یک قدم تا عشق اعظم طهماسبی داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین یک قدم تا عشق قسمت ۴۱ تا ۶۰

یک قدم تا عشق قسمت ۴۱ تا ۶۰

رمان:یک قدم تا عشق

نویسنده:اعظم طهماسبی

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۱

كولي به حرف باربد توجهي نكرد و خيلي زود از اتوبوس پياده شد و به طرف يك اتوبوس ديگر كه تازه از گرد راه رسيده بود رفت … در دل او را نفرين كردم و گفتم ، لعنت به تو كولي … آخه تو ، توي اين بر بيابون چه مي كردي ؟ چرا با گفتن آن حرف هاي بي سر و ته ات قيامتي در دل من بيچاره انداختي ؟ دوباره آهي از دل كشيشدم و با خودم گفتم ، نكند حرف هاي او درست از آب در بيايد نكند او خود سرنوشت من باشد كه به صورت اين كولي در آمده بود … با حالتي فوق العاده عصبي چشمانم را بستم و به درون طوفان زده ام سفر كردم . حرف هاي او بارها در ذهنم مرور مي شد و حالم را دگرگون تر مي ساخت كولي لعنتي بد جوري ذهن و افكارم را در هم ريخته بود ! ساعتي بعد به اصفهان رسيديم و به درخواست اكثر بچه ها به طرف سي و سه پل رفتيم تا ناهار را آنجا بخوريم و پس از رفع خستگي به دانشگاه برويم . زيبايي سي و سه پل باعث شد كه روح خسته و پژمرده ام جاني دوباره بگيرد و آرامش از دست رفته ام را دوباره به دست آورم . به تنهايي كمي در اطراف قدم مي زدم تا خستگي پاهايم برطرف شود در همان لحظه هم متوجه باربد شدم كه به طرفم مي آمد . با ديدنش دوباره به ياد حرف هاي آن كولي افتادم و سراپايم پر از ترس شد . وقتي كه در كنارم قرار گرفت با طعنه گفت :

  • فرناز خانم معلومه حرف هاي كولي خيلي تاثير داشته چون رنگ و رويت حسابي پريده !
    با عصبانيت گفتم :
  • حرف هاي چرت آن كولي هيچي نفهم به اندازه سر سوزني هم در من تاثير نداشته !
    باربد خنديد و در حالي كه مي خواست حرصم را در بياورد گفت :
  • حالا ديگه اينقدر حرص نخور ! عشقت چندان هم پسر بدي نيست كه بخواد بهت پشت پا بزنه .
    با شنيدن حرفاش گرماي فوق العاده اي وجودم را فرا گرفت و قلبم شروع به تپيدن كرد به زحمت خود را جمع و جور كردم و با صداي لرزاني گفتم :
  • آمدي كه همين را بگي ؟
    باريد دستش را در جيبش فرو برد و سپس موبايلش را بيرون آورد و ا» را مقابلم گرفت و گفت :
  • نه…نه… باور كن آمدم كه موبايلم را بهت بدم تا به فواد زنگ بزني . آخه يك ساعت پيش زنگ زد و خواست با تو حرف بزنه اما چون خواب بودي بيدارت نكردم حالا بيا بگيرش و به فواد زنگ بزن .
    دستش را رد كردم و گفتم :
  • احتياجي به همراه شما ندارم اگر بخواهم تماس بگيرم تلفن كارتي نزديك است ، اونجا ، اون طرف خيابان مي روم و تماس مي گيرم .
    از اينكه گوشي را از دستش نگرفتم خيلي ناراحت شد و با عصبانيت گفت :
  • واقعا كه دختر خودخواه و لجبازي هستي !
    بي اعتنا از كنارش گذشتم و در دلم گفتم حقت بود ! لحظاتي بعد به طرف كيوسك تلفن رفتم وارد كيوسك شدم و به همراه فواد زنگ زدم بعدش هم با مامان تماس گرفتم و خبر سلامتي خودم را به آنها دادم . هنگام برگشتن و گذشتن از خيابان باربد را از دور ديدم كه به درختي تكيه داده بود و با كنجكاوي مرا زير نظر داشت . آه بلندي كشيدم و نگاهم را از او گرفتم اما آنقدر گيج و آشفته بودم كه نفهميدم چگونه با بودن آن همه ماشين كه به سرعت عبور مي كردند به وسط خيابان آمدم ! تنهاچيزي كه مرا به خود آورد صداي فرياد باربد بود كه داد زد فرناز مواظب باش … در هان لحظه با برخورد اتومبيلي به هوا پريدم و ديگر چيزي يادم نيامد .

اگر بگويم واقعا مرده بودم چندان هم بيراه نگفتم من تنها با معجزه ي نيرومند عشق بود كه دوباره برگشتم . درست به ياد دار كه روحم از بدنم جدا شده بود و مدام اين طرف و آن طرف را نگاه مي كرد احساس مي كردم همانند يك پرنده هستم كه مي توانم به هر جا كه دوست دارم پرواز كنم بالا مي رفتم ، بالا و بالاتر … احساس سبك و راحتي داشتم و از هيچ چيز نمي ترسيدم اما زماني كه در اوج قرار گرفتم فردي كه چهره اش را نمي توانستم ببينم به من گفت برگرد ! بعد با دست به پايين اشاره كرد و گفت آنجا ، آن پايين يك نفر منتظرته . با تعجب از او پرسيدم چه كسي منتظر منه ؟ گفت وقتي رفتي پايين خودت همه چيز را مي فهمي . تا خواستم سوال ديگري بپرسم آن شخص غيبش زد لحظاتي بعد احساس مي كردم به طرف پايين مي روم و هر چه پايين تر مي آمدم صداي آشنايي را مي شنيدم و سعي مي كردم بفهمم كه او چه كسي است اما متاسفانه چيزي نفهميدم . كم كم گرمي دستي را در دستم احساس كردم و بعد خيسي مايع گرمي كه به دستم مي خورد و وجودم را گرم كرد . اين بار با تمام قدرت سعي كردم به حرف هاي او گوش بدهم كه ناگهان صدايي شنيدم كه گفت :

  • فرناز ، عزيزم ، عشقم برگرد . تو بايد برگردي و خوب شوي به خاطر باربد ، تو كه دوست نداري باربد دق كنه ؟ فرنازم تو بايد خوب بشي تا بهت بگم ديوانه وار دوستت دارم . تو بايد بفهمي كه من بازي را باختم و عاقبت اين من بودم كه به عشقت اعتراف كردم … فرناز ! جان باربد دستت را تكان بده … به تمام مقدسات عالم قسم كه اگه خوب نشي خودم را مي كشم !
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۳۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۲

حالا ديگر يقين پيدا كرده بودم كه او كسي جز باربد نيست در بهت و ناباوري غرق بودم اما با نيروي عجيبي كه در خودم احساس مي كردم دستش را فشردم ولي هر چه خواستم چشمانم را باز كنم نتوانستم . مثل اينكه همين يك حركت دستم كلي براي او مسرت بخش بود چون صداي خوشحالش را شنيدم كه فرياد زد :

  • دكتر … دكتر بيا … نگاه كن زنده است … خودم ديدم كه دستم را فشار داد … دكتر … دكتر…
    باربد همچنان از شوق فرياد مي زد و دكتر را صدا مي كرد لحظاتي بعد دكتر با عجله بالاي سرم آمد و گفت :
  • واقعا زنده ماندنش چيزي جز معجزه نخواهد بود !

در آن لحظه با خود گفتم پس من واقعا مرده بودم ! نمي دانم چند ساعت يا چند دقيقه ديگر گذشت كه دوباره گرمي دستش را در دستانم احساس كردم و وجودم مثل كوره آتش داغ شد . حقيقت داشت و من در خواب و رويا نبودم ! آيا عشق باربد به من حقيقي بود ؟ آنقدر سوال مختلف به ذهنم فشار مي آورد كه مهلت فكر كردن به پاسخ آنها را نداشتم چون خيلي زود احساس سنگين شدن كردم و كم كم همه چيز از ذهنم پاك شد .

با احساس تشنگي و درد از خواب بيدار شدم . چشانم را باز كردم و گفتم تشنمه ، آب مي خوام اما آنقدر صدايم آرام بود كه خودم هم نشنيدم چه برسد به اينكه كسي بخواهد بشنود و به من آب بدهد . سرم را چند بار به اطرافم تكان دادم تا اين كه حضور دو پرستار كه كمي آن طرف تر از تختم نشسته بودند را حس كردم . آن دو سرگرم صحبت با يكديگر بودند كه ناخواسته حرف هايشان به گوشم رسيد يكي از آنها به ديگري گفت دختره عجب شانسي داره ! پسره داشت خودش را برايش مي كشت توي اين سه روز لب به غذا نزده و مدام دور و بر تختش چرخيده . پرستار دوم گفت آره معلومه خيلي دوستش داره ! شايدم با هم رفيق بودند . يا اينكه شايد نامزدشه ؟اما هر دوتاشون هم خوشگل اند هم خيلي به هم مي آيند . درست در همان لحظه باربد به همراه نايلكسي از خوراكي وارد اتاق شد هر دو پرستار از جايشان بلند شدند و نگاهي خاص به هم انداختند و بعد هر دو از اتاق بيرون رفتند . باربد با گام هاي آرامي به طرفم آمد وقتي هر دو نگاهمان در هم قفل شد شرم عجيبي نسبت به هم احساس كرديم طوري كه باعث شد هم زمان با هم نگاهمان را از هم بگيريم . لحظاتي بين هر دوي ما سكوت سنگيني حاكم شد اما خيلي زود باربد با صداي لرزاني سكوت را شكست و گفت :

  • فرناز خانم از اينكه سلامتي ات را بدست آوردي از ته دل خوشحالم شما واقعا من رو نصف عمر كرديد اگه خداي نكرده براي شما اتفاق بدي مي افتاد من بايد جواب خانواده ات را چه مي دادم . از اون مهم تر خود من بايد چكار مي كردم ؟
    با گفتن اين حرف سكوت كرد و به طرف پنجره اتاق رفت . خود را به نفهميدن زدم و به او گفتم :
  • آقاي آشتياني اتفاق خاصي برايت پيش آمده ؟
    باربد در حالي كه به وضوح بغضش را فرو مي برد با صداي بسيار گرفته و دو رگه اي گفت :
  • آره يه اتفاق برام رخ داده ! يه اتفاق سرنوشت ساز ! البته اين اتفاق مدت هاست كه برايم رخ داده اما نمي توانستم دركش كنم تا اينكه با تصادف كردن تو فهميدم كه اگر تو طوريت بشه من نابود مي شم !
    قلبم به يكباره فرو ريخت و بدنم سست و لرزان شد گر چه مفهوم حرف هايش را مي فهميدم اما باز خودم را به ندانستن زدم و گفتم :
  • آقاي آشتياني مي شه ازت خواهش كنم حرفت را راحت بزني ؟
    باربد صورتش را كامل به طرف پنجره گرفت و گفت :
  • فرناز خانم شما دختر زرنگي هستيد بعيد مي دانم با ماجراهايي كه داشتيم منظورم را نفهميده باشيد ؟
    باريد لحظه اي سكوت كرد و دوباره ادامه داد :
  • نكنه مي خواي به پات بيفتم و التماست كنم البته اگه تو اين طوري بخواهي حتما اين كار را مي كنم غرور من در برابر عشق تو چيز مزخرفيه تو بيش از اوني كه تصورش را بكني براي من مهم هستي !
    نمي دانم چرا بدون اين كه اختيار خودم را داشته باشم لبهايم لرزيد و بغض كهنه ام را كه مدت ها بود آزارم مي داد رها كرده و با صداي بلندي شروع به گريه كردم . باربد با تعجب برگشت و نگاهم كرد و بعد به سرعت به كنار تختم آمد و درحالي كه دستمال كاغذي را از جيبش بيرون مي آورد و اشك هايم را پاك مي كرد با مهرباني گفت :
  • فرناز خانم خواهش مي كنم گريه نكن باور كن ديگه تحمل گريه كردنت را ندارم . گوش كن مي خواهم يك قصه برايت تعريف كنم قصه اي كه مي دانم شنيدنش دلت را تسكين مي دهد ! نمي خواهي بداني در مورد كي و چيه ؟
    باربد لبخند مليحي زد و دوباره گفت :
  • مي خواهم قصه خودم را برايت بگويم .
    لحظاتي سكوت كرد و بعد براي اولين بار اسمم را صدا زد و گفت :
  • فرناز حوصله شنيدنش را داري ؟

نگاهش كردم و تنها با نگاه بارانيم به او فهماندم كه مي تواند بگويد .
باربد بدون درنگ شروع به صحبت كرد :

  • من از همون بچگي پسر كله شق و مغروري بودم بزرگترين تفريح و لذتي كه داشتم اين بود كه مدام سر به سر اطرافيانم بگذارم ،
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۳۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۳

