رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۸۱تا ۹۰

فهرست مطالب

سلام بر ابراهیم شهید ابراهیم هادی داستانهای نازخاتون

رمان آنلاین سلام بر ابراهیم قسمت ۸۱تا ۹۰

شهید ابراهیم هادی 

#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۱

.ما از داخل یک شیار باریک با شیب کم به سمت نوک تپه حرکت کردیم

در بالای تپه ســنگرهای عراقی کاماً مشــخص بود. من وظیفه داشــتم به
.محض رسیدن آن ها را بزنم
یک لحظه به اطراف نگاه کردم. در دامنه تپه در هر دو طرف ســنگرهایی
به ســمت نوک تپه کشیده شده بود. عراقی ها کاماً می دانستند ما از این شیار
عبور می کنیم! آب دهانم را فرو دادم، طوری راه می رفتم که هیچ صدایی بلند
!نشود. بقیه هم مثل من بودند. نفس در سینه ها حبس شده بود
هنوز به نوک تپه نرسیده بودیم که یکدفعه منوری شلیک شد. بالای سر ما
روشن شــد! بعد هم از سه طرف آتش وگلوله روی ما ریختند. همه چسبیده
بودیم به زمین. درست در تیررس دشمن بودیم. هر لحظه نارنجک، یا گلوله ای
…به سمت ما می آمد. صدای ناله بچه های مجروح بلند شد و
درآن تاریکی هیچ کاری نمی توانستیم انجام دهیم. دوست داشتم زمین باز
می شد و مرا در خودش مخفی می کرد. مرگ را به چشم خودم می دیدم. در
!همین حال شخصی سینه خیز جلو می آمد و پای مرا گرفت
.سرم را کمی از روی زمین بلند کردم و به عقب نگاه کردم. باورم نمی شد
.چهره ای که می دیدم، صورت نورانی ابراهیم بود
یکدفعــه گفت: تویی؟! بعد آرپی جــی را از من گرفت و جلو رفت. بعد با
.فریاد الله اکبر آرپی جی را شلیک کرد
سنگر مقابل که بیشترین تیراندازی را می کرد منهدم شد. ابراهیم از جا بلند
.شد و فریاد زد: شیعه های امیرالمؤمنین بلند شید، دست مولا پشت سر ماست
.بچه ها همه روحیه گرفتند
.من هم داد زدم؛ الله اکبر، بقیه هم از جا بلند شــدند. همه شلیک می کردند
!تقریباً همه عراقی ها فرار کردند. چند لحظه بعد دیدم ابراهیم نوک تپه ایستاده
کار تصرف تپه مهم عراقی ها خیلی ســریع انجام شــد. تعدادی از نیروهای
دشمن اسیر شدند. بقیه بچه ها به حرکت خودشان ادامه دادند
من هم با فرمانده جلو رفتیم. در بین راه به من گفت: بی خود نیست که همه
!دوست دارند در عملیات با ابراهیم باشند. عجب شجاعتی داره
نیمه های شب دوباره ابراهیم را دیدم. گفت: عنایت مولا رو دیدی؟! فقط یه
!الله اکبر احتیاج بود تا دشمن فرار کنه
٭٭٭
عملیات در محور ما تمام شد. بچه های همه گردان ها به عقب برگشتند. اما
!بعضی از گردان ها، مجروحین و شهدای خودشان را جا گذاشتند
!ابراهیــم وقتی با فرمانده یکــی از آن گردان ها صحبت می کرد، داد می زد
.خیلی عصبانی بود. تا حالا عصبانیت او را ندیده بودم
می گفت: شما که می خواستید برگردید، نیرو و امکانات هم داشتید، چرا به
… فکر بچه های گردانتان نبودید!؟ چرا مجروح ها رو جا گذاشتید، چرا
با مسئول محور که از رفقایش بود هماهنگ کرد. به همراه جواد افراسیابی
.و چند نفر از رفقا به عمق مواضع دشمن نفوذ کردند
آن ها تعدادی از مجروحین و شــهدای بجا مانده را طی چند شــب به عقب
انتقال دادند. دشــمن به واسطه حساسیت منطقه نتوانسته بود پاکسازی لازم را
.انجام دهد
ابراهیم و جواد توانستند تا شب ۲۱ آذرماه ۶۱ حدود هجده مجروح و نُه نفر
.از شهدا را از منطقه نفوذ دشمن خارج کنند
حتی پیکر یک شهید را درست از فاصله ده متری سنگر عراقی ها با شگردی
!خاص به عقب منتقل کردند
.ابراهیم بعد از این عملیات کمی کســالت پیدا کرد. با هم به تهران آمدیم
.چند هفته ای تهران بود. او فعالیت های مذهبی و فرهنگی را ادامه داد

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۰۶]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۲

