رمان آنلاین پنجره قسمت ۸۶تا۱۰۰

فهرست مطالب

پنجره فهیمه رحیمی رمان آنلاین

رمان آنلاین پنجره قسمت ۸۶تا۱۰۰

رمان:پنجره 

نویسنده:فهیمه رحیمی 

 
#۸۶
این حرف کتایون را ساکت کرد. من یکی از آن اشعار را حفظ بودم و بدون این که متوجه اطرافم باشم همراه شاعر تکرار می کردم. آقای قدسی پرسید «این شعر را از حفظ هستید؟» به جای من شیده جواب داد «تمام اشعار این شاعر را حفظ است». خندیدم و گفتم «مبالغه نکن، فقط یکی دو تایش را حفظ هستم». شیده به عنوان اعتراض گفت «من شرط می بندم که تمام شعرهای این کاست را حفظ هستی». کامران خندید و گفت «پس باید مینا خانم را تشویق کنیم تا در مشاعره شرکت کند». کتی گفت «این شعر و این وقت صبح، با حرکت ما در جاده خاطره انگیز می شود». گفتم «باید خاطرۀ این روز را بنویسم تا فراموش نشود».
هوا روشن شده بود که رسیدیم. با آنکه صبح زود بود، به سختی برای پارک اتومبیل جا پیدا کردیم. خورشید از سه تیغ کوه سربرآورده بود و شعاع کمرنگش را بر زمین می تاباند.
آقایان جلو حرکت می کردند و ما به دنبالشان. وقتی سوار تلسکی شدیم دره زیر پایمان خود نمایی می کرد. مردها به سراغ چوب اسکی رفتند و ما که اسکی بلد نبودیم به تماشای آنها ایستادیم و کم کم با سر خوردن روی برف ها تفریح کردیم. من محو تماشای بازی کودکی شده بودم که باتوم اسکی اش خیلی بزرگتر از جثۀ خودش بود و سعی می کرد با حرکاتی شیرین توجه پدر و مادرش را جلب کند. بی اختیار به طرف او کشیده شدم و صورتش را بوسیدم. کودک مبهوت نگاهم کرد و مادرش از ابراز محبت من تشکر کرد. می خواستم با آن خانم سر صحبت را باز کنم که برخورد گلوله ای از برف به پشت سرم مرا واداشت تا به عقب سر نگاه کنم. کامران بود که یک گلولۀ برفی درست کرده بود و این بار کتایون را هدف گرفته بود. من و کتایون دست به یکی کردیم و کامران را زیر گلوله های برف گرفتیم. در یکی از همین نبردها بود که یک گلوله به صورتم اصابت کرد و مرا نقش زمین کرد و صورتم از سردی برف کرخ شد. وقتی به کمک شیده برخاستم، او جیغی کشید و رنگ از صورتش پرید. از بینی ام به شدت خون جاری بود. شیده و کتایون کمکم کردند تا از خونریزی جلوگیری شود؛ کامران هم خودش را به ما رساند و خون را که دید او هم به وحشت افتاد. همان خانمی که فرزندش را بوسیده بودم به عنوان راهنمایی گفت صورتتان را بالا نگهدارید و روی سرتان برف بگذارید. کاوه و بهروز هم رسیدند و آنها نیز به چاره جویی پرداختند. دست و صورتم غرق خون بود. کاوه زیر بازویم را گرفت تا مرا به درمانگاه برساند. من خودداری کردم و او گفت که (چیزی نیست، زود بند می آید). نمی دانم چقدر طول کشید تا خونریزی بند آمد. دست و لباسم خونی و یک جعبۀ دستمال کاغذی مصرف شده بود. کاوه خشمگین بود و با لحنی تند با کامران صحبت می کرد. دلم نمی خواست در اولین لحظۀ ورود باعث تشنج بشوم. آرام به راه افتادم تا خودم را به هتل برسانم و دست و رویم را بشویم. کاوه همراهیم کرد و به دیگران گفت «شما بمانید. من خودم مینا خانم را می برم». و دیگران را از همراهی من باز داشت. هنگامی که به هتل رسیدیم، مرا تا دستشویی همراهی کرد و پس از آنکه صورتم را شستشو دادم، روی صندلی نشاندم و گفت «چند دقیقه بنشینید و اگر می توانید چند دقیقه دیگر هم سرتان را بالا نگه دارید تا خون به کلی قطع بشود». به دستورش عمل کردم. او دستمال خودش را هم در اختیارم گذاشت و گفت «هیچ نمی فهمم که این چه کاری بود که کامران انجام داد. رفتار او با سنش کاملاً مغایرت دارد. شوخی هایش کاملاً بچگانه است». گفتم «خودتان را کنترل کنید؛ مسئله ای پیش نیامده. کامران خان بی تقصیر است. این گلوله ها به طرف شیده و کتایون هم پرتاب شد. اما متأسفانه بینی من حساس بود و دچار خونریزی شد. می شود خواهش کنم که این حادثه را فراموش کنید و این روز خوب و خاطره انگیز را خراب نکنیم؟» در حالی که دستمال را از روی بینی ام برمی داشت گفت «بسیار خوب، فراموش می کنم. اما قول بدهید که مواظب خودتان باشید». خندیدم و گفتم «بسیار خوب، قول می دهم».
?
@nazkhatoonstory
#۸۷
از رستوران خارج شدیم. او مراقب من بود تا بار دیگر زمین نخورم. گفتم «دیشب خواب دیدم که من و شما روی قلۀ کوهی ایستاده بودیم و به اسکی کردن مردم نگاه می کردیم». خندید و گفت «ای کاش در واقعیت بود». گفتم «حالا که در حقیقت هم شد. اما شما متوجه نشدید». مبهوت مقابلم قرار گرفت و پرسید «کجا؟» گفتم «همان زمانی که از تلسکی پیاده شدیم، در یک لحظه تنها من و شما روی قله ایستاده بودیم و دیگران به فاصلۀ کمی از ما ایستاده بودند». گفت «شاید حق با شما باشد؛ چون من هیچ متوجه نبودم. پس باید بگویم که ای کاش شما مرا متوجه موقعیتمان می کردید». خندیدم و گفتم «مگر مهم بود؟» نگاهم کرد و گفت «نمی دانم عقیدۀ شما چیست؟» گفتم «برای من از این جهت مهم بود که خوابم تعبیر شده بود، اما برای شما چرا باید مهم باشد؟» لحن گرم و مهربانش به خشونت آمیخته شد و گفت «برای من هم مهم نیست. چون شما به آن اشاره کردید، کنجکاو شدم».
به محل بازی بازگشتیم و به دیگران ملحق شدیم. کامران نگران و مضطرب تر از دیگران بود. برای آن که او را از نگرانی خارج کنم، خندیدم و گفتم «خیال نکنید که مرا شکست دادید؛ اگر از بینی ام خون نمی آمد نشانتان می دادم برنده کی بود». لحن شاد من به دیگران هم شادی بخشید و بیش از همه کامران را خوشحال کرد. دست کتی را گرفتم و ادامه دادم «ما آمده ایم اسکی یا این که همدیگر را تماشا کنیم؟» بهروز سخنم را تصدیق کرد و بار دیگر همگی به راه افتادیم. حادثه به زودی فراموش شد. ظهر همه به رستوران رفتیم. مسافران گرسنه از ورزش و بازی همه به آنجا هجوم آوردند. در صورت یکایک آنها شور نشاط را می شد دید. هوای پاک کوهستان آنها را به وجد آورده بود و هر کس سعی داشت تا به نوعی از آن روز تعطیل و از آن هوای پاک استفاده کند. از صبح به رفتار و کردار مردم دقیق شده بودم؛ یک نوع همبستگی و اتحاد در بین آنها دیده می شد و نیازهای هر خانواده ای توسط خانوادۀ دیگر رفع می شد. تقاضای یک چاقو برای پوست کندن میوه، دادن شیشه ای آب گرم برای درست کردن شیر کودکی، دعوت به یک فنجان چای، همه و همه نشانه های کوچکی بودند از صفا و صمیمیت میان مردم به کوه آمده. ما همه از یاد برده بودیم که چه هستیم و در چه مقامی قرار داریم. گلولۀ برفی من سر دبیر را نشانه می گرفت و مشتی برف بر روی صورت وکیل دعاوی پاشیده می شد. گویی در آن لحظات زمان خط بطلانی بر روی مقام و مرتبۀ مسافران کشیده بود و همه کودکان شادی بودند که فارغ از مشکلات زمانه سعی می کردند. دم را غنیمت شمرده و از زیبایی طبیعت بهره ببرند.
