رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰

فهرست مطالب

داستانهای واقعی فنجان چای با خدا زهرا اسعد بلند دوست

رمان آنلاین فنجانی چای با خدا بر اساس داستان واقعی قسمت ۶تا۱۰

داستان فنجانی چای با خدا

نویسنده :زهرا اسعد بلند دوست

.
قسمت ششم

همه چیز به هم ریخته بود. انگار هیچگاه، دنیا قصد خوش رقصی برای من را نداشت. منی که حاضر بودم تمام سکه های عمرم را خرج کنم تا لحظه ایی سازِ دنیا، بابِ دلم کوک شود. حالادیگر دانیال را هم نداشتم. من بودم و تنهایی.
بیچاره خانه مان، که از وقتی ما را به خود دیده بود، چیزی از سرمای شوروی برایش کم نگذاشته بودیم.
روزهایم خاکستری بود، اما حالا رنگش به سیاهی میزد. رفتار های دانیال علامتی بزرگ از سوال را برایم ایجاد میکردند. چه شده بود؟؟ این دین و خدایش چه چیزی از زندگیمان میخواستند؟؟ مگر انسان کم بود که خدا، اهالی این کلبه ی وحشت زده را رها نمیکرد؟ مادر یک مسلمان ترسو.. پدر یک مسلمان سازمان زده.. و حالا تنها برادرم، مسلمانی مذهبی که از هّل حلیم، دیگ را به آغوش میکشید.
کمتر با دانیال برخورد میکردم. اما تمام رفتارهایش را زیر نظر داشتم. چهره ی عجیبی که برای خود ساخته بود.و برخوردهای عجیبترش، کنجکاویم را بیشتر میکرد. و در بین چیزی که مانند خوره، جانِ ذهنیاتم را میخورد، اختلاف عقاید و کنشهایش با مادر مسلمانم بودم.هر دو مسلمان..اما اختلاف؟؟؟
پس مسلمانها دو دسته اند..ترسوهایش مانند مادر، مهربان و قابل ترحمند.. جسورهایش میشوند دانیال.دانیالی که نمیدانستم کیست؟؟ بد یا خوب؟؟؟ راستی پدرم از کدام گروه بود؟؟ نه..اون فقط یک مجاهد خلقیِ مست بود..همین و بس..
دیگر طاقتم تمام شد.باید سر درمیاوردم، از طوفانی که آرامش اندکم رادزدید..باید آن پسر مسلمان را پیدا میکردم و دروازه های زندگیمان را به رویش میبستم. دلم فقط برادرم را میخواستم.دانیال زیبای خودم.. بدون ریش..با موهای طلایی و کوتاهش..
پس همه چیز شروع شد.هر جا که میرفت، بدون اینکه بفهمد، تعقیبش میکرد. در کوچه و خیابان.. اما چیز زیادی دستگیرم نمیشد. هر بار با تعدادی جوان در مکانهای مختلف ملاقات میکرد. جوانهایی با شمایلی مسلمان نما، که هیچ کدامشان،آن دوست مسلمان نبودند. راستی آنها هم خواهر داشتند؟؟و چقدر سارای بیچاره در این دنیا بود.
از این همه تعقیب چیزی سر درنمی آوردم. فقط ملاقات های فوری.چند دقیقه صحبت.. وبعد از مدتی خیابان گردی، ورود به خانه های مهاجر نشین، که من جرات نزدیک شدن به آنها را نداشتم .گاهی ساعتها کنج دیواری، زیر باران منتظر میمانم..اما دریغ
پس کجا بود این دزد اعظم،که فقط عکسش را در حافظه ام مانند گنجی گران؛حفظ میکردم،برای محاکمه..
روزی بعد از ساعتها تعقیب و خیابان گردی های بی دلیل دانیال، سرانجام گمش کردم. و خسته و یخ زده راهی خانه شدم.
هنوز به سبک خانواده های ایرانی، کفشهایم رادرنیاورده بودم که… #ادامه_دارد
#زهرا_اسعد_بلند_دوست

.
قسمت هفتم:

هنوز کفش هایم را در نیاورده بودم که،صدای جیغ مادر و سپس طوفانی از جنس دانیالِ مسلمان به وجودم حمله ور شد.همان برادری که هیچ وقت اجازه نداد زیر کتک های پدر بروم، حالا هجوم بی مهابایش،اجازه نفس کشیدن را هم میگرفت.و چقدر کتک خوردم…و چقدر جیغ ها و التماس های مادر،حالم را بهم میزد..و چقدر دانیال،خوب مسلمان شده بود…یک وحشیِ بی زنجیر….
و من زیر دست و پایش مانده بودم حیران،که چه شد؟؟ کی خدایم را از دست دادم؟؟ این همان برادر بود؟؟و چقدر دلم برایِ دستهایش تنگ شده بوده…چه تضاد عجیبی…روزی نوازش…روزی کتک!
یعنی فراموش کرده بود که نامحرمم؟؟الحق که رسم حلال زاده گی را خوب به جا آورد و درست مثل پدر میزند…سَبکش کاملا آشنا بود… و بینوا مادر که از کل دنیا فقط گریه و التماس را روی پیشانی اش نوشته بودند…
دانیال با صدایی نخراشیده که هیچگاه از حنجره اش نشنیده بودم؛عربه میزد که (منو تعقیب میکنی؟؟ غلط کردی دختره ی بیشعور…فقط یه بار دیگه دور و برم بپلک که روزگارتو واسه همیشه سیاه کنم)
و من بی حال اما مات مانده…نه، حتما اشتباه شده…این مرد اصلا برادر من نیست…نه صدا…نه ظااهر…این مرد که بود؟؟؟لعنت به تو ای دوست مسلمان،برادرم را مسلمان کردی…
از آن لحظه به بعد دیگر ندیدمش، منظورم یک دل سیر بود…از این مرد متنفر بودم اما دانیالِ خودم نه…فقط گاهی مثل یک عابر از کنارم درست وسط خیابان خانه و آشپزخانه مان رد میشد…بی هیچ حسی و رنگی…و این یعنی نهایت بدبختی…حالا دیگر هیچ صدایی جز بد مستی های شبانه پدر در خانه نمیپیچید…و جایی،شبیه آخر دنیا….
مدتی گذشت.و من دیگر عابر بداخلاقِ خانه مان را ندیدم،مادر نگران بود و من آشفته تر…این مسلمان وحشی کجا بود؟؟دلم بی تابیش را میکرد.هر جا که به ذهنم میرسید به جستجویش رفتم.اما دریغ از یک نشانی…مدام با موبایلش تماس میگرفتم،اما خاموش… به تمام خیابانهایی که روزی تعقیبش میکردم سر زدم،اما خبری نبود…حتی صمیمی ترین دوستانش بی اطلاع بودند…من گم شده بودم یا او؟؟؟
هروز به امید شناسایی عکسی که در دستم بود در بین افراد مختلف سراغش را میگرفتم،به خودم امید میدادم که بالاخره فردی میشناسدش.اما نه… خبری نبود…و عجیب اینکه در این مدت با خانواده های زیادی روبه رو شدم که آنها هم گم شده داشتند!!! تعدادی تازه مسلمان…تعدادی مسیحی و تعدادی یهودی…
مدت زیادی در بی خبری گذشت….