آخر آذر ماه بود. با ابراهیم برگشتیم تهران. در عین خستگی خیلی خوشحال
.بود
.می گفت: هیچ شهید یا مجروحی در منطقه دشمن نبود، هر چه بود آوردیم
بعد گفت: امشــب چقدر چشم های منتظر را خوشحال کردیم، مادر هر کدام
.از این شهدا سر قبر فرزندش برود، ثوابش برای ما هم هست
من بافاصله از موقعیت استفاده کردم و گفتم: آقا ابرام پس چرا خودت دعا
می کنی که گمنام باشی!؟
منتظر این ســؤال نبود. لحظه ای ســکوت کرد و گفت: من مادرم رو آماده
کردم، گفتم منتظر من نباشه، حتی گفتم دعا کنه که گمنام شهید بشم! ولی باز
.جوابی را که می خواستم نگفت
چند هفته ای با ابراهیم در تهران ماندیم. بعد از عملیات و مریضی ابراهیم، هر
شب بچه ها پیش ابراهیم هستند. هر جا ابراهیم باشد آنجا پر از بچه های هیئتی
.و رزمنده است
٭٭٭
دی مــاه بود. حــال و هوای ابراهیــم خیلی با قبل فرق کــرده. دیگر از آن
!حرف های عوامانه و شوخی ها کمتر دیده می شد
.اکثر بچه ها او را شیخ ابراهیم صدا می زنند
ابراهیم محاسنش را کوتاه کرده. اما با این حال، نورانیت چهره اش مثل قبل
است. آرزوی شهادت که آرزوی همه بچه ها بود، برای ابراهیم حالت دیگری
.داشت
!در تاریکی شب با هم قدم می زدیم. پرسیدم: آرزوی شما شهادته، درسته؟
،خندید. بعد از چند لحظه سکوت گفت: شهادت ذره ای از آرزوی من است
من می خواهم چیزی از من نماند. مثل ارباب بی کفن حســین۷ قطعه قطعه
.شوم. اصاً دوست ندارم جنازه ام برگردد. دلم می خواهد گمنام بمانم
،دلیل این حرفش را قباً شنیده بودم. می گفت: چون مادر سادات قبر ندارد
.نمی خواهم مزار داشته باشم
.بعد رفتیم زورخانه، همه بچه ها را برای ناهار فردا دعوت کرد
فردا ظهر رفتیم منزلشــان. قبل از ناهار نماز جماعت برگزار شد. ابراهیم را
فرســتادیم جلو، در نماز حالت عجیبی داشت. انگار که در این دنیا نبود! تمام
!وجودش در ملکوت سیر می کرد
بعد از نماز با صدای زیبا دعای فرج را زمزمه کرد. یکی از رفقا برگشت به
من گفت: ابراهیم خیلی عجیب شده، تا حالا ندیده بودم اینطور در نماز اشک
!بریزه
در هیئت، توســل ابراهیــم به حضرت صدیقــه طاهره۳بــود. در ادامه
،می گفت: به یاد همه شــهدای گمنام که مثل مادر سادات قبر و نشانی ندارند
.همیشه در هیئت از جبهه ها و رزمنده ها یاد می کرد
٭٭٭
اواسط بهمن بود. ساعت نه شب، یکی توکوچه داد زد: حاج علی خونه ای!؟
آمدم لب پنجره. ابراهیم و علی نصرالله با موتور داخل کوچه بودند، خوشحال
.شدم و آمدم دم در
.ابراهیم و بعد هم علی را بغل کردم و بوسیدم. داخل خانه آمدیم

،هوا خیلی ســرد بود. من تنها بودم. گفتم: شــام خوردید؟ ابراهیم گفت: نه
.زحمت نکش
گفتم: تعارف نکن، تخم مرغ درســت می کنم. بعد هم شــام مختصری را
.آماده کردم
گفتم: امشب بچه هام نیستند، اگر کاری ندارید همین جا بمانید، کرسی هم
.به راهه
ابراهیم هم قبول کرد. بعد با خنده گفتم: داش ابرام توی این سرما با شلوار
کردی راه می ری!؟سردت نمی شه!؟
!او هم خندید وگفت: نه، آخه چهار تا شلوار پام کردم
بعد سه تا از شلوارها را درآورد و رفت زیرکرسی! من هم با علی شروع به
.صحبت کردم
نفهمیــدم ابراهیم خوابش برد یا نه، اما یکدفعه از چا پرید و به صورتم نگاه
کرد و بی مقدمه گفت: حاج علی، جان من راست بگو! تو چهره من شهادت
!می بینی؟
توقع این ســؤال را نداشتم. چند لحظه ای به صورت ابراهیم نگاه کردم و با
آرامش گفتم: بعضی از بچه ها موقع شــهادت حالــت عجیبی دارند، اما ابرام
!جون، تو همیشه این حالت رو داری
ســکوت فضای اتاق را گرفت. ابراهیم بلند شد و به علی گفت: پاشو، باید
سریع حرکت کنیم. باتعجب گفتم: آقا ابرام کجا!؟
.گفت: باید سریع بریم مسجد. بعد شلوارهایش را پوشید و با علی راه افتادند

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۰۷]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۳