به شیده گفتم «چه می شد اگر مردم همیشه این طور بودند و این شور و نشاط فقط به پیک نیک ختم نمی شد؟» تأیید کرد و گفت «حق با توست. هیچ متوجه شده ای آدمهایی که به پیک نیک می روند از خود خستگی نشان نمی دهند؟ آنها می خواهند حتی برای یک روز هم که شده آن طور که دلشان می خواهد زندگی کنند». کامران پرسید «شما دو نفر چه می گویید و بیخ گوش همدیگر چه نجوا می کنید؟» شیده خندید و گفت «داشتیم می گفتیم که چه خوب می شد همیشه مردم این طور خوب و با صفا بودند و این صفا و یکرنگی منحصر به پیک نیک نمی شد». در همان زمان یک زوج جوان میز کنار ما را اشغال کردند و کامران به سخنان شیده افزود «و چه می شد اگر من و برادرم روزی مثل این دو این طوری به پیک نیک می آمدیم؟ هان چه می شد؟» لحن طنز و حسرت بار او ما را به خنده انداخت. کاوه گفت «برادر! چه کسی مانع این است که تو ازدواج کنی و با خانمت به پیک نیک بیایی؟ هان؟» به جای او شیده گفت «شاید تا به حال عاشق نشده اند». و من دخالت کردم و گفتم «عشق تنها مهمانی است که بدون دعوت وارد می شود. فقط کافی است در خانۀ قلب را باز بگذاری». با شیطنت پرسید «این مهمان ناخوانده در خانۀ قلب شما جا گرفته؟» سرخ شدم و سر به زیر انداختم. کتایون به دفاع از من گفت «در مسائل خصوصی خانمها وارد نشوید. در جمع شما من و بهروز و شیده می دانیم که عشق چیست و چه شور و حالی دارد». بهروز تکه نانی برداشت و گفت «اولش زیبا و فریبنده است، اما آخرش …» چند بار از روی تأسف سر تکان داد. کار او بار دیگر باعث شد که همگی بخندیم. کتی به عنوان اعتراض پرسید «منظورت از آخرش چی بود؟ پشیمان هستی؟» بهروز با همان حالت شوخ گفت «خیر خانم عزیز، چون قصد ندارم این روز خوب را خراب کنم.
?
@nazkhatoonstory
می گویم خیلی هم راضی هستم». من از طرز صحبت او آنچنان خنده ام گرفت که اشکم جاری شد. در همان حال گفتم «چه راضی و چه ناراضی ازدواج تحکیم عشق است». کتی شانه بالا انداخت و گفت «اما آقایان عشق بدون ازدواج راترجیح می دهند. چون از مسئولیت زندگی می ترسند». کامران گفت «از مسئولیت نمی ترسند از مشکلات فرار می کنند. من فکر می کنم که تمام شادی و خوشی یک زوج فقط محدود به هفتۀ اول است. از هفتۀ دوم تراژدی شروع می شود و باید مرد بیچاره با کوهی از مشکلات روبه رو بشود. این انصاف است برای یک شب خوشی، یک عمر زجر بکشی؟» بهروز گفت «نه این انصاف نیست. ولی چه می شود کرد؟ باید با آن ساخت. مسئله ای که اغلب خانمها درک نمی کنند!» شیده با اعتراض گفت «چرا، خوب هم درک می کنیم. اما …» با چیده شدن غذا رو میز سخن شیده ناتمام ماند، کامران گفت «خانمها آقایان! دادگاه تا اتمام غذا تعطیل اعلام می گردد. لطفاً تا سرد نشده بفرمایید».
ضمن صرف غذا شیده طاقت نیاورد و گفت «نمی دانم چرا آقایان برای کاری که در خارج از خانه انجام می دهند اینقدر سر خانمهایشان منت می گذارند. در صورتیکه همین کار و زحمت را هم خانمها در خانه دارند. و چه بسا بیشتر از آقایان». کتی هم به دنبال او افزود «خانمهای کارمند را هم بگو! آنها هم خارج از خانه کار می کنند و هم توی خانه. تازه باز هم آقایان ناراضی هستند و ایراد می گیرند». کاوه پرسید «از چه چیز ایراد می گیرند؟» کتی شانه اش را بالا انداخت و گفت «از همه چیز؛ از تمیز نبودن خانه، از غذا، چه می دانم از هر چه که بهانه ای به دست آقا بدهد». و کاوه خندید و گفت «شاید هم ایراد و بهانۀ مرد به جا باشد. چون مرد وقتی خسته از کار روزانه بر می گردد، دلش می خواهد کانون خانه اش گرم و تمیز باشد و بتواند به راحتی استراحت کند». شیده گفت «ما زنها خوب می دانیم که چگونه خانه و زندگیمان را تمیز کنیم و وسایل راحتی را به وجود بیاوریم. اما باز هم شما آقایان قانع نیستید و به بهانه های گوناگون ایراد می گیرید. شما از یاد می برید که همسرتان هم مثل شما از صبح تا غروب زحمت کشیده. گمان می کنید که او توی خانه فقط استراحت کرده و تنها شما زحمت کشیده اید». کاوه خندید و گفت «فکر نمی کنم تمام مردها این جور باشند». شیده با قاطعیت گفت «اگر تمام مردها هم نباشند، اکثرشان هستند». بهروز گفت «ایراد شما خانمها این است که توقعتان زیاد است. شما دوست دارید مرد راست و چپ برود و بگوید- وای عزیزم نمی دانی که چقدر دوستت دارم- در صورتی که مرد بیچاره آنقدر خسته است که حوصلۀ جواب سلام را هم ندارد». نحوۀ صحبت بهروز باز هم ما را به خنده انداخت. شیده گفت «چه ایرادی دارد که مرد گاهی از زحمات همسرش قدردانی کند و به او جمله ای زیبا بگوید؟ هان! چه ایرادی دارد؟» این بار بهروز شانه اش را بالا انداخت و گفت «گاهی گفتن جمله ای زیبا بد نیست. اما آخر شما خانمها نه به گاهی راضی هستید و نه به یک جمله. سطح توقعات بالا است». کتی مخالفت کرد و گفت «این درست نیست، هر زنی به امکانات همسرش واقف است و چیزی بیش از حد توان همسرش نمی خواهد. شما آقایان اگر می دانستید که با یک جملۀ محبت آمیز چه تحولی در زن به وجود می آورید، قسم می خورم که خیلی از مشکلات حل می شد. زن دوست دارد که مورد توجه باشد و همسرش او را نه به چشم یک خدمتکار، بلکه به چشم یک همسر و یک شریک زندگی نگاه کند. زن دوست دارد که گاهی همسرش او را با یک هدیه، هر چند کوچک، شاد کند. زن دوست دارد که مورد تمجید و قدردانی قرار بگیرد. اینها تقاضاهای نامعقولی است؟» کامران گفت «نه، کاملاً به جاست. اما مرد دوست ندارد که مورد لطف همسرش قرار بگیرد و شب که به خانه آمد با یک کلمۀ خسته نباشید از او استقبال بشود. آیا مرد دوست ندارد که همسرش مشکلات او را درک کند و سطح توقعاتش را در حد توان مرد قرار دهد؟ آیا مرد دوست ندارد که به جای قُر زدن و ایراد گرفتن و زندگی دیگران را به رخ کشیدن، با آنچه که موجود است بسازد و زندگی را شیرین کند این هم تقاضای مردها است. به نظر من هر دو باید با هم در یک خط پیش بروند و به زحمات یکدیگر ارج بگذارند. یک زندگی زمانی توأم با خوشبختی است که مرد و زن در تفاهم کامل با هم به سر ببرند. وقتی تفاهم وجود داشت، مشکلات به آسانی قابل حل می شود. چه خوب بود یک روز را به نام روز قدردانی نامگذاری می کردند». بی اختیار گفتم «خوشا به حال همسر شما. شما با این طرز فکر همسرتان را خوشبخت می کنید». تشکر کرد و هنگام بلند شدن از پشت میز گفت «و من امروز به سبب تفاهمی که میانمان به وجود آمد از همگی شما تشکر می کنم و همگی را به صرف چای مهمان می کنم». شیده و کتی برای او دست زدند و او در مقابل چشم مسافران تعظیم کرد و برای آوردن چای رفت.
?
@nazkhatoonstory
#۸۹
رستوران را ترک کردیم. آقای قدسی در کنار من راه می رفت. آهسته پرسید «چرا به سؤال کامران جواب ندادید؟» گفتم «برای این که هنوز مطمئن نیستم». گفت «اما او جوان خوبی است». پرسیدم «منظورتان از او کیست؟» گفت « خودتان بهتر می دانید». نگاهش کردم اما او سرش را پایین انداخته بود. گفتم «شما که معتقد بودید درس و تحصیل مقدم هستند، چرا امروز عقیده تان تغییر کرد؟» گفت «عقیده ام تغییر نکرده و هنوز هم معتقدم که درس مقدم بر ازدواج است. اما فکر نمی کنم که نظر شما هم مثل من باشد؛ می ترسم نتوانید صبر کنید». پرسیدم «دلیلی هم برای این ترس دارید؟» پوزخندی زد گفت «چه دلیلی بهتر از محبت! محبتی که میان شما و ادیبی به وجود آمده مرا دچار تردید کرده». گفتم «و اگر به شما بگویم که اشتباه می کنید و هیچ نوع محبتی از او در قلب من نیست، باور می کنید؟» گفت «اما او به شما خیلی علاقه دارد. ممکن است که تدریجاً این محبت به قلب شما هم سرایت کند».
روی بلندی تپه ایستاده بودیم و زیر پایمان مردم با وسیله های گوناگون اسکی می کردند. گفتم «باز هم تکرار شد». با تعجب پرسید «چه چیزی؟» گفتم «این که ما هر دو روی بلندی تپه ای ایستاده ایم و به مردم نگاه می کنیم، می شود که یک خواب دوبار تعبیر بشود؟» نگاهم کرد. درعمق چشمانش محبتی بی دریغ و پاک، مثل برفهای سپید قله می دیدم. گفت «می شود هر روز و هر دقیقه این خواب را تعبیر کرد. خوبی و بدی آن در دست خود ماست. اما شما جواب مرا ندادید؟» گفتم «شما استاد من هستید اما استاد را دوست دارم این جمله را از شاگرد خوبتان بپذیرید که میان عشق و محبت فاصله است. شما شاگردانتان را دوست دارید و به آنها محبت می کنید، اما عاشق آنها نیستید. همین طور که شاگردان هم استادان خود را دوست دارند، اما عاشق آنها نیستند». نیم رخش را به طرفم گرداند و با سر دادن آهی عمیق گفت «چه ساده دل است دبیری که فکر می کند شما عاشق او هستید». گفتم «بله، ساده دل است. و اگر توهین نباشد باید بگویم احمقانه است. نمی دانم چطور این را شما باور کرده اید که من به آقای ادیبی محبت دارم؟» هر دو دستش را زیر بغل برد و آهسته گفت «منظور من ادیبی نبود».
