داستانهای نازخاتون اختر دختر زیبای قاجاری

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۳۱تا ۴۰

رمان اختر دختر زیبای قاجاری قسمت ۳۱تا ۴۰

نویسنده:الی نجفی 

#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۱

پوران که در ایوان منتظر من بود نگاهی غمگین به من و بقچه ی درون دستم انداخت
و وقتی که به او نزدیک شدم من را در آغـ ـوش گرفت و گفت :اختر تا قبل از به دنیا
آمدن بچه اینجا باش
سرم را تکان دادم و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود گفتم :دعا کن
هرگز فکر نمیکردم که روزی چنین خبری را بشنوم و در چنین شرایط سختی که پوران
به وجود من در کنارش نیاز داشت ،اینگونه مجبور به ترک او شوم
از آغـ ـوش پوران بیرون آمدم و به بتول خانم که در نزدیکی من و پوران ایستاده بود
با لحنی خواهرانه گفتم : مراقب پوران باش
بتول خانم چشمی گفت و دستش را رو به آسمون گرفت و گفت :الهی خدا پشت و
پناهت باشه دختر
بتول خانم را در آغـ ـوش گرفتم و بـ ـوسه ای روی گونه ی پوران گذاشتم و از آنها
فاصله گرفتم
نگاهی محزون به حوض کاشیکاری زیبای وسط حیاط کردم و اه کشیدم ، با اینکه
دوری از پوراندخت در این شرایط برایم سخت بود اما باید به خانه ی آقا میرزا میرفتم
باید حداقل به خاطر همه ی درد ها و رنج هایی که ننه رباب به خاطر من کشیده بود ،
این روزها ی سخت را در کنارش میبودم و او را تنها به حال خود وانمیگذاشتم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۱]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۲

با وارد شدن به خانه ی کوچک و قدیمی پدری ، تمام خاطرات ریز و درشت گذشته ،از
بازی کردن من با دختر منیر خانم گرفته تا روز آخری که در این خانه بودم و به امید
داشتن یک آینده ی درخشان آنجا را ترک کردم از جلوی چشمانم عبور کردند.
نگاهی به حیاط انداختم و به یاد ننه رباب افتادم که وقت غذا او با دیگچه ای که در
دست داشت از مطبخ خارج میشد و به سمت اندرونی می آمد ، حوض کوچکی که او
همیشه در کنار آن مینشست و ظرفها و رخت ها ی چرک و کثیف را با دقت میسابید.
یاد اوقات تلخی که آقا میرزا ننه رباب را کتک میزد و آن زن محجوب صدایش در نمی
آمد که مبادا در و همسایه ها بر او دل بسوزانند بر قلـ ـبم چنگ زد و در آخر به یاد
بقچه ای افتادم که ننه رباب با عشق مادرانه در روز رفتنم به خانه ی ابوالفتح خان به
من داده بود .
بیچاره ننه ی مهربانم با هزاران عشق و امید ته مانده ی پولی که آقا میرزا برای خرید
ملزومات خانه به او داده بود را پس انداز کرده بود و با اینکه خودش همیشه با چادر
ی کهنه و قدیمی به کوی و بازار و… میرفت ، قید خرید چادر و چاقچوق نو را زده بود و
برای من رخت نو خریده بود .
وای که ننه رباب چقدر مهربان بود اشک از چشمانم سرازیر شد و با قدم های سنگین و
با چشمانی خیس به سمت اندرونی رفتم اما در اندرونی هیچ اثری از ننه رباب ندیدم ،
قدم تند کرده و صندق خانه ، مطبخ و حتی مـ ـستراح را نیز از نظر گذراندم
متعجب از نبودن ننه رباب وارد حیاط شدم و روی لبه ی حوض نشستم
مدتی نگذشته بود که آقا میرزا با زنی وارد خانه شد ،فکر میکردم که آن زن ننه رباب
هست هرچند که زن به نظر زیر چاقچوق فربه تر از ننه بود

به اقا میرزا سالم کردم و خواستم ننه را در آغـ ـوش بگیرم که زن رو بندش را بالا زد اما
به جای دیدن چهره ی شکسته ی ننه رباب، زن جوانی را دیدم و با تعجب به اقا میرزا
نگاه کردم .
آقا میرزا که تعجب را از نگاهم خوانده بود با صدای نسبتا بلندی گفت :بالاخره اومدی
ورپریده ؟ننه ات چشمش به در سیاه شد .
آقا میرزا که از نگاه های من متوجه ی پرسش های ناگفته ی من شده بود نگاهی به
زن جوان که چهره ای نه چندان زیبا داشتن کرد و گفت :سکینه قراره در نبود رباب به
کارهای این خونه رسیدگی کنه
خودم را با رابطه ی سکینه و آقا میرزا مشغول نکردم و سریع پرسیدم ننه کجاست توی
اندر….
قبل از اینکه حرفم را به اتمام برسانم اقا میرزا با اشاره ی انگشت، در نیمه باز انباری را
به من نشان داد و گفت:من که نمیتونستم به خاطر یه ضعیفه ی مردنی جونم رو به
خطر بندازم
باشنیدن این حرف از آقا میرزا رنگ از رخسارم پرید و متعجب از این همه بی عدالتی با
تمام توان به سمت انباری دویدم
در انباری را با شدت باز کردم و به سرعت پله های قناص و بلند و کوتاه انباری قدیمی
را طی کردم و داخل شدم

بوی تعفن و نم انبار اولین چیزی بود که به مشامم رسید و پس از آن تاریکی مطلق
بود که وسعت دیدم را کامال محدود کرده بود ومدتی گذشت تا چشمانم به آن تاریکی
عادت کرد
در گوشه ای از انبار لحاف نخ نمایی پهن بود که ننه رباب روی آن چمباتمه زده بود و
شاید خواب و یا بیهوش بود
به سمت ننه رفتم و او را تکان دادم
ننه رباب تکان نامحسوسی خورد و با صدای ضعیفی گفت :اختر هنوز نیومده ؟
باصدای بغض آلودی ننه را صدا زدم و گفتم : ننه الهی که اختر به قربونت بره چشماتو
باز کن و ببین که اخترت اومده
ننه رباب به سختی پلک هایش را گشود و از بین چشم های نیم بازش من را دید و با
همان صدای ضعیف گفت :الهی ننه قربونت بشه ،از من دور شو ننه ، فقط میخواستم
قبل مردنم دوباره تو را بببینم و با اخترم وداع کنم چقدر خوب شد که قبل از مردنم
ارزوم براورده شد و بار آخری دیدمت
بعد هم خودش را کنار کشید و چشمان اشکبارش را بست وگفت :از اینجا برو
به ننه رباب که زیر چشمانش به کبودی میرفت و حسابی لاغر شده بود نگاه کردم و
گفتم :من تازه اومدم ننه آخه کجا برم ؟ بلند شو تا از اینجا ببرمت
ننه رباب آهی کشید و گفت : نوبتی هم که باشه اینبار نوبت به من رسیده که این دنیا
رو ترک کنم ولی تو از اینجا برو قبل از اینکه این بیماری به تو واگیر کنه برو اختر

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۳]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۳