اذيتشون كنم و آنها را حرص بدهم و كلي از اين كارم لذت ببرم . همه اين كارها شده بود شيطنت هاي دوران كودكي ام كه متاسفانه با همين خلق و خو بزرگ شدم البته با اين تفاوت كه ديگر كسي را اذيت نمي كردم و كاري هم به كسي نداشتم اما هنوز مغرور و كله شق بود . تا زماني كه در دانشگاه اصفهان تحصيل مي كردم حتي زيباترين دختر دانشكده هم نتوانست غرور مرا آب كند و به قولي دلم را اسير خودش كند ! به هر حال اين براي خودم هم تا حدود زيادي عجيب بود كه در مقابل بهترين دختراني كه مدام دور و بر مي گشتند هيچ احساسي نداشتم كه بخواهم در مقابل آنها ابراز احساسات كنم . در نهايت با انتقاليم از دانشگاه اصفهان موافقت شد و براي هميشه از انجا خداحافظي كردم و به تهران برگشتم. اوايل وقتي به كلاس مي آمدم و تو را مي ديدم با اون همه زيبايي كه داشتي باز هم برايم فرقي با بقيه نمي كردي اما به مرور زمان وقتي با پسر هاي كلاس رابطه دوستانه برقرار كردم متوجه شدم كه هيچ كدام دل خوشي از تو ندارند . در هر بحثي كه پيش مي آمد مي گفتند كه دختر خودخواه و مغروري هستي مدام تكرار مي كردند كه به هيچ پسري روي خوش نشان نمي دهي . خلاصه اينكه تو شده بودي بحث اساسي محفل آنها و يا به نوعي ديگر با اين سر سختي كه از خودت نشان مي دادي آنها را حسرت به دل گذاشته بودي ! در حالي كه آنها فقط خواهان يك نگاه پرشور از طرف تو بودند . به هر حال تمام اين حسرت ها مثل يك عقده در دلشان جاي گرفته بود و به نوعي از تو بدشان مي آمد .
با توجه به صحبت هاي آنها كم كم تحريك شدم كه هم تجديد خاطراتي بر دوران كودكي ام كنم و هم اينكه تو را به طرف خودم جلب كنم تا بتوانم حسابي اذيتت كنم و در كل انتقام همه بچه هاي كلاس را از تو بگيرم . درست ياذمه يك روز ازت خواستم كه برسونمت اما آنچنان با سردي باهام برخورد كردي و به قولي سنگ روي يخم كردي ! كه از همان جا كينه ات را در دلم گرفتم و مصمم شدم هر طوري كه شده تو را عاشق خودم كنم و به طرف خودم بكشانمت تا غرور و خودخواهيت را ازت بگيرم و خردت كنم ! و با اين كار به همه ثابت كنم من تنها كسي بودم كه از عهده تو برآمدم . البته انتظار چنداني براي اين كار نكشيدم چون تو با نيم نگاهي كه هراز گاهي به طرفم مي انداختي به من فهماندي كه از من خوشت آمده و حسابي در دام افتادي . با هر ترفندي بود شماره موبايلم را بهت رساندم تا به ن زنگ بزني اما بر خلاف تصورم اين كار را نكردي ، فهميدم كه مغرور تر از اوني هستي كه فكرش را مي كردم . تا اينكه يكي دو روز به دانشكده نيامدم و برايت نقشه كشيدم قصد داشتم هنگامي كه از دانشگاه بيرون مي آيي و منتظر تاكسي مي شوي اتفاقي خودم را سر راهت سبز كنم و هر طوري شده تو را سوار ماشينم كرده و با حرف هاي عاشقانه مجذوبت كنم . متاسفانه روز اول نقشه ام نگرفت اما در روز دوم نيم ساعت زودتر از اينكه كلاسمان تمام شود آمدم و در اطراف دانشگاه اتومبيلم را پارك كردم مدام الفاظ عاشقانه را با خود تكرار مي كردم تا جلوي تو به نحو احسن از انها استفاده كنم . دقايقي طول نكشيد كه تو را ديدم از دانشگاه بيرون آمدي بشكني زدم و اتومبيلم را روشن و به آرامي شروع به رانندگي كردم . در همان لحظه تو بي خبر از همه جا وارد كيوسك تلفن شدي نمي دانم چرا حس عجيبي بهم مي گفت كه تو به من زنگ خواهي زد . وقتي شماره مجهول را بر روي تلفنم ديدم دوست داشتم از خوشحالي فرياد بزنم بهتر از اين نمي شد اول فكر كردم كه با من صحبت خواهي كرد اما ظاهرا سكوت را ترجيح دادي و هيچ نگفتي ! من كه حالا صد در صد تو را شناخته بودم به طرف كيوس تلفن به راه افتادم و گوشه اي ايستادم و تو را زير نظر گرفتم و ….
باربد در اينجا سكوت كرد …. و بعد نيم نگاهي به چهره ي شرمسارم انداخت و حرفش را ادامه داد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۴

آره به همين راحتي مچ ات را گرفتم تا بعد ها با ديدن من شدمنده شوي اما تو بي اندازه مغرور بودي باعث شدي تا همه ي محاسباتم در موردت اشتباه از آب درآيد ! خلاصه چند وقت از اين ماجرا گذشت و من تا آمدم تو را عاشق خودم كنم ديدم كه خودم عاشق تو شدم آن هم تنها عاشق و شيداي همين غرورت . خيلي جالب بود در همان دامي كه براي تو پهن كرده بودم خودم اسير شدم ، روز و شبم را ازم گرفتي و باعث شدي تا بيشتر وقتم را به فكر كردن به تو اختصاص بدم ! هر چه خواستم به خاطر اون توهين هايي كه به خانواده ام كردي ازت متنفر بشوم باز هم نشد . در اين گير و دار بودم كه چگونه بهت ثابت كن كه عاشقت شدم كه يك روز عاطفه به من گفت باربد يكي از همكارانم از من خواستگاري كرده ، ازت مي خواهم كه به محل زندگيشان بروي و در مورد خانواده اش برايم تحقيق كني … وقتي عاطفه گفت اسم خواستگارم فواد فاخته است ناگهان نام و نام خانوادگي تو در ذهنم زنده شد و قلبم مثل طبل در سينه ام شروع به تپيدن كرد . با اين كه او را نمي شناختم اما حسي بهم مي گفت كه او از نزديكان توست . همان طوري كه جريان آشنايي فواد و عاطفه را قبلا برايت گفتم وقتي فهميدم كه خواهر فواد هستي يقين يافتم كه خدا تو را براي آينده من آفريده است با اين وصلت من و تو مي توانستيم بهم نزديك تر شويم !
باربد در اين جا نفس عميقي كشيد و گفت :

  • هر چه مي گذشت من بيشتر بهت علاقه پيدا مي كردم مي دانستم همان قدر كه من تو را دوست دارم تو هم مرا دوست داري اما متاسفانه آنقدر سر به سرت گذاشته و تو را حرص داده بودم كه ديگه رويم نمي شد بهت بگم ، من واقعا عاشقت هستم و جز فكر و خيال تو هيچ فكر و خيالي در سرم نيست اما با اين تصادف وحشتناكي كه تو كردي يقين داشتم اگر خوب نمي شدي من قطعا رواني مي شدم و يا خودم را از بين مي بردم .
    باربد دستي به موهايش كشيد و گفت :
  • آره فرناز خانم قصه ما به سر رسيد اما باربد هنوز به مقصد نرسيده .
    و دوباره نگاهم كرد و با شور خاصي گفت :
  • اي كلك آخر تو برنده اين بازي شدي و اين من بود كه بازنده عشق تو شدم و پيش تو عشقم را اعتراف كردم . مي دانم اگر اعتراف نمي كردم تو آنقدر مغرور بودي كه بايد آرزوي شنيدن اعتراف از زبان تو را با خود به گور مي بردم !
    حرف هاي باربد درست مثل شوكي بود ه به من وارد مي شد با خود گفتم آيا باربد حقيقت را بيان كرد ؟ آيا او واقعا عاشق من شده ؟ …نه …نه او دروغ مي گويد اين هم حتما يكي ديگر از نقشه هاي جديد اوست . آري او حتما نقشه اي ديگر برايم دارد با صداي باربد به خود آمدم كه گفت :
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۵

فرناز ، فرناز تو چت شده ؟
نگاهي پر از خشم بهش انداختم و گفتم :

  • آقاي آشتياني از شما خواهش مي كنم كه منو به حال خودم رها كني من ديگر تحمل اين بازي جديدت را ندارم . تو مي خواستي شخصيت و غرور مرا جريحه دار كني كه موفق شدي ديگر چه چيزي از يك دختر فنا شده اي مثل من مانده كه تو مي خواهي …
    باربد با عجله حرفم را قطع كرد و گفت :
  • فرناز باور كن داري اشتباه مي كني من از اعماق وجودم خواهان تو هستم . البته قبول دارم به تو خيلي بدي كردم و حالا هم هر مجازاتي كه دوست داري برايم در نظر بگير اما خواهش مي كنم كه مرا از خودت طرد نكن من بي تو مي ميرم .
    دوباره بغضي برگلويم مهمان شد و به يكباره شكست ملحفه را روي سرم كشيدم و با هق هق گفتم :
    _ آقاي آشتياني خواهش مي كنم برو و منو تنها بگذار من به اين تنهايي احتياج دارم .
    در اين هنگام صدايش به گوشم رسيد كه گفت :
  • فرناز گريه نن خواهش مي كنم ازت تمومش كن هر كاري بگي من انجام ميدهم من الان مي روم بيرون و تو را تنها مي گذارم اما بايد بهم قول بدي كه اگر خواستي به تنهاييت سفر كني مرا همسفر خودت كني در نهايت به من فكر كن و به عشق من بينديش كه چگونه عاشقاننه دوستت دارم . فرناز خواهش مي كنم منو تنهام نذار من بي تو نابود مي شوم ….
    باربد بعد از پايان حرفش از اتاق بيرون رفت و به آرامي در را بست و مرا با دنياي خودم كه چيزي جز فكر كردن به او نبود تنها گذاشت .

با وارد شدن پرستار جديد به اتاقم فرصت فكر كردن به باربد را از دست دادم . او لبخند زنان به طرفم آمد و گفت :

  • دخترم حالت چطوره ؟
  • ممنون كمي بهترم .
  • خدا را شكر ! واقعا خوب شدن تو شبيه يك معجزه بود نمي دانم شايد هم دل خدا براي نامزدت به رحم آمد توي اين دو سه روز اينقدر برات بي قرار بوده كه نه لب به غذا زده و نه از پشت در اتاقت دور شده بايد قدرش را بدوني هر چند كه او حق دارد اينگونه برايت دلواپس باشد .
    هر چه خواستم زبانم را در دهان بچرخانم و بگويم ما نامزد نيستيم نتوانستم گويي لال شده بودم . شايد هم از اين تصور فكري پرستار لذت مي بردم و نمي خواستم آن را بر هم بزنم . لحظاتي بعد آمپولي را در بازويم فرو برد كه از درد سرم را يك لحظه بلند كردم اما ناگهان درد شديدتري را در سرم احساس كردم و با صداي بلندي گفتم آخ … تازه يادم آمد كه دور سرم كامل باند پيچي شده است . پرستار با عجله دستم را گرفت و گفت :
  • خانم شما نبايد تكون بخوريد اين درسته كه خدا جان دوباره اي به شما داده اما بايد بدانيد كه نبايد كوچكترين فشاري به سرتان وارد شود .
    نفس عميقي كشيدم و به او گفتم :
  • چشم مواظب خواهم بود .
    لحظاتي بعد پرستار اتاق را ترك كرد زير لب با خودم گفتم يعني باربد راست مي گويد كه عاشق من شده است ؟باور كنم كه كس ديگري در زندگيش نيست ؟ به يكباره ياد حرف هاي كولي افتادم و وجود در هم ريخت در دل عاجزانه از خدا خواستم كه حرف هاي احمقانه او پوچ باشد. از خدا خواستم كه در اين راه كمكم كرده و عشق من و باربد را استوار و پاينده كند . در همان لحظه دوباره در اتاقم باز شد و تك تك بچه هايي كه با هم همسفر بوديم به همراه گلهاي زيبايي وارد اتاقم شدند و همه دور تختم گرد آمدند هر كدام تك تك حالم را پرسيدند و مدام از اين كه سلامتي ام را بدست آوردم خدا را شكر مي گفتند . رفتار آنها آنقدر با من مهربان بود كه باعث شد كلي از رفتار سردي كه با آنها داشتم پشيمان شوم . از تك تكشان تشكر كردم و گفتم اميدوارم يه روز پاسخگوي محبت شما باشم يكي از پسر ها كه بسيار شوخ طبع بود گفت :
  • خانم فاخته اين تصادف خيلي هم بد نبود چون اوضاع و احوال دروني باربد خان را فاش كرد !
    ديگري حرف او را ادامه داد و گفت :
  • آره واقعا همين طوره ! چهره ي باربد خان در آن روز ديدني بود اي كاش كه خودمان نترسيده بوديم و از او فيلم مي گرفتيم . چنان شتابان خودش را وسط خيابان انداخت و يقه ي آن راننده بيچاره را گرفت كه اگر او را جدا نمي كرديم يقينا راننده را مي كشت .
    همه بچه ها چه دختر و چه پسر براي باربد كركري مي خواندند و بعد با هم مي خنديدند . از شدت شرم سرم را پايين انداخته بودم و تنها به حرف هاي آنها گوش مي دادم در نهايت روزي بسيار خاطره انگيز با وجود آنها برايم رقم خورد . حالا ديگر عشق باربد نسبت به من براي همه آشكار شده بود و من ديگر يقين پيدا كرده بودم كه باربد مرا مي خواهد ! به حدي از اين احساس شاد و خرسند بودم كه ديگر نه دردي در سر و نه در هيچ كدام از اعضاي بدنم حس نمي كردم با دنيايي از خاطرات زيبا و جالب ديده روي هم گذاشتم و به ياد باربد سفر كردم تا شايد در خواب به ديدارم آيد و حرف هاي امروزش را يكبار ديگر برايم تكرار كند
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۶

