رمان شاهزاده عقیم قسمت ۴۱تا۶۰

فهرست مطالب

داستانهای نازخاتون رمان آنلاین رمان کوتاه شاهزاده عقیم منوچهر دبیرمنش

رمان آنلاین شاهزاده عقیم قسمت ۴۱تا ۶۰

نویسنده:منوچهر دبیرمنش

#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۱

منوچهر میرزا از شنیدن خبر نزدیک شدن وضع حمل نگین و رفت و امدی که در حکومتی پیدا شده بود به فکر فرو رفت و با خود گفت:
این دخترک عیار چطور می خواهد بچه پیدا کند؟اگر چه این موضوع برای من بد نیست و مهلت تعیین شده تمام می شود،اما بهتر است از رمزو کار کار مطلع شوم،وگرنه این متقلب باز مرا گول خواهد شد.باید الساعه بروم و ببینم در چه حال است و قول و قرارش را به یادش بیاورم.
با این خیال عازم عمارت نگین شد.جلوی در ورودی چشمش به گوهر اغا افتاد که با یک فانوس به طرف عمارت می رفت.از عقب به او نزدیک شد و دستش را روی شانه او گذاشت.خواجه بیچاره که نمی دانست این شخص کیست و چه منظوری دارد،نزدیک بود از ترس به زمین بیفتد.زبانش بند امد و فانوس از دستش افتاد و خاموش شد.منوچهر میرزا که حال او را دید اهسته گفت:
چرا ترسیدی؟منم.گوش کن ببین چه می گویم.
گوهر آغا منوچهر میرزا را شنخت و قدری حالش جا امد و خود را جمع و جور کرد.شاهزاده گفت:
اول بگو ببینم کجا بودی و از کجا امدی؟
رفته بودم قابله را مشایعت کنم که جلوی در بزرگ مانع عبور او نشوند.
حال بیگم چطور است؟
به مرحمت حضرت والا بد نیست.این طور که قابله می گفت به همین زودی فارغ خواهند شد.
خیلی خب.حالا زود برو ببین در اتاق بیگم چه کسانی هستند و خیلی زود مراجعت کن و به من خبر بده.من همین جا ایستاده ام.
گوهرآغا به طرف عمارت رفت و منوچهر میرزا همان جا مشغول قدم زدن شد.گوهر آغا زود برگشت و گفت:
بیگم در اتاق خود تنها خوابیده اند و کسی انجا نیست.
بسیار خب.من می خواهم یکی دو کلمه با خود بیگم صحبت کنم و خبر لازمی را به ایشان بدهم.تو همین جا مواظب باش و مراقبت کن.
اگر شخص غریبه ای خواست وارد شود یا حکیم باشی و قابله خواستند بیایند،زود به من خبر بده.
در تاریکی محض،منوچهر میرزا دندانهای سفید گوهراغا را دید که از میان لبهایش نمایان شدند.دیگر معطل نکرد و خود را به در عمارت رساند و مثل همیشه از پله ها بالا رفت و بدون انکه به مانعی برخورد کند،وارد اتاقی شد که نگین در انجا خوابیده بود.

***
جلال تمام روز را در منزل فراش باشی گذراند و یکی دو مرتبه هم که با او برخورد کرد و گرفتار سوالهای او شد،به هر نحوی که بود از دادن جواب صریح طفره رفت و منتظر غروب آفتاب شد.یک ساعت از شب رفته وقتی که هوا خوب تاریک شده بود،تصمیم گرفت نزد نگین برورو نتیجه ماموریت خود را به او بگوید و پولی دریافت کند.وقتی نزدیک فراشخانه رسید،میرزا حیان حکیم باشی را دید و از صحبت های او و یکی از خواجه ها فهمید که حکیم باشی را برای نگین می برند و وقت وضع حمل او فرا رسیده است.جلال چند بار به بخت و اقبال خود لعنت فرستاد و بی اراده در کوچه ها سرگردان شد.
پس از ساعتی سرگردانی،یکمرتبه به خود امد و ممتوجه شد الان است که یکی از شبگردها او را بگیر و بعد هم خدا می داند چه بلایی بر سرش خواهد امد.به یاد تصمیم خود افتاد و با خود گفت:
من که خیال نداشتم به منزل فراش باشی برگردم.حالا اگر نتوانستم نگین را ببینم و پولی بگیرم،رفتن به پناهگاهی که فکرش را کرده بودم،اشکالی ندارد.
سپس دستی در جیبش کرد و مطمئن شد که هنوز چند اشرفی و مقداری پول خرد دارد.اینها همان اشرافی هایی بودند که سر سفره با پیرمرد تقسیم کرده بودو می توانست تا مدتها با ان زندگی کند.بلافاصله به راه افتاد و در بین راه چشمش به دکانداری افتاد که با عجله و از ترس شبگردها داشت مغازه خود را می بست.جلال جلو رفت و سلام کرد و گفت:
آیا خوراکی داری که بتواند آدم گرسنه ای را سیر کند یا نه؟
دکاندار نگاهی به او انداخت و به تصور اینکه با ادم گدا یا کلاهبردار رو به رو شده است با عصبانیت گفت:
برو بابا جان.حالا وقت گدایی نیست.الان است که فراش های حکومتی سر می رسند و هر دوی ما را به دیوانخانه می برند.
جلال دست در جیب کرد و یکی از اشرفی ها را دراورد و جلوی چشم او گرفت.اشرفی در شعاع کم نور چراغ روغنی که هنوز کنار دکان می سوخت برق زد.وقتی چشم دکاندار به سکه قشنگ طلا افتاد،دستهایش که به سرعت مشغول جمع و جور کردن بساط جلوی دکان بودند از حرکت بازماندند و بدون ایکه دیگر نگاهی به این مشتری آخر شب بکند گفت:
حالا بگو چه می خواهی؟
چون وقت گذشته،هر چه داشته باشی به دردم می خورد.
من برای خودم چند تایی نان خریده ام.ماست و پنیر و این چیزها را هم در دکان دارم.آیا برای تو کافی است؟
بله زودتر بده که ممکن است شبگردها برسند.
اما من پول خرد ندارم که بقیه سکه ات را بدهم.
مانعی ندارد.منزل من همین نزدیکی هاست.یا از تو جنس می برم یا بقیه اش را بعدا می گیرم.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۱۵]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۲

