رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت ۲۱تا۳۰  

فهرست مطالب

کاش یک زن نبودم داستانهای نازخاتون داستان آنلاین

رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت ۲۱تا۳۰  

رمان :کاش یک زن نبودم 

نویسنده :علی رضا امینی مقدم 

#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۱

احساس چندش آوری داشتم و دوست داشتم یک تو د هنی محکم بهش بزنم و پیاده بشم ولی تمام طول راه به این فکر میکردم که چطور میتونم حال این پیر پاتال هوس رانو بگیرم که دیگه از این غلطا نکنه ؟
پاکت سیگاری روی داشبرد بود سیگاری از پاکت برداشتم و با ولع شروع کردم به کشیدن .
کوروش زیر چشمی نگاهی به من کرد و گفت : شما هم خیلی شیطونید هم خیلی جذاب .و… من عاشق خانمهای شیطونم . افسون خانم جسارت نباشه شما چند سالتونه؟
با گستاخی گفتم : فکر میکنم هم سن و سال دختر شما باید باشم . شاید هم چند سال کوچیکتر
کوروش از این حرف من کمی جا خورد ولی به روی خودش نیورد و بلند بلند شروع کرد به خندیدن.
حین خنده گفت : نه ، من راجع به شما اشتباه نکردم خیلی شیطونید و حاضر جواب .. ببخشید سوالم احمقانه بود چون خانمها هیچوقت دوست ندارن سنشونو بگن ولی عزیزم . اون چیزی که برای یک مرد مهمه و هر زنی رو میتونه جذب خودش کنه سن و سال و قیافش نیست پولشه عزیزم .. پولش
همونطور که شما اول جذب زیبایی و قیمت ماشین من شدید و بعد تازه متوجه سن وسال من
تازه هر چی سن مرد بالاتر بره پخته تر و با تجربه تر میشه و چی بهتر از این برای شما خانمها..؟
یک هیچ به نفع من افسون خانم
سعی کردم اهانتشو به روی خودم نیوردم سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد و من از عصبانیت پشت هم سیگار میکشیدم و توی دلم می گفتم : بخند خیکی …. شب دراز هست و قلندر بیدار
بعد از چند دقیقه کوروش نگاهی به من کرد و گفت : دلخور شدی ؟ ببخشید من یه ذره رکم دیگه … حالا به رستوران که رسیدیم حسابی از دلت درمیارم
لبخندی زدمو گفتم : نه عزیزم اصلا ، من عادت ندارم از حرفای دیگران ناراحت بشم شما اینقدر منطقی صحبت میکنید که آدم چاره ای جز سکوت در برابر حرفاتون نداره … من از رک بودن شما خیلی خوشم اومد.
لبخندی زد و دستهای منو بوسید و چشمکی به من زد.
در حالیکه که من دوست داشتم دو دستی خفه اش کنم.
به رستوران که رسیدیم دستهای کوروش و محکم گرفتم و پیاده شدیم و به اتفاق به یک رستوان بسیار شیک رفتیم .
چندین مدل غذا و دسر سفلرش داد و میز مفصلی برامون چیدن.
با لبخند گفتم :کوروش جان ، اینهمه غذا برای ۲ نفر خیلی زیاده.
گفت : نه عزیزم . دوست دارم امروزو جشن بگیرم که با همچین فرشته ای آشنا شدم ..
لبخندی زدم و شروع کردیم به غذا خوردن .
چند دقیقه بعد موبایل کوروش زنگ زد .
— الو سلا م عزیزم . حالت چطوره ؟ کجایی ؟ وای ببخش عزیزم … الان یک جلسه مهم توی شرکت هستم حتی نرسیدم نهار بخورم … شب حتما بهت سر میزنم .
نه نه دلخور نشو باشه . بای
از طرز صحبت کوروش فهیدم آن طرف خط یک زن بود .
ولی کوروش خیلی خونسردانه گفت : بچه خواهرم بود . خیلی دوست داشتنیه.
لبخندی زدم و غذا خوردنمو ادامه دادم.
وقتی غذام تموم شد گفتم : کوروش جان از غذا مممنونم.
گل از گلش شکفت و گفت : عزیزم خوشحالم که از غذا خوشت اومد.
با لحن جدی گفتم : من گفتم خوشم اومد ؟ فقط ادب حکم میکرد که ازت تشکر کنم همین ، مگرنه من نه باقالی پلو دوست دارم و نه چلو کباب برگ …. فقط چون دیدم ممکنه بهت بر بخوره و اگر نخورم ناراحت بشی ، غذاهارو خوردم.
انگار آب یخ روش ریخته باشن لبخند به روی لباش خشک شد .
صورت حسابو حساب کرد و باهم سوار ماشین شدیم در حالیکه معلوم بود اونم توی ذهنش داره نقشه میکشه.
گفتم : کوروش جان انگار ناراحت شدی !!!!!!!! ببخش من یه ذره رکم دیگه.
گفت : نه عزیزم ، چیزی که عوض داره گله نداره .
نوار تکنوی بلندی گذاشت و با موسیقی شروع به خوندن کرد و یک تیک آف آنچنانی زد و به راه افتادیم.
گفت : حالا که از این غذا خوشت نیومد من حتما باید از خجالتت در بیام . تو تاحالا دست پخت منو نخوردی . زبون با سس قارچ عالی درست میکنم … مطمینم که از این یکی خوشت میاد.
گفتم : ا … چه جالب .. مگه شما آشپزی هم بلدین؟
گفت : آره ، بخاطر اینکه سالها خارج تنها زندگی میکردم .
لبخندی زد و دوباره گرمای چندش آور دستاشو احساس کردم

میدونستم که حرفاش دروغه و طرز نگاهش و حرکاتش میفهمیدم که چی توی فکرشه.
توی ذهنم دنبال یک راه فرار میگشتم و در عین حال دوست نداشتم همچین شکاری رو راحت رها کنم دیگه مثل چند سال پیش که تازه به تهران اومده بودم اینقدر ضعیف نبودم که بزنم زیر گریه و التماسش کنم که نقشه شومشو اجرا نکنه . تنها زندگی کردن هیچ مزیتی که برام نداشت لااقل این مزیتو داشت که به من دل و جرات داده بود .
از کوچه پس کوچه ها به سرعت می گذشت شور و شوق غیر قابل وصفی داشت .
تا اینکه بالاخره به یک خانه ویلایی رسیدیم و تر مز کرد .
گفت :خوب اینجا هم کلبه حقیر منه . مقدم شما گلباران افسون خانم ببخشید نمیدونستم مگرنه گاوی ..گوسفندی جلوی پاتون میکشتم….. فقط چند لحظه شما تو ماشین باشید من ببینم هم وسایل برای حاضر کردن غذا رو دارم یا نه .. اگر نداشتم اول بریم بخریم بعد بیایم خونه.
لبخندی زدم و گفتم : برو

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۰]
عزیزم منتظرتم .
دستمو بوسید و گفت : ببخشید ا تنهات میذارم .
حسابی دست و پاشو گم کرده بود مثل ماهیگیری بود که مروارید صید کرده
توی دلم گفتم : نگاه کن خرس گنده خجالتم نمیکشه.
چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که گفتم مارال بجنب مگرنه فاتحه ات خوندست .
وقتی داشتیم میرفتیم رستوران کوروش یک دسته اسکناس از داشبرد برداشته بود و گذاشته بود توی جیبش و من متوجه شده بودم چند دسته اسکناس دیگه هم در داشبرد هست.
در داشبردو باز کردم ۲ دسته اسکناس ۲۰۰۰ تومانی همراه یک تراول ۵۰۰۰۰ تومانی بود با عجله پولهارو برد اشتم و گذاشتم توی کیفم .
خواستم پیاده بشم که چشمم به گوشی موبایلش افتاد.
یک پوزخندی زدم و گفتم : خیکی ، زیادی با موبایلت پوز میدادی ، دلم نمیاد ازت یه یادگاری نداشته باشم .
موبایل هم برداشتم و گذاشتم توی کیفم و از ماشین پیاده شدم و آرام در را بستم.
و بعد کیفمو زدم زیر بغلم و شروع کردم به دویدن ۲ تا کوچه دویدم که به یک خیابان اصلی رسیدم .
جلوی یک تاکسی رو گرفتم و سوار تاکسی شدم.
تصور قیافه کوروش خیلی برام خنده دار بود .
بیچاره چه صابونی به دلش زده بود .
بی اختیار لبخند زدم و احساس پیروزی کردم و گفتم : تا اون باشه که حال منو نخواد بگیره.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۱]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۲

