رو تو دلش نگه میداشت،تو هر لحظه داری یه جوری تغییرشون میدی!
صحبتم رو بی جواب گذاشت …
-ساکتی چرا؟
-حرف حساب جواب نداره که!
بلند خندیدم-ایول!!!راه افتادی…
خندید و هیچی نگفت…
زود از حموم زدم بیرون…لباس پوشیدم و خواستم موهامو سشوآر بکشم که….نگام افتاد به بخت برگشته ی توی سطل زباله…
-برو برش دار!
محکم گفتم-نه!بهانه گفت برم یکی دیگه بخرم!
-مگه هرچی اون بگه باید انجام بدی؟
حرصی گفتم-اگه حرف حساب باشه چرا که نه؟
بعد قبل از اینکه فرصت کنه اظهار فضلی انجام بده موهامو با حوله خشک کردم…
از اتاق بیرون زدم.
پله هارو پایین رفتم و راه آشپزخونه رو پیش گرفتم-مموش در چه حاله؟
وارد آشپزخونه شدم…خبری ازش نبود..
نگام خیره موند روی شیر آب باز و چاقویی که وسط آشپزخونه افتاده بود…
دلم شور زد…
شیر رو بست و بلند گفتم-بهانه؟؟؟
و چون دوباره صدایی نشنیدم به طرف اتاقش دویدم…حس میکردم دارن توی شکمم رخت میشورن…
-مگه لباسشوییه؟
چشم غره ای بهش رفتم و در اتاق رو باز کردم… خواستم بلند بگم –بهانه-ولی سریع جلوی ولوم بالام رو گرفتم…
از دیدنش کف اتاق،قلـ ـبم ریخت…
کنارش زانو زدم…اسپری تو دستش بود و رنگش به شدت پریده….لبـ ـاش بی رنگ بودن…
نفسم رو مرتعش بیرون دادم…
الهی من بمیرم برات…
گلوم سوخت..قلـ ـبم تیر کشید…
دستم رو بردم سمت دستش…عجیب سرد بود…
اسپری رو از دستش بیرون کشیدم و بی توجه به لایه ی اشکی که جلوی دیدم رو گرفته بود از زمین جداش کردم…
لای پلکاشو باز کرد و نالید-اتابک…
گذاشتمش روی تخـ ـت و گفتم-جانم…بخواب ملوس…
بالشش رو زیر سرش گذاشتم و موهاش رو از صورتش کنار زدم….
-شام…
پتو رو کشیدم رو تنش و گفتم-من درست میکنم..تو استراحت کن…
به پتوش چنگی زد و گفت-جدا سرخشون کن بعد قاطیشون کن و رب گوجه بزن!
همین مونده بود این فسقلی به من آشپزی یاد بده…خندیدم و گفتم-چشم!
روشو برگردوند…دستم رو بردم سمت موهاش…خواستم بهم بریزمشون ولی…صدای نادر تو گوشم منعکس شد…بار عاطفی…بغـ ـل ممنوع…سو استفاده!
سریع چشمامو روی هم فشار دادم و انگشتامو به طرف کف دستم خم کردم.
لـ ـبم رو گزیدم و از سر جام بلند شدم….سخت بود،ولی…
-کار نشد نداره!
بهش لبخند زدم…چه عجب یه بار کارم رو تایید کرد…
پله هارو پایین رفتم.خودم رو انداختم تو آشپزخونه و سعی کردم با پختن غذا سرم رو گرم کنم.هرچند کار به خصوصی نباید انجام میدادم ولی حداقل مشغولم کرد…اینقدر که هی حواسم نره سمت اتاقی که به اتاقم چسبیده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۸]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۶

تو سکوت شاممون رو خوردیم…بهانه مثل همیشه یه مرسی دستت درد نکنه گفت و از پشت میز بلند شد.خواست به طرف سینک بره که دستش رو گرفتم.
-قرار شد من ظرفارو بشورم…
-ولی تو…
دستم رو گذاشتم رو لبش و گفتم-تو برو بشین سر درسات!
چشماش برق زدن ولی لبـ ـاش چیزی رو به نمایش نذاشتن.
روی صندلی نشست و گفت-درسی ندارم!
-امسال امتحانات نهایینا!
شونه بالا داد.بازم یه بی حسی خاص ته نگاهش دو دو میزد-هنوز کو تا امتحانات!
توی هیچ زمینه ای اجبار رو نمیپسندیدم…وقتی با حرف زدن میشد خیلی از مسائل رو حل کرد چه احتیاجی به اجبار بود؟
-شب امتحان که بخونی خودت اذیت میشی!
پوزخندی زد و گفت-همه به خودشون اجازه میدن اذیتم کنن،خودم این حق رو ندارم؟
هنگ کردم…واضح تر از این نمیتونست ابراز نارضایتی کنه…سعی کردم قیافه ام رو از حالت ماستی بیرون بیارم،یه لبخند نیم بند زدم و گفتم-منم اذیتت میکنم؟
شونه هاشو بالا داد و گفت…-گاهی…ولی…
زل زد تو چشمام…چرا اینقدر نگاهش بی حس بود؟؟؟
-ولی فقط گاهی!!!اونم مطمئنا ناخواسته!
لبخند سردی زد-من از دست تو ناراحت نمیشم!چون حس میکنم تو واقعا دوسم داری.
هرچند دلم از تیکه ی اول حرفاش گرفته بود،اما…جمله های آخر بدجور بهم دلگرمی دادن…با اینکه با سردی بیان شده بودن.با اینکه بی حسی توشون موج میزد…اما من راضی بودم…به اینکه با سردترین کلمات به زبون بیاره از دستم راضیه!چه قدر در مقابلش قانع میشدم!!واقعا چقدر !!!
سرش رو انداخته بود پایین و داشت با انگشتاش بازی میکرد.
دیگه حس و حال حرف زدن درباره ی درس نبود.دوست داشتم چشمامو ببندم و شیرینی یخ زده ی حرفاشو مزه مزه کنم!حتی اگه یه جایی تو ذهنم میماسید…ولی من این ماسیدن رو هم میپسندیدم!!!بهانه بهم گفته بود ازم راضیه!مطمئنه من دوسش دارم…چی بهتر از این؟
سرش رو بالا گرفت و گفت-به کمک احتیاج دارم!
مـ ـستقیم نگاهش کردم…تو نگاهش یه دلشوره و نگرانی موج میزد.
-عادت ندارم درد و دلای دوستام رو بازگو کنم…عادت که نه!هیچوقت کسی نبوده که بتونم باهاش حرف بزنم…شاید اگه بود منم عات میکردم…
دوتا نفس عمیق کشید.داشت نمکدون رو تو دستش میچرخوند.
-من در ارتباط با پسرا مشکل دارم…تو برخورد با دخترا هم میلنگم!اصلا …بخش اجتماعی ذهنم میلنگه…میدونم!اما…
زبونش رو بین لبش و ارتودنسیاش گذاشت.چند ثانیه ساکت شد و بعد دوباره شروع کرد-میخوام سعی کنم رفتارامو درست کنم… تا حالا زیادی از همه غافل بودم.فکر میکردم فقط خودم مشکل دارم،دغدغه دارم…نخواستم ببینم دور و برمم هستن کسایی که مشکل دارن…مثلا همین فرنوش دوستم….اصلا درباره ی مشکل همین ازت کمک میخوام…میفهمی؟
سرم رو به نونه ی فهمیدن تکون دادم….باید کامل حرفاشو گوش میدادم و بعد آنالیزشون میکردم.
-دیوید…پسر یکی از اقوامشونه که زیاد باهم رفت و آمد دارن…تو تولد فرنوش دیدمش.هم خوشگله هم خوشتیپ.فرنوشم ازش خوشش میاد،ولی گویا اون یکی دیگه رو دوست داره.فرنوشم…خیلی بهم ریخته و داغونه.امروز تو مدرسه یه حرفایی میزد. از مردن و انگیزه نداشتن و بی هدف بودن و….میفهمی؟
سرم رو تکون دادم.
-میخوام یه جوری حال و هواش رو عوض کنم.دوست ندارم یکی احساساتی که خودم گاهی باهاش دست به گریبان میشم رو درک کنه…خیلی سخته!خیلی.
قلـ ـبم رو…حس کردم فشردن.چنگ کشیدن روی سنسورای بدنم…مو به تنم سیخ شد…بهانه…تو خونسردترین حالت،با یه نگاه یخی…داشت از احساسات دوستش میگفت ،احساساتی که خودش یه زمانی باهاشون دست به گریبان بوده!
نفسم رو محکم بیرون دادم…بهانه دچار بی انگیزگی بود؟به خودکشی فکر کرده بود؟؟؟هدف نداشت؟؟؟چرا؟؟؟
حالا داشتم معنی نگاه خالی و پوچش رو میفهمیدم…بی خود نبود که نگران شده بودم…من با دیدن نگاهش ،لرزیده بودم!!
-به نظرت باید چیکار کنم؟؟
چیکار کنی؟؟؟میدونستم باید چیکار کنه؟؟؟من اگه راه حل رو بلد بودم که…یه فکری برای این نگاه یخی تو میکردم زندگیم…
من…من اگه میدونستم با دخترای نوجوون باید چطور برخوردی داشت که اینقدر تو رفتارام با تو دچار اشتباه نمیشدم…
پلکامو بستم…
یکی از استادای دوره ی کارشناسیم میگفت- هیچی بدتر از این نیست که الکی اظهار فضل کنید…درمورد مسائلی که تخصص و تجربه ندارید صحبت کنید …. کلمات جادو میکنن…یه کلمه از روی نا آگاهی،حتی اگه برای خیرخواهی بیان شه،میتونه یه زندگی رو متلاشی کنه…
حس کردم الآن دقیقا همون شرایطه!!من چی میتونستم بگم؟؟؟
شاید اگر طرف پسر بود یه راه حلایی داشتم…خب بلاخره خودم یه زمانی نوجوون بودم…ولی…یه دختر،اونم با کلی تفاوت با دوره ای که من توش بودم…
بهانه منتظر داشت نگام میکرد.
زبونم رو به لـ ـبم کشیدم و گفتم-اینکه دوست داری به دوستت کمک کنی قابل ستایشه!بنی آدم اعضای یکدیگرند…اگه تو برای دوستت نگران نشی که نمیشه اسمت رو گذاشت دوست…ولی عزیزم…گاهی

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۳۸]
وقتا خیلی چیزا دست ما نیست…تو حیطه ی تخصصی ما نیست.. در حد درک و تجربه ی ما نیست…متوجهی ؟
سرش رو نرم تکون داد…
-از مشاور مدرسه تون کمک بخواه…اگه اون نتونست کمکت کنه،یا حس میکنی قابل اعتماد نیست و احتمال داره خیلی از مسائل رو به گوش خونواده اش برسونه،که اگه برسونه خیلیم عالیه…ولی نه از دید شماها!من میتونم از نادر بخوام کمکش کنه…نظرت چیه؟؟؟
مات نگام کرد.
مشخص بود داره سعی میکنه حرفامو حلاجی کنه…هرچند حرف قلمبه سلمبه ای نزده بودم اما….عادتش بود چند ثانیه روی حرفا متمرکز شه و بعد عکس العمل نشون بده….این برخوردش رو به شدت میپسندیدم!مطمئن بودم تو سرش شلوغ پلوغه!!البته بستگی به اون موجود درونش داشت!!!موجودی که تو وجود داشتنش شکی نداشتم،ولی…نمیدونستم باید اسمش رو چی بذارم؟وجدان؟ کودک درون؟؟؟ خود ناشناخته؟؟؟ ندانسته ی آآگاه؟؟؟واقعا چی بود؟؟؟همه ی موارد؟هیچکدام؟؟
ماله بهانه هم مثل مال من ،وراج بود؟
-وراج خودتی؟
خندیدم-شوخی کردم بابا!!
صدای غر غر کردنش رو میشنیدم…
سعی کردم بی توجه از کنارشون رد شم.
-اووووم…خب…
انگاری گفتگوش با اون یکی بهانه تموم شده بود!چون زل زد تو صورتم و گفت-فکر کنم صحبت با نادر بهتر باشه!
لبخند نامحسوسی زدم.
-فقط یه مشکل هست…فرنوش قبول نمیکنه بره دیدن نادر!
از پشت میز بلند شدم….به طرف ظرفشویی رفتم و گفتم-دعوتش کن اینجا!به نادرم میگم بیاد…باهم رو به روشون میکنیم!
خندید…
موهاشو فرستاد پشت گوشش…نگام رفت رو گوشای کوچولو و صورتیش…دوتا گوشواره ی کاملا متفاوت گوشش بود…جلل خالق! به حق چیزای ندیده!یه گوشواره از دوتا رشته ی بلند،یکی سبز و یکی صورتی و اون یکی گوشواره یه کره ی طلایی و بنفش!!!
از پشت میز بلند شد…همین تکون خوردنش کافی بود تا نگاهم رو از گوشاش بگیرم…
-من میرم مشقامو بنویسم!
لبخند زدم و گفتم-برو …
-شبتم بخیر…با نادر حرف میزنی دیگه؟
-آره…تو هم یه روز قرار بذار فرنوش رو بیار اینجا!
بـ ـوس هوایی برام فرستاد و گفت-دیوونه تم عمو جون!
لبخندی که از شنیدن کلمه ی اول میرفت تا رو لـ ـبم بشینه،با شنیدن کلمه ی دوم پاک شد…جاش رو داد به یه اخم…ابر از دستم افتاد..
چشمامو بستم و محکم گفتم-درست میشه!درست میشه…درست میشه…
ولی…بازم یکی بود تا یه فکر آزار دهنده رو تو ذهنم ،به جریان بندازه…-عقیده ی ۱۸ساله…تغییرم بکنه،درست نمیشه!