بهت زده نگاهش کردم. اما او آرام دور شد و از تپه سُر خورد و پایین رفت.
رستوران را ترک کردیم. آقای قدسی در کنار من راه می رفت. آهسته پرسید «چرا به سؤال کامران جواب ندادید؟» گفتم «برای این که هنوز مطمئن نیستم». گفت «اما او جوان خوبی است». پرسیدم «منظورتان از او کیست؟» گفت « خودتان بهتر می دانید». نگاهش کردم اما او سرش را پایین انداخته بود. گفتم «شما که معتقد بودید درس و تحصیل مقدم هستند، چرا امروز عقیده تان تغییر کرد؟» گفت «عقیده ام تغییر نکرده و هنوز هم معتقدم که درس مقدم بر ازدواج است. اما فکر نمی کنم که نظر شما هم مثل من باشد؛ می ترسم نتوانید صبر کنید». پرسیدم «دلیلی هم برای این ترس دارید؟» پوزخندی زد گفت «چه دلیلی بهتر از محبت! محبتی که میان شما و ادیبی به وجود آمده مرا دچار تردید کرده». گفتم «و اگر به شما بگویم که اشتباه می کنید و هیچ نوع محبتی از او در قلب من نیست، باور می کنید؟» گفت «اما او به شما خیلی علاقه دارد. ممکن است که تدریجاً این محبت به قلب شما هم سرایت کند».
روی بلندی تپه ایستاده بودیم و زیر پایمان مردم با وسیله های گوناگون اسکی می کردند. گفتم «باز هم تکرار شد». با تعجب پرسید «چه چیزی؟» گفتم «این که ما هر دو روی بلندی تپه ای ایستاده ایم و به مردم نگاه می کنیم، می شود که یک خواب دوبار تعبیر بشود؟» نگاهم کرد. درعمق چشمانش محبتی بی دریغ و پاک، مثل برفهای سپید قله می دیدم. گفت «می شود هر روز و هر دقیقه این خواب را تعبیر کرد. خوبی و بدی آن در دست خود ماست. اما شما جواب مرا ندادید؟» گفتم «شما استاد من هستید اما استاد را دوست دارم این جمله را از شاگرد خوبتان بپذیرید که میان عشق و محبت فاصله است. شما شاگردانتان را دوست دارید و به آنها محبت می کنید، اما عاشق آنها نیستید. همین طور که شاگردان هم استادان خود را دوست دارند، اما عاشق آنها نیستند». نیم رخش را به طرفم گرداند و با سر دادن آهی عمیق گفت «چه ساده دل است دبیری که فکر می کند شما عاشق او هستید». گفتم «بله، ساده دل است. و اگر توهین نباشد باید بگویم احمقانه است. نمی دانم چطور این را شما باور کرده اید که من به آقای ادیبی محبت دارم؟» هر دو دستش را زیر بغل برد و آهسته گفت «منظور من ادیبی نبود».
بهت زده نگاهش کردم. اما او آرام دور شد و از تپه سُر خورد و پایین رفت.

?
@nazkhatoonstory
#۹۰
با باز شدن در اتومبیل، بیدار شدم. همه آمادۀ حرکت بودند. اما این بار شیده جلو، کنار من نشست و کتایون با بهروز و کامران عقب نشستند. شیده تا نشست گفت «خوب استراحت کردی؟» و در همان حال نیمی از پالتویم را روی پاهایش کشید.
حرکت که کردیم، همسفرها خیلی زود به خواب رفتند. آقای قدسی هم به خمیازه افتاد. به آرامی گفتم «اگر رانندگی بلد بودم پشت فرمان می نشستم تا شما هم استراحت کنید». با تبسم تشکر کرد و گفت «خسته نیستم». گفتم «دلم می خواهد جاده انتهایی نداشته باشد و همین طور به پیش برویم». بار دیگر لبخند زد و گفت «اما بالاخره باید به یک جایی رسید». گفتم «می دانم، دلم می خواست مرد بودم و رانندۀ بیابانی می شدم. من عاشق رانندگی توی جاده هستم». گفت «پس بالاخره شما هم عاشق هستید و به جای انسانها طبیعت و جاده را انتخاب کرده اید». گفتم «اما نه عاشق هر جاده ای. من جادۀ شمال را دوست دارم که تا چشم کار می کند سبزه و گیاه است». گفت «شما باید در شمال زندگی می کردید». گفتم «شاید روزی این کار را کردم. البته با پدر، او خیلی به شمال علاقه دارد. دوست دارد آنجا باغ و شالی داشته باشد». گفت «فکر خوبی است، به شرط اینکه خسته نشوید و دلتان هوای کویر نکند». شانه هایم را بالا انداختم و گفتم «شاید هم کردم!» خندید و گفت «حتماً هم خواهید کرد. من شما را خوب می شناسم. دل شما زیباپسند است». گفتم «همه زیبایی را دوست دارند. مگر اشتباه است؟» او گفت «نه اشتباه نیست اما …» نگذاشتم ادامه بدهد. گفتم «اما، این اماها همیشه وجود داشته. من از هر چه اماست خسته شده ام. کاش یک نوار می گذاشتیم». خونسردانه گفت «فرار». گفتم «فرار؟ از چی؟» نگاهش را گذرا بر صورتم دوخت و گفت «از منطق، از حقیقت، از خودشناسی، از همه چیز. اما چه فایده». خندیدم و گفتم «اما افسوس که من منطق ندارم و از خودم می گریزم. اگر منظور شما این است، بله. من این طورم». چشمم به پاکت آجیل افتاد. آن را برداشتم. کمی پسته و تخمه باقی مانده بود. چند تا از پسته ها را مغز کردم و تعارفش کردم. گفت «فکر کردم که با من قهر کردید؟» گفتم «مگر جرأت چنین کاری را دارم؟» بی تفاوت گفت «اما غالباً من و شما با هم این طور هستیم. یا این که من این طور فکر می کنم؟» گفتم «شما اشتباه می کنید. من با کسی خصومت ندارم». پوزخند زد. پرسید «امروز به شما خوش گذشت؟» گفتم «خیلی خوب بود. از این که با شما همسفر شدم خیلی خوشحالم». گفت «اگر بار دیگر دعوتتان کنیم می آیید؟» بلافاصله گفتم «بله، با شما تا آن سر دنیا هم خواهم آمد». گفت «با من یا با همه؟» فهمیدم که نسنجیده سخن گفته ام. گفتم «منظورم همه بود». پسته ای تعارفش کردم. رد کرد و گفت «خودتان بخورید. شما بیشتر به آن نیاز دارید. اگر حادثۀ صبح نبود، روز کاملی می شد». گفتم «حادثۀ مهمی نبود. به نظر من امروز کامل کامل بود. اما ای کاش پدر و مادرهایمان را هم می آوردیم». گفت «دفعۀ دیگر این کار را می کنیم. شما خیلی به خانواده تان دلبستگی دارید». گفتم «تمام دخترها این جور هستند. برای دختر پدر و مادر تکیه گاه است». پرسید «فقط برای دخترها؟» پاسخ دادم «وابستگی دخترها بیش از پسرها است. دخترها حتی بعد از ازدواج هم به پدر و مادر وابستگی دارند. در صورتی که این وابستگی در مردها خیلی کمتر است». گفت «من از صبح تا حالا توی صحبتهای شما دقیق شده ام. طوری صحبت می کنید مثل این که سالهای زیادی عمر کرده اید و تجربۀ زیادی برای زندگی اندوخته اید». خنده ام گرفت و گفتم «عمر زیاد نکرده ام، اما کتاب زیاد خوانده ام». دو تا پستۀ باقی مانده را مغز کردم و گفتم «یکی برای شما و یکی هم برای من». نگاه عمیقش را به صورتم دوخت و گفت «دختر عادلی هستی، این عدالت را همیشه حفظ کن و حق را به حق دار بده». گفتم «شما از این حرف چه منظوری دارید؟ می شود برایم بگویید؟» گفت «منظورم روشن است. می گویم که موقع قضاوت، ظاهر را نگاه نکن، درون آدمها را ببین. چه بسا باشند زیبارویانی که درونشان مثل ظاهرشان نباشد و چه بسا آدمهای به ظاهر زشت که سراپا شورانسانی هستند و سرشار از زیبایی. دریچۀ قلبت را صرفاً به خاطر زیبایی به روی کسی باز نکن و تا از درونش آگاه نشده ای مهر او را در قلبت راه نده حالا متوجه منظورم شدی؟» با هوشیاری گفتم «بله، متوجه شدم. حالا می توانم بگویم آن حرفها را که شما روی تپه عنوان کردید ناشی از ترس بود. درست فهمیدم؟» سر تکان داد و گفته ام را تأیید کرد.
?