.
قسمت هشتم:
بیچاره عثمان به طمع آسایش،ترک وطن کرده بود آن هم به شکلی غیر قانونی و حالا بلایی بدتراز بمب وخمپاره برسرش آوار شده بود.اکنون من و عثمان با هم،همراه بودیم،پسری سی و چند ساله باظاهری سبزه ،قدی بلند و صورتی مردانه که ترسی محسوس درچشمهایش برق میزند.ما روزها با عکسی دردست خیابان ها رازیر و رو میکردیم.
اما دریغ ازگنجی به اسم دانیال یا هانیه.گاهی بعد ازکلی گشت زنی به دعوت عثمان برای صرف چای به خانه شان میرفتم و منچقدر ازچای بدم می آمد.اصلا انگار چای نشانی برای مسلمانان بود.مادرم چای دوست داشت.پدرم چای میخورد،دانیال هم گاهی…و حالا عثمان و +خانواده اش،پاکستانی هایی مسلمان وترسو!هیچ وقت چای نخوردم ونخواهم خورد…حداقل تا زمانی که حتی یک مسلمان، بر روی این کره،چای بنوشد!
عایشه وسلما خواهرهای دیگر عثمان بودند.مهربان وترسو،درست مثله مادرم.آنها گاهی از زندگیشان میگفتند،از مادری که در بمباران کشته شد وپدری که علیل ماند اما زود راه آسمان درپیش گرفت.وعثمانی که درست در شب عروسی،نوعروس به حجله نبرده، لیلی اش را به رخت کفن سپرد…و چقدردلم سوخت به حال خدایی،که در کارنامه ی خلقتش،چیزی جز بدبختی نیست.هر بار آنها میگفتند ومن فقط گوش میدادم…بیصدا،بی حرف…بدون کلامی،حتی برای همدردی..
عثمان ازدانیال میپرسید ومن به کوتاهترین شکل ممکن پاسخ میدادم. واو با عشق از خواهر کوچکش میگفت که زیبا و بازیگوش بود که مهربانی وبلبل زبانی اش دل میبرد از برادرِ شکست خورده درزندگیش.که انگار دنیا چشم دیدن همین راهم نداشته وچوب لای چرخِ خوشی شان میخ کرد.
در این بین،دردمیانمان،مشترک بود.و آن اینکه هانیه هم باگروهی جدید آشنا شد.رفت و آمد کرد و هروز کم حرف تر و بی صداتر شد.شبها دیر به خانه می آمد در مقابلِ اعتراضهای عثمان،پرخاشگری میکرد.در برابر برادرش پوشیده بود و او را نامحرم میخواند،ازاصول و شرعیات عجیب و غریبی حرف میزد و از آرمانی بی معنا..درست شبیه برادرم دانیال!
آن ها هم مثل من یک نشانی میخواستند..
اما تلاش ها بی فایده بود.هیچ سرنخی پیدا نمیشد…نه از دانیال،نه از هانیه..
و این من وعثمان را روز به روز ناامیدتر میکرد و بیچاره مادر که حتی من را هم برای خود نداشت..
فقط فنجانی چای بود با خدا…
دیگه کلافه شده بودیم.هیچ اطلاعاتی جز اینکه باگروهی سیاسی ومذهبی برای مبارزه به جایی از آلمان رفته اند،نداشتیم…
چه مبارزه ایی؟دانیال کجای این قصه بود؟؟
مبارزه…مبارزه…مبارزه…
کلمه ایی که روزی زندگی همه مان را نابود کرد…

.
قسمت نهم:

حسابی گیج و کلافه بودم. اصلا نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده.من و دانیال مبارزه ای نداشتیم برای دل بریدن از هم.اصلا همین مبارزه حق زندگی را از ما گرفته بود و هر دو قسم خورده بودیم که هیچ وقت نخواهیمش..اما حالا …
نمیدانستم در کدام قسمت از زندگیم ایستاده ام.عثمان با شنیدن این کلمه تعجب نکرد،تنها جا خورد…و فقط پرسید:مبارزه؟؟ مگر دیگر چیزی برای از دست دادن داریم که مبارزه کنیم؟؟
و من مدام سوالش را تکرار میکردم. و چقدر ساده،تمام زندگیم را؛در یک جمله به رخم کشید این مسلمان ترسو!
ای کاش زودتر از اینها با هانیه حرف میزد و تمام داشته هایش را روی دایره میریخت و نشانش میداد که چیزی برای مبارزه نمانده.
حکم صادر شد،مسلمانها دیوانه ای بیش نیستند.اما برادرم دوست داشتنی بود.پس باید برای خودم می ماند…
حالا من مانده بودم و تکه های پازلی که طراحش اسلام بود.باید از ماجرا سردرمیاوردم…حداقل از مبارزه ای که دانیال را از من جدا کرد.و تنها سرنخهای من و عثمان چند عکس بود و کلمه ی مبارزه…
مدتی از جستجوهای بی نتیجه مان گذشت و ناامیدی بیتوته کرده بود در وجودمان.و من هر شب ناخواسته از پیگیری های بی نتیجه ام به مادرِ همیشه نگران توضیح میدادم و او فقط با اشک پاسخ میداد.
تا اینکه بعد از مدتها تلاش چیزی نظرم را جلب کرد.سخنرانی تبلیغات گونه ی مردی مسلمان در یکی از خیابانها…
ظاهرش درست مثل دانیال عجیب و مسخره بود.کچل…ریش بلند،بدون سبیل و به رسم مسلمانان کلاهی سفید و توری شکل بر سر داشت.
چند مرد دیگر روی سکویی بلند در اطرافش ایستاده و با مهربانی پاسخ جوانانِ جمع شده را میدادند و برشورهایی را بین شان توزیع میکردند.
ای مسلمانان حیله گر…آن دوست مسلمان با همین فریبگری اش،دانیال را از من گرفت…آخ که اگر پیداش کنم،به سنت خودشان ذره ذره نابودش میکنم…
سریع با عثمان تماس گرفتم و آدرس را دادم.تا آمدنش در گوشه ایی از خیابان ایستادم و با دقت به حرفهای مبلغان گوش دادم.چه وعده هایی…بهشت و جهنم را میان خودشان تقسیم کرده بودند و از مبارزه ای عجیب میگفتند… و احمقهایی که با دهان باز و گوشهایی دراز،آب از لب و لوچه شان آویزان بود…یعنی زمین آنقدر ابله داشت؟؟؟
زمان زیادی نگذشته بود که عثمان سریع خود را رساند.با سر به مرد سخنرانِ روی سکو اشاره کردم.و او هم با سکوت در کنار ایستاد.و سپس زیر لب زمزمه کرد (بیچاره هانیه!)

.
قسمت دهم:

مرد از بهشت می گفت…
از وعده هایِ خدایی که قبولش نداشتم…
از مبارزه ایی که جز رستگاری در آن نبود…
از مزایای دنیوی و اخروی که اصلا نمیخواستم شان…راستی هانیه و دانیال گول کدام وعده دروغین را خورده بودند؟؟؟؟
سخنرانی تمام شد.برشورها پخش شدند.و همه رفتند جز من که یخ زده تکیه به دیوار روی زمین نشسته بودم و عثمانی که با چهره ایی نگران مقابلم روی دو زانو خم شده بود و با تکان،اسمم را صدا میزد:(سارا.. سارا.. خوبی..؟؟) و من با سر،خوب بودن دروغینم را تایید کردم.بیچاره عثمان که این روزها باید نگران من هم میشد…
بازویم را گرفت و بلندم کرد( این حرفها..این سخنرانی برام آشنا بود..)
و من یخ زده با صدایی از ته چاه گفتم: ( چقدر اسلام بده.. ) سکوت عجیبی در آن خیابان سرما خورده حاکم بود و فقط صدای قدمهای من و عثمان سکوت را می شکست.(اسلام بد نیست.. فقط..) و من منفجر شدم (فقط چی؟؟ خداتون بده؟؟ یا داداش بدبخت من؟؟حرفای امروزه اون مرد را نشنیدی؟؟داشت با پنبه سر میبرید.در واقع داشت واسه جنگش یار جمع میکرد…مثه بابام که مسلمون بود و یه عمر واسه سازمانش یار جمع کرد… شما مسلمونا و خداتون چی میخواین از ماا..هان؟؟اگه تو الان اینجا وایستادی فقط یه دلیل داره،مثه مامانم ترسویی…همین…دانیال نترسید و شد یه مسلمون وحشی…یه نگاه به دنیا بنداز،هر گوشه اش که جنگه یه اسمی از شما و اسلامتون هست… میبینی همه تون عوضی هستین..)
بی تفاوت به شرم نگاه و سرِ به زیر انداخته اش،قدم تند کردم و رفتم.
و او ماند حیران،در خیابانی تنها…
چند روزی گذشت.هیچ خبری از عثمان نبود.نه تماسی،نه پیامکی…چند روزی که در خانه حبس بودم،نه به اجبار پدر یا غضب مادر…فقط به دل خودم!!

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
3 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
3
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x