رمان آنلاین سوگند قسمت ۴۱تا ۶۰

فهرست مطالب

سوگند آرام رضایی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین سوگند قسمت ۴۱تا۶۰

رمان:سوگند

نویسنده:آرام رضایی

قسمت۴۱

سرمو گذاشته بودم رو پاهام و با دستام سرمو گرفته بودم. داشت از درد میترکید. یه دفعه دیدم مهران زنگ زده. گوشی رو برداشتم و گفتم:
“الو، سلام.” با صدای سردی گفت: “علیک سلام. حالت خوبه؟ سرت به جایی خورده. هیچ معلوم هست که چی داری میگی؟”
“من آره. اما تو چی؟ sms خالی یعنی چی؟” مهران:”یعنی حرفی برای گفتن ندارم.” “مهران همین؟ حرفی برای گفتن نداری؟ بابا من هنوز نمیفهمم که تو کی شوخی میکنی کی جدی حرف میزنی. من هنوز نفهمیدم که تو از چی ناراحت میشی از چی ناراحت نمیشی. مهران میترسم حرف بزنم. میترسم یه چیزی بگم که تو ناراحت بشی بدون این که خودم بخوام یا حتی بفهمم. هر دفعه که قطع میکنی مطمئن نیستم که دفعه دیگه صداتو بشنوم. مهران خواهش میکنم با من این کارو نکن. تحملشو ندارم. داغون میشم.”
مهران:”باشه.حالا چرا اینقدر ناراحت میشی. سوگند راه‌ها بستست شاید من مجبور بشم برگردم تهران. حالا این قدر ناراحت نباش.”
همین. با همین چند تا کلمه آروم شدم. یکم با هم حرف زدیم. بعد گفت خیلی خستم. میخوام همین جا توی ماشین بخوابم. کلی سفارش کردم که مواظب خودش باشه. آخرشم گفتم خوب بخوابی. خداحافظی کردمو رفتم سر درسم. شبم ساعت ۱۱:۵ خوابیدم. چند شب بود که شام نمیخوردم یعنی اشتها نداشتم. صبح هم بدون صبحانه میرفتم دانشگاه. ناهارم که هیچی. تمام غذام شده بود عصر که میومدم خونه یه عصرونه‌ای بخورم. فقط همین. خلاصه گرفتم خوابیدم. اما ساعت ۱۲:۵ با صدای sms بیدار شدم. مهران بود. وقتی به گوشی نگاه کردم دیدم این sms سومین sms بود که بهم داده بود و من تازه متوجه شده بودم.
مهران:”نمیدونم چرا؟ ولی میخوام کمکت کنم اما فکر میکنم بیشتر عذابت میدم و من اینو نمیخوام. فقط دارم به مشکلاتت اضافه میکنم. میدونم الان میگی که من دوست دارم آخه پیشت شرممه. به خدا میدونم دارم یکی دیگه رو مثل خودم داغون میکنم. ترو خدا اگه میشه منو فراموش کن آخه من اینجوری فقط به خاطرت عذاب میکشم.”
مهران:”خوابیدی سوگند؟”
مهران:”باشه سوگند جوابمو نده منم منتظر نمیمونم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۷]

قسمت۴۲

” سلام مهران خوبی؟ من تازه متوجه smsهات شدم آخه یه کوچولو خواب بودم. تو که باز از این حرفای بد زدی. چی کار کنم که این حرفا رو ترک کنی تو؟” “مهران جان فکر میکردم الان خوابی. چرا فکر تو مشغول میکنی جانم. تو خسته‌ای و من پرروتر از این حرفام که این جوری کوتاه بیام. بزار دوستت باشم. حتی صدام.”
مهران:” آخی شرمنده. نمیدونستم خوابی. فردا امتحان داری. بگیر بخواب ولی رو حرفم فکر کن.”
” نوچ فکر نمیکنم.تا فردام یادم میره. ببینم بهت یاد ندادن اصرار بیخود نکنی؟ هر بار که میگی احساس میکنم که خودمو چسبوندم بهت. میشه نگی دیگه؟” مهران:”نوچ، این منم که مشکلاتمو، بدبختیمو، غممو چسبوندم بهت. آخه به چه زبونی بگم؟ میشه بگی؟ آخه من ببو گلابیم.” “باز گفت گلابی.حالا من نصف شبی هوس گلابی کنم کی جواب میده؟ هان؟ بابا من گلابی دوست دارم. غم و مشکل دوست دارم. ببو و مهران دوست دارم. میفهمی؟”
مهران:” نوچ. من هیچی نیستم هیچی
میفهمی؟ نمیخوام تکیه به دیواری کنی که زیر بناش سسته که هر لحظه امکان ریزش داره. آخه تو هم داغون میشی عزیزم. نه میزاری خودم خرابش کنم نه این که میگم تکیه نده گوش میکنی.”
“مهران قرار شد دیگه از این حرفا نزنی. بچه تو حرف خوب بلد نیستی آدمو امیدوار کنی؟ باید همش آدمو بچزونی؟ من ستونت میشم تا محکم باشی. ok ؟” ” مهران تو الان کجایی؟ احتمالا پشت رول و درحین رانندگی که نیستی؟ درضمن بی تعارف این دفعه بگی گلابی هستی صدات میکنم مهران گلابی تا اعصابت خورد بشه.”
مهران:”گلابی”
بچه پررو از رو نمیرفت که. تازه خوشش اومده بود.
” حالا که اینجوریه نمیگم مهران گلابی تا بیشتر بسوزی. خوبت شد؟ مهران کجایی؟” مهران:” دارم میرم خونه” ” تو که از ۹ داشتی میرفتی خونه. چه جوریاست که رفتنش بیشتر از برگشتنش طول میکشه؟ داری میری تهران دیگه؟ باز تو پشت رول sms بازی میکنی. میکشی منو.”
مهران:” بهت که گفتم خوابیدم بیدار شدم دارم میرم ویلای بابلسر.”
“مواظب باش مهران حواستو جمع کن. رسیدی خبرم کن باشه. من که هر چی میگم بر عکس میکنی انصافاً sms نزن این جوری خطرناکه. گوشیتو توقیف میکنما.” مهران:”چشم خانمی تو هم بخواب شب بخیر.” اون شب با یه لبخند شیرین خوابیدم. مهران چه مهربون شده بود. خیلی کم پیش میومد که مهران این قدر مهربون بشه. کم پیش میومد که ازم تعریف کنه. چه برسه بهم بگه خانمی. مثل بچه عقده‌ای‌ها شده بودم. از بس مهران ناز میکرد و من نازشو میکشیدم. یه کلمه‌ی خانمی و عزیزم برام خیلی مهم جلوه میکرد. خلاصه اون شب خوشحال خوابیدم. صبح زود مامانم بیدارم کرد. سریع حاضر شدم رفتم دانشگاه. ساعت ۱۰ امتحان داشتیم. داشتم تند تند با بچه‌ها مسئله کار میکردیم. اما همه‌ی فرمول‌ها یادم رفته بود. همه ی حواسم پیش مهران بود. قرار بود وقتی رسید خونه بهم sms بده اما این کارو نکرده بود. پنج دقیقه مونده بود به امتحانم که تند تند براش دو تا sms دادم. “سلام.‌ اگه خوابی ببخشید. اخه قرار بود وقتی رسیدی خبرم کنی. Sms ندادی خودم زدم. بگیر راحت بخواب که به استراحت خیلی احتیاج داری. خوب بخوابی.”
جوابمو نداد گفتم خوابه. اما خیلی بهش حسودیم شد.
” سلام خوبی؟ خوابی تنبل؟ ای کاش منم الان خواب بودم. ده دقیقه‌ی دیگه امتحان دارم و همه‌ی فرمول‌ها یادم رفته و تبدیل واحدم افتضاح. برام دعا کن. لطفاً.” امتحانم خیلی سخت بود تا ساعت ۱۲:۴۵ طول کشید وقتی از سر جلسه بلند شدم اومدم بیرون دیدم مهران sms داده و گفته: سلام میدونم هنوز دانشگاهی. خب امتحان چطور بود؟ رو حرفم فکر کردی؟ میخوام زود جواب بدی.”
مهران این sms رو ساعت ۱۱:۳۰ داده بود و چیزی حدود ۱:۲۰ ازش میگذشت. میخواستم گریه کنم.
امتحانمو افتضاح داده بودم.‌ اصلا امیدی نداشتم که قبول بشم. احتیاج به دلداری و روحیه داشتم. دلم میخواست با مهران حرف بزنم تا آرومم کنه.
_” مهران میخوام باهات حرف بزنم. احتیاج به دلداری دارم. امتحانمو گند زدم میفتم بد رقمه.”
یه ده دقیقه بعد مهران زنگ زد داشت میخندید…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۷]

قسمت۴۳

یه ده دقیقه بعد مهران زنگ زد داشت میخندید…
سلام کردمو گفتم:
“چرا میخندی؟” مهران:”امتحانتو خراب کردی؟” با یه حالت گریه‌ای گفتم: “آره..” من آدمی بودم که همیشه هروقت ناراحت میشدم برعکس عمل میکردم. یعنی هر وقت که خیلی ناراحت میشدم بیشتر شلوغ بازی در میاوردم و سروصدا میکردم. اما یه وقتایی بود که با این که خیلی خوشحال و راضی بودم. خیلی آروم بودم و فقط فکر میکردم. الان هم همون موقع بود. دلم میخواست گریه کنم. اما نمیکردم. با یه حالتی که اگه کسی میدید بیشتراز اینکه ناراحت بشه خندش میگرفت. داشتم ناله و نفرین میکردم و هی زوزه میکشیدم. دوستام یکی یکی پیداشون میشد و میخندیدن. یکیشون که میگفت آسون بود اون یکی میگفت من که کلی فرمول نوشتم برای استاد. هر چی بلد بودم ریختم رو برگه. من از خودم راضیم. اونام که اینارو میگفتن بیشتر دلم میسوخت من چقدر خنگم که امتحانمو خراب کردم. مهران همین جور داشت میخندید. حرصم گرفت. گفتم: “مرسی از این همه دلداری. آخر ماه باید یه پولی به من بدی که اینقدر خندوندمت و دلتو شاد کردم. مثلاً میخواست دلداریم بده.”
برگشت گفت:
خب اشکال نداره. اگه افتادی ترم بعد میگیری دوباره. اگه جلوم بود با یه چیزی میزدم تو سرش.” ” مرسی که گفتی من که خودم نمیدونستم. بابا معلومه که میفتم هیچی تو برگه ننوشتم.”
مهران:”منم یه بار همین جوری امتحان دادم. هیچی تو برگه ننوشتم. میدونی چند شدم؟ شدم ۲۰ . تو هم نگران نباش. من برات دعا میکنم. باشه؟”
خندم گرفته بود. دلداری دادنشم به
روش خودش بود. آخه وقتی چیزی ننوشتم استاد چه جوری میخواد نمره بده. اصلاً به چی میخواد نمره بده. گفتم :
“باشه.” مهران:”ببین سوگند من کادوتو با ماشین فرستادم اونجا گفتم یکی بره بگیرتش با آژانس بیاره همون جایی که گفتی. فقط تو تا نیم ساعت دیگه اونجا باش.” ” تو کجایی مهران؟”
مهران:”بابلسرم.”
معلوم بود که خونه نیست چون هم خیلی شلوغ بود و هم صدای قلیون میومد.
“مهران تو داری قلیون میکشی؟” مهران:”من نه بغل دستیم داره میکشه.” گفتم: “باشه. پس فعلاً من برم ماشین بگیرم برم تو شهر.”
خداحافظی کردیمو با بچه ها رفتیم ماشین بگیریم. من از روی جدول رد میشدم. مهسا گفت:
“سوگند چرا ازروی جدول راه میری میوفتی تو جوب.”
” میخوام بیوفتم تو جوب بمیرم. تا نمره‌ی امتحانمو نبینم دیگه روم نمیشه تو چشم استاد نگاه کنم. از بس خجالت میکشم.” مهسا:”تو و خجالت؟ تو پرروتر از این حرفایی. درضمن هیچ کس با تو جوب افتادن نمیمیره. حالا بیا پایین.” ” ا.. نمیمیرم. پس بزار زوزه بکشمو گریه کنم. تف به این بخت سیاه، تف به این امتحان، تف به این سؤالها. آخه این سؤالا رو از کجا درآورده بود؟”
مهسا:”سوگند زوزه نکش. داری مثل پیره زنا نفرین میکنی. زشته همه دارن نگامون میکنن.آبرومون رفت.”
به خودم اومدم داشتم زوزه میکشیدم و با مشت میزدم رو سینمو هی نفرین میکردم.
” الهی بگم استاد تموم برگه هاتون آتیش بگیره. الهی اون اودکلن گرونه‌تون که خیلی دوسش داری از دستتون بیفته بشکنه. الهی داغش به دلت بمونه. الهی همه‌ی کتابات پرپر بشه. الهی کامپیوترت هنگ کنه هیچ کدوم از فایلات بالا نیاد. الهی…” مهسا:”ا..،بسه دیگه انگار با نفرینای تو کاری درست میشه. بیا بریم.” خلاصه رفتیم ماشین گرفتیم بریم شهر. تو ماشین برای مهران sms زدم و گفتم: سلام. من الان سوار ماشینم دارم میرم شهر.رفتم رو جدول که خودمو پرت کنم پائین بمیرم. اما نشد. بچه‌ها نمیزارن زوزه بکشم. مددی کن.” برگشتم به مهسا گفتم: “اینقدر که ما هی شهر،شهر میکنیم همه فکر میکنن که ما تو ده درس میخونیم. آبرو برامون نمی زارن با این دانشگاهشون.” یه بیست دقیقه بعد رسیدیم به شهر. مهسا میخواست خداحافظی کنه و بره. اما به زور دستشو کشیدم و گفتم حتماً باید با من بیاد. من تنها وا نمی ایستم کنار خیابون و مثل دیونه‌ها به ماشینا نگاه نمیکنم. یه دو دقیقه اونجایی که باید وایسادیم. وقتی داشتم از خیابون رد میشدم مهران زنگ زد و گفت که بسته رو یه پراید سفید میاره. یکم که وایسادیم مهسا گفت: “سوگند تو از کجا باید بفهمی که کدوم ماشینه؟ مگه پلاکی، نشونه ای چیزی ازش داری؟”
گفتم: “نه.”
یه sms زدم به مهران و گفتم:
“مهران یه سؤال من چه جوری باید این ماشینو بشناسم یا اون منو چه جوری بشناسه؟ اصلاً دقیقاً بهش گفتی که کجا باید بیاد؟” مهران زنگ زد و گفت: “بهش گفتم بیاد همون جا من گوشی رو قطع نمیکنم تا ماشین بیاد سوگند میخوام بهم یه قولی بدی و حتماً هم عمل کنی. قول میدی؟”
” خوب تا جایی که بتونم قول میدم. حالا چی هست؟” مهران:”نه تا قول ندی من نمیگم.” ” نکنه بازم میخوای بگی فراموشم کن و من دردسرم برات و از این حرفا. که اگه از اینا باشه اصلاً گوش نمیکنم بهت گفته باشم.”
مهران:”نه اینا نیست فقط قول بده بگو به جون مهران انجام میدم.”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۸]