نیمه شــب بود که آمدیم مسجد. ابراهیم با بچه ها خداحافظی کرد. بعد هم
رفــت خانه. از مادر و خانواده اش هم خداحافظی کرد. از مادر خواهش کرد
.برای شهادتش دعا کند. صبح زود هم راهی منطقه شدیم
.ابراهیم کمتر حرف می زد. بیشتر مشغول ذکر یا قرآن بود
رســیدیم اردوگاه لشکر درشــمال فکه. گردان ها مشــغول مانور عملیاتی
بودند. بچه ها با شنیدن بازگشت ابراهیم خیلی خوشحال شدند. همه به دیدنش
.می آمدند. یک لحظه چادر خالی نمی شد
حاج حســین هم آمد. از اینکه ابراهیم را می دید خیلی خوشــحال بود. بعد
،از ســام و احوالپرسی، ابراهیم پرسید: حاج حسین بچه ها همه مشغول شدند
!خبریه؟
حاجی هم گفت: فردا حرکت می کنیم برای عملیات. اگه با ما بیائی خیلی
.خوشحال می شیم
حاجی ادامه داد: برای عملیات جدید باید بچه های اطاعات را بین گردان ها
.تقسیم کنم. هر گردان باید یکی دو تا مسئول اطاعات و عملیات داشته باشه
بعد لیســتی را گذاشــت جلوی ابراهیم و گفت: نظرت در مورد این بچه ها
،چیه؟ ابراهیم لیست را نگاه کرد و یکی یکی نظر داد. بعد پرسید: خُب حاجی
الان وضعیت آرایش نیروها چه طوریه؟
حاجی هم گفت: الان نیروها به چند سپاه تقسیم شدند. هر چند لشکر یک
.سپاه را تشکیل می دهد
حاج همت شــده مسئول سپاه یازده قدر. لشــکر ۲۷ هم تحت پوشش این
.سپاهه، کار اطاعات یازده قدر را هم به ما سپردند
عصر همان روز ابراهیم حنا بست. موهای سرش را هم کوتاه و ریش هایش
.را مرتب کرد. چهره زیبای او ملکوتی تر شده بود
،غروب به یکی از دیدگاه های منطقــه رفتیم. ابراهیم با دوربین مخصوص
منطقــه عملیاتی را مشــاهده می کرد. یک ســری مطالب را هــم روی کاغذ
.می نوشت
تعدادی از بچه ها بــه دیدگاه آمدند و مرتب می گفتند: آقا زودباش! ما هم
!می خواهیم ببینیم
ابراهیم که عصبانی شده بود داد زد: مگه اینجا سینماست؟! ما برای فردا باید
.دنبال راهکار باشیم، باید مسیر حرکت رو مشخص کنیم
.بعد با عصبانیت آنجا را ترک کرد
.می گفت: دلم خیلی شور می زنه! گفتم: چیزی نیست، ناراحت نباش
پیش یکی از فرمانده هان ســپاه قدر رفتیم. ابراهیم گفت: حاجی، این منطقه
.حالت خاصی داره
،خاک تمام این منطقه رملی و نرمه! حرکت نیرو توی این دشت خیلی مشکله
!عراق هم این همه موانع درســت کرده، به نظرت این عملیات موفق می شه؟
فرمانده هم گفت: ابرام جون، این دســتور فرماندهی است، به قول حضرت
.امام: ما مأمور به انجام تکلیف هستیم، نتیجه اش با خداست
٭٭٭
فــردا عصــر بچه هــای گردان هــا آمــاده شــدند. از لشــکر ۲۷ حضرت
.رسول یازده گردان آخرین جیره جنگی خودشان را تحویل گرفتند

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۰۸]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۴

.همه آماده حرکت به سمت فکه بودند
از دور ابراهیــم را دیدم. با دیدن چهره ابراهیــم دلم لرزید. جمال زیبای او
!ملکوتی شده بود
صورتش ســفیدتر از همیشــه بود. چفیه ای عربی انداخته و اورکت زیبائی
پوشــیده بود. به ســمت ما آمد و با همه بچه ها دســت داد. کشیدمش کنار و
!گفتم: داش ابرام خیلی نورانی شدی
نفس عمیقی کشــید و با حســرت گفت: روزی که بهشتی شهید شد خیلی
ناراحت بودم. اما باخودم گفتم: خوش به حالش که با شــهادت رفت، حیف
.بود با مرگ طبیعی از دنیا بره
،اصغر وصالی، علی قربانی، قاســم تشــکری و خیلی از رفقای ما هم رفتند
.طوری شده که توی بهشت زهرا۳ بیشتر از تهران رفیق داریم
مکثی کرد و ادامه داد: خرمشهر هم که آزاد شد، من می ترسم جنگ تمام
.بشه و شهادت را از دست بدهم، هرچند توکل ما به خداست
،بعــد نفس عمیقی کشــید وگفت: خیلی دوســت دارم شــهید بشــم. اما
!خوشگل ترین شهادت رو می خوام
بــا تعجب نگاهش کــردم. منتظر ادامه صحبت بودم که قطرات اشــک از
.گوشه چشمش جاری شد
ابراهیم ادامه داد: اگه جائی بمانی که دســت احدی به تو نرســه، کسی هم
تو رو نشناســه، خودت باشی وآقا، مولا هم بیاد سرت رو به دامن بگیره، این
.خوشگل ترین شهادته
گفتم: داش ابرام تو رو خدا این طوری حرف نزن. بعد بحث را عوض کردم
و گفتم: بیا با گروه فرماندهی بریم جلو، این طوری خیلی بهتره. هر جا هم که
.احتیاج شد کمک می کنی
.گفت: نه، من می خوام با بسیجی ها باشم
.بعد با هم حرکت کردیم و آمدیم سمت گردان های خط شکن
۲۰۲
آن ها مشغول آخرین آرایش نظامی بودند.گفتم: داش ابرام، مهمات برات
چی بگیرم؟ گفت: فقط دو تا نارنجک، اسلحه هم اگه احتیاج شد از عراقی ها
!می گیریم
حاج حسین الله کرم از دور خیره شده بود به ابراهیم! رفتیم به طرفش. حاجی
.محو چهره ابراهیم بود
.بی اختیار ابراهیــم را در آغوش گرفت. چند لحظه ای در این حالت بودند
.گویی می دانستند که این آخرین دیدار است
بعد ابراهیم ســاعت مچی اش را باز کرد و گفت: حســین، این هم یادگار
!برای شما
چشــمان حاج حسین پر از اشک شــد، گفت: نه ابرام جون، پیش خودت
.باشه، احتیاجت می شه
.ابراهیم با آرامش خاصی گفت: نه من بهش احتیاج ندارم
حاجی هم که خیلی منقلب شــده بود، بحــث را عوض کرد و گفت: ابرام
جــون، برا عملیــات دو تا راهکار عبوری داریم، بچه هــا از راهکار اول عبور
.می کنند
.من با یک ســری از فرمانده ها و بچه های اطاعات از راهکار دوم می ریم
.تو هم با ما بیا
ابراهیــم گفت: من از راهکار اول با بچه های بســیجی می رم. مشــکلی که
نداره!؟
.حاجی هم گفت: نه، هر طور راحتی
ابراهیــم از آخریــن تعلقات مادی جدا شــد. بعد هم رفــت پیش بچه های
.گردان هایی که خط شکن عملیات بودند و کنارشان نشست

