رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت ۳۱تا آخر  

فهرست مطالب

کاش یک زن نبودم داستانهای نازخاتون داستان آنلاین

رمان آنلاین کاش یک زن نبودم قسمت ۳۱تا آخر  

رمان :کاش یک زن نبودم 

نویسنده :علی رضا امینی مقدم 

#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۱

ولی وقتی منو همراه با رضا و دست در دست رضا دید مات و مبهوت به من و رضا خیره شد .
بعد از چند ثانیه که ساناز به خودش اومد به سرعت به سمتم اومد و یک سیلی محکم به صورتم زد .و بهم گفت : من از ت خواهش کردم عشقمو و زندگیمو از من نگیر . از زندگی من چی میخوای تو ؟؟؟؟؟؟؟؟حالا اومدی کنارمن که با من زندگی کنی؟
رضا تا این صحنه رو دید ساناز هول داد به سمت دیوار و شروع کرد به کتک زدن ساناز.
من در گوشه خانهشاهد این رفتار حیوانی رضا بودم ولی کوچکترین تلاشی نکردم تا جلوی رضارو بگیرم حتی در دلم احساس خوشحالی هم میکردم که چقدر تونسته بودم سانازو از چشم رضا بندازم.
رضا با بی رحمی تمام چند دست لباسهای سانازو ریخت توی یک چمدان و چمدانو گذاشت پشت در و بعد هم مانتو و روسری سانازو انداخت جلو ش و گفت : دیگه تا آخر عمرم نمی خوام ببینمت .
مارال که تا اون لحظه در سکوت به حرفهای پریسا گوش میداد کنجکاوانه پرسید ؟ ساناز چیکار کرد ؟
پریسا : هیچی در سکوت لباسهاشو پوشید در حالیکه اشک میریخت فقط یک جمله به من گفت ، به من گفت امیدوارم روی خوشی رو توی زندگیت نبینی.
مارال خانم حق من مردن بود نه اون طفل معصوم من در حقش خیلی نامردی کردم من مستحق بدترین عذابها هستم .
مارال: خوب بعدش چی شد ؟
پریسا : روز بعد وقتی می خواستم برم شرکت ساناز و دیدم که از خونه همسایه شون اومد بیرون متوجه شدم شب اونجا مونده بوده دلم براش سوخت . دلم می خواست یکجری کمکش کنم.وقتی از همسایه پرس و جو کردم متوجه شدم که توی تهران فقط یک برادر داره که سربازه و نمیتونه پیش اون بره و چند تا فامیل توی شهرستان داره … و ساناز هم برای چند روز رفته شهرستان پیش فامیلش.
مارال: خوب به آرزوت رسیده بودی دیگه آره ؟ دیگه خانم خونه شده بودی و رضا جونت فقط مال خودت بود پس چی شد آقا رضات به تو هم وفا نکرد ؟
پریسا : نه این فقط یک خیال باطل بود . چون رضا اکثرا به سفرهای خارجی میرفت و میدونستم که اونجا بهش بدنمیگذره ولی من هر چی اصرار میکردم که منو با خودش ببره اصلا به حرفم اهمیت نمیداد . و از طرفی وقتی هم ایران بود هر روز با یک دختر جدید آشنا میشد و من اوایل با دخترا خیلی دعوا میکردم و فکر و انرژیمو برای این گذاشته بودم که سر از کارهای رضا در بیارم ولی در اخر به این نتیجه رسیدم که کاری از دستم ساخته نیست و مجبورم به روی خودم نیارم
چند ماه بعد ساناز ازشهرستان برگشت فکر میکردم که اومده تا طلاقشو از رضا بگیره ولی درکمال ناباوری دیدم که به رضا التماس میکرد که با هم دوباره زندگی کنن و طاقت دوری از رضا رو نداره .
حتی رااضی شده بود که با من و رضا توی یک خونه زندگی کنه ولی رضا زیر بار نرفت
رضا میگفت : تو آبروی منو جلوی فامیل و همسایه ها بردی حالا برگشتی که چی بشه ؟ تو لایق من نیستی
از ساناز اصرار و از رضا انکار …………… و دوباره کار به مشاجره و زد و خورد کشید
رضا اون روز مست بود و اصلا نمی فهمید داره چی کار میکنه ساناز کتک مفصلی از رضا خورده بود و بی حال به گوشه ای از خونه افتاده بود و رضا هم بعد از اینکه حسابی عقدشو خالی کرد درو محکم بست و از خانه خارج شد .
من پا به پای ساناز گریه کردم و کمک کردم تا از سر جاش بلند بشه و سر وصورتشو بشوره .
وقتی ساناز حالش بهتر شد آدرس خونه برادرشو داد تا اونو برسونم اونجا
در طول راه کلامی با من صحبت نکرد وفقط به یک گوشه خیره شده بود و اشک می ریخت .
دلم خیلی برای ساناز می سوخت به رضا میگفتم : تو داری در حق این زن نامردی میکنی لااقل طلاقش بده تا اونم تکلیف خودشو بدونه و رضا میگفت : به تو ربطی نداره تو زندگی خودتو بچسب تو که خونه و زندگیشو ازش گرفتی حالا دیگه چرا طرفداریشو میکنی ؟و براش دل میسوزونی؟
رضا میدونست که ساناز خیلی دوستش داره و بخاطر همین هم نمیره دادگاه شکایت کنه یا تقاضای طلاق بده . رضا واقعا از زجر دادن ساناز لذت میبرد .
وقتی رفتارهای رضا با سانازو میدیدم میدونستم که من هم مهمون امروز و فردای خونه رضا هستم .
و بالاخره هم همینطور شد .
یک روز رضا اومد خونه و یک جعبه زیبا تزیین شده بهم داد با شوق و ذوق بازش کردم . ۵ تا سکه بود
با اشتیاق پریدم در آغوش رضا و بوسیدمش و گفتم : عزیزم خیلی ممنون ولیمناسبتش چیه ؟
رضا منو با سردی از خودش پس زد و گفت : برو صیغه نامه رو بخون . مهرت ۵ تا سکه بود ……این مهرته
گفتم : یعنی چی ؟ خوب الان چه عجله ای بود ؟ مگه من مهرمو خواستم ؟
رضا : یعنی همین دیگه . مهرتو دادم …. حالا هم آزادی ……… صیغه من و تو مدتش تموم شده …..حالا میتونی بری تورتو واسه یکی دیگه باز کنی .
پریسا : رضا ولی من تورو دوست دارم
رضا : دوست داری که دوست داری به من چه … شما زنها هم که علاقتون تو آستینتونه …اصلا میدونی چیه ؟ دیگه نمی تونم ریختتو تحمل کنم هر چی زودتر وسایلتو جمع میکنی و از خونه من می ری بیرون . ساناز که ساناز بود و میدونست

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۲٫۱۸ ۲۲:۰۳]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۲