قسمت۴۴

مهران:”نه اینا نیست فقط قول بده بگو به جون مهران انجام میدم.”
” باشه قول میدم. قسم میخورم. حالا چی کار باید بکنم.” مهران:”سوگند من پشیمون شدم. نامه رو نخونده پاره کن. اصلاً بندازش دور باشه؟” ” مهران حالت خوبه؟ تو این همه کار کردی فقط به خاطر اون نامه، حالا من نخونده پارش کنم؟”
مهران:”سوگند تو قول دادی. باید انجام بدی.”
نمیفهمیدم چرا پشیمون شده اما خب قول داده بودم با این که خیلی کنجکاو بودم که بدونم توی نامه چی نوشته اما گفتم:
“باشه قول میدم که پارش کنم. اما تو خودت نمیخوای بگی که چی نوشته بودی؟” مهران:”نه دیگه اگه میخواستم بگم که میگفتم نامه رو بخون.” ” باشه با این که خیلی کنجکاو شدم اما قبول.”
مهران یکم ساکت شد و هیچی نگفت. منم داشتم به ماشین‌ها نگاه میکردم مثل اینکه داشت فکر میکرد. یه دفعه گفت:
“سوگند اگه خواستی نامه رو بخونی، بخون اما باید قول بدی که به هر چی توش نوشتم عمل کنی. البته بعد از خوندن نامه میدونم که خودت پشیمون میشی. حالا انتخاب با خودته. یا بخونشو عمل کن یا پارش کن.” “مهران میخونمش اما باید بزاری خودم تصمیم بگیرم. اگه نامه رو خوندم و بازم خواستم که باهات باشم باید به نظرم احترام بزاری باشه؟”
مهران:”خب باشه. چیشده هنوز ماشین نیومده؟ ببین اون دورو بر هیچ پراید سفیدی نیست که گیج بزنه؟”
“پرایدی نیست که گیج بزنه اما یه پراید سفید هست که یه پنج دقیقه میشه یکم اون طرف‌تر ایستاده همش زل زده به ما.” مهران:” خب برو جلو بپرس که آژانسه یا نه؟ اگه آژانس بود خودتو معرفی کن و بسته رو بگیر. اول نگاه کن ببین بسته تو ماشین هست یا نه؟” ” یعنی چی برم زل بزنم تو ماشین آقاهه. زشته بابا.”
مهران:”زشت نیست برو جلو. من گوشی دستمه.”
رفتم جلوی ماشین از شیشه نگاه کردم میخواستم از راننده سؤال کنم که آژانسه یا نه که بسته رو توی ماشین دیدم. به مهران گفتم خودشه پیداش کردم. از راننده سؤال کردم و اونم گفت که آژانسه. خودمو معرفی کردم و اونم بسته رو به من داد. پولشو قبلاً داده بودن. میخواستم زودتر بسته رو پیدا کنم. به مهران گفتم تحمل ندارم بزار به ایستگاه تاکسی برسم که اون سمت خیابونه بعد بسته رو باز میکنم. توهم قطع نکن. بسته رو باز کردم. یه عروسک خروسی تپل و مپل و بامزه بود. خیلی ناز بود. کلی ذوق کرده بودمو داشتم جیغ ویغ میکردم آخه من عاشق عروسک بودم به خصوص عروسکای تپل مپل. نمیدونم توش چی ریخته بودن که این قدر نرم بود. خیلی قشنگ بود. به مهران گفتم:
_”مهران سلیقه‌ات حرف نداره. خیلی نازه من عاشقش شدم دستت درد نکنه. نمیدونم چه جوری جبران کنم. داشتم تو بسته رو نگاه میکردم که دیدم نامشم توشه.گفتم مهران نامه‌تم پیدا کردم.
گفت:”خوشحالم که خوشت اومد. دوست داشتی نامه رو بخون اما اگه خوندی باید حتماً عمل کنی. خداحافظ سوگند.”
اصلاً نزاشت من خداحافظی کنم سریع گوشی رو قطع کرد. دهنم باز مونده بود این پسر چقدر عجیب بود. از مهسا خداحافظی کردمو ماشین گرفتم رفتم خونه. یه راست رفتم تو اتاقم و درو بستم. مامانم اینا خوابیده بودن. اصلاً گرسنه نبودم. میلی هم به غذا نداشتم. سریع بسته رو باز کردم و نامه رو از توش در آوردم. سه تا برگ بزرگ بود. بوی یه عطری هم میداد که فکر کردم شاید عطر خودش باشه. روی برگ‌ها یه چیزایی بود قرمز بود. نمیدونم گفتم شاید داشت غذایی چیزی میخورد کاغذا کثیف شده. زیاد اهمیت ندادم. برعکس خط من مهران خطش خوب بود. این جوری شروع کرده بود.
“سوگند عزیزم سلام… خوشت اومد؟… سوگند من میخوام حرفایی بزنم که شاید تو اصلاً خوشت نیاد ولی خودت خواستی که بهت بگم. من ازت خواسته بودم که فراموشم کنی اما نکردی خواهش کردم ولی قبول نکردی ولی با شنیدن این حرفها امیدوارم که نظرت عوض شه و بتونی بهتر تصمیم بگیری ok . میدونی چرا تا الان به هیچ دختری دل نبستم؟ میدونی چرا میخوام خودمو بکشم؟ میدونی چرا از خدا راضی نیستم؟ میدونی چرا از خودم بدم میاد؟ میدونی چرا به زندگی که میگی دل نمیبندم؟ میدونی چرا بهت میگم سوگند فراموشم کن؟میدونی چرا؟ میدونی چرا؟ وخیلی چراهای دیگه. سوگند تا اومدم جوونی کنم خونوادم رفتن منو تنها گذاشتن. ولی با تنهایی کنار اومدم. دلم سوخت ولی با اشکام سعی کردم خاموشش کنم. تنها موندم ولی طاقت آوردم. سوگند، عزیز من نمیخوام ناراحتت کنم ولی مجبورم کردی. سوگند به خدا شنیدن این حرفها فقط ناراحتی تو بیشتر میکنه. سوگند الانم دستام دارن میلرزند نمیتونم به قلم بیارم. سوگند من، من از غم خونوادم ناراحت نیستم. میدونم میگی قسمته،آره،باهاش کنار اومدم. من فقط از خدا میخوام جوابمو بده،چرا؟ میدونی به من چی گفتی سوگند؟ گفتی خدا تورو گذاشت تا زندگی کنی این حق تو درسته؟ نه سوگند این حق من نیست. منم با اونا میبرد فکر میکنم سنگین‌تر بود. آخه سوگند چی بگم بهت…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۳۸]

قسمت۴۵

آخه سوگند چی بگم بهت. من وگذاشت که زندگی کنم یا این که زجر بکشم و بمیرم؟ سوگند عزیزم هیچ کس از این موضوع اطلاعی نداره به تو میگم چون خودت خواستی فقط خودت. بعد از مرگ بچه‌ها و پدر و مادرم من ۱ سال با خودم بودم تا مرگ عزیزانم رو قبول کنم با همه این شرایط درسمو خوندم و تموم کردم.
بعد یه مدت رفتم تهران ۱ ماهی رو گذروندم. تنها بودم با خودمو با هیچکس صحبت نمیکردم تا حدی که دیگه داشتم دیونه میشدم سوگند.تا اینکه مریض شدم بی‌حال و بی‌جان اما تحمل کردم تحملی که برای هر کسی سخت بود اونم با اون روحیه‌ی من. دیدم بعد یه مدت خوب شدم ولی هر چند وقت از بینیم خون میومد. توجهی نکردم اومدم خونه‌ی خودمون و شهرمون و همین طور ادامه دادم تا یه روز حالم بد شد. رفتم سر خاک اینقدر گریه کردم که نفهمیدم چطور شد مثل چند روز پیش که اتفاق افتاد. دکترا برای آزمایش ازم خون گرفتن. ای کاش که همون روز مرده بودم. بعد ۱ روز حالم بهتر شد و زمان ترخیص دکتر بهم گفت این نامه رو بگیر یکی از دوستام دکتر بسیار خوبیه و کارش حرف نداره.گفتم دکتر بابت چی؟ گفت برات وقت گرفتم همین امروز برو. منم نامه رو گرفتم بعدازظهر رفتم مطب تمام آزمایشگاها و نامه‌ی خود دکتر تو یک پاکت بود و دکتر هم بازش کرد. فقط بهم گفت چند سالته. من جواب دادم.گفت تو خونواده هم سابقه دارید یا نه. گفت خونواده انگار یخ شده بودم جوابی براش نداشتم ولی گفتم همه‌شون عمرشونو دادن به شما. دکتر هم ناخودآگاه اشک ریخت اما نفهمیدم آخه ببوگلابی ام دیگه. دیدم دکتر داره نصیحتم میکنه و منو داره به زندگی امیدوار میکنه که راه‌هایی برای درمان وجود داره می‌فهمی سوگند؟ سوگند خوبم تو بگو عزیزم خدا؟ همون خدا چرا منو با اونا نبرد چرا میخواد حالا جونمو بگیره سوگند تو که با خدا حرف میزنی، تو که خدا همه چیز بهت میده،تو که میگی خدا هرچی بگی گوش میکنه تو بگو. سوگند یعنی این بود حق من. خب چه طور زندگی کنم وقتی میدونی که سرطان داری. وقتی میدونی که باید بمیری وقتی میدونی که ذره ذره داری آب میشی به چه چیزای دنیا دل خوش کنم. وقتی بهت میگم سوگند منو فراموش کن، وقتی میگم سوگند عزیزم من آدمی نیستم که بتونم طاقت بیارم.
هر لحظه هر ثانیه از عمرم داره کم میشه چطور توقع داری بمونم. سوگند عزیزم سعی کن، میتونی، ولی اگرم نخوای منو فراموش کنی خب باشه عزیزم تو هم باهام لج کن اشکالی نداره الهی دستم میشکست شماره‌ی تو رو نمیگرفتم. سوگند، سوگند میتونی بفهمی من نمیتونم بمونم. نمیخوام خدا بهم بخنده. نمیخوام ذره ذره آبم کنه. سوگند میخوام بهش بفهمونم که واقعاً در حق من و خونوادم بدی کردی. مگه ما باهات چی کار کرده بودیم که همه رو داری میگیری خوب چرا منو میخوای دیرتر زجرکش کنی، ولی من نمیزارم. نمیزارم به خواستت برسی. سوگند ببخشید ناراحتت کردم. شرمنده که ورق‌ها خراب شد. هر کاری کردم پاک نشد.
از یک طرف اشکهام از یک طرفم که اینجا این خون لعنتی واقعاً منو ببخش اگه قابل خوندن نیستند. عزیز من حالا فهمیدی که امیدم فقط خدا بود که اونم چه بلایی سرم آورد. ولی اشکالی نداره میدونم باید زندگی کنم کسی که میدونه داره میمیره. سوگند من خودمو میکشم اینو بهت قول میدم تا روی بعضی‌ها رو کم کنم حالا ببین خدا! فقط میخواستی که دل یه دخترو بشکونم فقط میخواستی ناراحت بشه من که تا الان به کسی نگفته بودم که چه بلایی سرم آوردی ولی خودش خواست که بهش بگم دارم تند تند مینویسم سوگند اگه بد خط شد شرمنده آخه راننده میخواد حرکت کنه میخوام تا قبل از ۱۲ برسه به دستت… سوگند ازت خواهش میکنم همه چیزو فراموش کن … حالا دیدی که به درد هیچ چیز نمیخورم یه آدم سرطانی رو به مرگ که از خودش و از همه‌ی عالم ناراحته. سوگند عزیزم خواهش میکنم بعد از خوندن نامه آتیش بزن و همه چیز، همه‌ی اتفاقاتی که افتاده رو فراموش کن اگه نمیتونی خب تو دفتر خاطراتت بنویس و آخرش بنویس:”خدای با معرفت فکر میکنم رحمت خودتو فراموش کردی نسبت به این خونواده،یعنی همه رو،همه رو؟” سوگند سعی کن آرام و با آرامش به زندگی ادامه بدی و قدر پدر و مادرت رو بدونی که خدایی نکرده مثل من حسرت به دلت نمونه. امروز من همه چیزو میبخشم به اون بچه‌ها حالا بعدش خود خدا میدونه که چه برنامه‌ها براش دارم. دکترا گفتن ۳ سال ولی حالا نمیخوام حتی یک دقیقه هم زنده بمونم. دوست دارم بعد از اینکه نامه رو خوندی دیگه به مهران گلابی فکر نکنی
باشه عزیزم. دیدی من کوله‌باری از بدبختی و رنجم و هیچ کس حتی تو، حتی تو سوگند عزیزم نمیتونی کمکم کنی. مگه میتونی تصمیم خدا رو عوض کنی خب سرنوشت خانواده‌ی ما هم این طور بود فقط میشه تو کتابا پیداش کرد.
دوست دارم سوگند. سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، سوگند، این مهران بود که ازت خواهش کرد باشه دختر خوب دوست دارم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۱]

قسمت۴۶

سوگند

قسمتچهلو_هفتم

حالا فهمیدی که چرا باید خدا جای منو تو بهشت قرار بده حتی اگه خودم خودمو کشتم؟
به من گفتی دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکن دریا به خون پروا کن ای دوست!
امیدوارم تو زندگی موفق باشی حتی فکرش رو هم نکن تا پدر و مادر داری هیچی کم نداری.
خداحافظ عزیزم دوست داشتم کنارم بودی تو رو تو آغوش میفشردم و از این که منو تحمل کردی ازت تشکر میکردم دلم میخواست حتی برای یکبارم که شده از نزدیک میدیدمت و میبوسیمت… راستی خودم برای عروسکت اسم گذاشتم هر وقت دیدیش صداش کن Mehran babo (مهران ببو)
“””””پایین نامه شکل یه قلب تیر خورده کشیده بود که چند قطره ازش میچکید وسطشم اسم من و خودش و نوشته بود. سوگند و مهران . “”””
این خون نیست سوگند همش اشکه که دارم برات میریزم. Bye باشه عزیزم Mach
….

