رمان آنلاین سفر زندگی قسمت چهارم

فهرست مطالب

سفر زندگی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین سفر زندگی قسمت چهارم 

نویسنده:نسرین ثامنی 

 همه عزیزام پرپر شدن و از کنارم رفتن. حالا فقط تو برام موندی و فرناز. وقتی اون بیاد دوباره این خونه سوت و کور جون می گیره. شادی بازم به اینجا برمی گرده. وقتی تو می ری سرکار دیگه من مجبور نیستم فشار تنهایی و بی کسی رو تحمل کنم. انیسی دارم که حرفامو بهش بزنم. عرو س مثل دختر خود ادم می مونه. اون می تونه جای خالی خواهر بیچاره تو برام پر کنه.
چشمان مادر پر از اشک می شود. سلمان به ارامی چای خود را سر می کشد و در سکوت به گلهای قالی می نگرد.
– مادر گذشته ها را فراموش کن دیگه چیزی نگو.
مادر با گوشه دامنش اشکش را پاک می کند.
– یه مادر هرگز نمی تونه عزیزاش رو فراموش کنه، حتی اگه صد سال هم بگذره. اونا همیشه برام زنده هستن. انگار همین دیروز بود. امکان نداره هفته ای یکی دو شب خوابشون رو نبینم.
– خواهش می کنم مادر بس کنید. سالها طول کشید تا تونستم اون فاجعه رو فراموش کنم. دیگه نمی خوام حتی بهش فکر کنم. فایده اش چیه؟ مگه چیزی هم عوض می شه؟
سلمان بلند می شود و مقابل طاقچه کنار قاب عکس خواهر می ایستد. مدتها به عکس او خیره می ماند. اهی می کشد و از پشت اینه مقداری اسکناس برمی دارد و خطاب به مادر می گوید:
– می رم بیرون چند پاکت سیگار بخرم. می خوام دو سه روزی تو اتاقم بنشینم و فقط بنویسم.
– مگه فردا مغازه رو وا نمی کنی؟
– نه، باید هر جور شده کتابمو تمومش کنم.
مادر سر تکان می دهد. سلمان به طرف در رفته، ان را می گشاید و خارج می شود. لحظاتی بعد پس از خریدن سیگار باز می گردد و به اتاقش می رود. پشت میز می نشیند و با سرعت و جدیت شروع به نوشتن می کند.
عصر روز دوشنبه است. خانم امینی و فرناز در اشپزخانه مشغول گفت و گو هستند. خانم امینی ظرفهای شام را از کابینت خارج می کند. ان ها را تمیز کرده و روی میز می چیند. فرناز هم مشغول درست کردن سالاد است. خانم امینی با کنایه می گوید:
– یه عروس اوردم و دو تا داماد گرفتم اما این جوریشو دیگه ندیده بودم.
فرناز اعتراض کنان غر می زند:
– مامان شما هم که مثل بابا همیشه ایه یاس می خونی! اخه کمی هم خوشبین باشین.
– به چی خوش بین باشم؟ سالی که نکوست از بهارش پیداست. سلمان اگه بخواد اول زندگیش تن پرور و بی بته باشه خدا می دونه سر پیری که چه بلاها سرتون نیاد. سه روز تموم کار و کاسبی اش رو تعطیل کرده و تو خونه بست نشسته که چی؟ که می خوام بنویسم. پس کار و کاسبی چی؟ کاسب جماعت باید دنبال پول و پله باشه نه دنبال خیال بافی. اگه ثروت و دارایی داشت حرفی نبود ولی با این خرج و مخارج سنگین و درامد کم….
مکثی می کند و با بی حوصلگی دستش را در هوا تکان می دهد.
– ای مادر چی بگم. دلم واست می سوزه. نمیخوام دو روز دیگه کاسه چه کنم دستت بگیری.
فرناز برای قانع کردن مادر جواب داد:
– سلمان که بچه نیست. خودش خوب می دونه چیکار داره می کنه.
– د نه د، اگه می فهمید که غصه نداشتیم. درد سر اینه که نمی فهمه چیکار داره می کنه.
– یعنی نفهمه.
– نفهم نیست. جاهله…نادونه.
– شما همه تون براش جبهه گرفتین. آخه کمی هم به حال و روزش توجه داشته باشین و درکش کنید.
