رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت۱۰۱ تا۱۲۰

فهرست مطالب

عشقم عاشقم باش رمان واقعی داستان واقعی سرگذشت واقعی

رمان آنلاین عشقم عاشقم باش قسمت ۱۰۱ تا ۱۲۰ 

رمان:عشقم عاشقم باش 

نویسنده:صفایی

#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۱

حال نداشتم چشمام رو باز کنم دلم میخواست بخوابم داغ بودم سوزشی رو توی دستم حس کردم بزور چشمام رو باز کردم مرد قد بلندی بالای سرم بود گفت آقا من برم دیگه خدارو شکر به هوش اومد دوباره چشمامو بستم صدا آشنا بود ولی هر چی تلاش میکردم تشخیص نمیدادم تب داشتم خیس عرق شده بودم دست بردم دکمه مانتو رو باز کنم که دیدم به دستم سرم وصله از شدت گرما داشتم خفه میشد با دست دیگرم شروع به باز کردن دکمه ها کردم دستی روی دستم اومد چشمام رو باز کردم امیر بود دکمه ها رو باز کرد با یک تیکه کاغذ شروع به باد زنم کرد دوباره چشمامو بستم نزدیک یکساعت خوابم برده بود وقتی بیدار شدم تبم کمتر شده بود امیر کنارم روی تخت نشسته بود دستم تو دستش بود لبخند زد گفت بهتری ؟
گفتم اره چی شده گفت هیچی تو خیابون بودی حواست نبوده راننده به موقع ترمز میکنه ولی چون تو تب داشتی تعادلت رو از دست میدی و می افتی الان هم بیمارستانیم تا حالت خوب بشه گفتم تو چطور متوجه شدی ؟
خنده تلخی کرد و گفت صد بار تماس گرفتم جواب ندادی آخرین نفر که شماره اش روی گوشیت بوده من بودم از بیمارستان تماس گرفتند منم سریع اومدم باز هم چشمام رو بستم اشکی از چشمم فرو ریخت تازه یاد حرفهای ندا افتادم .امیر نگاهم کرد چقدر این مرد توی کاپشن سرمه ای اش قشنگ تر و مهربانتر بود گفت میشه بپرسم با اون حالت کجا بودی خیلی خلاصه گفتم پیش یکی از دوستام بودم بی مقدمه گقتم امیر برو سراغ مهرنوش جان مادرت برو سراغ مهرنوش خودم میام می افتم به دست و پاش برش گردون .امیر نگاهم کرد فقط جوابم سکوت بود کمپوت آناناس رو باز کرد دهنم گذاشت گفت بخور قند داره برات خوبه بعدی هم خودش با خنده خورد گفت باید جون داشته باشم مریض داری کنم سرمم که تمام شد هنوز تب داشتم هنوز بی حال بودم امیر بلندم کرد حس خوبی نداشتم اما دست بهم بزنه بهش گفتم نیاز به کمک نیست خودم میام ولی اصلا مگر میشد خودم برم مگر جونی داشتم که بتونم راه برم دو قدم نرفته بودم تعادلم رو از دست دادم امیر دستش رو اورد و کمکم کرد تا بتونم راه برم هنوز هم تب داشتم اونجا بود به درماندگی خودم پی بردم که چقدر خار شدم امیر منو سوار کرد بعدش خودش سوار شد شیشه رو دادم پایین چشمامو بستم وقتی باز کردم که در خونمون بودم امیر عصبی بود یعنی چی شده بود که اینقدر عصبی بود ولی خیلی آروم گفت مهسا خانم پیاده بشید مامانم تا منو دید حول شد پرسید چی شده امیر توضیح داد که چی شده مامانم نمیتونست منو بلند کنه باز هم امیر کمکم کرد منو برد خونه مامانم اصرار کرد که بمونید امیر قبول نمیکرد آخرش مامانم به امیر گفت پسرم بمون تا پدرش بیاد شاید در جریان باشید که پدر مهسا منع کرده با شما بیرون بره پسرم بمون تا پدر مهسا شما رو ببینه حداقل دلش قرص و محکم بشه که دخترش یه پشتوانه داره حالم بدتر از اونی بود که به مامان بگم بسه بیشتر از این خارم نکن صدای پدرم رو میشنیدم که با امیر صحبت میکرد میدونم به اجبار پدرم امیر شب مونده بود و بعد از شام رفته بود تا صبح توی تب سوختم باید میسوختم باید تاوان دل شکسته مهرنوش رو میدادم دوسه روز بی حال بودم و در تمام مدت مریضی ام امیر عصرها می اومد دیدنم هر دفعه گل می اورد مامانم ازش میخواست که اینکار رو نکنه ولی کو گوش شنوا یه روز عصر امیر موقع رفتن گفت فردا صبح میام سراغت بریم صبحانه بیرون بخوریم بسه اینقدر توی خونه موندی بیا بیرون هوای تازه بهتر برات تمام شب فکر کردم به خودم به امیر من توی شلوغیهای زندگیم امیر رو پیدا کرده بودم توی آشفتگیهای ذهنم امیر کنارم بود دل کندن از امیر پایان راه بود اما من باید از امیر دل میکندم با خودم عهد بستم فردا آخرین دیدار منو امیر باشه من باید تلاش میکردم مهرنوش به زندگی برگرده

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۸]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۲

 

همین که به جدایی از امیر فکر میکردم حالم پریشون میشد دوباره تب کردم بدنم داغ شد حس بدی بود هر جوری بود خودم رو رسوندم توی سالن مامانم رو صدا زدم تا صبح توی تب سوختم این تب ؛تب عشق من به امیر بود که برای از دست دادنش داشتم خواب بودم که صدای امیر رو شنیدم بلند شو تنبل خانم هی میخوابه چشمامو باز کردم امیر بود با بلوز و شلوار اسپرت خاکستری با دستم اشاره دادم نمیتونم بشینم سرم گیج میرفت صدای مامان بود که از امیر تشکر میکرد اینقدر امیر بالای سرم سرو صدا کرد که مجبوری چشمامو باز کردم مامان چه سفره صبحانه ای چیده بود امیر وقتی از رفتن من با خودش نا امید شده بود کله پاچه خریده بود اورده بود مامان هم املت درست کرده بود بوش توی خونه پیچیده بود به اصرار مامان و امیر چند لقمه خوردم دوباره خوابیدم من نمیتونستم امیر رو از دست بدم اصلا به من چه مهرنوش قدر امیر رو ندونسته تا ظهر خواب بودم صدای پدرم رو میشنیدم که غرغر میکرد میگفت من گفتم با این پسره نره بیرون حالا راهش باز شده دیگه تشریف میاره داخل خونه مهم نبود بزار بابام حرف بزنه مهم جسمم بود که داشت از دست میرفت مامانم طبق معمول طرفداری منو کردو گفت دیگه اون زمان گذشته الان دختر و پسر باید قبلش با هم آشنا بشن اصلا تقصیر تو که این دختر مریض شده تب کرده پدرم میگفت چه حرفا من چه نقصیری دارم جرو بحث پدرو مادرم طبق معمول طول کشید دوهفته بود که حال خوشی نداشتم دیگه خسته شده بودم از مریضی سعی کردم خودم به خودم کمک کنم تا بهتر بشم ذهنم رو از امیر خالی کردم این چند روز فقط تماس تلفنی داشتیم حالم بهتر شده بود با امیر قرار گذاشتم رفتیم بیرون از امیر خواستم که دوباره از مهرنوش بخواد که برگرده امیر عصبی شده بود گفت میشه کمتر اسم مهرنوش رو بیاری نگاهش کردم گفتم چرا مگر یادت رفته عشق اولت بوده مگر نمیدونی هنوز زنت…امیر توقف کرد گوشه ای سرش رو گذاشت روی فرمون با صدای گرفته ای گفت کدوم زن ؛ مهرنوش دیگه زن من نیست من و مهرنوش جدا شدیم
متعجب نگاهش کردم گفتم کی گفت همون زمانی که شما توی خونه ماتم گرفته بودین همون موقعی که میخواستم کنارم باشی خودت حالت از من بدتر بود کار طلاقمون تموم شد مهرنوش با گرفتن پولی که خیلی کمتر از مهریه اش بود از من جدا شد این امیری که امروز اینجاست مجرده مهسا دیگه دوست ندارم اسم مهرنوش بیاد اصلا چرا توی بیمارستان همش اسم مهرنوش رو می آوردی چرا زمانی که تب داشتی فقط مهرنوش ورد زبونت بود .
برای امیر توضیح دادم پیش ندا رفتم و کلا از جریانات اون روز با خبرش کردم امیر عصبی تر شد گفت ببین خیلی اشتباه گفته من در زمانی که تو زن محمد بودی هرگز هرگز به تو فکر نکردم اینقدر آدم کثیفی نیستم که در زمانی که زن داشتم با کسی باشماصلا تو خبر داری مهرنوش یکسال از قبل از درخواست طلاقش خونه رو ترک کرده بود میدونستی زمانی که تو می اومدی درد دل میکردی من مجردی زندگی میکردم یکسال بود زنم رفته بود پی زندگی خودش…نه خبر نداشتی چی فکر کردی مهسا چرا فکر کردی من به زندگیم به عشق دوران جونیم خیانت کرد حرفهات تو حالم تب عصبیم کرده بود چون حالت بد بود به روت نیاوردم ….
تعجب کرده بودم از اینکه مهرنوش یکسال جلوتر امیر رو رها کرده تعجب دومم این بود چرا امیر مجردی زندگی میکنه ؟؟
فرصت مناسبی نبود که سوال بپرسم برای بار اول عصبانیت امیر رو دیده بودم امیر جز خوبی چیز نداشت ولی اونروز بشدت عصبانی شده بود ….
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۱۰۳

 