م واقعا دوستم داره از خونه انداختمش بیرون بخاطر تو آشغال …..تو که دیگه رقمی نیستی. همین الان میتونم بندازمت بیرون
من و پریسا گرم صحبت بودیم که موبایلم شروع به زنگ زدن کرد .
با بی حوصلگی گوشی رو برداشتم و شماره ای رو که افتاده بود نگاه کردم …رضا بود . بعد از یک مکث طولانی دکمه پاسخگویی رو زدم .
مارال : بله
رضا : سلام کتی جان ، حالت چطوره ؟ چند باز زنگ زدم خونه نبودی نگران شدم
با عصبانیت گفتم : نمیدونستم هر جا بخوام برم باید از شما اجازه بگیرم.
رضا : منظور بدی نداشتم . ببخشید اگر ناراحتت کردم . امروز وقت داری ناهار با هم باشیم.؟
در دلم به این فکر میکردم که معلوم نیست تا حالا کجا بوده که حتی برای خاکسپاری ساناز هم نیومد و حالا داره منت منو میکشه .
با سردی گفتم : رضا اصلا امروز حوصله ندارم . نه حوصله تو رو و نه حوصله هیچکس دیگه ای رو ….باشه برای یک روز دیگه
و گوشی رو بدون اینکه منتظر پاسخ رضا بشم قطع کردم .
بعد به پریسا خیره شدم ..توی افکارم بدنبال یک جمله مناسب بودم که به پریسا بگم .ولی نمیدونستم چی میتونم به همچین زنی بگم ؟ پریسا زندگی سانازو تباه کرده بود .
ولی با خودم فکر کردم شاید جای پریسا یک زن دیگه در مسیر زندگی رضا قرار میگرفت …و مطمین بودم رضا اینقدر بی اراده بود که به سمت اون زن کشیده میشد .
وقتی به خانه ام رسیدم پریسا عینک آفتابیشو در آورد تا منو ببوسه و از هم خداحافظی کنیم . چشمتنش ورم کرده بود و به شدت قرمز شده بود . من ندامتو در چشمان بارانی پرریسا دیدم
پریسا نمیتونست در چشمان من نگاه کنه سرشو زیر انداخت و گفت : نمی خوای چیزی بهم بگی ؟ نمی خوای لااقل یک سیلی بهم بزنی ؟این سکوتت برام خیلی کشنده است … کاش منو زیر مشت و لگدت میکشتی ولیاینطور سکوت نمیکردی .
اشکهایی که از صورت پریسا جاری بود رو پاک کردم و گفتم : این وسط زندگی خیلیها از هم پاشید … رضا باید به سزای اعمالش برسه ………پریسا حاضری توی راهی که شروع کردم کمکم کنی ؟
پریسا سرشو بالا اورد و به چشمانم خیره شد و گفت :هر کمکی از من بربیاد دریغ نمیکنم
شماره موبایل و منزلمو به پریسا دادم و از ماشین پیاده شدم .
وقتی وارد خونه شدم احساس میکردم غم از در ودیوار خونه ام میباره انگار ساناز با رفتنش روح زندگی من رو هم با خودش برده بود .
.
از اون روز به بعد ، رضا نهایت سعیشو میکرد تا به من نزدیکتر بشه و من رفتار عجیبی رو باهاش پیش گرفته بودم یک روز به شدت بهش ابراز علاقه میکردم و روز دیگه رفتار سرد و خشک وخشنی رو باهاش داشتم.
رضا اصلا نمیتونست اخلاق اون روز منو پیش بینی کنه و من از اینکه رضا رو معلق در هوا نگه داشته بودم لذت میبردم .
رضا می گفت : من از این طرز برخوردت خیلی خوشم میاد وجه تمایز تو با دیگران در همینه که منو به سمتت جذب میکنه .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۳]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۳

وقتی فهمیدم رضا دلبسته من شده به عناوین مختلف از رضا پول میگرفتم .
یک روز حوالی ظهر بود که رفتم شرکت رضا . منشی رضا گفت که از صبح اصلا حالشون خوب نیست . بعد از یک تماس تلفنی کاملا بهم ریختن و به من هم گفتن هیچ تلفنی رو براشون وصل نکنم و نمی خوان کسی رو هم ببینن .
ولی من با اصرار وارد اتاق رضا شدم .
دود همه جا رو گرفته بود . رضا در میان غباری از دود وسط اتاق نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود و سیگار میکشید .
رضا اصلا متوجه حضور من نشده بود نزدیکتر رفتم و چندین بار صداش کردم ولی باز در عالم خودش بود و متوجه من نشد . چشماشو با دستام گرفتم و با حالت شیطنت باری گفتم : نبینم آقای من غصه دار باشه .!!!!!
وقتی رضا به سمت من برگشت چشمانش غرق در اشک بود و به وضوح میشد لرزش دستانش و دید .
دستان رضا رو توی دستام گرفتم و با حالت مضطربی گفتم : چی شده رضا /؟ حالت خوبه ؟
هیچوقت فکر نمیکردم که رضای مغرور و بی عاطفه جلوی یک زن بی محابا گریه کنه ولی رضا خودشو در آغوش من انداخت و بلند بلند شروع کرد به گریه کردن .
تا به اون روز ، گریه هیچ مردی رو ندیده بودم . همیشه با خودم فکر میکردم آیا مردها هم گریه میکنن ؟ مردها چطوری غم درونیشونو بروز میدن /؟
و اون لحظه یاد حرفهای پدرم افتادم که میگفت : اگر یک مرد گریه کرد ، بدون اون مرد از درون شکسته و بدون با ر غمش اینقدر سنگین بوده که تحملش براش خیلی سخت بوده .
با دلسوزی گفتم : رضا تو رو خدا بگو چی شده ؟ تو که منو دق مرگ کردی .
گفت : ساناز………….ساناز ………ساناز مرده .
رضا رو از آغوشم پس زدم و چند قدم عقب رفتم .
دیدن عکس العمل رضا در مورد فوت ساناز واقعا برام تعجب آور بود .
رضایی که اینقدر دم از نفرت و عدم علاقه به ساناز میکرد . حالا چطور برای مردن کسی که اینقدر شکنجه روحی داده بودش زار زار گریه میکرد ؟
یاد اون روز افتادم که از بیمارستان با رضا تماس گرفتن و بهش گفتن همسرت توی ای سی یو هست ………..و عکس العمل غیر انسانی اون روز رضا !!!!!!!!!
یاد خاطرات ساناز افتادم و زجرهایی که به ساناز داده بو د.
سیگاری از توی کیفم درآوردم و شروع کردم به کشیدن . نمیدونستم باید به رضا در اون لحظه چی بگم .
بطرف در رفتم و از اتاق خارج شدم و اصلا متوجه نگاههای متعجب منشی و سایر کارمندها نبودم .
پیاده و بی هدف راه افتادم در حالیکه در افکار خودم غرق شده بودم .. احساس میکردم توی یک تکه از پازل ذهنیم گم شده .
میخواستم از دکه روزنامه فروشی یک بسته سیگار بخرم ..تمام کیفمو زیرورو کردم ولی فقط یک اسکناس هزار تومانی داشتم .
یک لحظه چهره ساناز از جلوی چشمام دور نمیشد …. حرفهای روز آخرش مثل زنگ توی گوشم صدا میکرد .
روی یک نیمکت توی پارک نشستم و شروع کردم به فکر کردن .. آیا راهی که من داشتم میرفتم درست بود ؟ آیا رضا واقعا سانازو دوست داشته ؟ اگر دوست نداشته پس چرا اینطوری در آغوش من زجه میزد ؟
یاد حرفهای پریسا افتادم که چطور رضا سانازو از خونه بیرون کرده بود و چطور با کمربند به جون اون زن بیگناه افتاده بود و زده بودش .
تصمیمو گرفتم .
از سر جام بلند شدم و دوباره برگشتم شرکت ………باید جیب خالیمو یه جوری پر میکردم ……… دیگه نمی خواستم دست نیاز به سمت آقا ابراهیم دراز کنم ……….تا وقتی رضا رو داشتم باید نهایت سوء استفاده رو ازش میکردم .
رضا هنوز در همون حالت گیج و منگی در اتاق نشسته بود .
با عجله پنجره هارو باز کردم تا دود از اتاق خارج بشه .
لیوان مشروبو از رضا گرفتم و بوسیدمش و گفتم : عشق من خودتو خفه کردی …بسه دیگه ….بیا با هم بریم یه دوری بزنیم و آب و هوایی عوض کنی .
کتشو از آویز برداشتم و به سمتش دراز کردم و گفتم : پشو ، پشو پسر خوب این قیافه غم بادم دیگه به خودت نگیر ….تو که گفته بودی دوستش نداری مگه نه؟
از حرفی که زدم پشیمون شدم ولی انگار رضا متوجه جمله آخرم نشده بود چون گفت : نه کتی جان حوصله ندارم .
کنار رضا نشستم و گفتم : بیا باهم بریم دربند از اون طرفم میریم فشم ویلای تو چطوره ؟ ;کلی خوش میگذره
یک پک عمیق به سیگارش زد و از سر جاش بلند شد و بطرف میزش رفت و یک دسته اسکناس گذاشت جلوم و گفت :یه زحمتی برات داشتم . اگر میشه برو هر غذایی که دوست داری بخر و بیا شرکت تا نهار با هم باشیم …. نمی خوام تنها باشم …….وجود تو آرومم میکنه . اینم پول …و اینم س.ییچ ماشین .
پولو پس زدم وگفتم : نه پول همراهم هست .
به زور پولو گذاشت توی کیفم و گفت : نه ، بیا این پول همراهت باشه .. لازمت میشه .
وقتی رضا داشت صحبت میکرد روی صندلی کنار کتش نشته بودم و کیف پولش که از جیب کتش زده بود بیرون توجهمو به خودش جلب کرد .
در حالیکه نگاهم به رضا بود دستم توی جیب کت رضا بود کیفشو آروم برداشتم و بلافاصله گذاشتم توی کیف خودم .
با کلی تعارف دسته اسکناس و سوویچو از رضا گرفتم وشرکت خارج شدم .

