رمان آنلاین نیلوفر قسمت بیست و ششم تا سی ام

فهرست مطالب

رمان نیلوفر نویسنده ساغر داستان های نازخاتون کانال رمان

رمان آنلاین نیلوفر قسمت بیست و ششم تا سی ام

رمان نیلوفر

نویسنده : ساغر

✅قسمت بیست و ششم

حسین اونی که میخواستم نبود
زود قهر میکرد
منم اینو میزاشتم به حساب یه دونه پسر بودنش
هر روز ساعت نه میرفتم پیشش و بعد از کلاس هم حسین سر کوچه منتظرم میشد و یک ساعتی باهم بودیم
تمام سعی خودمو میکردم که حسین عاشقم بشه
اگه قهر میکرد
انقدر زنگ میزدم و یا گل میخریدم و نازشو میکشیدم تا اشتی کنه
یک ماه از دوستی ما میگذشت
پرستو وقتی دید که هیچی از درس ها تو کلم نمیره
خودکارو کوبید تو دفتر و
با عصبانیت گفت
_نیلوووو خستم کردی.یک ماه دارم باهات کلنجار میرم
کجایی اخه.انگار تو هپروتی؟جواب مامانتو چی بدم؟
می افتی احمق .می افتی
باز میخوای کبود بشی؟
از اینکه میخواست درس نخوندمو تو سرم بزنه عصبانی شدم
میخواست باز تحقیرم کنه حرصم گرفت
_نترس من قبل امتحان شوهر کردم
پرستو پوز خند زد
_اره .حتما.شوهر؟کی تورو میگیره.درستو بخون .سگک کمربند بابات نخوره تو چشت.
عصبانی شدم بلند شدم
دستمو کوبیدم رو میز
تو چشاش زل زدم
خودش هم ترسید
_خانم غصه ی منو نخور.به زودی فامیل میشیم.
از اتاق زدم بیرون
پرستو با چشمای گرد نگام کرد
یهو مثل فنر از جاش بلند شد
_اااااا.کجا ؟فامیل؟با کی؟نیلو با توام
وسط حال دستمو گرفت
پرستو دنبال جوابش بود.
_نیلو .با داداشم دوست شدی؟.اون کله خرابه .اون دختر بازه.اصلا بدرد تو نمیخوره.
دستمو از دستش کشیدم بیرون
_برو بابا کی میخواد با داداش تو دوست بشه.نترس کسی با داداشت کاری نداره.کارت فرستادم دم خونت میفهمی.فردا هم میام برای کلاس.
مامان پرستو از اشپزخونه اومد بیرون ظرف میوه دستش بود.
_اااااا امروز چه زود کلاس تموم شده.کجا نیلوفر جون بشین میوه اوردم.
در خونرو باز کردم و با حالت مسخره گفتم
_نه ممنون خاله جون.بدید به پرستو فکر کنم فشارش افتاده

✅قسمت بیست و هفتم

از در زدم بیرون
با تلفن کارتی زنگ زدم خونه ی حسین
خودش جواب داد
با بغض گفتم
_حسین میشه بیای
_سلام.چی شده.چرا زود اومدی؟
_بیا حسین بهت احتیاج دارم
چند دقیقه بعد حسین اومد
تو کوچه بغلش کردم
بغضم ترکید
گریه ی من از این بود که اگه دوباره بی افتم بابام زندم نمیزاشت و زندگیم جهنم تر میشد
اما به حسین گفتم
_حسین راسته میخوای با پرستو ازدواج کنی؟پرستو امروز کلی پز تورو داد.حسین یعنی من سر کارم؟من دلبستم.دروغ گفتی؟میخواستم بگم به پرستو حسین مال منه اما از ابروت ترسیدم
حسین انگار شوکه شده بود دستمو گرفت و رو پله ی یه خونه نشستیم
_کی گفته من از پرستو خوشم میاد.؟اون مثل خواهرمه.مامانم گاهی برنامه میچینه.مامانم شاید حرفی زده.وگرنه من اصلا به پرستو فکر نمیکنم
بلند شدم.گریم بیشتر شد.
_دیدی.پس من الکی عاشقت شدم
راه افتادم سمت خیابون
حسین دستمو گرفت
نیلو منم دوست دارم
نگاش کردم
_پس ثابت کن
_چیکار کنم؟
_بیا خواستگاریم.من که نمیگم الان بریم سر خونه زندگیمون.اما بیا نامزد بشیم فعلا.
حسین تو فکر بود.مونده بود.
دستشو گرفتم و گفتم
_حسین بابام بفهمه من دوست پسر دارم سرمو میبره.منم عاشقتم.پرستو هم گفت که میخوای خواستگاریش بری.این.این یعنی من ول معطلم.
حسین دستمو فشار داد
_صبر کن ببینم چی میشه.منم دوست دارم اما خوب شناخت زیاد از هم نداریم
_چی میخوای بدونی.بابام مهندسه.مامانم خانه دار.همه هم مارو میشناسن.وضع مالی بابام هم توپه.جهاز میده که تا حالا تو فامیل کسی ندیده .خودم هم که یک ماه میشناسی.نامزد هم کنیم بیشتر میشناسی.
حسین سرش پایین بود.حرفی نمیزد
عصبانی شدم
راهمو گرفتم و رفتم وسط خیابون
حسین دنبالم نیومد
یکم یواشتر رفتم
اصلا دنبالم نیومد
عصبانی شدم و تا خونه یه نفس دویدم