@nazkhatoonstory
#۹۱ ماشینی با سرعت از کنارمان گذشت؛ به طوری که برای یک لحظه ای گمان کردم تصادف خواهیم کرد. گفتم «این همه شتاب برای چیست؟» گفت «برای چند لحظه زود رسیدن». گفتم «کتی عقیده دارد که- مردم برای فرار از مشکلات زندگی به پیک نیک می روند- اما آیا این شتاب برای رسیدن به مشکلات است؟» نگاهم کرد و گفت «شاید آنها مثل ما نیستند و از واقعیت نمی گریزند و می خواهند هر چه زودتر با آن روبه رو بشوند و آن را از میان بردارند. انسان هر قدر هم که خود را نسبت به مشکلات بی اعتنا نشان بدهد و آن را ندیده بگیرد، باز هم مجبور است با آن روبه رو بشود». گفتم «پس شما با سرعت موافقید». یک نگاه عاقل اندر سفیه بر من انداخت و گفت «منظورم سرعت در رانندگی نبود». سرم را حرکت دادم و گفتم «منظورتان را فهمیدم؛ خواستم شوخی کرده باشم». و ادامه دادم «این نوع که شما می رانید نشانۀ چیست؟» تبسمی کرد و گفت «اطاعت از قانون و لذت بردن از لحظه هایی که تکرار آن شاید دیگر میسر نباشد و دیگر این که من با سرعت موافق نیستم و مسئله و مشکل حادی هم ندارم که بخواهم هر چه زودتر با آن مواجه بشوم». آهی کشیدم و گفتم «خوش به حالتان، می توان به شما گفت انسان بی غصه». گفت «بسیاری از غمها و غصه ها را ما با دست خودمان به وجود می آوریم. انسان بی مشکل پیدا نمی شود؛ اگر کمی تدبیر و دوراندیشی باشد، مشکل به وجود نخواهد آمد. اگر هم آمد، زود برطرف می شود». گفتم «اقرار می کنم که شما انسان خوش بینی هستید». خندید و گفت «و بر خلاف من، شما دختری بدبین هستید».
نگاهش کردم. او هم نگاهش را در دیدگانم دوخت و گفت «عصبانی نشوید تقصیر من نیست. مقصر خودتان هستید و نوشته هایتان. روزی که از خرید کتاب برمی گشتیم را به یاد می آورید؟ آن روز سعی کردم تا این بدبینی نسبت به دنیا و انسانها را از فکر و ذهنتان پاک کنم؛ اما شما چه کار کردید؟ باز هم از مرگ نوشتید، و زندگی و تلاش انسانها را نفی کردید. فایده ندارد، حرفهای من در شما بی تأثیر است. البته یکی دو تا از نوشته های شما رنگ شادی و نشاط و بوی زندگی به خود گرفت، آن زمان که پای ادیبی به میان آمد؛ ولی متأسفانه آن هم خیلی زود رنگش را از دست داد و شما به جایگاه خودتان برگشتید. شما حتی به نظراتی که من در مورد نوشته هایتان می دهم اهمیت نمی دهید و کار خودتان را می کنید. این است که مطمئن شده ام شما دختری بدبین هستید». گفتم «من به دنیا بدبین نیستم، چیزی که مرا به این دیدگاه می کشاند رفتار غیرقابل قبول انسانهاست. من همۀ انسانها را خوب می بینم و به دنبال عیب جویی از آنها نیستم؛ همه را آن طور که دوستشان دارم می بینم. اما رفتار و کردار آنها مرا مأیوس می کند و به این نتیجه می رسم که اشتباه کرده ام و واقعیت وجودی آنها آن چیزی نیست که گمان می کرده ام. این است که دلبستگی به دنیا را از دست می دهم و خودم را به جای روشنایی ظاهری با تاریکی موجود وفق می دهم. چرا که وقتی همه چیز تاریک باشد، انسانها و ماهیتشان هم در تاریکی فرو می روند».
گفت «پس تشخیص من اشتباه نبود و شما از واقعیت گریزان هستید. شما ایده آلیست هستید و دوست دارید تمام موجودات آن طور که شما دوست دارید باشند، و اگر عملی برخلاف تصور شما انجام بگیرد به جای هر تجزیه و تحلیل آن را دربست کنار می گذارید و فکرتان را برای این که چرا این عمل انجام شد خسته نمی کنید. من زمانی چشمان شما را سرشار از مهر و محبت می بینم و زمانی مثل عروسک سرد و بی روح. این را می دانم زمانی که به خواسته های شما عمل می شود با مهر و محبت به همه چیز نگاه می کنید و زمانی که کاری برخلاف میل شما انجام بگیرد، سرد و بی روح می شوید. آن وقت است که باید از شما ترسید. چون مهر و محبت جایش را به کینه و عداوت داده». گفتم «اما این حالت موقتی است». گفت «نه متأسفانه موقتی نیست و پایدار است. اما امیدوارم با گذشت ایام این اخلاق تغییر کند».
کامران خمیاز کشید و چشم گشود و حرکتی که به اندامش داد، بهروز را هم بیدار کرد. کامران نگاهی به جاده انداخت و گفت «چیزی نمانده که برسیم».
شیده و کتی هم بیدار شدند. گفتم «ساعت خواب. همه خوب خوابیدید». کتی گفت «ما همه استراحت کردیم جز کاوه». شیده حرف او را تصدیق کرد. اما آقای قدسی مهم ندانست و با ذکر این که (حاضر است همین مسیر را دوباره بپیماید) رو به من گفت «شاید روزی از تدریس دست کشیدم و رانندۀ بیابانی شدم. البته فقط در جادۀ شمال کار می کنم». گفتم «مطمئن باشید که من مسافر دائمی شما خواهم بود». شیده گفت «برای این سفر خوب از همه سپاسگزاری می کنم. واقعاً که روز خوبی بود». کتی گفت «به همۀ ما خوش گذشت، امیدوارم که چنین روزی باز هم تکرار بشود». من با یأس و نومیدی گفتم «بار دیگری وجود ندارد». آقای قدسی خندید و گفت «بدبین نباشید! فقط باید تصمیم گرفت و عمل کرد».

#۹۲ به مقصد رسیده بودیم. شیده زود پیاده شد و زنگ خانه را فشار داد. اما با تعجب دیدیم که در خانۀ آقای قدسی باز شد، و آقای قدسی بزرگ اشاره کرد که همه آنجا برویم. من هنوز پیاده نشده بودم، پس آقای قدسی مرا هم با ماشین تا داخل حیاط خودشان برد.
هنگامی که پیاده می شدیم، آقای قدسی بزرگ گفت «حالا من هم می گویم که روز و شب خوشی را گذرانده ام». بزرگترها برای خودشان بزمی چیده بودند. با ورود ما آرامش آنها به هم ریخت. من گفتم «پس شما هم تنها نمانده اید». آقای قدسی بزرگ جوابم را داد. گفت «شما جوانها فکر می کنید که فقط خودتان بلدید پیک نیک بروید؛ ما از شما زرنگتر بودیم. پیک نیک را به خانه آوردیم». با خستگی خودمان را روی مبل رها کردیم. مادر گفت «خوب تعریف کنید، خوش گذشت؟» همگی اظهار رضایت کردیم. شکوه خانم با اظهار خوشحالی گفت «خانم افشار، ببینید مینا چقدر سرحال آمده! این سفر برای مینا خیلی مفید بوده». و به انتظار پاسخ مادر نماند و گفت «اگر گرسنه هستید غذا به قدر کافی هست». آقایان اعلان گرسنگی کردند و سر میز غذاخوری نشستند. کتی برای کمک به آشپزخانه رفت. مادر آهسته گفت «دیدی که خوش گذشت. اگر نمی رفتی این روز خوب را از دست می دادی». نگاهم به آقای قدسی افتاد که روبه رو، پشت میز غذاخوری نشسته بود و شاد و سرحال به نظر می رسید. خوشحالی او در من نیز اثر کرد و تازه متوجه شدم که واقعاً روز خوشی را سپری کرده ام. میز که چیده شد کتی و شیده هم به آقایان پیوستند. اما من امتناع کردم و به تماشای تلویزیون پرداختم. در همین اثنا دستی و بشقابی از بالای سر، مقابلم گرفت و صدای آشنا و آمرانه، که آن را بگیرم. به عقب سر نگاه کردم. بشقاب را نگرفتم و گفتم که (میل ندارم) اما نگاه غضب آلود او مرا وادار به تسلیم کرد. گفت «وقتی همه گرسنه باشیم، شما هم گرسنه اید. میل کنید و تعارف نکنید». سپس آرام گفت «عادلانه تقسیم شده. بشقاب مرا هم نگاه کنید». از تقسیم غذا خنده ام گرفت. درست به یک مقدار بود. گفتم «امیدوارم این عدالت را همیشه رعایت کنید». او هم خندید و گفت «حرف خودم را تحویل خودم می دهید؟»
او پشت میز بازنگشت و روی مبل نشست و به خوردن مشغول شد. اولین قاشق را که به دهان بردم، اشتهایم تحریک شد و با ولع تمام غذا را خوردم. او هم همزمان با من غذایش را تمام کرد. بلند شدم تا ظرفها را به آشپزخانه برگردانم؛ بشقاب او را نیز برداشتم. بلند شد و از این کار جلوگیری کرد. گفتم «می خواهم عادلانه رفتار کنم. شما آوردید، من می برم». چشمها و لبانش می خندیدند. قبول کرد و من ظرفها را به آشپزخانه بردم. کتی و شیده هم بقیۀ ظرفها را جمع کردند. آقای قدسی شیده را از کار بازداشت و خودش به من و کتی کمک کرد. او من و کتی را مخاطب قرار داد و پرسید «با چای چطورید؟» کتی با تعجب پرسید «می خواهی چای بریزی؟» گفت «بله». کتی خطاب به من اظهار داشت «چای را که کاوه بریزد خوردن دارد. برادر تنبل من زرنگ شده». کاوه گفت «اولین قدم برای قدردانی از زحمات خانمها؛ مگر شما خانمها دوست ندارید که مردها در خانه هم کار کنند؟ من می خواهم تمرین کنم». گفتم «خوشا به حال همسرتان». کتی قاه قاه خندید و گفت «بهتر نیست اول کامران را وادار به تمرین بکنی؟» گفتم «به موقع تمرین می کند، نگران نباش». هنگامی که او با سینی چای آشپزخانه را ترک کرد، کتی گفت «فکر می کنم که مهمان دل کاوه از راه رسیده. تو این طور فکر نمی کنی؟» شانه هایم را بالا انداختم و گفتم «هیچ کس از کار مردها سر در نمی آورد، شاید حق با تو باشد و شاید هم می خواهد فقط تمرین بکند». گفت «من برادرهایم را خوب می شناسم. کامران از آن نوع آدمها است که خیلی زود جای خودش را توی دل دیگران باز می کند. او به خاطر طبع شوخش طرفداران زیادی دارد. در صورتی که کاوه ساکت و آرام است و به راحتی نمی شود از درونش آگاه شد. اگر بگویم اولین بار است که او توی خانه کار می کند؟ نه این که آدم مستبدی باشد، نه، رفتار او طوری است که ناخودآگاه حس دلسوزی را برمی انگیزد و انسان با طیب خاطر برای او کار می کند. او تشنۀ محبت است و قدر محبت را به خوبی می داند، اما زبان ابراز ندارد. همیشه مستمع خوبی بوده و هیچ وقت از احساسش با کسی گفت وگو نکرده. خداوند او را برای فداکاری و ایثار خلق کرده. من می ترسم که عاشق شده باشد و بخواهد به خاطر دیگری کتمان بکند. برای او سخت است که از احساسش حرف بزند. اما از حرکاتش می شود احساس او را درک کرد. @nazkhatoonstory
#۹۳ متأسفانه این جامعه این نوع افراد را نمی پسندد و اغلب دخترها طرفدار مردی هستند که احساسشان همیشه روی زبانشان است». کتی کمی ساکت شد و به فکر فرو رفت. من گفتم «می شود تشخیص داد که عاشق کیست؟» تبسمی کرد و گفت «اگر هر دو یک احساس را داشته باشند، بله، می شود شخیص داد. گاهی یک نگاه، معنا و مفهومی بیش از بیان دارد. آنچه را که با نگاه می شود فهمید با بیان ممکن نیست». گفتم «پس باید دعا کنید که دختر مورد علاقۀ برادرتان، احساس او را درک بکند و از حرکاتش پی به عشق او ببرد». با سر دادن آهی لب پایینش را به دندان گرفت، سرش را حرکت داد و گفته ام را تصدیق کرد.