#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۳]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۴۷

تمام حرفای بهانه رو به نادر منتقل کردم…بازم مثل همیشه سکوت کرد و گوشهاش رو در اختیارم گذاشت…چه قدر داشتن یه شنونده ی خوب و محرم ،به درد بخور بود!
حس میکردم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده.
-به بهانه گفتم دعوتش کنه خونه ،توهم بیای با هم آشنا شید…نظرت چیه؟
قیافه ی متفکری به خودش گرفت…چند ثانیه ای مکث کرد و بعد گفت-پیشنهاد خوبیه…ولی توقع نداری که همون اول ازش بخوام باهام حرف بزنه؟
-نه همچین توقعی ندارم!بلاخره بار اوله که با تو روبه رو میشه و…خب مشخصه که نمیتونه اعتماد کنه!
-من فقط میتونم باهاش طوری برخورد کنم که حس کنه میشه بهم اعتماد کرد…کارتم رو بهش میدم…اینکه بخواد حرفی بزنه یا نه…با خودشه!
از ته دل امیدوار بودم فرنوش با نادر همکاری کنه.هم برای اینکه بهانه آروم شه و هم….خب…دوست داشتم بدونم با یه همچین دختری،تو یه همچین شرایطی چه برخوردی باید داشت…اصلا…اینقد میگن مشاوره مشاوره،واقعا کارسازه؟؟؟
صدای نادر رشته ی افکارم رو پاره کرد-بهانه در چه حاله؟
سوییچای ماشین رو تو دستم چرخوندم و گفتم-خوبه…یعنی…نمیتونم بفهمم چطوره.
ابروهاشو داد بالا و آروم گفت-باید صبر کنی…
لـ ـبم رو تر کردم.
نادر ادامه داد-با شبنم حرف زدی؟
-نه!!
اینقدر محکم و تلخ گفتم که حرفش رو ادامه نداد.
-برای ولنتاین چه برنامه ای داری؟؟؟
ولنتاین…ولنتاین تولد بهانه بود..۱۸ساله میشد…باید یه تولد…
-قبل از ولنتاین با شبنم بهم بزن که خرج کادوی ولنتاین نیفته گردنت!
پوزخندی زدم…چقدر سرخوش بود.در هر لحظه میتونست بخنده و حرفاشو تو قالب طنز به زبون بیاره.
-میخوام واسه بهانه تولد بگیرم!
نادر چند ثانیه مکث کرد و بعد گفت-عالیه!روز تولدش منو نگینم میایم،دوستاشم باشن!
سرم رو تکون دادم…فکر خوبی بود..
-با شبنم حرف بزن!
نگاه پر حرصم رو بهش دوختم…خونسرد جواب داد-نذار فکر کنم بی جربزه ای!نذار به این نتیجه برسم که ترسویی!!!اتابک این قورباغه ایه که باید قورت بدی !!میفهمی؟؟؟دیر و زود داره ولی…
-بذار یه مدت دیگه!!!
شونه هاشو داد بالا-تصمیمت برای تولد چیه؟
لبخند زدم…یه عالمه فکرای قشنگ تو سرم بود-میخوام یه تولد براش بگیرم که سالها تو ذهنش بمونه!بعد از مرگ خاطره دیگه هیچ جشن درست و حسابی نرفته…بذار حداقل،تو تولد ۱۸سالگیش، یه خاطره ی خوب بسازم براش!
خندید…با محبت گفت-خیلیم عالیه!منم هر کاری از دستم بر میاد دریغ ندارم!
خندیدم…از فکر کردن به یه مراسم درست و حسابی به هیجان میومدم…
سوییچ رو یه دور دیگه تو دستم چرخوندم و گفتم-من دیگه میرم!
از روی مبل بلند شدم…
نادر هم متعاقبا بلند شد و گفت-صبر میکردی یه قهوه بیارن!
خندیدم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم-میخواستی زودتر سفارشش رو بدی خسیس!
خودش هم خندید و گفت-کلا از ذهنم پاک شد!بعدشم من از بس با همه ی مراجعینم قهوه میخورم حالم ازش بهم میخوره!
-حق داری…من برم خونه.تنهاست!
پلک زد و گفت-برو به سلامت..باهام در تماس باش…
دستش رو روی دستم که شونه اش رو گرفته بود گذاشت و آروم ادامه داد-درباره ی شبنمم…هرچه زودتر بهتر!
لـ ـبم رو تر کردم…بعد از دو سال و سه ماه…چطوری باید…شبنم خوب بود…به وقتش…
نفسم رو محکم بیرون دادم.
-نبینم دودلی!
لب گزیدم-دودل که نه!نمیخوام یه وقت…
-اتابک…یه دل شو!چندبار اینو بهت بگم و ازت بخوام…
چشمامو بستم…شبنم خوب بود،خیلی خوب…حداقل تنها دختری بود که تونسته بود بیشتر از سه ماه با من بمونه….دو سال و سه ماه… بیست و هفت ماه…اینهمه خاطره و…اَه…
-نذار فکر کنم احساست به بهانه….
بهانه؟مسلما بهانه مهمتر بود…حداقل با بهانه یه چیزی حدود ۱۸سال خاطره داشتم…۲سال و سه ماه که…
محکم گفتم-بیرونش میکنم از زندگیم ولی…یکم ….
نمیدونستم دلیل دست دست کردنم چیه…دلیل اینهمه تعلل چیه…واقعا چرا نمیخواستم باهاش حرف بزنم..من که مثل آب خوردن دخترا رو میزدم کنار…چرا درباره ی شبنم داشتم…اَه!
دندونامو روی هم سابیدم..
-راس میگی…دو دلم!
با بی حس ترین شکل بهم خیره شد…دستم رو فشرد و گفت-منتظر یه دل شدنت میمونم!برو به سلامت…
سر تکون دادم…میدونستم پامو از دفترش بذارم بیرون سیل حرفا به طرفم سرازیر میشه…برای رویارویی با اونام باید آماده میشدم…
ابروهامو طبق عادت چندبار بالا دادم تا حواسم جمع شه…
-من رفتم…
-به سلامت.
حس کردم لحنش پر از دلخوریه…برگشتم سمتش…با عجز گفتم-زمان لازم دارم!
لبخند محوی زد-فقط بپا دیر نشه!
آهی کشیدم و از دفتر زدم بیرون…همین الآنشم دیر بود..خیلی دیر

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۵]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۸

 

بهانه

با سارا قرار گذاشته بودیم روحیه فرنوش رو عوض کنیم.آدما مثل هم نبودن که انتظار داشته باشیم عکس العملا مثل همه باشن. از دید من عشق فرنوش زیادی بچه گانه و مزخرف بود،ولی خودش اینطور فکر نمیکرد…خودش رو یه شکست خورده میدید که پس زده شده،حالا هرچند بطور نا واضح ولی،چیزی که مشخص بود این بود که دیوید کس دیگه ای رو دوست داشت.
جدیدترین جوکا رو روی برگه نوشتم و بردم مدرسه.سارا هم قرار شد یه مهونی تو خونه شون ترتیب بده تا بریم بترکونیم…
اتابک بهم گفت برای دعوت کردن فرنوش دست نگه دارم…اعتقاد داشت بهتره قبلش جای دیگه بریم مهمونی تا ،وقتی نادر رو تو خونه ی ما دید شک نکنه…یه جورایی برای طبیعی تر به نظر رسیدن مسئله،پیشنهاد داد اول یه دور همی تو خونه ی سارا اینا راه بندازیم.سارا هم از خدا خواسته موافقت کرد و بساط مهمونی رو فراهم…
پنجشنبه بعد از ظهر،قرار شد بریم خونه شون و تا جمعه شب اونجا بمونیم.
تازه از بهشت زهرا برگشته بودیم….توی اتاقم بودم و داشتم وسایل مورد نیازم رو برمیداشتم که اتابک تقه ای به در زد و سرش رو آورد تو…
از وقتی بهش گفته بودم قرار شده شب هم اونجا بمونیم کلی شاکی بود.
-نمیشه شب رو نمونی؟
همینطور که مسواکم رو توی کوله پشتیم میذاشتم گفتم-خونه شون سه تا خیابون با ما فرق داره همش!
اومد تو و نشست لبه تخـ ـت-خب همین دیگه!میگم شب رو نمون…راهی که نیست بیا خونه!
پوفی کردم و گفتم-میخوام بمونم پیش دوستام!غر نزن دیگه.
موبایلم رو از کنار بالشم برداشت و گرفت سمتم-دم دستت باشه ها!زنگ زدم زود جواب بده.
اخمی کردم و سر تکون دادم.
-فردا بعد از ظهر ساعت چند میای؟
-نمیدونم!
-قبلش زنگ بزن بهم میام دنبالت!
سرم رو نرم تکون دادم.
-پول داری؟
ابروهامو دادم بالا و گفتم-مگه دارم میرم اردو؟میخوام برم مهمونی!
قیافه حق به جانبی به خودش گرفت و گفت-شاید قرار شد برید بیرون…پول لازم میشه دیگه!
-تو کارتم هست!
یه تراول خوشگل گرفت سمتم و گفت-حالا اینم باشه….
بعد یهو اخم کرد و گفت-برندارین ماشینو برید بیرونا!خواستید برید یه بزرگترم با خودتون میبرید.هیچکدومتون که گواهینامه ندارین!
پوفی کردم و گفتم-مردم مثل کیانیا ترسو نیستن که!به بچه هاشون بها میدن و آزادشون میذارن…ماشین میدن بهشون…غرغرم نمیکنن.
اخماشو درهم تر کرد و گفت-اومدیم و زبونم لال زدین زیر یه نفر طرف افتاد مرد!
بیخیال شونه بالا دادم-دیه اش رو میدن!
-دیگه چی؟؟؟با این سن و سال یه آدمم بزنید بکشین چه اثری خواهد داشت تو روحیه تون واقعا!!!
چی؟واقعا چی؟؟؟چطوری بود اینقدر راحت به دست سارا ماشین میدادن؟شاید…شاید …
-عموش وکیله،کارش رو راه میندازه!
پوزخندی زد و گفت-چرا باید همچین اتفاقی بیفته تا مجبور شن بیفتن دنبال راه انداختن کارا؟؟؟
فکری کردم…درست میگفت..همچین بی حساب نبودن حرفاش.
-من که چند روز دیگه میتونم برم دنبال کارای گواهینامه…سارا و فرنوشم باید یه یه سالی رو صبر کنن!
فقط نگام کرد…
یه چیزی میخواست بگه ولی…هی لبـ ـاشو تکون میداد اما صدایی از گلوش در نمیومد…
با بیخیالی شونه هام رو انداختم بالا،تراول رو گرفتم و تو کیف پولم گذاشتم و تشکری کردم…
اتابک هم از روی تخـ ـت بلند شد و به طرف در رفت.
-حاضر شدی صدام کن!
باشه ای گفتم…
چی میخواست بگه که نگفت؟؟؟نکنه میخواد بگه نمیذارم بری گواهینامه بگیری؟؟؟؟اصلا به اون چه؟؟؟از این کیانیای دیوونه بعید نیست بگه نمیذارم…وای خدا…خودت به خیر بگذرون…
چشمامو روی هم فشار دادم.
کرم مرطوب کننده ام رو هم توی کوله ام انداختم.
مانتوی بافت سورمه ایم رو پوشیدم که تا وسط رون پام میومد…شلوار لوله ای مشکی هم پام کردم و چکمه های بدون پاشنه ی مشکیم رو کشیدم روشون…
-اووووم خوجل شد!
کلاه شال گردن و دستکش قرمزمم برداشتم!اینارو اتابک از روسیه واسه ام آورده بود…خیلی خیلی دوسشون داشتم..بچه امون پسندش حرف نداشت.
کوله ام روی دوشم انداختم،موبایلمم برداشتم و از باب اسفنجی رو دیوار خدافظی کردم و از اتاق زدم بیرون.
داشت آروم با موبایلش حرف میزد.
بدو بدو از پله ها پایین رفتم ….همین که منو روی پله ها دید تلفنش رو قطع کرد…خواستم بی تفاوت از کنارش رد شم که…
یه لحظه یاد شبنم افتادم…اینکه…نکنه شب من نیستم بیاد اینجا…
حس کردم قلـ ـبم تیر کشید…دل و روده ام توی هم پیچیدن…کف دستام عرق کردن…
اتابک داشت نگام میکرد…
خیره شدم تو نگاه قهوه ایش…پر بود از حرف.
گوشیش رو از بغـ ـل گوشش کشید پایین…زبونم رو کشیدم به لـ ـبم…
سعی کرد لبخند بزنه… دل من توی هم پیچ خورد…
یه لحظه حس کردم دوسش ندارم…واقعا هم دوسش نداشتم!کثیف بود…خیلی کثیف!!
-بهانه؟
شب جمعه بود…خونه خلوت…بدون مزاحم…یه پسر آزاد…یه دختر آزادتر…
بغض بیخ گلوم رو گرفت…
اصرار داشت شب برگردم….
همش حرفه!همش تظاهره…از خداشه شب نیام.