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۰۹]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۵

گردان کمیل، خط شــکن محور جنوبی و ســمت پاســگاه بــود. یکی از
:فرماندهان لشکر آمد و برای بچه های گردان شروع به صحبت کرد
،برادرها، امشب برای عملیات والفجر به سمت منطقه فکه حرکت می کنیم
دشمن سه کانال بزرگ به موازات خط مرزی، جلوی راه شما زده تا مانع عبور
.شــود. همچنین موانع مختلف را برای جلوگیری از پیشروی شما ایجاد کرده
.اما انشاءالله با عبور شما از این موانع و کانال ها، عملیات شروع خواهد شد
با استقرار شما در اطراف پاسگاه های مرزی طاووسیه و رُشیدیه، مرحله اول
.کار انجام خواهد شد
بعد بچه های تازه نفس لشکر سیدالشهدا۷ و بقیه رزمندگان از کنار شما
عبور خواهند کرد و برای ادامه عملیات به سمت شهر العماره عراق می روند و
.انشاءالله در این عملیات موفق خواهید شد
:ایشان در مورد نحوه کار و موانع و راه های عبور صحبتش را ادامه داد و گفت
مسیر شما یک راه باریک در میان میادین مین خواهد بود. انشاءالله همه شما که
.خط شکن محور جنوبی فکه هستید به اهداف از پیش تعیین شده خواهید رسید
صحبت هایش تمام شــد. بافاصله ابراهیم شروع به مداحی کرد، اما نه مثل
.همیشه! خیلی غریبانه روضه می خواند و خودش اشک می ریخت
.روضه حضرت زینب را شروع کرد
:بعد هم شروع به سینه زنی کرد، اولین بار بود که این بیت زیبا را شنیدم
۳امان از دل زینب۳ چه خون شد دل زینب
بچه ها با ســینه زنی جواب دادند. بعد هم از اســارت حضرت زینب۳ و
.شهدای کربا روضه خواند
در پایان هم گفت: بچه ها، امشــب یا به دیدار یار می رسید یا باید مانند عمه
۱
.سادات، اسارت را تحمل کنید و قهرمانانه مقاومت کنید
بعد از مداحی عجیب ابراهیم، بچه ها در حالی که صورت هایشان خیس از
اشک بود بلند شدند. نماز مغرب وعشاء را خواندیم. از وقتی ابراهیم برگشته
.سایه به سایه دنبال او هستم! یک لحظه هم از او جدا نمی شوم
مــن به همراه ابراهیم، یکی از پل های ســنگین و متحرک را روی دســت
.گرفتیم و به همراه نیروها حرکت کردیم
حرکت روی خاک رملی فکه بســیار زجــرآور بود. آن هم با تجهیزاتی به
وزن بیش از بیســت کیلو برای هر نفر! ما هم که جدای از وســایل، یک پل
!سنگین را مثل تابوت روی دست گرفته بودیم
همه به یک ستون و پشت سر هم از معبری که در میان میدان های مین آماده
.شده بود حرکت کردیم
حدود دوازده کیلومتر پیاده روی کردیم. رسیدیم به اولین کانال در جنوب
.فکه. بچه ها دیگر رمقی برای حرکت نداشتند
ساعت نه ونیم شب یکشنبه هفدهم بهمن ماه بود. با گذاشتن پل های متحرک
.و نردبان، از عرض کانال عبور کردیم. ســکوت عجیبی در منطقه حاکم بود
!عراقی ها حتی گلوله ای شلیک نمی کردند
یک ربع بعد به کانال دوم رسیدیم. از آن هم گذشتیم. با بیسیم به فرماندهی
.اطاع داده شد
.چند دقیقه ای نگذشته بود که به کانال سوم رسیدیم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۰]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۶