من به حرف مهران گوش نکردم. نه، نمیتونستم. نه فراموشش کنم، نه سر عقل اومدم نه نامشو پاره کردم و آتیش زدم. هنوزم بعد مدتها که برام یه عمر گذشته بوی عطر نامش بهم آرامش میده. وقتی می‌خونمش آروم میشم. وقتی نامه تموم شد دیدم صورتم خیس اشکه. نمیتونستم آروم شم. سرمو بالا کردم و رو به آسمون فقط به خدا گفتم چرا؟
“خدایا تو که این قدر بزرگی، چرا؟ یعنی تو این زمین به این بزرگی تو یه جای کوچیک برای مهران نبود؟ خونوادشو که بردی. چرا میخوای خودشم ببری؟آخه چرا؟” خدا همیشه بهم کمک کرده بود. همیشه همه‌جا باهام بود. اینو همیشه احساس کرده بودم میدونستم که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست. اما حکمشو درک نمیکردم. نمیفهمیدم چرا مهران باید بمیره. نمیفهمیدم چرا داره ذره ذره آبش میکنه. من این وسط چه کاره بودم. من چی کار میتونستم بکنم. آخه چرا خدا گذاشته بود که این قدر پیش برم که نتونم ازش جدا بشم. نمیخواستم. الان دیگه حتی حاضر نبودم به جدا شدن از مهران فکر کنم. از اولم دوریش برام سخت بود. الان خیلی سخت شده بود. گوشیمو برداشتمو براش sms زدم. اما نمیدونستم چی باید بگم. “مهران عزیزم میدونم خیلی سخته اما باید تحمل کنی. مهران نمیخوام نصیحتت کنم. مهران خواهش میکنم بزار باهات باشم. حالا دیگه نه میتونم و نه میخوام که برم. مهران چه جور میگی فراموشت کنم. من نمیتونم. میتونی تحملم کنی مهران. میتونی سعی کنی؟”
اما مهران جوابمو نمیداد. باورم نمیشد که بخواد برای همیشه بره.
“مهران تو قول دادی که اگر خودم بخوام دیگه حرفی نزنی مهران جوابمو بده. من میخوام با تو باشم و دوستت باشم. مهران لطفاً جوابمو بده عزیزم.” مهران بعد از ۱۰ دقیقه جوابمو داد اما چه جوابی. مهران:”تو قول دادی سوگند اگه نامه رو خوندی پس بهش عمل کن. بای” “مهران به چی باید عمل کنم؟ تو بگو. من نمیتونم فراموشت کنم. بزار به خاطر خودم و دلم دوستت باشم. اگه الان بگی نه تا آخر عمر عذاب میکشم. مهران من بیشتر به تو احتیاج دارم.نامه‌ات و هدیه‌ات تا آخر عمر جزو عزیزترین خاطراتمه نزار خراب بشه. مهران من میخوام با تو باشم.”
“مهران نگو بای. خواهش میکنم نمیتونم تحمل کنم. چرا نمیزاری خودم تصمیم بگیرم؟ تو هم مثل خونوادم به شعورم شک داری. من خودم میفهمم. خواهش میکنم.” “مهران داری به شعورم، درکم، فهمم، به احساسم توهین میکنی. نزار بشکنم. نزار دلم بشکنه. نزار شخصیتم
بشکنه. مهران یکم درک کن خواهش.”
مهران:”میتونی صحبت کنی؟”
“آره میتونم” یک دقیقه بعد زنگ زد. اونقدر هل شده بودم که باز زنگ اول گوشی رو ورداشتم و گفتم: “الو سلام.”
خیلی آروم جوابمو داد:
“سلام ” نمیدونستم چی بگم هر دو ساکت شده بودیم. زبونم بند اومده بود. مهران:”نامه رو خوندی؟” “آره”
مهران:”حالا فهمیدی که چرا نمیخوام زنده باشم و زندگی کنم؟”
“مهران. اینا دلیل نمیشه. نباید از خدا شاکی باشی. نباید بگی خدا تورو فراموش کرده. شاید خدا تورو خیلی دوست داره که میخواد زود بری پیشش.” یه خنده‌ی تلخ کرد و گفت: “خدا منو دوست داره؟ دوست داره که این کارا رو با من میکنه؟”
“مهران مگه خدا پیامبرها و اماماش رو دوست نداشت. مگه اونا زجر نکشیدن. همه‌ی سختی‌ها و مشکلات برای اونا بود. چرا فکر نمیکنی داره آزمایشت میکنه؟” یه دفعع عصبانی شد و داد زد و گفت: “بسه دیگه. تو نمیفهمی تو هیچی نمیفهمی. تو میدونی یه آدمیکه میدونه داره میمیره چه زجری میکشه. یه آدمی که کسی رو نداره چه حالی داره؟ نه کسی هست که به امیدش زنده بمونم و نه هدفی دارم. جونی هم ندارم که بهش دل ببندم. دکترا گفتن سه سال وقت دارم. اما اونا هیچ وقت راست نمیگن. تا حالا شده به یکی که گفتن یک سال وقت داری کاملاً یک سال عمر کنه؟ نه. همیشه زودتر میمیرن. من نمیخوام صبر کنم تا خدا هر وقت که خواست منو ببره. میخوام باهاش لج کنم میخوام بگم من میتونم خودم تصمیم بگیرم که کی بمیرم. من این زندگی رو نمیخوام. من نمیخوام زنده باشم و زندگی کنم.”…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۱]

قسمت۴۷

سوگند

قسمتچهلو_هشتم

به گریه افتاده بودم. میفهمیدم چی میگه اما نمیخواستم باور کنم که اون فرصتی برای زندگی نداره. نمیخواستم باور کنم که خیلی زود میره. نمیخواستم بفهمم که مهران نمیتونه همیشه باشه. میخواستم نفهم باشم. میخواستم خنگ باشم.
با گریه گفتم:
“نباید این کارو بکنی .سه سال عمر کمی نیست. تو میتونی تو سه سال زندگی کنی. میتونی از زندگیت لذت ببری. میتونی هر کاری که دوست داری انجام بدی. تو نباید این قدر ناامید باشی. خواهش میکنم مهران. تو باید زندگی کنی.” داشتم هق هق میکردم. اون نباید فکر مردن باشه. میدونستم که زندگی خودش امیده. آدمی که کسی رو نداره فقط به این امید زنده است که زندگی کنه و تو آینده شاید بتونه به چیزایی که میخواد برسه. اما مهران، اون امید اصلی رو نداشت اون زندگی رو نداشت. آینده رو نداشت. هیچ چیزی زجرآورتر از این نیست که آدم بدونه که قرار نیست زنده بمونه. مهران:”سوگند منطقی باش. من چه زندگی میتونم بکنم؟ میتونم درس بخونم؟میتونم ازدواج کنم؟ میتونم خانواده تشکیل بدم؟ میتونم با امید به زندگی کار کنم تا آیندم بهتر بشه؟ نه من نمیتونم این کارها رو بکنم. میفهمی؟” “مهران میتونی، تو میتونی ازدواج کنی. میتونی تا جایی که میشه درس بخونی حتی میتونی کارکنی.”
مهران:”سوگند چی داری میگی؟ من دوست داشتم ازدواج کنم، بچه دار بشم. عروسی بچه مو ببینم. اما نمیشه. من دیگه نمیتونم خانواده‌ای داشته باشم. بفهم اینو درک کن.”
“مهران چرا نمیتونی ازدواج کنی؟درسته شاید نتونی عروسی بچه تو ببینی و نوه هاتو اما میتونی لااقل خود بچه تو ببینی. این قدر ناامید نباش.” مهران:”سوگند تو داری چی میگی، آخه کدوم دختری حاضره با کسی ازدواج کنه که میدونه سرطان داره و میمیره. از تو می پرسم تو بودی حاضر میشدی با یه همچین آدمی ازدواج کنی؟” ساکت شدم. دیگه گریه هم نمی کردم. داشتم فکر میکردم. اگه من بودم چی کار میکردم؟ اگه من بودم با یه همچین آدمی زندگی میکردم؟ فکر کنم… “آره ازدواج میکردم. اگه واقعاً دوسش داشته باشم حاضرم باهاش ازدواج کنم. چون معتقدم یه لحظه زندگی کردن باآدمی که دوسش دارم می‌ارزه به یه عمر زندگی کردن با کسی که نمی‌فهممش و دوستش ندارم. همون چند لحظه برای تمام عمرم کافیه. من میتونم با خاطرات همون چند لحظه یه عمر زندگی کنم. در ضمن تو مجبور نیستی که بگی مریضی.”
مهران داشت میخندید. بعد گفت:
“اولاً که تو دیونه ای که این حرفو میزنی. درسته. الان یه چیزی میگی اما اگه تو شرایطش قرار بگیری یه جور دیگه عمل میکنی. دوماً یعنی چی که مجبور نیستم بگم که مریضم؟ یعنی از اول زندگی دروغ بگم؟ زندگی که با دروغ شروع بشه فایده‌ای نداره.” “نمیگم که دروغ بگو، میگم همه چیزو نگو یعنی یکم پنهان کاری کن.”
مهران:”نه سوگند خانم نمیشه. من همچین زندگی رو نمیخوام.”
دیگه کم آورده بودم شروع کردم به گریه کردن و گفتم:
“پس چی کار باید بکنی؟ باید خودتو بکشی؟ این که نمیشه؟ فکر میکنی خونوادت خوشحال میشن؟ به خدا نه اونا عذاب میکشن. خدا هم ازت راضی نمیشه. میری جهنم. اونجا بیشتر زجر میکشی.” مهران:”اصلاً مهم نیست فقط میخوام که نباشم. تو هم که اون نامه رو خوندی باید همه چیزو فراموش کنی. انگار نه انگار که مهرانی وجود داشته. یه کابوس بود که تموم شد. “نمیتونم . نمیخوام که تموم بشه.کابوس
هم نبوده یه رویای قشنگ بود. مهران نمیخوام تنهات بزارم. میخوام باتو باشم. میشه تحملم کنی؟ مهران میتونی تحملم کنی؟”
مهران:”نه نمیتونم تحملت کنم. نمیتونم ببینم زجر میکشی اونم به خاطر من. مگه چه گناهی کردی؟”
“مهران بزار خودم تصمیم بگیرم. من میخوام تا وقتی که میشه با تو باشم. خواهش میکنم قبول کن. عذابم نده مهران” مهران:”خیلی خب. حالا برو صورتتو بشور بعد با هم صحبت میکنیم. گریه هم نکن.” “نه من دیگه گریه نمیکنم. نرو خواهش میکنم.”
مهران:”دوباره بهت زنگ میزنم. بزار یکم حالم بهتر بشه. تو هم صورتتو بشور باشه؟”
“حالت خوب نیست؟ چی شده؟” مهران:”بابا از بینیم خون میاد.” “وای ببخشید باشه.فعلاً.”
گوشی رو قطع کرد. تازه فهمیدم وقتی یه دفعه بدون توضیح خداحافظی میکرد و میگفت دوباره برات زنگ میزنم برای چی بود. یعنی اون موقع هم از بینیش خون میومد؟ رفتم یه آبی به صورتم زدم یکم صبر کردم دیدم زنگ نزد. یه sms دادم.
“مهران خوابیدی؟ حالت خوبه؟ داری چی کار میکنی؟ مشکوکی!” یکم دیگه هم صبر کردم. گفتم بهتره برم نمازمو بخونم معلوم نیست کی زنگ بزنه. نماز ظهرمو خوندم که زنگ زد. تا گوشی رو بردارم طول کشید. گفت: “خوابیده بودی؟” “نه بیدار بودم. راستش داشتم نماز میخوندم.”
مهران:”خب پس من قطع میکنم بعد نماز زنگ میزنم. فعلاً.”
خداحافظی کردم و رفتم نماز عصرمو خوندم. کارامو کردم و آماده شدم با مهران حرف بزنم. یه sms بهش زدم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۲]

قسمت۴۸

سوگند

قسمتچهلو_نهم

“سلام من نمازمم خوندم حالا اومدم که درست و حسابی باهات حرف بزنم”
یکم دیگه صبرکردم اما بازم جوابمو نداد. دوباره sms دادم.
“خوابی؟ من که گفقم خمیازه میکشی پس خوابت میاد تو گفتی نه. مهران داری چیکار میکنی؟ میتونی بهم بگی لطفاً؟” “مهران حالت خوبه؟ کجایی؟ نگفتم قلیون نکش دیدی قلیون گرفتت. نکنه منو فراموش کردی؟ بی معرفت به همین زودی یادت رفتم؟ شیطونی بسه دیگه”
وقتی زنگ زده بود و من گفتم دارم
نماز میخونم ازش پرسیدم که کجا بود که جوابمو نداد. گفت داشتم بساط قلیون و جور می‌کردم. گفتم حتماً حسابی قلیون کشیده حالام فشارش افتاده پایین. نگران شدم. اما نمیتونستم کاری بکنم. گوشیش هنوز در شبکه نبود. یه بیست دقیقه بعد زنگ زد. خیلی هول شدم. سریع جواب دادم.
“الو، سلام. کجا بودی؟” خندید. مهران:”سلام یه وقتایی فکر میکنم گوشیت رو پیغامگیره. آخه همیشه اولش میگی الو، سلام. جمله دیگه بلد نیستی بگی؟” “چرا بلدم. سلام چه طوری؟ خوبه؟ کجا بودی مهران نگران شدم.”
مهران:”همین جا یکم کارم طول کشید. خب میگفتی.”
یکم صحبت کردیم. مهران گفت از خودت بگو. من از خودم گفتم. من پرسیدم شما چند تا بچه بودید؟ گفت:سه تا. دوتا برادر یه
دونه خواهر. خواهرم اسمش مژگان بود. بیست سالش بود. برادرم مهرداد کوچولو بود. کلاس پنجم بود. وقتی با داداش کوچولو حرف میزنی یاد اون میوفتم.”
تازه یادم افتاد وقتی داشتم با برادر کوچیکم حرف میزدم و قربون صدقه‌اش میرفتم بهم گفت مگه بچه است که باهاش این جوری حرف میزنی. تازه میفهمیدم که یاد داداشش میفتاد. داشتیم حرف میزدیم که یه دفعه ناله کرد و گفت آخ.
“چی شده؟ دوباره از بینیت خون اومد؟” مهران:”نه تمام تنم درد میکنه. دلم درد میکنه، سرم داره میترکه.” “چرا؟ سرما خوردی؟ میخوای پاشو یه قرصی چیزی بخور حالت خوب بشه.”
مهران:”دیگه قرص نداریم همه رو خوردم. چهل تا قرص خوردم. دیگه یه باره میشه.”
چهل تا قرص خورده؟ یعنی چی؟ همه‌اش رو با هم خورده؟ یه باره میشه؟یعنی چی؟ این همه قرص با هم یه فیل و از پا درمیاره. یه دفعه به خودم اومدم. فهمیدم چی کار کرده. سرم سوت کشید حالم داشت بد میشد. به تته پته افتاده بودم.
“مهران تو چی کار کردی؟ چهل تا قرص خوردی؟ این طوری که میمیری. مهران میخوای خودتو بکشی؟” مهران:”میخوای نه. دارم خودمو میکشم. دلم ریخته به هم. حالم داره بد میشه تمام تنم بی حس شده. سرم داره منفجر میشه.گوشی رو به زور نگه داشتم. رو مبل دراز کشیدم و منتظرم. بهت که گفتم. حالا میتونی تا وقتی که زندم باهام باشی. زیاد طول نمیکشه.” “مهران چرا؟ به من فکر نکردی؟ حالا من چی کار کنم؟ تا آخر عمر عذاب میکشم که نتونستم کاری بکنم. میتونی انگشتتو بکنی تو حلقت تا حالت بد بشه اگه قرصا بیاد بالا دیگه نمیمیری..”
خندید.
مهران:”دیوونه من این همه قرص خوردم که بمیرم. دارم درد میکشم که بمیرم اون وقت میگی برم بالا بیارم. الان عکس خونوادم پیشمه. همه دوروبرمن. دلم خیلی براشون تنگ شده. چیزی نمونده. میرم پیششون و میبینمشون. میخوای با مامانم آشنا بشی؟ بهش سلام کن.”
عصبی بودم. نمیدونستم چی کار باید بکنم. نمیدونستم به کی باید گله کنم. بازم این
اشکهای لعنتی بدون اینکه بخوام داشتن از چشمام سرازیر میشدن. اما کاش آرومم میکردن. گریه میکردم. یه گریه‌ی خیلی تلخ.
“سلام خانم. میبینید که چه پسری دارید. میبینید چقدر اذیت میکنه؟ ای کاش بودید. ای کاش میتونستید یه کاری بکنید. لااقل بهش بگید که این قدر عذاب نده. از این کارها نکنه. خدایا من به کی شکایت کنم.” مهران داشت با مامانش حرف میزد. مهران:”مامان میبینی. میشنوی صداشو. اگه زنده بودی این دختر میتونست عروست بشه. اما حیف که نیستی. منم فرصت ندارم. “مهران دلم میخواست اونجا بودم تا خفت کنم. این جوری گناهت کمتر میشد. خودم با دستام میکشتمت تا این قدر حرص ندی و منو عذاب ندی.”
مهران:”نچ،نچ. نمیخوام دست کسی به خون من آلوده بشه. میخوام خودم خودمو بکشم تا با خدا لج کنم. بعد دوباره رو کرد به مامانش و گفت:
“مامان میبینی چه عروس خشنی داری؟هنوز نگرفتمش میخواد منو بکشه.” بلند بلند گریه میکردم. دلم آتیش میگرفت. “مهران،ای کاش اونجا بودم. ای کاش اونجا بودمو جلوتو میگرفتم و نمیذاشتم این کارو بکنی. آخه چه خل بازیه که تو در میاری. من چی کارکنم.”
مهران:”اگه خیلی ناراحتی قطع میکنم. سوگند گریه نکن. من نمیخوام گریه کنم.”
_”آخه این چه زندگیه که تو داری. میدونی میخوام چی کار کنم؟ میخوام داستان زندگیتو بنویسم. مطمئنم که کسی باور نمیکنه. خیلی عجیبه. آخه همه‌ی این بدبختیها و مشکلات برای یک نفر. آخه چرا؟مگه تو چی کار کرده بودی؟”
مهران:”نمیدونم سوگند. فقط آخرش از خدا بپرس مگه خونواده‌ی ما چی کار کرده بود که باید به کل از صفحه روزگار محو میشد…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۲]