صدای ضعیف التماس های ننه که من را به رفتن تشویق میکرد در گوشم میپیچید و
بر قلـ ـبم جراحت های دردناکی وارد میکرد ، اشک هایم روان شده بود و بر خلاف
التماس های ننه رباب به او نزدیک شدم زیر کتف او را گرفتم ودر حالی که که سعی بر
بلند کردنش داشتم ، گفتم :جواب محبت های تو این نیست ننه ،با من بیا
ننه رباب که توانی برای مقابله با من نداشت به سختی در کنار من قدم برداشت و
بالأخره با زحمت زیاد از آن انبار تاریک ونمور خارج شدیم
وقتی به حیاط رسیدیم صدای فریاد آقا میرزا بلند شد که میگفت :دختره ی احمق هنوز
نفهمیدی ننه ات وبا گرفته برای چی این زن مردنی رو از انبار بیرون آوردی ؟
بدون توجه به داد و فریاد های آقا میرزا ننه را کنار حوض بردم و او را کنار حوض
نشاندم وبرای اولین بار جلوی آقا میرزا سیـ ـنه سپر کردم و گفتم :اگه خودت جای ننه
بودی چه ؟
توی این خونه ی لعنتی جایی بهتر از اون انبار وحشتناک برای ننه ی مظلوم من پیدا
نمیشد ؟
و بعد برای اولین بار فریاد زدم :ننه ی من هنوز نمرده
بعد هم به سکینه اشاره کردم و گفتم تا وقتی که من توی این خونه هستم لازم نکرده
این ضعیفه کارهای خونه رو بکنه پس بهتره که همین حالا از اینجا بره
انقدر خشمگین بودم که تمام تنم از شدت خشم و ناراحتی میلرزید
آقا میرزا که حس کرده بود این اختر با اختری که قبال میشناخت حسابی توفیر داره با
صدای آرام تری گفت :تو هم مثل ننه ات وبا میگیری اختر ، بیا و ذوباره رباب رو به
انبار ببر
من که حسابی دلم از آقا میرزا پر بود با تمام وجودم فریاد زدم و گفتم :بهتر که وبا
میگیرم حداقل از دست بی عدالنی های پدری مثل تو راحت میشم ،
آقا میرزا که یکدندگی و عزم راسخ من را میدید دوباره زبان باز کرد و گفت : لجبازی
نکن دختر اینطور همه ی ما را به کشتن میدی
من که هنوز عصبانی بودم با اخم گقتم : مهم نیست حتی اگه بمیرم هم از ننه ام
مراقبت میکنم ،
آقا میرزا که از لجباری من به تنگ آمده بود به من نزدیک شد و دستش را برای زدن
یک سیلی بلند به من بالا برد اما من قبل از فرود آمدن دستش روی صورتم فریاد زدم
آره آقا میرزا معلومه که میترسی ، بالاخره اگه که من هم وبا بگیرم و بمیرم جیره و
مواجبی که به خاطر کنیزی من ،از اعتماد دوله ها میگیری قطع میشه ؟
آقا میرزا که حرف من برایش گران تمام شده بود به سمتم حمله ور شد اما من دیگر آن
اختر گذشته نبودم و اقا میرزا که فهمید برای رام کردن من نمیتواند به زور و کتک
متوصل شودفریاد زد دختره ی بی حیا و با سکینه از خانه خارج شد
با رفتن آقا میرزا به صندوق خانه رفتم و لباس های تمیزی برای ننه رباب آوردم و به او
پوشاندم.
با احتیاط کامل صورت و دستهای ننه را شستم و برای آماده کردن مکانی مناسب برای
مراقبت از ننه رباب ،البسه و وسایلی که در صندوق خانه بود را به اندرونی بردم و برای
ننه یک رخت خواب کهنه اما تمیز در صندوق خانه انداختم و ننه را به صندوق خانه
بردم و روی تشک خواباندم .
باید به مطبخ میرفتم و تشت یا قدحی پیدا میکردم که ننه در آن قی کند و اگر من
خیلی خوش شانس میبودم و مبتال نمیشدم بعدا همه ی ظرف ها و وسایل ننه رباب
را میسوزاندم و کاملا نابود میکردم .
با اینکه میدانستم ممکن است بیماری وبا به من سرایت کند اما تصمیم گرفته بودم که
ننه رباب را تا لحظه ی مرگ تنها نگذارم و در کنار او بمانم ، در ضمن اینکه امیدی نیز
برای زندگی کردن نداشتم و خوب میدانستم که بعد از ننه رباب هیچ خانواده ی
مهربان و دلسوزی برایم باقی نخواهد ماند ، البته پوراندخت را فراموش نکرده بودم
ولی پوران با به دنیا آمدن بچه اش من را فراموش میکرد و به زندگی و خوانواده ی
خود سرگرم و مشغول میشد و اما آقا میرزا که امیدی به عشق و همایت او نبود .
اقا میرزا ، اکنون از ترس گرفتن بیماری وبا خانه را ترک کرده بود و چه بسا که از ترس
سرایت بیماری ، من و ننه رباب را در این خانه زنده، زنده نسوزاند .
بنابر این چنان نا امید و افسرده بودم که از گرفتن وبا و مرگ هیچ باکی نداشتم.
از قبل شنیده بودم که چایی مواد ضد عفونی کننده دارد و تنها تلاشی که برای زنده
ماندن میکردم شستن دست و صورت با چایی دم کشیده بود
یک هفته از امدن من به خانه ی آقا میرزا گذشته بود و حال و احوال ننه رباب وخیم
تر شده بود ، در این مدت هیچ کس حتی از همسایه ها نیز سراغی از ما نگرفته بودند
و همه به خاطر ترس از مبتلا شدن به وبا از ما دوری میکردند .
به عقیده حکیم ها وبا یک بیماری گرم بود و من شیوه ی رایج درمان که خوراندن
سردی و خنک نگهداشتن بیمار بود برای ننه رباب اجرا کردم.به همین دلیل روزی چند
مرتبه به ننه رباب ابغوره میدادم و با اب سرد بدن او را خنک میکردم.
همه ی این روزها من از ننه رباب به همین صورت مراقبت کردم و بعد از مراقبت
دستانم را با دقت با چایی

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۳]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۴
میشستم
در روز های اخیر ننه رباب دیگر توانی برای حرکت نداشت و حتی پلک هایش را به
سختی باز میکرد و من که احساس میکردم ننه هنوز صدای مرا میشنود برایش از
روزهایی که در خانه ی ابوالفتح خان و اعتماد دوله ها زندگی میکردم تعریف میکردم .
نه روز از پرستاری من از ننه رباب گذشت و اجل ننه رباب رسید.