.ابراهیم هنوز مشــغول بود و در کنار کانــال دوم بچه ها را کمک می کرد
خیلی مواظب نیروها بود. چــون در اطراف کانال ها پر از میادین مین و موانع
.مختلف بود
خبر رســیدن به کانال سوم، یعنی قرار گرفتن در کنار پاسگاه های مرزی و
.شروع عملیات
،اما فرمانده گردان، بچه ها را نگه داشــت وگفت: طبق آنچه در نقشه است
باید بیشــتر راه می رفتیم، اما خیلی عجیبه، هم زود رســیدیم، هم از پاسگاه ها
!خبری نیست
تقریباً همه بچه ها از کانال دوم عبور کردند. یکدفعه آســمان فکه مثل روز
!!روشن شد
.مثل اینکه دشمن با تمام قوا منتظر ما بوده. بعد هم شروع به شلیک کردند
از خمپاره و توپخانه گرفته تا تیربارها که در دور دســت قرار داشت. آن ها از
!همه طرف به سوی ما شلیک کردند
بچه ها هیچ کاری نمی توانســتند انجام دهند. موانع خورشیدی و میدان های
.مین، جلوی هر حرکتی را گرفته بود
تعداد کمی از بچه ها وارد کانال ســوم شــدند. بســیاری از بچه ها در میان
.خاک های رملی گیر کردند. همه به این طرف و آن طرف می رفتند
بعضی از بچه ها می خواســتند باعبور از موانع خورشــیدی در داخل دشت
.سنگر بگیرند، اما با انفجار مین به شهادت رسیدند
اطراف مســیر پر از مین بود. ابراهیم این را می دانست، برای همین به سمت
.کانال سوم دوید و با فریادهایش اجازه رفتن به اطراف را نمی داد
ا ً
همه روی زمین خیز برداشتند. هیچ کاری نمی شد کرد. توپخانه عراق کام
.می دانست ما از چه محلی عبور می کنیم! و دقیقاً همان مسیر را می زد
.همه چیز به هم ریخته بود. هر کس به سمتی می دوید
دیگر هیچ چیز قابل کنترل نبود. تنها جایی که امنیت بیشتری داشت داخل
!کانال ها بود. در آن تاریکی و شلوغی ابراهیم را گم کردم
تا کانال سوم جلو رفتم، اما نمی شد کسی را پیدا کرد! یکی از رفقا را دیدم
.و پرسیدم: ابراهیم را ندیدی!؟ گفت: چند دقیقه پیش از اینجا رد شد
همین طور این طــرف و آن طرف می رفتم. یکی از فرمانده ها را دیدم. من
را شناخت و گفت: سریع برو توی معبر، بچه هائی که توی راه هستند بفرست
.عقب. اینجا توی این کانال نه جا هست نه امنیت، برو و سریع برگرد
طبق دســتور فرمانده، بچه هائی را که اطراف کانال دوم و توی مسیر بودند
.آوردم عقب، حتی خیلی از مجروح ها را کمک کردیم و رساندیم عقب
این کار، دو سه ساعتی طول کشید. می خواستم برگردم، اما بچه های لشکر
!گفتند: نمی شه برگردی! با تعجب پرسیدم: چرا؟
گفتند: دستور عقب نشینی صادر شده، فایده نداره بری جلو. چون بچه های
.دیگه هم تا صبح برمی گردند
ســاعتی بعد نماز صبح را خواندم. هوا در حال روشن شدن بود. خسته بودم
و ناامید. از همه بچه هایی که برمی گشــتند سراغ ابراهیم را می گرفتم. اما کسی
.خبری نداشت
دقایقی بعد مجتبی را دیدم. با چهره ای خاک آلود وخســته از ســمت خط
برمی گشت. با ناامیدی پرسیدم: مجتبی، ابراهیم رو ندیدی!؟
.همینطور که به سمت من می آمد گفت: یک ساعت پیش با هم بودیم
!با خوشحالی از جا پریدم، جلو آمدم وگفتم: خُب، الان کجاست؟
جواب داد: نمی دونم، بهش گفتم دســتور عقب نشینی صادر شده، گفتم تا
.هوا تاریکه بیا برگردیم عقب، هوا روشن بشه هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم
اما ابراهیم گفت: بچه ها توکانال ها هستند. من می رم پیش اون ها، همه با هم
.برمی گردیم