هنوز ده دقیقه از اون ماجرا نگذشته بود کهموبایل کوروش زنگ زد .
از راننده تاکسی خواستم که نگه داره تا پیاده بشم ، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم .
گوشی مرتب زنگ می خورد نمیدونستم باید جواب بدم یا نه؟ تصمیم و گرفتم دکمهپاسخگویی رو زدم ولی حرفی نزدم ، از اونطرف خط صدای زن جوانی میامد.
_ الو چرا جواب نمیدی.؟ قربونت بشم من الهی ، لابد تا حالا بخاطر من نهار نخوردی . ببخشید ظهر باهات تند حرف زدم . کپل خودمی …….. با من قهری ؟ چرا حرف نمیزنی؟ آشتی دیگه .. خوب؟
خیلی جدی گفتم : من کپلت نیستم …شما/؟
کمی جا خورد و گفت : تو کی هستی؟ سینا کجاست ؟گوشیش دست تو چیکار میکنه؟
گفتم : من که معلوم هست کیم ولی تو کی هستی؟
گفت :« به تو چه ربطی داره ایکبیری که .من کیم . معلومه دیگه من زنشم .
گفتم : ااااااا…….اگه زنشی کپلت الان پیش من چیکار میکرد ؟ تو چه زنی هستی که نمیدونی شوهرت کجاست ؟ منم زنشم
گفت : میام چشاتو از کاسه در میارما سینا کجاست ؟ تو نمیتونی زنش باشی چون زنش چند روز پیش رفته سفر خودم راهیش کردم آمریکا …. نکنه!!!!!!!!!!!!
گفتم : حرص نخور عزیزم …. پس بیشتر بسوز چون آقاتون الان نهارشو خورده و مثل یک خرس خوابیده . باهم نهار خوردیم موبایلشم داده به من هر وقت کاری داشتم بهش زنگ بزنم یا اینکه اون بهم زنگ بزنه ….آخه میدونی دلش مثل یه گنجیشک کوچیکه زود زود دلش برام تنگ میشه …. دیگه هم مزاحمم نشو شاید پشت خط باشه نمی خوام معطل بشه..
می خواست چیزی بگه که گوشی رو قطع کردم.
و بلند بلند شروع کردم به خندیدن .
حقت بود خرس چاق ، حالا برو این خانمو قانع کن.
گوشی موبایل مرتب زنگ می خورد . این کار برام هیجان داشت . توی یه پارک نشسته بودم و تماسهارو جواب میدادم.
اینبار کوروش بود
– الو ، واسه چی اون گوشی و برداشتی ، من بیشتر از جونم اون گوشی و دوست دارم کلی می ارزه . پولامو نمی خوام ولی اون گوشیو بر گردون.
گفتم : خوراک زبون با سس قارچ چطور بود ؟ بازم هوس میکنی سر راهت اتو سوار کنی ؟ حیف شد بیشتر پول تو داشبردت نبود.
گوشی و که گذاشتم بلافاصله دوباره زنگ خورد .

گفتم : آه ، خسته ام کردین دیگه ، شیطونه میگه گوشیو پرت کنم تو جوب
دوباره همون خانمی بود که اول زنگ زده بود .
گفتم : چیه ؟ چی میگی ؟
گفت : ببین اگه راست میگی الان سینا کجاست ؟
گفتم : این آقای شما چند تا اسم داره ؟ بهت میگم ولی دیگه زرت زرت زنگ نزن چون جواب نمیدم .
گفت : باشه قول میدم فقط تو بگو .
گفتم : یه خونه ویلایی تو شهر ک غرب توی کوچه………..
با صدای بلند گفت : الاغ ، خیکی ، یعنی تو رو برده بوده خونه من ؟ این آدرس که خونه منه
بعد با جیغ بلند و کلی فحش گفت : تو دروغ میگی اصلا بگو ببینم تو کی هستی ؟ چرا باید حرفای تو رو باور کنم ؟
با خونسردی گفتم : دوباره شروع کردی ؟ ببین دیگه داری حوصله منو سر میبری ….
و گوشیو قطع کردم و سیم کارتو از گوشی در آوردم و به شکستم و در سطل آشغال انداختم .
با خودم گفتم : عجب جونوری بود این کوروش ، کاش بیشتر ازش کف رفته بودم .

حوالی عصر شده بود و باز باید فکر یک جای خواب برای شب میبودم .
تصمیم گرفتم به یک آژانس مسکن برم و ببینم میتونم با این پولی که دارم یک سوئیت اجاره کنم یا نه
وارد آژانس که شدم اینقدر شلوغ بود که هیچکس متوجه ورودم نشد .
کمی خودمو جمع و جور کردم و به سمت قسمتی رفتم که مربوط به اجاره بود .
یک آقای خوش برخوردو مسن مسئول اون قسمت بود به من خوش آمد گفت و گفت : عرضی داشتید ؟ میتونم کمکتون کنم ؟
گفتم : بله ، من دنبال یک سوئیت کو چیک هستم برای اجاره
گفت: شما دانشجویید ؟
گفتم : بله بله ، از شهرستان اومدم متاسفانه نتونستم خوابگاه بگیرم .
گفت : بله متوجه هستم ، این روزها دانشگاه هم شده یک معضل … چقدر پول پیش میتونید بدید ؟
گفتم : پول پیش ؟
کمی تعجب کرد و گفت : بله دیگه دخترم ، پول پیش ، اگر پول پیش ندارید چقدر میتونید هر ماه اجاره بدید ؟
گفتم : ۲۰۰ تا ۳۰۰ تومان ،
پوزخندی زد وگفت : این مبلغ که خیلی کمه دخترم یک سوئیت خیلی شیک و مبله براتون سراغ دارم پول پیش نمیخواد ولی ماهی ۷۰۰ تومن اجارشه .
گفتم : نه نمیتونم اجارشو بدم
نا امید از سر جام بلند شدم و تشکر کردم و بیرون اومدم .
داشتم با خودم فکر میکردم که الان ۴۵۰۰۰۰ تومان پول دارم اگر توی یک آرایشگاه هم کار کنم شاید بتونم ماهی ۲۰۰ تومن اجاره بدم ولی اونوقت چی بخورم ؟ خرج موادمکو از کجا بیارم .
در همین افکار غرق بودم که دیدم از پشت سرم کسی منو صدا میکنه
– خانم خانم
– برگشتم و دیدم یک پسر مو فرفری قد بلند و سبزه هست که حدودا ۲۸ ساله هست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۳]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۳