در این روز های اخر وقتی که ننه رباب حالش انقدر وخیم نشده بود که میتوانست
صحبت کند آخرین آرزویش را به من گفته بود ، ارزو داشت که در یکی از اماکن
مقدس به خاک سپرده شود و به من گفته بود که در تمام عمر برای کفن و دفنش در
جوار یک امامزاده پس انداز کرده است و آن پس انداز را زیر درخت انجیر در حیاط
چال کرده است.
تصمیم گرفته بودم که آخرین آرزوی ننه رباب را برایش بر آورده کنم .
توضیحات : در بین شیعیان این اعتقاد بود که دفن اموات در اماکن مقدس و زیارتی
میتواند به نوعی موجب آمرزش گناهان یا تخفیف در انها شود و بسیاری از ثروتمندان
مایل بودند پس از مرگ در یکی از اماکن مقدس به خاک سپرده شوند و این امر برای
مـ ـستضعفین و قشر ضعیف جامعه یک ارزو بود که به واسطه ی پس انداز در تمام
عمر میسر میشد
برای درمان بیماری های شایع از جمله وبا در طب سنتی تئوری گرمی و سردی به کار
گرفته میشد و از انجایی که وبا طبع گرم داشت به وسیله ی سرد نگه داشتن و
خوراندن سردی به فرد مبتال با آن مبارزه میکردند در صورتی که اینکار باعث نزدیک
شدن مرگ فرد مبتلا میشد
برای براورده کردن آرزوی ننه رباب جسد او را دو سه روزی به امانت گذاشته بودم و
امروز ،با پولی که ننه رباب زیر دختر انجیر چال کرده بود وهمچنین پس اندازی که
داشتم با کاروانی که به همین منظور به سوی امامزاده داوود حرکت میکرد رهسپار
شدیم
الاغ ها و قاترهای این کاروان را در دو طرف با کیسه های طناب پیچ بار کرده بودند
،یعنی بار هر قاتر و االغ دو کیسه بود که در دو طرف پاالن آن حیوان آویخته بودندولی
این کیسه ها با کیسه های بار معمولی از نظر شکل و حجم اختالف زیادی داشت
بعد از رسیدن به امامزاده داوود ،ننه رباب را در جوار امامزاده دفن کردند و من
خوشحال بودم که ننه رباب بعد از گذراندن یک زندگی سخت ،حد اقل پس از مرگ به
آرزویش رسیده است .
ساعت های زیادی در کنار قبر ننه رباب قرآن خواندم و از خدا خواستم که به واسطه ی
این امامزاده ،گناهان ناچیز ننه رباب بخشیده شود تا حداقل در دنیای باقی خوب و در
راحتی و آرامش زندگی کند

یک ماه از رفتن من از خانه ی اعتمادالدوله ها گذشته بود و در نهایت ناباوری هیچ
کس حتی سراغی از من نگرفته بود
همه ی همسایه ها و مردمی که از بیماری ننه رباب خبر داشتند هنوز از ترس سرایت
وبا از من دوری میکردند

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۴

در این مدت به تنهایی به عذاداری برای ننه رباب پرداخته بودم و هیچ خبری از آقا
میرزا نداشتم تا اینکه دیروز بالاخره با زنی که صیقه ی او بود ، به خانه آمد و من که
دیگر نفس کشیدن در این خانه برایم دشوار شده بود بقچه ی البسه ام را آماده کردم
تا دوباره به خدمت پوران دخت بازگردم .
آقا میرزا که از در و همسایه شنیده بود ، ننه رباب را در جوار امامزاده داوود به خاک
سپرده ام ، درباره ی ننه رباب کنجکاوی نکرد و هیچ نپرسید و با این خونسردی که از
خود نشان میداد آتش درون من را داغ تر و شعله ور تر میکرد .
حیف از ننه رباب بود که تمام عمرش را در کنار آقا میرزا و به پرستاری از او گذرانده بود
برای آخرین بار به حیاط خانه نگاه کردم و تمام خاطراتی که از ننه رباب داشتم را به
خاطر سپردم و بعد از اینکه اشک چشمانم را با گوشه ی چاقچوقم پاک کردم رو بنده
انداختم و از در خارج شدم
تقریبا چند قدمی با خانه ی اعتمادالدوله ها فاصله داشتم که ابوالفضل خان را دیدم که
با اسماعیل میرزا از در خانه خارج شد و دقیقا روبروی در با اسماعیل میرزا مشغول
گفت و گو شد
وقتی به آنها رسیدم سلام کردم و خواستم که وارد خانه شوم ولی ابوالفضل خان از
ورود من به خانه جلوگیری کرد و گفت :ضعیفه ی گیس بریده، تا حالا کدوم گوری
بودی

من که از لحن پرخاشگر او ترسیده بودم با صدای لرزانی گفتم :ابوالفضل خان خانم
پوراندخت از دلیل غیبت من با خبر بودند
ابوالفضل خان چینی به ابروان پر پشتش داد و گفت : حاال که آقا زاده ی ما به دنیا
آمده دیگر فرصتی برای رجوع به پوران دخت نداری ، خوش ندارم که به خاطر ناله ها
و التماس های یک ضعیفه به بیراهه بروم و جان زن و فرزند را با ، بیماری وبا به
مخاطره بیندازم ، پس از اینجا دور شو و دیگربه این خانه باز نگرد .
با شنیدن این حرفها از ابوالفضل خان به این فکر کردم که به غیر از این خانه جایی
برای ماندن ندارم و از طرفی بازگشت به خانه ی آقا میرزا با وجود آن زن صیغه ای
امکان پذیر نبود به همین دلیل به دست و پای ابوالفضل خان افتادم و شروع به
التماس بیشتر کردم ،اما ضجه ها و التماس های من هیچ اثری در تصمیم ابوالفضل
خان نکرد ، او برای خالص شدن از شر من وارد خانه شد و قاپوچی ها را برای
جلوگیری از ورود من به خانه جلوی ، در گذاشت .
در بین صدای زجه و شیون های خودم صدای مردی را شنیدم که از من می خواست از
روی زمین برخیزم و باعث آبرو ریزی و جمع شدن مردم نشوم .
صدا برایم نا آشنا نبود این صدای اسماعیل میرزا بود بارها صدای او را هنگامی که با
همین بس بازی میکرد ،شنیده بودم و آن را به خاطر داشتم

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۸]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۵

با غروری که شکسته شده بود و قلبی پر درد با بقچه ای که در دستم بود ، چند قدم
دور تر از اسماعیل میرزا راه میرفتم .
به قدری خجالت زده شده بودم که حتی نمیتوانستم سرم را بالا بگیرم ولیکن چاره ای
به غیر از قبول کردن کمک اسماعیل میرزا نداشتم زیرا به نظر میرسید او تنها کسی
است که از مردن و دچار شدن به بیماری وبا، باکی ندارد و مثل دیگر انسانها از بابت به
خطر افتادن جان شیرینش هراسی ندارد .
متاسفانه با اینکه من از بیماری وبا در امان مانده بودم وهیچ اثری از بیماری در من
رویت نمیشد ولی هنور مردم از من دوری میکردندو با دیدن من برای مخفی شدن به
هر سوراخی متوسل میشدند .
به قدری تنها و بی کس شده بودم که به تعداد انگشت شماری که میتوانستند پشت و
پناهی برای من باشند فکر کردم ، اولین شخص پوران دخت بود که اینک با فرزندش
سرگرم شده بود و شاید من را به طور کامل فراموش کرده بود و دومین شخص آقا
میرزا بود که چشم دیدن من را نداشت و بازگشت به خانه ی او برایم امری غیر ممکن
بود ، در ضمن اینکه آقا میرزا همراه با کنار گذاشتن ننه رباب قید من را نیز زده بود و
تنها چیزی که برایش اهمیت داشت دستمزدی بود که از اعتمادالدوله ها به
خاطرخدمت کردن من ، به پوران دخت دریافت میکرد .
با فکر کردن به این موضوع که دیگر از اعتمادالدوله ها چیزی به آقا میرزا نمیرسد
لبخند تلخی روی لبانم نقش بست و اینبار با قلبی شکسته و غروری نابود شده ،رفتن
به خانه ی اسماعیل میرزا و برای مدتی مفقود شدن و نبودن را فرصتی میدیدم تا برای
آینده ام چاره ای بیندیشم و بتوانم بدون متکی بودن به دیگران به این زندگی پوچ و
بی معنا ادامه دهم .