✅قسمت بیست و هشتم

تا دو روز از حسین خبری نبود
عصبی شده بودم
اون روز بهونه اوردم و خونه ی پرستو نرفتم
به فکر فرار بودم
تمام راه حل های ممکن برای فرار و در نظر گرفته بودم
پول از کیف سامسونت بابا بردارم
طلاهای مامان
حساب کتاب که کردم هفت میلیون میشد
خوب هفت میلیون به چه دردم میخوره؟
کجا برم
با کی برم
شب کجا بمونم
قیافه ی مردای معتاد با دندونای زردشون جلوی چشمام میومد
مردهایی که دنبال میدون و قصد اذیت کردن منو دارن
از ترس میلرزیدم
اما کمر بند بابا؟
نعرهاش
لگدهاش به من
تمام استخونام درد میگرفت
از اینکه پارسا گریه کنه و با لکنت بگه بابا تورو خدا نزنش
از چشمای ترسیده ی نگار.
از اینکه مامان مجبوره نگاه کنه و حرف نزنه
یه بار مامان از من دفاع کرد و زیر مشت و لگد بابا له شد
یه بار به خاطر اینکه  پاکن دوستمو دزدیده بودم
بابام میخواست کتکم بزنه
فرار کردم خونه ی مامان بزرگ و
وقتی بابا اومد اونجا و از دست فرار کردن من عصبانی بود و نعره میزد
مامان بزرگ قند خونش بالا میره و مییرینش بیمارستان
هیچ راه حلی به ذهنم نمیرسید
روز سوم
میرم خونه ی پرستو
دوهفته ی دیگه امتحان ها شروع میشد
سر کوچه حسین ایستاده بود
از کنارش رد میشم
حسین سرش پایین بود و سلام کرد
جوابشو ندادم
یه خانم چادری جلوی در خونه ی پرستو ایستاده بود
سلام میکنم از کنارش رد میشم
_دخترم؟
بر میگردم .اون خانم میاد کنار پله ها
_شما نیلوفر خانم دوست پرستو هستی
فهمیدم مادر حسین هست.ترسیده بودم.کتاب تو دستمو محکم گرفته بودم
_بله.
_من عمشم.میشه شماره ی خونتونو بدی
حالم بد شد.تمام بدنم یخ کرده بود.
_برای چی؟
_میخواستم از پرستو شمارتو بگیرم.اما گفتم خودت بدی بهتره.برای امر خیر میخواستم
مثل خنگ ها نگاش میکردم
باورم نمیشد
دستمو به نرده ها گرفتم تا نیافتم
مغزم کار نمیکرد
معذرت خواهی کردم و از پله ها بالا رفتم
تو پاگرد سوم ایستاده بودم
صدای بسته شدن در خونه ی حسین و شنیدم
نشستم رو پله ها
نفسم و دادم بیرون
اخ خدا جون قربونت برم که صدامو شنیدی
_ااااا چرا اینجا نشستی نیلووووو.خوبی؟
پرستو اومد کنارم
_پاشووووو .نکنه هنوز خوب نشدی؟
_چرا خوبم.سرم گیج رفته.
_میخوای بری خونه.فردا فشرده تر کار میکنیم
_باشه.خداحافظ
از پله ها پایین میرم.حسین داشت کلید مینداخت بره تو خونشون
نمیدونم چرا اون لحظه ازش خجالت کشیدم
لبخند زدمو از کنارش رد شدم و رفتم تو کوچه