سلام خانم ، من میتونم کمکتون کنم ، من توی همین بنگاهی کار میکنم که الان شما اونجا بودید صحبتاتونو با آقای سلامی شنیدم .
خوشحال شدم و گفتم : راست میگید ؟ خیلی لطف میکنید ولی من پول زیادی ندارما …
لبخندی زد و گفت : میدونم . قبلانم اینو گفته بودید . می خواین باهم بریم سوئیت و ببینید ؟
گفتم : آره ، آره حتما
به اتفاق سوار ماشین پراید اون آقا شدیم و برای دیدن اون سوییت راهی شدیم .
یک آپارتمان ۶ طبقه بود که طبقه همکف و پارکینگ بصورت دو تا سوئیت کوچیک و جمع و جور وشیک بود .
با هیجان گفتم : اینجا خیلی قشنگه . آقای؟؟؟؟؟؟؟
گفت : من سعید هستم ، خوشحالم که خوشتون اومده راستش این آپارتمان کلا برای خاله من است و خالم ایران زندگی نمیکنن من آپارتمانهارو براشون اجاره میدم و پولشو براشون میفرستم .
سویئت روبه رو هم خودم زندگی میکنم . از اینکه همسایه من بشید خیلی خوشحال میشم .
پرسیدم : چرا توی بنگاه نگفتید که اینجارو سراغ دارید ؟
گفت : راستش اگر اونجا معامله میکردیم تا حدود زیادی حق من خورده میشد یعنی حق دلالیم . اینطوری خیلی بهتره هم برای من هم برای شما . در ضمن با این مبلغی که شما گفتید اصلا نمیتونید خونه پیدا کنید ولی چون من خیلی از شما خوشم اومده دوست دارم اینجارو به شما اجاره بدم .
گفتم : ولی من پول حق دلالی و این جور چیزارو ندارما . خیلی هنر کنم بتونم پول اجاره خونه رو بدم .
لبخندی زدو گفت : گفتم که باهم کنار میایم . ولی اجاره این ماه و ماه دیگه رو پیش میگیرم .عوضش.
گفتم : ایرادی نداره ولی چند روز طول میکشه تا پولتونو جور کنم .

خیلی زود همه چیز جور شد و من از خوشحالی روی پاهام بند نبودم از اینکه تونسته بودم یک جایی پیدا کنم که شب توش بخوابم بینهایت خوشحال بودم … راه می رفتم ومیگفتم ….باورم نمیشه اینجا خونه منه

از فردای اون روز شروع کردم بدنبال کار گشتن توی آرایشگاهها
ولی فایده ای نداشت . چون همشون مدرک میخواستن و مدرک من پیش شقایق بود .
همه وسایلم هم خونه شقایق بود و بناچار مجبور شدم برای برداشتن وسایلم برم خونه شقایق ، خوشبختانه شقایق از کلید خونه اش یکی به من یدکی داده بود.
وقتی وارد خونه شقایق شدم تک تک خاطراتی که باهم داشتیم برام زنده شد .
و به یاد سرا افتادم با اون خنده های شیرینش
اشک در چشمانم جمع شد و بعد به یاد بلایی افتادم که سرا وشقایق به سرم آورده بودن .
به یاد این افتادم که برای اینکه مواد بهم برسه باید منت هر کس و ناکسی رو میکشیدم .
و به یاد این افتادم که آخرین بار که چند روز پیش بود وقتی از درد خماری تمام بدنم درد میکردم و پولی نداشتم تا باهاش مواد بخرم مجبور شدم تن به چه خفتی بدم .
به یاد نگاههای هرزه اون مواد فروش افتادم که بعد از اینکه خواسته شومشو اجاره کرد بهم گفت خوشگل خانم از این به بعد هر وقت مواد خواستی فقط یه زنگ بهم بزن هر جاباشم خودمو فورا بهت میرسونم ..
در صورتی که تا چند ساعت قبلش داشت مثل یک زباله با من برخورد میکرد.
دلم گرفت و احساس کردم چقدر حقییر شدم و اختیار خودم و جسمم و دادم دست مواد.
وقتی چشمم به قاب عکس شقایق روی میز افتاد بلند کردم و با تمام حرصم کوبیدمش به دیوار . و بلند بلند گریه کردم .
یک چمدان برداشتم و همه لباسهامو جمع کردم و چندتا از لباسهای شقایق و که همیشه دوست داشتم توی چمدانم گذاشتم ، مدرک آرایشگری هم برداشتم . توی کمدها مقداری پول پیدا کردم که میشد باهاش لااقل اجاره خو نه رو بدم و خرج چند هفته رو داشته باشم . پولهارو توی کیفم گذاشتم .
و یک آژانس گرفتم و راهی خونه کوچیک خودم شدم.

با سعید کم کم صمیمی شدم پسر ساده و بیشیله پیله ای بود و از هر کمکی به من دریغ نمیکرد .
توی یک آرایشگاه کار پیدا کرد م و مشغول کار شدم .
یه روز که حسابی خمار بودم بعد از کارم رفتم سراغ ابراهیم ( مواد فروش ) وقتی جنسو از ش گرفتم یه دربست گرفتم و رفتم خونه که دیدم دم در خونه یک خانم نشسته .
نزدیکتر رفتم و گفتم : بفرمایید . اینجا با کسی کار دارید
از چهره دختر معلوم بود که بشدت کتک خورده یک عینک آفتابیهم زده بود تا چشمان کبودش معلوم نشه
گفت : سلام خانم ، من با آقا سعید کار دارم ولی انگار خونه نیستن
کمی تعجب کردم و گفتم : باهاشون چیکار دارین ؟
گفت : من خواهرش هستم
گفتم : ا…. ببخشید بجا نیوردم شمارو … آقا سعید رفتن سفر نمیدونم کی برمیگردن
با ناامیدی روی زمین نشست و گفت : وای چقدر بد شد پس حالا من کجا برم ؟
با لبخند گفتم : من در خدمتتون هستم ، من همسایه آقا سعیدم اسمم ماراله ، میتونید بیاید پیش من ، من تنها زندگی میکنم .
تشکر کرد و از خدا خواسته با من وارد خونه ام شد ولی انگار اصلا متوجه اطرافش نبود .
من که دیگه داشت حسابی حالم بد میشد خودموبه آشپزخونه رسوندم و شروع کردم به کشیدن همش خدا خدا میکرد که این دختر نیاد و منو در اون حال نبینه ولی اصلا انگار توی این عالم نبود.