اسماعیل میرزا روبروی یک در بزرگ چوبی توقف کرد و دست در جیب آرخلق گران
قیمت ترمه اش)آرخلق ردای بلندی بوده که تا روی زانو میرسید و آرخلق ثروتمندان
بسیار فاخر بوده است ( کرد و کلیدی خارج کرد و با ان در را باز کرد .
عجیب بود ، این خانه به نظر بزرگ میرسید ولی هیچ دربان یا قاپوچی برای حفاظت از
خانه، مقابل در گماشته نشده بود !
بعد از گذشتن از یک دالان بلند به حیاط خانه رسیدیم که مثل بقیه ی خانه ها در ان
چاه آب و یک حوض وجود داشت البته با این تفاوت که در حوض گرد آبی رنگ خانه
ی اسماعیل میرزا به جای آب گرد و غبار بود و نمایی زشت و دلگیر به خانه داده بود و
دو باغچه که هیچ اثری از سبزی و آبادی در آن به چشم نمیخورد وخاک داخل باقچه
به حیاط چهره ای کریه المنظری داده بود .
در سمت راست حیاط ایوان بزرگ و سراسری قرار داشت ، اسماعیل میرزا با چند قدم
بلند خودش را به بالای ایوان رساند و به گوشه ای ترین قسمت ایوان رفت و درب
یکی از اندرونی ها را با یک فشار محکم باز کرد و گفت : خیلی مرتب و تمیز نیست
ولی حداقل اینجا در امان خواهی بود و دیگر به سرو صدا به پا کردن و التماس کردن
در کوچه و خیابان جلوی آشنا و غریبه نیازی پیدا نمیکنی .
احساس میکردم که این حرف اسماعیل خان ضربه ی آخری بود به غرور آسیب دیده
ام، ولی بدبختی و بی کسی هیچ غروری نمیشناخت و من میبایست فعال بدون در
نظر گرفتن غرور و احساسات نابود شده ام برای مدتی در این خانه میماندم
در حالی که سر به زیر داشتم، زیر چشمی به پایین آمدن اسماییل میرزا از پله های
ایوان نگاه میکردم اما در همان لحظه از سکوتی که در این خانه ی بزرگ و بی روح
حاکم بود هراس کردم و پرسیدم :پس بقیه ی اهل خانه کجا هستند ؟
اسماییل میرزا که دیگر به پایین پله ها رسیده بود تلخ خندی کرد و گفت: این خانه به
غیر از من ، اهل دیگری ندارد و بعد از گفتن این حرف بدون هیچ توضیحی از جلوی
چشمانم دور شد
از صدای کوبیده شدن در متوجه رفتن اسماعیل میرزا شدم هنوز از بهت حرفی که
شنیده بودم پاهایم روی زمین چهار میخ شده بود و توان حرکت نداشتم .
روبنده ام را با دست بالا زدم و در حالی که به این خانه ی بزرگ نگاه میکردم در دل به
خود ناسزا میگفتم ،من چطور به این مرد اعتماد کرده بودم و با او به خانه اش آمده
بودم !
بی شک اگر ننه رباب زنده بود، من را به خاطر این نادانی و بی فکری شماتت میکرد و
من را از ماندن در آن خانه باز میداشت.
درآن هنگام هراس از تنها بودن با یک مرد غریبه در یک خانه ی بزرگ روی همه ی درد
و رنجی را که میخواستم از آن ها فرار کنم را پوشاند و فقط ترس و دو دلی بر وجودم
سایه افکنده بود .
از طرفی قدر دان اسماعیل میرزا بودم که به من پناه داده بود و من را از التماس کردن
به هر کس و نا کسی نجات داده بود و از طرفی میدانستم که حضورم در این خانه
چقدر حرف و حدیث و دهن لقی های ، خاله زنک های ور وره جادو را در پی دارد ولی

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۲۹]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۶

از آنجایی که جایی برای رفتن نداشتم خودم را آرام کردم وبا تفهیم این موضوع به
خود، که هیچ جای دیگری را برای ماندن و زندگی کردن ندارم ، یکی یکی از پله های
ایوان بالا رفتم .
در ایوان پنج در وجود داشت که در وسطی، شاه نشین بود و دو در دیگر چپ در
سمت شاهنشین و دو در نیز در سمت راست شاه نشین قرار داشت .
به انتهای ایوان که رسیدم نگاهی به اندرونی که به من داده شده بود کردم روبروی در
دو تاقچه قرار داشت که روی آنها دو گلدان گل قرار داشت و دو مخده و یک فرش
دست باف که همه ی اسباب و وسایل این اندرونی بودند
به سمت دیگر حیاط نگاه کردم به نظر مطبخ و قهوه خانه و یکی دو اتاق دیگر نیز در
سمت دیگر حیاط این خانه قرار داشت .
این خانه با خانه ی بزرگ اعتماد الدوله ها قابل قیاس نبود و حتی از خانه ی ابوالفتح
خان نیز کوچکتر بود اما چند برابر بزرگتر از خانه ی آقا میرزا بود .
حالا برایم قابل درک تر بود که چرا این خانه قاپوچی نداشت زیرا نه باغی بود و نه
اسطبل و نه آغلی ونه حتی اهل خانه ای فقط کمی اسباب و وسایل بود که به خاطر
خاک زیادی که روی آنها نشسته بود همه بیرنگ و روح شده بودند.
فشاری که از ناراحتی و ترس بر من وارد شده بود را تنها با کار کردن میتوانستم مرحم
بگذارم بنابراین بعد از گذاشتن بقچه ام در اتاق مشغول نظافت خانه شدم .تنها مکانی
که برای نظافت غیر قابل دسترس بود اندرونی مخصوص اسماعیل خان بود که خوب
میدانستم حتی نزدیک شدن به آنجا نیز برایم ممنوع و حرام است .
این طور به نظر میرسید که برای مدتی باید با چادر و چاقچوق زندگی کنم چون حتی
برای جارو کردن خاک کف حوض نیز چاقچوق برنداشتم زیرا در هر لحظه احتمال آن
میرفت که اسماعیل خان در را باز کند و به خانه بیاید .
کنار حوض گرد ابی رنگ که حالا جارو و نظافت شده بود نشستم و فکر کردم که حالا
باید به اسماعیل خان بگویم که برای پر کردن این حوض خشک و بی روح میرآب خبر
کند .
به دور تا دور خانه ی ساکت و بزرگ نگاه کردم و دوباره احساس سرما و تنهایی بر من
غلبه کرد من اکثر مواقع احساس تنهایی میکردم ولی هرگز چنین آشکارا تنها نبودم زیرا
همیشه یا ننه رباب و یا دیگران از جمله پوران دخت را در اطرافم داشتم ولی حالا در
کنار حوضی که گویی سالهاست رنگ آب را بر خود ندیده، نشسته ام و به این خانه ی
بی روح نگاه میکنم و به دنیای بیرحمی که باعث شده بود اینک من در خانه ی یک
مرد تنها و بیگانه پناه بگیرم فکرمیکردم .
عالوه بر غم سنگینی که بر روی دوش داشتم گرسنگی زیاد نیز به من فشار آورده بود به
سمت مطبخ خانه ی اسماعیل میرزا رفتم ولی مطبخ نیز مثل بقیه ی قسمت های خانه
خاک گرفته بود و مشخص بود که مدت زیادیست که در این مطبخ غذایی طبخ نشده
است .
صدای باز شدن در خانه باعث شد که روبنده بیندازم و از مطبخ خارج شوم
اسماعیل میرزا وارد حیاط شد و نگاهی متعجب به حیاط و حوض جارو شده انداخت
و چینی به ابرو داد و با تلخی گفت : من شما را به عنوان کنیز به این خونه نیاوردم و
فقط میخواستم که به شما کمکی کرده باشم بنابر این لطفا بعد از این از انجام چنین
کارهایی بپرهیزید .
به سمت اسماعیل میرزا رفتم و گفتم :من به خواست خودم حیاط رو آب و جارو کردم
اسماعیل خان راستیاتش به خاطر فرار از بد بختیهام به کار کردن پناه میبرم و اینطوری
سرگرم میشم
اسماعیل میرزا به سمت حوض رفت و داخل حوض آبی رنگ را نگاه کرد و گفت : حالا
که زحمت کشیدید و حوض را نظافت کردید باید به میراب بسپارم تا حوض را آب کند
و بعد از مکث کوتاهی بقچه ای را که در دست داشت به سمت من گرفت و گفت :
من روزانه در قهوه خونه یا کاروان سرای مادر شاه غذا میخورم و غذا ی نیم روزت را
خریده ام ،عذر من را به خاطر تاخیر در رساندن غذا بپذیر .
با دیدن بقچه درون دستان مردانه ی اسماعیل میرزا خوشحال شدم چون حداقل او به
یاد من و گرسنه شدن من بود و برایم غذا خریده بود ، با اشتیاق بقچه را از اسماعیل
خان گرفتم وبعد از شستن دستهایم به اندرونی خودم رفتم و ابگوشتی را که اسماعیل
میرزا خریده بود را با اشتها ی فراوان بلعیدم .به نظر میرسید اسماعیل خان متوجه ی
گرسنگی من شده بود و از بابت اینکه من را برای مدت طوالنی گرسنه در خانه رها
کرده بود عذاب وجدان شدیدی داشت و چشمان شرمسارش وقتی که بقچه ی غذا را
به سمت من گرفته بود هنوز در خاطرم پر رنگ باقی مانده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۲]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۷