با بوي معطر و دلپذيري كه حس بويايي ام را تحريك مي كرد بيدار شدم و دسته گل رز زيبايي را در كنار تختم ديدم آنها را به آرامي برداشتم و بوييدم بويي كه پيام آور عشقي زيبا بود . با تمام وجودم گلها را دوباره بوييدم و شميم عشق را در تك تك سلولهاي بدنم جاري كردم با قرار گرفتن باربد در كنار تختم احساس زيبايم دو چندان شد . با صداي گرم و گيرايش گفت :

  • خانم خانما حالت چطوره ؟
    با شرم نگاهم را به گلها دوختم و گفتم :
  • ممنون .
    او دوباره گفت :
  • فكر نمي كردم عشقم اينقدر خجالتي باشه !
    ناخواسته چشمهايم را به سويش چرخاندم و نگاهمان در هم قفل شد نگاهي كه ديگر از آن ترسي نداشتم و حالا چنان درش غرق بودم كه هيچ چيز ديگري جز عشق و عشق و عشق نمي ديدم . عشقي كه در آن نگاههايمان با هم حرف مي زد و اصلا احتياجي به زبان نبود حالا ديگه جاي هيچ شكي برايم نبود چون با تمام وجود عشق باربد را باور كرده بودم و وجود نازنين اش را پذيرفته بودم . زماني كه از آن نگاه شيرين دل كندم و به خود آمدم ناگهان به ياد خانواده ام افتادم و با عجله به باربد گفتم :
    _ آقاي آشتياني ؟
    باربد با اخم بامزه اي گفت :
  • باربد !
    با شرم گفتم :
  • آقا باربد !
    دوباره با تحكم گفت :
  • فقط باربد .
    لحن گرمش آتشي بود كه وجودم را شعله ور كرد طوري كه به كلي فراموش كردم چه مي خواستم به او بگويم ؟ در اين لحظه باربد گفت :
  • فكر كنم مي خواستي چيزي ازم بپرسي درسته ؟
    لحظاتي سكوت كردم تا همه چيز دوباره به خاطرم آمد و به او گفتم :
  • مي خواستم بدانم آيا خانواده ام در جريان تصادفم هستند ؟
    باربد ابتدا در مقابل سوالم فقط نگاهم كرد و بعد چند بار سرش را تكان داد و گفت :
  • توي اون سه روز كه تو بي هوش بودي اگه بهت بگم كه منم هوش و حواسم را از دست داده بودم باور نمي كني من تازه ديروز كه تو حالت كمي بهتر شد و چشم باز كردي حال خودم را فهميدم . تازه همين نيمه هاي صبح بود كه به خاطرم آمد خانواده ات را در جريان نگذاشتم .
    با عجله گفتم :
  • يعني حتي فواد هم به گوشي ات زنگ نزد ؟
    باربد گفت :
  • متاسفانه توي اين مدت گوشي را خاموش كرده بودم .
    بعد از گفتن اين حرف باربد فورا گوشي را از جيبش بيرون آورد و گفت :
  • الان به فواد زنگ مي زنم .
    باربد اين را گفت و فورا شماره موبايل فواد را گرفت . لحظاتي بعد با برقرار شدن ارتباط شروع به صحبت نمود و خلاصه اي از جريان تصادفم را برايش بازگو كرد اما چون فواد باور نمي كرد كه سلامت هستم به ناچار باربد گوشي را به طرفم گرفت و گفت :
  • بهتره خودت باهاش صحبت كني .
    گوشي را گرفتم به محض اينكه صداي فواد را شنيدم بغض گلويم را فشار داد اما به زحمت آن را فرو دادم و با فواد صحبت كردم . فواد كه از لحن گفتارم پي به دلتنگي ام برده بود فورا گفت :
  • فرناز جان كمي تحمل كن و مراقب خودت باش تا ما به اتفاق بابا و مامان هر چه زودتر حركت كنيم و بياييم .
    فواد اين را كه گفت با عجله خداحافظي كرد و سپس ارتباط قطع شد .

با گرمي دست نوازشگري كه صورتم را لمس مي كرد از خواب بيدار شدم و با ديدن مامان و بابا و فواد و عاطفه كه نويد در آغوشش خواب بود اشك در چشمانم حلقه بست . مامان مثل هميشه نتوانست جلوي احساسش را بگيرد و اشك هايش روي صورتش جاري شد و با صداي لرزاني گفت :

  • فرناز جون يعني باور كنم گه حالت خوبه و هيچ مشكلي برات پيش نيامده !
    لبخندي به رويش زدم و گفتم :
  • آره مامان جون باور كن كه حالم خوبه .
    بابا ، با گفتن خدا را شكر به طرفم آمد و گونه ام را بوسيد لحظاتي بعد فواد و عاطفه هم به كنارم آمدند و محبت شان را ابراز كردند و من كلي با ديدنشان خوشحال شدم . در اين ميان باربد ساكت و خاموش يه گوشه ايستاده بود و فقط مرا مي نگريست ! به لطف خدا سلامتي كاملم را بدست آوردم و سه روز بعد مرخص شدم و بدون آنكه در اردو شركت كرده باشم به همراه بابا و مامان و عاطفه و فواد راهي تهران شدم . در لحظه جدا شدن از باربد چنان هر دو براي مدتي به هم زل زديم كه تك تك افراد خانواده ام عشق را در چشمان هر دوي ما ديدند چون درست در لحظه اي كه از باربد خداحافظي مي كردم فواد با طعنه گفت :
  • معلومه كه تصادف خوش يمني برات بوده فرناز جان
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۷

از شدت شرم سرخ شدم و هيچ نگفتم . وقتي فواد با سرعت از كنار باربد رد شد درست مثل اين بود كه قلبم را در آنجا جا گذاشته بودم . باربد در اصفهان به گروه ملحق شد و من به تهران باز گشتم ولي لحظه اي آرام و قرار نداشتم . خبر تصادف و جريان عشق من و باربد مثل بمبي در دانشگاه منفجر شد روزي كه بعد از ده روز غيبت به دانشكده رفتم در همان ساعت هاي اوليه كلاس اكثر بچه ها يا نگاه خاصي به من مي كردند و يا متلك هايي بهم مي پراندند اما ديگر برايم مهم نبود كه ديگران بفهمند كه من عاشق باربد شده ام چون مي دانستم كه قلب باربد را بالاخره تصرف كرده ام و به زودي نامزدي ما رسمي خواهد شد . دقايقي بعد وقتي ندا وارد كلاس شد و مرا سر جاي خودم ديد بدون توجه به بچه هاي كلاس فريادي از شادي كشيد و بعد به طرفم آمد و در آغوشم گرفت و در گوشم آغاز عشق من و باربد را تبريك گفت . او آن قدر از شنيدن ماجراي من و باربد خوشحال شده بود كه نمي توانست خودش را كنترل كند عاقبت با آمدن استاد هر يك در سر جاي خود نشستيم و كم كم به محيط كلاس برگشتيم . آن روز از درس هيچ نفهميدم دقيقا حال باربد هم مثل من بود چون مدام به ساعت مچي اش نگاه مي كرد و بي صبرانه منتظر پايان كلاس بود عاقبت زمان با ديرترين ثانيه ها گذشت و بچه ها با گفتن خسته نباشيد به استاد يكي پس از ديگري كلاس را ترك كردند . با خلوت شدن كلاس باربد به طرفم آمد و گفت :

  • عشق من حالش چطوره ؟
    با صداي لرزاني گفتم :
  • ممنون خوبم تو چطوري ؟
    باربد قهقهه آرامي زد و گفت :
  • خوب خوبم ، از هميشه بهتر .
    زير لب گفتم خدا را شكر . باربد در حالي كه جزوه هايش را جمع مي كرد گفت :
  • مايلي ناهار را بيرون بخوريم .
    كمي من من كردم و گفتم :
  • من … من امروز …
    باربد حرفم را قطع كرد و گفت :
    خواهش مي كنم بهانه نيار و دعوتم را رد نكن تا من مي روم ماشينم را روشن كنم تو هم بيا ، بيرون دانشكده منتظرت هستم .
    باربد ديگر منتظر جواب من نماند و از كلاس بيرون رفت . بعد از رفتنش نفس عميقي كشيدم و با خودم گفتم هنوز هم نمي توانم باور كنم كه او همان باربدي است كه اينقدر مرا اذيت مي كرد و سر به سرم مي گذاشت ! با گام هاي آرام كلاس را ترك كردم و دقايقي بعد از دانشكده بيرون آمدم و با ديدن باربد به طرفش رفتم . او در جلوي اتومبيل را برايم باز كرد و من بي صبرانه سوار شدم . در طول مسير باربد مدام برايم از عشق مي گفت در اين بين من بيشتر سكوت مي كردم و فقط شنونده بودم . او وقتي سكوت طولاني مرا ديد نيم نگاهي به من كرد و گفت :
  • عجب دختر مغروري هستي اين همه من بيچاره از عشقم برات گفتم اون وقت تو نمي خواي فقط يك بار هم كه شده به عشقت اعتراف كني ؟
    براي اولين بار شرم و غرور را كنار گذاشتم و نگاه پر شورم را به او دوختم و با تك بيتي از حافظ كه هميشه در ذهنم تكرار مي شد گفتم :
    « هوا خواه توام جانا و ميدانم كه مي داني »
    « كه هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني »
    باربد از سرعتش كاست و چشمان خمار و زيبايش را به چهره ام دوخت و گفت :
  • فرناز اين تويي ؟ همان دختر مغرور و عبوس دانشگاه يعني من بايد باور كنم كه واقعا توانستم دل تو را نرم كنم باور كنم كه تو اين طور با محبت در كنارم نشستي ؟ تويي كه روي خوش به هيچ كس نشان نمي دادي …!
    به رويش لبخندي زدم و گفتم :
  • من هم باور نمي كنم كسي كه الان در كنارش نشسته ام و برايم از عشق صحبت مي كند همان پسري است كه مدام مرا اذيت مي نمود و با حرف هايش عصبي ام مي كرد همان كسي كه مرا خرد و تحقير مي كرد يعني تو هموني ؟…
    با گفتن اين حرف هر دو خنديديم و تا رسيدن به رستوران در باره ماجراهايي كه با هم داشتيم صحبت كرديم و از ياد آوريشان لذت برديم . وارد رستوران بسيار شيك و مدرني شديم و جاي تقريبا خلوتي را انتخاب كرديم و روبروي هم نشستيم . باربد نگاه مهرباني بهم كرد . گفت :
  • عشق من چي ميل داره ؟
    به شوخي گفتم :
  • به حدي گرسنمه كه فكر كنم اگر سنگ هم برايم بياورند بخورم !
    باربد با شيطنت گفت :
  • اگه اين طوره كه احتياج به خوردن سنگ نداري چون من هستم .
    اخم هايم را در هم كشيدم و گفتم :
  • باريد دوباره به ياد شوخي هاي بي مزه ات افتادي ؟
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۸

باربد به آرامي خنديد و گفت :

