رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت ۷۶تا۸۰

فهرست مطالب

داستان نازخاتون ,رمان مذهبی, شهید سید طاها ایمانی, رمان آنلاین ,داستان واقعی

رمان آنلاین نسل سوخته براساس داستان واقعی ( مهران ) قسمت ۷۶تا۸۰

رمان با داستان واقعی

سرگذشت واقعی

نام رمان : نسل سوخته

نویسنده : شهید سیدطاها ایمانی

 
?قسمت هفتاد و ششم?

شب آخر

سفر فوق العاده ما، تازه از دو کوهه شروع شد. صبح، بعد از روشن شدن هوا حرکت کردیم.
#شلمچه، #چزابه، #طلائیه، #کوشک و…
هر قدمش و هر منطقه با جای قبل فرق داشت. فقط توفیق #فکه نصیب مون نشد. هر چی آقا مهدی اصرار کرد، اجازه ندادن بریم جلو. جاده بسته بود و به خاطر شرایط خاص پیش آمده، اجازه نداشتیم جلوتر بریم.
شب آخر، #پادگان_حمید،
خوابم نمی برد، بلند شدم و اومدم بیرون. سکوت شب و صدای جیرجیرک ها، دلم برای دو کوهه تنگ شده بود. خاک دو کوهه از من دل برده بود. توی حال و هوای خودم بودم، غرق دلتنگی کردن برای خدا، که آقا مهدی نشست کنارم.
– تو هم خوابت نمی بره ؟بقیه تخت خوابیدن.
با دل شکسته و خسته به اطراف نگاه کردم.
ـ این خاک، آدم رو نمک گیر می کنه. مگه میشه ازش دل کند؟ هنوز نرفته، دلم برای دو کوهه تنگ شده.
با محبت عمیقی بهم نگاه کرد.
ـ پدربزرگت هم عاشق دوکوهه بود. در عوض، منم عاشق این حال و هوای توئم.
خندید و سکوت عمیقی بین ما حاکم شد.
ـ آقا مهدی؟ راسته که شما جنازه پدربزرگم رو برگردوندید؟
چشم هاش گر گرفت و سرش چرخید، به زحمت نیم رخش رو می دیدم.
– دلم می خواست محل شهادت پدربزرگم رو ببینم. سفر فوق العاده ای بود و دارم دست پر می گردم. اما دله دیگه، چشم انتظار دیدن اون خاک بود، حالا هم که فکر برگشت … دیگه زبونم به ادامه دادن نچرخید.
? .
.

?قسمت هفتاد و هفتم?

خاک، خاک نیست
دستش رو گذاشت روی شونه ام.
ـ جایی که پدربزرگت شهید شده، جایی نیست که کسی بتونه بره. هنوز اون مناطق #تفحص نشده، زمینش بکر و دست نخورده است.
ـ تا همین جاشم، شما یه جاهایی ما رو بردی که کسی رو راه نمی دادن، پارتیت کلفت بود.
خندید?
ـ پارتی شماها کلفته، من بار اولم نیست اومدم، بعضی از این جاها رو هیچ وقت نشد برم. شهدا این بار حسابی واستون مایه گذاشتن و مهمون داری کردن. هر جا رفتیم راه باز شد، بقیه اش هم عین همین جاست.
خاک خاکه … دلم سوخت، نمی دونم چرا؟ اما با شنیدن این جمله، آه از نهادم در اومد.
– #فکه که راه مون ندادن.
و از جا بلند شدم، وقت نماز شب بود. راه افتادم برم وضو بگیرم، اما حقیقت اینجا بود که خاک، خاک نیست،
و اون کلمات، فقط برای دلداری من بود.
شب شکست و خورشید طلوع کرد.
طلوع دردناک … همگی نشستیم سر سفره، اما غذا از گلوی من پایین نمی رفت.کوله ام رو برداشتم برم بیرون، توی در رسیدم به آقا مهدی، دست هاش رو شسته بود و برمی گشت داخل، نرفت کنار.
ایستاد توی در و زل زد بهم. چند لحظه همین طوری نگام کرد، بدون اینکه چیزی بگه رفت نشست سر سفره، منم متعجب، خشکم زد.
تو این ۱۰ روز، اصلا چنین رفتاری رو ازش ندیده بودم. با هر کی به در می رسید، یا سریع راه رو باز می کرد، یا به اون تعارف می کرد. رو کرد به جمع،
ـ بخوایم بریم محل شهادت پدربزرگ مهران، هستید؟
? .
.

?قسمت هفتاد و هشتم?