عصبانی بود جوری که جرات حرف زدن نداشتم دستش رو مشت کرد کوبید روی فرمون ببین مهسا جان یکبار میگم برای همیشه اگر تو قبول کنی و همسرم بشی دوست دارم تا ابد یادت باشه مهرنوش برای من مرد ؛مهرنوش برای من تمام شد نه به خاطر تو به خاطر تفاوتهایی که داشتیم و هیچ کدوممون کوتاه نیومدیم نه به خاطر تو چون قبل از وجود تو بارها بارها ما دچار مشکل شده بودیم من عاشق مهرنوش بودم ولی دلیل نمیشه تا ابد عاشقش بمونم اشتباه کردم جونی کردم عاشق کسی شدم که جنسش با من یکی نبود همین جا میگم من مدتهاست علاقه مهرنوش رو از دلم و از ذهنم بیرون کردم باور کن اینقدر تو میگی مهرنوش مهرنوش اون یک هزارم اسم منو نمیاره دوست دارم متوجه بشی که اون جزئی از زندگی من بود تمام شد من باختم زندگیم رو به پای یه دوست داشتن زود گذر ….امیر سرش رو گذاشت روی فرمون شونه هاش تکون میخورد داشت گریه میکرد خیلی سخته ببینی مردی داره گریه میکنه دست بردم شونه های امیر رو ماساژ دادم خودم هم حال بد بود با حرفهای امیر هم بدتر شد نمیدونم اگر امیر مهرنوش رو دوست نداشت چرا داشت گریه میکرد از امیر خواستم بده من رانندگی کنم جامون رو عوض کردیم بقیه مسیر امیر حرفی نزد میدونستم نیاز به دلداری داره میدونستم نیاز به آرامش داره و اجازه دادم فکر کنه دستش رو توی دستم گرفتم تا آرومش کنم دستاش یخ بود از امیر خواستم بره خونه استراحت کنه نزدیک خونشون پیاده شدم و خودم با تاکسی برگشتم خونه یکساعت از اومدنم گذشته بود که زنگ زدم امیر حالش رو بپرسم با صدای خفیفی جواب دادگفت بد نیستم لرز دارم میخوام استراحت کنم ازش پرسید امیر خودت تنهایی ؟
گفت اره چطور مگه من همیشه تنها ام وقتی مهرنوش رفت و جهازش رو برد پدرم خونه رو عوض کرد و طبقه پایین من هستم طبقه بالا خانواده ام خودم وسیله خریدم و مجردی ادامه دادم گفتم پس به مامانت بگو حالت بده تا برات غذا درست کنه .گفت:مامانم خونه نیست الهام خواهرم یادت برات تعریف کردم حامله بود ماه اخرش مامانم رفته گیلان تا از خواهرم مواظبت کنه گفتم پس من برات غذا میارم قبول نمیکرد نمیخواست من بیافتم زحمت بعد از تماسم جریان رو به مامانم گفتم که امیر مریض مامانم برای امیر سوپ مرغ درست کرد آژانس گرفتم رفتم خونه امیر پشت در تماس گرفتم که در و باز کن من پشت در خونتون هستم در با اف اف باز شد کمی ترس داشتم ولی امیر از چشمای من مطمئن تر بود وارد خونه شدم کفشامو دراوردم که امیر اومد استقبالم گرمکن بنفش تیره ای تنش بود موهای آشفته اش به زیبایی امیر اضافه کرد بود وارد خونه شدم ….

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۲۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۴

 

با ترس و لرز وارد خونه اگر پدرم متوجه میشد من اومدم خونه امیر به شدت ناراحت میشد وارد سالن شدم اصلا انتظار چنین خونه ای رو نداشتم سالن تقریبا بزرگی بود که دو دست مبل چیده شده بود پیانوی امیر گوشه سالن بود هر جای سالن رو نگاه میکردی ظروف قدیمی دست ساز میدیدی حتما امیر علاقه داره روی اولین مبل نشستم همیشه فکر میکردم زندگی مهرنوش خیلی ساده باشه اما این خونه هم قشنگ بود هم وسایل شیکی داشت سبد تو دستم بود امیر گفت نمیخوایی سوپ منو بدی دارم خفه میشم از گلو درد آخ تازه یادم افتاد برای چی اومدم سوپ رو دادم امیر گرمش کرد من علاقه به خوردن نداشتم اصرار امیر و به به و چه چه اش بی فایده بود من نخوردم تا اینجا اومده بودم حالا سوالی که توی ذهنم بالا و پایین میرفت که کی برگردم ؟در حین کلنجار با خودم بودم که امیر سوپش تمام شد و گفت ساکتی چرا حرفی نمیزنی با خنده گفتم حس نمیکردم زندگیت اینجوری باشه داشتم حرف میزدم که امیر رفت از توی اتاق قرصش رو بیاره در اتاق رو که باز کرد پر اتاق کتاب بود تمام زمین از کتاب پر بود چیزی که برام جلب توجه کرد دیوار اتاق از عکسهای مهرنوش و امیر پر بود حالم گرفته شد حس میکردم دل امیر هنوز هم پیش مهرنوش با دیدن عکسها زبونم بند رفت …
امیر قرص بدست برگشت گفت اره خب زندگی اولم اینطور نبود بعد رفتن مهرنوش من حس میکنم دوباره برمیگرده و این هم یه قهر ساده است تمام وسایل رو فروختم و وسایل جدید خریدم مهدنوش هیج وقت این وسایل رو ندید الان هم خیلی کم از جهاز مهرنوش مونده که میخواد بیاد ببره اما جواب تمام سوالهای تو ذهنم رو داد گفت میخواستم اتاقها رو رنگ کنم اما دست نگه داشتم بابای مهرموش پیغام داده تمام عکسهای دخترم رو بفرست منم دست به دیوارها نزدم تا خودش بیاد جمع کنه ببره من زمانی شوهر مهرنوش بودم ولی پدرش حرمت رو نگه نداشت دادن عکسها اوج بی حرمتی به منه .
میدونستم که امیر حال نداره من هم نمیتونستم شب پیشش بمونم به امیر گفتم با اجازت من برم گفت چقدر زود حالا بیشتر می موندی گفتم نه پدرم متوجه بشه من اومدم اینجا ناراحت میشه زنگ میزنی آژانس ؛امیر با اینکه بی حال بود ولی نپذیرفت که من با آژانس برم خونه و خودش منو رسوند این حس برام قشنگ بود که امیر برای من نگران بود ارزش قائل بود نگرانش بودم تا صبح چندین بار بهش پیام دادم تا زمانی که نخوابید نخوابیدم
خواهرزاده امیر به دنیا اومد مادر امیر به همراه خواهرش برگشتند امیر مشغول تهیه تدارک برای مهمونی خواهرزاده اش بود و کمتر با من تماس میگرفت ناراحت بودم یعنی امیر منو فراموش کرده بود من ارزشی برای امیر نداشتم مهسا برای امیر عروسکی بود که فقط فقط برای ایام بیکاری میخواستش برای سرگرمی از خودم متنفر بودم که بازیچه دست امیر شده بودم تصمیم گرفتم اصلا با امیر تماس نگیرم شاید یادش بیافته مهسایی هم وجود داره نزدیکهای غروب بود هوا داشت تاریک میشد کنار پنجره بودم به حیاط نگاه میکردم غصه داشتم گوشیم زنگ خورد امیر بود با بی حوصلگی جواب دادم پرسید چرا صدات گرفته حوصله حرف زدن باهاش نداشتم جواب ندادم امیر گفت ببخشید این چند روز سرم شلوغ بود اگر خونه ای تا بیام در خونتون کارت دارم .
امیر اومد چادر مامانم رو پوشیدم چادر گلدار قشنگی بود پیش ماشین وایسادم امیر کارت دعوتی رو داد دستم گفت هم برای خودتون هم برای علی آقا گفتم چیه نکنه زن گرفتی حالا اومدی دعوتمون کنی
بلند بلند خندید و گفت نه بابا کی به ما زن میده مهمونی جوجه تازه وارد خونمون لبخند زدم گفت تا الان کسی بهت گفته ؟گفتم چیو.گفت با چادر خانم تر و زیباتری واقعا که خیلی بهت میاد یادم اونروز که بار اول اومدم خونتون فرداش خواستگار میخواست بیاد با چادر بودی همون روز تصمیم گرفتم برات یه چادر گلدار که به سن خودت بخوره بخرم یادم رفت امروز دوباره تجدید خاطره شد برام .حتما برات میخرم .
گفتم نخری من چادر بپوش نیستم هزینه الکی نکن.
گفت حتی اگر امیر بگه هم نمی پوشی
نگاهش کردم امیر شده بود عزیز دلم مطمئنا اگر میگفت میپوشیدم .
گفت اینجوری نگاهم نکن چشم چشم نمیخرم حالا هم اگر اجازه بدی رفع زحمت کنم تا پدرتون نیومدن سر از تنمون جدا کنند لبخند به لبم اومد گفتم برو بسلامت گفت حتما بیایید تا کمی با خانواده ام آشنا بشی .گفتم چشم امیر رفت .کارتها رو نشون مامانم دادم ازش خواستم بابا رو راضی کنه که بریم …
مادر م پدر رو راضی کرده بود که بریم استرس داشتم نمیدونستم چی بپوشم اصلا با چه تیپی برم فقط میدونستم خانواده امیر بشدت مذهبی هستند …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۵

 