وقتی از آشپزخانه خارج شدیم، کاوه سیگار می کشید و به تابلو دختر کولی، که روبه رویش قرار داشت نگاه می کرد. کتی او را از فکر بیرون آورد و گفت «من و مینا از پذیرایی تو محروم ماندیم. به ما هم چای می دهی؟» شکوه خانم می خواست بلند شود که کتایون او را سر جایش نشاند و گفت «من دلم می خواهد که برادرم برایم چای بیاورد». کاوه پوزخندی زد و با فنجانهای خالی به آشپزخانه رفت.
کتی هم او را همراهی کرد. آوردن چای طول کشید. اما هنگامی که آن دو بازگشتند، گونه های آقای قدسی سرخ شده بود؛ او فنجان چای را مقابلم گذاشت و با گفتن بفرمایید بر سر جایش بازگشت و کتی هم کنارم نشست. آرام گفتم «فقط می خواستی آقای قدسی را تا آشپزخانه بکشی؟» گفت «قصد آزارش را نداشتم، با او حرف خصوصی داشتم».
رخسار آقای قدسی کم کم رنگ می باخت و به جای آن اندوه می نشست. با خود گفتم- شاید آوردن چای برای شاگرد، به او گران آمده است- چند دقیقۀ دیگر که گذشت، به مادر اشاره کردم برویم. او هم به پدر اشاره کرد و هر سه بلند شدیم. قیام ما او را به خودش آورد و رو به پدر پرسید «چرا به این زودی؟ تازه اول شب است». پدر گفت «دیگر مزاحمت کافی است. هم شما خسته اید و هم ما». گفت «اما همۀ ما به قدر کافی استراحت کرده ایم، لطفاً بمانید». شیده به میان صحبت آمد و گفت «ما استراحت کرده ایم، اما شما نه. شما خسته تر از همۀ ما هستید و آثار این خستگی از صورتتان پیداست». می خواست لب به سخن باز کند که پدر دستش را به عنوان خداحافظی دراز کرد و او هم بناچار دست پدر را گرفت و فشرد. از خانۀ آنها که خارج می شدیم، با گفتن (شب خوب بخوابید) از همدیگر جدا شدیم.
بلافاصله به اتاقم رفتم تا برنامۀ فردای مدرسه را ردیف کنم، که در همان زمان چراغ اتاق او نیز روشن شد. برنامه ام را ردیف کردم. هم کرکرۀ اتاق من و هم پردۀ اتاق او کنار بود. خواستم کرکره را بیندازم اما گیر کرده بود. هم زمان او نیز می خواست پردۀ اتاقش را بکشد که آن هم گیر کرد و کشیده نشد. تلاش بی نتیجه باعث شد که هر دو بخندیم و دست از تلاش برداریم و پرده و کرکره را به همان وضع رها کنیم.
به بستر پناه بردم و چشم بر هم گذاشتم که بوی عطر یاس دیدگانم را از هم گشود. او را دیدم که کنار پنجره ایستاده است و به هر دو اتاق نگاه می کند. هنگامی که متوجه شد او را نگاه می کنم، به رویم لبخند زد و رفت. روی بستر نشستم و به نقطه ای که او ناپدید شده بود نگاه کردم. اما دیگر او نیامد و من با فکر او به خواب رفتم. @nazkhatoonstory
#۹۴ صبح شنبه، همین که پا از خانه بیرون گذاشتم تا به مدرسه بروم، اتومبیل محمودآقا ایستاد و مادرجون از آن پیاده شد. صورتش را بوسیدم و به او خوشامد گفتم. محمودآقا پرسید «مدرسه می روید؟» گفتم «بله». مادرجون در اتومبیل را باز کرد و گفت «سوار شو، محمود تو را می رساند». می خواستم نپذیرم که مادرجون مرا با اصرار سوار کرد و گفت «تعارف نکن، محمود هم برادر توست. با برادر که نباید تعارف کرد!»
محمودآقا حرکت کرد. در سکوت به تماشای خیابان نشستم. او سکوت را شکست و پرسید «از مسافرین هندوستان چه خبر؟» گفتم «خوبند و به شما سلام می رسانند». با لحنی محزون گفت «سلامت باشند. برای تعطیلات نوروز می آیند؟» گفتم «قرار که هست. اما هنوز دقیقاً مشخص نیست». پرسید «فریدون خان که امسال فارغ التحصیل می شوند و برمی گردند. مرسده خانم تنها آنجا می ماند؟» گفتم «بله، البته من هم به او ملحق می شوم و او زیاد تنها نمی ماند». پوزخندی زد و گفت «بله، حق با شماست. فراموش کردم که شما هم می روید. اما فکر نمی کنید که توی دانشگاه های کشور خودمان هم می شود درس خواند و مدرک گرفت؟» خندیدم و گفتم «البته که می شود. اما متأسفانه داوطلب زیاد است و دانشگاه کم. هر سال عدۀ زیادی پشت در دانشگاه می مانند و از قبیل مرسده مجبور می شوند که مهاجرت کنند و بخت خود را در دانشگاه های خارج از کشور آزمایش کنند». با گفتن (حق با شماست) ادامه داد «می خواستم خواهش کنم که هر وقت نامه نوشتید، سلام ما را هم برسانید. من هر وقت شما را می بینم مثل این است که مرسده خانم را دیده ام. اما ای کاش کسی را هم شبیه فریدون خان پیدا می کردم و کمتر دلتنگ می شدم». خندیدم و گفتم «بهار نزدیک است و به زودی دیدارها تازه می شود». نزدیک دبیرستان پیاده ام کرد. وقتی از او خداحافظی می کردم گفتم «امشب که با ما هستید، بله؟» سر تکان داد و گفت «انشاءالله».