امروز به راه اندازی و پخت و پز غذا در مطبخ فکر کرده بودم و تصمیم داشتم هرچه
زودتر ترتیب پخت نان و غذا را در مطبخ خانه ی اسماعیل میرزا بدهم اما از چشیدن
گوشت تلخی ها و اخم های اسماعیل میرزا حذر میکردم و هنوز خود را برای صحبت با
اسماعیل خان آماده نمیدیدم .برای من بسیار عجیب بود که مرد جذاب و ثروتمندی
مثل اسماعیل خان اینگونه در تنگنا و در تنهایی به زندگی ادامه دهد ، از دیدگاه من که
دختری جوان بودم اسماعیل خان مرد جوان و زیبا ، بلند قد و با کمال بود و تنها بودن
و اینگونه زندگی کردن او برای من به نظر به دور از واقعیت بود زیرا خوب میدانستم
که زن های ثروتمند زیادی ارزوی ازدواج با اسماعیل خان را داشتند .
سه روز از حضور من در خانه ی اسماعیل میرزا گذشته بود و در این مدت به غیر از
ناشتایی که اغلب نان و شیر یا نان و پنیر بود، نهار و شام را اسماعیل میرزا از کاروان
سرا برای من به خانه می آورد و بدون اینکه چیزی بگوید بقچه ی غذا را پشت در
اندرونی که در آن ایام میگذراندم میگذاشت و میرفت . من که از جذبه و ابروهای گره
شده ی اسماعیل میرزا گریزان بودم همیشه بعد از اطمینان از رفتن او، بقچه را
برمیداشتم و از گرسنگی زیاد غذایی که در بقچه بود را تقریبا میبلعیدم
در این مدت به غیر از یکی دوبار، هرگز جلوی اسماعیل خان ظاهر نشده بودم زیرا از
ابهت مردانه اش گریزان بودم و از طرف دیگر به خاطر تنها بودنمان در این خانه ی
بزرگ از روبرو شدن با او حذر میکردم
دیروز عصر اسماعیل خان با میراب به خانه آمدند ومن دزدکی از پنجره ی اندرونی آنها
را نگاه میکردم و در دل جوانمردی و لوتی گری اسماعیل خان را ستایش میکردم و با
اینکه میدانستم من بیشتر از یک کنیز فقیر و بی پناه نیستم اما در دل به زنی که قلب
اسماعیل خان را به چنگ میگرفت حسادت میکردم . و بارها به خاطر این بیچارگی بر
خود لعنت میفرستادم
اکنون که با وجود حوض گرد آبی رنگی که پر از آب شده بود ، حیاط جان تازه ای
گرفته بودو من نیز با دیدن این نما از خانه احساس رضایت بیشتری نسبت به خود
داشتم .
این اولین باری بود که میخواستم به تنهایی خانه ای را اداره کنم و اینکار برایم تبدیل به
تجربه ای شیرین و شبیه به رویا بود و حاال که خانه را نظافت کرده بودم، حس میکردم
که اکنون باید آن را به خانه ای با نشاط تبدیل میکردم و برای روح دادن به این خانه
ی بی روح به کمک اسماعیل میرزا نیاز داشتم ،به همین دلیل عزمم را جزم کردم تا ظهر
که اسماعیل میرزا برایم غذا می آورد از اندرونی خارج شوم و با او درباره ی تصمیماتی
که گرفته بودم صحبت کنم
فکر دیدار و گفتگو با اسماعیل میرزا عقل را از سرم پرانده بود و چنان دستپاچه و
مضطرب بودم که فقط با کشیدن نفس های عمیق و پی در پی و فکر کردن به
چگونگی بیان درخواستم از اسماعیل میرزا خود را آرام میکردم .
در خواستی که داشتم راجب به گل کاری و درخت کاری در باغچه ها بود، زیرا باغچه ها
به قدری خشک و بی آب و علف بودند که ظاهری رقت انگیز به حیاط خانه داده
بودند
نزدیک به اذان ظهر بود که چادر و چاقچوق پوشیدم و منتظر آمدن اسماعیل میرزا
شدم چون خوب فهمیده بودم که اسماعیل میرزا قبل از گفته شدن اذان ظهر ، سری به
خانه میزند و نهار من را با خود می آورد.
با شنیدن صدای پاهای مردانه ی اسماعیل میرزا نفس عمیقی کشیدم و از اندرونی
خارج شدم
ه نظر میرسید که اسماعیل میرزا از دیدن من روی ایوان متعجب شده بود تا جایی که
پاهایش روی زمین میخ شده بود چون بعد از دیدن من قدمی از قدم برنداشت و زیر
لب ذکری گفت
از پله های ایوان پایین رفتم و در نزدیکی اسماعیل میرزا که در حیاط ایستاده بود رفتم
و سلام کردم و بدون اینکه جواب سلامم را از زبان اسماعیل میرزا شنیده باشم نفس
عمیق کشیدم و شروع به سخنرانی کردم زیرا خوب میدانستم که اگر اسماعیل میرزا با
آن صدای مردانه و پر جذبه اش دهان باز کند و کالمی بگوید همه ی نقشه هایم
نقش بر آب خواهد شد و رشته ی کالم و افکارم از دست خواهد رفت .
وقتی به خود م آمدم که تمام افکارم ، از خرید آرد و خوار و بار و … برای پختن غذا را تا
خرید گل و نهال از دوره گرد گل فروشی که هر هفته با صدای بلند انواع گل و گیاهانی
که داشت را در کوچه و پس کوچه های شهر جار میزد به زبان آورده بودم اما عجیب
بود که در تمام این مدت اسماعیل میرزا به روبنده ام خیره شده بود گویی که قصد
داشت با خیره شدن به روبنده ام از بین تار و پود آن عبور کرده و زیر و بم چهره ام را
بکاود زیرا در تمام مدت به غیر از خیره نگاه کردن به تار و پود پارچه ی رو بنده ام ،
هیچ کلامی به زبان نیاورده بود
فقط خدا میدانست که در ذهن و فکر او چه میگذشت ، برای لحظه ای ترس بر من
مستولی شد ولی ترس و افکار بیهوده را کنار زدم و با به یاد آوردن لطف و مردانگی