شب مهمونی رسید کت و دامن مشکی با حاشیه سفیدم رو همراه کفش پاشنه دار مشکی پوشیدم موهامو خیلی ساده جمع کردم چون حسم این بود که خانواده مذهبی هستند پس صد درصد حجابشون کامل من هم رعایت کردم علی که نتونست بیاد من به همراه پدرو مادرم رفتم بماند که تا در تالار پدرم غر زد که من برم اونجا بگم پدر دوست دختر امیر اقا هستم و من و مامان سکوت کردیم وارد تالار شدیم آقایون طبقه پایین بودند و خانم ها طبقه بالا از پله ها بالا رفتیم واقعا از آمدنم پشیمون شده بود برم بگم من کی ام مامانم گفت کاشکی زنگی به امیر میزدی میگفتی ما اومدیم صدایی از پشت سرمون گفت خیلی خوش اومدید امیر بود اوه خدای من چقدر توی کت و شلوار آبی کاربنیش زیباتر شده بود چقدر مهندس بودن برازنده این مرد بود دلم لرزید برای داشتنش گفت تا آقای حسینی رو دیدم گفتم بیام شما رو معرفی کنم امیر برای مادرش پیغام فرستاد که بیاد دم در مادر امیر اومد من به عنوان همکار امیر معرفی شدم مادر امیر زنی قد بلند و هیکلی بود اصلا چنین تصوری از مادر امیر نداشتم پیراهن بلند یشمی تنش بود یقه اش از سر شونه باز بود و دور یقه تمامش گلهای ریز طلایی دوخته شده بود من و مامان گوشه ای نشستیم برخلاف تصور من و مامان که لباسهای پوشیده به تن کرده بودیم همگی لباسهای باز تنشون بود خواهرهای امیر هم هر کدوم پیراهن های زیبایی به تن داشتند همه آرایش کرده بودند مامانم در گوشم گفت نه بابا خیلی هم مذهبی نیستند ارکستر طبقه پایین میخوند و از طریق باندها صدا طبقه بالا پخش میشد بزن و برقص بود .این مهمونی باعث شد دیدم نسبت به خانواده امیر عوض بشه و مطمئن بشم که خانواده مذهبی مدرنی هستند در جمع زنانه خیلی راحت و زیبا پوشیده بودند اما برای خروج از تالار همگی چادر به سر و با حجاب کامل بودند . میز جفتیمون صحبت از نبود مهرنوش بود یکی از زنها گفت از بس امیر مهرنوش بنده خدا رو اذییت کرد آخرش ول کرد و رفت اون یکی گفت نه بابا اونم افسار گسیخته ای بود با نزدیک شدن مامان امیر بحثشون خاتمه یافت .
فردای مهمونی وقتی امیر رو دیدم بحثی که روی میز جفتی بود رو برای امیر مطرح کردم امیر گفت نظر خودت رو بگو
خودت چی فکر میکنی من توی اون دوران فکر میکردم امیر مقدس ترین و پاک ترین موجود روی زمین موجودی با دل پاک …
به امیر گفتم تو که خیلی خوبی ولی باید پای درد و دل مهرنوش هم نشست شاید تقصیر کار اصلی تو بودی امیر اصلا چرا تو دست بزن داشتی …
امیر با خشم نگاهم کرد گفت هنوز شروع کردی ببین مهسا بارها پرسیدی و بارها جواب دادم من خسته شدم از این سوالهای تو مگر من از تو میپرسم چرا با محمد نموندی ؟چرا به دل محمد رفتار نکردی؟و هزاران چرای دیگه زندگی گذشته هر کس به خودش مربوط ببین مهسا امروز اومده بودم یه خبر خوب بدم ولی پشیمون کردی یا دائم میگی مهرنوش برگرده یا سوالهای بچه گونه میپرسی بسه دیگه به خدا خسته شدم خوبه من به تو بگم برگرد سر زندگیت تو اگر منو دوست داشتی هرگز اسم مهرنوش رو نمی اوردی سعی میکردی منو بدست بیاری ….
مات شده بودم به امیر متعجب بودم از این همه عصبانیت حرفم نمی اومد فقط گفتم امیر میشه بس کنی
گفت نه میخوام حرف بزنم میخوام بگم همش دو دلی همش ترس داری به منم حق بده که بترسم دودل باشم مهسا تو هم مثل من نتونستی یه زندگی رو بسازی ولی من وارد جزئیات زندگی تو نمیشم .امیر پیاده شد نزدیک به یکساعت راه میرفت گاهی به پیشونیش میکوبید با خودش حرف میزد و من تمام مدت فلج شده بود و توی ماشین نشسته بودم حتی جرات نداشتم از امیرخداحافظی کنم شاید به پایان راه رسیده بودیم و قسمت من و امیر با هم نبود و همین جا داستان زندگی هر دوی ما بسته میشد نمیشه آدم بزور و اجبار خودش رو به کسی بچسبونه نه نمیشه اشک امان نمیداد.امیر سوار شد با سرعت رانندگی میکرد بهش گفتم میشه یواش تر بری من میترسم اشکم سرازیر شد گفت تو از چی نمیترسی از همه چی میترسی اشک هم مثل آدم های ضعیف جزئی از زندگیت تا کسی حرفی میزنه اشک میریزی در خونه امیر آروم تر شده بود عذر خواهی کرد بابت کارهاش گفت من از تو که همدردم بودی انتظار ندارم هر لحظه نمک بگیری رو زخمم برسی حالا هم هیچ اجباری به ازدواج من و تو نیست برو فکراتو بکن خودم زنگ میزنم نتیجه رو میپرسم فقط ازت میخوام خوب فکر کنی سبک سنگین کنی من امیر احدی یه روزی همسر ؛عاشق و دلباخته مهرنوش بودم ببین میتونی کنار بیایی اما مهسا حسینی هم یه روزی بر اساس علاقه با محمد قبادی ازدواج کرده من هم باید در این مورد فکر کنم
از ماشین پیاده شدم و امیر رفت .
جان دلم…
ای کاش هنگام رفتن
کمی حرمت نگه میداشتی
ای کاش هنگام رفتن
آن حرف ها را از تو نمیشنیدم
ای کاش همه این ها خواب بود
رفتی…
فدای سرت
ولی لحظه آخر با حرفهایت
به حدی حرمت بینمان را از بین بردی
که به خودم لعنت فرستادم
بخاطر محبت هایی که در حق تو کردم…

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۱۰۶

 

بغض سنگینی راه گلوم رو بسته بود همین که وارد خونه شدم بغضم شکست روی پله نشستم اشک میریختم دستهام روی صورتم بود و فقط گریه توی اون لحظه درمان دردم بود مامانم رفته بود نون بخره خونه نبود و من راحت اشک میریختم و لعنت میفرستادم به دهانی که بعد موقع باز شد مامان از راه رسید با دیدن من جلو اومد گفت چی شده چرا گریه میکنی گفتم چیزی نیست گفت اگر چیزی نیست گریه چرا مربوط به ماجرای دیشب میشه خانواده امیر حرفی زدن
در جواب مامانم گفتم نه آخه چه حرفی مامان حوصله ندارم بزار گریه کنم بزار دخترت به بخت سوخته اش گریه کنه امیر از دستم عصبانی شد فریاد زد
مامانم گفت آخیش راحت شدم گفتم ببینم چی شده فریاد زد عیب نداره خودش برمیگرده ولی مامان اینبار فرق داشت بهم گفت فکر کنم خودش زنگ میزنه جواب میگیره
مامانم گفت مهسا خنگ شدی ها خب باید خوشحال باشی که میخواد بیاد خواستگاری پاشو دخترم این گریه هم حتما گریه شادی ولی مامان خبر از دلم اصلا نداشت من حس خوبی نداشتم شاید هم امیر حس های خوبم رو ازم گرفته بود مامان گفت زنگ نزنی به امیر بزار خودش باهات تماس بگیره فردا پس فردا نگه خودت اومدی سمتم .به اتاقم پناه بردم خودم هم نمیدونستم چرا گریه میکنم برای خودم بود یا برای دل شکسته ام یا غرورم که امیر شکستش تا شب با هیچکس حرف نزدم شب صدای پدرم می اومد که میگفت خانم هزار بار بهت گفتم نریم خب گوش شنوا نداری خوب شد پسره از دخترمون زده شد حالا داره با خودش تکرار کنه که دخترشون مونده رو دستشون بزور میخوان قالب کنند .دوست داشتم فریاد بزنم بسه بابا بس کن امیر مثل شما فکر نمیکنه
لپ تاپ روشن کردم ببینم امیر هستش تا چت کنم اما امیر نبودش تا آخر شب منتظر موندم شاید مثل هرشب شب بخیر بگه اما نگفت نگاهم به گوشی خشک شده بود حالا که امیر قهر کرده خودش باید بیاد آشتی کنه

سنگین گذشت لحظه ی از هم جدا شدن

این بود انتهای همان آشنا شدن

ما را به دست باد سپردن مثل ابر

دردآور است در دل طوفان رها شدن

وقتی دلی برای تو آینه می شود

انصاف نیست دشمن آینه ها شدن

وقتی که سکوت حنجره ها را فتح می کند

دیوانگی است فرضیه هم صدا شدن

افسوس می خورم که چرا این دریچه ها

هر روز دلخوشند به رویای وا شدن

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به هم از جدا شدن!!!

صبح که بیدار شدم اولین کارم نگاه به گوشیم بود اما خبری نبود تا نزدیکهای ظهر منتظر موندم اما باز هم خبری نشد یعنی چه اتفاقی افتاده بود نکنه تصادف کرده بود و هزاران فکر دیگه که هر لحظه از ذهنم میگذشت دستام میلرزید اما شماره امیررو گرفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۷

 

دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد دوباره گرفتم خاموش بود راه می رفتم گریه میکردم یعنی امیر ولم کرد فریاد میزدم وسط سالن نشستم انگار عزیزی رو برای همیشه از دست داده باشم زجه میزدم به سرو صورتم میکوبیدم کجا برم سراغش تابستون بود دانشگاه تعطیل بود برم در خونشون نه نمیشد زنگ زدم باز هم خاموش بود شده تو اوج جونی احساس پیری بکنید من کردم حس کردم صد سال پیرتر شدم خدا ….خدا کجاییی اگر اضافی بودم چرا خلقم کردی معده ام درد گرفت سه روز تمام با معده درد ساختم به کسی نگفتم چه اتفاقی افتاده رفتم دکتر گفت فقط ریشه عصبی داره بارها تصمیم به خودکشی گرفتم اما لحظه اخر پشیمون شدم کارم شده بود شبانه روز زنگ زدن به امیر و شنیدن صدای اپراتور …
حرفهای پدرم خنجری بود بر دل زخم خورده ام خانم گفتم نرید مهمونی ..خانم گفتم این پسر هم یکی مثل بقیه …خانم آبرومون جلوی در و همسایه رفت صحبت های پدرم مثلی موزیکی شده بود که هر روز پلی میشد بارها رفتم در خونه امیر و ساعتها منتظر بودم کشیک میدادم ولی خبری نبود ده روز گذشت همش با گریه با دردخوبی روزگار اینه که میگذره

بهش بگویید…
بی معرفت بیاید یه خبری از من بگیرد،ببیند مرده ام،زنده ام،کجا هستم،چه میکنم
بهش بگویید…
دلم برایش لک زده،حاضرم تمام زندگی ام را بدهم فقط یک بار دیگر چشمانش را بیینم
بهش بگویید…
از وقتی رفت رنگ خوش این روزگار را ندیدم
بهش بگویید….
از وقتی رهایم کرد شب ها جان دادم تا صبح شود،همیشه یک چشمم اشک بود یک چشمم خون
بهش بگویید…
من پای قولمان مردانه ایستاده ام،جای خالی اش را با هیچ احد الناسی پر نکرده ام…
بهش بگویید…
یعنی در این مدت هیچوقت دلش هوای من را نکرد،یعنی هیچوقت دلش برایم تنگ نشد…
بهش بگویید…
یک نفر اینجامرده است فقط نفس میکشد، فقط نفس میرود و می اید،زندگی نمیکند…
بهش بگویید….
من هنوزم
خیلی
خیلی
خیلی دوستش دارم

هر کسی به خودش اجازه داد توی این ده روز منو نصیحت کنه فقط مادرم کنارم بود پا به پای من اشک ریخت پا به پای من درد کشید روز دهم بود مادرم گفت مهسا عزیزم بسه اگر عزیزی هم بمیره تا سه روز عزاداری میکنند امیر ارزش و لیاقت تو رو نداشت که با یه حرف رفت بهتر که امروز رفت والا ممکن بود توی زندگی جا بزنه دیگه اون زمان راه برگشتی نبود بیا با هم بریم مشهد شاید آروم بشی وقتی برگشتیم هم برو دنبال یه کاری که سرگرم بشی حرفهای مادرم درست بود من نباید بازنده میشدم بارها خورده بودم زمین و بلند شده بودم از علی خواستم برام ماشین بخره دنبال کار میگشتم نه برای نیاز مالی فقط سرگرمی .