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۳]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۴
که کارم تمو م شد اومدم پیشش ، دیدم عینکشو در آورده و اشک میریزه و زیر چشماش کبود و خونمرده شده بود .
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چشمات چی شدن ؟
سکوت کرد وهیچ چیز نگفت . بلند شدم و یک لیوان شربت براش اوردم
کمی شونه هاشو مالیدم وگفتم : نمی خوای اسمتو بهم بگی؟
با صدای غمگینی گفت : اسمم سانازه
سکوت سنگینی بین ما حکمفرما بود و این سکوتو هیچ جور نمیشد شکست . شب که شد منتظر بودم که خداحافظی کنه و بره ولی انگار خیال رفتن نداشت.
گفت : مارال خانم ببخشید مزاحم شماهم شدم ، من اینجا جز برادرم کسی و ندارم اونم که نیست میشه امشب پیش شما بمونم؟
من که دیگه از تنهایی خسته شده بودم گفتم : آره عزیزم … حتما .. اتفاقا خیلی هم خوشحال میشم .
گفت : خوش بحالت مارال خانم چه زندگی آرومی داری ، برعکس زندگی من .
نشستم کنارش و گفتم : کی این بلارو سرت اورده ؟ کی اینطوری کتکت زده ؟
بغضش دوباره ترکید و گفت : عشقم ، شوهرم
با تعجب گفتم : اگر عشقته پس چرا اینطوری کتکت زده ؟
گفت : قصه اش مفصله . نمی خوام ناراحتت کنم
گفتم : نه بگو خیلی کنجکاو شدم
دستامو توی دستای گرم و مهربونش گرفت و گفت : ۸ سال پیش توی دانشگاه عاشق یکی از همکلاسیام شدم اسمش رضا بود . رضا پسر خیلی فعالی بود و توی هر زمینه ای تخصص داشت توی دانشگاه چشم خیلی لز دخترها دنبالش بود . اون زمان من اصلا توجهی به رضا نداشتم ولی اون تو جه زیادی به من داشت و بدون اینکه بدونم همه جا مثل سایه دنبالم بود . چندین بار بهم پیشنهاد دوستی داد .
اینقدر دوستام توی گوشم خوندن که من برای اولین بار در زندگیم با یک پسر دوست شدم . اوایل دوستی خیلی ساد ه ای داشتیم . من روز به روز علاقه ام به رضا بیشتر میشد و اینو رضا فهمید
وقتی فهمید من در حد مرگ دوستش دارم کم کم رابطه اش باهام سرد شد دیگه دوست نداشت بامن بیرون بره یا هر وقت بهش زنگ میزدم یجورایی منو می پیچوند . در حالی که احساس میکردم با یک دختر دیگه در ارتباطه .
خیلی کنجکاو شدم وتلفنهاشو کنترل کردم و ایمیلهاشو کنترل کردم و دیدم بله ……….
تحمل این قضیه برام خیلی سخت بود که ببینم یک رقیب پیدا کردم
به رضا جریانو گفتم ولی اون انکار کرد و گفت که عاشق منه و به هیچ قیمتی راضی نیست منو از دست بده . ولی من تصمیم و گرفته بودم. ازش جدا شدم.
۴ سال دوستی یک عمر خاطره بود برای من . خاطرات شیرینی که نمیتونستم فراموششون کنم کارم به قرص اعصاب کشید .
جدایی من ازرضا دو سال طول کشید توی این دوسال هر کس یه چیزی میگفت . یکی میگفت باید یه جایگزین براش پیدا کنی . یکی میگفت دختر سنت رفت بالا برو ازدواج کن خاطرات اونو فراموش کن و…………….
توی این دوسال حتی حالی از منم نپرسید ولی من هر روز نامه های روز های شادمونو می خوندم و گریه میکردم و ساعتها زول میزدم به عکسش و باهاش حرف میزدم .
یه روز گوشی تلفونو برداشتم و بهش زنگ زدم از این مدت گفتم که چه بر من گذشته و خواستم ازش که باهم باشیم و منو ترک نکنه
رضا خیلی گرم و صمیمی به حرفام گوش داد و دوباره رابطه ما شروع شد ولی این دفعه با گرما و حرارت بیشتر . دیگه هیچ چیزی از رضا دریغ نمیکردم و برای اینکه طرف دختر دیگه ای نره تک تک نیازهاشو برآورد ه میکردم . رضا هم بهم ابراز عشق و علاقه میکرد و میگفت تو تنها دختری هستی که من اینقدر دوستت دارم .
رابطه ما اینقدر صمیمی شده بود که در حد یک زن و شوهر بودیم.
ولی دوباره اخلاق رضا برگشت و اینبار تحقیرم میکرد و گاهی هم که باهم حرفمون میشد منو به باد کتک میگرفت و میزد .
ولی وجود پدر و برادر غیرتیم نمیزاشت که از رضا جدا بشم . چون دیگه کاملا قضیه مارو فهمیده بودن و میدونستم اگر رضا با من ازدواج نکنه دیگه باید یک عمر با سر افکندگی زندگی میکردم .
به رضا فشار آوردم ….از ش خواهش کردم که بیاد باهم ازدواج کنیم ….. ولی اون زیر بار نمیرفت
بالاخره یکی از دوستهای مشترکمون واسطه شد و رضا به زور راضی شد که ما با هم ازدواج کنیم ولی من همیشه احساس میکردم که رضا دلش بحال من سوخته که اینکارو کرد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۶]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۲۵

همه چیز خیلی زود پیش رفت و فاصله خواستگاری تا عقد یک هفته بیشتر طول نکشید .
ولی رضا در تمام این مدت با من خیلی سر وسنگین بود و هیچوقت احساس نمیکردم نو عروسم .
باز هم تماسهای مشکوکش شروع شد و دیر آمدن به خانه .
برادر و پدرم با این ازدواج مخالف بودن ولی به اصرار من قبول کردن .
راهی برگشتی نداشتم ….. پدرم که فوت کرد احساس کردم بی پشت و پناه شدم سایه مادر هم که از بچه گی بالای سرم نبود سعید هم که پی کارهای خودش بود .
اول سعی کردم به زندگیم گرما ببخشم ولی تحقیر پشت تحقیر……
بهم میگفت : ساناز تو خیلی خنگی …. اصلا هیچ چیزی نمی فهمی ، ساناز تو واقعا خودتو به من انداختی ….. من دلم برات سوخت که تورو گرفتم چون دیگه کسی با تو ازدواج نمیکرد با اون وضعی که داشتی.
بهش می گفتم : آخه بی انصاف ، تو خودت اون بلا رو سر من اوردی ، حالا چرا بخاطر کاری که خودت مسببش بودی باید اینقدر تحقیرم کنی ؟
می گفت : دختری که قبل ازدواج با پسری رابطه جنسی داشته باشه باید بره بمیره ، حالا ببین من چه مردانگی داشتم که با تو ازدواج کردم … اصلا از کجا معلوم با کس دیگه ای رابطه نداشتی ؟
بحث بالا میگرفت و با کمر بند به جونم می افتاد
در صورتیکه خدا شاهده من تو ی عمرم جز اون به هیچکس دیگه ای فکر نکردم
آخرین بار افتاد بجونم اینقدر زدم که همسایه ها از زیر مشت و لگد منو کشیدن بیرون . بهش میگم طلاقم بده ….. میگه مهرتو ببخش …..برو هر جهنمی که می خوای بری…… حالا هم چند روزه یه دختر رو اورده خونه میگه این زنمه …..و منو با وقاحت جلوی اون دختره از خونه انداخته بیرون.
با خودم فکر کردم عجب دختر زجر کشیه شاید اگر من هم با بهراد می موندم آخر و عاقبتم همین بود
دلم به حال ساناز خیلی سوخت . گذشته ساناز منو به یاد گذشته خودم می انداخت ….
شب وقتی ساناز خوابیده بود به چهره معصوم و زیباش نگاه می کردم و با خودم میگفتم ما زنها تا به کی باید تاوان احساسمونو بدیم ؟
ساناز بلند بلند توی خواب جیغ میزد و گریه میکرد ….
تا صبح راه رفتم و سیگار کشیدم و فکر کردم
من اگر انتقامم و از بهراد نگرفته بودم ولی میتونستم انتقام این دختر مظلومو از رضا بگیرم…
با این فکر به نزدیکهای صبح بود که به خواب رفتم
صبح با صدای بسیاروحشتناکی از خواب بیدار شدم با عجله و سراسیمه خودمو به پذیرایی رسوندم دلم عجیب شور میزد . فکر کردم شاید برای ساناز اتفاقی افتاده باشه . ساناز در پذیرایی نبود خودمو به سرعت به دستشویی رسوندم و با صحنه وحشتناکی مواجه شدم .
ساناز غرق در خون روی زمین افتاده بود و کاسه دستشویی هم در اثر برخورد ساناز با اون شکسته بود و روی سرش افتاده بود . اینقدر ترسیده بود م که شروع به جیغ زدن کردن .
با صدای جیغ من همسایه ها خودشونو هراسون به آپارتمانم رسوندم . به هر زور و زحمتی بود ساناز از دستشویی کشیدیمک بیرون ، ساناز همچنان بیهوش افتاده بود و . …….. ساناز رگ دستشو زده بود و خودکشی کرده بود.
بعد از چند دقیقه آمبولانس امد و پیکر نیمه جان ساناز به بیمارستان انتقال پیدا کرد .
هم دلم برای ساناز می سوخت و هم از ش دلخور و عصبانی شده بودم که چرا باید اینقدر ضعیف باشه که نتونه در برابر مشکلات طاقت بیاره و بخواد خودکشی کنه ؟
در بخش اورژانس بیمارستان ول وله ای برپا بود پرستارها و دکترها با عجله از یک اتاق به اتاق دیگه میرفتن .
حسابی دست و پامو گم کرده بودم در آن شرایط سخت واقعا احتیاج به یک همراه داشتم . کاش سعید تهران بود.
دکتر شیفت از اتاقی که ساناز در آن بود با عجله بیرون اومد و شروع کرد به دادن یکسری سفارشات به یک پرستار خودمو به دکتر رسوندم و
گفتم : آقای دکتر منهمراه اون مریض هستم ، حالش خیلی وخیمه ؟
دکتر نیم نگاهی به من کرد و گفت : اون خانم خودکشی کردن ما تونستیم جلوی خونریزی رو بگیریم ولی متاسفانه بعلت ضربه محکم اون سنگ به سرشون خون ریزی مغزی کردن و سریعا باید عمل بشن ، لطفا برید و فرم مربوطه رو پر کنید .
در حالیکه اشک از چشمانم سرازیر بود گفتم : آقای دکتر جای امیدواری هست ؟ زنده می مونه ؟
دکتر کمی عینکشو جابجا کرد و گفت : به خدا تو کل کنید . امیدوارم خدا کمکش کنه .
و رفت بطرف اتاق عمل .
آروم رفتم و روی یک نیمکت در گوشه راهرو نشستم و به فکر فرو رفتم و حرفهای دکتر رو در ذهنم مرور کردم ( بخدا توکل کن )
چه واژه غریبی ، سالها بود دیگه حتی خدا رو هم فراموش کرده بودم . چقدر سرنوشت ساناز شبیه من بود .
چطور در این دنیای پیشرفته هنوز افرادی پیدا میشن که به خودشون اجازه میدن که با یک دختر معصوم اینطور برخورد کننه ؟چقدر دلم می خواست رضا شوهر ساناز و از نزدیک ببینم و ببینم این مرد خودخواه ، مغرور به چی در وجودش اینقدر فخر میفروشه که با رفتارها و تحقیرهاش حق حیات و از زنی که عاشق بودش میگیره ، اشتباه بزرگ ساناز در زندگیش عاشق همچین مردی شدن بود .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۲۶]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۲۶