در اتومبیل محمودآقا را بستم و خداحافظی کردم. همان موقع اتومبیل آقای قدسی هم وارد حیاط مدرسه شد. فکر محمودآقا من را به خودم مشغول کرد. با خود گفتم (آیا او مرسده را دوست دارد؟ آیا لاغری و رنگ پریدگی او به خاطر فراق مرسده است؟ اما مرسده که به او علاقه ای ندارد! آیا عشق محمودآقا نافرجام خواهد ماند؟)
با شنیدن صدای مریم که گفت (هی دختر! حواست کجاست؟) به خود آمدم و سلام کردم. گفت «هنوز نرسیده توی لاک خودت رفتی. چیزی شده؟» گفتم «نه، چیزی نشده». گفت «دیروز دو بار به خانه تان تلفن کردم. اما کسی گوشی را برنداشت. کجا بودی؟» گفتم «رفته بودم آبعلی». چهره اش باز شد و گفت «به به، خوش به حالت. من بیچاره تمام روز را توی خانه تنها بودم و سر یک قضیۀ هندسه کار می کردم و بالاخره هم موفق نشدم. تلفن کردم از تو بپرسم که تو هم نبودی. اگر می شود تا زنگ نخورده آن را برایم حل کن». گفتم «اگر بخواهی می توانی از روی دفترم بنویسی». قبول نکرد و گفت «نوشتن و نفهمیدن فایده ندارد. دلم می خواهد برایم توضیح بدهی». گفتم «هر طور میل توست. پس عجله کن که زیاد فرصت نداریم». با هم به طرف کلاس دویدیم و من با عجله دفترم را بیرون آوردم و بلافاصله آن قضیه را شروع به رسم و حل کردم. چند تن از همشاگردان با دیدن قضیۀ اثبات شده روی تخته سیاه خوشحال شدند و شروع به نوشتن کردند. صدری نیز وارد شد و با هم احوالپرسی کردیم. برای بچه ها برخورد من و او جالب بود. با این که هیچ کدام از ما قضیۀ دفتر را افشا نکرده بودیم، اما چون همه می دانستند که او باعث آن شایعه بوده، تعجب می کردند که چرا من به جای بی اعتنایی، با او گرم و صمیمی رفتار می کنم. @nazkhatoonstory
#۹۵ از او پرسیدم «تو این قضیه را اثبات کرده ای؟» خندید و گفت «هیچ کدام را ثابت نکرده ام؛ چون از هندسه هیچ سر درنمی آورم». یکی از بچه ها به شوخی گفت «نیست که از درسهای دیگر سر درمی آوری؟» با خشم به طرف او چرخید و با گفتن (لطفاً خفه) او را به سکوت دعوت کرد. گفتم «عصبانی نشو، بنشین تا برایت اثبات کنم. در نیمۀ راه بودم که زنگ به صدا درآمد. بچه های دیگر هم وارد شدند و با عجله دفترهایشان را گشودند. زنگ درس آغاز شده بود. وقتی برای شستن دستم از کلاس خارج شدم دبیرها به کلاس می رفتند. دستم را شستم و برای برداشتن دفترحضوروغیاب وارد دفتر شدم. آقای قدسی و خانم فصیحی، آخرین دبیرانی بودند که هنوز در دفتر حضور داشتند. سلام کردم و صبح به خیر گفتم. خانم مدیر جواب سلام و صبح به خیرم را داد و پرسید «امروز دیر کردی؟» داشتم برای خانم مدیر علت تأخیرم را می گفتم که آن دو از دفتر خارج شدند. خانم مدیر با اظهار خوشحالی گفت «تو دختر خوبی هستی و از این که دوستانت را یاری می کنی متشکرم». و دفترحضوروغیاب را جلویم گذاشت. تشکر کردم و از دفتر بیرون آمدم. هیچ کس در کریدور نبود. در کلاس را که گشودم، از دیدن آقای قدسی که کنار تخته سیاه ایستاده بود، متعجب شدم، اما او خونسرد به سلامم پاسخ داد و پرسید «این تمرینها را شما حل کردید؟» گفتم «بله». گفت «بفرمایید بنشینید». هم زمان با پاک کردن تخته گفت «دبیرتان به مرخصی رفته من به جای ایشان کلاس ریاضی را اداره می کنم». فروغی پرسید «پس ادبیات؟» لبخندی به روی او زد و گفت «نگران ادبیات نباش، ادبیات را هم خودم اداره می کنم». و از فروغی پرسید «حاضر غایب شده؟» فروغی به من نگاه کرد. فهمیدم که در زنگهای ریاضی نیز فروغی مبصر خواهد بود. گفتم «نخیر» و نشستم. با خودم گفتم «جز یک زنگ، تمام ساعتهای امروز را با او کار خواهیم داشت». آقای قدسی روی تخته شکل می کشید و صورت قضیه را می نوشت. دستش را از گچ تکاند و شروع کرد به تعریف قضیه. درک قضیه برای بچه ها راحتتر شده بود و به سؤالات آقای قدسی جواب می دادند. آثار رضایت در صورت او خوانده می شد. قضیه که اثبات شد، رو به شاگردان کرد و گفت «اگر اشکالی هست بپرسید».
آقای قدسی در آن حال به من نگاه کرد. و چون با سکوت بچه ها روبه رو شد، به فروغی گفت «بروید به خانم فصیحی بگویید که من حاضرم». فروغی از کلاس خارج شد. آقای قدسی قدم زنان به آخر کلاس آمد و از من پرسید «در تک زنگ چه دارید؟» گفتم «خط». پرسید «و پس از آن؟» گفتم «ریاضی» سرش را تکان داد. در همان حال فروغی وارد شد و خود را به آخر کلاس رساند و گفت «خانم فصیحی الآن می آیند». از فروغی تشکر کرد و او به جای خودش بازگشت. آقای قدسی بار دیگر مرا مخاطب قرار داد و گفت «فراموش نکنید که در طول تک زنگ در کتابخانه را باز کنید». ضربه ای به در کلاس خورد و آقای قدسی به طرف در به راه افتاد و با گفتن (اگر اشکالی دارید از افشار بپرسید) کلاس را ترک کرد.
یکی از بچه ها گفت (خدا به خیر گذراند. اگر افشار ما را آماده نکرده بود، آبرویمان می رفت). یکی دیگر گفت (می شود از خانم متقی خواهش کنیم تا در تک زنگ افشار برایمان جبر حل کند و اشکالاتمان را رفع کنیم؟) دیگران هم قبول کردند @nazkhatoonstory
#۹۶ به هنگام تک زنگ، خانم متقی با خواستۀ بچه ها موافقت کرد و من پای تخته رفتم تا اشکالات جبر بچه ها را برطرف کنم. خانم متقی هم دفتر شعرهای مرا گرفت و به خواندن مشغول شد. آن ساعت و زنگ تفریح هم به حل جبر گذشت و من فراموش کردم تا کتابخانه را باز کنم. زنگ که به صدا درآمد، مریم گفت «افشار! فراموش کردی کتابخانه را باز کنی» با سرعت دستم را از گچ پاک کردم و گفتم «ای وای حق با توست». و با عجله کلاس را ترک کردم. باز کردن کتابخانه سودی نداشت چرا که کلاس ششمی ها می خواستند در آن تک زنگ از کتابخانه استفاده کنند. با این حال بالا رفتم و کتابخانه را باز کردم تا اگر مورد مؤاخذۀ آقای قدسی قرار گرفتم، در کتابخانه باشم نه در سر کلاس. کمی صبر کردم. آن گاه کتابخانه را بستم و پایین رفتم.
گمان نمی کردم آمده باشد؛ چون بچه ها خروج او و خانم فصیحی را از دبیرستان دیده بودند. اما او در کلاس حضور داشت. اجازه خواستم تا بنشینم. پرسید «کجا بودید؟» گفتم «کتابخانه». گفت «با نبودن شاگرد کتابخانه فایده ندارد. چه باز باشد، چه بسته». گفتم «بله حق با شماست». صدای زنگ نگذاشت به صحبتم ادامه دهم. گفت «توضیح لازم نیست. بچه ها برایم تعریف کرده اند». آرام گفتم «متأسفم». دیگر بحث نکرد و به تخته اشاره کرد و گفت «حالا که کنار تخته ایستاده اید، این تمرینها را حل کنید». بغض کرده بودم. اما تمرینی را که گفت حل کردم. می خواستم سر جایم بنشینم که گفت «تخته را هم پاک کنید». دستورش را انجام دادم. او بدون توجه به من، رو به شاگردان کرد و گفت «این معادلات شبیه یکدیگر هستند. در حل کردن آنها دقت کنید. در جلسۀ آینده نمونه ای از این معادلات را به صورت کتبی امتحان خواهم گرفت». یک نفر اجازه گرفت و سؤال پرسید. آقای قدسی خود را به او رساند و به پرسشش پاسخ گفت.