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۲]
اسماعیل میرزا ، دستم را برای گرفتن بقچه ی غذا جلو بردم
اسماعیل میرزا که گویی با حرکت دست من ذهنش دوباره فعال شده بود بقچه را به
دستم داد و با صدای پر جذبه و کمی خشن گفت : قبلا ً متذکر شده بودم که تو را به

کنیزی نیاورده ام پس نیازی به رفت و روب در این خانه نبوده است که اینک تصمیم
به پخت و پز و گل کاری در این خانه گرفته ای
تمام شجاعتم را جمع کردم و در جواب به اسماعیل میرزا گفتم :اسماعیل خان من پیش
از این گفته بودم که رغبت ندارم بی هدف و بیکار به دور خودم بچرخم و به بدبختی
هام فکر کنم پس شما هم به من بی پناه کمک دهید تا بدبختی هام رو با رفت و روب
وکار خونه فراموش کنم و برای مدت کوتاهی از افکار پریشان دور باشم .
اسماعیل میرزا سری تکان داد و آرخلقش را از تن خارج کردو روی رخت آویز حیاط
انداخت و مشغول وضو گرفتن در کنار حوض آب شد
احساس میکردم که اسماعیل میرزا از اینکه این خانه رنگ و بویی تازه به خود گرفته
خیلی ناراضی نیست به همین دلیل امیدوار شدم و بعد از بالا رفتن از ایوان نگاهی
دوباره به اسماعیل میرزا که مشغول پوشیدن آرخلقش بود کردم و لبخند زنان وارد
اندرونی شدم .
چند لحظه بعد صدای درب چوبی به گوش رسید که خبر از رفتن اسماعیل میرزا میداد
امروز خود را حسابی با کارهای خانه سرگرم کرده بودم تا جایی که دیگر هیچ گرد و
غباری در خانه ی اسماعیل خان به چشم نمیخورد ، بر خالف بقیه ی روزها اسماعیل
میرزا امروز زودتر از همیشه و نزدیک به غروب آفتاب با مرد گاریچی به خانه آمد
روی گاری ، که وارد حیاط شده بود کیسه های زیادی بود که گاری چی آنها را از روی
دوش خود حمل کرد و در نزدیکی مطبخ پایین گذاشت و پس از گرفتن حق الزحمه با
گاری اش خانه را ترک کرد و رفت
بعد از رفتن گاریچی چادر و چاقچوق پوشیدم و به حیاط رفتم ،در دل به قلب مهربان
اسماعیل میرزا آفرین گفتم با اینکه او چشمان غمگین و چهره ای جدی داشت و هر گز
لبخند نمیزد ،اما قلب مهربانی در سیـ ـنه اش میتپید ،اسماعیل میرزا به من پناه داده
بود و با احترام گذاشتن به خواسته ی من جایگاهش را در ذهنم پر رنگ تر و مهم تر
کرده بود چون تا به حال هیچ مردی به خواسته های من اهمیت نداده بود البته تنها
مرد زندگی من آقا میرزا بود که خواست خودش برایش از همه چیز مهم تر بود اما با
اینکه آقا میرزا مرد خود خواهی بود ، هنوز برای من فردی قابل احترام بود زیرا در هر
صورت من از وجود او بودم و او پدر من بود .
نزدیک به در مطبخ ایستادم و در سکوت به اسماعیل میرزا که اخرین کیسه را روی
طاقچه ی مطبخ میگذاشت نگاه کردم
اسماعیل میرزا مردی بود که به غیر از باطن زیبا ، از ظاهری خوب نیز برخوردار بود
همیشه جامه ی تمیز و مفخر بر تن داشت ، قد رشید و چهره ی گندم گون و چشمهای
زیبا و جذاب ،بینی متوسط و سبیل های خوش فرم قهوه ای از مشخصات ظاهری او
بود .
اسماعیل میرزا روی هم رفته چهره ای زیبا و مردانه داشت و اقتدار و جدیتی که از
خصوصیات مهم اخالقی او بود ،و جذابیت مردانه اش را دو برابر میکرد اما من بارها از
خود پرسیده بودم که چرا این مرد مهربان با وجود داشتن خانواده ای سر شناس و با
این همه جذابیت و اقتدار مردانگی، هنوز تنها زندگی میکند و آیا او هنوز کسی را لایق
همسری خود نیافته است!؟

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۵]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۸