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۵]
..
شبنم،با اون قیافه ی بزک کرده و اون لباس عجیب غریب از جلوی چشمم رد شد…بدن براقش توی عکس،توجه جلب میکرد چه برسه به….
اتابک یه قدم به طرف برداشت…
مغزم داشت فرمان میداد یه کاری بکنم…
بغضم داشت وسیع تر میشد…
دستش رو رسوند به بازوم-مموش…
طوفان شدم…از ته دل داد کشیدم-من مموش نیستم!
ابروهاش بالا پریدن…تعجب نگاهش غوغا میکرد-بهانه جان…
بازوم رو از دستش کشیدم بیرون…براقی تن شبنم،مثل جرقه های جوشکاری چشمم رو میزد…سرم داشت دام دام میکرد…یه فکر بدجوری روی اعصابم مانور میداد،اونم….اتابک این بدن رو بغـ ـل میکنه!!!
با زحمت آب دهنم رو فرو دادم…پشتم رو بهش کردم و به طرف در رفتم…
دنبالم اومد-بهانه…
داشتم حسودی میکردم…داشتم حسودی میکردم!به دوسـ ـت دختر اتابک!!!به دوست دختر عموم!!!من…من داشتم حماقت میکردم!!!به من ربطی نداشت….حسادت معنی نمیداد…
دوباره سعی کردم آب دهنم رو قورت بدم.
نشد…یعنی شد…با کلی درد و زحمت شد…با زحمت آب تونست پایین بره…راه گلوم بدجوری سد شده بود…
-وایسا بهانه!
اینبار دوستی کمـ ـرم رو گرفت…دلم ریخت…بغضم بزرگ تر شد…چشمام بازتر..باید جلوی ریزش اشک رو میگرفتم…بارها و بارها تو مهمونیا دیده بودم اینطوری دستاش رو میذاره دو طرف کمـ ـر باریک شبنم….
با تمام توانم غریدم-به من دست نزن عوضی!
دستاش شل شد..
توقع نداشت بهش بگم عوضی…من دروغ نمیگفتم…وقتی عوضی بود باید اینطوری خطاب میشد…اتابک یه عوضی تمام عیار بود.. هرچند به من ربطی نداشت…
لیز خوردن دستاش رو از دور کمـ ـرم حس کردم…
بی درنگ دویدم سمت در حیاط …
میدونستم مات و بهوت وایساده و داره رفتنم رو نگاه میکنه…
در رو باز کردم و خودم رو پرت کردم تو کوچه…همین که در رو بهم کوبیدم اشک راه افتاد روی صورتم…..
با حرص پسشون زدم…ولی بی وقفه میریختن…
دوتا نفس عمیق کشیدم…قدرت اشکام بیشتر شدن…
امشب بزم داشت.با شبنم.دوتایی…
هق هقم شدیدتر شد…
شبنم رو بغـ ـل میکنه!!!
سر خودم داد کشیدم-به تو ربطی نداره بهانه….به تو ربطی نداره!
لـ ـبم رو گاز گرفتم…تند کوچه رو پایین رفتم…توقع نداشتم دنبالم بیاد…دنبال یه مزاحم که آدم نمیدوه…از خداشم بود من برم زودتر بره دنبالش…
شبنم الآن…داره آماده میشه…داره آرایش میکنه…به بدنش لوسیون میزنه…داره خوشتیپ میکنه…برای اتابک…برای همه کس من… برای ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۶]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۴۹

 

صدای خودم رو شنیدم…روی کولش بودم…دهنم نزدیک گوشش…داشت جاده ی سنگلاخی منتهی به ده رو بالا میرفت…
-معلممون میگه عمو محرمه!
-آره دیگه!عمو و دایی محرمن!
با حرص گفتم-آدم نمیتونه با محرما عروسی کنه!
خندید و گفت-مگه میخوای با محرم عروسی کنی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم-اوهوم!میخوام بشم زن تو!!
بلند بلند خندید…دستامو که دور گردنش حـ ـلقه بودن بـ ـوسید و گفت-تو هنوز فسقلی هستی مموشک!!
یهو تصویر اون جاده محو شد…یه تصویر دیگه جلوم جون گرفت،عروسی روشنک بود…یه لباس عروس خوشکل تنم بود…یه تاج خوشگل تر رو سرم!
اتابک رو دیدم که داره میاد طرفم…جلوم زانو زد و با محبت بغـ ـلم کرد-عروسک چطوره؟
خندیدم و گفتم-دومادک خوبه؟؟؟
از تو بغـ ـلش بیرونم کشید و متعجب نگام کرد…نرم خندید و گفت-شیطون!
دوباره تصویر بهم ریخت…
ایندفعه سر کلاس درس بودیم…معلم دینیمون داشت حرف میزد…
-درسته برادر محرمه،عمو محرمه،دایی محرمه…ولی روابط باید کنترل شده باشه…اینا حرفای من نیست دستوراته اسلامه!
صدای پر حرص سارا رو شنیدم-خانوم من واقعا متاسفم که اینو میگم،ولی ماها اگه تا امروز تصور و برداشتی از برخوردای محارممون نداشتیم،با این حرفا میریم دنبال قصد و نیت گشتن!!!
همون روز افتادم به فکر…اتابک واقعا مثل عمو بود؟؟؟اگه عمو بود…چرا من تا ۱۴سالگی امید داشتم یه جوری باهم ازدواج کنیم؟
محکم کوبیدم تو سرم…از بس بچه بودی از بس ابله بودی،از بس دور و برت بود…از بس بهت محبت میکرد و همیشه در حال حمایت کردن بود….
بی توجه به کسایی که متعجب نگام میکردن خیابون رو پایین رفتم…
چی شد که اون افکار رو زدم کنار؟؟؟چی شد که سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم؟؟؟چی شد واقعا؟؟؟اینکه فهمیدم نشدنیه؟؟ اینکه حس کردم دارم گناه میکنم؟؟؟؟
اینکه…اینکه دیدم هربار با یکیه؟؟
اینکه..اینکه از خودم خجالت کشیدم؟؟؟داشتم از برخورداش بد برداشت میکردم؟؟؟واقعا چی شد؟؟
باز سر خودم داد زدم-تو که بیخیالش بودی این اشک ریختنت برای چیه؟؟؟
با این جمله نه تنها اشکم بند نیومد،سریع ترم رو صورتم غلت زد…
من…من داشتم چیکار میکردم؟؟؟داشتم به یه محرم دلبسته میشدم!
یکی تو سرم داد زد-دلبستگی نیست!
با هق هق گفتم-هست،هست…اگه نبود…اگه دلبستگی نبود…به شبنم حسودی نمیکردم…اگه نبود ….دلم نمیخواست دانشجوهاش بفهمن منم هستم….اگه نبود….با محبتاش آروم نمیشدم….اگه نبود…وقتی بغـ ـلم میکرد حس نمیکردم تو سراشیبی ترن هوایی هستم!
اگه…اگه…
-بهانه؟
لـ ـبم رو گزیدم…نمیخواستم باور کنم صدای خودشه…
بازوم رو کشید…وایسادم…حتی به طرفش برنگشتم…
-اگه دلبستگی نبود،از اینکه نیومد دنبالم غصه نمیخوردم!!!
کشیدتم سمت ماشین…به زور سوارم کرد…
-اگه نبود از دیدن عکس شبنم اینقدر بهم نمیریختم…
در رو محکم بهم کوبید…
چشمامو بستم…نباید نگاش میکردم…خجالت میکشیدم باهاش چشم تو چشم شم…من…من خر،نماز نمیخوندم…روزه نمیگرفتم.. حجاب نداشتم، واجب و متسحب نمیشناختم ولی….میدونستم یه چیزایی حرامه!تشخیص میدادم این علاقه ممنوعه ست…
لـ ـبم رو گزیدم…
محکم کوبید روی فرمون…
هق هقم شدید تر شد.
با عجز گفت-چرا همچین میکنی بهانه؟
کشیده شدن دستمال رو روی گونه هام حس کردم…
برخورد نفساش به گونه های یخ زده ام…قلـ ـبم تند تر تپید.
چشمامو باز نکردم…میترسیدم بفهمه از نگاهم…بدونه چی تو دلمه…
-بهانه…بهانه عزیزم حرف بزن…چت شد یهو؟تو که حالت خوب بود…
لبـ ـامو بهم فشار دادم تا حرف نزنم…تا اعتراف نکنم…
صدای عصبیش رو شنیدم-بهانه حرف بزن…
چندتا قطره اشک بزرگ،از لای پلکای بسته ام سر خوردن…
از جیب مانتوم اسپریم رو بیرون کشیدم…
گذاشتمش جلوی دهنم و محکم فشارش دادم…باز شدن مجاری تنفسیم رو راحت حس کردم.
چونه ام رو تو دستاش گرفت و به طرف خودش برگردوند.
چشمامو محکم روی هم فشار دادم…
فشارش رو دور چونه ام بیشتر کرد…
-باز کن چشماتو!
چشمامو با قدرت بیشتر روی هم فشار دادم ولی اشک با اصرار از لا به لاشون به بیرون سرک میکشید…لعنتی…
صدای فریادش گوشم رو لرزوند-میگم باز کن این لعنتیارو…
از ترس چشمامو باز کردم…چونه ام هنوز تو دستش بود…چشمای اشکیم رو دوختم به فرمون…چونه ام رو محکم تر فشار داد…
-منو ببین بهانه…
ترسیدم…میترسیدم نگاش کنم و…مثل همیشه حرفامو از نگام بفهمه…لعنتی…هم اتابک لعنتی بود،هم چشمای دهن لق من!اَه…
تمام قدرتم رو بکار گرفتم…پر شدم از نفرت…همون نفرتی که باعث شده بود بهش بگم عوضی… نگام پر از یه نفرت شد…نفرتی که…نفرتی که هیچوت نمیتونست به دوست داشتنام غلبه کنه…
نگاهمم مثل ذهنم سردر گم بود…مطمئن بودم نمیفهمه چمه…چه بهتر که نفهمه…
چند ثانیه فقط نگام کرد…مصر بود بفهمه …
باز نگام رو اشک پوشوند…
نالید-گریه نکن تورو خدا!

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۶]
حرف بزن…حرف بزن …
آب دهنم رو قورت دادم…چی بگم؟؟؟بگم به شبنم حسودی میکنم؟بگم از اینکه شب رو با اون باشی دلم میخواد بمیرم؟؟؟بگم من دوست دارم؟؟؟خب چی بگم…
-منو برسون خونه ی سارا اینا.
هنگ نگام کرد… دستش رو از دور چونه ام باز کرد…آهی کشید…سرش رو چند بار تکون داد…
روشو برگردوند..
چند ثانیه به سکوت گذشت تا اینکه….
-عوض شدی یا ازم دوری؟؟؟چرا نمیفهممت بهانه؟
بغض دوباره فضای خالی گلوم رو پر کرد…این حرفش … بهم میفهموند خیلی وقته ازش دورم…سعی کردم دور باشم… سعی کردم به احساسم بها ندم…باز فرنوش عاشق یه نامحرم شده بود و من بهش خرده میگرفتم…من که بدتر بودم…
بدون اینکه به سمتم برگرده ادامه داد-دلم میخواد مثل قبلا باهام راحت باشی…بگی چی تو دلته…من همون آدمم..همونی که هرچی تو دلت سنگینی میکرد،براش تعریف میکردی!
پوزخندی زدم…
همون آدم بود؟؟؟اونی که من دوسش داشتم….این اتابک نبود!اونی که من دوسش داشتم،هر روز با یکی نبود….یه عکس فوق &!واژه‌!&ی از دوسـ ـت دخترش تو گوشیش نداشت….اونی که من دوسش داشتم فقط منو میدید…
تو دلم نالیدم…پس چرا هنوز …
هنوزی در کار نبود…من دیگه دوسش نداشتم…ارزونی همون دختره ی ….آی خدا نه!اتابک از سر اون دختره هم زیاده….
-منو برسون خونه سارا!نمیخوام باهات حرف بزنه….
هووووووووووووووف هووووووووووووووووووف نفسش رو بیرون داد…دست کشید تو موهاشو غرید-باشه…هرطور تو راحتی!
راهنما زد و از پارک بیرون اومد…بی صدا گریه کردم…به حال و روز خودم و حال بی ثبات دلم…لعنت بهش…لعنت
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۷]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۵۰