خسته شده بودم. سه ساعت تمام بود که پای تخته ایستاده بودم و برای بچه ها تمرین حل کرده بودم. پاهایم داشت از کار می افتاد، اما او بی توجه، داشت به پرسش بچه ها پاسخ می گفت. فهمیدم که به عنوان تنبیه، مرا پای تخته نگه داشته است و فکر می کنم دیگران هم متوجۀ این مسئله شده بودند و با دلسوزی نگاهم می کردند. نزدیک به آخر زنگ بود که گفت بنشینم. آن قدر از کار او خشمگین بودم که دلم می خواست در کلاس را باز می کردم و فرار می کردم. هنگامی که نشستم، مریم با گفتن (ناراحت نشو، درکش بیشتر از این نیست) دلداریم داد. گفتم «تلافی می کنم. حالا می بینی!» تغییر اخلاقی که ناگهان در او به وجود آمده بود، مرا دچار حیرت کرده بود. آیا برای باز نکردن کتابخانه باید این گونه تنبیه می شدم؟
زنگ تفریح، مریم به بوفه رفت و چیپس خرید. از آن روز تلخ، دیگر من به بوفه نزدیک نشده بودم. هر وقت هم چیزی می خواستیم، مریم به تنهایی می رفت و می خرید. یکی از دانش آموزان به طرفم دوید و گفت که (آقای قدسی پشت در کتابخانه ایستاده است. کلید کتابخانه را ببر و در را باز کن). چیپسم را به مریم دادم و به طرف کتابخانه دویدم. از پله ها که بالا رفتم، او را دیدم که کارتنی در بغل دارد. می خواستم شتاب کنم، اما منصرف شدم! وقتی دید که من آرام آرام گام برمی دارم و همتی برای زود رسیدن نمی کنم، چشمهایش را از شدت خشم بر هم گذاشت تا راه رفتنم را نگاه نکند. وقتی پشت در رسیدم، کلید انداختم و در باز کردم. حرکات آرام و خونسرد من او را کلافه کرده بود. از جلو در سالن تا در کتابخانه را هم آرام آرام طی کردم، او خود را سریع به در کتابخانه رسانده بود و انتظار می کشید. وقتی متوجه شد که به عمد این کار را انجام می دهم، با خشم گفت «عجله کنید! مگر نمی بینید که کارتن سنگین است؟» در کتابخانه را هم با خونسردی گشودم و او وارد شد. از این بی تفاوتی که نسبت به این مسئله از خود نشان داده بودم، متعجب شد و پرسید «شنیدید که چه گفتم؟» گفتم «بله شنیدم. حالا می توانم بروم؟» او کارتن را روی میز گذاشت و پرخاشگرانه جواب داد «نخیر نمی توانید بروید». کنار در ایستادم و دو دستم را جمع کردم و دست به سینه ایستادم. این حرکت او را بیشتر خشمگین کرد و گفت «منظورتان از این کارها چیست؟» شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و گفتم «هیچی آقا. چیزی نشده». لب به دندان گزید و در کارتن را باز کرد و دو جلد کتاب بیرون آورد و گفت « این کتابها را توی لیست وارد کنید!» گفتم «چشم آقا، هر چه شما بگویید آقا». خیره، چشم به صورتم دوخت و گفت «شعلۀ انتقام از چشمت زبانه می کشد. اما کی این شعله فروکش می کند، نمی دانم». ساکت ایستاده بودم. پرسید «یادداشت نمی کنید؟» پشت میز قرار گرفتم و نام کتابها را وارد لیست کردم. @nazkhatoonstory
#۹۷ در سکوت کار می کردیم. آخرین کتاب را که در قفسه جای داد، پرسید «آرام شدید؟» نگاهش نکردم و به سؤالش جواب ندادم. گفت «این بی ادبی است که به سؤال کسی جواب ندهید». باز هم سکوت کردم. مشت روی میز کوبید و گفت «شنیدید که چه گفتم؟» آرام و خونسرد گفتم «بله آقا». از کلمۀ (آقا) خونش به جوش آمد و گفت «هی نگویید بله آقا، بله آقا. فهمیدید؟» گفتم «بله آقا!» پشت میز نشست و در حالی که سعی می کرد خونسرد باشد گفت «من نمی دانم این رفتار شما از کجا ریشه گرفته؛ اما باید این را بدانید که من دبیر شما هستم و اجازۀ این کار را به شما نمی دهم». گفتم «بله آقا». دو دستش را در هم گره کرد و در چهره ام براق شد و گفت «حالا که این طور دوست دارید، حرفی ندارم و با شما همان رفتاری را خواهم داشت که لایق آنید. می توانید کتابخانه را ترک کنید». بلند شدم و گفتم «چشم آقا». سر به آسمان بلند کرد و خشم خودش را فرو خورد.
هنوز من کتابخانه را ترک نکرده بودم که آقای ادیبی و خانم مدیر وارد سالن شدند. خانم مدیر پرسید «آقای قدسی کجاست؟» به داخل کتابخانه اشاره کردم. هنگامی که آن دو وارد کتابخانه شدند، آقای قدسی پشت میز نشسته بود و به جانب در نگاه می کرد. خانم مدیر با اشاره به من فهماند که وارد شوم و بنشینم. و از آقای قدسی با شوخی پرسید «از کار منشی تان راضی هستید؟» آقای قدسی با تأسف سر تکان داد و گفت «باید بگویم که نه. چون خانم افشار فرصت رسیدگی به کتابخانه را ندارند». خانم مدیر گفت «از حق نباید گذشت که افشار کارش زیاد است. هم مبصر کلاس هم کمک به شاگردان و هم رسیدگی به کتابخانه». آقای ادیبی سخن او را تأیید کرد و گفت «همکار عزیز، شاید شما بیش از حد متوقع هستید. این طور نیست؟» آقای قدسی سر تکان داد و گفتۀ او را رد کرد.
خانم مدیر صحبت را تغییر داد و گفت «ما آمده ایم تا نظریات شما را گوش کنیم». آقای قدسی بلند شد و گفت «همین طور که مشاهده می کنید حجم کتابها زیاد است و روزبه روز هم بیشتر می شود و به همان نسبت هم علاقه مند به کتاب و کتابخوانی اضافه می شود، اما متأسفانه فضای کافی برای مطالعه نداریم و این کتابخانه کوچک است. می خواستم پیشنهاد کنم قسمتی از فضای سالن را که بلا استفاده است به کتابخانه اضافه کنیم». خانم مدیر نگاهش بر دیوار ثابت ماند و در همان حال گفت «اما برداشتن این دیوار مستلزم مخارجی است و شما می دانید که چنین بودجه ای نداریم». آقای قدسی در ضمن تأیید حرف او اضافه کرد «ما می توانیم از کمک مالی اولیای دانش آموزان استفاده کنیم». آقای ادیبی هم مثل یک کارشناس ساختمان، دیوار را امتحان کرد و نگاهی هم به سالن انداخت و گفت «اگر این کار عملی بشود کتابخانۀ بزرگ و خوبی می شود. می شود دو ردیف دیگر هم قفسه اضافه کرد». خانم مدیر نفسی کشید و گفت «بله، خوب می شود؛ ولی همان طور که گفتم احتیاج به بودجه دارد. فکر نمی کنم که بچه ها همکاری کنند». آقای قدسی گفت «خودتان سر صف موضوع بزرگ تر کردن کتابخانه را با بچه ها در میان بگذارید. اگر همکاری کردند و به قدر کافی پول جمع آوری شد، که دست به کار می شویم، در غیراین صورت موضوع منتفی می شود». خانم مدیر این حرف را پذیرفت و سپس همراه آقای ادیبی کتابخانه را ترک کرد. آقای قدسی نیز در حین خروج، خطاب به من گفت «از این قسمت سالن می توانیم صرف نظر کنیم و به کتابخانه اضافه کنیم. درست سه متر به عرض کتابخانه اضافه می شود. سه در سه می شود نه متر، و این خودش خیلی است. اگر بچه ها همکاری کنند، بعد از تعطیلات عید، کتابخانه ای بزرگتر و مجهز خواهیم داشت. این طور نیست؟» گفتم «بله آقا». –بله آقا- ی من او را تکان داد و گفت «تو چقدر کینه ای هستی دختر! فکر می کردم فراموش کرده ای». من چیزی نگفتم. پوزخندی زد و گفت «بسیار خوب … باز هم لجاجت بکن. بالاخره معلوم می شود که شما برنده می شوید یا من. اما این را بدانید که من شکایت شما را به پدرتان خواهم کرد». و زودتر از من سالن را ترک کرد و به انتظار قفل شدن در نایستاد و از پله ها پایین رفت. @nazkhatoonstory
#۹۸ همان ساعت، خانم مدیر بچه ها را در حیاط گرد آورد و آنها را در جریان بزرگ کردن کتابخانه گذاشت و مرا به عنوان مأمور جمع آوردی پولها معرفی کرد.
جمع آوری پول اول از اعضای کتابخانه شروع شد و متعاقب آن از شاگردان کلاسها. چند روز گذشت. ولی هنوز آن اندازه پول جمع نشده بود که بتوان کار را آغاز کرد.
یک شب کامران برای دیدار پدر به خانۀ ما آمد. او به درخواست پدر آمده بود. چون پدر گرفتار یک مسئلۀ حقوقی شده بود و از کامران چاره جویی می خواست. او پدر را راهنمایی کرد و در فرصتی که پیش آمد از من پرسید «از مدرسه چه خبر؟» من موضوع کتابخانه را و این که به حد کافی پول جمع آوری نکرده ایم مطرح کردم. او پرسید «تا به حال چقدر جمع آوری کرده ای؟» مبلغ دقیق را نمی دانستم. به طور تقریبی رقمی را گفتم. او باز هم پرسید «خوب، چقدر کم داری؟» گفتم «خیلی» خندید و گفت «مثلاً چقدر؟» گفتم «شما می خواهید کمک کنید؟» گفت «شاید». گفتم «پس مبلغ را بالا می گویم». گفت «مگر می خواهید مرا ورشکست کنید». ناچار شدم مبلغی را بیان کنم. بدون هیچ مکث یا بحثی یک برگ چک نوشت و به دستم داد. آن قدر خوشحال شدم که چند بار تشکر کردم. چهره اش به خنده باز شد و گفت «اگر می دانستید که خوشحالیتان برایم چقدر ارزش دارد مطمئناً به نصف مبلغ اکتفا نمی کردید». گفتم «منظورتان این است که سرم کلاه رفته». قاه قاه خندید و گفت «چیزی در همین ردیف». گفتم «پس باید یادم بماند و بار دیگر کل مبلغ را بگویم». چک را برداشتم و لای کتابها گذاشتم.
چراغ اتاق او ورشن شد و به فاصلۀ کوتاهی پنجره هم باز شد و صدای زنی آمد که می گفت (دلم برای این کوچه تنگ شده بود. من خیلی از شبها به این کوچه فکر می کنم). حس کنجکاویم برانگیخته شد؛ نزدیک پنجره رفتم و آقای قدسی را در کنار دختری دلفریب و فتان دیدم که از پنجره خم شده بود و به کوچه نگاه می کرد. آقای قدسی خودش را عقب کشید و به او گفت «این کوچه، توی این منطقه بی همتاست. این اطراف چنین کوچه ای تنگ و باریک پیدا نمی شود. حالا که دیدار تازه کردی، پنجره را ببند تا سرما نخوری». دختر پنجره را بست و آقای قدسی پرده را کشید.