  • تسليم ، تسليم ناراحت نشو ! اصلا هر چي كه تو بگي همون رو سفارش مي دم چون مي دانم كه در اينجا نمي تواني مرا بخوري ؟
    اين بار دهانم را باز كردم كه پاسخ جدي به او بدهم اما با نزديك شدن گارسون به ميز ما به ناچار دهانم را بستم و سكوت كردم . گارسون كه از لهجه اش مشخص بود شمالي است گفت :
  • آقا و خانم چي ميل دارند ؟
    باربد رو به من گفت :
  • با چلو كباب موافقي ؟
    با سر جواب مثبت دادم و لحظاتي بعد گارسون از كنار ما گذشت و طولي نكشيد كه با سيني پر از غذا برگشت ، بعد از مدتها ناهار را با لذت خاصي ميل كردم . باربد برايم ليوان دوغي ريخت و گفت :
  • فرناز به نظرت فردا شب بياييم خواستگاري خوبه ؟
    با تعجب نگاهش كردم و گفتم :
  • چه خبره پسر ؟ تو چرا اينقدر عجولي ؟
    باربد دستانش را در هم قفل كرد و گفت :
  • عجول ، عجول … واقعا خنده داره !
    بعد نگاهش را با جديت به من دوخت و گفت :
  • دختر خوب من نزديك يك سال و نيم صبر كردم و با خودم كنار اومدم آن وقت تو مي گويي عجولم واقعا كه !
    در پاسخش به شوخي گفتم :
  • حالا كجاشو ديدي ؟ بايد اونقدر براي بله شنيدن به انتظار بنشيني كه علف زير پات سبز بشه بايد انتقام تمام اون مدتي كه منو بازي دادي و اذيتم كردي را ازت بگيرم اون وقت …و
    باريد در حالي كه چهره ي مظلومي به خودش گرفته بود حرفم را قطع كرد و گفت :
  • فرناز ، ازت خواهش مي كنم كه منو بيش از اين علاف و سرگردان نكني . باور كن ديگه حوصله موش و گربه بازي ندارم !
    طوري لحنش ملتمسانه بود كه دلم برايش سوخت و با خنده گفتم :
  • نترس باهات شوخي كردم .
    بعد لحظه اي سكوت كردم و سپس ادامه دادم :
  • اما باربد من فردا شب اصلا آمادگي شو ندارم بذار ….
    باربد با عجله حرفم را قطع كرد و گفت :
  • فرناز خواهش مي كنم ديگه بهانه نيار آخه يه دور چايي دور گردادن هم آمادگي مي خواد ؟
    به ناچار لبخندي از روي رضايت زدم و موافقتم را اعلام كردم . نمي دانم چرا درست در آن لحظه دوباره به ياد كولي فالگير افتادم و وحشتي عجيب وجودم را فرا گرفت اين تغيير رنگ چهره ام را باربد فورا متوجه شد و با تعجب پرسيد :
  • فرناز تو چيزيت شده ؟ چرا يك دفعه پكر شدي ؟
    من من كردم و گفتم :
  • باربد … راستش نمي دونم چرا حرف هاي اون كولي فالگير مدام منو به وحشت مي اندازه ؟
    باربد نگاه جدي به من انداخت و گفت :
  • فرناز اصلا دوست ندارم كه حتي تصور كنم تو يه دختر خرافاتي هستي ! اون كوليه اگر از آينده خبر داشت خوب مي رفت يه فكري به حال خودش مي كرد كه آواره و در به در نشه . در ثاني اينو بهت قول مي دهم تنها مرگه كه مي تونه منو از تو جدا كنه و گر نه …
    با عجله حرفش را قطع كردم و گفتم :
  • اِ اِ … هنوز هيچي نشده صحبت از مرگ مي كني ؟ حرف بهتري به ذهنت نرسيد كه بزني ؟
    باربد در حالي كه از جايش بلند مي شد گفت :
  • خودت را بگو كه با حرف هاي اون كولي احمق بي خود به دلت نگراني راه مي دهي !
    لحظاتي بعد من هم از جاي خود بلند شدم و در دل حق را به باربد دادم و با خودم گفتم باربد درست مي گه اگه اون آينده نگر بود كه فكري براي خودش مي كرد . باربد با تكاني مرا به خود آورد و سپس هر دو از رستوران خارج شديم و ساعتي بعد او مرا به خانه رساند .
    خواستگاري باربد از من خيلي راحت انجام گرفت هر دو خانواده با رضايت كامل نظر خود را نسبت به اين وصلت اعلام كردند و بدون هيچ مشكل خاصي تمام شرايط را به عهده من و باربد گذاشتند . وقتي باربد براي صحبت كردن به اتاقم پا نهاد براي دقايقي دور اتاقم چرخيد و با شوق گفت :
  • فرناز بيا يه نيشگون از بازوم بگير ببينم خواب نيستم يعني واقعا اين منم كه توي اتاق تو هستم توي اتاق فرناز قاخته … !
    از شادي او احساساتي شدم و اشك شوق در چشمانم حلقه بست با صداي لرزاني به او گفتم :
  • باربد ، من و تو هر دو بيداريم ببين سرنوشت چقدر مهربون بوده كه ما را در سر راه هم قرار داده !
    باربد با نگاهي لبريز از عشق بهم گفت :
  • ما بايد روزي دهها بار خدا را شكر كنيم كه ما رو براي هم آفريده !
    باريد بعد از گفتن اين حرف به طرف تابلويي كه رو به روي تختم نصب شده بود رفت و نگاهي به تابلو انداخت و بعد با خود زمزمه كرد ، كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود . سپس نگاهش را به طرفم گرفت و گفت:
  • پس تو هم به شعرهاي سهراب علاقه داري ؟
    تبسمي كرده و گفتم :

آره او اون يه يادگاريه !
باريد با تعجب گفت :

  • يادگاري !؟
    از اينكه كنجكاو شده بود لذت مي بردم دلم مي خواست كمي سر به سرش بذارم . بنابراين آه تصنعي كشيدم و گفتم :
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۴۹

آره او اون يه يادگاريه !
باريد با تعجب گفت :

  • يادگاري !؟
    از اينكه كنجكاو شده بود لذت مي بردم دلم مي خواست كمي سر به سرش بذارم . بنابراين آه تصنعي كشيدم و گفتم :
  • آره يادگاريه ، راستش يه زماني يكي از عزيز ترين همكلاسي هايم كه اونو خيلي دوست داشتم اين قطعه شعر سهراب را برايم خواند از بس برام لذت بخش بود همون موقع اومدم و با خط درشت شعر را نوشتم و روبروي تختم نصبش كردم تا هميشه موقع خواب چشمم به تابلو بيفته و به ياد او بخوابم .
    آنقدر با احساس جريان تابلو را براي باربد تعريف كردم كه او با نگاه مرموزي گفت :
  • خوب حالا اين همكلاسيت دختر بود يا پسر ؟
  • پسر ، يه پسري كه با همين كاراش منو جذب خودش كرد !
    آشكارا رنگ چهره ي باربد تغيير كرد و بعد با صداي بم و گرفته اي گفت :
  • مي شه بپرسم چرا باهاش ازدواج نكردي ؟
    گرچه از اين بازي لذت مي بردم اما ديگر تحمل ديدن ناراحتي باربد را نداشتم به خاطر همين زدم زير خنده و گفتم :
  • آخه اون پسر الان توي اتاق منه و ما مي خواهيم حرفامون رو با هم بزنيم .
    در اين لحظه باربد اخم بامزه اي كرد و گفت :
  • حالا منو دست مي اندازي !
    دوباره خنديدم و گفتم :
  • تو چقدر حواس پرتي ، اون روز رو يادت نيست همون روز كه تو ، توي هواي باروني از من خواستي كه سوار اتومبيلت بشم اما من نشدم بعدش تو هم به خاطر اينكه به من بفهموني از راز دلم باخبري گفتي ، اي كاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود . آره اينو گفتي و بعد با سرعت از كنارم رد شدي . همون موقع وقتي به خانه برگشتم بلافاصله نوشتمش و روبروي تختم زدمش تا مدام به يادت باشم .
    باربد ناباورانه نگاهم كرد و گفت :
  • تو ديگه كي هستي ؟ يعني واقعا اينقدر منو مي خواستي اما تنها غرورت اجازه اعتراف بهت نمي داد ؟ فرناز تو با اين كارات منو ديوانه خواهي كرد هر لحظه احساس مي كنم عشقي كه نسبت بهت دارم شعله ورتر مي شه .
    با شرم گفتم :
  • دل به دل راه داره .
    باربد در حالي كه لبه تختم مي نشست گفت :
  • خودم مي دانم !
    هر دوي ما گر چه عاشقانه يكديگر را دوست داشتيم و همديگر را به خوبي مي شناختيم اما باز هم شمه اي از شخصيت و خصوصيات اخلاقي هم را براي يكديگر بيان كرديم كه خوشبختانه درصد بالايي از خصوصيات اخلاقي ما بهم نزديك بود و به قولي تفاهم كامل با هم داشتيم . در نهايت حرف آخر و تنها شرط من اين بود كه بعد از پايان تحصيلات هر دو جشن عروسي را برگزار كنيم كه باربد بدون هيچ مخالفتي شرطم را پذيرفت و بعد هر دو در حالي كه لبخند بر لبمان شكوفا بود از اتاق بيرون آمديم و به جمع پيوستيم . مجلس خواستگاري به همين راحتي به پايانان رسيد و در نهايت قرار شد كه هفته ي آينده مراسم نامزدي بگيريم و صيغه ي محرميتي بين ما خوانده شود
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۳۹]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۰

باريد شب نامزدي برايم سنگ تمام گذاشت بهترين هدايا و جواهرات را برايم هديه آورد . جشن را تا جايي كه مي توانست با شكوه و مجلل برگزار كرد و بدون آنكه من خبر داشته باشم تك تك بچه هاي كلاس را به جشنمان دعوت كرد كه اكثر آنها هم حضور يافتند . بچه ها تابلوي بسيار بزرگي و زيبايي برايمان هديه آوردند كه زير آن با خطي بسيار زيبا نوشته بود « بهم رسيدن دو پرنده عاشق و مغرور را به يكديگر تبريك مي گوييم ، اميدواريم مرغ عشقتان همواره بر فراز آسمان پرواز كند .» از آنها صميمانه تشكر كرديم و بعد براي خوش آمد گويي به طرف مهمانان ديگر رفتيم . چيزي كه در اين ميان برايم عجيب بود راحيل دختر عموي باربد بود كه بدون هيچگونه كينه و ناراحتي از باربد شاد و قبراق مدام وسط سالن مي رقصيد و به نوعي مجلس را گرم مي كرد . بالاخره طاقت نياوردم و به باربد گفتم : – باربد جان من تا حالا تصور ديگري از راحيل داشتم طوري كه فكر نمي كردم او در مجلس امشب ما حتي شركت كند اما الان مي بينم كه تصوراتم كاملا اشتباه از آب در آمد ! باربد خنده ي آرامي كرد و گفت : – عزيزم راحيل خانم در يه جاي بهتري تورش رو پهن كرده ! – كجا ؟ – ظاهرا پسر يكي از شركاي عموم به طور اتفاقي راحيل و مادرش را مي بيند و همان جا يك دل نه صد دل عاشق راحيل مي شود . تازه قراره به زودي مراسم نامزدي و عقد را برگزار كنند چون طرف كار و بارش اون طرف آبه و مي خواد ترتيب اقامت راحيل را هم بدهد البته به همراه مامي جونش ! خنديدم و گفتم : – كه اينطور . – آره عزيزم ماجرا اين طوري بوده و گر نه اون چندان هم مهربون نيست كه بخواد مجلس نامزدي ما را گرم كنه ! در يك لحظه به ياد رامين افتادم و به باربد گفتم : – باربد جون رامين را در جمع مهمانان نمي بينم . او … باربد با عجله حرفم را قطع كرد و گفت : – عزيزم اصلا خوشم نمياد كه اسم اون عوضي رو ، روي لبهاي قشنگت بياري ! كنجكاو شدم كه علت اين همه تنفر باربد را نسبت به او بدانم كه باربد فكرم را خواند و با عصبانيت گفت : – مي خوام بدونم ما بحث بهتري از اون موجود كثيف نداريم ! در حالي كه از لحنش خنده ام گرفته بود رو به او گفتم : – باربد جان كاش مي دونستم توي اون مخت چي مي گذره ؟ باربد د رحالي كه دستم را مي كشيد و به رقص دعوتم مي كرد گفت : – اون ديگه مخ نيست چون به حدي خراب و ديوونه ي تو شده كه مطمئنا چيزي جز خيال تو ، توش نمي گذره ! باربد اين را گفت و به چهره ي من زل زد بعد به آرامي در گوشم زمزمه كرد : – عزيزم ، عشقم ، تو امشب به حدي زيبا و دوست داشتني شدي كه قطعا اگر به خاطر حضور ميهمانان نبود تو را آنچنان در آغوشم مي فشردم كه هرگز رهايي نداشته باشي . در جوابش خنده كوتاهي كردم و گفتم : – باربد عزيزم تو همين طور آنچنان منو اسير خودت كردي كه اصلا امكان رهايي برايم وجود ندارد ! من و باربد آنقدر نجواهاي عاشقانه در گوش هم خوانديم كه اصلا متوجه گذر زمان نشديم زماني از حس و حال خودمان بيرون آمديم كه ميهمانان رفته رفته مجلس را ترك مي كردند . با خلوت شدن دور و برمان باربد ، بار ديگر دستم را در دستانش فشرد و با مهرباني گفت :- فرنازم به آسمون نگاه كن و ببين چقدر ماه و ستاره ها پر نور و درخشان شدند . من كه وقتي به آسمون نگاه مي كنم اين احساس بهم دست ميده كه اونا هم از رسيدن من و تو بهم خوشحالند . باربد اين بار ، با اشتياق كودكانه اي حرفش را ادامه داد و گفت : – نگاه كن فرنازم اون ستاره رو ببين كه داره به ما چشمك مي زنه انگار مي خواد به من و تو تبريك بگه . خنديدم و گفتم : – بارببد جونم امشب همه چيز از نظر من و تو قشنگه چون اگه دقت كني مي بيني عشقي كه بين من و تو گره خورده اين زيبايي را دو برابر كرده پس بيا همين جا بهم قول بديم كه در بدترين شرايط زندگي باز هم عاشق هم بمونيم و حرمت عشق را نگه داريم آخه عشق خيلي مقدسه! باربد سرش را به آرامي كنار گوشم آورد و گفت : – عزيزم اينو بهت قول مي دم كه تا ابد بهت وفادار بمونم و عاشقت باشم! باربد اين را گفت و سپس هر دو عاشقانه بهم نگريستيم و اشك شوقي بر پرده چشمان هر دويمان نشست . آه كه آن شب چه شب زيبا و رمانتيكي براي من و باربد بود ، شبي كه از ته دل خوشبختي را احساس كردم . به هر حال آن شب زيبا با تمام خوشي هايش گذشت حالا ديگر من و باربد رسما با هم نامزد شده بوديم . در دانشگاه هر دو مقابل چشمان دانشجويان و اساتيد با غرور و شانه به شانه ي هم قدم بر مي داشتيم و عشق پر شر و شورمان را به رخ ديگران مي كشيديم . آنچنان به هم وابسته شده بوديم و بهم عشق مي ورزيديم كه اگر كسي مي خواست عشقي را مثال بزند بدون درنگ از عشق من و باربد حرف مي زد خلاصه اينكه عشق ما شده بود ورد زبان همه ي كساني كه ما را مي شناختند . روزهايمان آنقدر شيرين و رويايي بود كه هرگز نمي توانم آن را توصيف كنم يا احساسات دروني ام را بيان كنم .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۰]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۱