اتابک

عجب وضعی بود….کلافه دستی تو موهام کشیدم…هنوز داشت گریه میکردم،بی صدا…یعنی چی شده بود؟؟؟نکنه فهمیده بود زنگ زدم به شبنم؟؟؟
دندونامو روی هم فشار دادم…خب زنگ زده باشم،بهانه محال بود به خاطر شبنم گریه کنه،هرچند….
یاد اونشبی افتادم که قرار بود برم خونه ی شبنم و….اونشبم به نحوی واکنش نشون داده بود و الآن…یعنی میشه؟؟؟
نفسم رو با تمام قدرت بیرون فرستادم…
-کدوم کوچه اس؟؟؟
با پشت دست صورتش رو پاک کرد و گفت-لاله!
از گرفتگی صداش مغزم سوت کشید…وارد کوچه شدم…-آخرین خونه سمت چپ…
دلم میخواست میتونستم بمیرم…چرا صداش اینطوری شده بود..تا حالا اینقدر گرفته و خش دار…چرا شنیده بودم…خش دارتر از اینم شنیده بودم صداش رو…
ماشین رو سر و ته کردم و جلوی خونه نگه داشتم.
بدون اینکه نگام کنه دستش رو برد سمت در و بدون هیچ حرفی پیاده شد…
نگاه کردم به رفتنش…زنگ در رو زد.منتظر بود در رو باز کنن…زل زده بود به نوک چکمه هاش!هنوز میخواستم بهش بابت پوشیدن کلاه بدون روسری گیر بدم که….چرا یهو اینطوری بهم ریخت؟
در صدای چیکی کرد و باز شد…
بدون اینکه حتی نیم نگاهی به طرفم بندازه،وارد خونه شد و در رو بست…
قلـ ـبم نا مرتب میزد…
پلکامو روی هم فشار دادم…اگه فقط یه درصد به خاطر شبنم اینطوری شده بود….باید شبنم رو کنار میزدم.
موبایلم رو کشیدم بیرون…نباید اونجا بمونم…پامو روی گاز فشار دادم و حرکت کردم …شماره اش رو از لیست مخاطبین اخیر بیرون کشیدم و زنگ زدم…
-جانم اتابک.
پوفی کردم –کجایی؟
-خونه!
زبونم رو به لـ ـبم کشیدم….وارد خیابون شده بودم…یه گوشه پارک کردم و گفتم-امشب…
-اوکی میخوای قرار رو کنسل کنی!اشکال نداره من عادت دارم.
دستی تو موهام کشیدم.چرا نمیتونستم واضح بگم دیگه نمیخوام باهم در ارتباط باشیم…چرا گفتنش اینقدر سخت بود؟چرا واقعا؟؟؟
من که شکی به علاقه ام به بهانه نداشتم…من که مطمئن بودم دوسش دارم..من که…
چشمامو بستم و تو یه تصمیم یهویی گفتم….
-شبنم…
صدا برگشت تو گوش خودم…
گوشی رو قطع کرده بود….نفس عمیقی کشیدم…
چشمای بارونی بهانه جلوی دیدم قرار گرفت….سرم رو چـ ـسبوندم به فرمون…باید یه تصمیم درست میگرفتم.هیچ تصمیمیم درست تر از بیرون کردن شبنم نبود.
سرم رو از فرمون جدا کردم…ابروهامو چندباری دادم بالا تا حواسم جمع بشه…چقدر خوشحال بودم در اون لحظه که سر و صدایی تو سرم نیست!!!اگه باز میخواست با حرفاش اعصابم رو بهم بریزه چی…
صدای خواب آلوده اش رو شنیدم-من فعلا خسته ام!
خندیدم و گفتم-خوبه که خسته ای!کاش همیشه خسته بودی…
راهنما زدم و از پارک در اومدم…باید میرفتم خونه ی شبنم!باید رو در رو حرف میزدیم…این گریز دردی رو دوا نمیکرد…هرچی من بیشتر دست دست میکردم،اوضاع بدتر میشد….بهانه … هیچی نباید آزارش میداد…هیچی!
شماره ی شبنم رو گرفتم…رد تماس داد…
گوشیم رو پرت کردم و زیر لب گفتم-به درک!
پامو روی گاز فشار دادم و به طرف خونه اش روندم.
حرفامو تند تند داشتم تو ذهنم مرور میکردم…-میدونم خیلی خاطره باهم داریم…ولی…خاطره های بدمونم کم نیستن….ما…جز لذتی که از هم…
-اَه نه این بده..
-خب جز وقتایی که تو تخـ ـت خواب…
-خاک بر سرت خیلی افتضاحه!
بلند گفتم-خب ما فقط تو اون مدت باهم دعوا نکردیم!
-اتابک اتابک…اینقدر وقیح نباش!اینارو برداری به طرف بگی ،اگه بکشتت هم حقشه!
-خب بذار ببینم چی بهش بگم؟
-خب خره!اینم مثل خیلی از مسائل دیگه!با کله برو وسطش و حلش کن…هوم؟نظرت چیه؟
نوچی کردم و گفتم-حرف دو سال و سه ماه رابطه ست!
-بله دیگه!حرف ۱۰باز شمال رفتن و یه بار روسیه رفتن باهمه!حرف صب تا شب تو بغـ ـل هم ولو بودنه!حرف اینه که شبنم خیلی از آرزوهاتو برآورده کرد!!!اینکه بشینی و با یه زن مشـ ـروب بخوری و بحث فلسفی بکنی!خب خره!!!اینکه اینقدر پایه ست رو، چرا میخوای ول کنی!
پلکامو ریز کردم و گفتم-خفه شو!همین ده دقیقه پیش داشتم میگفتم چه خوب که خفه خون گرفتی!
-خب باز من حرف راس دم تو عصبی شدی؟
-ببین چی میگم…من خیلی از دیدگاه های قبلم رو تغییر دادم.میفهمی؟من الآن حس میکنم عوض شدم!
-نوچ!اینقدر کثافت کاری کردی که سیر شدی!
جیغ کشیدم-بی تربیت… سیر نشدم!هرچی تشنه تر شدم…
-آره!!!تشنه ی دختر بچه ی پاک و معصوم!یه دختر که دست یه اجنبی به تنش نخورده…یکی که سن بچه ات رو داره…
-خفه شو!اون همش ۱۴ سال از من بچه تره!
-همش ۱۴سال؟اوخی نازی!!!دل درد نگیریا!آشغالی اتابک…خیلی آشغال!میخوای دل شبنم رو بشکنی،دلش رو بشکنی میشه چندمین نفری که ازت زخم خورده؟؟؟بعد با کمال پررویی،امیدوار میشی که بهانه جواب مثبت میده…خاک دو عالم تو فرق سرت.
لـ ـبم رو گزیدم…چی داشت میگفت…راست میگفت…من….من خیلی زیاده خواه بودم…من…منی که اینهمه …من چطور میخواستم…
باید برمیگشتم

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۷]
…نباید میرفتم…نباید …لیاقت من،یکی بود مثل خودم!بهانه حیف بود،خیلی حیف…
-چرا راهنما زدی؟
بلند گفتم-مگه نمیخواستی منصرفم کنی؟؟؟منصرف شدم…دارم برمیگردم…
-بابا اتابک شوخی کردم…شبنم رو باید حذف شه از زندگیت….بعدشم…خدا بزرگه!
پوزخندی زدم…خدا بزرگه!!!اونم برای یه لجن مثل من!!!من بگم خدا بزرگه…چه شود…
به دور برگردون نزدیک میشدیم…چشمک زدن فلش سمت راست رو میدیدم…صای تیک تیکش رو میشنیدم…صدای عربده های اون دیوونه ی تو سرم رو…
بهش پوزخند زدم…داشت خودش رو میکشت تا منصرفم کنه….
هنوز نگام به اون فلش سبز بود… نفهمیدم کی فرمون رو برگردوندم…اصلا نفهمیدم چی شد که فرمون رو چرخوندم سمت چپ…راهنما خاموش شد…اون دیوونه نفس راحتی کشید…
مطمئن بودم اونی که فرمون رو چرخونده من نبودم…
دیوونه غرق تو خوشحالی بود…من…غرق تو سردرگمی…
میخواستم دور برگردون بعدی رو برگردم ولی…یه لحظه حس کردم،شاید قسمته من برم پیشش…شاید لازمه…منصرف شدم…
پامو با تمام قدرت روی گاز فشار دادم….باید میرفتم حرف بزنم..باید تو زندگیم یه پاکسازی اساسی راه مینداختم….اولشم…جمع کردن هرچی بود که بوی لجن میداد!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۸]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۵۱

بهانه
فرنوش هنوز نیومده بود…با حال زار روی تخـ ـت نشستم…سارا خونه رو برای حضور ما خالی کرده بود و مامان بابا و داداشش رو فرستاده بود پی نخود سیاه…
سارا کنارم نشست و گفت-چرا اینقدر داغونی؟گریه کردی؟
ابروهامو دادم بالا تا یکم مغزم از هنگی بیرون بیاد و گفتم-رفته بودم بهشت زهرا!
دروغ گو هم شدم…بهشت زهرارو که رفته بودم ولی گریه ام به خاطر اون نبود…سارا آهی کشید و دستش رو گذاشت رو دستم…
-پر انرژی باش بهانه!باید فرنوش رو سر حال بیاریم باشه؟؟؟
آره…باید به فرنوش فکر میکردم…اون فعلا شرایطش بحرانی تر از شرایط من بود…
سرم رو تکون دادم و گفتم-میرم آب بزنم به صورتم…قول مدم شارژ باشم…
خندید و گفت-برو…منم برات یه چیزی بیارم بخوری!
شقیقه ی دردناکم رو فشار دادم و به طرف دستشویی رفتم…باید تا حداقل بیست و چهار ساعت دیگه ذهنم رو از هرچی فکر بد بود خالی میکردم…باید حواسم رو میدادم به دوستم.
باید فکرم رو از اتابک و اون زنیکه دور میکردم.باید بیخیال این میشدم که در چه حالن…همینطور که بابک و فرح رو مدتها بود از ذهنم بیرون زده بودم،باید بیخیال این دو نفرم میشدم…..کاش میشد…کاش!
صورتم رو شستم…کش دور موهمو باز کردم و دوباره بستمشون…زیر کلاه بهم ریخته بودن…
بازم صورتم رو شستم….باید اتابک رو میفرستادم بیرون…کاش اینقدر حضورش پررنگ نبود…
-باید حضورش رو کم رنگ کنم!!
اینو گفتم و گوشیم رو از جیبم کشیدم بیرون…از وقتی اومده بودم خونه ی اتابک رابطه ام با حسام یک دهم شده بود!!
اینم از نشونه های حضور اتابک…چقدر ساده میگرفتم حضورش رو!!!چقدر ابلهانه داشتم به حضورش دلبسته میشدم…
پوزخندی زدم و شماره ی حسام رو گرفتم و همون موقع از دستشویی بیرون اومدم.
-بله؟
دیگه خبری از حرف زدنای از سر ذوق نبود…تقصیر خودم بود.اینقدر سرد باهاش برخورد میکردم که به این روز بیفته!
-سلام!
-سلام!
لـ ـبم رو گزیدم و گفتم-بهانه ام!
-بله شناختم!
-خوبی؟؟؟
-خوبم!!!چی شد یاد من کردی؟
به جای جواب گفتم-نمیخوای حال منو بپرسی؟
-نه!برام مهم نیست!
دلم سوخت…داشت منو پس میزد…مثل همه ی دور و بریام…سعی کردم آروم باشم.حسام یه پسر مغرور بود…هرچند در مقابل من زیاد نرمش نشون میداد.
-خب ببخش مزاحمت شدم!
خواستم قطع کنم که گفت-بهانه؟
تلخ گفتم-بله؟
-خوبی؟؟
-تو که گفتی…
-یه غلطی کردم…تو مهمی …ولی اینقدر دوری میکنی که…ببخشید حالا!خوبی عزیزم؟
چرا عزیزماش مثل عزیزمای اتابک نبودن؟چرا مثل اون پر از محبت نبودن؟
-خوبم!
-دلم برات تنگ شده!میدونی چند وقته باهات حرف نزدم؟؟؟
-خیلی وقته!
-میای ببینمت؟
-تا فردا خونه ی دوستمم….بعد از اینجا میام دیدنت!
-بهانه…هیچوقت فراموش نکن برام عزیزی.
سکوت کردم…
-حسام؟
-جانم؟؟؟
-درکم کن…من…من نمیدونم از زندگی چی میخوام…معلقم!رو هوا موندم…بذار با خودم کنار بیام!
-درکت میکنم عزیزم.ببخش تند حرف زدم!
-عیب نداره…
وارد اتاق سارا شدم و ادامه دادم-من میرم پیش دوستام…کاری نداری؟
-نه سلام برسون…فعلا!
گوشی رو قطع کردم و نگاه انداختم دور و بر اتاق صورتی سارا…
چند دقیقه بعد با سینی قهوه و کیک رسید….فرنوشم همراهش بود…
لبخند زدم…سعی کردم آروم باشم و بهم خوش بگذره!!!من باید با خیلی از مسائل کنار میومدم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۸]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۵۲

صدای بلند ضبط پرده ی گوشم رو اذیت میکرد،با اینحال بی توجه بهش وسط بالا پایین میپردم و بی وقفه میخندیدم…سارا و فرنوشم از هیچ همراهی فروگذار نمیکردن…فرنوش اینقدرا که نشون میداد حالش بد نبود…یعنی اولش که اومد یه کم دمغ بود ولی بعد به محض شنیدن آهنگ ،فنرش در رفت و پرید وسط….
راستـی نازنین یه چیـــزی
هنـوزم واسـم عــزیزی
هنــوزم وقتـی مـی خنـــدی
تو منــو بهـــم مـی ریـــزی
حس کردم عرق از روی کمـ ـرم سر خورد…سارا و فرنوش میخندیدن!!منم خندیدم…بی دلیل، بی وقفه!
یـه چــــــیـزی بـــگم
سه تاییمون باهم داد زدیم-بگو
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
یـه چــــــیـزی بـــگم
-بگو
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
-ئه؟؟؟جون من راس میگی؟؟؟
یـادته شبــایِ مهتــاب
-نه یادم نیس!!!
چشــایِ قـــرمـز و بـی خــواب
یـادتــه مــی گفتــی دلخـــور
کــاش بشــه در نیــاد آفتــاب
-در بیاد آفتاب!!
غش غش به حرفای سارا خندیدم!!!خندیدن به چیزای لوسم عجیب مزه میداد
قــربـونِ چشــات بـــرم مـن
-نازی!!
که بهـــم زنـــدگـــی مــی دن
چشمــایِ هیچکســـی واســــم
اینقــــده عـــزیـــز نمــی شـن
نمیدونم چرا یهو چشمای اتابک جلوم ظاهر شد….چشمامو روی هم فشار دادم و سرم رو تند تکون دادم…چشمای حسام…چشمای درشت و قشنگ حسام…این چشما عزیز تر بودن…بودن …بودن
یـه چــــــیـزی بـــگم
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
یـه چــــــیـزی بـــگم
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
یـادته شبــایِ مهتــاب
چشــایِ قـــرمـز و بـی خــواب
یـادتــه مــی گفتــی دلخـــور
کــاش بشــه در نیــاد آفتــاب
قــربـونِ چشــات بـــرم مـن
که بهـــم زنـــدگـــی مــی دن
چشمــایِ هیچکســـی واســــم
اینقــــده عـــزیـــز نمــی شـن
مــا قــــرار نبــود جــدا شیــــم
ســر حــرفمــون نبــاشیـــم
نبــوده جــایی تو این شهــــر
که بــا هم نـــرفتــه باشیـــم
من و اتابک همه جای شهر رو رفته بودیم…
من و اتابک شبای زیادی رو بیدار مونده بودیم…
توی آلاچیق،رخت خوابامون رو پهن میکردیم تا خنک شه و بعد شیرجه میزدیم توشون….تا خود صبح،از سوراخ سقف آلاچیق آسمون رو نگاه میکردیم…اتابک برام از ستاره ها میگفتم…
-اون ستاره ی قطبیه…
یـه چــــــیـزی بـــگم
تــو رو بـا دنیــا عـوض نمــی کنــم
-عوض نمیکنم
یـه چــــــیـزی بـــگم
تو درسـت شنیـــدی این خودِ منــــم
-نه خودت نیستی!عوض شدی…
آهنگ تموم شد…وسط اتاق نشستم…
-بزن آهنگِ…
غر زدم-سرم درد گرفته!یه دقه بشینید .
سارا و فرنوشم نشستن…
خندیدم-چه حرف گوش کن!
فرنوش کش و قوسی به بدنش داد و گفت-باید به حرف بزرگترمون احترام بذاریم دیگه!
تلخ خندیدم….یه سال تحصیلی ازشون بزرگتر بودم ولی…همکلاسیشون…
اون دوتا داشتن پچ پچ میکردن…منم سرم رو دودستی گرفته بودم..اتابک کجا بود الآن؟
آب دهنم رو با زحمت قورت دادم…چرا یهو یاد علاقه ام افتادم…چرا ؟
-چرا یهو همه چیز بهم ریخت بهانه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم-خیلی چیزا دست من نیست!
نفسم رو آه مانند بیرون دادم.
سارا رفت و با ظرف چیپس و ماست موسیر برگشت…
سعی کردم حواسم رو بدم به چیپسای رو به روم…سعی کرد بیخیال باشم…میشد!من میتونستم…کار نشد نداشت!فقط باید سعی میکردم…باید این بخش از افکارم رو قفل میکردم.
بلند سر خودم داد زدم-وقتی ۱۴ ساله بودی تونستی!!!مطمئن باش بازم میتونی … میتونی … میتونی … میتونی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۹]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۵۳