خانم امینی به او نزدیک شد و با اعتراض گفت:
– روتو برم دختر، یعنی می گی ما درکش نکردیم؟ دختر مثل دسته گلمون رو مفت و مسلم تقدیمش کردیم باز می گی درکش کنم؟ از روز اول خودش رو زد به مفلسی و ما هم به خاطر گل روی سرکار هی کوتاه اومدیم و گفتیم باشه جوونه، پشتکار داره، راه ترقی براش بازه ولی عاقبت چی شده؟ اقا بیکار و بی عار از اب دراومد. خوبه که ما مثل دیگرون توقع انچنانی نداشتیم. از دامادمون اارتمان و ویلا و ماشین اخرین سیستم و طلا و جواهر نخواستیم. اقا زیر بار یه عقد کنون ساده مونده.
فرناز ظرف سالاد را برداشته و در یخچال می گذارئ. اشغالهاه را در سطل زباله می ریزد.
– شماها هر چی دلتون می خواد بگید ولی من ازش حمایت می کنم. شوهر من یه هنرمنده، هنرمندی که هنوز کسی به استعداد نهفته اش پی نبرده، همین به قول شما اقای تن پرور و بی عرضه یه روز مایه سرافرازی همه مون می شه.اون در نظر داره خودش رو در جامعه ادبی ایران مطرح کنه. کجای این کار به نظر شما ناپسنده؟
مادر پوزخندی زد و با کنایه می گوید:
– مجبوری دلت رو با این حرفا خوش کنی. مایه سرافرازی. اونم سلمان ! چه عتیقه ای؟! من که یک قرون قبولش ندارم.
– بله مادر اینده همه چیز رو معلوم می کنه.
– اگه این حرفا رو نزنی که از غصه دیوونه می شی. یک سال ازگار پاش نشستی. چند سال دیگه هم بشین ببینیم چی می شه. می ترسم روزی پشیمون بشی ه دیگه سودی نداشته باشه.
– روزای اول در موردش این جور قضاوت نمی کردین.
– بله چون که خوب نمی شناختمش. فکر می کردم فعاله و پشتکار داره. نمی خواد حالا وکیل مدافع سلمان خان بشی، پاشو برو بابات رو از خواب بیدار کن ممکنه همین حالا سر و کله شون پیدا بشه.
فرناز برای بیدار کردن پدرش از اشپزخانه بیرون رفت. یک ساعت بعد سلمان و مادرش از راه می رسند و پس از سلام و احوال پرسی روی مبل می نشینند. خانم و اقای امینی هم کنارشان می نشینند. فرناز با چای و میوه مشغول پذیرایی از انهاست. خانم امینی برای حفظ ظاهر تبسم بر لب دارد اما شوهرش که چندان سرحال و بشاش نیست عاقبت سر صحبت را باز می کند.
– سلمان خان چند روزه که مغازه رو بسته بودی، خدا نکرده کسالتی پیش اومده بود یا گرفتاری دیگه ای داشتی؟
سلمان با لبخند فنجان خالی را روی میز می گذارد و سرش را پایین می اندازد.
– بله یه گرفتاری کوچیک پیش اومده بود که شکر خدا رفع شد.
– خب الحمدالله. راستش هر وقت می رفتم سرکار و چشمم به مغازه بسته و کرکره پایین کشیده اش می اتفاد دلم یه جوری می شد. چند بار واسه احوال پرسی می خواستم بیام در خونه تون اما خب گرفتاریه دیگه.
– لطف دارین اقای امینی. راستش اونقدرام مساله مهمی نبود که باعث نکرانی بشه.
– پس ایشالا از فردا کرکره می ره بالا و چشممون به جمال شریف روشن می شه! درسته؟
سلمان نگاهش می کند و تبسم کنان می گوید:
– از پس فردا، فردا که تعطیله.
– بله درسته، یادم نبود.
خانم امینی خطاب به مهمانان می گوید:
– بفرمایید میوه میل کنید. قابل تعارف نیست. بفرمایین خواهش می کنم.
اقای امینی با سر به فرناز که کنار مادر نشسته است اشاره می کند که انها را تنها بگذارد. فرناز بی درنگ از اتاق خارج می شود. امینی این بار لب به خنده می گشاید.
– بله داشتم عرض می کردم.
– می فرمودین.
– عرض کنم به حضور شریف، از هر چی بگذریم سخن دوست خوشتره.