در يك روز تعطيلي به سينما رفتيم و تماشاگر يك فيلم زيبا و غم انگيز شديم فيلم آنچنان مهيج بود كه هر دوي ما را محو تماشاي خود كرد اما متاسفانه هر چه از فيلم مي گذشت غم انگيز تر مي شد و دل احساساتي مرا تحريك مي كرد زماني به خود آمدم كه صورتم از اشك خيس شده بود و فيلم به پايان رسيده بود . بدون آنكه باربد متوجه چشمان باراني ام شود آرام و بي صدا اشكهايم را پاك كردم و به همراه او از سينما خارج شدم زماني كه در كنار باربد توي اتومبيل نشستم با تعجب نگاهي به چشمان قرمز و متورم شده ام انداخت و گفت : – فرنازم تو گريه كردي ؟ اون هم به خاطر يك فيلم ؟ سرم را چند بار تكان دادم و به او گفتم : – باربد جون ، من حتي در فيلم هم تحمل اينو ندارم كه ببينم دو نفر با چه سختي بهم مي رسند و در آخر يه تصادف لعنتي اونها را از هم جدا مي كنه ! نگاه پر احساسم را به او دوختم و در ادامه حرفم گفتم : – باربد يعني جدايي اينقدر سخته كه آدمو به مرز جنون مي كشونه ؟ باربد حركت كرد و گفت : – عزيز دل باربد مي شه ازت خواهش كنم اون فكر نازنين ات را با اين چيز ها خراب نكني ؟ و از حال و هواي فيلم و سينما بيرون بيايي ؟ در ضمن براي اولين و آخرين بار بهت هشدار مي دهم كه ديگه حق نداري اون چشمهاي قشنگت رو به اين روز بيندازي و گرنه مجبور خواهم شد براي هميشه از رفتن به سينما و ديدن هر چي فيلمه محرومت كنم ! – خنده ي كوتاهي كردم و به او گفتم : – عزيزم خواهش مي كنم منو از رفتن به سينما محروم نكن در عوض قول مي دهم از اين به بعد جلوي احساساتم را بگيرم . باربد دستم را گرفت و بعد فشار محكمي به آن داد و گفت : – فرنازم تو اينقدر احساساتي بودي و من نمي دونستم ؟ چشمانم را ريز كردم و گفتم : – راستش دست خودم نيست از هر چي جدايي ، دوري … چه مي دونم هر چي كه باعث مي شه دو نفر از هم دور بيفتند قلبم مي گيره و به درد مياد . باربد نفس عميقي كشيد و گفت : – تو نبايد به اين جور چيزها فكر كني تنها چيزي كه بايد فكرت را مشغول كنه اينه كه به باربد و عشقش بينديشي ! اون وقت خواهي فهميد كه من چقدر ديوانه وار دوستت دارم اون وقته كه ديگه فكرهاي منفي به سرت نخواهد زد . لحن باربد آنقدر محكم و قاطع بود كه ته دلم را قرص كرد و بعد با روحيه خوبي كه بدست آورده بودم گفتم : – باربد من به خاطر داشتن وجود نازنين تو به خودم مي بالم و هزاران بار خداي بزرگ را شاكرم كه تو را سر راه من قرار داد . در حالي كه باز هم احساساتي شده بودم حرفم را ادامه دادم و گفتم : – باربد نكنه من يه وقت خواب باشم و تمام اين لحظات شيرين با تو بودن در رويا باشد ! باربد در حالي كه لپم را محكم مي كشيد گفت : – فرنازم ، من و تو بيداريم و هر دو داريم از عشقمون لذت مي بريم تازه هنوز كه چيزي شروع نشده ؟ بعد از ازدواج حتي لحظه اي هم رهايت نخواهم كرد تا مبادا چهره ي زيبايت از مقابل ديدگانم محو شود . حرف هاي زيباي باربد وجود عاشقم را صد چندان گرم تر كرد و بعد در حالي كه لبريز از زمزمه هاي عاشقانه او بودم مرا به خانه رساند . * * * * با گذشت روزها عشق من و باربد هر روز رنگ تازه اي به خود مي گرفت و زيبا تر از قبل مي شد . پدر و مادر باربد مدام مي گفتند هزاران بار خدا را شكر كه عاطفه و باربد را اينگونه خوشبخت مي بينيم . مامان هم تقريبا هر شب به بابا مي گفت از اينكه خوشبختي را در ني ني چشمان فواد و فرناز مي بينم هر روز جان تازه مي گيرم و خداي بزرگ را هزاران بار شاكر مي شوم كه زحمت هايمان به هدر نرفت و آنها در اساسي ترين مرحله زندگي فوفق و خوشبخت شدند . ما تقريبا هر هفته به منزل يكديگر مي رفتيم و همگي دور هم ساعات بسيار شيريني را تا پاسي از شب سپري مي كرديم . يك شب كه مثل هميشه همگي منزل ما جمع بودند من در آشپزخانه مشغول كمك به مامان بودم كه خوشبختانه با آمدن عاطفه به كمك مامان من از كارها فارغ شدم . عاطفه گونه ام را بوسيد و با شوخي گفت : – فرناز جون تو بهتره بري به باربد جونت برسي . متقابلا من هم گونه ي او را بوسيدم و گفتم : – عاطفه جون انشاا… بعد ها جبران خواهم كرد . در همان لحظه مامان سبدي را كه پر از وسايل سالاد بود بالا گرفت و خطاب به من گفت : – فرناز جان بهتره زودتر بري و كمتر چاخان كني و گرنه ممكنه نظرم عوض بشه و تهيه سالاد را به تو واگذار كنم . نگاهي به سبد توي دست مامان كردم و ديگر ايستادن را جايز ندانستم و سريع از آشپزخانه بيرون آمدم و خودم را نجات دادم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۲

باربد را تنها در حال بازي با نويد ديدم كه براي او شكلك در مي آورد و نويد هم قاه قاه مي خنديد . باربد آنقدر سرگرم بازي با نويد بود كه اصلا حضور مرا حس نكرد من هم به آرامي روي مبلي نشستم و بدون اينكه بازي آنها را بهم بزنم تماشاگر آن شدم طولي نكشيد كه باربد متوجه ام شد و با تعجب پرسيد : – تو اينجا نشسته اي فرنازم ؟ پس چرا چيزي نگفتي ؟ از جايم بلند شدم و در حالي كه به طرف او مي رفتم گفتم : – نمي خواستم بازيتون را بهم بزنم ، باربد تو از بچه ها خوشت مياد ؟ درسته ؟ باربد نويد را بوسيد و گفت : – من عاشق پسر بچه ها هستم ! كمي خودم را برايش لوس كردم و گفتم : – حالا اگه بعد ها بچه ي خودمون دختر شد چي ؟ باربد اخم بامزه اي كرد و گفت : – ولي فرناز تو بايد براي باربد يه پسر تپل و خوشگل مثل نويد بياري … خنديدم و گفتم : – پسر پسر قند عسل … ناگهان سكوت كردم و بعد شروع كردم به فكر كردن كه چه اسمي را براي پسر آينده مان انتخاب كنم كه به اسم باربد بيايد ؟ خيلي زود جرقه اي در ذهنم خورد و با عجله به باربد گفتم : – باربد اگه بچه مون پسر شد دوست داري اسمش را بذاريم فربد ؟ باربد نگاهم كرد و گفت : – حالا چرا فربد ؟ با اشتياق خاصي گفتم : – اولا كه فربد به اسم هر دوي ما مي آيد در ثاني از اون مهمتر اسم فربد يه اسم مخلوط از اسم من و توست اگه دقت كني دوحرف اول آن را از اسم من مي گيرد و دو حرف بعدش را از آخر اسم تو مي گيرد . جالبه نه ؟ باربد براي لحظاتي به روبرويش خيره شد و چند بار با خودش زمزمه كرد فر…ناز، بار…بد و بعد در حالي كه برق خوشحالي از چشمانش مي جهيد گفت : – اوه فرنازم تو حرف نداري ! اسم قشنگي براي پسرمون انتخاب كردي از همين الان بايد لحظه شماري كنم تا روزي كه عروسي كنيم و بعد به انتظار فربد آشتياني بمانيم . از اينكه باريد اينقدر ذوق زده شده بود پكي زدم زير خنده و به او گفتم : – پس بايد حسابي دعا كنيم كه خدا به ما يه فربد بدهد ! باربد با شيطنت نگاهم كرد و گفت : البته اگر تو بخواهي مي توانيم زودتر عروسي كنيم اينطوري فربد خان هم زودتر تشريف مي آورد ! با عجله گفتم : – آقاي كم طاقت بي خود دلت را خوش نكن چون تا پايان تحصيلات هر دويمان هيچ خبري از عروسي نيست . – من آخرش حريف تو نمي شم پس ناچارم كه اين دو ترم را هم صبر كنم . فواد در كنار بابا و آقاي آشتياني در سالن پذيرايي نشسته بود صداي اعتراضش بلند شد و به باربد گفت : – باربد خان اينقدر از همين الان خودت را خوار و ذليل نكن ، مرد بلند شو بيا ساعتي را هم با ما بد بگذرون . من و باربد هر دو از جا بلند شديم و در حالي كه به طرف سالن مي رفتيم باربد غر غر كنان گفت : – امان از دست اين فواد كه چشم نداره منو در كنار تو ببينه ! خنديدم و گفتم : – چاره اي نيست فعلا بايد بسوزيم و بسازيم . در حالي كه باربد به سالن مي رفت من هم نويد را كه در آغوشم به خواب رفته بود به طرف اتاقم بردم تا در فضايي ساكت و آرام بخوابد . متاسفانه آن شب تا پايان ميهماني ديگر فرصتي نشد كه من و باربد در كنار هم بنشينيم به خاطر همين تمام نجوا هاي عاشقانه مان را به روز ديگر موكول كرديم . * * * * خيلي برام جالب بود باربد به حدي از اسم فربد خوشش آمده بود كه قلب كوچكي را كه وسط آن فربد نوشته شده بود را خريده و آن را جلوي آينه اتومبيلش آويزان كرده بود . هر كس كنجكاو مي شد و از او مي پرسيد فربد كيه ؟ باربد بدون هيچ شرمي مي گفت پسرمه . تمام لحظه ها و روز هاي زندگي ما توام با عشق مي گذشت و من واقعا احساس مي كردم كه خوشبخت ترين دختر دنيا هستم . باربد هر روز كه مي گذشت با من مهربانتر و عاشق تر مي شد كافي بود كه كوچكترين فرصتي به دست بياورد آن وقت مشتاقانه به ديدنم مي آمد و ما اوقات خوش را در كنار هم سپري مي كرديم كه البته اين كار باعث شد تا ما كلي از درس خواندن عقب بمانيم . من و باربد كه هر دو جزء ممتاز ترين دانشجويان كلاس بوديم حالا با افت تحصيلي شديدي مواجه شده بوديم و به زحمت نمره قبولي را كسب مي كرديم . با اين نمره هاي افتضاحي كه بدست آورده بوديم مدام از تك تك اساتيد طعنه و متلك مي شنيديم اما من و باربد به خاطر اينكه بهم رسيده بوديم هيچ چيز برايمان مهم نبود حتي درس خواندن هم اهميت آنچناني براي ما نداشت ، حرف ها و هشدار هاي اساتيد را مثل پيه به بدن مي چسبانديم و بي خيال همه چيز مي شديم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۱]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۳