از رفتاری که این مرد با من داشت خوشحال بودم زیرا هرگز در تمام سالهای زندگی
اینچنین مورد لطف و احترام هیچ کس قرار نگرفته بودم اما حسی که این لطف و
احترام بر من منتقل میکرد باعث بوجود آمدن بغضی سنگین در گلویم شده بود.
این روز ها خود را مانند سگی بی پناه و تنها حس میکردم که پس از سال های درازی
که در زیر باد و باران مانده و نامردیهای زیادی دیده بود ، اینک مورد محبت و احترام
شخصی قرار گرفته و من حس آن سگ درمانده را داشتم که مورد نـ ـوازش دستهایی
معجزه گر قرار گرفته بود و این باعث میشد که بیشتر از لذت بردن از محبتها و خوبی
های اسماعیل خان به سالهایی که بدون تامین حق طبیعی و نیاز های عاطفی ام
زندگی کرده ام فکر کنم و بغض راه گلویم را سر سختانه ببندد .
حسرت میخوردم به خاطر نیاز هایی چون محبت و احترام دیدن از دیگران که یک نیاز
عادی و طبیعی هر انسانی بود و من در تمام طول زندگی ام ،از داشتن آنها محروم
مانده بودم .
در همین افکار بودم که اسماعیل میرزا دستانش را به هم کوبید تا اثری که از برداشتن
کیسه ها، روی دستش باقی مانده بود را بزداید و سپس به سمت در مطبخ حرکت کرد
قبل از خارج شدن اسماعیل میرزا از مطبخ ،پا تند کردم و سریع وارد مطبخ شدم و
سلام کردم
اسماعیل میرزا جواب سلامم را به گرمی پاسخ داد و خواست که از مطبخ خارج شود
ولی من سریع روبروی او ایستادم و مانع خروج او از مطبخ شدم وبا متانت کالم گفتم
:ممنونم که به حرف های من اقبال برگشته احترام گذاشتید ، و چیزهایی ر ا که خواسته
بودم را تدارک دیدید ، اسماعیل خان من توی هفت آسمونا حتی یه ستاره هم ندارم
اما شما ، شما به خواسته های من اهمیت دادین و من بعد از سالها بدبختی وکنیزی
کار کردن برای دیگران امروز حس با ارزش بودن دارم و هرگز این محبت و مردانگی
شما رو هرگز اموش نمیکنم .
اشک در چشمانم جمع شده بود و صدایم با گفتن جمله ی آخر اشکارا میلرزید
چشمان غمگین اسماعیل خان با شنیدن حرف ها و قدر دانی های من بیش از قبل
رنگ غم و ناراحتی گرفت ،شاید او مقدار کمی از درد ها و احساسات غم انگیز من را
درک کرده بود اما ترجیح داد در سکوت مطبخ را ترک کند
به سمت کیسه هایی که روی طاقچه ی مطبخ گذاشته شده بود رفتم و مثل دیوانه ها
در حالی که با دیدن آنها لبخند میزدم ، بی صدا اشک ریختم .
هشت روز از زمانی که اسماعیل خان با گاری چی به خانه آمده بود میگذشت و من در
تمام طول شبانه روز در خانه تنها بودم و به اموری چون نظافت و طبخ غذا و…
میپرداختم اما احساس تنهایی و غریبی ام هزاران مرتبه بیشتر از قبل شده بود .
درست بود که صاحب این خانه با من مهربان بود و به من اهمیت میداد ولی هر دو
نفر ما از هم گریزان بودیم و سعی میکردیم تا جایی که ممکن است با دیگری رو در رو
نشویم .
آخرین باری که اسماعیل خان را دیدم و با او صحبت کردم ، هشت روز پیش در مطبخ
بود و به نظز میرسید که او نیز از روبرو شدن با من طفره میرود چون این روزها برای
نماز صبح از خانه خارج میشد و تا نیمه های شب به خانه باز نمیگشت

احساس میکردم که وجود من در این خانه باعث صلب آرامش صاحبخانه شده است
و از طرفی من هیچ کس را هم صحبتی و هم زبانی نداشتم و به همین دلیل در این
روزها بیشتر از همیشه افسرده و تنها شده بودم .
گاهی به خاطر اینکه صدای خودم را فراموش نکنم با صدای بلند با خودم حرف میزدم
و گاهی شعر میخواندم و حتی گاهی مانند انسانهای مجنون با صدای بلند میخندیدم
، خنده ای که تلخ و زهر آلود بود و در پایان به صدای هق هق گریه تبدیل میشد و
گاهی همدم من حوض آبی رنگ و گل ها و نهال هایی بودند که اسماعیل خان با
کمک باغبان پیر در باغچه کاشته بود .
گاهی خودم را با طبخ غذا سرگرم میکردم ولی اسماعیل خان حتی یک مرتبه هم از
غذاهایی که با دقت و وسواس خاص ، پخته بودم نخورده بود.
حتی چند بار شب هنگام غذا ها را در طبق قرار دادم ونزدیک به آمدن اسماعیل خان
طبق را در ایوان گذاشتم ولی اسماعیل میرزا به غذا دست نزده بود و من از این بابت
بسیار ناراحت و دلگیر شده بودم .
این روزها به خاطر تنهایی زیادی که با من عجین شده بود ، دنیا برایم تیره و تار تر از
هر زمان دیگری بود ،بارها آرزو کرده بودم ای کاش که وبا گریبان گیر من نیز شده بود
تا با ننه رباب به دیار باقی سفر میکردم ، شاید آنجا زندگی روی زیبا تری داشت و
مجبور به تحمل این همه تنهایی و سرگشتگی نمیشدم .
بارها وجودم ر ا در این خانه اضافی دیده بودم و این برای من بدترین شکنجه ی
روحی بود و روا نبود که این مرد به خاطر وجود میهمانی چون من ، آسایش خود را در
خانه اش از دست بدهد

بارها به این موضوع فکر کرده بودم و بالاخره مجبور به گرفتن تصمیمی شدم، تصمیمی
که عمیقا از عملی شدن آن خوشحال نمیشدم ،با اینکه جایی برای رفتن نداشتم ولی

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۵]
بیش از این ماندن و زندگی کردنم در این خانه جایز نبود، چون میهمان مثل باران
است و باران زیاد کسالت آور میشود ، با اینکه میل به رفتن نداشتم اما خوب
میدانستم که هیچ چیز این خانه به من تعلق ندارد و راه رفتنی را بایدهر چه سریعتر
ش رفت، بنابر این چادر و چاقچوق پوشیدم و بقچه ی لباسم را نیز بستم و شب
هنگام، وقتی که اسماعیل خان خسته به خانه بازگشت برخالف همیشه که از او گریزان
بودم اینبار به سمت صدای تاری که از اندرونی اسماعیل خان به گوش میرسید کشیده
شدم و برای مدتی به ناله های غم انگیزی که ازتار برمیخاست گوش سپردم و با
دلشکستگی به این موضوع اندیشیدم که پس از این هرگز، آوای دل انگیزتر از این ،
نخواهم شنید .
مدتی بود که به شنیدن این صدای دلنشین عادت کرده بودم و گاهی شبها که صدای
تار از اندرونی اسماعیل خان برمیخاست خود را به پنجره ی اتاق میرساندم و با باز
کردن پنجره سعی بر بهتر شنیدن صدای سازی که ناله های غم انگیز و پر از راز داشت ،
میکردم .
با صدای افتادن و شکستن گلدان شمعدانی که ر وی ایوان بود ، صدای نواخته شدن
تار قطع شد و اسماعیل خان متعجب به ایوان آمد ، او که از حضور من در آن وقت
شب در مقابل اندرونی اش و از شکسته شدن گلدان شمعدانی متعجب شده بود با
چشمانی گرد و متعجب من که با دستپاچگی سلام کرده بودم را مینگریست .
در حالی که هنوز متعجب بود سلامم را پاسخ گفت و منتظر شد تا سخنی بگویم و او
بفهمد که چه در سر من میگذرد که تا این وقت از شب برای گفتن حرفی به او بیدار
مانده ام ،شاید فکر میکرد قرار است دوباره از نقشه های دلگرم کننده ام سخن بگویم و
دوباره از او درخواستی داشته باشم ، اما برخالف تصوراتش ،از رفتن از این خانه
صحبت کردم و گفتم

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۶]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۳۹