مجتبی ادامه داد: همین طورکه با ابراهیم حرف می زدم یک گردان از لشکر
.عاشورا به سمت ما آمد
ابراهیم سریع با فرمانده آن ها صحبت کرد و خبر عقب نشینی را داد. من هم
.چون مسیر را بلد بودم، با آن ها فرستاد عقب
خودش هم یک آرپی جی با چند تا گلوله از آن ها گرفت و رفت به سمت
.کانال. دیگه از ابراهیم خبری ندارم
ســاعتی بعد میثم لطیفی را دیدم. به همراه تعــدادی از مجروحین به عقب
برمی گشت. به کمکشان رفتم. از میثم پرسیدم: چه خبر!؟
گفت: من و این بچه هائی که مجروح هســتند جلوتــر از کانال، لای تپه ها
.افتاده بودیم. ابرام هادی به داد ما رسید
یکدفعه سرجایم ایستادم. باتعجب گفتم: داش ابرام؟! خُب بعدش چی شد!؟
.گفت: به سختی ما رو جمع کرد. تو گرگ و میش هوا ما رو آورد عقب
توی راه رسیدیم به یک کانال، کف کانال پر از لجن و … بود، عرض کانال
.هم زیاد بود
ابراهیم رفت دو تا برانکارد آورد و با آن ها چیزی شبیه پل درست کرد! بعد
.هم ما را عبور داد و فرستاد عقب. خودش هم رفت جلو
.ســاعت ده صبح، قرارگاه لشــکر در فکه محل رفت و آمد فرماند هان بود
!خیلی ها می گفتند چندین گردان در محاصره دشمن قرار گرفته اند

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۱]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۷

یکی از مســئولین اطاعات را دیدم و پرسیدم: یعنی چی گردان ها محاصره
.شدند؟ عراق که جلو نیامده، بچه ها هم توی کانال دوم و سوم هستند
فرمانده گفت: کانال سومی که ما در شناسائی دیده بودیم، با این کانال فرق
.داره. این کانال و چند کانال فرعی را عراق ظرف همین دو سه روز درست کرده
.این کانال ها درست به موازات خط مرزی ساخته شده، ولی کوچکتر و پر از موانع
بعــد ادامه داد: گردان های خط شــکن، برای اینکه زیر آتش نباشــند رفتند
داخل کانال. با روشــن شــدن هوا تانک های عراقی جلــو آمدند و دو طرف
.کانال را بستند. دشمن هم کانال ها را زیر آتش گرفته
بعد کمی مکث کرد و گفت: عراق شــانزده نوع مانع ســر راه بچه ها چیده
بود، عمق موانع هم نزدیک به چهار کیلومتر بوده! منافقین هم تمام اطاعات
!این عملیات را به عراقی ها داده بودند
خیلی حالم گرفته شد. با بغض گفتم: حالا چه باید کرد!؟
گفت: اگــر بچه ها مقاومت کنند مرحله دوم عملیــات را انجام می دهیم و
.آن ها را می آوریم عقب
در همین حین بیسیم چی مقر گفت: یک خبر از گردان های محاصره شده! همه
»!ساکت شدند. بیسیم چی گفت: می گه »برادر ثابت نیا با برادر افشردی دست داد
.این خبر کوتاه یعنی فرمانده گردان کمیل به شهادت رسیده
عصــر همان روزخبر رســید حاج حســینی، معاون گــردان کمیل هم به
شــهادت رسیده و بنکدار، دیگر معاون گردان به سختی مجروح است. همه
.بچه ها در قرارگاه ناراحت بودند. حال عجیبی در آنجا حاکم بود
٭٭٭
بیستم بهمن ماه، بچه ها آماده حمله مجدد به منطقه فکه شدند. یکی از رفقا
را دیدم. از قرارگاه می آمد. پرسیدم: چه خبر؟
گفت: الان بیســیم چی گردان کمیل تماس گرفت. با حاج همت صحبت
کرد وگفت: شارژ بی سیم داره تموم می شه، خیلی از بچه ها شهید شدند، برای
.ما دعاکنید. به امام سام برسونید و بگید ما تا آخرین لحظه مقاومت می کنیم
با دلی شکسته و ناراحت گفتم: وظیفه ما چیه، باید چه کار کنیم؟
.گفت: توکل به خدا، برو آماده شو. امشب مرحله بعدی عملیات آغاز می شه
غروب بود. بچه های توپخانه ارتش با دقت تمام، خاکریز های دشمن را زیر
.آتش گرفتند
گردان حنظله و چند گردان دیگر حرکتشان را آغاز کردند. آن ها تا نزدیکی
،کانــال کمیل پیش رفتند. حتی با عبور از موانع به کانال ســوم هم رســیدند
اما به علت حجم آتش دشــمن، فقط تعداد کمی از بچه های محاصره شــده
.توانستند در تاریکی شب از کانال خارج شوند و خودشان را به عقب برسانند
این حمله هم ناموفق بود، تا قبل از صبح به خاکریز خودمان برگشــتیم. اما
بیشتر نیروهای گردان حنظله در همان کانال های مرزی ماندند. در این حمله و
.با آتش خوب بچه ها، بسیاری از ادوات زرهی دشمن منهدم شد
٭٭٭
۲۱ بهمن ۱۳۶۱ بود. هنوز صدای تیراندازی و شلیک های پراکنده از داخل
.کانال شنیده می شد
.به خاطر همین، مشخص بود که بچه های داخل کانال هنوز مقاومت می کنند

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۲]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۸