 

ظ

اتابک
زنگ رو فشار دادم..طبق معمول سوییچ رو تو دستم تاب میدادم که بدون هیچ سوالی در باز شد…سوییچم رو تو جیبم انداختم و پله های آپارتمان رو بالا رفتم.
در واحدش رو باز کرد و زل زد تو صورتم.رد اشک رو راحت میتونستم تو صورتش ببینم…آهی کشیدم…مقصر تمام اشکهاش من بودم.
کنار رفت و وارد شدم…خونه تو تاریکی غرق بود .روی نزدیکترین مبل نشستم.شبنم بی صدا آباژور رو روشن کرد و با فاصله ازم نشست…
یه تاپ تنش بود و شرت لی کوتاه…تو خودش مچاله شد…نگامو از پاهای کشیده و بی نقصش گرفتم و دوختم به زیر سیـ ـگاری روی میز….
نمیدونستم چی بگم.اصلا چطوری بگم؟از کجا شروع کنم….چطوری شروع کنم؟
با عجز دست به دامن افکارم شدم…تو حال بهم زن ترین سکوت ممکن فرو رفته بودن…حالا که به کمکشون احتیاج داشتم خاموش بودن….مثل خیلی وقتای دیگه….
نگاهم رو از زیر سیـ ـگاری گرفتم…دوختم به شبنم…با قیافه ی دمغ داشت موهای بلند و بلوندش رو دور انگشتش میتابوند… رنگ موهاش جدید بود یا دقت نکرده بودم؟؟؟با دفعه ی قبل فرق میکرد…نمیکرد؟؟؟
هوفی کردم و با حرص نگاهم رو از صورت بی حسش گرفتم و دوختم به نوک کفشای مشکیم…خوش خیال بودم که فکر میکردم اون شروع میکنه به حرف زدن…
-شبنم؟
بدون اینکه نگام کنه،همینطور که موهای بازش رو دور انگشتش میپیچوند گفت-بله؟
زبونم رو به لـ ـبم کشیدم…این جدایی فرق داشت با جدایی های دیگه…تو این…حرف از بیست و هفت ماه با هم بودن بود….حرف از یه وابستگی بود…دروغ بود اگه میگفتم با رفتنش مشکلی به وجود نمیاد…میومد…یه مشکل اساسی…
-مگه بهانه رو دوست نداری؟
عصبی از این سوال گفتم-دوسش دارم…دلمم نمیخواد شبنم باشه،ولی بفهم نمیتونم راحت بازیش بدم و بگم برو!
-راحت بگو برو…هرچه بادا باد!
-همون خفه شی بهتره….
شبنم برگشت سمتم…پاهاشو از تو شکمش کشید بیرون و گذاشت روی پارکت..آرنجش رو روی زانوهاش گذاشت و گفت-شبنم چی؟
پوفی کردم….-بگو بهش…سریع باش.
لـ ـبم رو گزیدم…روم نمیشد خیره شم تو چشماش..کار خیلی سختی بود.
-من….
نفس عمیقی کشیدم،بدون اینکه بازدمم رو بیرون بفرستم،با حداکثر سرعت گفتم-میخوام تموم کنیم رابطه رو!
نگاه متعجب شبنم،قاطی شد با بیرون فرستادن نفسم…زل زد تو چشمام…با تعجب ،بهت،حیرت!
آب دهنم رو قورت دادم….
نگاهش طولانی شد…
شرمنده نگاهم رو از نگاهش گرفتم…
لـ ـبم رو تر کردم و با زحمت گفتم-تو…تو خیلی خوبی…ولی من…
-دس دس نکن بهش بگو!
دستی توی موهام کشیدم-روزی که رابطه رو شروع کردیم،هیچ قولی بهت ندادم….تو از گذشته ام و رابطه هام با خبر بودی… میدونستی اولین نیستی،همینطور که من برای تو اولین نبودم…
سرم رو گرفتم بالا…هنوز نگاهش پر از حیرت بود.
-میخوام زندگیمو یه تغییر اساسی بدم…میخوام از نو شروع کنم…میخوام به روابطم یه شکل درست و حسابی بدم…به تو هم همین پیشنهاد رو میدم…
حس کردم پوزخند زد….ولی من ادامه دادم…تازه فکم گرم شده بود.
-قرارمون از اول این بود که هروقت هرکدوم از طرفین خواستن تموم کنیم…میدونی که؟
لبش رو یه طرف جمع کرد…حس کردم تو چشماش برق اشک رو دیدم…
دیگه نموندم…موندن درست نبود.
بلند شدم.
بدون نگاه کردن بهش به طرف در رفتم…با لحنی که سعی میکردم عذاب وجدانم رو بروز نده گفتم-بهم زنگ نزن…منم بهت زنگ نمیزنم…یهویی شروع کردیم…همون بهتر که یهوییم تموم شه!
خفه گفت-اتابک…
دستم رو رسوندم به دستگیره…محکم و با عجله گفتم-خدافظ….
دستگیره رو کشیدم پایین…صدای پربغضش واضح تر به گوشم رسید-اتابک…
دیگه نموندم …بدون اینکه برگردم و پشت سرم رو نگاه کنم از خونه زدم بیرون….پله هارو با دو پایین رفتم…
نشستم پشت فرمون…بی درنگ استارت زدم…باید دور میشدم از خونه…از این محله،از شبنم…قبل از اینکه با اشکاش بتونه از تصمیمم برم گردونه…
-دلش رو شکوندی!!!
با بغضی که تو گلوم جاخوش کرده بود گفتم-یه بار…فقط یه بار سعی کن دلداریم بدی!!!
سکوت کرد…چقدر ممنونش بودم که ساکته.
دنده رو عوض کردم و شیشه رو دادم پایین…سوز هوای سرد بهمن ماه صورتم رو زد…ولی نفس نشد برام…حس کردم اکسیژن کم آوردم…باید یه جوری نفس میکشیدم…بی درنگ به طرف خونه روندم….شاید تو اتاق بهانه،میشد تنفس کرد.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۵۹]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۵۴

نگاهم رو دور اتاقش چرخوندم….یه نفس عمیق کشیدم…همه چیز بوی تمیزی و نویی میداد.بوی طراوت….
نگاهم موند رو صورت باب اسفنجی و دوستاش….لبخند نشست رو لـ ـبم…عمیق تر نفس کشیدم…
دیوارارو یه نگاه انداختم….هرکدوم یه رنگ بودن….به اصرار من دیوارارو رنگ زدیم….البته تا سه روز نمیتونست تو اتاق بیاد… تو اتاق من میخوابید.منم رو کاناپه…
روی تخـ ـت سفیدش نشستم….نگام رو دوختم به بالش صورتی سفیدش…
برش داشتم و تو بغـ ـلم فشردمش…بوی بهانه رو میداد….محکم تر تو بغـ ـلم فشارش دادم….امروز بغض کرده بود..گریه کرده بود…. نگاهش رو ازم دزدیده بود…به چه دلیل؟؟؟نمیدونم…
چندتا نفس عمیق از بالشتش گرفتم….بهم انرژی میداد…
چشمامو روی هم فشار دادم…
-من بالش تورو میخوام…بالش تو نرم تره!
بالشم رو از تو بغـ ـلش کشیدم بیرون و گفتم-بالش من پرتره،گردنت درد میگیره!
-نمیخوام…بده من بالشو…من اینو دوست دارم!
بالشم رو با تمام قدرت نگه داشتم…صدای روشنک بلند شد-اتابک سر به سرش نذار…بده بهش بالش رو!
با غرغر گفتم-من رو هیچ بالش دیگه ای خواب نمیرم!
بهانه تخس گفت-به من چه!
بعد با زحمت بالش رو از بغـ ـلم کشید بیرون…خندید…منم خندیدم….سرش رو روش گذاشت و خیلی زود خواب رفت…
صدای پچ پچ زوشنک رو هنوز کنار گوشم میشنیدم-بالشش رو عوض کن…گردن درد میگیره…
خندیدم…با ملایمت گردنش رو بالا گرفتم تا…
گوشیم روی پام لرزید…
چشمام باز شدن…
حـ ـلقه ی دستام دور بالش شل شد…تو اتاق بهانه بودم…
گوشیم دوباره لرزید…
با گیجی پلک زدم…
بالش رو روی تخـ ـت انداختم و گوشیم رو بیرون آوردم…از دیدن عکس شبنم،لـ ـبم رو گزیدم…بی درنگ رد تماس دادم و شماره اش رو فرستادم تو لیست سیاه….
از سرجام بلند شدم…باید لباس راحت میپوشیدم…
به طرف اتاقم رفتم…لباسامو عوض کردم و بی درنگ برگشتم تو اتاق بهانه،روی تخـ ـتش دراز کشیدم.بالشش رو تو بغـ ـلم فشار دادم…
صدای غرغرش رو میشنیدم…
-ب مثل بهار!من ناراحتم اتابک!چرا نمیگه ب مثل بهانه؟بهار تو مدرسه خیلی از خودش میاد…من نمیخوام!
بلند بلند خندیدم…بالش رو بیشتر تو بغـ ـلم چلوندم…
تازه از سنجش، برای شروع دبستان برگشته بودیم…
-من بهتر جواب دادم!بهم داد ۴۷ ولی به اون دختره داد ۲۰٫چرا به من بیست نداد؟؟؟
یه دور چرخوندمش و گفتم-۴۷بهتر از ۲۰اِ مموش!
با حرص پاشو کوبید رو زمین و گفت-هیچی بهتر از ۲۰ نیست….
یه دفعه همه جا تاریک شد…پلکامو محکم تر روی هم فشار دادم…
یه اتاق تاریک…یه صورت سرد و سفید….یه نگاه شیشه ایه معلق…
لـ ـبم رو گزیدم….سریع این تصویر رو از ذهنم بیرون فرستادم….حتی دلم نمیخواست برای ثانیه ای به اون روزا فکر کنم….
یه دور همی بود….یه دختره با یه تاپ شلوار مشکی ،بجور نظرم رو جلب کرده بود..البته انگشتای کشیده اش که لیوان مشـ ـروبش رو چنگ زده بود،توجهم رو جلب کرده بود…
حمیدرضا گفته بود که دخترخاله اشم هست…حدس میزدم خودش باشه….
چشمامو باز کردم….
از یه رقص شروع شد… پیشنهاد دادم قبول کرد…شماره موبایل رد و بدل کردیم و…
-دیگه بهش فکر نکن…
جدی بود…لحنشم امری…
چشمامو روی هم گذاشتم و از ته دل گفتم-چشم!
دوتا نفس عمیق کشیدم…بوی بهانه نفوذ کرد به ریه هام…پررو بودم که تو اتاق اون،داشتم به شبنم فکر میکردم…
بالش رو بیشتر تو بغـ ـلم فشار دادم…بودن تو اتاقی که غرق بود از عطر وجودش،آرومم میکرد…اینقدر که خیلی سریع و راحت،توی یه بی خبری غرق شم!!!