قسمت۴۹

سوگند

قسمت_پنجاهم

مهران:”نمیدونم سوگند. فقط آخرش از خدا بپرس مگه خونواده‌ی ما چی کار کرده بود که باید به کل از صفحه روزگار محو میشد. چرا منو همون موقع با خونوادم نبرد؟ میدونی فقط دلم میخواد بعد از اینکه مردم، لااقل یکی بیاد و جنازمو پیدا کنه. نمیخوام جنازم اینجا بو بگیره. خدایا این یه کارو برام انجام بده.”
نفس کشیدن برام سخت بود. به زور نفس میکشیدم. نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم بلند بلند نفس میکشیدم و گریه میکردم.
مهران پرسید:”سوگند چی کار میکنی؟”
“هیچی دارم نفس میکشم. یعنی حق ندارم؟ باشه نفسم نمیکشم.” مهران:”چرا حق نداری. نفس بکش. نفس کشیدن برای همه آزاده. فقط خانواده‌ی ما حق نداشتن نفس بکشن. چرا نفس نکشی عزیزم. بکش. سوگند بهت یه نصیحت میکنم. هیچ وقت از پشت گوشی عاشق کسی نشو حتی بهش فکرم نکن. میبینی، همش داری گریه میکنی. اگه اون شب جواب sms منو نداده بودی الان راحت داشتی زندگیتو میکردی. سعی کن دیگه جواب sms غریبه‌ها رو ندی.” “من دیگه غلط میکنم این کارو بکنم. همین یه دفعه واسه هفت پشتم کافی بود. درس عبرت شده برام. مهران دعا میکنم حالت بهم بخوره و قرص‌ها رو بالا بیاری. دعا میکنم خدا نزاره بمیری. دعا میکنم خدا جلوی کارهاتو بگیره. تا حالا که خدا بی‌جوابم نزاشته. امیدوارم این یه دفعه هم به حرفم گوش بده.”
مهران:”دیگه کار از کار گذشته. دیگه حس تو تنم نیست، سرم داره گیج میره.”
سرش داد کشیدم.
“لعنتی آخه چرا این کارو کردی. حتی سر سوزن به من فکر نکردی. فکر نکردی من چی میکشم؟ فکر میکنی الان مامانت خوشحاله که تو این کارو کردی نه، به خدا داره زجر میکشه. اگه میتونست حالتو جا میاورد تا بفهمی که این کارا اشتباهه. تا بفهمی که تو باید به خواست خدا راضی باشی. که به حرفش گوش کنی. آخه کی تا حالا با خدا لج کرده که تو دومیش باشی. مامانت نمیبخشتت.” مهران:”بسه دیگه. نمیخوام گریه کنم. نه. تا حالا کسی اشکای منو ندیده. تو هم نمیبینی. گریه نمیکنم. این حرفا هم فایده نداره. کارتموم شده.” “مگه تا حالا کسی اشکای منو دیده بود؟ نه ندیده بود. اما این چند روزه اشک شده خوراک شب و روزم. شده تنها همدمم. تنها دوستم. چرا با من این کارو کردی مهران چرا؟ حالا که فهمیدی برام با ارزشی چرا این کارو کردی؟”
مهران:”یعنی تو فکر کردی چون فهمیدم برای یکی مهمم این کارو کردم که خودمو عزیز کنم. نه. برای تو هم بهتره. منو فراموش میکنی. هرچی به خودت گفتم فراموشم کن گوش نکردی، خودم دست به کار شدم. ول کن سوگند داری اشکمو در میاری. من تا به حال به هرچی که خواستم رسیدم به این یکی هم میرسم. بیا دیگه خداحافظی کنیم دیگه نای حرف زدنم ندارم. چشمام داره بسته میشه.”
“مهران دوستت داشتم و دوستت دارم. ای کاش اینو میفهمیدی. ای کاش یه ذره برات مهم بودم و یکم برام ارزش قائل بودی. اونوقت این کارو نمیکردی. من نمیفهمم آخه من کجای زندگیت بودم. چرا اصلاً خدا کاری کرد که من این موقع تورو بشناسم. آخه چرا؟” دیگه نمیتونستم ادامه بدم. گریه امونم نمیداد. مهرانم داشت گریه میکرد. مهران:”سوگند ازت میخوام که همه چیزو فراموش کنی. وقتی تلفنو قطع کردی بگیر بخواب به هیچ چیزم فکر نکن. وقتی بیدار شدی دیگه مهران وجود نداره. بهم قول میدی که بخوابی و فکر نکنی؟ خواهش میکنم گریه هم نکن. قول بده سوگند.” “نمیتونم. مهران داری کاری رو ازم میخوای که خیلی سخته و از عهدم برنمیاد.”
مهران:”سوگند قول بده بهم. زود باش.”
“سعی میکنم. ولی تو هم قول بده اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزنی و خبرم کنی. قول میدی مهران؟ اگه تو قول بدی منم قول میدم.” مهران:”باشه. زنگ میزنم. حالا خداحافظی کن و قطع کن.” “مرسی. خداحافظ. خدا کنه بالا بیاری.”
مهران:”خداحافظ.”
گوشی تو دستم بود و نمی تونستم قطع کنم.
مهران گفت:”پس چرا قطع نمیکنی؟”
“لطفاً تو قطع کن من نمیتونم.” مهران:”سوگند قطع کن. بیشتر از این عذابم نده. خواهش میکنم.” خیلی سخت گوشی رو آوردم پایین چند لحظه نگاش کردم و بعد قطع کردم امیدی نداشتم که دوباره صدای مهرانو بشنوم و همین دلمو میسوزوند. شروع کردم به گریه کردن. یه گریه‌ی تلخ تا خوابم برد. نمیدونم فکر میکنم یک ساعت بعد بیدار شدم. برادرم اومده بود و کارم داشت اما وقتی منو دید یه دفعه گفت: “سوگند چی شده؟ چرا گریه کردی؟”
_”من؟ کی گریه کردم. کی گفته. برو بیرون مسخره بازی هم در نیار.”
سهند:”کی گریه کرده؟ معلومه تو. یه نگاه به آینه بنداز میفهمی چی میگم خانم دروغگو.”

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۲]

قسمت۵۰

سوگند

قسمتپنجاهو_یکم

بلند شدم تو آینه به چشمام نگاه کردم. وای چی میدیدم. چشمام شده بود یه باریکه خط. پلکام همچین پف کرده بود که خودم وحشت کردم. خود چشمام که دو تا کاسه‌ی خون شده بود. داشتم چشمامو میمالیدم که سهند گفت:
“حالا واسه چی گریه میکردی؟ معلوم نیست تو این اتاق چی کار میکنی. همشم که با این گوشیت ورمیری. بذار به مامان بگم.” تا اومدم جلوشو بگیرم از در اتاق دوئید رفت بیرون مونده بودم به مامانم چی بگم. میدونستم این قدر پیله میشه که نگو. مامانم اومد تو اتاق تا چشمام و صورتم نگاه کرد با حالت دستپاچگی گفت: “سوگند چی شده؟ چرا گریه کردی؟”
“هیچی بابا همینجوری.” یه نگاه بهم کرد که از صد تا فحش بدتر بود. یعنی منو خر گیرآوردی؟ مامان:”آدم همین جوری گریه میکنه؟ بعد همینجوری که داشت از اتاق میرفت بیرون با یه حالت مرموزی بهم گفت: “باشه نگو ولی من که میدونم برای چیه؟”
هول شدم. مطمئن بودم که نمیدونه چرا گریه میکنم. اما ممکن بودم یه حدسایی بزنه و بعد اونقدر با خودش و حدساش وربره و به نتیجه‌ی اشتباه برسه. گفتم چی بگم که یهو از دهنم در رفت و گفتم: واسه امتحان گریه
کردم. برگشت و به من نگاه کرد. منم تندی گفتم:
“آخه امتحانمو خراب کردم تو برگه هیچی ننوشتم. میترسم بیوفتم.” یکی نبود به من بگه آخه آدم عاقل اگه امتحانتو خراب کردی پس این نیش واموندت چرا این قدر بازه و داری از ذوق میمیری. مامانم با یه حالت که پیدا بود باور نکرده گفت: “باشه. زیاد ناراحت نشو. امیدت به خدا
باشه. انشاءالله که قبول میشی.”
وقتی از در اتاق رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم. هنوز زود بود که بخوابم واسه
همینم کتابمو گرفتم جلوم تا درس بخونم.

ساعت ۷:۴۳ بود که دیدم برام sms اومده. اصلاً حوصلشو نداشتم. دلم میخواست از همه‌ی دنیا دور باشم. گوشی رو برداشتم. وقتی sms و باز کردم چشمام گرد شد. مهران بود وگفت:
“خدا بگم چی کارت نکنه هر کاری کردم نشد. بالاآوردم. فقط داره روده هام درمیاد. فشارم اومده پائین. قرصم ندارم که بخورم همه تموم شد فکر میکنم به خواستت رسیدی.” داشتم بال درمیاوردم. اصلاً باورم نمیشد. رومو کردم طرف آسمونو گفتم خدایا ممنونم. خدایا متشکر. خدایا فدات بشم که این قدر مهربونی. مرسی که صدامو شنیدی و به حرفم گوش کردی. خدایا ممنون که تنهام نزاشتی. سریع جواب sms مهران و دادم از خوشحالی نمیدونستم چی کار کنم. “وای،به خاطر این که خدا حرفمو گوش کرد برای تمام عمر متشکرم. اینقدر خوشحالم
که میخوام جیغ بکشم. پاشو یه آب قند بخور حالت جا بیاد.”
رفتم یه آبی به سروصورتم زدمو برگشتم توی اتاق و یهsms دیگه براش فرستادم.
“مهران جان حالت خوبه؟ الان چه طوری؟ هنوز سرت گیج میره؟ میخوای بری دکتر؟ مهران جواب بده. لطفاً. هستی؟ مهران…” حدود هشت دقیقه بعد جوابمو داد خیلی کوتاه. مهران:”نمیدونم. فقط میخوام بخوابم.” ” باشه، عزیزم آب قند بخور بعد راحت بخواب. هروقت و هر ساعتم کارم داشتی sms بده. OK ؟ حالا اگه تونستی یه چیزی بخور. OK ؟ خوب بخوابی عزیزم.”
اونقدر خوشحال بودم که حد نداشت. مهران من هنوز زنده بود و نفس میکشید. خدایا متشکرم. خیلی ممنون. دلم میخواست زود بخوابم تا زود صبح بشه تا بتونم با مهران حرف بزنم. مطمئناً حالش فردا صبح بهتر میشه. گرفتم خوابیدم با این که هنوز زود بود و نه هم نشده بود. اما بازم خوابیدم. فردا صبح با یه ذوقی بیدار شدم که نگو. سریع کارامو کردم و یکمم درس خوندم. حدود ساعت ۸:۵ یه sms به مهران زدم. گفتم شاید بیدار شده باشه.
“سلام مهران حالت خوبه؟ گفتم دیشب مزاحمت نشم خوب استراحت کنی. امیدوارم الان بهتر شده باشی. میشه جوابمو بدی؟دارم نگران میشم. مهران…” اما مهران جواب نداد.گفتم شاید حتماً خواب باشه. بازم صبر کردم.ساعت ۱۰:۵ دوباره sms دادم. “مهران سلام. حالت خوبه؟ میشه جواب بدی؟ خواهش میکنم. هنوز سرت درد میکنه؟ حالت بده هنوز؟ مهران کجایی؟ جواب بده لطفاً. تو بهم قول دادی. یادت رفته؟”
بهم قول داده بود که اگه بالا آورده جوابمو بده و بهم sms بزنه.
“مهران جواب نمیدی؟ یادت باشه تو قول دادی اگه حالت بهم خورد بهم زنگ بزنی. هنوز زیاد نگذشته که فراموش کردی. لطفاً. تو همش میخوای گریه کنم.” هر چی صبر کردم جوابمو نداد. خیلی نگران شدم. آخه فشارش پائین بود. گفتم از شر قرصا خلاص شد نکنه که این فشار پائین اومدن کار دستش بده زبونم لال. ساعت ۱۲ بازم براش sms زدم. “مهران اگه دوست نداری جوابمو بدی اشکالی نداره اما بدون که هر وقت که بهم احتیاج داشتی من هستم. آمادم که به حرفات گوش کنم و تنهات نزارم.”
حسابی ناامید شده بودم. از طرفی نگرانی داشت منو میکشت. بعد از ظهر حدود ساعت ۲, ۲:۳۰ دختر عموم سونیا اومدن خونمون. خیلی خوشحال شدم. حسابی تنها و داغون بودم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۳]