همگی می خندند.خانم امینی سیب پوست کنده، ان را تکه تکه می کند و به سوی مادر سلمان می گیرد. مادر سلمان یک قاچ برمی دارد. سلمان هم قاچی دیگر برمی دارد. امینی ادامه می دهد:
– خب سلمان خان بالاخره به ما نگفتی کی شیرینی عروسی را پخش می کنی؟
امینی که متوجه می شود ناشیانه موضوع را مطرح کرده است، دستپاچه می شود چند سرفه می کند تا سینه اش صاف شود سپس به سلمان خیره می شود. مادر سلمان به جای پسرش پاسخ می دهد:
– ایشالا به زودی زود اقای امینی.
– این زودی زود چند وقت دیگه است؟
مادر سلمان می خواهد چیزی بگوید اما سلمان بی درنگ جواب می دهد:
– والله اقای امینی من و مادرم بیشتر از جناب عالی در این امر خیر تعجیل داریم ولی خب دیگه….
امینی که از این پاسخ قانع نشده با اندکی خشونت می گوید:
– خب دیگه که نشد جواب. یه چیزی بگو که همه حسابا روشن بشه.
خانم امینی رشته کلام را در دست می گیرد و ادامه می دهد:
– اگر خاطرتون باشه روز بله برون، قرارمون این بود که سر سال نشده عقد رو راه بندازین و قال قضیه رو بکنین، خب فکر می کنم کمی از یه سال گذشته.
امینی بی درنگ وسط حرف زدن زنش می پرد و می گوید:
– بله درست سیزده ماه و هفده روز! اخه ما هم واسه خودمون برنامه هایی داریم. جهاز این دختر تو زیرزمین پوسید.
باز هم خانم امینی می گوید:
– از اون گذشته، تکلیف این دختر هم باید روشن بشه. از بس به در و همسایه و دوست و فامیل جواب دادیم زبونمون مو دراورده. هر کی از راه می رسه می گه پس این عروسی چی شد؟ ما هم باید جوابی داشته باشیم که بهشون بدیم.
اامینی روی مبل جابه جا می شود. پاهایش را روی هم می اندازد و می گوید:
– راستش رو بخواید خود ما هم زیاد از این وضع راضی نیستیم. طول کشیدن دوران نامزدی از نظر مردم و از دید دوست و اشنا چندون خوشایند نیست. این اولین باره که ما سنت شکنی می کنیم و گرنه نه سر دخترای دیگه ام بعد از مراسم بله برون بلافاصله عقد و عروسی رو راه انداختیم و قال قضیه رو کندیم.
زن و شوهر به پسر و مادر مجال دفاع نمی دادند. این بار هم خانم امینی متکلم الوحده شده و ادامه می دهد:
– بله و به لطف خدا همه شون خوب و خوشبخت شدن و مشکلی هم پیش نیومده. هر دوتاشون سفید بخت شدن. فرناز کنیز خودتونه بنابراین هر گلی زدین سر خودتون زدین.
مادر سلمان که فرصتی جهت جوابگویی می یابد می گوید:
– فرناز جون نور چشم ماست، خدا از بزرگی کمتون نکنه تا حالاشم خیلی به ما لطف کردین. ما که هیچ وقت یادمون نمی ره.
سلمان که سر به زیر دارد تایید کنان می گوید:
– بله اقای امینی الحق و الانصاف همیشه خجالتمون دادین و اقایی کردین، من جدا شرمنده هستم. اگه خدا بخواد تا دو سه ماه دیگه خودم حلقه غلامی را به گوش می کنم و هر وری که شده یه عقدکنون ابرومندانه راه می اندازم و از خجالتتون در بیایم. همه کارها جور شده فقط مونده که پولی دستم بیاد.
امینی با تردید می پرسد:
– یعنی تا دو سه ماه دیگه این پول حتما به دست شما می رسه؟
– ایشالا.
– بسیار خوب . ما که حرفی نداریم. ادم باید دست زنش رو بگیره و هر چه زودتر زندگیشو تشکیل بده. ما که توقع انچنانی نداریم، مشکل ما در اصل مساله محرمیته که دهن مردم بسته شه و گرنه من به سلمان از تخم چشمام هم بیشتر اطمینان دارم.