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۳:۰۰]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۵۵

 

بهانه
رخت خوابامون رو کنار هم پهن کردیم و ولو شدیم…رو زمین خوابیدن،کنار دوستای نزدیکم عالمی داشت…ماهیچه های شکمم بدجور درد میکردن،کف پاهامم که زق زق راه انداخته بود….یکی نیس بگه مجبوری بعد از مدتها اینقدر ورجه وورجه کنی؟؟
حال هر سه نفرمون تقریبا مشابه بود چون فرنوش گفت-بچه نفس که میکشم شکمم درد میگیره!
سارا هم حرفش رو ادامه داد-فکر کنم یخ کردیم…منم همینطوریم!
سرجام غلت زدم و رو به سارا که وسطمون خـ ـوابیده بود تا حس مهمون نوازیش رو بروز بده گفتم-باید سرد میکردیم…یهویی تعطیل کردیم بدنمون بست!
فرنوشم با غصه گفت-اگه خوب نشم فردا رو نمیتونیم باز بکوب بکوب کنیم!
هر سه تامون آه کشیدیم…انگار چه مسئله ی بغرنجی رخ داده بود…
-ولی خوش گذشتا!!
منو سارا سریع گفتیم-اوهوم!!
بعدم پریدیم رو موهای همدیگه…من زودتر تونستم موهای سارا رو بکشم و سرخوش جیغ زدم!دستی به یقه و آستین تی شرتشم گرفتم…
فرنوش سرجاش نشست و گفت-وا!حرکت جدیدم اضافه شده؟؟؟
سریع توضیح دادم-دست به موهاش یعنی شوهرم خوشگل میشه،دست به یقه یعنی خوشتیپ میشه،ست به آستین یعنی خوش هیکل میشه!!
هر دوشون ابروهاشون رو بالا دادن و بلند گفتن-چه حرفا!!ایده جدید بود؟
سارا ادامه داد-میگن موهای هم رو بکشید تا سر یه شوهر دعواتون نشه!
سرتقانه گفتم-نه خیر اینی که من میگم درسته!
اون دوتا هم که خوب اخلاقم دستشون بود دیگه بحث رو کش ندادن…
باز سه تاییمون ولو شدیم تو رخت خوابمون…
سارا سکوت رو شکست…
-به نظرتون عشق واقعی وجود داره؟؟؟
سریع سوالش رو کامل کرد،-یه عشق حقیقی،باپرجا،مداوم،دوطرفه !!!مثل لیلی مجنون؟
فرصت فکر کردن به اینکه کار خوبی کرد این سوال رو مطرح کرد یا نه رو نداشتم….ما روانشناس و مشاور و سیاست مدار نبودیم که بلد باشیم چی رو کجا بگیم…همین قدر که بحثش رو کشید وسط کفاف میداد…سریع گفتم-عشق واقعی نوچ!!البته جرا عشق واقعی هست،مثلا علاقه مادر به فرزند…ولی بین یه دختر پسر هفت پشت غریبه،حالا آشنا هم نوچ!!نیست!
فرنوش بدجوری سکوت کرده بود.
سارا دنباله ی حرفم رو گرفت-راس میگی ،پدر و مادرا تنها کسایین که میشه بهشون گفت عاشق،
با جدیت گفتم-فقط مادرا!!پدرا نه!!
یه چند ثانیه سکوت شد…فکر کنم خودش فهمید کم مونده خرخره اش رو بجوم.
-خب…آره حق باتوئه!!
این رو نمیگفت چی میگفت؟؟؟
فرنوش به حرف اومد-عشق وجود داره،ولی عشق دو طرفه نه!
نادر یه بار بهم گفت گاهی لازمه رو حرفای آدما عکس العملی نشون ندی تا نرن تو فکر!!!هرچند الآن منو سارا،،فرنوش رو انداخته بودیم تو فکر و خیال ولی نباید رو حرفش جبهه میگرفتیم.
-اصلا یه حسی بهم میگه عشق نیست…اتابک میگه loveفرق داره با puppy love!
اَه…اتابک…بازم اومد تو ذهنم….بلافاصله کنارش زدم و حواسم رو دادم به سوال سارا که میگفت-اینا که گفتی یعنی چی حالا؟
بازم با هیجان مشغول توضیح دادن شدم…
-puppyیعنی توله سگ!!puppy love هم یعنی….
قبل از اینکه چیزی بگم سارا گفت-چه بی تربیتی این عموت!!
نمیدونم از اینکه یادآوریم کرد عمومه لجم گرفت یا اینکه بهش گفت بی تربیت،بهر حال یهو طوفانی شدم و گفتم-درباره اش درست حرف بزن!
بدبخت هنگ فقط نگام کرد…
فرنوش برای تغییر جو گفت-میگفتی بهانه.
بی حوصله پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم-میخوام بخوابم…
فرنوش از روی سارا،دستش رو رد کرد کوبید تو سرم و گفت-لوس!خنک،بی جنبه…زو باش ادامه بده…
اخمی کردم و گفتم-چی میگفتم…
سارا سریع گفت-عشق توله سگی!
-اوووووم،puppy love,kitten love,calf loveهمشون تقریبا یه جورن…
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم حرفای اتابک رو به خاطر بیارم-ترجمه تحت الفظیشون که واضحه،مثلا عشق بچه گربه ای!!
اون دوتا خندیدن..
-یه احساس مقطعیه که به آدم دست میده…دیدین تا یه بازیگر خوشگل میبینیم میریم تو هپروت؟
سارا سریع گفت-ای جونم!من میمیرم برای جاستین بیبر!
چینی به بینیم انداختم و گفتم-هان!همین که میگی میمیری براش!این احساست اسمش هست puppy love!
فرنوش پوفی کرد و گفت-یهو بگو هـ ـوس!
فکری کردم…اووووم…خب هـ ـوس بود واقعا؟؟
-آره خب…شاید هـ ـوس باشه!!بیشتر تو دوران کودکی و نوجوونی رخ میده…منم یه زمانی عاشق دنیل رادکلیف بودم…
فرنوش خندید و گفت-منم یه زمانی عاشق محسن افشانی بودم!
من و سارا ادای عق زدن رو در آوردیم و فرنوش همینطور که میخندید گفت-خب چیکار کنم؟بچه بودم!!فکر کنم راهنمایی بودیم که مجری سلام بهار بود…من میمردم براش!!!
بعد ادای غش کردن رو در آورد و من و سارا با تاسف سر تکون دادیم!!
سارا تند ادامه داد…
-یه چیزی رو براتون نگفتم،میدونستم خفه ام میکنید…
-بگو بگو…
-اووووم…پسر همسایه رو به روییمون…اسمش عارفه…دیدینش…تو تولدم.
هر دومون سر تکون دادیم…
سارا بلند بلند خندید-خب من اینو دوسش داشتم…راهنمایی که بودیم حس کردم عاشقشم….بعد تابستون اول دبیرستا

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۳:۰۰]
نم باهم رفتیم شمال و من رسما فدایی این آقا شدم!
همینجور که میخندید ادامه داد…
-یه روز توی اردبیهشت بود،داشتم گلارو آب میدادم که در زد…اومد تو و منم کلا دستپاچه،میگفتم الآنه که بگه دوسم داره،ولی میدونید چی شد؟؟؟
به &!واژه‌!&که افتاده بود…اینقدر از ته دل میخندید که ماهم خنده مون گرفته بود…
-هیچی …بهم گفت گوشیم رو بدم بهش،میخواست زنگ بزنم خونه جی افش بگم من دوستشم…اسم دختره فرناز بود…کلا هنگ مونده بودم…کم مونده بود اشکم دربیاد،که الهی شکر در نیومد وگرنه آبرو نمیموند واسم…زنگ زدم خونه دختره اینا،داداش دختره جواب داد،گفتم من سارا هستم دوست فرناز جون…اونم گوشی رو داد به فرناز و من تند گوشی رو دادم دست عارف…
منو فرنوش با تعجب داشتیم نگاهش میکردیم…سارا از زیر پتو نیشگونی از رون پام گرفت….سریع شستم خبر دار شد داره دروغ میگه عینهو چی…ولی فرنوش بی خبر از همه جا داشت با تعجب سارا رو نگاه میکرد…
با زحمت گفت-هیچی نگفته بودی درباره اش!
سارا شونه هاشو بالا داد و گفت-خب…سخت بود…فکر میکردم شماها مسخره ام میکنید…الآن که فکر میکنم میبینم واقعا هم مسخره بوده!!من عاشق ظاهر عارف شده بودم،وگرنه عشق که همینجوری کشکی کشکی به وجود نمیاد که!
فرنوش سری تکون داد…
بعد سارا رو به من گفت-حالا بهانه تو بگو!عاشق شدی تا حالا؟
پوزخندی زدم…دلم میخواست حرف بزنم…تو قالب خنده…بذار فکر کنم عشقم توله سگی بوده…اصلا بوده باشه….هیستریک خندیدم و گفتم-من عاشق اتابک بودم!تا ۱۴ سالگی دنبال یه راهی بودم زنش بشم،بعد فهمیدم هیچ راهی نیست جز اینکه دینمون رو تغییر بدیم!!
بعدم دوباره بلند خندیدم!
سارا به خیال اینکه منم مثل خودش دارم دروغ میگم خندید و فرنوش به خاطر سادگی و اوسکلیم…منم به شرایط مزخرفی که دورم رو گرفته بود خندیدم..به خاطر یه احساس ،که از بیخ و بن غلط بود….
اونشب گذشت…تا دمدمای صبح درباره عشق حرف زدیم و بعدم خوابیدیم…ولی حس میکردم فرنوش یکم منقلب شده…چیزی نمیگفت ولی من حس میکردم حرفامون روش تاثیر گذاشته…
اینقدر حرف زدیم که وسط حرف زدن خوابمون برد…یه خواب که تا دمدمای ظهر جمعه ادامه پیدا کرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۳:۰۱]
#سرگیجه_های_تنهایی_من

#قسمت۵۶

اتابک

ساعت از نه شب گذشته بود و خبری از بهانه نبود…
لباسامو پوشیدم و به طرف ماشین رفتم…قرار بود تا ساعت ۶خونه ی سارا بمونه نه تا ساعت نه!
هرچیم منتظر موندم زنگ بزنه برم دنبالش خبری از زنگ نشد،موبایلشم که خاموش بود…به ناچار حاضر شدم تا برم خونه ی دوستش دنبالش…
سعی کردم به هیچی فکر نکنم…هرچند کار سختی بود ولی شد…
جلوی در خونه نگه داشتم و پیاده شدم…با دوتا نفس عمیق زنگ در رو زدم…
جوابی نیومد…
منتظر شدم،چند دقیقه بعد دوباره دستم رو روی زنگ گذاشتم…بازم خبری نشد.
نفسم رو محکم بیرون فرستادم…قلـ ـبم کم کم داشت به تپش می افتاد…شاید خونه رو اشتباه اومدم!
نگاهم رو اطراف کوچه گذروندم…
صدای گرفته ی بهانه تو گوشم نشست-آخرین خونه سمت چپ…
دوباره اطراف رو زیر نظر گرفتم…
با شک کردن به تشخیص راست و پچ،دستم رو روی قلـ ـبم گذاشتم….-اینور چپه!
پلکامو بستم و یه نگاه به آخرین خونه انداختم….ماشین جلوش پارک بود…درست اومده بودم…
باز زنگ رو زدم،ولی جوابی نیومد…
قلـ ـبم نا مرتب میزد…کجا بود یعنی؟؟
سوار ماشین شدم و راهی خونه…تو دفتر تلفن شماره ی فرنوش و سارا بود…
تا خونه کلی حرص خوردم و پیش خودم فکر و خیال کردم…-میشه اصلا نرفته باشه خونه ی سارا؟…میشه دروغ گفته شب رو خونه ی ساراییم؟؟؟…میشه دیشب رو پیشِ….
محکم روی فرمون کوبیدم و با خودم غر زدم-بدبین نشو اتابک!!!بدبین نباش!بهانه پاکِ…
-ولی…الآن کجاس؟؟؟نکنه دروغ بود قضیه مهمونی…
-هیس…هیچی نگو…تا خونه چیزی نمونده.
سربالایی کوچه ،طولانی تر از کل مسیر گذشت….با حرص،دستی به موهای سرم کشیدم و طول حیاط رو دویدم.
خودم رو پرت کردم تو ساختمان،حتی قصد نداشتم کفشامو از پام دربیارم…با عجله دفتر تلفن رو برداشتم و شماره ی فرنوش رو گرفتم….
کلی زنگ خورد تا جواب داد-بله؟
لـ ـبم رو تر کردم و گفتم-سلام،کیانی هستم!
-سلام…خوب هستید آقا اتابک؟
-خوبم،فرنوش جان از بهانه خبر داری؟؟؟
یه مکث طولانی کرد و گفت-چطور مگه؟
نفس پر حرصی کشیدم…باز داشت افکار منفی تو سرم پر رنگ میشد-نیومده خونه…دیشب کجا بودید؟
-خونه ی سارا اینا…من ازش خبری ندارم اتابک خان…
دندونامو روی هم سابیدم…-از کی ازش بی خبری؟
باز سکوت شد….یه کم طول کشید تا جواب بده-از…از ساعت …خب…یادم نیست دقیق.
ابرهام ناخواسته بهم نزدیک شدن…دلم شور میزد…اصلا حس خوبی نداشتم…اصلا!
-داری ازم پنهون میکنی یه چیزی رو؟
-نه به خدا!
-گوشی رو میدی به بابات؟
با هول و ولا گفت-نیستن خونه!
-مامانت چطور؟
حس کردم صداش بغض آلود شد-میشه لطفا پای منو به مسائلتون باز نکنید؟
دلم نمیخواست بغض کنه…دوست بهانه بود و…برام عزیز-عزیزم بغض میکنی چرا؟تو به من بگو کی ازش جدا شدی؟گفت کجا میره؟ دعوا که نداریم…
-به بهانه نمیگید من بهتون گفتم؟
-نه…مطمئن باش چیزی نمیگم..
خون خونم رو میخورد….ولی باید آروم برخورد میکردم.
-میخواست بره دیدن حسام…
یه چند لحظه مات موندم….بعد تیر کشیدن شقیقه هام رو حس کردم….خشک شدن آب دهنم رو….پریدن پلکم…
نفهمیدم چطوری ازش خدافظی کردم…
شقیقه هام رو محکم فشار دادم…لبای خشکم رو به زحمت از هم جدا کردم…قلـ ـبم درد گرفته بود…
با هزار بدبختی خودم رو رسوندم به آشپزخونه….یه لیوان آب خوردم و کنار کابینت نشستم.
-با حسامه!
لیوان رو تو دستم فشردم و با صدای نسبتا بلندی گفتم-با اون عوضیه!پیشه اونه!!
-آروم باش…
موهام رو کشیدم….میخواست آرومم کنه..ههه!-پیشه اونه!!میفهمی یعنی چی؟
-اتابک…خونسرد باش…
-هه..ههههه…بهانه ی من…
داد زدم-زندگی من!همه کسم….پیشِ…
-اتابک…
تمام حرصم رو سر لیوان خالی کردم….تو دستم خرد شد…چشمامو بستم…اولین قطره ی اشک از لای پلکام چکید…همزمان شد با چکیدن یه قطره خون رو شلوارم…
-ببین چی سر خودت آوردی…
بی توجه به سوزش دستم داد زدم-از ساعت ۵پیششه!گوشیش خاموشه…اگه طوریش شده باشه چی؟؟؟وای!!!!
-اتابک…
مشتمو پی در پی به پیـ ـشونیم کوبیدم…
-اتابک چی؟اتابک…اتابک…اتابک… اینه یه رابطه ی جزئی؟؟ ؟اینه؟؟
-سعی کن آروم باشی!
غریدم-آروم باشم؟آروم باشم؟؟؟عمر من پیش یکی دیگه ست…خدا میدونه تو چه وضعیتین…تو چه شرایطی…اون وقت تو میگی آروم باش؟؟؟ میتونم؟؟ میتونم؟؟/
-دستت…داره خون میره ازش…
نگامو دوختم به دستم…میسوخت…مثل چشمام…زبونم… لبـ ـام…حنجره ام!میسوخت…. درست مثل قلـ ـبم.
به هق هق افتادم…
بهانه مال من بود…حق من بود…زندگیم بود…به خاطرش نفس میکشیدم…دار و ندارم بود….بهانه…بهانه فقط مال من بود….مال خود خودم!عروسک من بود….داراییم بود…امیدم بود…بهانه وجود من بود…نباید پیش کس دیگه ای باشه…نباید…
هق هقم شدید تر شد…
بغضم بزرگتر…
مرد گریه نمیکنه؟
من نامردم….آره نامردم