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۵]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۴

مدتها بود که آرزو داشتم پشت ماشین بشینم و رانندگی کنم . از همون زمانی که برادرم پشت ماشین مینشست و رانندگی رو به من یاد داد از همون زمانی که برای بار اول سوییچ ماشین برادرمو شبانه برداشتم و ساعتها رفتم توی شهر گشتم و وقتی برادرم فهمید یک کتک مفصل به من زد .
به یاد روزهایی که باشقایق سوار ماشینش می شدیم و توی خیابان ایران زمین ویراژ میدادیم افتادم .
صدای موزیکو تا انتها بلند کردم و یک دستی فرمونو گرفتم و شروع کردم به راندن ماشین …
هیچ چیز جالبتر و هیجان انگیزتر از رانندگی با سرعت بالا با نوار بلند توی یک اتوبان خلوت و کورس گذاشتم با ماشینهای پسری که خیلی ادعاشون میشه نیست .
ناگهان متوجه گوشی موبایل رضا شدم که توی ماشینش جا مونده بود . که همینطور چشمک میزد و میلرزید .
صدای موزیکو کم کرد م و گوشی رو از روی صندلی بغل راننده برداشتم .
روی صفحه موبایل عکس یک دختر ۲۳ یا ۲۴ ساله افتاده بود و بعد گوشی رفت روی منشی .
الو رضا جونممممممممم ! نیستی قربونت برم ؟ امشب با کیانوشو آذین و فرشید دور هم جمعیم ساعت ۸ میام دنبالت .. اون کت شلوار کرمتو بپوش آخه با اون خیلی جیگر میشی ………. میبوسمت از همین جا …بوس بوس بوس
و تماس قطع شد .
با بی تفاوتی صدای موزیکو بلند کردم و گفتم : دختره لجن ..بوس بوس ………. ایکبیری خجالتم نمیکشه … واقعا که رضا هم یه جونوره مثل اونای دیگه نگاه کن چه اشک تمساحی میریخت .
چند دقیقه بعد دوباره موبایل شروع کرد به لرزیدن ..ایندفعه تصویر یک پسر روی مانیتور موبایل افتاد.
چطوری خوشتیپ؟ فردا چی کاریه ای ؟ با بچه ها داریم میریم شمال .. اگر تو هم پایی جیبتو پر پول کن ساعت ۶ صبح بیا دم خونه آرین اینا ……… بی دختر میریم …. حوصله کلانتری ملانتری رو ندارم ……….اونجا یه ویلا با ژیلا گیر میاریم
و بلند بلند شروع کرد به خندیدن و تماسو قطع کرد .
گوشی موبایل رضا رو خاموش کرد و انداختم یه گوشه .
حالا میفهمیدم که ساناز چه صبر و تحملی داشته و زندگی با همچین ادمی چقدر سخته .
کیف پول رضا رو باز کردم و شروع کردم به گشتن توی کیف .
از خوشحالی داشتم شاخ در میاوردم …یک سوت طولانی زدم و گفتم : به این میگن شانس …آقا رضا دمت گرم.
تراولهارو شمردم ۳ ملیون تومان تراول صاف و بدون تا خوردگی .
با این پول میتونستم بدهیمو به آقا ابراهیم بدم و تمام سفته هامو از ش پس بگیرم . دیگه مجبور نبودم حرفها ی و رفتار چندش آور آقا ابراهیم و تحمل کنم .
راهمو کج کردم و بطرف پاتوق آقا ابراهیم رفتم .
یک قهوه خونه قدیمی توی جنوب شهر که پاتوق یک مشت دزد و قاچاقچی بود .
وقتی وارد قهوه خونه شدم سنگینی نگاههای همه رو احساس میکردم و تکه های چندش آورشونو میشنیدم و سعی میکردم به روی خودم نیارم .
از بین مشتریها آقا ابراهیم از سر جاش بلند شد و به سمت من اومد و به طرف بیرون قهوه خونه هدایتم کرد .
آقا ابراهیم وقتی ماشین و سر و وضع منو دید گفت : چیه ؟ باز مخ کدوم ملیاردریرو زدی بچه زرنگ ؟
لبخندی زدم و گفتم : ما اینیم دیگه
پولو به سمتش دراز کردم و گفتم :اومدم باهات تصفیه حساب کنم . اینم بدهی من به شما…
با تعجب پولهارو از دستم گرفت و شمرد و گفت : نه انگار جدی جدی بانک زدی ؟ یا حسابی مخ طرفو زدی که همچین پولیرو بهت داده ؟
ولی این که فقط پول اولیه است که بهت غرض دادم پس سودش چی ؟
گفتم : تو به من نگفتی سودم باید بدم بهت
پوزخدی زد و گفت : اگر صدی ، ده هم حساب کنم بازم خیلی بهم بدهکاری .. مگه عاشق چشم و ابروت بودم که الکی اونقدر پول بی زبونو بهت بدم ؟ بلاخره منم باید از یه جا نون بخورم یا نه ؟ …………الانم فقط نصف سفته هاتو میتونم پس بدم بقیه شم باشه واسه وقتی که باقی پولو اوردی خوشگل خانم زرنگ ..
سفته هارو از آقا ابراهیم گرفتم در حالیکه توی دلم مرتب بهش بد و بیراه میگفتم . چند تا جنسم بهم داد به همراه آدرس چندتا از مشتریهاش که بهشون برسونم .
با بی میلی و دلخوری آدرسها رو گرفتم و سوار ماشین شدم و به راه افتادم .
کیف پول رضا رو توی یک جوب آب نزدیک شرکت پارک کردم و ۲ تا غذا از رستوران گرفتم و برگشتم شرکت .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۶]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۵