قسمت۵۱

سوگند

قسمتپنجاهو_دوم

بعد از ظهر حدود ساعت ۲, ۲:۳۰ دختر عموم سونیا اومدن خونمون. خیلی خوشحال شدم. حسابی تنها و داغون بودم. سونیا تقریباً در جریان کارام بود. مهرانم خوب میشناخت. پر انرژی اومد. از سونیا بعید بود. ظاهراً یه کوچولو کاراش درست شده بود که خوشحال بود. یکم برام حرف زد، اما وقتی دید تو چشمام اشک جمع شده ساکت شد. داشتم به حرفاش گوش میکردم اما وقتی یاد مهران می‌افتادم ناخداگاه گریه‌ام میگرفت. سونیا یکم نگام کرد و بعد گفت:
“سوگند چی شده؟ داری به حرفای من گوش میکنی و گریه میکنی یا اینکه واسه چیز دیگه ایه؟ تورو خدا گریه نکن من اومدم از تو روحیه بگیرم تو گریه کنی منم گریم میگیره.” نتونستم خودمو کنترل کنم. سرمو گذاشتم رو سینه‌اش و گریه کردم. مونده بود که چی کار کنه.نازم میکرد و میگفت: “تورو خدا آروم باش. آخه چی شده. دلم ترکید. لااقل بگو برای چی گریه میکنی؟”
نمیتونستم حرف بزنم. نامه‌ی مهران و آوردمو دادم دستش. گفت:
“این چیه؟” “نامه ی مهرانه. فقط بخون و چیزی نپرس.”
نامه رو گرفت و خوند. وقتی تموم شد. قیافه‌اش همچین سفید شده بود که انگار خبر مرگ کسی رو بهش دادن. با یه حالت ناباورانه گفت:
“داره میمیره؟ سرطان داره؟” “شایدم تا الان مرده باشه. دیروز غروب قرص خورده که خودشو بکشه. اما خوشبختانه بالاآورد. دیشب دو تا sms بهم داد اما از صبح تا حالا جوابمو نمیده. سونیا میترسم. فشارش پائین بود نکنه کار دستش بده.”
دوباره شروع کردم به گریه کردن. دلداریم داد و گفت:
“غصه نخور همه چیز درست میشه.” رفت و وضو گرفت تا نماز بخونه. تا نمازش تموم شد دیدم که یه sms اومد برام. گوشی رو برداشتم تا sms و بخونم تا بازش کردم دیدم مهران. “سونیا، مهران sms داده”
سونیا:”حالش خوبه؟ سرنماز دعا کردم که بی‌خبر نمونی. خدا چه زود جوابمو داد.”
مهران:”از خدا خواستم اگه میخواد بمیرم خب میمیرم اما نمیدونستم چی شد منو برد تا خونوادمو ببینم. خب ازش ممنونم. همه‌شون خوش بودن. همه از اومدنم خوشحال بودن اما مادرم بهم اخم میکرد ولی منو در آغوش گرفت. بعد احساس آرامش تمام وجودمو گرفته بود. سوگند من همه رو دیدم، حتی در مورد تو هم صحبت کردم رفته بودیم مسافرت. میبینی سوگند، ولی این بار تو تصادف فقط من مردم، اما صدای گریه‌ی همه رو میشنیدم. حتی تا لحظه‌ای که منو به خاک سپردن همه چیزو میدیدم. بیچاره مادرم غش کرده بود، میگفت این دامادیشه. اما وقتی خاک و ریختی روم کم کم تاریک شد ولی تا چند ساعت چیزی ندیدم،اما چشمام باز شد دیدم خونم. سوگند این ۱۶ ساعت نمیدونم بیشتر یا کمتر به سرم چی اومده فقط به آرزوم رسیدم.”
زبونم بند اومده بود. هم خوشحال بودم و هم ناراحت. ناراحت از اینکه مهران چقدر اذیت شده و خوشحال از اینکه حالش خوبه و به آرزوش که دیدن خونوادشه رسیده. خیلی خوب بود. خدایا ممنونم که کاری کردی که خونوادشو ببینه، شاید اینجوری آروم بشه و یکم به زندگی برگرده و فکر خودکشی رو از سرش بیرون کنه.
“مهران الان حالت خوبه؟ من خوشحالم چون خدا به حرفم گوش کرده. مهران برات دعا کردم. داشتم سکته میکردم دیگه صداتو نمیشنوم.” مهران:”نمیدونم منظورخدا از اینکه منو دوباره برگردوند چیه؟ ولی این و میدونم که ۴۰ تا قرص فیلو از پا درمیاره من که فقط یک گلابی بیشتر نبودم.” “مهران میتونم باهات صحبت کنم؟”
مهران:”آره”
سریع زنگ زدم گفتم شاید پشیمون بشه. خدارو شکر که گوشیش در شبکه بود.
“الو سلام خوبی؟” مهران:”سلام دارم میمیرم. تمام تنم درد میکنه. معدم خالیه، خالیه. فشارمم افتاده و چشمام سیاهی میره. من مرده بودم، تازه زنده شدم.” “خدا رو شکر. خوشحالم که حالت بهم خورد. نگران نباش حالت خوب میشه .پاشو برو یه
آب قند بخور تا فشارت بیاد بالا بعدشم یه چیزی درست کن تا ته دلتو بگیره. بعد از این کارا میتونی بری هوا بخوری تا حسابی حالت جا بیاد.”
مهران:نمیتونم بلندشم آب قند یا غذا بخورم. از جام پاشم با مخ میخورم زمین. بیرونم نمیتونم برم چون در قفله و کلیدشم از پنجره پرت کردم بیرون.”
“ای وای،چرا این کارو کردی؟ آخه آدم عاقل در خونه رو کلید میکنه کلیدشم میندازه دور؟ حالا میخوای چی کار کنی؟” مهران:”درو قفل کردم که اگه یه وقت پشیمون شدم نتونم برم دکتر و بگم چی کار کردم. می خواستم کارم تموم بشه. انداختم دور تا در دسترس نباشه که هوایی بشم. میخوام همین جا دراز بکشم.” “یعنی چی دراز بکشم؟ پاشو آب قند بخور. بیرون که نمیتونی بری، لااقل حالت خوب بشه بتونی یه کاری بکنی. بعد فکر میکنی ببینی چه جوری میتونی کلید و برداری و درو باز کنی.”
مهران:”میگم پاشم میفتم زمین. کلیدم میشه یه کارش کرد. وامیستم دم پنجره و هر کسی که رد شد بهش میگم آقا میشه کلیدمو بدید به من یه بچه‌ی بی ادب داشتم درو قفل کرد از بیرون و کلیدو برد تو کوچه انداخت…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۳]

قسمت۵۲

سوگند

قسمتپنجاهو_سوم

مهران:”میگم پاشم میفتم زمین. کلیدم میشه یه کارش کرد. وامیستم دم پنجره و هر کسی که رد شد بهش میگم آقا میشه کلیدمو بدید به من یه بچه‌ی بی‌ادب داشتم درو قفل کرد از بیرون و کلیدو برد تو کوچه انداخت. حالا نمیتونم بیام بیرون. یا به این همسایه‌ی روبرویی میگم کلید رو برام بیاره. تنم حسابی درد میکنه. میخوام برم سونا تا تنم حال بیاد.
“خوبه ولی اول برو یه آب قندی بخور بعد برو بیرون سونا. اینجوری که نمیتونی رو پات وایسی. من قطع میکنم تو آب قند بخور، کاراتم بکن بعد به من خبر بده. باشه؟” مهران:”بیرون نمیرم سونا داخل ساختمون سونا داره. همینجا میرم. باشه یکم دراز میکشم تا حالم جا بیاد. بعد برات زنگ میزنم. فعلاً.” “کارایی که گفتم بکن. منتظرتم. فعلاً.”
گوشی رو گذاشتمو به دختر عموم نگاه کردم. گفتم:”سونیا مهران حالش خوبه. اما فشارش پائینه. خدارو شکر.”
سونیا یه لبخندی زد و با خوشحالی گفت:
“چه خوب، خیلی خوشحالی آره؟ از قیافت پیداست که کلی انرژی گرفتی. خوبه.” بعد یه نفس بلند کشید و گفت: “خوب دیگه من باید برم. کلی کار دارم. امتحانم دارم که باید بخونم. خیلی سخته و هیچی هم نخوندم. تو هم درس بخون. الان دیگه خیالت راحته.”
“آره، خیالم راحت شده. حالا کجا میخوای بری. میموندی شب.” سونیا:”نه دیگه، برم بهتره. مامان اینا نگران میشن. بلند شدم و تا دم در بدرقش کردم. وقتی که رفت برگشتم تو اتاقم و داشتم به مهران فکر میکردم که یه دفعه زنگ زد. تعجب کردم. آخه یک ربع هم نشده بود. یعنی سونا رفته بود؟ چه زود برگشت. گوشی رو برداشتم. “الو سلام.”
مهران:”باز رفت رو پیغامگیر. بابا تو نمیتونی این دو تا کلمه رو نگی؟ آدم یاد منشی تلفنی میفته.”
“خب آخه چی بگم؟ همه همین رو میگن دیگه.” مهران:”خب نمیشه تو یه چیز جدید بگی؟” “چرا. این دفعه یه چیز دیگه میگم خوبه؟ چه زود برگشتی؟ اصلاً رفتی که بخوای برگردی؟ آب قند خوردی؟”
مهران:”نه اصلاً نرفتم. حوصله نداشتم. درم
که قفله. آب قندم نخوردم. قند خوردم حالم بهتر شد.”
“چقدر تنبلی تو” یه یک ساعتی باهم حرف زدیم. وسط حرفامون دیدم که پشت خطی دارم. بابام بود باید حتماً جوابشو میدادم. به مهران گفتم: “مهران ببخشید من پشت خطی دارم میتونی یه ده دقیقه دیگه زنگ بزنی؟”
مهران:”خداحافظ.”
گوشی رو قطع کرد. خیلی سریع حتی نتونستم جواب خداحافظیشو بدم. حتماً ناراحت شد. ولی فرصت فکر کردن نداشتم. سریع جواب تلفن بابامو دادم. تا گفتم سلام یه دادی کشید که مجبور شدم گوشی رو یه متر دورتر نگه دارم.
بابا:”سلام. این تلفن خونه چرا اشغاله؟کی داره حرف میزنه؟ یک ساعت دارم زنگ میزنم. چرا گوشی رو برنمیدارید؟ تو داشتی حرف میزدی؟
“نه بابا، من دارم درس میخونم. الان میرم ببینم کی داره حرف میزنه.” بابا:”گوشی رو بده به مامانت. دوئیدم رفتم پیش مامانم و گوشی رو دادم بهش بعد رفتم تو اتاق داداشم و گفتم: میشه چند لحظه دست از سر تلفن ورداری. چقدر میری تو اینترنت. تو امتحان نداری؟ بابا یک ساعته داره زنگ میزنه میگه اشغاله.” از اونجایی که داداشم خیلی پرروه سریع دست پیش گرفت که پس نیوفته. هیچ وقت زیربار نمیره که توی اینترنته و اشغال بودن تلفن کار اونه. سپند:”من نبودم. یک ساعتی هست که اومدم بیرون. حتماً خطا خراب بود. اصلا به من چه. چرا گیر میدی به من. تا یه چیزی میشه میندازین گردن من.” اصلا حوصله‌ی دعوا نداشتم واسه همین بیخیالش شدم. واسه اینکه جلوی حرف زدنشو بگیرم، دستامو تو هوا تکون دادم و گفتم:”اصلا به من چه؟ یا تو اینترنت بودی یا نبودی. شب که بابا اومد خودت بهش بگو. نمیخوام به من توضیح بدی. برای جلوگیری از صحبت‌های اضافه‌تر از اتاق اومدم بیرون. مامان تلفنش تموم شده بود. رفتم موبایلمو ازش گرفتم و رفتم تو اتاق تا درس بخونم. یه سه، چهار ساعتی درس خوندم. از مهران خبری نبود. نگران شدم. یه پیام براش فرستادم و گفتم: “سلام خوبی؟ حالت بهتر شده؟ کجایی؟نگران شدم.”
یه کم که گذشت مهران زنگ زد.
مهران:”سلام. آره بهترم. زنگ زدم به همسایم اومد کلیدو داد بهم و درو باز کرد. زنگ زدم برام غذا آوردن. سونا هم رفتم. حالم جا اومده. تو چی کار میکنی؟”
“هیچی یکم درس خوندم همین. دیدم ازت خبری نیست گفتم ببینم کجایی و چه میکنی. ببینم دیگه نمیخوای خودتو بکشی؟” خندید. مهران:”نه فعلا پشیمون شدم. الان که تو هستی واسه چی بمیرم. راستش تو اون چند ساعتی که نمیدونم چی به سرم اومد وقتی دیدم مامانم چطوری بیتابی میکرد واسه مردنم پشیمون شدم. دلم نمیخواد مامانم اینا ناراحت باشن حتی الان که مردن.” خیلی خوشحال شدم. خدایا شکرت، شکرت خدا. :وای مهران خیلی خوبه. خیلی خوشحالم عزیزم. خوبه.”
مهران:”سوگند تو این چند ساعت حسابی فکر کردم. به همه چیز. به مرگ خانوادم. به مریضیم به زمانی که دارم. نمیدونم چقدر زنده میمونم. اما نمیخوام همین جوری بی‌مصرف باشم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۴]

قسمت۵۳

سوگند

قسمتپنجاهو_چهارم

:”آخی کی گفته تو بی‌مصرفی .تو که هر چی داشتی بخشیدی تا یه خونه واسه بچه‌ها بسازی. این کار کمی نیست.” مهران:”نه،نه، منظورم این کار نبود..” یه چند ثانیه ساکت موند و بعد خیلی آروم گفت: “سوگند باید برم.”
وای خدا،باید برم یعنی چی؟ قلبم داشت وایمیستاد. داشتم دیوونه میشدم. منظورش چی بود؟ خیلی ترسیدم. گفتم نکنه دوباره میخواد خودشو بکشه. با ترس گفتم:
“وای مهران تو که نمیخوای.. نمیخوای دوباره…” متوجه منظورم شد وخیلی سریع گفت: “نه،نه،نمیخوام خودمو بکشم. راستش میخوام ببینم چی کار میتونم واسه این مرض لعنتی بکنم. شاید بشه یه کاریش کرد. من یه عمو دارم تو آلمان پزشکه. در مورد مریضیم بهش گفتم. اونم گفت بیا ببینم تا کجا پیشروی کرده شاید بشه یه کاری کرد.”
یعنی ممکنه؟ یعنی میشه خوب بشه؟ یعنی
میتونم به زندگیش امیدوار باشم؟ با بغض گفتم:
“وای مهران، اگه بشه خیلی عالیه. برو عزیزم. برو. منم اینجا برات دعا میکنم. امیدوارم خدا صدامو بشنوه.” مهران:”مرسی که درک میکنی. نمیدونستم تو چه برخوردی میکنی. اما ممنون که دعا میکنی. سوگند…” :”جانم…”
مهران:”من نمیدونم که چی میشه. نمیدونم مریضم درمان داره یا نه. نمیدونم زنده میمونم یا نه. نمیدونم اگه برم بازم صداتو میشنوم یا نه. من هیچ کدوم از اینا رو نمیدونم.”
بغض کرده بودم. میدونستم که اگه بره دلم براش تنگ میشه. میدونستم از نگرانی میمیرم. از بیخبری متنفر بودم. اما اینا لازم بود. اگه برای زنده بودن مهران لازم باشه که من هیچوقت نبینمش حاضر بودم این کارو بکنم. این لحظه من اصلا مهم نبودم. واسه مهران حاضر بودم از خودم بگذرم دیگه اینا که چیزی نبود. خیلی آروم اما محکم گفتم:
“ببین مهران جان، با اینکه دوریت خیلی برام سخته و عذابم میده اما من حاضرم بخاطرت هر کاری بکنم. من تحمل میکنم به امید روزی که سالم برگردی حتی اگه این آخرین باری باشه که صداتو میشنوم مهم نیست به شرطی که خوب بشی و بتونی زندگی کنی. حاضرم از تو بگذرم اما تو زندگی کنی.” مهران با صدای آروم و ناراحتی گفت: “نمیدونم چرا باید تو این زندگی که خودمم نمیدونم تا کی ادامه داره وارد میشدی. نمیدونم چه حکمتی تو کار بود چرا تو… چرا باید اذیت میشدی. معذرت میخوام. هیچوقت نمیخواستم هیچ کسیو وارد مشکالتم کنم اما ناخواسته باعث عذابت شدم. سوگند منو میبخشی؟”
:”دیونه این چه حرفیه؟ برای چی باید ببخشمت؟ توکه کاری نکردی. این من بودم که زورکی خودمو بهت چسبوندم. کسی نمیتونه از دست من به این راحتی در بره.” خندید. مهران:”دیونه. سوگند…” :”جانم…”
مهران:”این آخرین باریه که با هم حرف زدیم. اگه بخوام برم نمیخوام تا قبل رفتنم صداتو بشنوم یا بهت sms بدم. باید ازت دور شم. میترسم صدات نزاره که برم. میترسم سستم کنه. باید همه چیو فراموش کنم. تورو،خانوادمو همه چیزو. فقط یه قولی بهم بده.”
:”چی؟” مهران:”قول بده به جای من چهارشنبه‌ها واسه خانوادم فاتحه بخونی. این کارو برام میکنی سوگند؟” :”آره که میکنم. معلومه اگر تو هم نمیگفتی خودم یادم بود. مهران به پشت سرت نگاه نکنی سعی کن به آیندت نگاه کنی. امیدوارم آینده‌ی روشنی داشته باشی.”
مهران:”اما اینی که من میبینم تاریکه تاریکه… سوگند واسه همه چیز ممنونم.”
دل کندن از مهران خیلی سخت بود. اما باید تحمل میکردم. اگه میخواستم خوب شه باید صبر میکردم. شاید امیدی به بهبودیش باشه. در هر صورت تا نمیرفت چیزی نمیفهمید. خودش گفته بود که بعد از فهمیدن بیماریش برای لج کردن با خودش و خدا، برای اینکه زودتر همه چی تموم بشه و بره پیش خانوادش هیچ درمانی نکرده بود. پیش هیچ دکتری هم نرفته بود. یه یک ساعتی با هم حرف زدیم. دلم نمیومد تلفنو قطع کنم اما آخرش که چی. نمیخواستم ناراحت شه واسه همین جلوی خودمو گرفته بودم که نزنم زیر گریه. اما با بغض خداحافظی کردم. اونم بغض کرده بود. وقتی گوشیو پائین گذاشتم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم. زدم زیر گریه. دلم آروم نمیشد. خیلی بهش عادت کرده بودم. با اینکه ندیده بودمش اما میدونستم که دوسش دارم. شاید مسخره باشه اما من باورش کرده بودمو براش دعا میکردم. مهران به گفتش عمل کرد. دیگه نه زنگی زد و نه پیامی فرستاد. منم جرأت نمیکردم پیام بدم نه میخواستم که جلوشو بگیرم و نه میتونستم. تحمل اینم نداشتم که اگر پیام دادم جوابمو نده. فکر میکردم بی‌توجهی میشه واسه همین جلوی خودمو گرفتم. کمتر موبایلمو دستم میگرفتم. تمام شماره‌هاشو پاک کردم تا وسوسه نشم زنگ بزنم بهش. شمارشو حفظ بودم اما اونقدر خوش حافظه نبودم که مدت زیادی تو خاطرم بمونه. تنها کاری که از دستم برمیومد دعا کردن بود…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۴]