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۲٫۱۸ ۲۳:۰۱]
…با همه ی نامردیم دوسش دارم…من عاشقشم…روش غیرت دارم…میجوم خرخره ات رو حسام….خونت رو میریزم اگه دستم بهت برسه …
-آروم باش…
با دست سالمم اشکامو کنار زدم…
بی توجه به شیشه های خرد شده،بلند شدم و دستم رو زیر شیر ظرفشویی گرفتم…
-ابله!تو این ظرف میشورن…با خونت نجسش کردی….
لـ ـبم رو گزیدم تا ناله نکنم…
درد من چی بود و درد اون چی!نجس بشه…به درک….بهانه…بهانه پیش…وای خدا…
-خدا؟
به فکر فرو رفتم..خدا؟؟؟
زبونم رو به لـ ـبم کشیدم…
شیر رو بستم و چندتا دستمال حوله ای پیچیدم دور زخمم…
من گفتم خدا؟؟
-آره گفتی!
آب دهنم رو قورت دادم….موهامو از صورتم کنار زدم …
-یه بار دیگه صداش کن!
اشک دوید تو چشمام…
-صداش کن دیگه…منتظرته!
صداش کنم بگم من بهانه رو میخوام؟بگم بعد از اینهمه کج روی،میخوام دست بذارم رو یه…
-اتابک…اینهمه فکر نکن!فقط صداش کن…
لب گزیدم…چشمامو بستم…
دستمال رو تو دستم فشردم…سوزش دستم شدید تر شد..ریزش اشکام بیشتر.
حس میکردم داره خیره نگام میکنه….روم نمیشد چشمامو باز کنم….با خجالت و سر افکندگی…بدون اینکه دقیقا بدونم چی میخوام، با شونه های خم شده زیر بار نالیدم-خدا!
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۲۳]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۵۷

 

بهانه

حسام ماشین رو گوشه ی خیابون پارک کرد…پیاده شد…در رو باز کردم و کنارش وایسادم…به کاپوت تکیه داده بود و داشت به آسمون نگاه میکرد.کنارش وایسادم…چند دقیقه ای به سکوت گذشت و بعد گفت-نمیخوای بری خونه؟
سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم…
برگشت سمتم و گفت-نمیخوای بگی چی شده؟
دوتا نفس عمیق کشیدم و با خستگی گفتم-با اتابک قهرم!
خندید-سر چی آخه؟؟؟
پوفی کردم-ول کن…اصلا اهمیت نداره!
لبخند خوشکلی زد و سکوت کرد.
چند دقیقه ای به آسمون زل زدیم و بعد حسام سکوت رو شکست.
-نمیترسی توبیخت کنه؟؟؟
آهی کشیدم…بیشتر از ترسیدن عذاب وجدان داشتم…من به خاطر یه علاقه ی به شدت کثیفم،داشتم باهاش لجبازی میکردم…اتابک … اون مطمئنا نگرانمه!
-نه!
حسام متعجب نگام کرد و گفت-یعنی اینقدر آزادی؟؟؟
آزاد؟من…من هیچوقت محدود نبودم…ولی…دیگه هیچوقت اینقدر بی پروایی نکرده بودم…ساعت نزدیک ده بود و من هنوز تو خیابون بودم،مهمتر از اون،با یه پسر…اونم با یه گوشی خاموش…
با کی داشتم لج میکردم؟؟با خودم؟؟؟خودم که بیشتر از همه استرس داشتم؟؟؟با حسام؟؟؟اون بدبخت چه تقصیری داشت؟ با اتابک؟؟؟ اون بیچاره که گناهی نداره…این بود جواب اینهمه محبتش؟من…من واقعا بی چشم و رو بودم…
-جواب سوالم رو ندادی !
به حسام نگاه کردم…دقیقا رو به روم وایساده بود.داشت خیره نگام میکرد…تا جایی که یادمه کنارم وایساده بود نه رو به روم…
گیجی نگاهم رو دید،چون گفت-استرس داری بهانه؟
دستم رو گرفت…دستاش برعکس دستای من گرم بودن…
-دیوونه داری یخ میزنی!
یخ میزدم؟؟؟آره…داشتم یخ میزدم…هوا سرد بود…مثل سردی درونم…
دستم رو کشید و به طرف ماشین برد…کمکم کرد سوار شم و خودش کنار نشست…
-من چرا عقلم رو دادم دست تو؟؟؟بگیرنمون تو خیابون،میدونی چی میشه؟
ابلهانه گفتم-چی میشه؟
-هیچی!فقط یه پرونده واسمون درست میشه و…عمو جانتون بیان و منو ببینن باید بیخیال درس و دانشگاه شم!
هوفی کردم…کاش همه یادآوریم نمیکردن که عمومه!کاش…کاش هی باعث نمیشدن که شعله های عذاب وجدانم وسیع تر شن! کاش با استفاده کردن مداوم این کلمه،خجالت زده ام نمیکردن…
اما…تقصیر خودم بود…بقیه که مقصر نبودن!اونا داشتن از حقیقت حرف میزدن و من..درست مثل ابله های نادونِ کودن،میخواستم خودم رو گول بزنم!!!
-بهانه!هی نرو تو هپروت!حرف بزن بابا!
پوفی کردم…
ساعتم رو نگاه کردم…۱۰و ۱۲دقیقه بود…
آب دهنم رو قورت دادم…اون دفعه فقط دوتا دادِ خفه زد…اینبار میکشتم!
دوباره ساعتم رو نگاه کردم…۱۰ و ۱۳ دقیقه!
چشمامو بستم …سعی کردم استرس رو از خودم دور کنم…طوری قرار نبود بشه!فوقش دو تا داد و یه تشره!نترس….نترس…
-منو برسون خونه!
یه نگاه گنگ بهم انداخت و گفت-میدونستی خیلی سردی؟؟؟
سرد بودم؟؟؟میدونستم؟؟؟خب…آره میدونستم…ولی…چرا اینقدر زیاد؟چرا نمیتونستم هیجان داشته باشم…مثلا الآن کنار یه موجود به اسم دوست پسـ ـر نشسته بودم…همونی که همکلاسیام لحظه شماری میکردن تا روز قرار برسه…تا برن و کلی حرف باهم بزنن…اصلا چی میگفتن؟؟؟ چرا من و حسام هیچ حرفی برای زدن نداشتیم،جز سلام خوبی،مدرسه و دانشگاه در چه حاله،تو خونه چه خبر و تمام!!چرا واقعا؟؟؟
-بهانه ؟؟؟هستی؟؟؟
سرم چـ ـسبوندم به شیشه…مغزم داشت ارور میداد…زیر فشار کلی فکر و احساسات متناقض و تلاش برای بیخیال جلوه کردن داشتم خرد میشدم…
-منو برسون خونه…
همین یه جمله بس بود تا حسام سکوت کنه….فاصله ی بین ابروهاش تموم شه و گره بیفته بالای بینیش….حرصش رو سر دنده خالی کنه و با سرعت به طرف خونه برونه!!
من حال حسام رو هم بد میکردم!!اینقدر که عجله داشت سریع تر منو برسونه و از دستم خلاص شه!!!
پوزخندی زدم و گفتم-حق داره!
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۲۴]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۵۸

اتابک

ده و سی و شش دقیقه…
عصبی بودم…در حد انفجار…دستم دیگه نمیسوخت…درد میکرد.سرم داشت منفجر میشد.گلوم خشک بود…دستمال خونی رو توی سطل انداختم و دستم رو با دستمال جدید بستم…
طول و عرض هال رو صد بار در دقیقه طی میکردم…فشار خون رو تو رگای پیـ ـشونی و گردنم حس میکردم…داغ بودم…مثل کوره… منتظر یه محرک تا بیرون بریزم همه ی عصبانیتم رو…
کجا بود؟؟؟چرا نمیومد…
-اگه شب نیاد؟؟؟
فکرشم وحشتناک بود…باید یه غلطی میکردم…
شماره ی فرنوش رو گرفتم…اون دیگه بدتر از من استرس داشت….-شماره ی حسام رو داری؟؟؟
-نه!
حتی خداحافظی نکردم…گوشی رو روی مبل انداختم و با تمام قدرت کوبیدم روی میز…-لعنتی اعنتی…لعنتی!
ده و چهل و یک دقیقه…
فکم درد میکرد….دندونام از ریشه درد داشتن…گلوم خشک بود مثل چوب….دستمال توی دستم خیس از خون….بدنم سرد بود…. خبر از داغی نبود….
از بس دندونامو روی هم فشار داده بودم،استخون کنار گوشم تیر میکشید…
-در چه حاله؟تو بغـ ـلشه!
دستامو با تمام قدرت مشت کردم و غریدم-بفهم حرف دهنت رو کثافت!
-خب چیه مگه؟؟؟فقط تو میتونی دخترارو بغـ ـل کنی؟؟؟پسرای دیگه هم…
عربده کشیدم-ببند…فقط ببند!
چند ثانیه سکوت….دوباره طول و عرض هال رو طی کردم…دستمال رو بیشتر روی دستم فشردم…
ده و پنجاه دقیقه…
داشتم دیوونه میشدم…وسوسه ی کشیدن سیـ ـگار تو وجودم،غوغا میکرد….
با هزار زحمت آب دهنم رو قورت دادم…دلم میخواست چشمامو میبستم وقتی باز میکردم اینجا بود…اینبار دیگه کوتاه نمیومدم… نمیشد کوتاه اومد…
روی مبل نشستم….سرم رو توی دست سالمم گرفتم و خیره شدم به دست آش و لاشم… دلم میواست بازم گریه کنم… دستم از همه جا کوتاه بود…هیچ غلطی نمیتونستم بکنم….دوست داشتم خودم حلق آویز کنم تا این قلب لعنتی از این ناموزون تپیدن راحت شه…
چشمامو روی هم فشار دادم…
صدای غیژ اومد….با تمام قدرت به عقب برگشتم….حس کردم گردنم رگ به رگ شد…اهمیت ندادم…در اون لحظه یه چیز مهم بود… بهانه که نیم خیز بود و داشت چکمه هاش رو از پاش در میاورد…
سنگینی نگاهم رو حس کرد…چون سرش رو بالا گرفت و نگام کرد…دلم تنگ شده بود برای این صورت گرد و سفید…. برای این گونه های برجسته…دلم تنگ شده بود برای سردی نگاهش…دلم برای این کوچولوی سر به هوا تنگ شده بود….اگه عصبانیت میذاشت از جا میپریدم و تو بغـ ـلم میفشردمش…عطری رو که تمام شب از بالشش استشمام کرده بودم رو از وجودش می بلعیدم… ولی نمیشد…یعنی عصبانیت نمیذاشت…
لـ ـبم رو گزیدم تا هیچی نگم….نفسم رو با تمام قدرتم از بینیم بیرون دادم…تلاشم برای نگه داشتن لـ ـبم بین دندونام بی ثمر بود،چون ناخواسته از بین دندونام بیرون پرید و با یه صدای بلند از هم باز شد-کدوم قبرستونی بودی…
مات نگام کرد…سرد سرد…
بوتاشو جلوی در ول کرد و اومد تو…کوله پشتیشو دنبالش کشید و به طرف پله ها رفت…
دسته ی مبل رو چنگ زدم تا از سر جام نپرم…
داشت میرفت سمت اتاقش…غریدم-بگیر بشین!
برگشت سمتم…با بی حس ترین حالت گفت-خسته ام!
منفجر شدم…تمام حرصایی که خورده بودم تو قالب عربده از گلوم فوران کردن-خسته ای؟؟؟غلط کردی خسته ای!وقتی داشتی تو خیابون ول میگشتی خسته نبودی،الآن خسته ای؟
روی پله نشست…با همون نگاه خالی و پوج نگام کرد و با خونسردی گفت-نمیخواستم،مزاحمت باشم…روز تعطیل رو مسلما دوس داری با دوستات باشی…همینطور که من دوست دارم…
از جام بلند شدم…با بدنی پر از درد و غصه به طرفش رفتم…-یه خبر نمیتونی بدی؟؟؟کجا بودی؟؟؟با کی بودی…
عصبی نگام کرد…میدونستم الآنه که بگه تو آقا بالا سر من نیستی!برای همین سریع دستم رو بالا آوردم و گفتم-میدونم …میدونم… آقا بالا سرت نیستم…ولی…این خونه قانون….
حرفم تموم نشده بود که از جا پرید…دوید طرفم و با چشمایی که بیش از حد باز بودن خیره شد به دستم…همون دستی که بالا آورده بودم تا به سکوت دعوتش کنم…همون دستی که زخمی بود و با کلی دستمال حوله ای پوشونده شده بود…همون دستی که چوب حرصایی رو خورده بود که به خاطر بهانه بلعیده بودم…
-اتابک دستت…
دستش رو دراز کرد سمت دستم…
عقب کشیدمش…دیگه درد نمیکرد….یعنی اگر دردیم بود من حالیم نبود…
-با کی بودی؟
بی توجه به سوالم،نزدیک تر اومد…سیـ ـنه به سیـ ـنه ام ایستاد…دستش رو روی بازوم گذاشت و نالید-دستت خونیه…
دستای سردش رو رسوند به پوستم…
چشمامو بستم…
صدای پر بغضش رو شنیدم…-دستت خونیه…دستت خونیه!
دستاشو از پوست دستم جدا کرد…
دستش رو رسوند دو طرف سرش…
صدای جیغش رو شنیدم…عقب عقب میرفت…روی پله نشست….جیغ میکشید و اشک میریخت…
با گنگی نگاش کردم…
-خون…دستت…نه…مامان…
دویدم طرفش…
-بهانه…
چشماشو روی هم فشار داد….محکم محکم