  • تنها توي حياط كنار باغچه نشسته بودم و بي صبرانه انتظار باربد را مي كشيدم البته او مثل هميشه نگذاشت كه انتظارم به درازا بكشد و با دسته گل زيبايي به ديدنم آمد ضمن اينكه كارت دعوتي هم در دستش بود ، گلها را از دستش گرفتم و آنها را بوييدم و صميمانه از او تشكر كردم . باربد تبسمي كرد و كارتي كه در دستش بود را باز كرد و گفت : – به عروسي دعوت شدي . با تعجب به كارت دعوت نگاه كردم و گفتم : – عروسي كي ؟ – بهتره خودت بخونيش . كارت را از او گرفتم و با نگاهي به آن هوم بلندي كشيدم و گفتم : – عروسي راحيل ، چه زود ! باربد خنديد و گفت : – ظاهرا آقا داماد خيلي زرنگه چون تمام كارهايش رو ظرف دو ماه انجام داده و توانسته اقامت راحيل و مادرش را درست كنه ! زير لب زمزمه كردم : – به هر حال مباركش باشه اما فكر نمي كنم روز پنجشنبه بابا و مامان بتوانند بيايند چون هر دو كلاس دارند تنها مي مونه من كه …. باربد حرفم را قطع كرد و در حالي كه لپم را مي كشيد گفت : – كه اونم بنده دربست در اختيارت خواهم بود . لبخندي زدم و گفتم : – پس سعي مي كنم بيام . باربد اخم شيريني كرد و گفت : – سعي مي كنم نشد بايد حتما بيايي ! باربد چشمانش را ريز كرد و دوباره گفت : – مي خواهم تو رو نشون تك تك اونهايي كه نديدنت بدهم دلم مي خواد همه بدونند كه چه عروسكي نصيب باربد شده ! از شوق خنديدم و گفتم : – پس با اين حساب بايد حسابي به خودم برسم . باربد دستانم را در دستش فشرد و گفت : – دقيقا تو بايد همون لباسي رو بپوشي كه براي عروسي فواد بر تن داشتي و با همون آرايش كه زيباييت را دو چندان كرده بود در جشن عروسي راحيل حضور داشته باشي و مثل يك ستاره در وسط مجلس بدرخشي ! مثل بچه اي تخس خودم را برايش لوس كردم و با شيطنت از او پرسيدم : – يعني اون شب ، شب عروسي فواد به نظر تو خوشگل شده بودم ؟ باربد سرش را چند بار تكان داد و گفت : – اي ناقلا يعني مي خواي بگي نمي دوني اون شب با دل من بيچاره چه كردي ؟ آخ كه اون شب صد بار منو كشتي . خصوصا وقتي اون رامين حيوون صفت مثل يك شكارچي دور و برت مي چرخيد و مي خواست با نگاه هاي هرزه اش تو را شكار كند از فرط عصبانيت دلم مي خواست چشماشو در بياورم ! باربد اين را گفت و بعد براي لحظاتي سكوت كرد و ناگهان ادامه داد : – نه … نه فرنازم تو بايد با سادگي هر چه تمام تر به عروسي بيايي اصلا دوست ندارم توي ديد آدم هاي گرگ صفتي مثل رامين و دوستانش كه يقينا توي اون جشن كم نيستند باشي ! از اينكه باربد نسبت بهم حساسيت نشان مي داد و به قولي غيرتي مي شد ته دلم احساس خوشايندي بهم دست مي داد و از اين رفتارش لذت مي بردم . بنابراين در جواب خواسته اش موافقت كردم و گفتم : – باربد جان هر طور كه تو بخواهي من همان خواهم شد . باربد از اينكه ديد من اين همه مطيع اش هستم به وجد آمد و با شوق سرم را در آغوش گرفت و گفت : – فرنازم ، عزيزم تنها مي تونم بگم كه تو يه فرشته اي كه خدا براي من آفريده اميدوارم بتوانم لايقت باشم . در حالي كه بوي ادكلن خوش بويش را با تمام وجود مي بوييدم به او گفتم : – باربد تو آنقدر براي من عزيزي كه قادرم هر كاري را كه تو بخواهي برايت انجام بدهم . باربد بوسه اي بر گيسوان بلندم زد و گفت : – فرنازم پس ازت خواهش مي كنم عشق منو حفظ كن . تبسمي كردم و چندين بار پشت سر هم برايش سوگند خوردم كه تا آخرين لحظه هاي عمرم همچنان عاشقش بمانم . * * * *روز پنجشنبه از راه رسيد و همان طور كه حدس مي زدم بابا و مامان هر دو كلاس داشتند و نيامدنشان به جشن عروسي راحيل توجيه مي شد . تنها من بودم كه بنا به قولي كه به باربد داده بودم بايد كم كم شروع به آماده شدن مي كردم خيلي سريع و كمتر از چند دقيقه دوش آب گرمي گرفتم و سپس موهايم را به كمك سشوار خشك كردم و آنها را با حالتي گوجه اي ساده پشت سرم جمع كردم و بعد به طرف كمد لباس هايم رفتم و دقايقي به لباس هايي كه در آن آويزان بود زل زدم و به اين فكر كردم كه كدام مناسب تر است بالاخره با توجه به نظر باربد ساده ترين لباسم كه كت و شلوار سرمه اي رنگي بود را بيرون آوردم و مشغول پوشيدن آن شدم و لحظاتي بعد كه داشتم خودم را جلوي آينه برانداز مي كردم صداي آيفون به گوشم رسيد
    @nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۲]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۴

نگاهي به ساعتم انداختم و با خود زمزمه كردم حتما باربده ، حدسم درست بود دكمه ي آيفون را فشار دادم و او وارد حياط شد از پشت پنجره نگاهي به او كردم و دستي برايش تكان دادم . باربد پيراهن و شلواري كرم رنگ بر تن كرده بود كه بسيار او را آراسته و خوش تيپ نشان مي داد با خودم زمزمه كردم بنازم به اين سليقه كه چنين جنتلمني را تور كرده ! با ورود باربد به سالن به خودم آمدم و به طرفش رفتم باربد با ديدن من به وجد آمد و گفت : – فرنازم فوق العاده زيبا شده اي ! با عشوه پاسخش را دادم : – ولي باربد جون من كه در نهايت سادگي لباس پوشيدم . باربد دستم را گرفت و منو به طرف خودش كشاند و گفت : – مي دونم عزيزم ولي كار نقاش عالي بوده بنازم خالق بزرگي رو كه اين چنين تو رو زيبا آفريده ! خنديدم و گفتم : – باربد جون تو هم فوق العاده خوش تيپ شدي . باربد سرم را محكم به سينه اش چسباند و به آرامي زمزمه كرد : – فرنازم من در برابر تو هيچم هيچ ! عزيزم ، عشقم اجازه بده چيزي نگم و فقط احساست كنم بذار اين لحظه هاي شيرين و خاطره انگيز را به دفتر خاطرات ذهنم بسپارم . لحظاتي هر دوي ما سكوت كرديم و از گرماي عشق هم لذت برديم . صداي زنگ تلفن ما را به خود آورد و من براي جواب دادن به طرف گوشي رفتم . پشت خط خانمي بود كه شماره رو اشتباه گرفته بود و با معذرت خواهي گوشي رو قطع كرد . باربد در حالي كه با دستمال كاغذي عرق پيشاني اش را پاك مي كرد گفت : – كي بود ؟ – اشتباه گرفته بود . باربد با حرص گفت : – مزاحم لعنتي ! لبخندي به روي او زدم و گفتم : – اتفاقا خيلي به موقع بود يه نگاه به ساعت بكن خيلي دير كرديم ! باربد نگاهي به ساعت مچي اش انداخت و گفت : – حق با توئه . و بعد به طرف آينه رفت و با دست موهايش را مرتب كرد و گفت : – فرنازم من مي روم اتومبيل را روشن كنم تو هم زود تر بيا . لحظاتي بعد مانتو و شالم را پوشيدم و نگاهي ديگر در آينه به خود انداختم و سپس با احساس رضايتي كه از خودم داشتم از خانه بيرون آمدم و با نشستن در كنار باربد او حركت كرد و بعد با قرار دادن نواري در ضبط صوت با خواننده شروع كرد به خواندن : « تو را از بين صدها گل جدا كردم ، تو سينه جشن عشقت را به پا كردم ، عشق من .ع.ش.ق…م.ن.براي نقطه ي پايان تنهايي ، تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم ، عشق من … ع.ش.ق..م.ن.» باربد انچنان با احساسات آن ترانه را مي خواند كه اصلا حواسش به رانندگي نبود من كه حسابي ترسيده بودم با لحني جدي گفتم : – باربد خواهش مي كنم ظبط را خاموش كن . باربد به خودش آمد و چشم بلندي گفت و بعد در حالي كه آن را خاموش مي كرد گفت : – بفرماييد اين هم از اين ، عشق من حالا خيالت راحت شد ؟ – حالا شدي يه پسر خوب ! ساعتي بعد به باغ مورد نظر كه جشن عروسي راحيل در آن بر پا شده بود رسيديم . از توي آينه اتومبيل نگاهي به چهره ي خودم انداختم و با مرتب كردن شالم به همراه باربد پياده شدم و بعد دوشادوش هم وارد باغ شديم . با ديدن عاطفه و خانم آشتياني به وجد آمدم و لبخند زنان به طرفشان رفتم و به گرمي با هر دو مشغول خوش و بش كردن شدم و نويد را در اغوشم گرفتم و بوسه آبداري از لپ هاي بامزه اش كردم . باربد همان طور كه داشت به قسمت مردانه مي رفت رو به عاطفه كرد و گفت: – عاطفه جاهن مواظب ليلي زيباي من باش ! عاطفه هم خنديد و گفت : – چشم مجنون خان قول مي دهم اسكورت خوبي براي ليلي ات باشم . در كنار خانم آشتياني و عاطفه نشستم و مشغول گپ زدن شديم كه لحظه اي بعد با ورود عروس و داماد حرف هايمان ناتمام ماند و نگاه هايمان را به آنها دوختيم . راحيل در لباس عروس بسيار زيبا شده بود گر چه داماد هم قيافه قشنگي داشت اما باز هم به راحيل نمي رسيد . دقايقي بعد كه كمي دور و اطراف عروس و داماد خلوت شده بود من و عاطفه بلند شديم و براي تبريك گفتن به طرف آنها رفتيم . هنگام برگشتن ناگهان از دور چشمم به رامين افتاد كه يه گوشه ايستاده بود و بر و بر با نگاه هاي هيزش مرا نگاه مي كرد فورا نگاهم را از او گرفتم به طرف صندلي خودم رفتم اما او كه انگار تازه مرا در اين جشن ديده بود رهايم نكرد و به دنبالم آمد و كمي آن طرف تر رو به رويم ايستاد و باز مرا نگريست . از نگاه هاي هرزه اش خونم به جوش آمد به ناچار از جايم بلند شدم و به طرف جاي ديگري رفتم كه در مقابل ديد او نباشم اما متاسفانه كمتر از يك چشم بهم زدن خودش را به من رساند گويي منتظر چنين فرصتي بود تا مرا تنها گير بياورد . رو به رويم ايستاد و با لحن كاملا خونسردي گفت : – وقتتون به خير فرناز خانم … در حالي كه به شدت از او عصباني بودم بدون آنكه نگاهش كنم با لحن سردي پاسخش را دادم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۳]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۵

او كه متوجه شده بود تحويلش نمي گيرم با لحني بريده بريده گفت : – ببخشيد… كه … مزاحمت … شدم فقط مي خواستم نامزديت را تبريك بگم . ظاهرا پسر عموي بنده بيشتر از من شما را دوست داشته ! اما به هر حال آرزوي خوشبختي برايت دارم . نمي دانم چرا يك لحظه دلم برايش سوخت به خاطر همين لحن گفتارم را تغيير دادم و به او گفتم : – آقا رامين قسمت نبود كه من با شما عروسي كنم اميدوارم دختري مناسب تر از من نصيبتان شود . آه بلندي كشيد و گفت : – مطمئن باشيد من ديگه هرگز از دختري خوشم نخواهد آمد كه بخواهم از او تقاضاي ازدواج كنم ! سرم را بلند كردم و به او گفتم : – به هر حال اميدوارم خوشبخت شويد فعلا با اجازه . اين را گفتم و فورا از كنار او رد شدم اما ناگهان باربد را در چند قدمي اش ديدم كه از عصبانيت رنگ چهره اش كبود شده بود . به طرفش رفتم و گفتم : – باربد جان چيزي شده ؟ باربد دندانهايش را از خشم بهم فشرد و گفت : – اون آشغال كثيف چي بهت مي گفت ؟ از اعصبانيتش ترسيدم و در حالي كه آب دهانم را به سختي فرو مي دادم به او گفتم : – هيچي…هيچي فقط … نامزديم رو تبريك گفت . باربد ابروهايش را در هم گره كرد و با خشم گفت : – مي خوام نگه ! احمق بي شرف . و بعد نگاه پر از خشمي بهم انداخت و گفت : – زود آماده شو بريم ! با تعجب پرسيدم : – چرا ؟ ما هنوز ساعتي نيست كه اومديم ؟ باربد با جديت گفت : – همين كه گفتم ! به حدي عصبي بود كه ديگر مخالفت كردن را جايز ندانستم و به طرف عاطفه و خانم آشتياني رفتم و به بهانه ي اينكه باربد حالش مساعد نيست آنها را متقاعد كردم و بعد عجولانه از هر دو خداحافظي كردم و به طرف باربد كه بي صبرانه انتظارم را مي كشيد رفتم . به محض اينكه سوار اتومبيل شديم رو به باربد گفتم : – باربد مي شه ازت خواهش كنم دليل اين تنفري كه نسبت به رامين داري را به من بگي ؟ اصلا چرا با ديدن او اينقدر عصبي مي شي ؟ باربد به سرعتش افزود و در حالي كه هنوز آثار خشم در صدايش موج مي زد گفت : – فرنازم ، عزيزم ، تنفر من از رامين به خاطر رفتار هاي بي شرمانه اش است از او متنفرم بخاطر اينكه وجود نحس او منجر به مرگ عموي بيچاره ام شد ! با تعجب پرسيدم : – منظورت پدر رامينه ؟ – آره رامين ! اونقدر پسر پست و هوسبازيه كه تا به حال چندين دختر را بي آبرو كرده و بعد هم با نامردي اونها را رها كرده آخرين شاهكارش هم اين بود كه در دانشگاه با يكي از همكلاس هاي خودش كه يقينا از نوع خودش بوده رابطه داشته و بعدش دختره حامله مي شه و جريان لو ميره و هر دوشون رو از دانشگاه اخراج مي كنند . عموم وقتي اين خبر را شنيد در جا سكته كرد و مرد ! رامين به قدري نامرد بود كه حاضر نشد با دختره عروسي كنه و با دادن كلي پول به او راضي اش كرد تا بچه رو سقط كنه . باربد با گفتن اين حرف ها دوباره عصبي شد و با مشت محكم به فرمان كوبيد و گفت : – اَه اَه … ولش كن پست فطرت آشغال ، يادآوري كارهاي بي شرمانه او حالم را بهم مي زنه اگه تا فردا هم بخواهم از نامرديهاش برات صحبت كنم بازم كم ميارم ولي مطمئنم كا بالاخره او تقاص همه گناهانش را پس مي ده و با خواري و ذلت مي ميره ! براي لحظاتي سكوت كرد و بعد دوباره حرفش را ادامه داد : – البته بعد از اون همه كثافت كاري مي خواست زن بگيرد اونم كي ؟ تو ! هيچ وقت فراموش نمي كنم كه با چه پررويي به خواستگاريت آمد هر بار كه او را مي ديدم با تو صحبت مي كند از فرط عصبانيت دلم مي خواست خفه اش كنم اما حيف كه دوست نداشتم خون كثيفش گردن من بيفتد . البته وقتي مي ديدم خودت محل سگش نمي ذاري آرامش مي گرفتم . باربد به اينجاي حرفش كه رسيد نگاهم كرد و بعد با لحني ملتمسانه بهم گفت : – فرنازم ازت خواهش مي كنم وقتي اون موجود كثيف را مي بيني حتي بهش نگاه هم نكن . اگه مي دونستي من چقدر از او بيزارم يقين دارم هرگز نام ننگين او را به زبان نمي آوردي ! خنديدم و گفتم : – باربد جان مثل اينكه نفرتت را به من هم سرايت دادي گر چه من از همان برخورد اول كه او را ديدم ازش بدم آمد اما حالا با شنيدن اين همه نامردي كه كرده از او بسيار متنفر شدم . و بعد با حرص زير لب گفتم : – موجود كثيف ! چطوري به خودت اجازه دادي از من خواستگاري كني ؟ باربد خنديد و گفت : – از كجا معلومه كه نمي خواسته تو را هم به قرباني هاي قبليش اضافه كنه ؟