شب های قبل از تو شعر میخواندم؛
چای مینوشیدم؛
به گلدان های کوچک اتاقم میرسیدم؛
آدم ها را دوست داشتم ؛
بی هوا پریدی میانِ آرامشم ؛
بی هوا هم رفتی…
کتابِ شعرها خاک میخورند؛
چای در فنجان یخ زده است؛
گل های گلدان خشک شده اند؛
از آدم ها متنفرشده ام
سرت سلامت…

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۸

 

با مامانم راهی مشهد شدم زندگی برام پوچ شده بود اینبار سخت بود برام چون دلداده بود حس میکردم بازیچه دست امیر شدم به محض رسیدن به مهشد رفتم حرم آنچنان گریه میکردم که اطرافیان دلشون میسوخت از مامانم میپرسیدن چه اتفاقی افتاده از امام رضا خواستم یا مهر امیر رو از دلم بیرون کنه یا نه بهم برگردونش …سه روز مشهد بودم روز شبم شده بود حرم فقط برای خواب می اومدیم هتل.روز آخر توی حرم دو رکعت نماز خوندم و از خدای خودم آرامش خواستم
بارالها…
از کوی تو بیرون نشود پای خیالم،
نکند فرق به حالم ….
چه برانی،
چه بخوانی،
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی…

نه من آنم که برنجم،
نه تو آنی که برانی…
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم،
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی،
در اگر باز نگردد، نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی…
باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی…

پناهی نداشتم هرچند سبک تر شده بودم آرومتر شده بودم ولی آدم سابق نبودم دلم نبود برگردم و نیش زبونهای پدرم رو تحمل کنم دلم نبود برگردم و شرمسار نگاه علی کنم که علی بازهم شکستم پشیمون شده بودم از طلاقم کاشکی میموندم و مثل گذشته محمد رو تحمل میکردم حداقلش مادرم خوشحال بود که دخترش داماد داره همونجا توی حرم از امام رضا خواستم راهی جلو پاهام بزاره که بتونم تحمل کنم .

 

میخواستم کمی فقط کمی دوستت داشته باشم..
از دستم در رفت عاشقت شدم…
احمد_شاملو

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۲]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۰۹

 

ده روز دیگه هم گذشت آرومتر بودم بیشتر اوقات توی اتاقم تنها بودم فکر میکردم اینقدری پول داشتم که بتونم بی دغدغه برم خارج از کشور زندگی کنم اما کدوم کشور برم اینجا مادرم سنگ صبورم بود اونجا هیچکس نبود پس دیگه به رفتن فکر نکردم . نگاه دستام میکردم گاهی توی تنهایی بو میکشیدم این دستها بوی دستای امیر رو میداد نمیتونستم حسم به امیر رو عوض کنم

به عشقت خو چنان کردم
که خواهم از خدا هر دم

که سرکش تر شود
این شعله و در جانم آویزد

دوباره شماره امیر رو گرفتم باز هم خاموش بود باید بیخیال امیر میشدم مامانم داشت کتلت درست میکرد بوی کتلت تمام خونه رو برداشته بود رفتم توی آشپزخونه نشستم کنارش فقط نگاهش میکردم مامانم حرف میزد میگفت از رحمت خدا نا امید نشو خداوند خودش بهترین رو در مسیر راهت قرار میده دلم برای مادرم میسوخت که حتی راضی بود بره در خونه احدی با مادر امیر صحبت کنه فقط به خاطر دل من گفتم مامان این کارو نکن بیشتر از این نباید خودمون رو کوچیک کنیم اما ته دلم دوست داشتم یکنفر واسطه میشد امیر زنده بود توی این شهر داشت نفس میکشید برای پر کردن وقتم به پیشنهاد مامانم باشگاه ورزشی ثبت نام کردم میخواستم زمان برام بگذره آزمون دکترا ثبت نام کرده بودم اما با وجود امیر هرگز وقت نکرده بودم حتی صفحه ای بخونم توی باشگاه دوستی پیدا کردم به اسم شیما ؛شیما دختر مهربونی بود که منو تحت فشار گذاشت که حتما ادامه بده دکترا شرکت کن اگر امیر تو رو بخواد برمیگرده و اگر نخواستت بدون از اول هم برای گذروندن وقتش با تو بوده و این کار خدا بوده که باعث شده بره حرف درستی بود من بهش فکر نکرده بودم دکترا پله ترقی من بود شروع به درس خوندن کردم با پشتکار مطالعه میکردم شوق رو توی چشمای مادرم میدیدم ما بین درس خوندنم برای استراحت با مامانم صحبت میکردم مامانم تحسینم میکرد بیشتر لحظات کنارم بود و سخت مشغول خوندن بودم با شروع مطالعاتم کمتر به امیر فکر میکردم گاهگاهی اسم امیر کنار جزوه هام مینوشتم و نگاهش میکردم یعنی الان داشت چکار میکرد چرا یهو رفت ؟چرا عصبانی شد ولی بیخیال ادامه میدادم کمتر میخوابیدم و بیشتر درس میخوندم به روز امتحان نزدیک میشدیم و من هر لحظه استرسم برای دادن امتحان بیشتر بیشتر می شد هزار بار با خودم تکرار میکردم امسال نشد سال دیگه فرصت زیاده اما فشار استرس دست خودم نبود

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۱٫۱۸ ۲۱:۳۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۰

 

امتحان دکترا رو دادم خودم راضی بودم باز بیکار شدم باز فکر و خیال امیر اومد سراغم دیگه مطمئن شده بودم که امیر بر نمیگردم دلم میخواست کسی بره در خونشون و از امیر دلیل کارهاشو بپرسه دلیل رفتنش رو مگر امیر نگفت فکراتو بکن زنگ میزنم جواب میگیرم پس چرا زنگ نزد بامامانم درد دل کردم گفتم کاشکی علی میرفت یه جوری مثلا سرزده امیر رو دیده حال و احوال کنه و خبری بگیره مامانم چیزی نگفت مطمئن بودم مامانم در مورد حرفهام فکر میکنه دو سه روز از حرفهایی که زده بودم گذشته بود مامانم در حین آشپزی بود منم توی اشپزخونه بودم مشغول سالاد درست کردن بودم دوباره بحث امیر رو پیش کشیدم خب دست خودم نبودم دلم پیش امیر بود مامانم با حالت خیلی تندی گفت مهسا من دیگه دوست ندارم در مورد امیر بشنوم فکرت رو آزاد کن امیر اگر ادم درست و حسابی بود ول نمیکرد بره اصرار کردم به مامانم که بگه چه اتفاقی افتاده ولی اصرارم بی فایده بود تصمیم گرفتم زنگ بزنم به علی حتما خبری داشت با علی صحبت کردم و ازش خواستم اگر چیزی میدونه حتما بهم بگه گفت ببین مهسا ازم توضیح نخواه ولی امیر بدرد خانواده ما نمیخوره یادت بیاد روزی رو که بهتون گفتم محمد به خانواده ما نمیخوره و شما ها قبول نکردین گفتم امیر من دوست دارم بدونم اصرار کردم التماسش کردم که بگو نکنه امیر تصادف کرده و مرده بگو تو رو خدا من آمادگیش رو دارم نکنه با دختر دیگه ای دوست شده اما علی فقط سکوت کرده بعد از حرفهای من علی گفت عصری میام اونجا باهات صحبت دارم ….

#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۴۹]
#عشقم_عاشقم_باش
#قسمت۱۱۱

یه روزی عشق من بودی
یه روزی زندگیت بودم
آخرین آرزوم این بود
تو فقط بم بگی خوبم

بعد از مکالمه ام با علی دیوانه وار توی اتاق راه میرفتم مامانم نگرانم بود نمیدونست که من با علی حرف زدم ولی میدید نگرانم حوصله پدرم رو نداشتم حرفهاش آزارم میداد بی منطق نمیگفت ولی توی اون دوران برای من زجر آور بود برای همین به اتاقم پناه بردم به مامانم گفتم نهار صدام نزن صدای گوم گوم قلبم بهم امان نمیداد بالشت رو روی گوشم گذاشتم تا کمی آروم بشم استرس عجیبی داشتم چشمم به گوشیم بود اس اومد با شتاب بلند شدم پیام رو باز کرد

گاهـــے …

نٍمیشـــــــہ دًســت از

دوســـــت داشتًن
یکــے بًرداشــت

حـــــــــــــــــــــتٰے وًقتــــے کٍہ اًز دًستــــــش دادے…….