اسماعیل خان شما نسبت به من لطف داشتید و به من پناه دادید اما به نظر وقت
رفتن من از این خانه فرا رسیده و من قدر دان همه ی محبت واحترامی که نسبت به
من داشتید هستم .
اسماعیل خان که گویی با شنیدن حرفهای من شوکه شده بود مرتب انگشتانش را در
گیس هایش فرو میبرد ، شاید او به حضور خدمتکاری چون من در خانه اش عادت
کرده بود، که اینگونه ناراحت و پریشان به نظر میرسید .
او با صدایی گرفته و ناراحت پرسید :ایا در این خانه به تو سخت گذشته و یا رفتاری از
من دیده ای که اینگونه ناگهانی عزم رفتن کردی ؟ !
از افکاری که داشت ناراحت شدم و با شرمندگی و بغض گفتم :روزهایی که در خونه ی
شما بودم از سرم هم زیاد بود آقا ، این روزها حس مهم بودن داشتم و برای اولین بار
طعم داشتن یک زندگی معمول و رایج را چشیدم و هرگز روزهایی را که نه به عنوان
یک کنیز، بلکه به عنوان یک انسان زندگی کردم را از یاد نمیبرم
اسماعیل خان که گویی از شنیدن حرفهای من بیشتر از قبل متعجب شده بود با لحنی
مقتدرانه و با صدای نسبتا بلندی گفت : پس برای چه عزم رفتن کرده ای؟
تلخ خند ی زدم ، تلخ خندی که اسماعیل خان از زیر رو بنده ی سفید رنگم ندید ،اما
گویا که تلخی سکوتم را حس کرد
بعد از گذشت زمان کوتاهی بالخره این سکوت تلخ را شکستم و در حالی که از او
فاصله می گرفتم ودر حالی که با پاهای سنگین، به سختی قدم برمیداشتم تا هر چه
زود تر خود را به اندرونی کوچک و دلگیری که در این مدت به من اختصاص داده شده
بود برسانم گفتم : اسماعیل خان راه رفتنی را باید رفت وقتی که من برای اولین بار به
این خانه آمدم خوب میدانستم که روزی باید این خانه را ترک کنم و حاال این میهمان ،
مزاحم راحتی و آسایش صاحبخانه است وباید هرچه زود تر رفع زحمت کند

هنوز چند قدمی دور نشده بودم که احساس کردم کسی از پشت سر گوشه ی چارقدم
را در دست گرفته و اینبار از شدت غم و ناراحتی چشمانم را بر روی این دنیای نا عادل
بستم و اشک بی وقفه و بی اراده بر پهنای صورتم میچکید و گونه و لبـ ـهایم را قلقلک
میداد
به سمت او برگشتم و با دقت چهره اش را موشکافی کردم ودر چشمان عسلی پر جذبه
اش ترسی دیده میشد ،ترسی که بر پشت این نقاب غرور پنهان کرده بود
در حالی که تن صدایش متغیر شده بود ، با لحن محکمی گفت :کجا میری؟صبر کن
،هنوز حرفهایمان تمام نشده
به نظر میرسید کلماتی در ذهنش میچرخیدند که به زبان آوردن آنها برایش امری
سخت و دشوار بود ، اما بعد از مکث کوتاهی بالخره زبان باز کرد و پرسید :من حتی
نام تو را نمیدانم
با صدایی غم انگیز و بلند ، در حالی که هنوز اشک بی وقفه از چشمانم میبارید،
خندیدم.
اسماعیل خان که از خنده ی من متعجب شده بود با تحکم گفت :کجای حرف من
خنده دار بود ؟
گوشه ی چارقدم را که هنوز در دست اسماعیل خان بود ، کشیدم و با این کار ،چارقد از
میان انگشتان مردانه ی او رها شد
اسماعیل خان که از این رفتار من حیران مانده بود با چشمان گرد شده به گوشه ی
چارقد که اینک معلق شده بود نگاه کرد
قبل از اینکه درباره ی این رفتار: که از ناراحتی درونی ام نشات میگرفت اعتراضی کند
گفتم تقریبا نزدیک به ده روز است که من در این خانه و در نزدیکی شما زندگی میکنم،
و شما حتی برای یکبار به این موضوع فکر نکردید و در اینباره سوالی نپرسیدید ، به
نظرم برای پرسیدن این سؤال کمی دیر شده !؟
اسماعیل خان که سگرمه هایش حسابی در هم هم کشیده شده بود با جدیت زیادی
گفت: حتی اگر دیر هم شده باشد باز میخواهم بدانم زنی که در این مدت در خانه ام
زندگی کرده چه نام دارد.
اینبار از موضع خود کوتاه آمدم و با صدای آرامی گفتم :اسم من اختر است.
اسماعیل خان دوباره با همان اقتدار و لحن جدی پرسید: چند سال داری؟
از سؤال های اسماعیل خان کلافه شده بودم و دلم میخواست مثل همیشه به اندرونی
آخر ایوان پناه ببرم و تا جایی که در توان دارم از بابت بدبختی هایم سوگواری کنم و
اشک بریزم تا شایدبا این کار کمی از بار غم و اندوه بی پایانم کاسته شود
از طرفی درد بی کسی و از طرفی دلخوری من از اسماعیل میرزا بود که به حال دگرگونم
دامن میزد .
از اسماعیل خان دلخور بودم که در این ده روز تا جایی که میتوانست از من دوری کرد
و حالا بعد از دانستن خبر رفتن من از این خانه، تازه به یاد آورده بود که نام و نشان
من را بپرسد.
با لحنی که نشان از دلخوری من داشت گفتم : فرض کنید شانزده سال ، دیگر چه
فرقی به حال شما دارد؟
اسماعیل خان که از لحن صحبت من ناراحت شده بود، اخمهایش بیشتر شد و گفت:
بعد از اینجا به کجا خواهید رفت؟

داستانهای نازخاتون, [۲۸٫۰۵٫۱۹ ۱۷:۳۷]
#اختر_دختر_زیبای_قاجاری
#قسمت۴۰

این سؤال ، دقیقا ین دو روز گذشته بارها از خودم پرسیده
بودم و هر بار جوابی برای آن نیافته بودم.
سکوت من طوالنی تر از حد معمول شدو به نظر میرسید که اسماعیل خان به حماقت
من پی برده است زیرا در حالی که دندان هایش را به هم میفشرد زیر لب گفت: ای
نادان، بدون داشتن هیچ مقصدی میخواهی به کجا بروی؟اصلا ً خبر نداری که بیرون از
این خانه چه خطراتی در کمین توست!. !
مقصدم را به سمت حیاط تغییر دادم و قدم زنان به سمت حوض آب رفتم و روی لبه
ی حوض نشستم و دستم را درون آب حوض کردم و از سردی آب ،اعماق وجوم یخ
بست
زیر لب با خود زمزمه کردم :اینجا دیگر جای من نیست اصلا ً شاید در این دنیا جایی
برای من وجود نداشته باشد
اشکهایم سرازیر شده بود و اینبار بدون هیچ شرمی در مقابل این مردبا صدای بلند گریه
میکردم،گریه ای که شدت زیادی داشت و شانه هایم از شدت غم و اندوه زیاد به لرزه
در آمده بود .
اسماعیل خان که گویی صدای زمزه های من را شنیده بود به حوض نزدیک شد و با
فاصله ی زیادی از من روی سکوی کنار حوض نشست و گفت: باید با پدرت صحبت
کنم
با یادآوری آقامیرزا گریه هایم شدیدتر شد و در مقابل اسماعیل خان به التماس درآمدم
که حرفی به آقا میرزا نزند

من در حال حاضر از آقامیرزا گریزان بودم و دوست نداشتم که بار دیگر به آن خانه ی
قدیمی که سرشار از خاطرات غم انگیز بود و اینک دیگر هیچ نشانی از ننه رباب در آن
نبود بازگردم
سکوت بین من و اسماعیل خان حاکم شده بود
مدتی گذشت تا اینکه اسماعیل خان پیچی به سبیل بلندش داد و گفت :تنها یک راه
برای حل این موضوع وجود دارد.
@nazkhatoonstory

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.