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۴]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۶

شانه هايم را بالا انداختم و گفتم : – شايد حق با تو باشه اما خوشبختانه تيرش به سنگ خورد . بعد هر دو خنديديم و بحثمان را عوض كرديم . وقتي باربد مسيرش را به طرف منزل خودشان تغيير داد با تعجب پرسيدم : – خونه خودتون مي ريم ؟ باربد دستم را محكم گرفت و گفت : – مگه اشكالي داره ؟ سرم را تكان دادم و گفتم : – نه … لحظاتي بعد هر دو ناخواسته سكوت كرديم و تا رسيدن به مقصد هيچ كدام حرفي نزديم . روي مبلي لم داده بودم و به تزئينات زيباي سالن كه همه با سليقه مادر باربد بود نگاه مي كردم كه باربد از آشپزخانه بيرون آمد در حالي كه دو ليوان شير كاكائو به همراه كيك خانگي كه بوي مطبوعش اشتهايم را تحريك مي كرد در دست داشت . سيني را روي ميز گذاشت و گفت : – خواهش مي كنم ميل بفرمائيد عشق من ! لبخندي به رويش زدم و گفتم : – مرسي عزيزم راضي به زحمتت نبودم . باربد كنارم نشست و ليوان شير را به طرفم گرفت و گفت : – چه زحمت لذت بخشي ! ليوان را از دستش گرفتم و دوباره از او تشكر كردم و بعد ناگهان پرسيدم : – تو عاشق تري يا من ؟ باربد براي چند لحظه چشمهايش را بست و سپس گفت : – نمي دونم … شايد هم هردومون عاشق تر از هم ! اما بهتره سرت رو روي قلبم بذاري و به تپش هاي اون گوش كني آخه قلبم با هر تپش تو رو صدا مي زنه و مي گه عاشقتم ! باربد اين را گفت و سرم را روي قلبش گذاشت چشمانم را بستم و به صداي زيباي تپش هاي قلبش گوش سپردم هر ضربه از صداي قلبش را كه مي شنيدم تمام وجودم مالامال از عشق او مي شد . هر دو عاشقانه به آغوش هم پناه برديم و مست عشق هم شديم و يك روز خاطره انگيز و سراسر از عشق را براي خود رقم زديم . * * * * تا ص ۲۲۴روزها مثل برق و باد مي گذشتند و ديگر چيزي به فارغ التحصيل شدن من و باربد باقي نمانده بود . بعضي از روزها را طبق طرحي كه بايد مي گذرانديم مدام در بيمارستان بوديم و باقي وقت آزادمان را هم در جستجوي خريد يه منزل لوكس و شيك بوديم تا خود را آماده برپايي جشن عروسي كنيم . خوشبختانه باربد بعد از مدتي گشتن توانست منزل لوكس و نقلي در قسمت بالاي شهر بخرد . همه چيز داشت به بهترين نحو پيش مي رفت كه ناگهان فواد به اجبار براي دوره ي يك ماهه اي به ماموريت خارج از كشور رفت و طبق خواسته ي هر دو خانواده ناچار شديم جشنمان را به تاخير بيندازيم و تا آمدن فواد صبر كنيم . البته چندان هم از اين كه مراسم جشنمان بهم خورد ناراحت نشديم چون در اين يك ماه مي توانستيم باقي امتحانات را بدهيم و بعد با خيالي راحت عروسي كنيم . چون با رفتن فواد ، عاطفه و نويد تنها ماندند من و باربد مدام به خانه فواد مي رفتيم و در كنار هم سعي مي كرديم امتحانات باقي مانده را با كسب بهترين نمره بگذرانيم . هر دوي ما قيد خواب و خوراك را زده بوديم روزها درس مي خوانديم و شبها توي تراس روبروي هم مي نشستيم و تا خود سپيده صبح نجواهاي عاشقانه براي هم سر مي داديم . چه شبها و چه لحظه هاي زيبايي را كه در كنار هم سپري مي كرديم هر دوي ما احساس مي كرديم جزء خوشبخترين عاشق هاي دنيا هستيم . هر روز را با خاطراتي بس زيبا و به ياد ماندني مي گذرانديم و بي صبرانه انتظار آمدن فواد را مي كشيديم. * * * * يك هفته بود كه مدام احساس بدي داشتم گاه دلشوره ناگهاني به سراغم مي آمد و گاهي ديگر بي آنكه خودم بخواهم و يا بدانم چرا ؟ اشكهايم سرازير مي شدند كه اين وسط اگر وجود باربد نبود حتما ديوانه مي شدم . باربد خيلي اصرار مي كرد كه به نزد روانپزشك بروم اما حتي حوصله دكتر رفتن را هم نداشتم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۷

دقيقا ۲۵ روز از رفتن فواد مي گذشت كه يك شب خواب بدي ديدم شايد يك كابوس وحشتناك ! در خواب ديدم در كنار رودخانه اي ايستادم و باربد هم آن طرف آب ايستاده است . من و باربد بهم آب مي پاشيديم و همديگر را خيس مي كرديم كه ناگهان سيلاب وحشتناكي به رودخانه سرازير شد كه هر دو با وحشت كنار رفتيم . رودخانه هر لحظه پر آب تر و ترسناك تر مي شد به يكباره ترس تمام وجودم را فرا گرفت در همان لحظه جيغ زدم و از باربد كمك خواستم اما باربد هر كاري كرد نتوانست مرا نجات بدهد هر دوي ما ره طرز عجيبي از هم جدا شده بوديم و فرياد هاي من هم به هيچ جا نمي رسيد تلاش باربد هم براي نجات من بيهوده ماند اما دقايقي بعد كم كم سيلاب ها فرو نشست و رودخانه به حالت اوليه ي خود برگشت . از خوشحالي ذوق كردم و در حاليكه صورت باربد پشت به من بود با صداي بلندي او را صدا كردم باربد جان برگرد و ببين رودخونه چقدر آروم شده ! بيا بازي كنيم اما باربد تنها يك لحظه برگشت و نگاه عجيبي بهم انداخت كه تمام تنم از ترس لرزيد و دوباره از من رو برگرداند و با گامهاي بلندش هر لحظه از من دورتر شد . اين بار جيغ زدم و گفتم باربد عزيزم منو تنها نذار من مي ترسم …باربد … باربد … با چنان فريادي باربد را صدا مي زدم كه به يكباره از خواب پريدم ! مامان هراسان به اتاقم آمد و در حالي كه لامپ اتقم را روشن مي كرد گفت : – فرناز جان چت شده ؟ چرا اينقدر توي خواب داد مي زدي و باربد را صدا مي كردي ؟ آنقدر زبانم سنگين شده بود كه نتوانستم به مامان چيزي بگويم تنها با اشاره از او آب خواستم بعد عرق صورتم را پاك كردم و خوابم را در ذهنم به تصوير كشاندم كه براي بار ديگر تنم لرزيد و با خودم گفتم چه خواب عجيبي بود نكند تعبير بدي داشته باشد ! نگاهي به ساعت انداختم ۲ بامداد بود با عجله بلند شدم و به طرف تلفن رفتم . مامان با ليوان آبي به طرفم آمد و در حاليكه آب را به دستم مي داد گفت : – عزيزم مي خواهي اين وقت شب به كي زنگ بزني ؟ ليوان را از مامان گرفتم و يك جرعه آب نوشيدم كمي كه احساس سبكي بهم دست داد گفتم : – مامان جون خواب باربد رو ديدم دلم شور مي زنه مي خوام بهش زنگ بزنم . مامان به ساعت اشاره كرد و گفت : – عزيز دلم حالا دير وقته ! بگير بخواب فردا بهش زنگ بزن . آخه بد موقع است يه وقت آشفته مي شه ! بي توجه به حرف مامان شماره همراه باربد را گرفتم و به مامان گفتم : – نه مامان جون نمي تونم تا فردا صبر كنم … در همان لحظه ارتباط برقرار شد و بعد از چندين بوق ممتد بالاخره او با صداي خواب آلود تلفن اش را پاسخ داد مامان در حالي كه مي گفت امان از دست جوون هاي امروزي از اتاق بيرون رفت . باربد وقتي صدايم را شنيد خواب از سرش پريد و با تحكم پرسيد : – فرنازم اتفاقي برات افتاده ؟ در حالي كه صدايم را صاف مي كردم گفتم : – نه باربد جون نگران نباش فقط يه خواب بد ديدم مي خواستم ببينم حالت خوبه ؟ باربد از آن سوي خط نفس عميقي كشيد و گفت : – آخ فرنازم تو كه منو كشتي ! فكر كردم خداي ناكرده اتفاق بدي برايت افتاده ؟ خوب فرنازكم بگو ببينم چه خوابي ديدي ؟ بعد از اين كه با آب و تاب خوابم را برايش بازگو كردم باربد خنديد و گفت : – عزيزم از بس روزها بي خودي ذهنت را مشغول مي كني و دائم گريه مي كني چه مي دونم خودت را عذاب مي دي براي همينه كه شبها هم ديگه تو ي خواب آرامش نداري ! باربد حرفش را كه زد براي لحظاتي سكوت كرد و سپس با لحني جدي گفت : – تو چت شده ؟ روزها كه مدام مي گي دلم شور مي زنه شبها هم كه خواب هاي بي سرو ته رهات نمي كنه ؟ تو بايد همين فردا اول وقت آماده بشي تا با هم بريم پيش روانپزشك . با صداي گرفته اي گفتم : – تو هم كه تا يه چيزي مي شه مي گي بريم دكتر ! لحظه اي سكوت كردم و سپس ادامه دادم : – من نگران تو هستم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۸