قسمت۵۴

سوگند

قسمتپنجاهو_پنجم

… امتحانام چه خوب چه بد تموم شد. جالب اینجا بود که با اینکه تو کل دوره‌ی تحصیلم هی وقت هیچ سالی هیچکدوم از امتحاناتمو انقدر افتضاح نگذرونده بودم اما با کمال تعجب همه رو پاس شدم و معتقدم که به خاطر دعاهای مهران بود. جالبتر اینکه اون امتحانی که خیلی میترسیدم و حتی اشکم در اومده بود، امتحانی که با استادش رودربایستی داشتم و اگر می‌افتادم حتی روم نمیشد برم پیش استادم و بگم استاد میشه بهم نمره بدید، این درسو با اون امتحان سخت، سر مرزی با نمره ی ۱۰ پاس شدم. دهی که هیچ وقت به این شیرینی نبود. هیچ مزه‌ای به اندازه‌ی ۱۰ این درس بهم نچسبید. خنده‌دارتر اینکه اون دوستم که خیلی هم صمیمی بودیم یعنی مهسا و روجا که میگفتن امتحانشونو خوب دادن و هر چی فرمول بلد بودن تو برگه نوشتن و از خودشونو امتحانشون راضی بودن هر دو ۹ شده بودن و داشتن سکته میکردن چون این استاد، استادی نبود که حتی ۰/۵ نمره به کسی ارفاق کنه. طفلی مهسا مجبور شد بره کلی گریه زاری کنه تا استاد دلش رحم بیاد و بگه دوباره ازتون امتحان میگیرم اما هر نمره‌ای بالای ۱۰ شدید حتی اگه ۱۹ یا ۲۰ شدید بهتون ۱۰ میدم. اونام دوباره امتحان دادن.
با شروع دوباره ترم جدید سرگرم درس و دانشگاه شدم. صبح میرفتم دانشگاه شب خسته و کوفته برمیگشتم. اونقدر خسته میشدم که اصلاً نمیتونستم کاری انجام بدم یا فکری بکنم. با این وجود فکر مهران هر وقت که تنها میشدم میومد سراغم. داشت دیوونم میکرد. سعی میکردم بهش فکر نکنم. اصولاً آدمی نیستم که به چیزای بد فکر کنم. ترجیح میدم همه چیزو تو همون حالت خوبش به خاطر بسپارم. مهران و هم با همون صدای قوی و محکم و مغرور با یه شوخ طبعی ذاتی تو صداش تصور میکردم. اصلاً نمیتونستم تصور کنم که شاید حالش خوب نباشه. خیلی وقت بود که از مهران بی‌خبر بودم خیلی وقت بود که رفته بود. بیشتر از دوماه میشد. شاید به ظاهر خیلی نگذشته بود اما برای من هر یک روزش عمری بود. میدونم برای مهرانم همین طور بود. نه به خاطر من. چون میدونستم مهران هر یک روز باقی زندگیشو میشمرد.
محرم شده بود. مامانم به خاطر نذری که داشت ۹ ماه محرم آش میپخت هر کسی هم که آرزو و نیتی داشت میومد آش و هم میزد. هر سال وقتی به هم زدن میرسد یادم میرفت که چی میخوام. اصولاً خواسته‌ی چندان مهمی هم نداشتم که بخوام موقع هم زدن آش نذری بگم. اما اون سال من یک آرزو داشتم یک چیزی که با تمام وجود میخواستمش. میخواستم مهران هر کجا که هست سالم باشه و بتونه امید زندگیشو پیدا کنه. امیدوار بودم خدا لطفش و شامل حال مهران بکنه و اون و شفا بده. یه بار بهم گفته رفته بودم مشهد دخیل بسته بودم و از امام رضا شفامو میخواستم. دورو برم پر بود از آدمهایی که با کلی آرزو اومده بودن اونجا تا به لطف امام رضا خدا شفاشون بده. یه مردی کنارم رو صندلی چرخدار نشسته بود. میگفت فلجه. گفتم چی شد که اومدی اینجا. گفت من تازه ازدواج کردم یه دو سالی میشه. چند وقت بعد از عروسیم تصادف کردم و پاهام فلج شد. زنم حامله بود. کارمو از دست دادم. زندگیم بهم ریخت زنم خیلی خوبه. با همه ی مشکلات از پیشم نرفت. چند ماهه قبل خدا یه دختر ناز بهمون داد. اما نمیدونم با این پاها چجوری باید زندگی کنم. من و زنم غیر از خودمون کسیو نداریم که بهمون کمک کنه. هرچی هم داشتیم تو این چند وقته فروختیمو خرج زندگیمون کردیم. خدا هیچ آدمی رو
پیش زن و بچه‌اش شرمنده نکنه. اینجا آخرین امیدمه. اومدم از امام رضا شفا بگیرم.
مهران میگفت وقتی که اونو با زن و بچه‌ی کوچک چند ماهش توی اون وضعیت دیدم، خودمو فراموش کردم. رومو کردم سمت آسمون و گفتم:
_”خدا همه تورو به بزرگی میشناسن. یا امام رضا همه میان اینجا تا تو ضامنشون بشی پیش خدا و شفاعتشون و بکنی و حاجتشونو بدی. منم اومده بودم اینجا تا شفامو از تو بگیرم .اما ای خدا. ای امام، من از خودم گذشتم. من نه خانواده‌ای دارم نه کسی که چشم انتظارم باشه. ای خدا اگر میخوای بزرگیتو نشون بدی این مرد رو شفا بده که خیلی از من بیشتر به لطفت احتیاج داره. نذار جلوی زن و بچه‌اش کوچیک بشه. خودت کمکش کن.”
مهران میگفت فرداش تو صحن امام نشسته بودیم. یه جایی هست که همه‌ی مریضا میرن اونجا دخیل میبندن و میشینن تا امام و خدا شفاشون بده میگه اونجا نشسته بودم و اون مرد جوون هم کنارم خواب بود. یه دفعه با یه تکون از خواب بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن. پرسیدم چرا گریه میکنی. گفت خواب دیدم. خواب دیدم شفا گرفتم و با زن و بچه‌ام داریم برمیگردیم خونمون. گفتم خب چرا امتحان نمیکنی شاید خدا صداتو شنید و جوابتو داده. یه نگاه به من کرد و یه نگاه به آسمون. چشماشو بست و همون جور که زیر لب ذکر میگفت دست‌هاشو گذاشت رو دسته‌های ویلچرشو سعی کرد آروم آروم پاشو تکون بده و عجیب‌تر اینکه تونست…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۶٫۱۸ ۲۱:۳۵]

قسمت۵۵

سوگند

قسمتپنجاهو_ششم

تونست پاشو تکون بده و بزاره روی زمین. از چشماش با وجود بسته بودن اشک میومد. انگار جرأت نمیکرد چشم‌اشو باز کنه. گفتم یالا مرد پاشو. سعی کن از جات پاشی. خدا کمکت کرده، سعی کن.
همه جمع شده بودن و به اون مرد نگاه میکردن. اون مرد با تمام توانش به دست‌هاش فشار آورد تا با تکیه به اونا از جاش بلند بشه. جلوی چشمای مبهوت جمعیت از جاش بلند شد. بلند شد و ایستاد. به جمعیت نگاه میکردی میدیدی نصف بیشترشون تو چشماشون اشکه و تقریباً همه مبهوت بودن. مگه تو زندگی هر آدم چند بار اتفاق میفته که بتونه با چشمای خودش یه معجزه‌ی واقعی رو ببینه؟ اون مرد با دست پر از اون جا رفت با یه دل پر امید. منم خوشحال و شاد از اونجا رفتم. منم حاجتمو گرفته بودم. من برای اون مرد شفا میخواستم خدا هم صدامو شنید. دیگه اونجا کاری نداشتم. کوپنم رو مصرف کرده بودم.
جالبه مهران خودش نیاز به شفا داشت اما برای یکی دیگه دعا کرده بود. منم میخواستم اون سال برای مهران دعا کنم. شاید خدا صدامو میشنید. وقتی داشتم آش رو هم میزدم همه رو دعا کردم چند بارم مهران و یه ۵ دقیقه‌ای طول کشید. یکی از دوستای مامانم که آشپزیش حرف نداره و هروقت که مامانم میخواد یه چیز نذری بپزه میاد کمکش گفت:
_”دخترم هم بزن و دعا کن که انشاالله خدا یه شوهر خوب نصیبت کنه.”
خندم گرفته بود چون من همه رو دعا کرده بودم اما طبق معمول یادم رفته بود خودمو دعا کنم. درضمن کی میخواست شوهر کنه؟کی حال و حوصله‌ی این کارو داشت؟
زندگی به روال عادیش برگشته بود. مهران به همون سرعتی که اومد؛رفت. درسته که از زندگیم رفت اما هیچوقت از یادم نرفت. بعضی وقت‌ها فکر میکردم شاید همش یه بازی بود. شاید همش یه خواب بود. اصلاً چرا مهران اومد؟ چرا رفت؟ اگه میخواست بره چرا پیداش شد؟ چرا من؟ میدونستم اگه ماجرای مهران برای هر کدوم از دوستام اتفاق میفتاد هیچ کدوم باورش نمیکردن شاید حتی جواب اولین smsشم نمیدادن. اما خب بین اینهمه آدم قرعه به نام من افتاده بود و من باورش داشتم. به قولم عمل کردم. من هر چهارشنبه برای خانواده‌ی مهران فاتحه میخوندم و برای مهران دعا میکردم. زندگی مثل برق میگذشت. عجیب بود که زمان انقدر تند حرکت میکرد. عید خیلی زود اومد و رفت بدون اینکه من اصلاً بفهمم. درسته که عیدا دیگه به شیرینی عیدای بچگیام نیست اما هنوزم دوستشون دارم. اما این عید خیلی سریع تموم شد. زندگی میگذشت بدون اینکه من بفهمم. بدون هیچ هیجانی. بدون هیچ اتفاق خاصی. هنوزم میرفتم دانشگاه. هنوزم با دوستام تا وقت گیر میاوردیم شیطونی میکردیم. خودمون با خودمون خوش بودیم. مریم همیشه‌ی خدا مشکل عشقی داشت. با یکی دوست میشد و دو روزه بهم میزد چون یارو آدم درستی نبود. اما یه چند ماهی طول میکشید تا یارو رو فراموش کنه و دست از سرش برداره. چون بهم زدنش عادی بود اما بعدش همش تو فکر این بود که یه جورایی حال طرف و بگیره اما چون هیچ شناختی نداشت تو این زمینه همیشه یه جورایی خودشو ضایع میکرد. مثلاً هی زنگ میزد به یارو حرف نمیزد. یا یکی یکی ماها رو مجبور میکرد زنگ بزنیم به طرف و یه فامیلی اشتباه بگیم و طرفم که کرم داشت دوباره خودش زنگ میزد به ماها و ما باید میپیچوندیمش. وقتی زیر بار این کارا نمیرفتیم خودش یواشکی موبایلمونو برمیداشت و واسه یارو، یه تک زنگ میزد و یارو هم بعد یه چند دقیقه زنگ میزد و میگفت خانم کاری داشتین تماس گرفتین؟ ماهام بدبختا از همه‌جا بیخبر در تعجب به سر می‌بردیم اما وقتی قیافه‌ی مریمو می‌دیدیم شصتمون خبردار میشد که قضیه از کجا آب میخورد. بعد مجبور بودیم بگیم ببخشید آقا این بچه‌ی ما یکم بی‌تربیته دست زده به موبایل ما و شمارو گرفته. یا اینکه ببخشید موبایلم دست دوستم بود و من نمیدونم که آیا با شما تماس گرفته یا نه. همیشه‌ی خدا از دست مریم با این کاراش شاکی بودیم چون همیشه دردسر درست میکرد. مهسا هم که هر ده روز یه دفعه یه خواستگار براش میومد و اونم ندیده ردش میکرد میرفت. ماهام حرص میخوردیم که آخه چه طور ندیده رد میکنی شاید مورد خوبی بود. اونم میگفت آخه من الان قصد ازدواج ندارم.
مهسا دختر خوشگل و نازی بود. قد بلند و لاغر و مهربون بود و اخلاق خوبش زیباترو دوست داشتنیش میکرد اما دلیل نمیشه همه رو رد کنه. ماهام در عجب بودیم که پس کی قصد ازدواج پیدا میکنه.آخه مهسا یه سال و نیمی از ماها بزرگتر بود و توی یکی از شهرهای همسایه زندگی میکرد و شهر چندان بزرگی هم نبود و ما همش به این فکر میکردیم که آخه یه شهر چقدر پسر جوون واجد شرایط ازدواج داره که این نصف بیشترشون رو رد کرده و آیا دیگه پسر جوونی توی شهر باقی مونده یا نه؟
روجا هم توی خوابگاه زندگی میکرد و همیشه خبرای دست اول از کل دانشگاهو اون به ما میداد…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۶]