رضا کمی حالش بهتر شده بود و پشت میزش مشغول رسیدگی به کارهاش بود .
با هیجان وارد اتاق شدم و غذاهارو روی میز گذاشتم و شاخه گل رزی رو که برای رضا خریده بودمو به سمتش دراز کردم و
گفتم : تقدیم با عشق …. واییییییی رضا چه ماشین باحالی داری .. سوارش که شدم احساس کردم دارم پرواز میکنم منم عینن این عقده ایها هی ویراژ دادم هی ویراژ دادم …. ۲ بار هم جریمه شدم ولی خیلی لذت بخش بود جات خیلی خالی بود عشق من…. وقتی به خودم اومدم دیدم یه ۲ ساعتی میشه دارم یه کله میرونم …. تو رو خدا منو ببخش عزیزم که دیر کردم .
دسته اسکناسی که رضا بهم داده بودو همراه یک فاکتور از رستوران از توی کیفم در آوردم و جلوی رضا گذاشتم و گفتم : این فاکتور غذا ، اینم باقی مانده پولتون .
رضا با تعجب نگاهم کرد و گفت : کتی این چه کاریه که میکنی ؟ من به اعتماد صد در صد دارم چرا برای من فاکتور آوردی ؟ چرا بقیه پولو برمیگردونی ؟
در حالیکه داشتم غذاهارو باز میکردم گفتم : می خوام بهت ثابت کنم که خوش حسابم … بیا بیا که غذا سرد شد…….. وای امروز چه روز قشنگیه رضا از اینکه در کنارتم بینهایت خوشحالم .
رضا باقی مانده دسته اسکناس و توی کیفم گذاشت و گفت : این حق پاته …تو زحمت خرید کدنو کشیدی اینم انعامته
لبخندی زدم و دیگه چیزی نگفتم.
در حتل خوردن غذا بودیم که به رضا گفتم : راستی رضا ماشینتو باید به یه تعمیرگاه نشون بدی خیلی زود جوش میاره.
رضا به علامت تایید سرشو تکون داد و گفت : آره آره خوب شد یادم انداختی .
از روی صندلی بلند شد و رفت به سمت کتش و مشغول جستجو توی جیبهای کتش شد در حالیکه قیافه رضا هر لحظه بیشتر اخموتر و گرفته تر میشد.
به رضا گفتم : چی شده دنبال چی میگردی؟
گفت : دنبال کیف پولم میگردم کارت تعمیرگاه توی کیفم بود ولی هر چی میگردم کیف پولم نیست.
گفتم : شاید کیفتو جای دیگه ای گذاشتی .
وقتی که از گشتن ناامید شد دوباره روی صندلی نشست و گفت : نه مطمئنم که توی جیب کتم بوده . ۳ ملیون تومن پول تو کیفم بود که میخواستم بخوابونم به حسابم ولی وقتی خبر مرگ ساناز و شنیدم دیگه یادم رفت . فکر کنم کیف پولمو گم کردم یا شایدم ازم دزدین .
در حالیکه مشغول غذا خوردن بودم گفتم : می خوای به پلیس خبر بدیم ؟
رضا مشغول بازی کردن با غذا شد و گفت : نه لازم نیست تو فکر میکنی مثلا پلیس چیکار میکنه ؟
بعد کمی مکث کرد و گفت : اگر اون آشغال توی زندان نبود فکر میکردم حتما کار اونه ….
گفتم : اون آشغال ؟ منظورت کیه ؟
گفت : سعید ، دادش ساناز
گفتم : خوب آخه چه ربطی به اون داره که بخواد از ت بدزده ؟ اصلا برای چی زندانه ؟
و بعد رضا برام تعریف کرد که سعید بخاطر اینکه رضا خواهرشو طلاق داده عصبانی شده و و ماشین رضا رو آتیش زده و می خواسته رضا رو هم آتش بزنه که دیگران با مداخلشون مانع اینکار شدن .
با حرفهای رضا من تازه بیاد سعید افتادم .
سعید علاوه بر اینکه خواهرشو از دست داده بود مجبور بود ۱۰ سال هم در زندان بمونه … این یعنی فنا شدن آیندش و جونیش.
به این فکر افتادم که من تنها کسی هستم که میتونم به سعید کمک کنم . باید هر طور شده رضایت رضا رو میگرفتم تا سعید از زندان آزاد بشه .
رابطه من و رضا روزبه روز صمیمی تر میشد و تونسته بودم اعتماد رضا رو نسبت به خودم بسیار زیاد جلب کنم
طوری که گاهی چکهای رضا رو نقد میکردم و یا پولهاشو به بانک واریز میکردم … ولی من گاهی وقتا بدون اینکه رضا متوجه بشه به حسابهاش ناخنکی میزدم .
بارها و بارها با رضا در مورد سعید صحبت کردم تا رضایت بده و از زندان زاد بشه ولی میگفت : باید براش درس ادب بشه تا دیگه گنده لات بازی در نیاره . از طرفی اگر از زندان آزاد بشه مطمئنم دوباره میاد سراغم و بهم آسیب میرسونه .
بعد از گذشت ۶ ماه هنوز نتونسته بودم در این مقوله رضا رو راضی کنم .
رضا به غیر از اون روز دیگه هیچ حرفی از ساناز نمیزد ولی من هدف اصلیمو فراموش نکرده بودم که برای چی به رضا نزدیک شدم ….
هر شب جمعه با پریسا سر مزار ساناز میرفتیم و سکوت و آرامش قبرستان . منو به یاد خودم وگرفتاریهام می انداخت . میدونستم که با این رویه که من پیش گرفتم و مصرف بالای مواد دیر یا زود جام کنار سانازه ولی چاره ای نداشتم از درون آب میشدم ولی حتی اراده اینو نداشتم که بخوام چند ساعت بدون مواد سر کنم و درد رو تحمل کنم … چه برسه به ترک مواد …. شاید اگر سعید زندان نبود به من کمک میکرد تا هر چه زودتر ترک کنم ولی رضا هم مثل من بود ولی من سعی میکردم به روی خودم نیارم
شبهای جمعه و جمعه ها اکثرا با دوستاش دور هم جمع میشدن و بساط منقل و عیش و نوششون به راه بود .
من در جند تا از این مجالس و مهمانیهاشون شرکت کردم و با وجود اینکه با رضا به مهمانی میرفتم با زیر ذره بین و نگاههای حریص و هوس باز مردانی بودم که تا خرخره مشروب می خوردند و حتی تعادل راه رفتن هم نداشتند .

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۶]
در یکی از مهمانیها رضا اینقدر مشروب خورده بود که نه رفتاری و نه گفتاری تعادل نداشت و اینقدر حالش بود بود که من مجبور شدم با لباسهای تنش در همون مهمونی بندازمش توی استخر …… که وقتی رضا به خودش اومد دید که همه اطراف استخر جمع شدن و دارن به رضا میخندن .
رضا هم خشمگین از استخر بیرون اومد و نگاه غضبناکی به من انداخت و منو در مهمانی تنها گذاشت و برگشت به خانه اش .
این رفتار رضا برای من خیلی سنگین تموم شد چون وقتی مردهای مست و لاقید دیگه شاهد این بودن که رضا منو تنها گذاشت و رفت هر کدام به نوعی سعی میکردن خودشونو به من نزدیک کنن .
ج. مهمانی اینقدر برایم سنگین بود که برای رهایی از اون وضعیت در گوشه ای از حیاط نشستم و مشغول سیگار کشیدن شدم . آنقدر در افکار خودم غرق بودم که اصلا متوجه حضور مرد ی در کنارم در تاریکی شب نشدم .
وقتی به خودم آمدم که گرمای دستای مردانه ای را روی بازوهایم احساس کردم که موهایم را به آرامی نوازش میکرد .
جیغ بلندی زدم و او را به سمتی حول داد م و به اتاق رفتم و فورا لباسهایم را عوض کرد م و یک آژانس گر فتم و به خانه ام رفتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۸]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۶