!اما نمی شد فهمید که پس از چهار روز، با چه امکاناتی مشغول مقاومت هستند؟
.غروب امروز پایان عملیات اعام شد. بقیه نیروها به عقب بازگشتند
یکی از بچه هائی که دیشب از کانال خارج شد را دیدم. می گفت: نمی دانی
چه وضعی داشتیم! آب و غذا نبود، مهمات هم بسیارکم، اطراف کانال ها هم
!پُر از انواع مین
ما هر چند دقیقه گلوله ای شلیک می کردیم تا بدانند هنوز زنده ایم. عراقی ها
!مرتب با بلندگو اعام می کردند: تسلیم شوید
لحظات غروب خورشید بسیار غمبار بود. روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه
.می کردم
انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده می شد. دوست صمیمی من
.ابراهیم آنجاست و من هیچ کاری نمی توانم انجام دهم
.آن شب را کمی استراحت کردم و فردا دوباره به خط بازگشتم
٭٭٭
عراقی ها به روز ۲۲ بهمن خیلی حساس بودند. حجم آتش آن ها بسیار زیاد
!شد. خاکریزهای اول ما هم از نیرو خالی شد. همه رفتند عقب
با خودم گفتم: شاید عراق قصد پیشروی دارد؟! اما بعید است، چون موانعی
!که به وجود آورده جلوی پیش روی خودش را هم می گیرد
عصر بود که حجم آتش کم شد. با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری
روی کانال داشــته باشد. آنچه می دیدم باورکردنی نبود! دود غلیظی از محل
.کانال بلند شده بود. مرتب صدای انفجار می آمد
ســریع پیش بچه های اطاعات رفتم و گفتم: عراق داره کار کانال رو تمام
.می کنه! آن ها با دوربین مشاهده کردند، فقط آتش و دود بود که دیده می شد
اما من هنوز امید داشتم. با خودم گفتم: ابراهیم شرایط بدتر از این را سپری
.کرده، اما به یاد حرف هایش، قبل ازشروع عملیات افتادم و بدنم لرزید

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۲]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۸۹

عصــر روز جمعه ۲۲ بهمــن ۱۳۶۱ برای من خیلی دلگیرتــر بود. بچه های
.اطاعات به سنگرشان رفتند
مــن دوباره با دوربین نگاه کــردم. نزدیک غروب احســاس کردم از دور
!چیزی در حال حرکت است
با دقت بیشتری نگاه کردم. کاماً مشخص بود که سه نفر در حال دویدن به
سمت ما بودند. در راه مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند. آن ها زخمی
.و خسته بودند. معلوم بود که از همان محل کانال می آیند
فریــاد زدم و بچه ها را صدا کردم. بــا آن ها رفتیم روی بلندی. به بچه ها هم
.گفتم تیراندازی نکنید
.میان سرخی غروب، بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند
به محض رسیدن به سمت آن ها دویدیم و پرسیدیم: از کجا می آئید؟ حال
.حرف زدن نداشتند، یکی از آن ها آب خواست. سریع قمقمه را به او دادم
دیگری از شدت ضعف و گرسنگی بدنش می لرزید. آن یکی تمام بدنش
.غرق خون بود، کمی که به حال آمدند گفتند: از بچه های کمیل هستیم
با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدند!؟ در حالی که سرش را به سختی
بالا می آورد گفت: فکر نمی کنم کسی غیر از ما زنده باشه! هول شدم و دوباره
و با تعجب پرسیدم: این پنج روز، چطور مقاومت کردید!؟
حال حرف زدن نداشــت. کمی مکث کرد و دهانش که خالی شد گفت
مــا این دو روز اخیر، زیر جنازه ها مخفی بودیم. اما یکی بود که این پنج روز
!کانال رو سر پا نگه داشت
دوباره نفسی تازه کرد و به آرامی گفت: عجب آدمی بود! یک طرف آرپی جی
می زد، یک طرف با تیربار شلیک می کرد. عجب قدرتی داشت. دیگری پرید
توی حرفش و گفت: همه شهدا رو در انتهای کانال کنار هم چیده بود. آذوقه و
!آب رو تقسیم می کرد، به مجروح ها می رسید، اصاً این پسر خستگی نداشت
گفتم: مگه فرماند ها و معاون های گردان شــهید نشدند!؟ پس از کی داری
!حرف می زنی؟
گفت: جوانی بود که نمی شناختمش. موهایش کوتاه بود. شلور کُردی پاش
.بود
دیگری گفــت: روز اول هم یه چفیه عربــی دور گردنش بود. چه صدای
…قشنگی هم داشت. برای ما مداحی می کرد و روحیه می داد و
.داشــت روح از بدنم خارج می شد، سرم داغ شــد. آب دهانم را فرو دادم
.ابراهیم بود
این ها مشخصا ِ ت
:با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم
آقا ابرام رو می گی درسته!؟ الان کجاست!؟
.گفت: آره انگار، یکی دو تا از بچه های قدیمی آقا ابراهیم صِ داش می کردند
!دوباره با صدای بلند پرسیدم: الان کجاست؟
یکی دیگر از آن ها گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتیش می ریخت زنده
بــود. بعد به ما گفت: عــراق نیروهاش رو برده عقــب. حتماً می خواد آتیش
.سنگین بریزه
شــما هم اگه حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب. خودش هم رفت
.که به مجروح ها برسه. ما هم آمدیم عقب