قسمت۵۶

اصولاً بچه‌های خوابگاهی هم کل بچه‌های دانشگاهو با اسم و مشخصات میشناسن هم خبرا اول به اونا میرسه بعد به ماها. علاوه بر خبرهای دانشگاه هروقت که روجا میرفت شهرشون و برمیگشت درمورد پسر یکی از همکارای مامانش میگفت که این مامانم یواشکی یه خوابایی برام دیده و برای اینکه نکنه من مخالفت کنم به من نمیگه اما زیرزیرکی یه کارایی میکنه و خواهر کوچیکم مراقبشه و تا اتفاق تازه‌ای میوفته بهم خبر میده. منم پسره رو خیلی اتفاقی دیدم و ای پسر بدی نیست و از نظر تحصیلات و کار وخانواده هم خوبه و درحد ماهاست. جالبه چون روجا از سال دوم دانشگاه در مورد این کیس که یه جورایی پنهان بود حرف میزد و تقریباً کل کسایی که روجا رو میشناختن درموردش میدونستن و نکته اینجاست که ما هیچ حرکتی از طرف مادر روجا یا خانواده‌ی پسر دال بر نظر داشتنشون به روجا نمی‌دیدیم یه جورایی بیشتر فکر می‌کردیم که روجا تمایل بیشتری به ازدواج با اون پسر داره تا اون خانواده به روجا. درهرحال همیشه سعی میکردیم جلوی خیال پردازیشو بگیریم.
منم که از هر چی ازدواج و این حرفا بود بدم میومد. راستش کلی خانواده‌های قدیمی و جدید دور و اطرافم دیده بودم که عاقبت خوبی نداشتن و به نظر من تا آدم کسیو درست و کامل نشناخته نباید خودشو اسیر کنه و شناخت کاملم هیچ وقت امکان پذیر نمیشه. درهرحال دوست نداشتم تا درسم تموم نشده هیچ مشغولیت ذهنی پیدا کنم و تصمیم هم داشتم کم‌کم تا ارشد به درس خوندنم ادامه بدم. خلاصه زندگی با همه‌ی این اتفاقای معمولی و همیشگیش میگذشت موقع امتحانات ترم دوم چه وقتی مشغول درس خوندن بودم چه موقع امتحان دادن یاد مهران یک لحظه ولم نمیکرد. همش یاد ترم قبل و امتحاناش بودم. یاد مهران که برام دعا میکرد. هیچوقت عادت نکردم درسامو در طول ترم بخونم همیشه شب امتحان درس میخوندم. یاد حرف مهران افتادم
“تو فقط به خاطر من درس بخون” و من خوندم. نمره‌هام از همیشه بیشتر شد و معدلم بهتر از ترمای قبل همش هم به خاطر حرف مهران بود. بهش قول داده بودم که درس بخونم و این تنها کاری بود که میتونستم انجام بدم.
نگفته بودم که مهران از دبی دوتا عروسک برام آورده بود. هردو سگ بودن اما یکی دختر بود با روبان و سنجاق روی گوشاش و یک کلاه به دستش و یکی یک سگ گوش کوتاه، پسر تنبل، درازکش که آدم فکر میکرد همیشه خوابش میاد و در حال چرت زدنه. مهران خودش براشون اسم انتخاب کرده بود. برای پسره مهران گلابی و برای دختره سوگند. گفته بود میخواستم دختره رو برای خودم نگه دارم اما دلم نیومد جداشون کنم گفتم بهتره که مهران و سوگند هردو کنار هم و پیش تو باشند. جای سوگند همیشه بالای تختم بود و با اون چشماش زل میزد به من و مهران گلابی همیشه روی تختم ولو بود و با اون چشمای خمار از خوابش نای هیچ کاریو نداشت. وقتی دلم میگرفت با مهران گلابی حرف میزدم و درددل میکردم. احساساتم بهم میگفت به حرفام گوش میده. انگار خود مهران میدونست که چقدر تنهام و واسه همین اونو بهم داد تا بتونم راحت حرفای دلمو بهش بگم. درسته که دوستای زیادی داشتم و همیشه هروقت که بهم احتیاج داشتن سعی کردم کنارشون باشم و دلداریشون بدم. اما معمولاً وقتی به کسی احتیاج پیدا میکنم هیچکس دوروبرم نیست تا به حرفام گوش کنه. مهران گلابی بهترین همدمم بود. همیشه حاضر و همیشه مشتاق برای شنیدن گلایه‌های هرروزه و بی‌پایان من از زندگی. تابستونا رو دوست داشتم اما همیشه کسل میشدم. با وجود هوای گرم و رطوبت زیاد و شرجی بودن این شهر نفس کشیدن برام سخت میشد. حتی میلی به بیرون رفتن از خونه نداشتم. دوست داشتم ساعتها تو اتاقم و روی تختم زیر باد مستقیم پنکه دراز بکشم و فقط کتاب بخونم.
البته اونقدرهام بیکار نبودم. مشغول جمع کردن جزوه‌ها و کتاب‌های مختلف برای کنکور ارشد بودم. فقط یک سال از درسم مونده بود و فکر اینکه بعد از تموم شدن درس باید تو خونه بشینم ور دل مامانم و داداشم دیوونم میکرد.
تا آخر تابستون کلی جزوه و کتاب جمع کرده بودم و فقط یه کوچولو از اونا رو خونده بودم در حد یکی یا دو جزوه. اصولاً تا جوزده نمیشدم درس نمیخوندم.
تابستونم با تمام روزای بلندش تموم شد و بازم اول مهرو بازم درس و دانشگاه. جالبه که آدم همیشه حسرت چیزایی رو که نداره میخوره. وقتی دانشگاهی و در حال درس خوندن حسرت تابستون و روزای تعطیل و بیکاری و میخوری. وقتی تابستون و تعطیله دلت میگیره از این همه بی‌کاری و بی‌هدفی.دلت هدف میخواد و یه امید و هیجان و انگیزه برای زود بیدار شدن تو صبح. وقتی تابستونه و هوا گرمه دلت سرمای زمستون و میخواد و برعکس.
البته من همیشه سرما رو بیشتر از گرما دوست داشتم عاشق برف و بارون هستم شاید به خاطر اینکه خودم تو زمستون به دنیا اومدم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۷]

قسمت۵۷

چند روز قبل از شروع ترم با بچه‌ها رفتیم دانشگاه و انتخاب واحد کردیم همیشه با هم و دسته جمعی انتخاب واحد میکردیم که همه‌مون توی یک گروه و یک ساعت بیوفتیم و برای این کار باید زودتر از بقیه اقدام میکردیم چون همکلاسی‌های دیگمون هم دوست داشتن با دوستای صمیمیشون توی یک کلاس باشن.
با مهسا و روجا و مریم توی سالن روی یه پله نشسته بودیم و داشتیم سر درسا بحث میکردیم که کدوم درس و چه ساعتی و چه روز بگیریم بهتره تا هم همه‌ی روزای هفته‌مون پر نشه و هم کلاسا پشت هم باشه که مجبور نشیم‌کلی بین کلاسا معطل باشیم و علاف.
من:”نه مهسا این درسو دوشنبه بگیریم بهتره.”
مهسا:”آخه چرا؟ ۱ _ ۳ ساعت خیلی بدیه من همیشه خوابم میگیره و هیچی از درس نمیفهمم این جوری نه میتونم به درس گوش بدم نه جزوه بنویسم.”
برای اینکه بهتر توضیح بدم از جام بلند شدم و جلوی بچه‌ها وایستادم و سعی کردم مثل یک معلم خوب که سعی میکنه یک مسئله‌ی خیلی راحت تو کله‌ی چند تا بچه‌ی خنگ فرو کنه توضیح بدم.
“ببین عزیزم اگه این درسو دوشنبه ۱ ۳ بگیریم بهتره. هم اون ساعت الکی علاف نیستم چون درهرحال باید تا ۳ که کلاس بعدیه بمونیم تو دانشگاه هم اینکه بی‌خودی به خاطر این درس آخر هفته پا نمیشیم بیایم دانشگاه. آخه کی دوست داره آخر هفته ۴ ساعت بی‌خودی بیاد دانشگاه اونم این همه راه رو بعدم…
تا اومدم بقیه رو بگم دیدم این سه تا اصلاً به من نگاه و توجه نمیکنن زل زدن به پشت سرم و مات نگاه می کنن و با تعجب و دهن باز مونده بودن. کفرم دراومد من داشتم واسه اینا گلومو پاره می‌کردم تا اینا بفهمن. بعد اصلاً به من نگاهم نمیکنن ولی چرا اینقدر تعجب کرده بودن؟ همه‌ی اینا توی یک ثانیه تو ذهنم اومد بود. عصبانی شدم و کفری گفتم:
“چتونه شما جن دیدید؟ من دارم با شماها حرف می زنما. هی… به کجا نگاه میکنید؟” یه دفعه یه صدای آشنا از پشت سرم گفت: “ببخشید اتاق مهندس امینی کجاست؟”
هم ترسیده بودم هم جاخورده بودم. با یه حالت منگی برگشتم پشت سرمو نگاه کردم. یه پسر جوون ۲۶ _ ۲۷ ساله با قد بلند و خوش‌تیپ با یه کت و شلوار مشکی و خوش‌دوخت جلوم وایساده بود. بوی ادکلنش آدمو مست میکرد. دوست داشتی همچین بهش بچسبی تا بوشو به خودت بگیری.
موهاشو همچین خوش حالت و قشنگ شونه کرده بود و فرم داده بود که آدم دوست داشت یه دستی به موهاش بکشه. چشم و ابرو و موهای مشکی و چشمای دقیق با یه حالت خاص توی چشماش که همین نگاه خاص جذابیت صورتشو بیشتر میکرد با یه قیافه‌ای که وقتی با کل تیپ و هیکل و قیافه کنار هم میزاشتی خیلی جذاب میشد و آدمو به سمت خودش میکشید.
با اینکه تو لحظه‌ی اول فکر کردم صداش آشناست اما هر چی به قیافش نگاه کردم هیچ آشنائیتی توش نمیدیدم. اشتباه کردم دفعه‌ی اولم بود که این پسرو میدیدم. هممون زل زده بودیم به این پسره و هیچ کدوم جواب نمیدادیم اونم که دید ما جواب نمیدیم فکر کرد سؤالشو نشنیدیم.
من:”ببخشید؟؟؟”
پسر:”اتاق مهندس امینی؟”
با دست به انتهای سالن اشاره کردم. قد یه ثانیه یا کمتر تو چشمام نگاه کرد. یه جور عجیبی بود. بعد به سمت انتهای راهرو و اتاق مهندس امینی رفت. همونجور که رفتنشو نگاه میکردم نشستم سرجام بین بچه‌ها. پاهام سر شده بود. همه‌مون داشتیم از فضولی میمردیم که بفهمیم این پسره کی بوده. از حق نگذریم خوش‌تیپ و خوش‌قیافه بود.
مهسا:”این کی بود بچه‌ها؟”
همه‌ی سرها به علامت نمیدونم تکون خورد. هنوز هیچکی چشمشو از ته سالن برنداشته بود با اینکه پسره رفته بود تو اتاق ولی ما کماکان زل زده بودیم به سالن.
روجا:”فکر میکنید دانشجو بوده؟”
مریم:”نه بابا دانشجو چیه؟ بهش می”خورد ترم یکی باشه؟”
مهسا:”شاید درسش تموم شده؟”
من:”یعنی اگر ترم بالائیمون بود ما یادمون نمیومد؟ این یارو دفعه‌ی اولشه اومده اینجا. نمیبینید آدرس اتاقا رو از ما پرسید.”
دوباره سرها به نشانه‌ی آره تکون خورد. برگشتم نگاهشون کردم دیدم تو عالم خودشونن و زل زدن به سالن. یکی یه
دونه زدم تو سرشون تا به خودشون اومدن.
من:”ندید بدید بازی چرا در میارید شما؟ مگه تا حالا پسر ندیده بودید؟”
مهسا:”چرا دیده بودیم اما این از همه‌شون بهتره. نمیدونم یه حس عجیبی میده.”
مریم:”آره حسش عجیبه اما کی گفته از همه بهتره؟ تو دانشگاه خودمونم کلی پسر خوب داریم.”
بعد شروع کردن حرف زدن پشت سر دانشجوها. خلاصه بعد ۳ ساعت تونستیم انتخاب واحد کنیم و بریم سر خونه زندگیمون.
همیشه هفته‌ی اول شروع ترم کلاسا تق و لقه اما نه برای دانشگاه ما. انگار همه‌ی بچه‌ها چه اونایی که تو همین شهر زندگی میکنن چه کسایی که از شهرهای دیگه میان و خوابگاهی هستند قسم خوردن سر همه‌ی کلاسها حاضر باشند و حتی یک دونشونم جا نندازند…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۷]

قسمت۵۸

البته شاید هم حق داشته باشند. سال دوم که بودیم میخواستیم مثلاً نشون بدیم که دانشجو هستیم و بزرگ شدیم و دیگه لازم نیست از اولین روز شروع کلاس‌ها بریم سر جلسه تا آخرین روزش. گفتم هفته‌ی اول که معمولاً یه سری از بچه‌ها نمیان دانشگاه با هم هماهنگ کنیم و یک روزی که فقط یک کلاس داشتیم هیچ کدوممون نیایم کلاس. استادم ببینه هیچ کسی نیومده کلاسو تعطیل میکنه و بیخیال میشه. اما استاد بیخیال نشد. برای تلافی کار ما به همه‌ی بچه های کلاس یه غیبت خوشگل داد و گفت اگه دوباره دست جمعی کلاسو تعطیل کنید بهتره برید این درسو حذف کنید.
از اون روز به بعد هیچکی جرأت نداره با هماهنگی قبلی نیاد سر کلاس چون این استادا هر کاری از دستشون برمیاد.
هفته‌ی اول و کلاً جلسه‌ی اول بیشتر وقت کلاس مربوط میشه به معرفی استاد و دانشجوها و نحوه‌ی تدریس منابع مورد استفاده و چگونگی امتحان و تقسیم نمره‌های امتحانی و… اما ماها که سال آخر بودیم تقریباً همه‌ی استادامونو میشناختیم. استادها هم بعد چهار سال چه به قیافه چه اسم هممون رو میشناختن.
اما کلاسهای اختیاری معمولاً استادهای جدیدی داشت که یا مال گروه‌های دیگه بودن یا از دانشگاه‌های دیگه اومده بودن. وسط هفته بود و ساعت دوم کلاس‌ها. یه درس اختیاری بود. اختیاری که چه عرض کنم همچین اختیاری هم در کار نبود. دانشگاه درسو پیشنهاد میده و ما باید این درسو بگیریم چون هیچ درسی اختیاری دیگه‌ای غیر از اونی که دانشگاه موظفمون کرده بگیریم وجود نداره.در واقع یه جورایی میشه گفت «درس اجباری.»
خلاصه سر کلاس نشسته بودیم و همه داشتن با هم حرف میزدند. همهمه‌ای راه افتاده بود تو کلاس. من معمولاً همه‌ی جزوه‌ها رو مینویسم با این که سعی میکنم تند تند بنویسم و به خاطر همین خرچنگ و قورباغه مینویسم اما بازم جا میمونم.
مهسا خیلی آروم آروم جزوه مینویسه اما کم پیش مییاد که جا بمونه و معمولاً جزوش از همه‌مون کاملتره. ساعت قبل هم من سر جزوه‌نویسی یه چند جایی رو جا مونده بودم و به خاطر همین جزوه‌ی مهسا رو گرفته بودم که تا قبل از ورود استاد جدید به کلاس قسمت‌هایی که ننوشته بودمو پیدا کنم و بنویسم. انقدر سرم گرم کار خودم بود که نفهمیدم کلاس ساکت شده و یکی دو نفر دارن سلام میکنن. حتی به سقلمه‌های مهسا که پهلومو داشت سوراخ میکرد توجهی نداشتم. اما یه دفعه با شنیدن یه صدایی منجمد شدم.
“سلام من معینی هستم. استاد این درستون. با اینکه درستون اختیاریه اما خیلی مهمه. امیدوارم که همه سر کلاس‌ها بصورت منظم و کامل شرکت کنند و استفاده‌ی کافی رو از کلاس ببرن. خوب… اسم‌ها رو بر طبق لیستی که آموزش به من داده میخونم تا با قیافه و اسامی آشنا بشم.” سرمو بلند کرده بودم و زل زده بودم به استاد معینی. صدا خیلی آشنا بود اما قیافه… استاد معینی همون پسری بود که تو سالن ازمون آدرس گرفته بود و ما مثل خنگا رفتار کرده بودیم. وای چه گند عظیمی. کاش یکم معقولانه‌تر عمل کرده بودیم. یه آن به خودم اومدم دیدم سقلمه‌ی مهسا دیگه از پهلو گذشته و رسیده به دل و رودم. همچین درد گرفته بود که نگو. با عصبانیت برگشتم یه چشم غره بهش رفتم میخواستم یه چیزی بهش بگم که دیدم، با چشم داره بهم اشاره میکنه و زیر لبی میگه: بگو بله.. بگو بله.. اسم تورو خونده… یه نگاه به دورو برم کردم و دیدم همه دارن به من نگاه میکنن و منتظرن. تازه دوزاریم افتاده بود. یه نگاه به استاد کردم دیدم خیلی آروم داره بهم نگاه میکنه و منتظره. توجام صاف نشستم و دستمو بردم بالا یعنی “بله” استاد همونجور که بهم نگاه میکرد با یه لبخند محو گفت: “خانم سوگند آریا؟”
“بله استاد.” یه ثانیه دیگه بهم نگاه کرد و بعد رفت سرغ اسم بعدی. منم برگشتم به مهسا گفتم: “چی میشد زودتر بهم میگفتی تا آبروم نره؟”
مهسا:”بابا روتو برم آرنجم درد گرفت بس که کوبیدم بهت.”
روجا:”بسه دیگه. ساکت استاد داره نگاهمون میکنه.”
آروم نشستن سر کلاس خیلی سخته مخصوصاً که باید ساکت بشینی و توکل کلاس فقط یک نفر حرف بزنه. معمولاً خونه‌ی پرش یک ساعت اول شروع کلاس آدم بتونه خودش و نگه داره و به زورم که شده به حرف‌های استاد گوش کنه اما از یک ساعت که گذشت دیگه این فکر آدم به همه‌جا کشیده می‌شه به غیر از درس و کلاس.
من معمولاً سریع خوابم میگیره. سرم سنگین میشه و چشام قیلی ویلی میره و پلکام هی میوفته روی هم و سرم خم میشه. این همیشه یه مصیبت عظیمه. واسه همین سعی میکنم سر کلاسا همیشه عینک طبیمو بزارم رو چشمام که حالت خواب آلودگی چشمام کمتر پیدا باشه.
کلاس‌های استاد معینی هم مستثنا نبودن. یک ساعت اول که گذشت دیگه حواسم به درس نبود همش داشتم چرت میزدم…