اشتباهی که مرتکب شدم و زندگیمو به باد فنا دادم .

فرم مربوط به رضایت عملو امضا کردم و ساناز خیلی زود منتقل شد به اتاق عمل .
انتظار پشت درهای بسته اتاق عمل واقعا کشنده بود . بعد از ۲ ساعت عمل تموم شد و ساناز و از اتاق بیرون آوردن .
با نگرانی به سمت دکتر جراح رفتم و جویای احوال ساناز شدم ، دکتر سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : عمل خوبی بود ولی …………
با نگرانی پرسیدم : ولی چی آقای دکتر ؟
گفت : دوستتون متاسفانه به کما فرو رفته نمیدنم کی از این حالت بیرون میاد شاید امروز ، شاید فردا شایدم…………..هیچوقت
شما باید هر چه زودتر خانواده این خانمو خبر کنید . شاید فردا خیلی دیر باشه
ساناز در اون اتاق با مرگ در حال جدال بود و حال و روز امروز ساناز فقط بخاطر یک احساس پاک دخترونه ، یک عشق بی ریا و عمیق بود که امروز در سینه ساناز خفه شده بود . آه ای خدا نفرین بر هر چی عشقه .
احساس میکردم خیلی کار دارم تهیه خرج عمل ، تماس گرفتن با سعید …..
با کوله باری از غم به سمت خانه به راه افتادم چهره معصوم و رنگ پریده ساناز و حرفهای شب قبلش توی گوشم زنگ میزد .
وقتی به خانه رسیدم همسایه ها جویای احوالش شدن و من با اشک پاسخ هر کدومو میدادم .
به سمت تلفن رفتم و می خواستم با سعید تماس بگیرم که چشمم به یک تکه کاغذ افتاد که ساناز کنار تلفن گذاشته بود و نامه ای برام نوشته بود با این مزمون :

خانم مارال سلام
مردن از تحمل این زندگی پر از تحقیر و خواری برای من بهتر است دیگه آرزویی جز مگ ندارم
کاش هیچوقت عاشق رضا نشده بودم کاش خام اون حرفهای قشنگ روزهای اولش نشده بودم ، خام اون دوست داشتن گفتنهای دروغینش …
من در برزطخ زندگی میکردم و حالا خوشحالم که دارم برای همیشه با این دنیا خداحافظی میکنم .
خواهش میکنم به رضا حتی خبر هم ندین نمی خوام حتی اون زیر جنازه ام رو بگیره .
مارال خانم ، عشق برای همه خوشبختی رو به ارمغان میاره ولی برای من مرگ رو به ارمغان آورد .
حالا که این نامه رو می خونی دستم از این دنیا کوتاهه و بار گناهم سنگین ، گناه پایان دادن به این زندگی .
فقط ازتون می خوام برام دعا کنید که خدا گناهمو ببخشه ولی خوشحالم که دیگه مجبور نیستم توی چشمهای پر غرور سعید نگاه کنم و زخمهایی که هر روز بر قلبم و وجودم میزنه رو تحمل کنم
مارال من سالهاست که آرزو میکردم : کاش هیچوقت یک زن آفریده نشده بودم :
بدرود تا قیامت
ساناز
ادامه دارد..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۵۶]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۲۷

تا خواندن نامه ساناز غم سنگینی رو در دلم احساس کردم بغضی گلویم را بهم میفشرد و فکر میکردم از عشق تا نفرت چه فاصله کوتاهیه .
گوشی تلفن و برداشتم و شماره موبایل سعید و گرفتم بعد از چند تا بوق ارتبط برقرار شد
مارال :الئ سلام سعید
سعید : بههههههههه سلام مارال خانم معلومه کجایی از صبح هر چی زنگ میزنم به گوشیت در دسترس نیستی . حالت چطوره ؟ چه خبرا ؟
مارال : سعید کی بر میگردی تهران ؟
سعید با شیطنت خاصی گفت : چیه دلت برام تنگ شده ؟ چند روز عکسامو نگاه کن تا برگردم احتمالا ۳ یا ۴ روز دیگه کارم تموم میشه و بر میگردم .
مارال : سعید نمیشه زودتر برگردی ؟
سعید کمی نگران شد و گفت : حالت خوبه مارال ؟ صدات بنظرم خیلی گرفته است اتفاقی افتاده ؟
مارال : اتفاقی که نه ………. حالا نمیشه امشب بیای تهران ۀ
سعید با یک پرسش زد تو خال : برای ساناز اتفاقی افتاده ؟
سکوت کردم یک سکوت طولانی و سنگین
سعید با فریاد پرسید : مارال با توام ، ساناز حالش خوبه ؟
مارال : سعید زودتر بیا حالا ساناز اصلا حالش خوب نیست .
و بغضم ترکید و اشکهام جاری شد از پشت خط صدای گریه سعید رو می شنیدم .
گوشی رو گذاشتم و زار زار شروع کردم به گریه کردن .
نمیتونستم در اون شرایط سخت منتظر سعید بنشینم میدونستم که سعید هم پوله زیادی نداره باید پول عمل ساناز و هر چه زودتر به حساب بیمارستان می ریختم
لباسهامو عوض کردم و راهی آرایشگاه شدم .
اتفاق تلخی که افتاده بودو برای همکارهام تعریف کردم و ازشون خواستم تا کمی بهم پول غرض بدن . حقوق ۲ ماه هم پیش گرفتم و مرخصی گرفتم و به طرف بیمارستان رفتم .
حال ساناز هیچگونه تغییری نکرده بود هنوز در کما بود و نبضش به کندی میزد و ملاقات ممنوع بود .
نتونسته بودم پول عمل و بستری شدن ساناز و کلا تهیه کنم . به این فکر افتادم که الن وظیفه رضا شوهر سانازه که مخارج بیمارستانو بپردازه ولی ساناز توی نامه اش از من خواسته بود که اصلا به سراغ رضا نرم .
ولی چاره ای نداشتم . شماره رضا رو از توی موبایل ساناز پیدا کردم و دادم به یکی از پرستارها که باهاش تماس بگیره .
بعد از چند دقیقه اون پرستار بطرفم اومد . از سر جام بلند شدم و بسمتش رفتم و پرسیدم : چی شد تماس گرفتید ؟
سرشو تکون داد و گفت : آره تماس گرفتم ولی توی عمرم مرد به این نامردی ندیده بودم.
گفتم : چطور ؟ مگه چی گفت .
پرستار رکی بود . گفت : مرتیکه عوضی بهش میگم خانمتون توی بیمارستان بستری هستن . حتی نپرسید کدوم بیمارستان . بهش گفتم آقای محترم خانمتون خودکشی کردن و در کما هستن . با خونسردی جوابمو داد که اهههههههههه این دختره هنوز از این عشق و عاشقیش دست بر نمیداره ،
بعدم با داد و بیداد گفت : من دوستش ندارم آخه به چه زبونی بگم برام فرقی نداره مردش یا زندش فرقی نداره .