پیام از ناشناس بود بدنم یخ زد قلبم رو توی دهنم حس میکردم سریع براش فرستادم شما ؟؟؟
هزار بار آهسته تکرار کردم امیر ..امیر ….امیر …اره تو امیری …فدات بشم عزیزم امیرم دوستت دارم میدونستم که برمیگردی .اینبار بیشتر قدرتو میدونم مطمئن باش جواب تمام محبت هاتو بهت میدم نگاهم به صفحه گوشیم بود پیام بعدی اومد

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

نوشتم جواب سوال منو ندادید ؟؟

به جای انتظار جواب خودم شماره رو گرفتم اما جواب نداد سریع مامانم رو صدا زدم پیاها رو نشون مامانم دادم نمیدونم چرا مامانم خوشحال نشد چرا چشمای مامانم برق نمیزد گفتم مامان امیر به خدا امیرم میدونم طاقت دوریم رو نداشت مامانم گفت عجله نکن فقط سعی کن خودش رو معرفی کنه که پیام بعدی اومد امان ندادم مامانم بقیه حرفش رو بزنه .بازش کردم نوشته بود یه روزی نفسم بودی همه کسم بودی …
نفسم بند اومد مدتها بود نخندیده بودم از ته دل خندیدم مامان دیگه خدا دوستم داشت دیدی تو آخرین لحظه های نا امیدی خدا صدامو شنید مامان بیا بوست کنم مامانم به گریه افتاد واکنش مامان رو از سر شوق میدیدم
چون مطمئن شده بودم امیر در جوابش نوشتم

ما را به خود کردی رها شرمی نکردی از خدا
اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده…

پیام بعدی از طرف اون ناشناس اومد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۲

 

پیام رو باز کردم قلبم گرفت انتظار نداشتم پیام ها از جانب محمد باشه من کی نفس محمد بودم به حد سکته شوک بهم وارد شده مامانم زد تو صورتم گفت گریه کن خودت رو خالی کن دختر جان من که بهت گفتم فکر نکنم امیر باشه مبهوت بودم باز هم مامانم سیلی بهم زد با صدای بلند مامانم پدرم وارد اتاق شد همین کم بود پدرم پرسید چی شده مادرم توضیح داد پدرم عصبانی شد شماره محمد رو گرفت برخلاف تصورم محمد جواب دادپدرم پرسید معنی این پیام ها چیه ؟مهسا کی نفس تو بوده مگر تعهد ندادی دست از این کارهات برداری میام آبروت رو میبرم محمد در جواب پدرم گفته به شما ربطی نداره زنم بوده دوستش داشتم شماهانذاشتیت باهم خوش باشیم پدرم فریاد میزد خفه شو حیف اون مرد که پدر تو بود مکالمه رو قطع کرد پدرم با دیدن من اشک توی چشماش جمع شده گریه میکرد مامان هم به گریه افتاد پدرم گفت مهسا به خودت بیامن پدرتم دلسوزتم گریه میکرد تا ابد نوکریت رو میکنم خوشگلی خانومی درس خوندی خودت رو دست کم نگیر بدرک که امیر رفته این پرکشید رفت یکی دیگه جاشو میگیره دلم خونه وقتی میبینم بچه ام جلوی چشمام داره آب میشه فردا بیا تا ببرمت دادگاه ببین تو تنها نبودی و نیستی که طلاق گرفتی اگر محمد یا امیر تمام شهر رو سکه کوب کنند من موهای تو هم رو دوش هیچکدومشون نمیزارم فکر امیر رو از سرت بیرون کن ….
شوک بدی بهم وارد شده بود توی بغل مامانم بی حال افتاده بودم حس میکردم لب تبخال زد از شدت فشار عصبی بود پدرم گفت محمد به خاطر پولی که از پدرش به تو رسیده دست از سر تو برنمیداره ساده نباش اون دنبال پول نه تو اینا همش نقشه است میدونستم پدرم درست میگه زنگ در رو زدن علی بود که اومده بود منتظر شوک بعدی بودم خدایا تاب و تحلم رو زیاد کن من طاقت دارم خدا یا نزار کمرم زیر بار این همه فشار خم بشه …علی نهار نخورده بود نهارش رو خرد حال خرابم رو دید اما سکوت نکرد حتی نخواست فرصت بده برای شوک بدی به من گفت ببین مهسا میخوام حرفهایی رو بزنم که میدونم باب طبعت نیست میدونم دلت میلرزه اما اشک بریز مهسای عزیزم خواهرم اینو بدون من بدی تو رو نمیخوام مهسا مامان چند روز پیشا به من گفت که برم سراغ امیر ازش بخوام که چرا این کارو با تو کرده ؟تو که بی کس و کار نیستی ما که مسخره دست اینو اون نیستیم من به حرفهای مامان فکر کردم با هزار زحمت غرورم رو زیر پا گذاشتم اول رفتم دانشگاه سراغش رو گرفتم اما خودش نبود یکی از دوستامو توی دانشگاه دیدم که کارمند همونجا بود حال امیر رو ازش پرسیدم اولش دقیق نشناختش بعد که آدرس دادم که امیر احدی و دقیقت تر گفتم کی گفت اره میشناسمش بیا تا برات تعریف کنم .
مهسا دوست دارم خوب گوش بدی بعدش بگی آیا واقعا این مرد برای زندگی با تو مناسب بوده .
امیر احدی زمانی که اومد سر کار پسر مومن و سر به راهی بود یواش یواش توی دانشگاه پیچید که خاطر خواه یه دختره است مدتی طول نکشید که زن گرفت اما نمیدونم چرا یواش یواش بعد از زن گرفتنش تغییر کرد تنوع طلب شد به زنش راضی نبود با یکی از دانشجوهاش دوست شده بود زمانی که زنش متوجه شد قهر رفت خونه پدرش امیر با التماس با واسطه کردن دیگران رفت و زنش رو از قهر اورد اما این آخرین بارش نبود بارها تکرار شد اما نمیدونم چرا که زنش قیدش رو زده بود دیگه براش مهم نبود امیر چه کار میکنه تا جایی خبر دارم که زنش رفته بود قهر و دیگه قصد برگشت نداشت من خودم بارها با همسرش صحبت کردم که برگرده اما راضی نشد علی حقیقتش این اواخر شنیدم که با یه دختری دوست شده بود که دختره به خاطر امیر از همسرش جداشده مهسا میدونی اون زنی که میگن به خاطر امیر از همسرش جدا شده کی بوده ؟
نگاهی سردی به علی کردم نه نمیدونم
اون زن تو بودی که همه فکر میکنند تو به خاطر امیر از محمد جدا شدی

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۳

 

مهسا آبروی هممون رو بردی همه فکر میکنند به خاطر امیر از محمد جدا شدی، کارت کاملا اشتباه بوده که با امیر درد دل کردی حالا هم همه چیز تموم شده ازت میخوام دیگه به امیر فکر نکنی دوستم ادامه داد که به خاطر کارهای امیر دیگه توی دانشگاه مجوز تدریس نداره تا همینجا میدونست بیشتر خبر نداشت اما مهسا من این ماجرا رو ول نکردم امیر نباید با احساسات و روحیه تو بازی میکرد رفتم در خونشون زنگ زدم یه خانم اومد دم در منم خودم رو همکار امیر معرفی کردم گفتم با امیر آقا کار دارم اون خانم گفت کسی از امیر خبر نداره خدا نسازه دیگه ادامه نداد مهسا با جدیت تمام دارم بهت میگم فکر امیر رو از ذهنت بیرون کن دوست ندارم اسم امیر رو بشنوم دوست ندارم خواهرم پاره تنم عزیز جونم خودش رو درگیر یه آدم عوضی بکنه مهسا به خودت بیا …
علی رفت من وتنها موندم مامانم هم توی سالن گریه میکرد قلبم درد میکرد درد نابود شدنم بود حس میکردم برای این خانواده یه موجود اضافی هستم باعث بی آبروییشون شدم گوشیم تو دستم بود پرتش کردم سمت آیینه اتاقم آیینه شکست حوصله نداشتم چهره ام رو توی آیینه ببینم من موجود اضافی بودم داد میزدم توی خونه راه میرفتم شده بود غم دل مادر و پدرم شده بودم درد دل مادر و پدرم داد میزدم عذادار بودم خودم هم میدونستم دارم پر پر میشم یکماه گذشت حالت های افسردگی داشتم مهمونی نمیرفتم اگر کسی می اومد خونمون هرگز از اتاقم خارج نمیشد صدای ساعت اذییتم میکرد صدای تلویزیون نابودم میکرد بمیرم برای پدرم و مادرم که به خاطر من یواش یواش دور همه رو خط میکشیدن خونه ما شده بود سرای باقی با سه موجود زنده خونه علی نمیرفتم هیچ چیز خوشحالم نمیکرد شب تولدم بود مامانم تولد گرفته بود میخواست خوشحالم کنه اما موقع شمع فوت کردن گریه افتادم به مامانم گفتم برای دل تو حرفی نزدم والا وجود نحس من مبارک باد نداره اشکم درومد جمع رو رها کردم به اتاقم رفتم میشنیدم پدرم میگفت چرا این دختر اینجوری شده ضربه ای به در اتاقم خورد علی وارد شد گفت مهسا میشه بگی این مصیبت رو کی میخوایی تموم کنی کی لباس مشکی عزای امیر رو از تنت در میاری امیر الان معلوم نیست کجاست دست تو دست کیه و داره عشق و حال میکنه اما تو کنج عزلت رو انتخاب کردی به فکر پدرو مادرمون باش مگر جز ما دوتا کس دیگه ای رو دارن مهسا فردا حتما میری دکتر تو داری افسرده میشی خودم میام میبرمت …
اونشب تموم شد من جدی به حرفهای علی فکر کردم تا کی باید منتظر میموندم صبح رفتم پیش ندا جریانات این مدت رو تعریف کردم ندا گفت :مهسا خدا دوستت داشته که امیر رو از مسیر زندگیت برداشته مطمئن باش آینده بهتری برات در نظر گرفته تو حکمت خدا شک نکن ببین مهسا امیر تازه عشق اولش رو از دست داده درسته مدتها قبل قید مهرنوش رو زده ولی تا لحظه طلاق باور نمیکرده که مهرنوش رو از دست بده ببین مهسا وقتی میگی عکسهای مهرنوش هنوز به دیوار بوده پس مطمئن باش قلب و روح امیر هنوز هم با مهرنوش بود امیر فرصت میخواسته تا بتونه مهرنوش رو فراموش کنه امیر در حین تلاش بوده شخصیت امیر جوری بوده که میخواسته خودش رو بی قید نشون بده ولی تو هر بار مثل سوهانی روح اونو خراش میدادی زخمش رو تازه میکردی و این زخم سر باز میکرده اما خودت رو بگم درسته محمد رو دوست نداشتی اما بهش عادت کرده بودی تو باید در زمانی که از محمد جدا شده بودی تا مدتها به هیچ مردی اعتماد نمیکردی تا بتونی به خودت بیایی حالا هم دیر نشده تو جونی فرصت برای زندگی زیاد داری .
ندا خندید و گفت مهسا تو خوبه ازدواج کردی من چی بگم که از اول تنها بودم هیچ مردی وارد زندگیم نشد حتی برای دوستی کسی تکیه گاهم نبود مهسا من سالهاست پدرو مادرم رو از دست دادم و تنها زندگی میکنم ولی هرگز مثل تو برخورد نکردم همه چیز ازدواج نیست شان و شعور اجتماعی خیلی مهمه تو با سرمایه ای که داری میتونی یه کار تولیدی راه بندازی میتونی سرپرستی چندتا بچه یتیم رو قبول کنی تو میتونی ادامه تحصیل بدی و خودت تدریس کنی روزگار هر روزش یه رنگه .
اره ندا راست میگفت من باید کاری میکرد جزو برنامه ام پیاده روی گذاشتم در روز یکساعت پیاده میرفتم و به تمام وقایعی که تا الان رخ داده فکر میکردم