رضا متوجه اشتباهش شده بود مرتب با من تماس میگرفت و هر چی سعی میکرد که این کدورتو از دل من بیرون بیاره موفق نمیشد
چند روز بعد از این جریان رضا با گل و شیرینی اومد خونه ی من .
وقتی در را باز کردم اخمهام در هم گره خورده بود نیم نگاهی به رضا کردم .
رضا با لبخند و خوشرویی گفت : خانم . خانما .. گل خانم من … ماه من …تعارف نمیکنی بیام داخل ؟ برای امر خیر مزاحمتون شدم .
حرف رضا رو به شوخی گرفتم . کمی خودمو از کنار در کنار کشیدم تا رضا وارد بشه .
بطرف آشپز خاه رفتم تا برای رضا نوشیدنی بیارم . رضا گل و شیرینی را بطرفم تعارف کرد و گفت : اینها برای شماست عروس خانم . میشه بنشینی . کار مهمی باهات دارم .
کمی دست وپامو گم کرده بودم گفتم : بذار برات یه چیزی بیارم . بعد میام پیشت میشینم .
رضا منو با فشار دستش سر جام نشوند در چشمهام خیره شد و گفت : کتی من خیلی به تو و حمایتهای تو احتیاج دارم . تو با همه دخترای دیگه فرق داری . تو تنها کسی هستی که در شرایط سخت بدون هیچ توقعی کنارم بودی …تو بعد از ساناز تنها کسی هستی که منو بخاطر پولم نمی خواد … از ت می خوام که منو تنها نزاری و با هم و در کنار هم زندگی کنیم .
پوزخندی زدم و گفتم : چیه /؟ دنبال زن صیغه ای میگردی ؟
گفت : چه فرقی میکننه … مهم اینه این که تو خانم خونه من میشی و منو از تنهایی در میاری …. کتی من برات همه امکاناتی فراهم میکنم … خونه ، ماشین
گفتم : من از اینکه بصورت عاریه زن کسی باشم متنفرم که بعد از اینکه مهلت صیغه ام تموم شد بندازیم از خونه ات بیرون … من از کلمه صیغه هم بند بند وجودم میلرزه … من بخاطر تجربه تلخی که در گذشته ام داشتم از شما مردها دل خوشی ندارم و بهتون اصمینان ندارم .
دستای منو توی دستاش گرفت و گفت : تو اشتباه میکنی عزیزم . این چه طرز فکریه که راجع به من داری ؟ من با همه مردهای دیگه فرق دارم . من هیچوقت تنهات نمیزارم .

به یاد حرفهای بهراد افتادم احساس میکردم رضا یی که الان روبه روی من نشسته یک بهراد دیگه است به یاد ۷ سال پیش افتادم .و حرفهای احمقانه دبیر معارفمون که منو تشویق به صیغه کرد و باعث این همه اتفاقات شد . به یاد ساناز بیچاره افتادم که چطور عاشق رضا بود و حالا همسرش دستای منو توی دستاش گرفته بود و از آینده ای مشترک با من حرف میزد .
مثل اسپند روی آتیش از سر جام بلند شدم .
با عصبانیت گل و شیرینی رو برداشتم و بطرف رضا دراز کردم و گفتم : اگر دنبال زن صیغه ای هستی کنار خیابان ریخته … لازم هم نیست اینقدر براشون زبون بریزی یا خرج کنی ….. حتی هستند زنهاییکه خرج تو رو هم بدن تا تو صیغه شون کنی …. ولی من از اونهاش نیستم …. گل و شیرینیتو بردار و زود از خونه ی من بزن به چاک …
رضا در حالیکه بهت زده به من خیره شده بود و از طرز برخورد من متعجب شده بود دسته گل و شیرینی رو از من گرفت و از روی کاناپه بلند شد . خواست حرفی بزنه که من با فریاد گفتم : صداتو نشنوم دیگه … برو بیرون

وقتی صدای محکم بسته شدن در رو شنیدم زیر لب گفتم : احمق … واقعا که ذلیل زنهایی

از بعد از اون اتفاق رضا مرتب به موبایلم زنگ میزد ولی من تماسهاشو جواب نمیدادم .
شبها از فکر و خیال خوابم نمیبرد . من که منتظر همچون لحظه ای بودم نمیدونم چرا حالا اینطور بهم ریخته بودم ؟ ساناز و چهره خونینش حین خودکشی و پیکر لاغر و نحیفش حین خاکسپاری یک لحظه از جلوی چشمام دو ر نمیشد .
بیکاری سخت منو بهم ریخته بود آقا ابراهیم یک کار بی دردسر و پر در آمد به من پیشنهاد داد .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۴۹]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۷

بردن جنس برای مشتریها ی آقا ابراهیم .
نمی خواستم این پیشنهادو قبول کنم ولی وقتی آقا ابراهیم دوباره بدهکاریمو یاد آوریم کرد ترجیح دادم که برای مدت کوتاهی به این کاردوباره مشغول بشم اینقدر بریز و به پاش داشتم که علی رغم اینکه ماهانه از رضا پول قابل توجهی میگرفتم باز هم نتونسته بودم بدهیمو با آقا ابراهیم صاف کنم .
اوایل از انجام این کار احساس عذاب وجدان میکردم ولی وقتی به یاد خماری خودم می افتادم با خودم فکر میکردم که چرا فقط من باید اینهمه بدبختی بکشن ؟ و اگر من این مواد و به مشتریها نرسونم یکی دیگه میرسونه .
یک شب وقتی خسته از یک مهمانی که آقا ابراهیم ترتیب داده بود بر گشتم دیدم رضا توی ماشینش دم خونه من منتظر نشسته .
جلوتر رفتم و زدم به شیشه ماشینش .
رضا در وباز کرد و پیاده شد .
گفت : سلام ، من خیلی وقته اینجا منتظرتم .. میشه باهات صحبت کنم ؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم : بیا تو اینجا جای مناسبی برای حرف زدن نیست این وقت شب .
و راهنماییش کردم به داخل منزل .
رضا بی مقدمه گفت : . من روی حرفهای تو خیلی فکر کردم تو راست میگی .. من برای بدست آوردن تو حاظرم هر چیزی رو که تو بگی قبول کنم .
لبخندی زدم و گفتم : هر کاری ؟
گفت : آره ، هر کاری که تو بگی قبوله ….. حتی راضیم به عقد دایم خودم در بیارمت
با ملایمت گفتم : رضا ف من توی زندگی قبلیم وضع خوبی نداشتم . دلم امنیت می خواد .. دوست دارم یک پشتوانه داشته باشم …. برای همین …
رضا به تندی گفت : خوب من تکیه گاه و پشتوانه ات میشم
سکوت کردم در حالیکه احساس میکردم در اون لحظه قلبم داره از سینه ام بیرون میزنه.
بعد از یک مکث طولانی رضا به چشمام خیره شد و گفت : فرشته زیباییها … با من ازدواج میکنی؟
از روی کاناپه بلند شدم و یک سیگار روشن کردم و گفتم : باید فکر کنم
رضا یک لحظه نگاه ملتمسانه شو از روی من بر نمیداشت خوشحال شد وگفت : پس جای امیدواری هست که بانوی من جواب مثبت بدن .. خیلی خوشحالم ..دیروقته دیگه مزاحمت نمیشم
و مثل بچه ها منو در آغوش گرفت و بوسید و رفت .
و من متعجب از حرفهای رضا، در دلم احساس شعف میکردم .
در دلم وسوسه عجیبی احساس میکردم از یک طرف دوست داشتم از این وضعیت زندگیم رها بشم و یک پشت وپناهی داشته باشم . از طرفی میدونستم رضا فرد مناسبی نیست و به یاد ساناز می افتادم که چطور رضا باعث مرگ ساناز شده بود.
هر شب کابوس میدیدم . خواب میدیدم سانازبا لای سر یک جنازه نشسته و گریه میکنه . نزدیکتر که میرفتم ، جنازه خودمو میدیدم
و سراسیمه از خواب می پریدم .
یک شب وقتی بعد از اون کابوس وحشتناک از خواب بیدار شدم . دفتر خاطرات سانازو باز کردم و دوباره شروع کردم به خواندن .
ساناز واقعا رضا رو می پرستید و رضا در حق ساناز چقدر بدی کرده بود . هر روز با یک زن جدید . هر روز تحقیر . توهین
وقتی سپیده صبح زد ، دفتر خاطراتو بستم ……. از تردید و دودلی در آمده بود وتصمیمو گرفته بودم .
حوالی ظهر با رضا توی یک رستوران قرار گذاشتم .
رضا قبل از من به رستوران رسیده بود . از دور شاهد بودم که چطور دل توی دلش نیست و ساعتشو نگاه میکنه .
به طرف رضا رفتم و سلام و احوال پرسی کردم با رضا .
رضا به چشمهای من خیره شد و گفت : تصمیمتو گرفتی عزیزم ؟
گفتم : آره ، ولی قبلش می خوام بهت یه حقیقتی رو بگم .
رضا متعجب به من خیره شد و گفت : بگو
گفتم : من اسممو به تو دروغ گفتم . اسم من ماراله.
رضا یک سیگار روشن کرد و یک پک عمیق به سیگار زد و گفت : چرا دروغ گفتی ؟
سرمو زیر انداختم و گفتم : راستش فکر نمیکردم قضیه ما جدی بشه … بعد هم هر چی سعی کردم راستشو بهت بگم دیگه روم نمیشد . من باید راستشو بهت می گفتم رضا جان….. حالا از ازدواج با من منصرف شدی؟
لبخندی زد وگفت : مارال. کتی ….یا هر اسم دیگه ….برای من تو مهم هستی نه اسمت …..معلومه که پشیمون نشدم
دستاشو توی دستام گرفتم و گفتم : رضا جان تو خیلی خوبی ….ولی باید به من حق بدی که از آیندم بترسم ..من ۲ تا شرط دارم تا باهات ازدوا ج کنم .
کنجکاوانه گفت : هر چی باشه قبول.
گفتم : اول اینکه می خوام رضایت بدی تا سعید از زندان آزاد بشه . چون من شدیدا عذاب وجدان میکنم و نمیتونم ببینم یک جوان بیگناه ۱۰ سال توی زندان باشه .
رضا کمی تعجب کرد و گفت : شرط دومت چیه ؟
از طرز برخورد کمی جا خوردم ولی خودمو جمع و جور کردم و ادامه دادم : یادته که بارها بهت گفتم من توی زندگی مشترک یک پشتوانه و امنیت می خوام
کمی مکث کردم و گفتم : می خوام مهریه ام یک آپارتمان باشه که قبل از این که با هم عقد کنیم به نام من کنی ….. بعد هم باهم میریم اونجا زندگی میکنیم .
معلوم بود رضا از شرایطی که من براش گذاشتم تعجب کرده .چون سکوت سنگینی بین ما حکمفرما شد .
وقتی سنگینی نگاههای رضا و این سکوت و احساس کردم صلاح ندیدم که دیگه اونجا بنشینم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۵۴]
#کاش_یک_زن_نبودم
#قسمت۳۸