در حالیکه سرشو به علامت تعجب تکون میداد و میرفت زیر لب می گفت : خاک تو سر ما زنها کنن که عاشق همچین جونورهایی میشیم . نیگا زنش داره میمیره اونوقت چی جواب منو میده ؟

چاره ای نداشتم ، ساناز راست می گفت شوهرش مرد بی عاطفه ای بود که اصلا نمیشد روش حساب کرد
کیفمو برداشتم و از بیمارستان اومدم بیرون . چه روز سختی رو پشت سر گذاشته بودم . احساس خماری شدیدی میکردم .
یه ماشین در بست گرفتم و رفتم خونه آقا ابراهیم ( مواد فروش ) تا منو دید : چیه امروز تو لکی / چته ؟ بدخواده مدخواه داری عکس بده سر بریده تحویل بگیر
به زور لبخندی زدم و گفتم : نه چیزیم نیست فقط خمارم . امروز پول ندارم بذار به حساب .
یک لحظه چشمهای هیزشو ازم بر نمیداشت خودشو کمی بهم نزدیک کرد و دستامو توی دستاش گرفت ، گرمای نفسهاشو که بوی گند مشروب میداد مشاممو آزار میداد
با لحن زنند های گفت : نازدار خانم ، اونوقت مجبور میشی یه جور دیگه بدهیتو بدی . مثل دفعه پیش ، به من که خیلی خوش گذشت تر جیح میدم هر دفعه بجای اینکه پول بدی جور دیگه با هم حساب کنیم.
با نفرت زیادی ابراهیم و به عقب پس زدم و گفتم : خفه میشی عوضی یا نه ؟ من اصلا حال و حوصله ندارما ……یه وقت دیدی الان زد به سرم با ناخنهام چشاتو چشاتو از کاسه در اوردما.
دوباره به سمتم اومد و بازوهامو محکم توی دستاش گرفت طوری که نتونم حرکت کنم و با خشم گفت : ببین جوجه ، از مادر زاده نشده کسی بخواد با من اینجوری حرف بزنه حالا مواد بهت نمیدم برو ببینم تا صبح زنده می مونی ؟
درد کم کم داشت همه بدنمو میگرفت با لحن ملتمسانه ای گفتم : آقا ابراهیم امروز خیلی بد ا.وردم . حالم خوب نیست ….. باشه بدن هر طور شما خواستید با هم حساب میکنیم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۵۶]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۲۸

بسته کوچیک از توی جیبش در اورد و به یک طرف حیاط پرت کرد با عجله بسته رو برداشتم و بطرف انباری قدیمی خونه آقا ابراهیم رفتم
چندین معتاد در حال کشیدن مواد بودن و هر کدوم در حال چرت بودن . بدون توجه به اونها گوشه ای نشستم و مشغول کشیدن شدم .
وقتی به خودم اومدم شب از نیمه گذشته بود و من هنوز در اون انبار در کنار یک مشت مرد معتاد حشیشی بودم .
از انبار اومدم بیرون و می خواستم از در خارج بشم که ابراهیم با اون صدای خشن و مردونه اش گفت : بی خداحافظی میری خانم خانما؟
برگشتم وگفتم : خیلی دیر شده آقا ابراهیم زودتر باید برگردم خونه .
گفت : ا….. از کی تا حالا دختر پاستوریزه ای شدی ؟ اون از غروبت اون هم از حالات !!!!!!!! نمی خواد تنها بری خودم می رسونمت
گمی من من کردم ولی تر جیح میدادم اونوقت شب یک مرد باهم باشه هر چند که اون مرد آقا ابراهیم مواد فروش باشه ولی از طرفی دوست نداشتم خونه مو یاد بگیره .
بناچار آدرس خونه شقایق و دادم و ابراهیم منو تا خونه شقایق رسوند .
خواستم پیاده بشم که گفت : برو تو خونه من اینجا هستم ، هر وقت دیدم رفتی تو خونه من هم می رم..
کلید و از کیفم در آوردم و پیاده شدم ولی هر چی سعی کردم در اصلی رو باز کنم باز نشد انگار همسایه ها قفل اصلی آپارتمانو عوض کرده بودن .
ابراهیم از توی ماشین شاهد تلاش مزبوهانه من برای باز کردن در بود ، از ماشین پیاده شد و بطرفم اومد
و گفت : حالا دیگه می خوای منو دور بزنی جوجه دو روز ه؟
با ترس و لرز گفتم : نه آقا ابراهیم باور کنید فکر کنم قفلو عوض کردن .
بطرف ماشین هولم داد و منو بزور سوار ماشین کرد و گفت : فکر کردی من اینقدر ببو گلابیم که خونتو بلد نباشم ؟
سوار ماسشین شدیم و در حالیکه از شدت عصبانیت پشت سر هم سیگار میکشید منو در خو نه ام رسوند
موهامو تو دستاش گرفت و در حالیکه محکم میکشید گفت : دفعه آخرت باشه از این غلطا میکنی .
بدون معطلی پیاده شدم و به سمت آپارتمانم دویدم.و در و باز کردم .
از ترس زبونم بند اومده بود از پشت در و بستم و وقتی صدای دور شدن ماشین ابراهیم آقارو شنیدم نفس راحتی کشیدم .