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۲۴]

یه خاطره ی تلخ،از یه خاطره ی عزیز ….جون گرفت جلوی چشمام…
ناله ی بهانه…
صدای مامان مامان گفتنش…
تاریکی و خیسی جاده چالوس…دونه های بارون…یه بدن غرق خون…
کنارش نشستم،دستم رو پیچیدم دور شونه اش….-هیس…هیس…بهانه،من پیشتم…من پیشتم قربونت برم….
یه دختربچه…داشت تو بغـ ـلم میلرزید…خیس و خونی…ناله های بابک….لرزش بدن خاطره…
-نه …نه…
-من پیشتم ….من کنارتم…بهانه هیچی نیست…هیچی…
لرزیدنش بیشتر شد…
تقلاهاش و خس خس سیـ ـنه اش…
دستم از دورش باز کردم…کوله پشتیش رو جلوم گرفتم…با زحمت زیپاشو باز کردم و اسپریش رو بیرون کشیدم…
صورتش خیس اشک بود…میلرزید…
لب گزیدم تا اشک رو صورتم راه نیفته…
-ما…م..ا…ن…
صدای پیس پیچید تو گوشم…دوباره بهش فشار آوردم…
هصدای نادر تو گوشم زنگ میزد…
-اگه باز بهش شوک وارد شه…امکان داره….
مشتم رو کوبیدم به پیـ ـشونیم…تو بغـ ـلم فشردمش…پیـ ـشونیش رو بـ ـوسیدم…یه شوک دیگه…اگه باز همون روزا تکرار شه…
-یه چیز کوچیک…کافیه شوک دوباره…
لـ ـبم رو گزیدم و نالیدم-نترس فدات شم…نترس…من کنارتم…
به پیراهنم چنگ زد-مامانم….
چی میگفتم…چی داشتم که بگم….
میلرزید…درست مثل اون شب…
احساس بدبختی میکردم…مثل اونشب…
داشت زار میزد…مثل اونشب…
نمیتونستم آرومش کنم….بازم مثل اونشب…
از ته دل صداش زدم…مثل اونشب…-خدایا!خدایا نذار برگرده به اون روزا…نذار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۲۴]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۵۹

نادر گازاستریل رو دور دستم پیچید و گفت-باید بری بیمارستان،حداقل سه تا بخیه میخواد.
هوفی کردم و گفتم-بعدا میرم…الآن بهانه…
لبخند آرومی زد و گفت-خوابید اتابک…اینقدر حرصشو نخور!
لب گزیدم و گفتم-داشتم سکته میکردم..یهو…
خندید -جفتتون دیوونه اید!
بی توجه به حرفش گفتم-اگه باز برگرده به همون حالت چی؟
سرش رو تکون داد و گفت-بعید میدونم…
نالیدم-بهانه مـ ـستعده یه افسردگی دیگه هست!
-ببین…بهانه خیلی عوض شده…اون یه دختره نسبتا قویه!!!اگه میخواست برگرده به اون حالت،مطمئن باش ،یه ماه پیش این اتفاق می افتاد!نه الآن که نسبتا شرایط آرومه…
آروم؟شرایط آروم بود؟من داشتم این وسط نفله میشدم شرایط آروم بود؟؟؟بهانه ای که گریه نمیکرد مرتب بغض داشت و اونجور اشک میریخت…اینا نشونه ی آرومی بود؟
-باز که رفتی تو هپروت…بپوش بریم اورژانس.
پوفی کردم…میخواستم باهاش محکم برخورد کنم…میخواستم میخم رو محکم بکوبم!میخواستم توبیخش کنم…ولی چی شد؟؟؟به وضعی رسیدیم که باید آرومش کنم…باید مراقبش باشم.باید رفتارامو کنترل کنم…باید بهش آرامش بدم وقتی خودم بیشتر از هرکسی نیاز به آرامش دارم…
-نمیام…به اون دوستت بگو بیاد اینجا!
نگام کرد…نگاهش کردم.نمیدونه چی دید که هوفی نفسش رو بیرون فرستاد و گفت-باشه!
موبایلش رو برداشت تا به دوستش زنگ بزنه و من دراز کشیدم روی تخـ ـت…حس میکردم مغز سرم تو جمجمه ام بالا پایین میره. درد رو تو تک تک سلولای بدنم حس میکردم…دلم میخواست بخوابم و دیگه بیدار نشم…حداقل برای یه هفته…
نادر از اتاق بیرون رفته بود…یه لحظه از ذهنم گذشت-نکنه رفته باشه تو اتاق بهانه؟؟؟
سریع سر جام نشستم…با تمام قدرت از توی تخـ ـت جهیدم سمت در…در اتاق بهانه بسته بود و نادر توی پله ها داشت با تلفن حرف میزد.
یه لحظه از فکری که کردم شرمنده شدم…حتی روم نشد نگاه پر تعجبش رو جواب بدم…با این وجود…برنگشتم تو اتاق.کنار در اتاق نشستم…
نادر اومد کنار و دستش رو گذاشت رو شونه ام…تلفنش رو با یه میبینمت تموم کرد و گفت-خوبی اتابک؟چرا شبیه جنیا میپری بیرون؟
پوفی کردم و سرم رو به نشونه ی هیچی نیست تکون دادم…بدون اینکه یه نگاه هم بهش بندازم سرم رو چـ ـسبوندم به زانو هام…نادر هم رو به روم نشست…
-نمیخوای چیزی بگی؟
آهی کشیدم و گفتم-حرفی نیست.
-از شبنم چه خبر؟
سرم رو بالا دادم و با اینکه هنوز خجالت میکشیدم نگاش کنم گفتم-رفت بیرون…یعنی گفتم که بره بیرون
لبخند پررنگی زد…یه جورایی ،انگار میگفت میدونستم!میدونستم موندگار نیست.
همون لحظه صدای زنگ بلند شد.
نادر بلافاصله گفت-این مردک که به این زودیا نباید بیاد!
بعد بلند شد و به طرف اف اف رفت…
از پایین پله ها غرید-چه حلال زاده!تا اسمش رو بردیم اومد…
با زحمت از جام بند شدم و گفتم-شبنمه؟
-اوهوم!
غریدم-باز نکنیا.بذار همون ور بمونه!
نوچی کرد و گفت-نمیشه که!ساعت دوازده و نیمه شبه!من برم ببینم چی میگه…قانعش میکنم.
اخمی کردم و گفتم-راش دادی تو ندادی!
کاپشنش رو از روی مبل چنگ زد و به طرف در رفت…
منم کنار در اتاق بهانه نشستم…نرفتم تو اتاق،چون…خودم خودم رو میشناختم!میدونستم تاب حضورش رو اونهمه نزدیک،تو اون فضای قشنگ رو ،که پر بود از عطر تنش و گرمای حضورش ،ندارم…
سرم رو روی زانوهام گذاشتم…چشمامو بستم و خیلی زود خواب رفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۲٫۱۸ ۱۹:۲۵]
#سرگیجه_های_تنهایی_من
#قسمت۶۰

 

دستی روی بازوم حس کردم،با زحمت چشمای بهم چسبیده ام رو از هم جدا کردم…دیدم تار بود…همه چیز رو از پشت یه لایه مه میدیدم.
-اتا پاشو…اومد.
زبونم رو به لبای خشکیده ام کشیدم…با سستی از جام بلند شدم…سرم گیج میرفت…با برداشتن اولین قدم اینو فهمیدم…نادر خودش رو بهم رسوند و زیر بازوم رو گرفت.
-خون از بدنت رفته پسر!ببین چقدر لجبازی.
هوفی کردم و بی توجه به صدای ویز ویز توی گوشام گفتم-با شبنم حرف زدی؟
رسیده بودیم به اتاق.نادر کمکم کرد روی تخـ ـت بشینم و بعد گفت-بعدا با هم حرف میزنیم…
سریع از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با دوستش برگشت…اینقدر حالم بد بود و سرگیجه داشتم که نفهمیدم درست با طرف احوال پرسی کردم یا نه…فقط یه چیزی رو واضح حس میکردم اونم صدای زنگ ممتدی که تو گوشام میپیچید و آزارم میداد.
سریع وسایلش رو پهن کرد و مشغول شد و من چشمامو بستم…یه سوزش خفیف حس میکردم،در کنار همه ی فکر و خیالایی که تو ذهنم در جریان بود و درد سرم رو تشدید میکردن…
-بد بریده….چیکار میکردی؟؟/
صدای شنگول نادر رو شنیدم-داشته با خودش کشتی میگرفته!
پوفی کردم و گفتم-با لیوان!
-هان با لیوان کشتی میگرفته!
پوزخندی زد و گفت-عمقی بریده.چهارتایی بخیه میخوره،
بی تفاوت شونه هامو بالا دادم و فکر کردم-این چندمین زخمی بود که به خاطر بهانه مینشست رو بدنم؟؟؟
یه بار وقتی سه سالش بود،زد یه گلدون رو شکست…..از صدای شکستنش ، به گریه افتاد.یادمه میخواست پا بذاره روی خرده شیشه ها و خودش رو نجات بده….دویده بودم سمتش تا جلوش رو بگیرم و بعد…یه تیکه شیشه کف پام رو خراشونده بود…
یه بار دیگه،تو کوه ….پاش لیز خورده بود،ولی قبل از افتادن گرفته بودمش و خودم تعادلم رو از دست داده بودم…هنوز تو کمـ ـرم رد سه تا بخیه بود!
تلخ خندیدم…
-اگه درد داره یه چیزی بگو!
یه نگاه به نادر که این جمله رو گفته بود انداختم….درد داشتم؟؟؟من که منگ بودم…منگ خاطراتم با بهانه،که تو تلخـ ـترین شرایطم شیرین بودن…مخصوصا وقتی فکر میکردم،خیلی جاها این بلاها سرم اومده تا اون طوریش نشه…یه حس خوب وارد رگهام میشد. یه حس که بهم میگفت مردم!تکیه گاهم، براش میتونم ستون باشم…من حاضر بودم به خاطرش جونمم بدم،سه تا بخیه و چهارتا بچه و دوتا خرشیدگی که سهل بود!
-تموم شد!
یه نگاه انداختم به دستم..چهارتا گره کوچیک مشکی کف دستم نشسته بود…
با دقت روی زخم رو بست و از جاش بلند شد-مراقبت ازش رو که بلدی دیگه!آب بهش نرسه،گرد و خاک و کثیفی هم همینطور!از دو روز دیگه ،روزی یه بار با سرم بشورش…۷روز دیگه هم برو اورژانس برای کشیدنشون!
سر تکون دادم و تشکر کردم…
نادر دست گذاشت روی شونه اش و با هم از اتاق بیرون رفتن….دکمه های پیراهنم رو باز کردم.
حتی حال بلند شدن و خاموش کردن چراغ رو نداشتم.
روی تخـ ـت ولو شدم و قبل از اینکه سرم به بالشتم برسه در اتاق باز شد.
با دیدن بهانه تو چهارچوب نیم خیز شدم…موهاش پریشون دورش بودن …هنوز جین مشکیش تنش بود با یه تاپ یقه اسکی طوسی….
با چشمای به اشک نشسته به طرفم دوید…
-بلند نشو…
قبل از اینکه کامل بشینم،دستای کوچولوش رو فشار داد رو شونه ام و غر زد-بخواب…
-بهانه…
صورتش از اشک خیس شد….
صاف نشستم،خودش رو پرت کرد تو بغـ ـلم…سرش رو گذاشت رو سیـ ـنه ی برهـ ـنه ام و نالید-اتابک….
چند ثانیه طول کشید تا از بهت بیرون اومدم…دستامو دورش پیچیدم و گفتم-جونم…گریه میکنی بهانه؟
اشکای سردش،میریخت روی سیـ ـنه ام…
-تقصیر منه…چرا دستت اینطوری شد…همه اش تقصیر منه…همش من مقصرم…من!
روی موهاشو بـ ـوسیدم و گفتم-نیستی عزیزم…کی گفته تو مقصری.من بی احتیاطی کردم…
هق هق کرد.
بیشتر تو بغـ ـلم فشارش دادم…
-تو اگه طوریت شه من میمیرم…به خدا میمیرم.
دلم لرزید از این جمله اش…
بی طاقت شدم.محکم تر تو بغـ ـلم فشارش دادم و گفتم-من دور تو بگردم…غصه نخور یه زخم ساده اس…
از بغـ ـلم خزید بیرون،پاهاشو از کف اتاق برداشت…چند ثانیه نگام کرد و بعد دوباره اومد تو بغـ ـلم!
به دیوار پشت سرم تکیه دادم و دستم رو پیچیدم دور شونه اش….
-خوبی؟دستت چی شد؟این آقاهه کی بود؟
گونه ام رو چـ ـسبوندم به موهای خوش حالتش و گفتم-دوست نادر بود…دستمم یه بی دقتی بود!
گردنم ر بـ ـوسید و گفت-خوبی الآن؟
-آره قربونت برم…خوبِ خوبم…از اولم طوریم نبود…
نفسش رو لرزون بیرون داد…
همون موقع در اتاق باز شد…
-اتابک من…
از دیدن بهانه کنارم،شوکه نگام کرد….
بهانه چشماشو بسته بود و داشت تلاش میکرد یه دستی،دکمه ام رو ببنده…
نادر با بالا دادن شونه پرسید اینجا چیکار میکنه؟
پوفی کردم….با دوتا دستم سعی کردم بازوهای خوشکل و خوش فرم و لخـ ـتش رو بپوشونم…حالا برای موهاش راه حلی نداشتم ولی بازوهاشو که میتونستم یه کاری بکنم…لب گزیدم…
@nazkhatoons

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x