. باربد حرفم را بربد و گفت : – عزيزم نگراني بي خودي به دلت راه نده الان هم بهتره بدون اينكه به چيزي فكر كني بري بخوابي . باربد حرفش را با خنده ادامه داد : – فرنازم برو بخواب كه فقط همين يه هفته اس كه مي توني شبها بخوابي چون بعد از عروسي ديگه شبها خواب به چشمت نخواهي ديد . در حالي كه به شدت به همصحبتي باربد احتياج داشتم و دلم مي خواست تا صبح با او حرف بزنم اما به ناچار از او خداحافظي كردم و گوشي را روي دستگاه قرار دادم و با خاموش كردن لامپ اتاقم دوباره به تختم پناه بردم و پتو را روي سرم كشيدم و سعي كردم آرامش از دست رفته ام را به دست بياورم و دوباره بخوابم اما متاسفانه اين كابوس وحشتناك بر دلشوره هاي لعنتي ام افزوده شد و كاملا خواب را از چشمانم ربوده بود طوري كه تا سپيده هاي صبح در تختم غلت خوردم . تقريبا هفت صبح بود كه با چشماني پف آلود از تخت جدا شدم و از اتاق بيرون آمدم بابا و مامان هر دو در حال رفتن به مدرسه بودند . با صداي گرفته اي به هر دو صبح بخير گفتم و سپس به سمت دستشويي رفتم . دقايقي بعد در حالي كه داشتم به طرف آشپزخانه مي رفتم ناگهان تلفن زنگ خورد آنچنان با عجله به سمت تلفن هجوم آوردم كه نزديك بود زمين بخورم . بابا سرزنشم كرد : – فرناز جون چه خبره ؟ مواظب باش . شتابان گوشي را برداشتم و گفتم : – الو…. تنها سكوتي در آن سوي خط به گوشم رسيد دوباره گفتم : – الو … بفرماييد ! كه ناگهان صداي آشنا اما هراساني به گوشم رسيد كه گفت : – الو فرناز تويي ؟ فوادم ! گوشي را محكم به گوشم چسباندم و گفتم : – فواد حالت چطوره ؟ چرا اينقدر تند حرف مي زني ؟ فواد ، در حالي كه به شدت صدايش مي لرزيد گفت : – فرناز گوشي را بده بابا . از لحن صحبتش به شدت نگران شدم و با صدايي كه مي لرزيد گفتم : – فواد … اتفاقي … برات افتاده ؟ فواد كه گويي خيلي هم عجله داشت با خواهش گفت : – فرناز خواهش مي كنم بابا را صدا كن بعدا همه چيز را مي فهمي . گوشي را با دستاني لرزان به سمت بابا گرفتم و گفتم : – بابا جون … فواد با شما كار داره . بابا هراسان گوشي را گرفت و گفت : – الو فواد جان خوبي ؟ من و مامان هر دو بي حركت سر جاي خود ايستاديم و خاموش به دهان بابا زل زديم كه بفهميم چه مي گويد ؟ از بي تعادلي و آشفتگي بابا كاملا مشخص بود كه به زحمت خود را كنترل مي كرد ، چون هر چند لحظه يكبار مي گفت : – حالا مي خواهي چه كار كني ؟ من و مامان ديگر مطوئن شديم كه اتفاق بدي براي فواد رخ داده هر دو بي صبرانه منتظر بوديم كه بابا گوشي را قطع كند . طولي نكشيد كه از آن طرف تماس قطع شد و بابا چند بار گفت : – الو … الو … اما فايده اي نداشت به ناچار گوشي را قطع كرد و با حالتي مات و مبهوت در جاي خود ايستاد . مامان در حالي كه دستانش به وضوح مي لرزيد با صدايي كه گويي از ته چاه بيرون مي آمد به بابا گفت : – مرد حرف بزن براي پسرم چه اتفاقي افتاده ؟ دِ … يه چيزي بگو ما رو نصف عمر كردي ! بابا در حالي كه به نقطه مقابلش زل زده بود سرش را چند بار تكان داد و گفت : – فواد … فواد توي يه درگيري ناخواسته يه نفر رو كشته ! مامان توي سرش زد و گفت : – چي مي گي مرد ؟ فواد آزارش به يه مورچه هم نمي رسه … كه حالا … مامان كه ديگر توان ادامه صحبت را نداشت با حالتي سست و بي رمق نشست و سرش را به ديوار تكيه داد . گر چه من هم حال بهتري از مامان نداشتم اما تمام قدرتم را در زبانم جمع كردم و با جملاتي بريده به بابا گفتم : – بابا جون … چطوري … اونو … كشت ؟ بابا آه بلندي كشيد و گفت : – ظاهرا دو روز قبل رفته بوده از بانك پول بگيره موقع برگشتن دو سه نفر شياد اونو تعقيب مي كنند تا اينكه يسه جاي خلوت گيرش ميارن و مي خوان با كتك زدن پولها رو ازش بگيرن كه فواد به هر نحوي بوده از خودش دفاع مي كنه و يكي از اونها رو هل ميده كه متاسفانه سرش به لبه جدول اصابت مي كنه و فورا مي ميره . توي اين گير و دار پليس سر مي رسه و همه رو دستگير مي كنه در ضمن بي گناهي فواد ثابت نشده اونو به جرم قتل عمد زندانيش كردند . در حالي كه به شدت بغض كرده بودم گفتم : – حالا بايد چكار كنيم ؟ بابا دستانش را بهم قفل كرد و گفت : – فواد گفته بايد كسي اونجا باشه تا برايش وكيل بگيره شايد با گرفتن يه وكيل زبر دست بتونيم اونو نجات بديم . با گفتن اين حرف بابا به طرف حياط رفت و از فرط ناراحتي شروع به قدم زدن كرد . من و مامان هر دو حال بدي داشتيم و كوچكترين كلمه اي بر زبانمان نمي چرخيد در آن دقايق فكر هيچ كداممان كار نمي كرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۷٫۱۸ ۲۲:۴۷]

یکقدمتا_عشق

قسمت۵۹

زماني به خودم آمدم كه عاطفه ، باربد ، آقاي آشتياني و خانم آشتياني در منزلمان گرد آمده بودند و هر يك راه چاره اي پيشنهاد مي دادند . در اين ميان عاطفه مثل ابر بهاري اشك مي ريخت و هيچ نمي گفت دلم براي او و نويد به درد آمد و به يكباره اشك در چشمانم حلقه بست . نگاهي به باربد كه رو به رويم نشسته بود انداختم و با صداي لرزاني گفتم : – باربد جان چه بايد بكنيم ؟ اگه فواد تبرئه نشه چي ؟ باربد گرچه خودش بسيار ناراحت بود اما به زحمت و با صداي گرفته اي گفت : – توكل به خدا انشاا… همه چيز درست مي شه . و در ادامه رو به عاطفه كرد و گفت : – عاطفه جون تو هم بس كن ديگه يه نگاهي به بچه ات بينداز . از ترس يه گوشه ايستاده و بر و بر نگات مي كنه بالاخره اتفاقي كه افتاده حالا بايد چاره اي برايش انديشيد ! عاطفه با هق هق به باربد گفت : – آخه چطوري آروم بگيرم ؟ وقتي مي دانم فواد توي غربت اسير شده و چه زجر هايي كه تحمل نمي كنه . حداقل اگه توي ايران خودمون بود باز دلم آروم تر بود اما حالا چي ؟ حالا برم به كي التماس كنم تا رضايت بده به پاي كي بيفتم تا دلش به حال بچه ام بسوزه ؟ … آخ كه بدبخت شدم! بيچاره شدم … عاطفه اينها را مي گفت و بيشتر زار مي زد لحظه ها براي همه ما به سختي و تلخي مي گذشت . بابا و آقاي آشتياني داشتند با هم بحث مي كردند كه چگونه بايد وكيلي ماهر گرفت ؟ من و باربد تنها سكوت كرده بوديم و به يافتن راه چاره اي مي انديشيديم . عاطفه هم نويد را در آغوش گرفته بود و همچنان گريه مي كرد خانم آشتياني هم مدام سعي مي كرد مامان را دلداري بدهد و با حرف هايش او را آرام كند . در اين هنگام موبايل باربد زنگ خورد و او با صداي گرفته اي تلفن را جواب داد . لحظاتي بعد باربد با صداي بلند تري گفت : – فواد تويي ؟ حالت چطوره ؟ همگي با شنيدن اسم فواد سكوت كرديم و به حرف هاي باربد گوش سپرديم كه چه مي گويد ؟ اما متاسفانه چيزي دستگيرمان نشد چون باربد تنها سكوت كرده و به حرف هاي فواد گوش مي داد و هر چند لحظه اي يكبار مي گفت : – چشم فواد جان خيالت راحت من سعي خودم را مي كنم . بالخره بعد از مدتي باربد با خداحافظي گوشي را قطع كرد و در حالي كه لبخند كم رنگي بر روي لبانش نشسته بود گفت : – خوشبختانه خانواده ي مقتول ايراني اند كه ظاهرا چند سال پيش مقيم كشور انگليس شدند ! با كم طاقتي حرف باربد را بريدم و گفتم : – يعني امكانش هست كه رضايت بدهند ؟ – همين كه هم زبان ما هستند كلي جاي شكر دارد اميدوارم كگه بتوانيم با پرداخت هر قدر ديه كه خواستند رضايت شون را جلب كنيم .عاطفه با صداي گرفته اي از باربد پرسيد : – آخه چطوري بايد رضايت شون را جلب كنيم ؟ اونها اون ور آب و … باربد با تحكم گفت : – من تمام سعي ام را مي كنم كه كارهامو هر چه زودتر انجام بدم و به انگليس برم . فواد به وجود من احتياج دارد اميدوارم كه رفتنم مثمر ثمر باشد و بتوانم به اتفاق فواد به ايران برگردم . با تعجب به او گفتم : – تو مي خواهي به انگليس يروي ! باربد لبخندي به رويم زد و گفت : – آره مگه اشكالي داره ؟ سرم را تكان دادم و گفتم : – نه اتفاقا اگه بتوني بري كه خيلي خوبه حداقل فواد با ديدن تو كمي روحيه اش بهتر مي شه . مامان حرفم را ادامه داد و با خواهش به باربد گفت : – باربد جان پسرم هر كاري مي خواي بكني زودتر انجامش بده و نذار فواد توي غربت اسير بشه كه من از دوريش دق مرگ مي شم ! باربد با گفتن توكل به خدا انشاا… كه همه چيز درست مي شه سكوت كرد و ديگر هيچ نگفت شايد هم داشت به سفرش فكر مي كرد ! با پيش آمدن سفر باربد به انگليس همه چيز بويي ديگر گرفت سعي مي كرديم با فكر رفتن باربد به انگليس كمي دل خود را خوش كنيم كه شايد او بتواند در آنجا مشكل فواد را حل كند . هر دو خانواده روزهاي سخت و تلخي را مي گذرانديم به گونه اي كه ديگر همه قرار و مدارهاي عروسي را فراموش كرده و فقط غصه ي اسارت فواد را مي خورديم . مامان حداقل هفته اي دو بار از فرط ناراحتي تعادلش بهم مي خورد و در بيمارستان بستري مي شد عاطفه از غم و غصه ي فواد و نويد از شدت دلتنگي درست مانند ليموي آب گرفته شده بودند . در اين ميان وقتي باربد اوضاع هر دو خانواده را اين چنين مي ديد بيشتر تلاش مي كرد كه هر چه زودتر به انگليس برود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰٫۰۷٫۱۸ ۲۱:۵۵]

یکقدمتا_عشق

قسمت۶۰

من و او در اين روزها خيلي كمتر همديگر را مي ديديم باربد مدام دنبال گرفتن پاسپورت و برنامه هاي سفرش بود و من بيشتر اوقاتم در اتاقم بسر مي بردم و تازه مي فهميدم كه آن دلشوره هاي لعنتي بي جهت نبود و آخرش كار دستم داد ! حدود يك ماه و نيم بعد باربد توانست پاسپورتش را بگيرد و حالا او ديگر در آستانه رفتن به انگليس بود در اين روزها به شدت افسرده و غمگين بودم از يك طرف غم فواد مدام اشكم را در مي اورد و از طرفي ديگر با خودم فكر مي كردم كه چگونه دوري باربد را تحمل بكنم . زانوي غم بغل گرفته و در اتاق خودم نشسته بودم با چند ضربه اي كه به در اتاق نواخته شد به خودم آمدم و لحظاتي بعد با ناباوري باربد را در چارچوب در اتاقم ديدم . با تعجب از او پرسيدم : – باربد جان تويي ؟ كي اومدي كه من نفهميدم ؟ باربد لبخندي به رويم زد و به آرامي داخل شد و در را بست . بعد كنارم نشست و گفت : – فرنازم حق داري متوجه نشي ! با اوضاع و احوال پيش آمده هوش و حواس براي هيچ كداممان باقي نمانده ! بعد آه بلندي كشيد و حرفش را ادامه داد : -از يك طرف غم اسارت فواد دل آدم را مي سوزونه و از طرف ديگه هم با ديدن قيافه هاي پژمرده عاطفه و نويد و مامانت … آدم داغون مي شه . باربد سرم را روي شانه اش گذاشت و موهايم را نوازش كرد و گفت :- از اون بدتر جريان رفتنمه ! نمي دونم توي اين مدت نامعلوم كه در انگليس خواهم ماند چطوري دوري تو را تحمل كنم ؟ به زحمت بغضم را كنترل كردم و با صداي گرفته اي به او گفتم : – باربد جان تازه شدي مثل من ، نميدونم چطوري بايد توي اين مدت دوريت را تحمل كنم . حداقل اگه دانشگاه مي رفتم باز مي تونستم خودم را با درس ها سرگرم كنم اما حالا … ناگهان بغضم تركيد و اشك هايم ديگر امان صحبت كردن بهم نداد . باربد مثل هميشه غرورش را حفظ كرد و در حالي كه سعي مي كرد خوددار باشد بوسه اي بر گيسوانم زد و با صداي گرفته اي گفت : – فرنازم جون باربد گريه نكن ! تو بايد خيلي صبور باشي تا بتواني اين دوري را تحمل كني . بعد آه سوزناكي كشيد و ادامه داد : – فرنازم آدم بايد تو بدترين شرايط خوددار باشه . انشاا… كه هر چه زودتر به اتفاق هم بر مي گرديم و يه جشن عروسي مفصل برگزار مي كنيم . سپس دستم را گرفت و از جاي خود بلندم كرد و گفت : – حالا بهتره به خاطر اين روز آخري هم كه شده همه چيز را به فراموشي بسپاريم و به اتفاق هم بريم بيرون كه خيلي وقته با هم جايي نرفتيم . تا من مي روم اتومبيلم را روشن كنم تو هم زود آماده شو و بيا بيرون . مثل بچه اي حرف گوش كن با سر حرفش را تاييد كردم و او از اتاق بيرون رفت گر چه همچنان اشك مي ريختم اما شروع به آماده شدن كردم ، مامان در حالي كه داشت ته قابلمه اي را مي ساييد با صداي گرفته اي گفت : – فرناز جان داري مي ري بيرون ؟ به طرفش رفتم و با بوسيدن گونه اش گفتم : – آره مامان جون با باربد مي رم . – بريد به سلامت مواظب خودتون باشيد . – چشم مامان جون نگران نباش فعلا خداحافظ . از خانه بيرون آمدم و در كنار باربد در اتومبيل نشستم و لحظاتي بعد او حركت كرد . نمي دانم چرا وقتي باربد را نگاه مي كردم اشك هايم سرازير مي شد طوري كه اصلا نمي توانستم خودم را كنترل كنم . باربد نگاهي به چهره ي باراني ام انداخت و با صداي زيبايش برايم خواند : – پشت سر مسافر گريه شگون نداره ، حيف چشاي نازت بارون غم بباره … بعد از اينكه ترانه را برايم خواند دستمال كاغذي از جيبش بيرون اورد و آن را به طرفم گرفت و گفت : – فرنازم ، عزيزم ، خواهش مي كنم اشكهاتو پاك كن و ديگه گريه نكن ! دوست دارم اين روز آخري رو اونقدر خوش بگذرونيم كه وقتي رفتم با خاطره خوب امروز ، روزهاي بي تو بودن را در انگليس بگذرونم
@nazkhatoonstory

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.