کیفمو برداشتم و از روی صندلی بلند شدم و رو به رضا کردم و گفتم : از سکوتت جوابمو گرفتم ، پس اون ابراز علاقه هات همش الکی بود ….
و خواستم از رستوران خارج بشم که رضا بدنبالم اومد بند کیفمو گرفت تا بایستم و لبخندی زد و گفت : هر دو شرطتت قبوله …. خانه هم هدیه من به تو هست نه مهریه ات .

از فردای اون روز دنبال رضایت دادن و کارهای آزادی سعید بودیم ….و عصرها هم به دنبال خانه می گشتیم .
سعی میکردم به رضا خیلی محبت کنم که احساس کنه در انتخاب من اشتباه نکرده .
بعد از چند روز خانه ای به دلخواه و سلیقه من در شمال شهر خریدیم …… خانه ای که به سلیقه من بود و هیچکس نمیتونست اونوازم بگیره ، خانه ای با کف سرامیک سفید و شومینه و آشپزخانه ی اوپن….. چیزی که از دوران نوجوانیم آرزوشو داشتم و همیشه توی ذهنم تجسمش میکردم و حالا آرزوهام واقعیت پیدا کرده بود .ولی توی ذهنم همیشه همسری مثل سعیدو تجسم میکردم. آرزوم این بود که همسر یک مرد غیرتی مثل سعید بشم . برای آزاد شدن سعید لحظه شماری میکردم
از اینکه میدیدم تونستم رضا رو متقاعد کنم تا رضایت بده و سعید آزاد بشه از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم .

یک شب پریسا به خانه من امده بود و یک جشن دو نفره برای پیروزیمون گرفته بودیم.
که صدای آیفون خانه بلند شدم ….گوشی رو برداشتم و پرسیدم : بله
رضا بانشاط گفت : خانم خانما مهمون نمی خوای ؟
آیفون و گذاشتم و رو به پریسا کردم و گفتم : رضا ست
پریسا بیدرنگ از سرجاش بلند شد و گفت : من میرم توی حمام ….رضا اگر بفهمه من و تو باهم دوستیم خیلی بد میشه .
و سراسیمه خودشو به حمام رسوند .
من در خانه رو باز کردم در حالی که سعی میکردم خودمو خونسرد نشون بدم .
رضا دسته گل زیبایی خریده بود به سمتم دراز کرد و گفت : تقدیم با عشق
دسته گلو از رضا گرفتم و بوسیدمش و دعوتش کردم که داخل بشه .
رضا با تعجب کمی اطرافو نگاه کرد و گفت :مهمون داشتی؟
کمی هول شدم و گفتم : نه ….یعنی آره ….دوستم بود الان پیش پای تو رفت .
و مشغول جمع کردن وسایل شدم .
رضا به سراغ یخچالم رفت و گفت : از اون مشروب خوشمزه های همیشگیت داری ؟
گفتم: آره ….همون پایینه .
شیشه مشروب و برداشت و ریخت توی یک لیوان و شروع کرد به خوردن لیوان و بالا گرفت و گفت : به سلامتی مارالم که خوشگلترین زن روی زمینه
احساس میکردم رضا حالت طبیعی نداره …ولی لبخندی تحویلش دادم و گفتم : تو همیشه به من لطف داری
رضا از یک بسته خیلی زیبا رو به سمتم دراز کرد و گفت : این پیراهنو برای تو خریدم . می خوام الان برام بپوشیش.
هدیه رو باز کردم …پیراهن بسیار زیبا و شیکی بود ……..به اتاق رفتم تا پیراهنو بپوشم .
واقعا در اون پیراهن زیباییم صد چندان شده بود …موهامو پشت سرم جمع کردم و وارد پذیرایی شدم ولی یکدفعه سر جام ایستادم .
یادم رفته بود که دفتر خاطرات سانازو از زیر میز تلویزیونی بردارم و رضا هم متو جه دفتر خاطرات ساناز شده بود .
اینجا پایان بازی بود …..ومن نمیتونستم هیچ جوری این قضیه رو جمع و جور کنم .
رضا بدون توجه به ورود من داشت دفتر خاطراتو ورق میزد و عکسهای لابه لای دفترو میدید .
بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد با حالت غضب آلودی گفت : تو با ساناز دوست بودی ؟
به سمت رضا اومدم و گفتم : نه . ساناز به من پناه اورده بود ….ولی اینقدر افسرده شده بود که خودکشی کرد
رضا بلند بلند شروع کرد به خندیدن و گفت : اینقدر که بی جنبه بود ، خوب از خونه انداختمش بیرون ….دیگه خودکشی کردن نداشت .
در حالیکه رضا دوباره لیوانشو از مشروب پر میکرد گفت : حالا این دست تو چیکار میکنه ؟
دفتر و از دستش کشیدم و گفتم : بیا ببین صفحه آخر این دفتر رو بخون . اینو شب آخر که خونه من بود خطاب به تو نوشته . برای توا نامرد که وقتی فهمیدی بیمارستانه حتی راضی نشدی به دیدنش بیای یا هزینه بیمارستانشو پرداخت کنی .
چشمان رضا از شدت عصبانیت سرخ شده بود فریاد زد : خوب به تو چه ؟تو چیکاریه ؟ نکنه میخواستی انتقام سانازو از من بگیری ؟
مثل اینکه یک جرقه در ذهنش زده شده باشه از سر جاش پرید و به سمتم اومد و منو پرت کرد به سمت دیوار و گلومو با دستای سنگین و مردونش شروع کرد به فشار دادن و فریاد میزد : یعنی همه این کارات و عشق و عاشقیات الکی بود ؟ تو با من بازی کردی مارال……….
احساس خفگی میکردم ….راه تنفسم بند آمده بود و به سختی نفس میکشیدم فقط به زحمت تونستم چند کلمه بگم : کمک ، کمک ، من دارم خفه میشم
ولی رضا همچنان با چشمهای خشمگینش به حرف زدنش ادامه میداد و گلوی منو بیشتر میفشارد.
دیگه داشتم از هوش میرفتم
که ناگهان صدای پریسا رو از پشت سر رضا شنیدم
پریسا به سمت رضا هجوم آورد و شروع کرد با کنار کشیدن رضا از پیکر بی جان من
پریسا فریاد میزد : ولش کن عوضی …کشتیش……….یه نفر بستت نبود می خوای این یکی هم بکشی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۵۵]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۳۹