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۳]
دیگری گفت: من دیدم که زدنش. با همان انفجارهای اول افتاد روی زمین
بی اختیار بدنم سُست شد و اشــک از چشمانم جاری شد. شانه هایم مرتب
.تکان می خورد
دیگر نمی توانستم خودم راکنترل کنم. سرم را روی خاک گذاشتم و گریه
می کردم. تمام خاطراتی که با ابراهیم داشــتم در ذهنم مرور می شــد. از گود
…زورخانه تا گیان غرب و
،بوی شــدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شــد. رفتم لب خاکریز
.می خواستم به سمت کانال حرکت کنم
یکــی از بچه ها جلوی من ایســتاد و گفت: چکار می کنــی؟ با رفتن تو که
.ابراهیم برنمی گرده. نگاه کن چه آتیشی می ریزن
آن شب همه ما را از فکه به عقب منتقل کردند. همه بچه ها حال و روز من
.را داشتند
خیلی ها رفقایشان را جا گذاشــته بودند. وقتی وارد دوکوهه شدیم صدای
:حاج صادق آهنگران در حال پخش بود که می گفت
کو شهیدانتان،کو شهیدانتان
ای از سفر برگشتگان
صدای گریه بچه ها بیشــتر شد. خبر شــهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی
.سریع بین بچه ها پخش شد
یکی از رزمنده ها که همراه پســرش در جبهه بود پیش من آمد. با ناراحتی
گفت: همه داغدار ابراهیم هســتیم، به خدا اگر پســرم شــهید می شد، اینقدر
.ناراحت نمی شدم. هیچکس نمی دونه ابراهیم چه انسان بزرگی بود
.روز بعد همه بچه های لشکر را به مرخصی فرستادند و ما هم آمدیم تهران
هیچکس جرأت نداشــت خبر شهادت ابراهیم را اعام کند. اما چند روز بعد
!زمزمه مفقود شدنش همه جا پیچید

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۵٫۱۹ ۱۶:۱۳]
#سلام_بر_ابراهیم
#قسمت۹۰

با اینکه سن من زیاد نبود اما خدا لطف کرد تا با بهترین بندگانش در گردان
کمیل همراه باشــم. ما در شب شروع عملیات تا کانال سوم رفتیم. این کانال
کوچک بود و تقریباً یک متر ارتفاع داشت. بر خاف کانال دوم که بزرگ
.و پر از موانع بود
آن شــب همه بچه ها به ســمت کانال دوم برگشتند. کانالی که بعدها به نام
کانال کمیل« معروف شد. من به همراه دیگر نیروها پنج روز را در این کانال«
.سپری کردم
از صبــح روز بعد، تــک تیراندازان عراقــی هر جنبنــده ای را هدف قرار
.می دادند. ما در آن روزهای محاصره، دوران عجیبی را سپری کردیم
یادم هســت که ابراهیم هادی، با آن قدرت بدنی و با آن صابت، کانال را
!سرپا نگه داشته بود
فرمانده و معاون گردان ما شهید و مجروح شدند. برای همین تنها کسی که
.نیروها را مدیریت می کرد ابراهیم بود
او نیروها را تقسیم کرد. هر سه نفر را یک گروه و هر گروه را با فاصله، در
.نقطه ای از کانال مستقر نمود
یک نفر روی لبه ی کانال بود و اوضاع را مراقبت می کرد. دو نفر دیگر هم
.در داخل کانال در کنار او بودند
انتهای کانال یک انحناء داشــت، ابراهیم و چند نفر دیگر، شهدا را به آنجا
منتقل کردند تا از دید بچه ها دور باشند. مجروحین را هم به گوشه ای از کانال
.برد تا زیر آتش نباشند
ابراهیــم در آن روزها با ندای اذان، بچه ها را برای نماز آماده می کرد. ما در
آن شرایط سخت، در هر سه وعده نمازجماعت برگزار می کردیم! ابراهیم با
.این کارها به ما روحیه می داد و همه نیروها را به آینده امیدوار می کرد
دو روز بعــد از شــروع عملیات، و بعد از پایان ناموفــق مرحله دوم، تاش
.بچه ها بیشــتر شد! می خواستیم راهی را برای خروج از این بن بست پیدا کنیم
در آخرین تماسی که با لشکر داشــتیم، سردار)شهید( حاجی پور با ناراحتی
گفــت: هیچ کاری نمی توانیم انجام دهیــم، اگر می توانید به هر طریق ممکن
.عقب بیائید
پنجشنبه ۲۱ بهمن بود که از روبرو و پشت سر ما، صدای تانک و نفربر بیشتر
.شد! بچه ها روی دیواره کانال را کنده و حالت پله ایجاد کردند
برخــی فکر کردند نیروی کمکی برای ما آمده، امــا نه، محاصره ما تنگتر
!شده بود
کماندوهای عراقی تحت پوشــش تانک ها جلو آمدند. آن ها فهمیده بودند
!که در این دشت، فقط داخل این کانال نیرو مانده
یادم هست که یک نوجوان به نام )شهید( سید جعفر طاهری قبضه آرپی جی
را برداشت و از پله ها بالارفت و با یک شلیک دقیق، تانک دشمن را زد. همین
.باعث شد که آن ها کمی عقب نشینی کنند
بچه ها هم با شــلیک پیاپی خود چند نفر از کماندوهای عراقی را کشتند و
.چند نفر از نیروهائی که خیلی جلو آمده بودند را اسیر گرفتند
!در آن شرایط سخت، حالا پنج اسیر هم به جمع ما اضافه شد
.نبود آب و غذا همه ما را کافه کرده بود

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x