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۱۹:۵۹]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۴

باید روی شخصیتم کار میکردم تا درد مادرم و پدرم کم بشه بیشتر پیش ندا میرفتم از مشاوره هاش استفاده میکردم مطالعه میکردم ندا تصورش این بود که من درس خوندم اما مثل یه ادم تحصیل کرده نیستم مثل دخترانی کم سواد فکر میکنم که تنها راه مستقل شدنم ازدواج و این طرز فکر اشتباه من باید مستقل میشدم باید خودم تکیه گاه خودم میشدم .جواب دکترا اومد و من قبول شده بودم چقدر خوشحال بودم از اینکه دوباره مشغول میشم اما ترس از روبرو شدن با امیر رو داشتم اخه همون دانشگاهی که ارشدم درس خونده بودم قبول شده بودم با کمک ندا سعی میکردم تسلط پیدا کنم حتی اگر امیر رو دیدم خیلی بیخیال از کنارش رد بشم و امیر برای من یه آدم غریبه باشه چون ندا تنها بود گاهی اوقات شبها منو دعوت میکرد ندا یه آپارتمان جمع و جور داشت با اسبابهای رنگ شاد اصلا بنا به ست کار نکرده بود هر چیزی رو هر رنگی دوست داشت خریده بودکاملا شاد بود ندا شده بود الگوی من اگر ندا تونست مستقل باشه پس من هم میتونم مستقل باشم برای ثبت نام دانشگاه رفتم هر لحظه که به اتاق امیر نزدیک میشدم پاهام بیحس تر میشد دستام بیشتر میلرزید حس میکردم هوا چقدر سرده پس چرا بقیه احساس سرما نمیکردن فقط من بودم که میلرزیدم یاد حرفهای ندا افتادم اول به سمت آبخوری رفتم قرص آرامبخشی خوردم سعی کردم تا مدتی توی حیاط دانشگاه باشم تا به خودم مسلط بشم همین که حس کردم کاملا آروم شدم دوباره به سمت اتاق امیر رفتم برای تکمیل ثبت نام باید امضای امیر پایین برگه می بود ضربه ای به در زدم وارد اتاق شدم مرد جوانی پشت میز نشسته بود سراغ آقای احدی رو گرفتم گفتم میخوام برگه ام رو امضا بزنه گفت کی گفته بیایید پیش آقای احدی ؟گفتم چون ارشد اینجا اتاق آقای احدی بودالان هم وقتی شماره اتاق رو گفتند من حس کردم حتما باید آقای احدی امضا بزنه .
مرد جوان گفت نه خانم هر گردی که گردو نیست آقای احدی مدتهاست که استعفا دادند و دیگه کارمند اینجا نیستند حالا هم برگتون رو بدید من امضا بزنم برگه ام رو سمت مرد جوان گرفتم چشمش که به اسمم خورد تکرارش کرد مهسا حسینی …خانم مهسا حسینی بعد با دقت نگاهم کرد سرش رو پایین انداخت برگه رو مهر و امضا زد

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۰]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۵

دوباره نگاهم کرد با خودم حس کردم عجب آدم پررویی که اینجور نگاهم میکنه نگاه امضا کردم اسمش برام آشنا بود کیانوش عزیزی این اسم چقدر آشنا بود جرقه ای توی ذهنم خرده شد کیانوش دوست صمیمی امیر توی محل کار بود نگاهش کردم دو دل بودم بپرسم از امیر خبر داری یا نه مکث کوتاهی کردم که با صدای عزیزی به خودم اومد شما دیگه کارتون تمام شد میتونید تشریف ببرید و من با ذهن مشغول از اتاق عزیزی خارج شدم من به قولی که به ندا داده بودم عمل کردم باید بیخیال امیر میشدم اگر سوالی میپرسیدم ضربه به خودم زده بودم کلاسهام شروع شده بود ده تا دانشجو بیشتر نبودیم توی تمام کلاسها شرکت میکردم سعی میکردم مطالعاتم رو بیشتر کنم دروسی رو که از کارشناسی فراموش کرده بودم رو مرور میکردم اینجا باید برنده میدون میشدم این مقطع تحصیلی یعنی آخر راه برای من و بعد از اون باید میتونستم تدریس کنم مخصوصا از وقتی که متوجه شدم امیر از دانشگاه رفته بیشتر به هدفم که تدریس بود فکر میکردم با بچه های کلاس روابط گرمی برقرار کرده بودم شش دختر بودیم و چهار پسر که دوتا آقایون کلاس متاهل بودن و دو تای دیگه مجرد دخترها همه مجرد بودن با هم سینما میرفتیم روزهای دوشنبه ما هشت نفر پیاده روی میرفتیم وقتم پر شده بود دیگه جایی برای فکر کردن به امیر نداشتم ذهنم خالی بود اما فکرم نه من توی تمام این شهر لعنتی توی هرکوچه و پس کوچه اش با امیر خاطره داشتم من از این شهر بیزار بودم اما چه کنم که جایی رو نداشتم که بروم باید تحمل میکردم تا دانشگاه تموم بشه اونموقع میرفتم جایی که هیچ خاطره ای نداشته باشم میرفتم نقطه کور دنیا جایی که هیچ کس هم زبانم نباشه خودم باشم و خودم من مهسای تنهای چند ماه پیش نبودم مهسای افسرده ماتم زده نبودم مهسایی که فکر میکرد دستانش بوی تعفن میده چون دستای امیر بدستش خورده و این یعنی گناه نه من امروز به این باور رسیده بودم که وجود امیر تجربه بود نه اصلا نعمت بود خدا توی راهم گذاشتش تا بگه ساده نباش گول ظاهر آدمها رو نخور خدایا منو ببخش اما حق الناسی که امیر ازش حرف میزد و حس میکرد فقط پول مردم حق الناس ولی خبر نداشت وجود احساس من قلب منم حقالناسی بود که تا ابد به گردن امیر افتاد دل شکسته من از همه بدتر بود
بیا یک قول به خودت بده
بیا و بگو
هرکس که پایِ رفتن داشت
بگذاری برود
هرکس که کلامش
کلامت را برید
از زندگیت ببری قدمهایش را
هرکس خنده هایِ بی وقفه اتم
گریه هایِ بی موقع ات را
نفهمید
نخواهی دیگر
صدایش را؛نگاهش را
بیا و قول بده
انقدر خالی شود اطرافت از
آدمهایی که هیچ هم قرار نیست
برایِ لحظه هایت باشند
چون نمی خواهند که باشند
می دانی گاهی هیچ نیاز نیست کسی
با کلام بگوید که نمی خواهد
همینکه تردید به جانت انداخت
یعنی نباید باشد
به همین سادگی
بیا و قول بده
انقدر لبخند کنار بگذاری
تا وقتی او که باید آمد
از سرِ بی حوصلگی
پس نزنی
دل نشکنی
به خودت قول بده

 

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۶

ندا تو اون دوران خیلی کمک من کرد یه روز که با ندا رفته بودم بیرون،بازم فیلم یاد هندوستان کرد و شروع کردم از امیر گفتن ، یهو ندا وایساد برگشتم گفتم چی شد چرا وایسادی نمیای؟گفت کی میخوای تمومش کنی فکر کن احدی مرد تموم شد برای بار آخر بت میگم با خاطرات امیر زندگی کردن تو رو نابود میکنه چون امیری دیگه وجود نداره اینو قبول کن…تو هنوز از صمیم قلبت به این باور نرسیدی که همه چی تموم شده …عزیز من چرا فکر میکنی هر کس وارد زندگیت شد باید تا آخر یار و همراهت باشه یاد بگیر زورکی نمی تونی کسیو نگه داری بقول معروف رفتنی باید بره قبول کن امیر یه دوره تو زندگیت بوده با هم خاطره خوش داشتید ولی حالا به هر دلیلی اون دوران تموم شده و تو دیگه نباید بش فکر کنی.امشب ‌که رفتی خونه برو برای آخر تمام خاطراتت با امیر رو روی کاغذ بنویس خوب ک بدش، هر چی که دوس داری بنویس هر چی تو دلته،بعد که خوب خالی شدی برگه ها رو آتیش بزن و وایسا خاکستر شدن برگه ها رو تماشا کن و دیگه به هیچ چیز امیر فکر نکن
خداروشکر اون شب مامانم اینا خونه مادرزن علی دعوت بودن و من از قبل بهونه برای نرفتن آورده بودم
رفتم خونه،کاغذ برداشتم و شروع به نوشتن کردم من امشب خاطرات امیر و برای همیشه دفن میکنم
یاد روزهای اول افتادم یاد مسافرت کیش ،اون شبی که نازنین و محمد با هم بودن و امیر بمن زنگ زد و دید صدام گرفتس و گیر داد چی شده و من براش خلاصه توضیح دادم یاد دلگرمی هاش،یاد اون روز بارونی که رفته بودیم بیرون و من چتر نبرده بودم امیر یه تیپ اسپرت خوشگل زده بود چترشوباز کرد و زیر چتر دو نفره راه می رفتیم گفت خوش بحال روزی که دو تا مال هم باشیم و راحت دست تو دست هم زیر چتر قدم بزنیم…امیر چی شد
یاد اون شبی که مهمونی تولد خواهرزادش بود توی مهمونی پیام های عاشقانه بم میداد
یاد اون کافی شاپ پاتوقمون،یاد اولین باری که مستقیم نگام کرد و اشک تو چشمام جمع شده بود گفت تا آخر دنیا باهاتم
یاد اون روزی که تو پارک گریه میکردم و بغلم کرد چقدر بنظرم امیر پشتوانه خوبی میومد
یاد اون روزی که برای بار اول برام شال سوغاتی آورده بود چقدر ته دلم قنج رفت که اره مهسا توام برای کسی مهمی ، کسی بیادته
یاد اون روزی که رفتیم سفره خونه، دست تو دست هم،تو دنیای من بودی شاد بودم از ته دل ، می خندیدیم برای اولین بار عکس دو نفره انداختیم چقدر عکس قشنگی بود تصمیم داشتم بعنوان اولین عکس دونفره چاپش کنم و بعدا بزنمش تو اتاقمون
یه روز تو زندگیم بودی
همیشه روبروم بودی
اما آرزوم نبودی
حس میکردم از آسمون
باید بیاد یه روزی اون
تا آرزوم بشه تموم
یه اشتباهی کردم و
دل تو رو شکستمو
نمی بخشم خودمو
حالا پشیمون شدم و
میخوام تو باشی پیشم و
حق داری که نبخشی
شرمندتم که ستاره داشتند
دنبال اون میگشتمو
شاکی ازین بودم که من ستاره ای ندارم
ستاره بود تو مشتمو تکیه میداد به مشتمو
احساسشو میگشتمو احساستو میکشتم
یاد اون شبی که از دستت دلخور بودم گفتی باید بام حرف بزنی و علی رفته بود ماموریت و زن علی اومده بود خونه ما و شب اتاق من می خوابید گفتم نمیتونم حرف بزنم گفتی هندفری بذار و من حرف میزنم تو فقط گوش کن یادمه خیلی دلخور بودم تماس گرفتی من فقط گوش میکردم انقدر حرف عاشقانه زدی که دلم برات ضعف رفت تو امیر دوست داشتنی من بودی چی شد یهو…
یاد چتامون افتادم یاد عکسای یهویی که مینداختی برام…من عاشقانه میپرستیدمت امیرم ،چرا رفتی
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی

مانده بودی اگر نازنینم ، زندگی رنگ و بوی دگر داشت
این شب سرد و غمگین غربت،با وجود تو رنگ سحر داشت
با تو این مرغک پر شکسته مانده بودی اگر بال و پر داشت
با تو بیمی نبودش ز طوفان مانده بودی اگر همسفر داشت
هستیم را به آتش کشیدی سوختم من ندیدی ندیدی
امیر من کجایی و ببینی که با مهسا چه کردی، یادته تا من بت پیام شب بخیر نمیدادم نمیخوابیدی،حالا شبا چطور می خوابی
یادته چقدر عجله داشتی بعد طلاق سریع ازدواج کنیم می گفتی دیگه تحمل ندارم
سراغم را نمیگیری
چه شد افتادم از چشمت؟!
منم فانوس لبخندت، غرورت،گریه ات، خشمت
اسیرم،خسته ام، سیرم
مرا دریاب میمیرم
مرا دریاب
یاد مریضیم افتادم یادته اومدی عیادتم…اخه بی انصاف چرا منو وابسته کردی عاشق کردی
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
یاد اون روزی که رفته بودیم پارک،روی نیمکت نشسته بودیم یهو یه فالگیر اومد گیر داد بیا فالت بگیرم تو نذاشتی بعد اینکه فالگیره رفت دست منو گرفتی تو دستتو گفتی بیا خودوم فالت بگیرم
طالعت بلنده یه مرد خوشتیپ تو فالته قدش بلنده خیلی دوست داره نه نه بذار خوب ببینم عاشقته اره عاشقته بعد به خودت اشاره میکردی گفتی تو طالعت بچه میبینوم اولین بچتون پسره به باباش رفته به اینجا که رسیدی زدی زیر خنده
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۱]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۷

خندیدی و گفتی وای مهسا من عاشق بچه ام . تصور کن بچه منو و تو چه جیگری میشه یادته داشتی فکر میکردی اسم پسرمون رو چی بذاری که به مهسا و امیر بیاد …
بعد فال دستای منو بوسیدی و تو چشمام زل زدی و گفتی مرسی که دلیل آرامشی، مرسی که مهسای منی، مرسی که هستی
حالا این روزا کی ارومت میکنه
کی اشکاتو پاک میکنه شبا که غصه داری
دست تو موهات کی می کشه وقتی منو نداری
یاد اون روز پاییزی که رفتیم تو جاده..اوایل پاییز بود چقدر جاده و درختا قشنگ بودن چقدر کنار تو بودن قشنگ بود صدای اهنگو زیاد کرده بودی و باش برای من میخوندی
دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم
میدونم تو انتخابم اشتباه نکردم
دوست دارم همینجوری بگم برات میمیرم
بگم عاشقت منم تویی عزیزترینم
واسه ی من شیرینه حرفات
کاش تو دستام بمونه دستات
واسه ی من تو بهترینی
کاش همیشه توی قلب من بشینی
خانومم تویی بارونم تویی عاشق شو دل ارومم تویی
دست منو گذاشتی زیر دستت رو دنده و برام میخوندی و من اون لحظه حس میکردم خوشبخت ترینم
یاد اون روزی که اومدی خونمون از پشت سر مامانم به قلبت اشاره میکردی وقتی مامانم رفت گفتم امیر چی می گفتی متوجه نشدم گفتی به قلبم اشاره کردم خواستم یادآوری کنم که جای شما همیشه تو قلبمه ..اینجا…این قلب برای تو میزنه قلب توام برای من میزنه؟!من سرمو انداختم پایین و لبخند زدم
امیر بیا ببین که قلب مهسا بی تو کند میزنه بیا ببین با قلب مهسات چی کردی….
اونشب انقدر نوشتم که دیگه دستام جون نداشت یه لحظه بخودم اومدم دیدم صورتم خیسه
امیر من ، دوست داشتنی تو با من چه کردی تو منو وابسته کردی عاشق کردی و رفتی ..این رسم عاشقی؟این بود تا آخر باهاتم؟ کاش روز آخر می گفتی نمیخوامت،راه ما جداست…میدونی یهو رفتن ،غیب شدن بیشتر منو نابود کرد بارها با خودم فکر کردم کجا اشتباه رفتم جدایی تقصیر منه یا تو ؟بارها گفتم مگر حق من نبود راجب مرد ایندم بدونم…امیرم
بی تو این حال و هوا بارانی ست
اسم امیر وصدا میزدم و گریه میکردم ،امشب باید همه چیزو تموم میکردم خنده هات همه جلو نظرم میاد،دلواپسی هات،غیرتی شدنات،محبتات، همه و همه رو مرور میکنم دلم میخواد شب آخر رو خوب عاشقی کنم نگاه به دفتر کردم دیدم ده صفحه ای نوشتم برگه ها رو کندم و آتیش زدم داد زدم اشک ریختم و برگه ها و خاطرات خاکستر شد
همش با خودم تکرار میکردم
تو رو خاکت میکنم توی تنهایی شبهای غریب….
همش با خودم می گفتم مگه من میتونم تو رو فراموش کنم ولی بعد به خودم میگفتم غلط کردی نتونی..خاک بر سرت مهسا که امیر ولت کرد و باز تو تو فکرشی…امیر مرد …امشب امیر برای من مرد
تصمیم گرفتم دیگه به امیر فکر نکنم به خودم قول دادم …
آخر قصمه اما قصه آخرم این نیست
آخرین راهی که باید من ازش بگذرم این نیست
آرزوهامو برای خاطراتم دوره کردم
کجای خاطره باید پی آرزو بگردم
خسته ام از هر چی رسیدن
اگه پشتش سفری نیست

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۸

 

تمام اونشب تا سحر رو گریه کردم سه روز لباس مشکی به تن کردم تو عزای از دست دادنم عشقم بعد از اون سه روز من مهسای دیگه ای شده بود توی دانشگاه انجمن حمایت از دختران تشکیل داده بودم جلسه میذاشتم مشاور دعوت میکردم در مورد روابط دختران و پسران همایش برگزار میکردم کلا مشغول بودم دوست نداشتم شکستهایی که خودم خوردم دوستان جوانترم بخورن یواش یواش توی دانشگاه اسمم افتاد سر زبونها همه تلاش میکردن با من آشنا بشن مخصوصا دانشجوهای دختری که درگیر عشق بودند هرگز بهشون نگفتم از عشق حذر کنید بلکه گفتم برید در دل حادثه و نترسید .برنامه پیاده روی با همکلاسیهام ادامه داشت بچه ها تشویقم میکردن که ادامه بدم .سعیده یکی از همدوره ای هام بود که عاشق حمید شده بود حمید پسر آروم و منطقی بود اما سعیده پر شر و شور بود شیطون بود بلایی بود برای خودش شیطنتهای دخترونمون گل کرده بود سعی میکردیم سعیده و حمیده بیشتر با هم برخورد داشته باشند نمی خواستیم مستقیم بریم به حمید بگیم که سعیده عاشقت شده عشق سعیده روز به روز بیشتر میشد و حمید هر روز بی اعتنا تر بود یه روز به سعیده پیشنهاد دادم که بیا بریم کافه اما به خاطر اینکه ضایع نباشه مهران هم با خودمون میبریم که جمعمون چند نفر باشه مهران و حمید اومدن من و سعیده هم رفتیم صحبت از همه جا شد ناگهان نگاهم به میز روبرویی خیره شد دخترو پسری رو دیدم که دست تو دست تو هم نشستن بی اراده یادم خودمو امید افتادم پسر بلند شد کاپشنش رو انداخت روی دوش دختر و این تصویر رو مدتها پیش من دیده بودم در زمانی که پاتوق منو امیر بود با حرکت دست سعیده به خودم اومدم که گفت چیزی شده گفتم نه ببخشید مهران پسر خوش سرو زبونی بود که کارمند یه شرکت خصوصی بود تنها هدفش از ادامه تحصیل این بود که بره خارج از کشور زندگی کنه بحث رو انداختم سر علاقه دختر به پسر مهران از عاشقیش توی دوران لیسانس گفت که از یه دختر چشم ابرو مشکی خوشم اومده هر چی تلاش میکردم که بدستش بیارم نمیتونستم آخرش یکی از دوستامو واسطه کردم که برو از جانب من اعلام کن تا بعدش من برم باهاش صحبت کنم اسم دختره گلناز بود دوستم رفت و گفت اما چه فایده گلناز تو تب و تاب عشق دیگری بود و من بعد از گلناز دور هر چی دختره خط کشیدم یا بهتر بگم هر چی تلاش کردم که علاقه پیدا کنم نشد که نشد به هیچ دختری تمایل ندارم خودم هم میدونم این عشق نبوده اما چه کنم که دیگه نتونستم عاشق بشم حالا نوبت حمید بود که بگم منتظر بودم حرف بزنه تا منم از فرصت استفاده کنم و حرفی بزنم اما حمید اصلا نظری نداشت گفت من بی تجربه ام تیرم به سنگ خورده بود سعیده لبخند روی لباش خشک شده بود اون روز گذشت و من هر چقدر تلاش کردم نتونستم این دو رو به هم نزدیک کنم قراری گذاشتم که مهران و حمیدو سعیده و نسیم و پریسا بریم کوه لحظات اخر پریسا خبر داد که نامزدش اجازه نداد که بیاد اکیپمون ۵ نفره بود ۵تا جون من هرگز نگفته بودم که مطلقه هستم همه فکر میکردند من مجردم و ازدواج نکرده ام حتی دوستان دخترم از این ماجرا خبر نداشتند .
ندا بهم بارها گفته بود نیازی نیست همه چیز زندگیت رو همه بدونن هر کس چیزی پرسید جواب سر بالا بده .
نسیم دختر سفید و خوشگلی بود که توی دوران دانشجویی اش با یه پسر خوشگلتر از خودش دوست شده بود ایمان همه کس نسیم بود هشت سال با هم دوست بودند نسیم جونش رو برای ایمان میداد هر وقت نسیم و ایمان رو با هم میدیدم که چقدر عاشق هم هستند حقیقتش اون روز کوفتم میشد احساس حسادت میکردم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۳]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۱۹