✅قسمت بیست و نهم

نزدیک خیابون رسیدم
_نیلو.نیلو صبر کن
برگشتم حسین بود
دستمو گرفت
_نیلو این دو روز بدترین روزای زندگیم بود
با همه جنگیدم
گفتم اگه میخواید زن بگیرم فقط دوست پرستو
اگه نه من تا اخر عمرم زن نمیگیرم
مامانم روز اول جدی نگرفت
اما روز دوم خواستم وسایلمو جمع کنم برم شهرستان خونه ی عمم مامان راضی شد
اخه مامان حوصله ی غرغرای  عمه رو نداره
گفت میبینمش اگه از این دختر ول ها بود عمرا سمتش برم
حالا شمارتو از پرستو میگیره.
حسین زل زد تو چشمام خیلی خوشحال بود
منم انقدر خوشحال بودم که صدای نفس هامو میشنیدم
حسین یواش گفت
_نیلو خیلی به دل مامان نشستی
مامان خوشحال بود.اخ نیلو چقدر خوشحالم
خواستم بگم منم خوشحالم
اما یهو یاد پرستو افتادم
تمام خوشحالیم از بین رفت
بلند گفتم
_پرستو؟پرستورو چیکار کنیم
حسین دست انداخت گردنم و شروع کردیم به قدم زدن
_اون انقدر مغرور و عاقله که هیچ حسودی نمیکنه.ما که حسی بهم نداشتیم
ساکت بودم
اما من از علاقه ی پرستو خبر داشتم
پرستو رازهاشو به من میگفت
الان عشق پرستو کنار منه
پرستو نابود میشه
یا منو نابود میکنه؟
انگار وسط زمستون بودم تا مرداد ماه
_مامانت چی میخواد به مامانم بگه؟
_چی میخوای بگه؟میگه تورو دیده و پسندیده
استرس تمام وجودمو گرفته بود
اگه پرستو از زندگیم بهشون بگه؟از بابام؟از تجدیدیم.از امین
چرا هیچ چیز جور نیست.؟چرا من نمیتونم خوشحال باشم؟
از حسین جدا شدم.اما تو دلم غوغا بود
خوشحال نبودم
فقط به بعد فکر میکردم.به پرستو که قراره دشمنم بشه

✅قسمت سی ام

رسیدم خونه
مامان مشغول سرخ کردن کتلت ها بود
اومد جلوی در اشپزخونه
_اااا نیلووو؟توییی؟چرا زود اومدی؟
کولمو پرت کردم کنار در حال
_حالم خوب نبود اومدم.
تو تراس نگار و پارسا مشغول اب بازی بودن
رفتم تو اتاقم
نشستم رو زمین پاهامو جمع کردم تو خودم
حس ترس و استرس و گنگ بودن ایندم منو داشتن له میکردن
مامان با ظرف بشقاب اومد تو اتاقم
طالبی قاچ شده هارو گذاشتم جلوم
_بیا شاید گرمازده شدی؟
بعد نگام کرد
_نیلوفر چیزی شده دخترم.
_نه مامان.
_نمیخوای چیزی بگی؟چند وقته تو خودتی
_مامان من درس تو کلم نمیره.هیچی نمیفهمم
انگار پتک محکمی کوبیدم تو سر مامان
نشست رو زمین
مثل یه بستنی وا رفته بود
چشمای ابیش انگار هیچ رنگی دیگه نداشت
سرمو انداختم پایین
_من اگه میگم درس بخون.به خاطر خودته.فکر کن درس بخونی.میری سر کار.دستت تو جیب خودت.اگه مردت اهل نبود میتونی راهت به خودت تکیه کنی
_مامان اول و اخرش شوهر کردنه.خوب یه مرد اهل زندگی خوب پیدا میکنم باهاش زندگی میکنم.چرا خودمو عذاب بدم.
.
مامان با بهت نگام میکرد.
_فکر کردی بابات از اول این بود من زنش شدم.گفت خانم بیا زیر مشت و لگد لهت کنم.یا ننش اون بود یه حسود زندگی خراب کن.نه جانم هی رفتن هی اومدن.هی گل و شیرینی.حلقمو دیدی که قد یه کوه طلا دادن
اما بعدش چی
پسر مریضشون عمو سعیدت یهو منو دید .معلوم نیست چی شد
هنوز که هنوزه تاوان نگاه پسره هرزشونو من میدم
همه چی خوب بود
من خوشبخت بودم
همه باباتو تایید کردن
اما یهو عموت به مامانش انگار گفته کاش منو برای اون میگرفته تا بابات
مامان مریضش هم فکر کرده خبری هست اومد گذاشت کف دست بابات.چی شد.شدم این.میخوام تو اینطوری نشی.
.
._نترس مامان جان مثل بز نمیشینم نگاه کنم اونم منو بزنه.یا ننش فرمون بده بهش.من انقدر از بابام درس گرفتم که خودمو بدبخت نکنم
.
.
مامان نفسشو میده بیرون.یه قاچ طالبی و میزاره گوشه ی لپش.با خنده میگه
_حالا انگار خواستگار پشت در صف کشیده ما داریم دعوا میکنیم.باشه .خواستگار اومد تو برووو
مامان بلند شد و رفت سمت در
_طالبیتو بخور.درستم بخون.حوصله دعوا ندارم
.
پوز خند زدم.مامان طفلی خبر نداره.باید تو بازار دنبال کاسه بشقاب برام باشه
نمیدونست چه نقشه ایی کشیدم براشون

4 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x