رضا انگار تازه متوجه حضور پریسا شده بود که گلوی منو رها کرد و چند قدم عقب عقب رفت و انگار که زبونش بند آمده باشه بریده بریده به من و پریسا اشاره کرد و گفت : شماها شریک شیطونید …………تو اینجا چیکار میکنی ؟………شما دوتا باهم نقشه کشیدید تا منو نابود کنید
و تلو تلو خورون خودشو به کاناپه رسوند و روی کاناپه نشست در حالیکه از شدت خشم میلرزید .
پریسا هراسان بسمت من دوید ….من سرفه میکردم ولی از اینکه در اون شرایط پریسا کنارم بود احساس دلگرمی میکردم .

رضا از روی کاناپه بلند شد و شروع کرد به تند تند قدم زدن .مثل یک شیر زخم خورده به خود میپیچید .
ناگهان شروع کرد به بلند بلند خندیدن .
من و پریسا به رضا خیره شدیم در حالیکه ترس عجیبی در دلمون رخنه کرده بود .
رضا حین خندیدن میگفت : از مادر زاده نشده کسی که به من رودست بزنه …….شما دوتا بدبخت ضعیفه فکر کردید تونستید منو از پا دربیارین …نه بیچارهها ….اونی که از پا در اومد و بدبخت شد من نبودم شما دوتا بودید .
پریسا گفت : چی میگی رضا .؟ گم شو از خونه برو بیرون وگرنه پلیس خبر میکنم .
رضا گفت : باشه میرم ولی قبلش می خوام یه حقیقتو بهتون بگم ..
من وپریسا متعجب به هم خیره شدیم
رضا خودشو به من و پریسا نزدیک کرد و موهای من وپریسا رو در دستاش گرفت و شروع به کشیدن کرد و گفت : شما هردوتاتون ایدز دارید .
من شروع کردم به خندیدن و گفتم : خیلی بچه ای رضا …. دروغ مسخره ای بود .
رضا به سمت کتش رفت و یک جواب آزمایش از توی جیبش در آورد و به سمت من وپریسا انداخت و گفت : بیاین نگاه کنید … من ایدز داشتم و دارم پس در نتیجه تو و پریسا و حتی ساناز و خیلیهای دیگه از من ایدز گرفتن .
و شروع کرد بلند بلند به خندیدن .
پریسا آزما یشو برداشت در حالی که ناباورانه سرشو تکان میداد گفت : این امکان نداره …دروغه …دروغه
من جواب آزمایشو از دست پریسا گرفتم و شروع کردم به ورق زدن صفحه های آزمایش …روی برگه اول با خط قرمز نوشته شده بود ..اچ آی وی مثبت
رضا دستاشو بالا آورد و گفت : خوب دیگه بای بای بانووان گرامی … به من که خیلی خوش گذشت . دیگه مزاحمتون نمیشم .خوش باشید
و تلوتلو خورون از در رفت بیرون .
منو پریسا سعی میکردیم تا صبح همدیگررو دلداری بدیم وفکر میکردیم شاید در آزمایش رضا اشتباهی رخ داده یا اینکه من و پریسا اصلا مبتلا نباشیم
ولی پریسا اصلا روحیه خوبی نداشت و مرتب گریه میکرد
قرار بر این گذاشتیم که فردا . اول وقت بریم و هردو آزمایش ایدز بدیم تا مطمین بشیم.

دل تو دل من و پریسا نبود پشت در آزمایشگاه نشسته بودیم و منتظر جواب
متصدی آزمایشگاه هر چی میگفت جوایب چند روز دیگه حاضره ما اصرار کردیم و گفتیم اورژانسیه .
من و پریسا جرات نمیکردیم حتی کلامی با هم صحبت کنیم .
و بالاخره بعد از ۳ ساعت جواب حاضر شد .
متصدی آزمایشگاه از اتاق بیرون اومد ما به سمتش دویدیم و گفتیم : خانم نتیجه چی شد .؟
برگه هارو به سمتمون دراز کرد و گفت : نتیجه ها حاضره بفرمایید . جواب مثبته
با من من ولکنت گفتم : یعنی هر دوتامون ایدز داریم؟
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت : متاسفانه بله … ولی ایدز پایان زندگی نیست شما میتونید مثل آدمهای عادی زندگی کنید و……

دیگه حرفهای متصدی آزمایشگاههو نمیشنیدم دنیا دور سرم می چرخید. پریسا با شنیدن این خبر از هوش رفت و مسوولان آزمایشگاه سعی میکردن که بهش آب قند بدن . و من روی صندلی آزمایشگاه نشستم و برای سرنوشت نکبت بارم زار زدم .
بعد از چند ساعت سعی کردم به خودم مسلط بشم ..پریسا رو به خونه اش رسوندم و خودم برگشتم به خانه ام .
فردا سعید از زندان آزاد میشد و من که برای آزادی رضا لحظه شماری میکردم حالا دوست داشتم فردا هیچگاه فرا نمیرسید .
تا صبح مشروب خوردم وسیگار کشیدم و اشک ریختم و
وقتی از خواب بیدار شدم ۱ ساعت به آزادی سعید بیشتر نمونده بود .
با عجله لباسهامو عوض کردم و توی آیینه خودمو نگاه کردم . چشمهای سرخ و ورم کرده ..موهای ژولیده و انگار چندین سال پیرتر شده بودم .

تمام طول راه به آرزوهایی که در سر داشتم فکر میکردم . به خونه قشنگی که همیشه آرزوشو داشتم . به سعید که دوست داشتم باهاش ازدواج میکردم و توی اون خونه زندگی میکردم .ولی همه چیز دیگه تموم شده بود .

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۵۶]
#کاش_یک_زن_نبودم

#قسمت۴۰

دسته گل روی به روی در زندان منتظر رضا شدم …با نگاه اول رضا رو نشناختم
چقدر شکسته شده بود محاسن و ریشهای بلند و چند تار موی سفید که در لابه لای موهای قشنگش به چشم می خورد .
بیدرنگ در آغوش رضا پریدم و بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن …دیگه حتی نمیتونستم شونه های مردونه سعید و که همیشه آرزوشو داشتم برای همیشه برای خودم داشته باشم .
رضا دستی روی سرم کشید و منو نوازش کرد و گفت : عزیزم ف مارالم دیگه همه چیز تموم شد . دیگه نمیزارم تنهایی رو احساس کنی ….دختر کوچولو من همه دارن نگاهمون میکنن …من خیلی گشنه ام بیا بریم یه رستوران که من مدتهاست که دلم لک زده برای یک چلو کباب مشت .
لبخندی زدم و با هم به سمت رستوران به راه افتادیم .