در آن لحظه ها که بی اختیار به او خیره شده بودم، تنها توانستم این را دریابم که او، هم چهره ای افسانه ای دارد و هم صدایش بس خوش آهنگ و دلنشین و گیراست و فوق العاده جذاب است. حدس زدم که دختر عموی آقای قدسی باشد؛ همان مهمانی که خانم قدسی چشم به راهش بود. وقتی اتاق را ترک کردم و پایین رفتم، کامران در حال برخاستن بود. دلم می خواست می توانستم از او اطلاعاتی کسب کنم. اما او عازم بود، خداحافظی کرد و رفت و نتوانستم سؤالی بکنم.
#۹۹ فکر کردم شاید مادر او را دیده باشد و بتواند به سؤالاتم پاسخ دهد. لذا از او پرسیدم «شما مهمان شکوه خانم را دیده اید؟» گفت «بله. دختر بسیار زیبایی است. اگرچه اغلب دخترهای ترک زیبا هستند، اما او چیز دیگری است». گفتم «نمی دانستم خانوادۀ آقای قدسی ترک هستند». گفت «آنها ترک نیستند. زن عموی آنها ترک است. زیبایی این دختر هم به مادرش رفته. او هم زن زیبایی است». پرسیدم «شما آنها را از نزدیک دیدید؟» گفت «بله. امروز من خانۀ شکوه خانم بودم که وارد شدند. خانوادۀ صمیمی و خونگرمی هستند. آنها اظهار تمایل کردند که با ما رفت و آمد بکنند؛ من هم قبول کردم».
آخر شب هم که به اتاقم رفتم هنوز آن دو در اتاق بودند و صدایشان به گوش می رسید. دلم می خواست آن دختر سپیدپوش ظاهر می شد و آن دو را با هم می دید. تمام هوش و حواسم پیرامون دختری دور می زد که تازه وارد صحنه شده بود و با زیبایی اش می توانست سخت ترین دلها را نرم کند. غرق در اوهام بودم. در خیال کاخی رفیع با تصورات شیرین جوانی در ذهنم می ساختم. از رویارویی با حقیقت گریزان بودم؛ پس سناریویی تنظیم کردم و موافق میل خودم نقش آفرینان آن را برگزیدم و بنا به خواستۀ خودم نقش آنها را تعیین می کردم. آنچه در واقعیت غیرممکن بود در رؤیا ملموس جلوه می کرد؛ از دستیابی به آن دچار هیجان می شدم و گرمای مطبوعی در خود حس می کردم. بیشتر نقش را بی اراده به آقای قدسی می دادم و از او قهرمان می ساختم و نقش مقابل او را به خودم واگذار می کردم. و زمانی که از او می رنجیدم نقش اول را از وی می گرفتم و به آقای ادیبی می دادم. سایر بازیگران معمولاً بچه های مدرسه بودند و همواره فروغی نقش رقیب را ایفا می کرد. در تمام داستان من و فروغی با هم مبارزه ای بی امان داشتیم و در پایان داستان من پیروز برجا می ماندم و قهرمان مرد داستان.
در داستانی که آن شب نوشتم، نقش رقیب را به دختری دادم که تازه وارد شده بود و فقط از پنجره صورت زیبایش را دیده بودم. او در داستانم کشته نمی شد، حتی آسیب هم نمی دید؛ بلکه خودش با درک این که جایی در این میدان ندارد، از صحنه خارج می شد. کامران همیشه شاد و سرزنده باقی می ماند و تا آخر داستان نقش یک دوست فداکار را ایفا می کرد و گاهی هم بیشتر به او لطف کرده و اجازه می دادم تا جای قهرمان داستان را بگیرد. این نقشهای رؤیایی گاهی در واقعیت نیز به وقوع می پیوستند و مرا متحیر می کردند. آقای قدسی در سرتاسر سناریو، مردی بود سخت و خشن و خونسرد که گاهی مجبور می شدم برای مهار او چندین بار نوشته ام را در ذهنم تغییر بدهم. با این که این کار مشکل بود، غالباً با موفقیت به پایان می رسید و من کامیاب می شدم. در آن رؤیاها قهرمانان با ارادۀ من می نشستند، برمی خاستند، سخن می گفتند و هرجا که لازم می شد بدون جنگ و خونریزی از صحنه خارج می شدند و کنار می رفتند.
به یاد نمی آورم که در هیچ یک از آن تصورات زدوخوردی صورت گرفته باشد. از خشونت و جنگ بیزار بودم. قهرمانان من، انسانهایی بودند کامل و فهمیده که حرفهای من را می پذیرفتند و از منطق دلخواه من پیروی می کردند.
از یکنواختی سناریو خسته شدم و اراده کردم داستانی بنویسم که با شرارت و خشونت همراه باشد. فکر کردم از کجا شروع کنم و کدام فصل را برای شروع داستان انتخاب کنم. مثل اغلب نوشته ها بهار را انتخاب کردم. فصل عاشقان و دلدادگان. قهرمان داستان آقای قدسی بود با خصوصیات واقعی اش؛ خودم هم ایفاگر نقش مقابل او. @nazkhatoonstory
#۱۰۰ مجسم کردم که من و او در باغی پر از گل و درخت قدم زنان راه می رویم و هر دو در سکوت، محو تماشای زیبایی اطراف شده ایم. هر دو یکدیگر را دوست داریم، اما هر کدام آنقدر غرور داریم که نمی توانیم احساسمان را بر زبان بیاوریم. او به انتظار اقرار من و من به انتظار لب گشودن او. همان طور که راه می رفتیم و آوای پرنده ای خوشخوان به گوشمان می رسید، به او گفتم «چقدر اینجا زیباست، درست مثل بهشت است». او نگاهم کرد و گفت «زیباست چون تو در آن قدم می زنی. این گلشن بدون تو بیابانی خشک و لم یزرع جلوه خواهد کرد». گفتم «این توصیف را به نشانۀ چه بگذارم؟» بار دیگر نگاهم کرد، اما این بار دیگر فروغ گذشته در نگاهش نبود. خیلی خونسرد گفت «به نشانۀ توصیف، نه چیز دیگر». او در یک لحظه اقرار کرده بود و در همان لحظه آن را منکر شده بود.
در انتهای باغ، ادیبی را منتظر و چشم به راه دیدم. با لبخندی دست به سویم دراز کرد و دستم را میان دست گرمش فشرد و گفت «من ساعتهاست که به انتظار تو ایستاده ام. تا این ساعت کجا بودی؟» سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم «به دیدار تو می شتافتم».
از این توصیف خوشم نیامد و آن را در ذهنم خط زدم. تا آن جا که او منتظر ایستاده بود. نوشتم- در آخر باغ ادیبی و کامران و دخترعمویش ایستاده بودند و چشم به راه ما داشتند. هنگامی که به آنها نزدیک شدیم آقای قدسی دست دختر عمویش را در دست گرفت و کامران و ادیبی هم دستشان را به سوی من دراز کردند. نمی دانستم کدام دست را در دست بگیرم، که همان زمان مرسده و فروغی سر رسیدند و آن دو تا با کامران و ادیبی همراه شدند و از باغ خارج شدند. من تنها ایستاده بودم. روبه رویم بیابانی بود خشک و برهوت. افسرده و غمگین چشم به بیابان دوخته بودم، که دختری سپیدپوش به کنارم آمد و زمزمه کرد «وقت رفتن است. تو تنها مانده ای. دیگران به سوی سرنوشت خود رفتند. تو در این دنیا سرنوشتی شاد نخواهی داشت و همچون من در عنفوان جوانی خواهی مرد. بیا هر چه زودتر در جای جدیدت مسکن بگیر و از این دنیا چشم بپوش» و من ناامید با او همگام شدم و هر دو در گورهای سرد و نمناک خود آرمیدیم-
از چنین پایانی بدنم یخ کرد. آن را نپسندیدم. در آن صورت بدون هیچ مبارزه ای زندگی را به مرگ واگذار کرده بودم. و این درست نبود. باید آن را تغییر می دادم. به آنجا بازگشتم که به اتفاق آقای قدسی از باغ خارج می شدم … –در مقابل چشمانم، استادیومی بود مملو از تماشاچی. آقای قدسی و ادیبی را دیدم که چون جنگاوران قرون وسطی، سوار بر اسب و شمشیرهایی آخته در دست، رودر رو ایستاده و آمادۀ مبارزه با یکدیگرند. از تجسم این حالت خنده ام گرفت. با خودم گفتم این مبارزه تکراری است. فاقد لطف و جذابیت است. آن دو باید به مبارزه ای تن بدهند که از واقعیت زمانه دور نباشد. پس آنها را در حال دوئل با تفنگ مجسم کردم. ناگهان ذهنم تصویری از آقای قدسی شکست خورده را داد، در حالی که تیر آقای ادیبی قلبش را شکافته و او خون آلود روی زمین می غلطد.
و من در همان حال به رویش خم شده ام و به آخرین کلماتش گوش می دهم که به عشق خود اقرار می کند. از تصور چنین صحنه ای به گریه افتادم. طاقت دیدن مرگ او را نداشتم. هراسان برخاستم و در بستر نشستم و این تصویر تلخ را با اشک از ذهنم زدودم. با خود گفتم- او باید سالها با خوشی و سعادت زندگی کند. او سزاوار مرگ نیست. من بدون او قادر به زندگی نخواهم بود. حتی اگر هم مرا نخواهد، باز هم قادر نخواهم بود او را نابود شده تصور کنم. این خیال پردازی باید به صورتی زیبا و دلنشین به اتمام برسد، حتی اگر من در آن نقشی نداشته باشم- این فکر دلگرمم کرد، و آن را همچون یک حقیقت پذیرفتم. سپس آرام دیدگانم را بر هم گذاشتم و به خوابی خوش رفتم.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x