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۸]

قسمت۵۹

خب بعد ۳ ماه تعطیلی و صبح تا شب تو خونه خوابیدن خیلی سخت بود که بتونم ۴ ساعت کامل تو کلاس بشینم و به درس گوش بدم.
قبل این کلاسم یه کلاس دیگه بود که مجبور شدم دو ساعت تموم سرکلاس بشینم. استادش از ۸ صبح که کلاس شروع میشد شروع میکرد به درس دادن تا ۹:۵۵ به طور کامل و یکریز درس میداد و ماهام باید تند تند جزوه مینوشتیم.
دیگه مخم هنگ کرده بود و نمیکشید. عینکمو چشمم گذاشتم و سعی کردم زیادی تابلو نباشم. اصلاً حواسم نبود همه‌ی تمرکزمو گذاشته بودم رو اینکه کسی نفهمه دارم چرت میزنم. بدبختی اینکه من چه یک دقیقه چه یک ساعت چشمامو میبستم فرقی نمیکرد. سریع خوابم میگرفت و حتی بیشتر وقتها خوابم میدیدم. ساعت از ۱۱ گذشته بود حدوداً یا ۱۱:۰۸ , ۱۱:۰۹ بود که استاد گفت:
“برای امروز درس کافیه. چون جلسه‌ی اوله بعد از تابستونه بهتون ارفاق میکنم و کلاسو زود تعطیل میکنم. میبینم که خیلی‌هاتون خوابتون گرفته و بیشتر از این نمی‌تونید به درس توجه کنید.” من که با حرف استاد تازه هوشیار شده بودم سعی کردم صاف بشینم و زل بزنم به استاد که یعنی همه‌ی حواسم به درس بود. اما با نگاهی که استاد معینی بهم کرد اونقدر خجالت کشیدم که حد نداره. یه نگاه سرزنش کننده و گله‌گزار بود. با تأسف سرشو تکون داد و رو به بچه‌ها گفت: “از جلسه‌ی بعد هر کسی نمیتونه سر کلاس بشینه بهخودش زحمت نده بیاد تو کلاس.”
بعد هم وسایلشو جمع کرد و از کلاس خارج شد. همه نفس راحتی کشیدن و شروع کردن به حرف زدن باهم و نظر دادن.
مهسا:”اوف… راحت شدم. وای خدا کی فکر میکرد یه همچین استاد جوونی اینقدر جذبه داشته باشه. از دختر و پسر هیچکدوم جرأت نمیکردن حتی نفس بکشن چه برسه به اینکه حرف بزنن.”
مریم:”این استاده چه باسواد بود با چه هیجانی درس میداد انگار عاشق این درسه.”
مریم معمولاً زیاد حرف نمیزنه اما هر چندوقت یکدفعه که حرف میزنه اگه از روی عقل بگه به نکته‌ی مهمی اشاره میکنه.
حق با مریم بود. اون یک ساعتی که داشتیم به درس گوش میکردم فهمیدم که بار علمیش بالاست سعی میکرد همه چیزو ساده و روان و در عین حال دقیق و کامل بگه تا همین جا سر کلاس کل درسو بفهمیم.
استاد معینی شده بود سوژه ی کل دانشکده. در واقع هرکسی که باهاش درس داشت و اونایی هم که درس نداشتن
و فقط دیده بودنش در موردش صحبت میکردن. یک استاد جوون و فوق لیسانس با معدل A .
معمولاً به استادهای فوق لیسانس خیلی سخت کلاس واسه تدریس میدن. اما این استاد فرق میکرد. معدلش A بود و شاگرد اول. ظاهراً از دانشگاه سراسری فارغ‌التحصیل شده بود و همونجا میخواستن واسه دکتری بهش سهمیه بدن اما خودش نخواست که بخونه. هیچکس اطلاعات درستی ازش نداشت.
خیلی سنگین میومد سر کلاس و درس میداد و سنگین میرفت تو دفترش مینشست. هیچکس حرف و حدیثی پشت سرش نشنیده بود.
یه استاد داشتیم به اسم استاد حمیدی. استاد خوبی بود. هر درسی که خالی میشد و استاد نداشت چه تخصصش بود یا نبود میدادن به این استاد. معمولاً خوش‌تیپ و تر و تمیز بود. سی و چند ساله بود. بچه‌ها میگفتن یه زن خیلی خانم و خوشگل داره. همیشه خیلی به خودش میرسید. یه جورایی خوشتیپ‌ترین استاد دانشگاه بود. بوی عطرش خیلی خوب بود. همه دوست داشتیم بدونیم از چه عطری استفاده میکنه.
یه سه هفته‌ای از شروع ترم میگذشت با بچه‌ها توی حیاط نشسته بودیم که دیدیم استاد معینی و استاد حمیدی با هم دارن قدم میزنن و حرف زنان میرن سمت ساختمان گروه.
مهسا:”چه با هم مچ شدن. البته حق هم دارن. تقریباً جوان‌ترین استادای گروهمون هستند. باید باهم دوست بشن.”
من:”آره با هم جورن. اما فکر کنم استاد حمیدی رقیب پیدا کرده. از حق نگذریم. مهندس معینی هم جوون‌تره و هم
خوش‌قیافه‌تره. هیچ سوءپیشینه‌ای هم نداره.”
روجا:”آره گفتی سوءپیشینه یادم افتاد یه چیزی براتون تعریف کنم. ریحانه رو که میشناسید؟”
همه با سر تأیید کردیم.
مریم: “نه! ریحانه کیه؟”
من:”اَه… مریم تو هم که همیشه از همه چیز عقبی. ریحانه همون دختره ترم بالائیس دیگه.”
وقتی ما سال اول بودیم ریحانه سال آخر بود. یه دختر چشم و ابرو مشکی. از نظر قیافه دختر زیبایی بود. اما از نظر رفتاری چندان تعریفی نداشت. از بچه‌های ترم بالایی شنیده بودیم که ریحانه وقتی ترم آخر بود با استاد حمیدی دوست شده بود و سروسری با هم داشتند.
حتی گفته بودند ریحانه به استاد حمیدی فشار میآره تا استاد زنشو طلاق بده و با اون ازدواج کنه. اما چون زن استاد یک زن زیبا و کامل بود ظاهراً استاد بهانه‌ای برای جدایی از اون نداشت. البته ریحانه هم بیکار ننشسته بود گفته بودند که اون هم با یه پسر جوون و پولدار دوسته و ترجیح میده که با اون ازدواج کنه. اما اگه اون نشد استاد حمیدی مورد مناسبی برای ازدواج بود….

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۷٫۰۶٫۱۸ ۲۲:۴۸]

قسمت۶۰

درهرحال همیشه از این حرف‌ها بود و ما فقط اون‌ها رو از بچه‌های ترم بالایی شنیده بودیم. درسته که از قیافه‌ی استاد پیدا بود که وقتی جوون بود شیطون بوده اما ما توی دانشگاه چیزی ازش ندیده بودیم.
ما حداقل ترمی یک درس با اون داشتیم اما هیچ حرکت ناجوری از این استاد ندیده بودیم. تنها چیز بدی که وجود داشت همین شایعاتی بود که در این مورد میگفتند.
مریم:”آهان یادم اومد. حالا ریحانه چی شده؟”
روجا:”خسته نباشید بعد یک ساعت تازه یادت اومد؟ داشتم میگفتم. بچه‌ها میگن یکشنبه ریحانه اومده بود دانشگاه. مهنا اولین نفری بود که اونو دیده. از همون در دانشگاه sms میزنه به هرکسی که میشناخته و میگه ریحانه نامی وارد دانشگاه شده. همه‌ی بچه‌هام خبرو پخش میکنن. ریحانه که وارد دانشگاه میشه هرجا میره چند تا چشم دنبالشن.
من:”واقعاً؟ اه… چه حیف شد خیلی دلم میخواست منم ببینمش.”
روجا:”آره حیف شد. اما میدونید نکته‌ی جالبش چیه؟”
مهسا: “نه چیه؟…”
روجا نگاهی به اطرافش کرد و سرشو جلو آورد ما هم برای اینکه صداشو بهتر بشنویم خم شدیم جلو.
روجا صداشو پائین آورد وآروم گفت:
“جالبش اینجاست که با اینکه یکشنبه روز کاریه مهندس حمیدی بود اما هیچکس از صبح اونو ندیده. ریحانه هم عصبانی دربه در دنبالش میگشت.” من: “وای یعنی استاد کلاساشو کنسل کرده؟ پس شایعه‌ها درسته چون استاد حمیدی آدمی نیست که بیخودی سر کلاس نیاد. وای… ای کاش منم بودمو صحنه رو میدیدم.” مهسا: “حتماً خیلی هیجان‌انگیز بود. منم بودم فرار میکردم. اگه اینجا بود و ریحانه رو میدید خیلی ضایع میشد.” یکم پشت سر استاد و ریحانه حرف زدیم و بعد رفتیم سر کلاس. دانشگاه با اینکه همه‌ی انرژی آدمو میگیره، اما به آدم انرژی هم میده. اینکه یه هدفی داری، در ضمن بودن پیش دوستام خیلی عالیه. هرروز توی یه جمع صمیمی و هم‌سن با اینکه کلی حرف میزنیم اما بازم وقت کم میاریم. هیچ‌جا برای فراموش کردن زمان بهتر از جمع دوستان نیست. استاد معینی روش خاص خودشو برای تدریس داشت. دو جلسه درس میداد و جلسه‌ی بعد یک امتحان از قسمت‌های تدریس شده میگرفت. به نظر کار خوبی بود چون هیچ مدلی نمیشد بچه‌ها رو مجبور کرد که درسو در طول ترم بخونن. امتحاناش هم همیشه یه شیوه‌ی خاص داشت سری اول سؤالات تستی بود و سری دوم سؤالات تشریحی . استاد معینی برام مثل یه معما بود. به نظر صداشو خودش آشنا بود اما هر چی فکر میکردم یادم نمیومد که کجا دیدمش همین موضوع گیجم میکرد. با اینکه کل ساعت کلاسشو درس میداد اما بازم وقت کم میآورد و مجبور بود کلاس‌های فوق العاده بگذاره. سعی میکرد از دانشجوها کار بکشه تا مطمئن باشه درسی رو که داده به طور کامل درک شده. برای همین هم به طور مداوم به بچه‌ها پروژه میداد و امتحان میگرفت. سعی میکرد همه رو برای کنکور ارشد آماده کنه. میگفت:”مهم نیست که شما قصد دارید برای ارشد بخونید یا نه. درهرحال همه‌تون اون امتحان رو میدید. این امتحان میتونه به عنوان محکی باشه برای شما که بدونید توی این چهار سال که درس خوندید چی یاد گرفتید و چی حالیتونه.” سه شنبه بود و همه تو دانشگاه دور هم جمع شده بودیم. ۸ صبح کلاس داشتیم و بعد از۱:۴۵ استاد ولمون کرده بود. درسا هم سنگین بودن هم زیاد. از طرفی استرس کنکور هم بود. تکلیفمون معلوم نبود. نمیدونستی باید درسای سخت ترمتو بخونی یا باید درسایی که تو کنکور میاد و بخونی. آدم حسابی گیج میشد. استاد معینی کلاس فوق العاده گذاشته بود. معمولاً ساعت کلاس و روزش رو تعیین میکرد. اما شماره‌ی کلاس رو نه. میومد ببینه کدوم کلاس خالیه تا ازش استفاده کنه. همه‌ی بچه‌ها دم ساختمان جمع شده بودن و منتظر استاد که بیاد و بگه کدوم کلاس باید بریم. یکی از بچه‌ها از دور استادو دید و به بقیه خبر داد: “بچه‌ها استاد اومد.”
همه خودشونو جمع و جور کردن مرتب وایسادن تا استاد بهمون رسید. همه یکی یکی سلام میکردن و استادم با حوصله جواب سلام همه رو میداد.
به نظر رابطه‌ی خوبی با بچه‌ها داشت. همه دوسش داشتن و هیچکس جرأت نمیکرد پشت سرش بد بگه. با اینکه تو درس سختگیر و حساس بود هیچکس گله‌ای نداشت.
استاد:”خب بچه‌ها کسی نرفته دنبال کلاس؟”
یکی از پسرهای کلاس که سرزبون‌دارتر از بقیه بود گفت:
“استاد ما جسارت نمیکنیم تو کار شما دخالت کنیم. اما همینجوری گذری از کنار کلاس‌ها رد میشدیم دیدیم همه جا پره و همه کلاس داشتن.” استاد:”یعنی هیچ کلاسی خالی نبود؟” :”چرا استاد یه جا خالی بود منتها آزمایشگاه بود. به نظر تنها جای خالی تو طبقه بود. دیگه جاهای دیگه رو نگشتیم.”
استاد: “باشه، خوبه بریم تو همون آزمایشگاه. یکم هم حال و هوای کلاس از شکل رسمی در میآد و اونقدرها کسل‌کننده نیست.”…

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x