در طول راه سعید مرتب از خا طرات زندان برام میگفت ولی من انگار هیچ چیز نمیشنیدم در افکار خودم غرق بودم .
در رستوران سعید به چهره من خیره شده بود و لحظه ای چشم از من بر نمیداشت
می گفت : مارال می خوام قد تمام روز هاییکه در کنارت نبودم نگاهت کنم .. میدونم اگر تو نبودی من حالا کنار زندان بودم …من تا آخر عمرم مدیون تو هستم و حاضرم زندگیمو به پات بریزم .
و من لبخند تلخی زدم ونقطه نا معلومی خیره شدم .
سعید ادامه داد : میدونم توی این مدت خیلی سختی کشیدی . من دیگه نمیزارم حتی غم کنج دل کوچیک تو لونه کنه …
وبعد روی صندلی بغل من نشست و بیدرنگ گفت : مارال ، با من ازدواج میکنی ؟
از حرف سعید یکه خوردم کمی خودمو جمع و جور کردم . من که همیشه آرزوی این لحظه رو داشتم حالا حتی نمیدونستم باید جواب سعید چی بدم
این بیماری لعنتی به زودی تمام وجودمو میگرفت و من میدونستم که با وجود من در زندگی سعید ، سعید نمیتونه روی خوشبختی رو ببینه .
باید به سعید حقیقتو میگفتم ولی چطور میتونستم توی چشمهای پاک و معصوم سعید خیره بشم و این حقیقت تلخو بهش بگم .
به چشمان سعید زل زدم و گفتم : سعید ، من اون مارالی نیستم که تو ، توی ذهنت از من برای خودت ساختی …. من نمیتونم با تو ازدواج کنم .
سعید مات و مبهوت به من خیره شده بود .
اشکهای گرمم بی در نگ از چشمام سرازیر شدن و من نمیتونستم مانع ریختن اشکهام بشم .
از سر جام بلند شدم و از رستوران با عجله خارج شدم .

یک وانت گرفتم و رفتم خونه و کمتر از یکساعت همه وسایلمو جمع کردم و بار وانت کردم . نمیتونستم دیگه حتی یک لحظه توی چشمای معصوم سعید نگاه کنم . می خواستم جایی برم که سعید دیگه پیدام نکنه .
وسایلمو منتقل کردم به خانه ای که رضا برام خریده بود .
وقتی خسته از کار اسباب کشی روی کاناپه ولو شدم و می خواستم یک سیگار بکشم . موبایلم شروع به زنگ زدن کرد.
خواستم جواب ندم که دیدم شماره پریسا افتاده .
با عجله دکهمه پاسخگویی رو زدم.
مارال : سلام پریسا جان … حالت چطوره؟ ببخش من باید حالتو میپرسیدم ولی بخدا فرصت نشد
از اون طرف خط صدای گرفته پریسا به گوش رسید که با لحن خاصی گفت : مارال من بازی رو تموم کردم …. من کشتمش
با نگرانی پرسیدم : پریسا حالت خوبه ؟چی داری میگی ؟ کی رو کشتی ؟ تو الان کجایی؟
صدای پریسا هر لحظه کمتر به گوش میرسید با کلام منقطعی گفت : اون حق زندگی رو از من گرفت …من زندگیمو دوست داشتم ..
و ارتباط تلفنی قطع شد
نگران و مضطراب شده بودم .
هر چقدرسعی میکردم با موبایل پریسا تماس بگیرم در دسترس نبود .
یاد رضا افتادم . شاید پریسا پیش رضا بود …به موبایل رضا هم تماس گرفتم ولی دستگاه خاموش بود .
حرفهای پریسا به طرز عجیبی نگرانم کرده بود . احساس میکردم اتفاق بدی افتاده .
یک آژانس گرفتم و خودمو به شرکت رضا رسوندم ولی نه پریسا و نه رضا شرکت نبودن ..به خانه پریسا رفتم ولی اونجا هم نبود.
درمونده شده بودم و نمیدونستم باید کجا برم که یاد خانه رضا افتادم .
آدرس خانه رضا رو به راننده آژانس دادم .ولی………
وقتی رسیدم که دیگه خیلی دیر شده بود .
امبولانسی در منزل رضا ایستاده بود و دو جنازه که ملحفه سفید روشون کشیده بودن وسط خیابان بود .
ازدحام جمعیت را کنار زدم و به هر زحمتی بود خودمو جلو رسوندم .
تپشهای قلبم دوبرابر شده بود …این صحنه ها برام تداعی مرگ سرا بود .
خودمو به بالای جنازه هایی که غرق در خون بودن رسوندم و ملحفه رو از روشون کنار زدم .
و جیغ بلندی کشیدم .
پریسا و رضا در درگیری باهم هر دو کشته شده بودن .
مارال کمی روی نیمکت پارک جابجا شد چشمهای زیبا و آسمونیش خیس اشک شده بود از توی کیفش یک دانه سیگار در آورد و مشغول کشیدن شد .
دخترک مبهوت به مارال خیره شده بود . باور آن چیزهاییکه شنیده بود و حلاجی انها براش سخت و دشوار بود .
مارال به نقطه نامعلومی خیره شد و گفت : من بخاطر یک تصمیم احمقانه همه زندگی و آیندمو از دست دادم . روزی صد بار آرزوی مرگ میکنم ولی افسوس که هنوز زنده ام .
من بخاطر غیرت و تعصب بیجای برادر و پدرم الان اینجام . من بخاطر رفتار غیر انسانی بهراد

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۳٫۱۸ ۲۰:۵۶]
الان اینجام وبخاطر حماقت خودم.
مردن وزنده بودن من ، برای هیچکس فرقی نداره .
اما تو پدر داری . مادر داری و خانواده که الان همه نگرانتن .
اگر من الان بمیرم یک انگل از جامعه کم میشه ولی تو خیلی حیفی که بخوای به روزگار من دچار بشی .
من اگر بمیرم حتی یکنفررو ندارم که سر قبرم بیاد و برام فاتحه بخونه .
اینقدر گناهکارم که میدونم حتی خدا هم منو به خودم واگذاشته.

چند پسر جوان دوان دوان بطرف مارال و دخترک آمدن در حالیکه فریاد میزدن : مارال پشو مارال بدو بدو …مامورها … بالاتر هم گلریزو گرفتن .
مارال هراسان ازروی نیمکت بلند شد اینقدر هراسان بود که فراموش کرد کوله پشتیشو با خودش ببره.
ما رال با عجله شروع کرد به دویدن و فرار کردن .
و به دنبال مارال چند مامور نیروی انتظامی هم میدوند .
بعد از چند دقیقه دخترک به خود ش آمد و متوجه کوله پشتی مارال شد .
ولی دودل بود که بدنبالش برود یا نه .
از روی نیمکت بلند شد نگاهی به ساعتش کرد . ساعت ۹ شب بود . لابد تا آن موقع خانواده اش متوجه غیبت او شده بودن .
دخترک تصمیمش را گرفت کوله پشتی را برداشت و گامهایش رااستوار برداشت .
وقتی از پله های پارک بالا رفت وبه خیابان اصلی رسید ازدحام جمعیت توجه او را بخودش جلب کرد .
تصادف سختی شده بود و انگار یک نفر فوت شده بود .
دخترک کمی نزدیک جمعیت شد . هر کس چیزی میگفت
– بیچاره دختر ه سر ضرب مرد دیگه آمدن آمبولانس هم فایده ای نداره
دیگری میگفت : حالاببین خانوادش چی میکشن
و پسری با قامت بلند میگفت : انگار دختر فراری بوده . مامورا دنبالش بودن . دختره هم داشته فرار میکرده که تصادف میکنه و درجا میمیره

دخترک از شنید حرفهای مردم احساس ترس عجیبی کرد .
خودش را به بالای جنازه رسانده .
و از دیدن پیکر بی جان مارال که غرق در خون در گوشه ای از خیابان افتاده بود و عابران اطرافش پول می ریختند … شوکه شد .
تلو تلو خوران خودشو به گوشه ای رساند و کوله پشتی مارال را باز کرد .
یک دفتر چه خاطرات زیبا را از درون کیف بیرون آورد و آن را باز کرد .
صفحه اول دفتر با قلم درشت و خط زیبایی نوشته شده بود :
کاش یک زن نبودم

پایان

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
5 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
5
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x