الفاتحه

برق از سر جمع پرید.
ـ کجا هست؟
ـ یه جای بکر.
– تو از کجا بلدی؟
خندید?
ـ من یه زمانی همه اینجاها رو مثل کف دستم می شناختم. یه نقشه الکی می دادن دست مون برو و برگرد. حالا هستید یا نه؟
هر کی یه چیزی می گفت، دل توی دلم نبود. نتیجه چی میشه؟ همون طوری ایستاده بودم اونجا و خدا خدا می کردم.
ـ خدایا ! یعنی میشه؟ خدایا پارتی من میشی؟
بساط غذا که جمع شد، دو گروه شدیم.
صاحب خونه آقا مهدی رفت توی یکی دیگه از ماشین ها، اون دو تا ماشین برگشتن و ما زدیم به دل جاده، از شادی توی پوست خودم جا نمی شدم.
تا چشم کار می کرد بیابان بود. جاده آسفالت هم تموم شد و رفتیم توی خاکی. حدود ظهر بود رسیدیم سر دو راهی، پیچید سمت چپ.
– باید مستقیم می رفتی
ـ برای اینکه بریم محل شهادت پدربزرگ مهران باید از منطقه * بریم.
اونجا رو چند بار شیمیایی زدن، یکی دو باری هم بین ما و عراق، دست به دست شد.
ممکنه دوبله آلوده باشه.
آقا رسول، نگاه خاصی بهش کرد.
ـ مهدی گم نشیم؟خیلی ساله از جنگ می گذره، بارون زمین رو شسته. باد، خاک رو جا به جا کرده. این خاک و زمین هزار بار جا به جا شده. نبری مون مستقیم اون دنیا،
آقا مهدی خندید? – مسافرین محترم، نیازی به بستن کمربندهای ایمانی نمی باشد. لطفا پس از قرائت #شهادتین، جهت شادی روح خودتان و سایر خدمه پرواز، الفاتحه مع الصلوات
?
پ.ن: در بخش هایی که راوی، اسم مکان یا اسم خاصی را فراموش کرده؛ از علامت * استفاده شده است. .
.

?قسمت هفتاد و نهم?

پس یا پیش؟
من و آقا رسول، دو تایی زدیم زیر خنده. آقا مهدی هم دست بردار نبود، پشت سر هم شوخی می کرد. هر چی ما می گفتیم، در جا یه جواب طنز می داد. ولی رنگ از روی صادق پریده بود. هر چی ما بیشتر شوخی می کردیم، اون بیشتر جا می زد. آخر صداش در اومد.
ـ حالا حتما باید بریم اونجا؟اون راویه گفت: حتی از قسمت های تفحص شده، به خاطر حرکت خاک، چند بار #مین در اومده.
اینجاها که دیگه … آقا مهدی که تازه متوجه حال و روز پسرش شده بود. از توی آینه بهش نگاهی انداخت.
ـ نترس بابا، هر چی گفتیم شوخی بود. اینجاها دست خودمون بوده، دست عراق نیفتاده که مین گذاری کنن. منطقه آلوده نیست.
آقا رسول هم به تاسی از رفیقش، اومد درستش کنه، اما بدتر
ـ پدرت راست میگه، اینجاها خطر نداره. فقط بعد از این همه سال، قیافه منطقه خیلی عوض شده. تنها مشکلی که ممکنه پیش بیاد اینه که گم بشیم.
با شنیدن کلمه گم شدن، دوباره رنگ از روش پرید و نگاهی به اطراف انداخت. پرنده پر نمی زد، تا چشم کار می کرد بیابان بود و خاک
بکر و دست نخورده
هر چند، حق داشت نگران بشه. دو ساعت بعد، ما واقعا گم شدیم و زمانی به خودمون اومدیم که دیر شده بود.
آقا مهدی، پاش تا آخر روی گاز که به تاریکی هوا نخوریم. اما فایده ای نداشت. نماز رو که خوندیم، سریع تر از چیزی که فکر می کردیم بتونیم به جاده آسفالت برسیم، هوا تاریک شد. تاریک تاریک، وسط بیابان.
با جاده های خاکی، که معلوم نبود کی عوض میشن یا باید بپیچی.
چند متر که رفتیم؟ زد روی ترمز.
ـ دیگه هیچی دیده نمیشه. جاده خاکیه، اگر تا الان کامل گم نشده باشیم، جلوتر بریم معلوم نیست چی میشه. باید صبر کنیم هوا روشن بشه.
شب، وسط بیابان، #راه_پس_و_پیشی نبود
? .
.

?قسمت هشتاد?

شب خاطره
ماشین رو خاموش کردیم. شب، وسط بیابان، سوز سردی می اومد. صادق خوابش برد و آقا مهدی کتش رو انداخت رو ی پسرش و من، توی اون سکوت و تاریکی، غرق فکر بودم.
یاد #آیه_قرآن که می فرمود:[ چه بسا کاری که ظاهر خوبی داره اما شر شما در اونه.]
– خدایا! من درخواست اشتباهی داشتم و این گم شدن، تاوان و بهای اشتباه منه؟ یا در این اومدن و گم شدن حکمتیه؟
محو افکار خودم، که آقا رسول و آقا مهدی، شروع به صحبت کردن از #خاطرات_جبهه شون و کارهایی که کرده بودن و من در حالی که به در تکیه داده بودم، محو صحبت هاشون شده بودم. گاهی غرق خنده، گاهی پر از سوز و اشک.
ـ آقا مهدی، تلخ ترین خاطره اون ایام تون چیه؟
هنوزم نمی دونم چی شد که اون شب، این سوال رو پرسیدم. یهو از دهنم پرید، اما جوابش، غیر قابل پیش بینی بود.
حالتش عوض شد. توی اون تاریکی هم می شد بهم ریختن و خیس شدن چشم هاش رو دید.
ـ تلخ ترین خاطره ام، مال جبهه نبود. شنیدنش دل می خواد، دیدن و تجربه کردنش.
ساکت شد.
ـ من دلش رو دارم، اما اگر گفتنش سخته سوالم رو پس می گیرم.
سکوت عمیقی توی ماشین حاکم شد. منم از اینکه چنین سوالی پرسیده بودم، خودم رو سرزنش می کردم که…
– ظهر بود. بعد از کلی کار، خسته و کوفته اومدیم نهار بخوریم، که باهامون تماس گرفتن.
صداش بدجور شروع کرد به لرزیدن.
? .
ادامه_دارد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x