 

روزی که کوه رفتیم باز هم مهران بحث رفتن از ایرانو مطرح کردمن که مدتها بود پرونده رفتن به خارج از کشور رو توی ذهنم بسته بود دوباره بازش کردم با مهران صحبت کردم که اره منم سالهاست دوست دارم برم اما هر دفعه اتفاقی افتاده و نرفتم ولی حالا که میبینم شما اینقدر بهش فکر میکنی منم دوباره پرونده رفتن رو باز میکنم اونروز سعیده تونسته بود خودش رو به حمید نزدیک کنه و از یه راز بزرگ پرده برداره که حمید از یکی از دانشجو مدتهاست خوشش میاد ولی تا الان فرصت مطرح کردنش پیش نیومده سعیده از حمید نا امید شد هر چند براش سخت بود شاید یک هفته ای از کوه رفتنمون گذشته بود که تلفنم زنگ خورد حمید بود جواب دادم حمید بارها با من تماس گرفته بود اما متوجه نمیشدم چرا اینبار یه لرزشی توی صداش بود خیلی من من کرد آخرش گفت عذر میخوام یه سوال دارم ؟گفتم بفرمایید گفت اخه سوالم شخصی .
باز هم گفتم بفرمایید مشکلی نیست
حمید گفت من مدتهاست از شما خوشم اومده در مورد شما تحقیق کردم البته ناراحت نشید خب حق هر کسی که در مورد همسر آینده اش تحقیق کنه اما چیزی شنیدم که در مطرح کردن درخواستم دودلم کرده بود حالا زنگ زدم حقیقتش رو از خودتون بپرسم باز هم میگم ناراحت نشدید
قبل از اینکه حمید بقیه حرفش رو بزنه گفتم آقای رضایی نیاز نیست این همه عذر خواهی کنید بفرمایید
گفت شما قبلا ازدواج کردین ؟
گفتم بله درسته من قبلا ازدواج کردم دیگه هم قصد ازدواج ندارم
حمید گفت ناراحت که نشدید
گفتم نه ناراحتی نداره هر کس گذشته ای داره که شاید دوست نداشته باشه دیگران در جریانش باشن
گفت بله حرف شما درسته من هم اشتباه کردم وقتی فهمیدم قبلا ازدواج کردید باز هم ادامه دادم تا متوجه شدم یکبار هم نامزد امیر احدی بودید اینجا بود که مثل آتشفشان فوران کردم گفتم کی این حرفارو زده اصلا آقای محترم به شما چه مربوط که بلند شدید رفتید تحقیق دوست دارم همین الان خودتون بگید کی این حرفارو زده دوست ندارم بکشمش به حراست دانشگاه به حرمت همکلاسی بودن دوست ندارم کار به جاهای باریک بکشه اون کی بوده که آمار زندگی منو به همه داده
حمید کمی از واکنش من جا خورد و گفت والا چی بگم این که قضیه مهمی نیست هر کسی میتونه نامزد داشته باشه یا ازدواج کرده باشه
گفتم خواهش میکنم همین الان بگو
گفت خانم حسینی کاری نکنید برای من توی دانشگاه مشکلی پیش بیاد حقیقت اقای عزیزی گفته
گفتم عزیزی کیه گفت کیانوش عزیزی خداحافظی کردم فکر کردم تا یادم اومد کیانوش عزیزی کیه امروز دیگه فرصت نبود فردا اول وقت میرفتم پیشش و ازش توضیح میخواستم .
زنگ زدم سعیده که بیچاره این آقا چشم به من داشته فکرت رو ازش آزاد کن که اصلا بدرد نمیخوره
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۹٫۰۱٫۱۸ ۲۰:۰۴]
#عشقم_عاشقم_باش

#قسمت۱۲۰

 

سعیده قبول نمیکرد حس میکرد دارم باهاش شوخی میکنم اما وقتی دید قسم خوردم براش باور کرد که حمید از من خوشش اومده گفت حالا میخوایی قبولش کنی گفتم نه اصلا گفت به خاطر من نباشه خودت تصمیم بگیرم چه خوش خیال بود این دختر ….
صبح بیدارشدم با هدف راهی دانشگاه شدم سوار سرویس شدم چقدر لذت بخش بود ترم اولیهابرام جذاب بود صحبتهاشون نمیدونستن دنیا هزار رنگ داره مستقیم به سمت اتاق عزیزی رفتم در زدم وارد اتاق شدم گذاشتم خلوت بشه خودش تنها باشه پرسید اتفاقی افتاده خانم حسینی ؟
نگاهش کردم براندازش کردم یه کت قهوه ای چهارخونه درشت تنش بود با یه لباس نخودی روشن خوب که نگاهش کردم از رو بردمش شروع به حرف زدن کردم اتاق عزیزی پنجره ای به محوطه سرسبز دانشگاه داشت چقدر من و امیر توی زمستون پشت این پنجره با هم چایی خورده بودیم و به برفها نگاه کرده بودیم نیومده بودم که خاطراتم رو مرور کنم اومده بود به جواب سوالهام برسم همونجور که از پنجره بیرون رو نگاه میکردم گفتم آقای عزیزی کی به شما اجازه داده خصوصی ترین مسئله زندگی منو تو برای هر کسی بیان کنید ….
برگشتم سمتش و منتظر جواب بودم زل زده بودم به چشماش گفتم منتظر جوابم کیانوش از پشت میزش بلند شد بار اول بود سر پا میدمش قدش بلند بود یه شلوار قهوه ای پاش بود کمی قدم زد و گفت حقیقت حق هر کسی بدونه که با چه کسی میخواد ازدواج کنه و حق حمید بود که بدونه گفتم میدونم حقش بود اما من کی با امیر احدی نامزد بودم اصلا تو از کجا میدونی من با امیر بودم
نگاهم کرد گفت آروم باش به خودت مسلط باش من و امیر سالهاست دوست صمیمی هستیم اونموقع ها که تو می اومدی و میشستی با امیر درد دل میکردی امیر بارها در مورد تو با من حرف زده بود ازم کمک خواسته بود که بتونه به تو کمک کنه و من کامل در جریان اتفاقات شما دوتا بودم اونروزها من تمام تلاشم این بود که زن امیر رو برگردونم هر چند میدونستم امیر ارزش و لیاقت مهرنوش رو نداره میدونستم سطح خانوادگی مهرنوش خیلی بالاتر از امیر میدونستم فرهنگشون سطح سوادشون در یه حد نیست برادر مهرنوش خارج از کشور دکترا میخوند اما توی خانواده امیر اینا تنها فردی که دانشگاه رفته بود امیر بود و این یعنی اوج اختلاف …اما با تمام این حرفها من تلاش خودم رو برای حفظ زندگی دوستم میکردم که سرو کله تو پیدا شد اوایل امیر اصلا حسی به تو نداشت اما امان از روزی که به من گفت به تو علاقه مند شده و این علاقه هر روز بیشتر بیشتر میشد جوری که عشق مهرنوش هر روز برای امیر کمرنگ تر میشد و رو به فراموشی میرفت چون امیر دلبر تازه تری پیدا کرده بود تو درست تموم شد و من نتونستم پیدات کنم بهت بگم از زندگی این دو برو بیرون تا شاید دری به روی مهرنوش باز بشه با تمام اختلافاتی که مهرنوش و امیر با هم داشتند ولی عاشقانه همدیگه رو دوست داشتند اما وجود تو باعث شده بود عشق مهرنوش یکطرفه بشه مهرنوش شکست خرد شد وقتی تو رو با امیر قبل از طلاقش دید مهرنوش ضربه رو از کسی خرد که خودش این درد رو کشیده بود که دوستش وارد زندگیش شده بود مهسا خانم شما خواستید چی رو ثابت کنید ثابت کنید که باز هم میتونید دلبر کس دیگه ای باشید ….
نگاهم خشک شده بود پلک هام تکون نمیخورد من هیچ وقت قصدم تخریب مهرنوش نبود .
گفتم شما اشتباه میکنی یکطرفه رفتید قاضی باید منم حرف میزدم
عزیزی گفت مگر حرفی هم مونده بود که بزنید امیر همدم میخواست همدرد میخواست نه کسی که امیر رو وابسته خودش کنه روزهای طلاق امیر شما کجا بودید که چه حالی داشت
ضربه ای به در خورد دانشجویی وارد شد نگاهی به عزیزی کردم و گفتم من جواب سوالم رو نگرفتم حتما دوباره بهتون سر میزنم و ونبال یه جواب منطقی و قاطع باشید .
از دانشگاه اومدم بیرون اسم امیر به من چسبیده بود هر چی تلاش میکردم رها بشم نمیشد هر راهی رو میرفتم آخرش به امیر ختم میشد …اصلا چرا نپرسیدم امیر الان کجاست ؟

#ادامه_دارد

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x