مادر سلمان لبخند می زند و می گوید:
– خدا از بزرگی کمتون نکنه. ایشالا خیر ببینید.
خانم امینی با خوشحالی برخاسته و جعبه شرینی را به طرف انها می گیرد و می گوید:
– حالا بفرمایید دهنتون رو شیرین کنید.
پس از تقسیم شیرینی به طرف اشپزخانه می رود.
– فرناز مادر چند تا چایی وردار بیار.
– چی شد مادر؟ حرفاتون رو زدین؟
– اره زدیم، قرار شد دو سه ماه دیگه ببرنت.
– دیدی مادر، نگفتم این قدر سخت نگیرین.
– من می رم. تو هم چایی بریز و بیار.
آن شب مذاکرات دو خانواده با خوبی و خوشی به پایان می رسد. دو روز بعد سلمان دست نوشته هایش را برمی دارد و به سراغ ناشری می رود.نوشته ها را مقابل او می گذارد و به انتظار می ایستد. قلبش تند تند می زد و بی صبرانه متتظر پاسخ است. ناشر دفترها را بدون خواندن ورق می زند، سپس یکی از صفحات توجه اش را جلب می کند. چند سطری می خواند و با تاسف سری تکان می دهد. دوباره چند صفحه را ورق می زند و چند سطری می خواند. این کار چند بار تکرار می شود. ان گاه دفتر را می بندد و ان ها را به طرف سلمان می گیرد و می گوید:
– پرداختش خیلی ضعیفه، اصلا کشش و جاذبه نداره، متاسفم اقا این مطالب قابل چاپ نیست.
– ولی شما که هنوز اینو کامل نخوندین.
– همین چند صفحه نشون میده که درباره چی نوشته شده.
– ازتون تمنا می کنم فقط یکی دو شب وقت صرف کنین و اینا رو تا اخر مطالعه بفرمایین بعد هم جواب بدین. من واقعا رو اینا کار کردم، قول می دم حتما سوژه اش مورد عنایت و پسند سرکار قرار می گیره.
– استدعا می کنم اقا! عرض کردم که قابل چاپ نیست.
سلمان که کلافه شده بود کنترل اعصاب خود را از دست می دهد و با اندکی خشم می پرسد:
– قابل چاپ بودن را شما تشخیص می دید یا وزارت خونه مربوطه؟
– اقای محترم فراموش نکنین که این ناشره که باید رو این جور کارا سرمایه گذاری کنه. اولین شرط چاپ شدن کتاب نظر مساعد ناشره، بقیه در اولویت نیست.
سلمان با لحن ملایمتری می پرسد:
– ممکنه بفرمایید اشکال کار این حقیر کجاست؟
– قبلا که عرض کردم، نگارشتون ضعیفه و احتیاج به تمرین و ممارست داره. از همه این ها گذشته اساس کار اشتباهه جانم اساس! این جور موضوعات دیگه خواننده نداره، نویسنده های پیشین کراراً درباره این موضوعات قلم فرسایی کردند. اگه جسارت نباشه باید عرض کنم خیلی بهتر از سرکار. برین دنبال یه سلسله مطالب جدید و بکرتر باشید. موضوعاتی که تکرار مکررات نباشه. این همه سوژه هست تو مملکت خوب بنویس جانم!
– ممکنه از حضورتون تقاضا کنم یه سوژه خوب و بدیع که مورد پسند ناشرین، من جمله خود سرکار باشه بهم پیشنهاد کنین تا با همکاری هم بتونیم گام مثبتی در این راه برداریم؟
– دوست عزیز، اگر من سوژه داشتم که خودم یه پا نویسنده می شدم. این مشکل شماست. شما می خواید که برای نسل جوان قلم بزنید پس پیدا کردن سوژه هم به عهده خودتونه. جدا متاسفم. کاش می تونستم خدمتی انجام بدم.
سلمان با ناراحتی و حالتی عصبی دفترهایش را جمع اوری می کند. ناشر می گوید:
– در این حوالی ناشرین دیگه ای هم هستند، شاید یکی از اونا حاضر باشه باهاتون همکاری کنه.

سلمان تبسمی تلخ بر لب اورد و بدون کلامی از انجا خارج می شود. پس از مدتی راه پیمایی به سراغ ناشر دیگه ای می رود. یک راست وارد انتشارات شده و یک راست به طرف مدیر انتشارات می رود.

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x