چراغ سوییت سعید روشن بود بی صدا و آروم وارد آپارتمانم شدم و روی کاناپه ولو شدم و با لباس به خواب رفتم.
صبح با صدای زنگ در از خواب پریدم . سعید بو د ، پریشان حال با چشمهای پف کرده
گفتم : سلام سعید رسیدن بخیر کی اومدی . بیا تو
گفت : نه وقت ندارم کار دارم می خوام برم .
گفتم : نمی خوای دیدن ساناز بری ؟ بذار حاظر بشم باهم بریم .
چشمهای غمگینشو به زمین دوخت و گفت : از اولم میدونستم اون نامرد لایق خواهر عزیز دردونه من نیست . هیچکس به ساناز حتی جرات نمیکرد بگه بالای چشمت ابروه اونوقت این مردک…….. اون این بلارو سرش اورده آره ؟ کتکش زده ؟
با کمی مکث گفتم: ساناز خودکشی کرده ……. سعید ، رضا سانازو از خونه بیرون کرده بود …… الان ساناز تو کماست .
سعید زل زد به چشمام و اشک از چشمهای آبیش جاری شد .
می تونستم احساس کنم که سعید داره زیر بار این غم میشکنه .
وقتی بخودش اومد اشکاشو پاک کرد و با حالت عصبی به سوییتش رفت
ومن متعجب داشتم نگاه میکردم که سعید می خواد چیکار کنه ؟
با یک دبه زرد رنگ بیرون آمد و رو به من کرد و گفت : حالا میدونم چیکارش کنم نامردو……….
به سمتش دویدم و گفتم : سعید صبر کن ، سعید چند لحظه به حرفهای من گوش بده ..
ولی گوشش بدهکار نبود با عجله به طرف ماشینش رفت ، خواست حرکت کنه که با عجله در جلو رو باز کردم و گفتم : تا جهنمم بری ، باهات میام .

احساس میکردم در اون لحظه سعید اینقدر عصبانی بود که حرفهای منو نمیشنید هر چقدر سعی کردم آرومش کنم موفق نشدم . فقط روبه رو نگاه میکرد و با سرعت سر سام آوری رانندگی میکرد .
تا بلاخره جلوی یک شرکت بزرگ چند طبقه بسیار شیک ترمز کرد و پیاده شد . دبه زرد رنگ و از پشت صندوق عقب برداشت و در گوشه ای ایستاد
من از ماشین پیاده شدم و فریاد زدم : سعید این کار خریته … می خوای هم خودتو بدبخت کنی هم سانازو ؟ سعید تو رو ارواح خاک پدر و مادرت بیا بشین از اینجا بریم .
سعید به سرعت بطرفم اومد و در وباز کرد و گفت : بشین تو ماشین . حقم نداری بیای بیرون
سوییچو از روی ماشین برداشت و قفل مرکزی رو زد ودر وبروم قفل کرد .
هر چی تلاش کردم نتونستم از توی ماشین بیام بیرون
سعید همچنان در کنار درختی منتظر ایستاده بود و پشت هم سیگار میکشید و ساعتشو نگاه میکرد .
بعد از حدود نیم ساعت جلوی در شرکت ماشینی پارک کرد و مرد و زن جوانی در حالیکه از خنده ریسه رفته بودن از ماشین پیاده شدن و دست در دست هم از پله ها داشتم بالا می رفتن تا وارد شرکت بشن .
سعید با دیدن اونها مثل جرقه از سر جاش پرید و سیگارشو زیر پاهاش خاموش کرد و دبه رو برداشت و بسمت ماشین رضا رفت .
رضا و اون زن در حال خندیدن بودن
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۲٫۱۸ ۲۱:۵۹]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۲۹

روز بعد وقتی از بیمارستان برمیگشتم دیدم رضا پشت در آپارتمان منتظرم ایستاده با یک دسته گل .
به سمتم اومد و با لحن مودبانه ای گفت : سلام عرض شد کتی خانم . من خیلی وقته منتظرتونم اینجا
گفتم : سلام . کاری داشتین؟
دسته گلو به سمتم دراز کرد و گفت : من هنوزم بخاطر جریان اون روز شرمنده شما هستم بفرمایید قابل شمارو نداره .
با بی تفاوتی دسته گلو گرفتم و کلیدو توی در اصلی آپارتمان انداختم تا داخل بشم .
رضا خودشو نزدیکتر کرد به من و گفت : میشه چند لحظه داخل منزل مزاحمتون بشم یه عرض کو چیکی داشتم .؟
با بی حوصلگی گفتم : اگر کاری دارید همین جا بگید من کار دارم می خوام برم .
گفت : فکر میکنم هنوزم ازم دلخورید
یک بسته که با سلیقه بسیار زیادی کادو شده بود به سمتم دراز کرد و گفت : متاسفانه نتونستم مدل گوشیتونو پیدا کنم ولی این گوشی که براتون خریدم هم جدیدتره هم امکانات بیشتری داره و هم گرونتره
گوشی رو از دستش گرفتم و توی چشماش زل زدم و گفتم : مگه من گفتم گرونشو بخرید برام ؟
از لحن گستاخانه من لبخند روی لبهاش خشک شد و من من کنان گفت : نه اصلا منظور بدی نداشتم من بهتون خسارت زده بودم و باید جبران میکردم .
گفتم : خیلی خوب ، حالا ممنون . دیگه امری ندارید ؟
گفت : اینجا تنها زندگی میکنید ؟
گفتم : فکر نمیکنم مساله شخصی من به شما ربطی داشته باشه .
گفت : امروز انگار حالتون خوب نیست من در یک فرصت مناسبتر مزاحمتون میشم ، این شماره موبایل و محل کارمه خوشحال میشم با من تماس بگیرید .
با اکراه کارتو ازش گرفتم .
با خوندن نوشته های ساناز خیلی خوب به شخصیت رضا پی برده بودم . او شخصی بود که خیلی دوست داشت موقعیت اجتماعیش و پولشو به رخ دیگران بکشه زبون چرب و نرمی داشت که به راحتی میتونست مخ هر کسی رو که اراده کنه بزنه .
رضا هر روز به عناوین مختلف یا باهم تماس میگرفت یا میومد در خونم . یک روز به رستوران دعوتم میکرد و یک روز به تاتر و…… ولی من به هیچکدام از پیشنهاداتش پاسخ مثبت نمیدادم . و احساس میکردم هر چقدر خودمو برای رضا بیشتر بگیرم اون برای رسیدن به من تلاششو مضاعف میکنه .
هر روز چندین بار با من تماس میگرفت و با برخورد سرد من مواجه میشد ولی رضا مایوس نمیشد و هر روز به این کارش ادامه میداد .
یک روز وقتی برای دیدار ساناز به بیمارستان رفته بودم با تخت خالی ساناز مواجه شدم . قلبم به شدت شروع به تپش کرد و شور عجیبی در دلم احساس میکردم .و دستانم به وضوح میلرزید . خدا خدا میکردم که ای کاش ساناز بهوش اومده باشه و منتقلش کرده باشن به بخش.
با عجله خودمو به بخش پرستاری رسوندم.
مارال : خانم ببخشید مریض ما توی اتاقش نیستن شما خبر دارین کجا هستن ؟
پرستار نیم نگاهی به من انداخت و گفت : شما همراه خانم مومنی هستید ؟
گفتم : بله ، بله ..اتفاقی افتاده براشون ؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفم ایشون حدود نیم ساعت پیش فوت شدن . بهتون تسلیت میگم.
دنیا پیش چشمام تیره و تار شد.
بالاخره ساناز مهربون بعد از ۲ ماه جدال با زندگی با دنیا برای همیشه خداحافظی کرد .
با همه تلاشهایی که کردم نتونستم به ساناز کمک کنم . بغض چندین ماهه ام بالاخره ترکید و با صدای بلند شرو ع کردم به گریه کردن
میخواستم بنا به وصیت ساناز نذارم دست رضا به جنازه ساناز برسه ولی بیمارستان فقط جنازه را تحویل فانیل درجه یک میدادن.
به شرکت رضا هر چی تماس گرفتم گفتن رفته دبی . به موبایلشم که تماس میگرفتم خاموش بود.
ولی با رفت و آمدها و پیگیریهای متعددم تونستم برای یک نصفه روز ، برای سعیدمرخصی بگیرم تا از زندان برای خاکسپاری خواهرش بیاد و جنازه سانازو از بیمارستان تحویل بگیره.
وقتی سعیدرو با دستهای بسته و قیافه در هم شکسته و تکیده دیدم ناخود آگاه اشک از چشمام سرازیر شد . سعید مثل بهت زدهها شده بود و حتی کلامی حرف نمیزد .
تشییع جنازه ساناز با حضور چند تا از دوستان و همسایهای سعید و من برگزار شد ساده ، سرد و مظلومانه
وقتی همه از سر خاک ساناز پراکنده شدن به روی خاک ساناز افتادم و بلند بلند گریه کردم ، برای غریب وار مردن این دختر نگون بخت ، برای بدبختی خودم که میدونستم اگر بمیرم حتی این چند نفر هم بالای قبرم نمیان .برای چیزهایی که میتونستم داشته باشم و خودم با حماقتم خوشبختی رو از خودم دریغ کرده بودم.
وقتی بلند شدم و آماده رفتن شدم ، متوجه خانمی شدم که از دور ایستاده بود و اشک میریخت مثل اینکه منتظر بود تا من برم وسر مزار ساناز بیاد .
عینک آفتابی زده بود و مانتو و روسری مشکی بر سر داشت .
به سمتش رفتم و پرسیدم : شما دوست ساناز هستید ؟
به چشمان من زل زد و خودشو در آغوشم انداخت و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن .
شونه هاشو نوازش کردم .و گفتم : ساناز برای همه ما یک فرشته بود . حیفش بود که اینقدر زود با این دنیا خداحافظی کنه .@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۰۰]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۰

شو از روی شونه هام بلند کرد و گفت : من باعث مرگ ساناز هستم . هیچوقت خودمو نمیبخشم .
خیره خیره نگاهش کردم و گفتم : شما کی هستید ؟
سرشو زیر انداخت و گفت : من پریسا هستم ، همسر صیغه ای رضا شوهر ساناز ، همونی که باعث شد رضا ، سانازو از خونه اش بیرون کنه و باعث مرگ ساناز شد .
خودشو رویخاک ساناز انداخت و بی پروا شرو ع کرد به گریه کردن و عذر خواهی از ساناز .
بعد از چند دقیقه پریسا رو از روی خاک بلند کردم و گفتم : پس رضا کجاست ؟
گفت : نمیدونم ، چند هفته ای میشه که از هم جدا شدیم . لابد توی یکی از کشورها ی عربی داره خوش میگذرونه .
گفتم : تو از کجا فهمیدی ساناز فوت شده ؟
گفت : از بیمارستان تماس گرفتن با شرکت
پریسا گفت : نمیدونم چطور باید جبران کنم بخدا اصلا نمی خواستم اینطوری بشه ………
پریسا به من تعارف کرد که تا تهران منو برسونه من هم پذیرفتم و سوار ماشین شدیم
پریسا گفت : شما خواهر ساناز هستید ؟ از دور شاهد بودم که چقدر ناراحت بودید و چقدر گریه کردید
گفتم : نه من دوست ساناز بودم اسمم ماراله
پریسا گفت : راستش مدتی بود که به عنوان منشی توی شرکت رضا کار میکردم . میدیدم که اطراف رضا رو دخترها و زنهای بسیاری گرفتن که برای رسیدن به رضا باهم رقابت میکردن. رضا پولدار و خوشتیپ و اجتماعی بود و با خانمها طرز برخورد خوبی داشت . خصوصیاتی که هر زنی از مرد ایده آلش توی ذهنشه . ۲ سالی میشد که از همسر سابقم طلاق جدا شده بودم خیلی احساس تنهایی میکردم . کم کم احساس کردم به رضا علاقمند شدم هر روز برای به شرکت اومدنش لحظه شماری میکردم سعی میکردم هر روز یک تیپ جدید بزنم تا مورد توجه رضا قرار بگیرم .
ساناز هر روز چندین بار با شرکت تماس میگرفت تا با رضا صحبت کنه ولی رضا به من سفارش میکرد که یه جوری دست به سرش کنم و اگر هم با ساناز صحبت میکرد من گوشی رو برمیداشتم و استراق سمع میکردم ، رضا با لحن بسیار سرد وخشکی با ساناز برخورد میکرد ولی ساناز مرتبا سعی میکرد دل رضا رو به دست بیاره .
ساناز دختر با وقار و با شخصیتی بود که همه در ظاهر براش ارزش و احترام خاصی قایل بودن ولی در واقع هر کدام به نوعی میخواستن خواستن خودشونو به ساناز نزدیک کنن که از طریق ساناز با رضا راحتتر ارتباط برقرار کنن . و ساناز اینو خوب فهمیده بود و سعی میکرد با دخترای شرکت زیاد صمیمی نشه .
من هم مثل کارمندای دیگه هرروز تلاشمو برای نزدیک شدن به رضا بیشتر میکردم . حتی بیشتر سعی میکردم رابطه ساناز و رضا رو بهم بزنم .
صبح ها قبل از اومدن رضا به شرکت براش دسته گل مریم میخریدم که از طریق ساناز فهمیده بودم خیلی دوست داره ، و روی میزش میگذاشتم .و یا به بهانه های مختلف براش هدیه میخریدم و نامه های عاشقانه براش مینوشتم .
بالاخره بعد از ۴ ماه تلاشهای من نتیجه بخشید و تونستم رابطمو با رضا جدیتر کنم .
سعی میکردم هر جور شده سانازو از چشم رضا بندازم و رضا هم شدیدا زمینه اینکارو داشت و خیلی زود موفق شد .
بعد از چند ماه ساناز متوجه رابطه من و رضا شد و توی یک کافی شاپ با من قرار گذاشت و خیلی محترمانه از من خواست که پامو از زندگی شوهرش بکشم بیرون ولی من در جوابش گفتم : همه توی شرکت میدونن رضا به تو علاقه ای نداره و حتی توی شرکت حلقه شو دستش نمیکنه . تو اگر زن بودی هیچوقت نمیزاشتی شوهرت هوایی بشه .
و بهش گفتم که رضا خودش به سمت من اومده و اصرار داره باهم ازدواج کنیم .
ساناز معصومانه نگاهم کرد و من احساس کردم با حرفام سانازو خورد کردم …..ولی من هم به رضا علاقه داشتم و نمیتونستم عشقمو با یک نفر دیگه تقسیم کنم .
هر روز فشارمو به رضا بیشتر کردم که با هم ازدواج کنیم و و بالاخره من ورضا در یک محضر صیغه هم شدیم و من با فخر به همه دخترای شرکت پز میدادم که در این رقابت من برنده شدم .
رضا پول کافی داشت تا برای من یک خونه مستقل بخره ولی ۱سال توی خونه دوستش که رفته بود خارج و به رضا سپرده بود زندگی میکردم ولی دیگه تحمل اینو نداشتم که هر از گاهی رضا به من سر بزنه من رضارو فقط برای خودم می خواستم … فقط خودم
اینقدر زیر گوش رضا خوندم که از این وضعیت خسته شدم و شروع کردم به بدگویی از ساناز . و اینکه ساناز اصلا بچه دار نمیشه برای چی میخواهیش ؟ ساناز دم به ساعت به شرکت زنگ میزنه تا تورو چک کنه………….اون لایق تو نیست …..تو خیلی باشخصیتتر از اونی و اون لایق تو نیست ……….
تا اینکه یک روز .و بهم گفت : وسایلتو جمع کن توی اون خونه دیگه جای اون زن نیست . زنی که بخواد برای من تعیین تکلیف کنه و دم به ساعت منو چک کنه باید از خونه بندازمش بیرون .
گفت که خودشم از این وضعیت خسته شده و دیگه نمیتونه به این قایم موشک بازی ادامه بده.
وسایلمو جمع کردم و همراه با رضا راهی خونه رضا و ساناز شدیم .
ساناز لباس شیکی پوشیده بود و ارایش زیبایی کرده بود که بسیار زیبا و جذاب شده بود به استقبال رضا اومد

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x