مرد دکاندار فکر کرد مشتری از این بهتر نمی شود.وارد دکان شد و از هر نوع خوراکی که به نظرش خوب می امد مقداری برداشت و لای دو نان گذاشت و به دست جلال داد.جلال هم سکه طلا را به دستش داد و گفت:از تو خواهشی دارم.هر روز که برای خودت ناهار و شام تهیه می کنی به فکر من هم باش.من باز هم از این سکه ها دارم و زحمات تو را بی جواب نخواهم گذاشت.
دکاندار خنده بلندی کرد و گفت:
من همه جوره خدمتگزارم.مثل اینکه شما از خوانین و اعیان هستید و میل ندارید در کوچه و بازار بگردید.
همین طور است که می گویی.فعلا خداحافظ.
خدا نگه دار.
جلال غذا به دست به طرف جایی که از صبح در نظر گرفته بود راه افتاد.این جا همان منزلی بود که جلال از خیلی قدیم کلیدش را در جیب داشت و هر وقت می خواست به عمالش دستور بدهد به این خانه می امد و یک بار هم عشرت را در انجا زندانی کرده بود.
جلال به محض اینکه وارد کوچه شد،روشنایی بالاخانه های منزل را دید و با خود گفت:
یعنی چه؟اینجا چرا چراغ می سوزد؟این خانه ای بود که هیچوقت کسی جرات نمی کرد قدم در ان بگذارد.صاحب اصلی خانه را من با هزار کلک از اینجا بیرون کردم.شبها چقدر سنگ به در و دیوار این خانه زد مو چه صداهای عجیب و غریبی که در اطراف خانه بلند نکردم و چقدر اثاثیه خانه را جا به جا کردم تا باور کردند که اینجا پر از اجنه است و خانه را خالی کردند و رفتند.حالا چطور شده که برگشته اند؟معلوم می شود همه درهای امید از هر طرف به روی من بسته شده اند.اینجا دیگر اخرین پناهگاه من بود که از دستم رفت.

با این افکار به خانه نزدیک شد و چون گمان می کرد که صاحبان خانه برگشته اند ، برای فراری دادن آنها دوباره مقداری شن از روی زمین جمع و به اتاقی که چراغ در آن می سوخت پرتاب کرد.
زائوی بیچاره از شدت درد به رختخواب چنگ می زد و ناله می کرد .
یک مرتبه احساس کرد از قسمت بالای پنجره که شکسته بود ، سنگ ریزه ای درست روی دستش افتاد. با آن حال زار و نزار دستش را جلوی چشمش گرفت. بعد دوباره دید هیمن طور سنگریزه است که دارد می بارد. یک مرتبه وحشتش گرفت و یادش آمد که مادرش و پیرزن های محله همیشه می گفتند که زائو وقتی تنها باشد ، آل به سراغش می اید و در دل شروع به نذر و نیاز کرد ، اما سنگباران تما شد . داشت از ترس سکته می کرد که صدای آشنای شهین را شنید که پشت سر هم او را صدا می زد.
اقدس بدبخت از ترس لحاف را روی صورتش کشیده بود. با شنیدن صدای شهین لحاف را کنار زد و یکباره گریه را سر داد. شهین پرسید :
– چه خبر است دختر جان؟ چرا گریه می کنی؟
– می ترسم. خیلی هم می ترسم. یک ساعتی است که این اطاق همین طور دارد سنگباران می شود.
– حتما خیالات به سرت زده. آدم تنها که باشد خیالاتی می شود.
– خیالات چیست خاله شهین؟ ببین این سنگ هایی هستند که داخل اتاق پرتاب شده اند.
شهین نگاهی به سنگ ها کرد و آن ها را از این دست به آن دست داد و با خود فکر کرد که واقعا آن سنگ ها از کجا آمده اند و چون خودش هم خیلی خرافاتی بود بی اختیار شروع به لرزیدن کرد. حالا دیگر دلیل کافی داشت که چرا همسایه ها این خانه را جای اجنه می دانستند و هزار لعنت به نگین و عشرت فرستاد که او را گرفتار این مصیبت کرده بودند ، ولی از آنجا که رهایی از این وضعیت هولناک را منوط به خاتمه کار می دانست ، دل به دریا زد و با اینکه زبان خودش از ترس بند آمده بود شروع به دلداری دادن اقدس کرد و فهمید که نوزاد تا یکی دو ساعت دیگر به دنیا می اید. وقتی خیالش از بابت اقدس راحت شد شتابان از پله ها پائین آمد و از حیاط گذشت و چون خیلی عجله داشت فراموش کرد در حیاط را ببندد. عشرت جلوی منزل حاج مصباح فراشی را گماشته بود. شهین به او گفت خیلی فوری سراغ عشرت برود و او را خبر کند که زودتر خودش را برساند
جلال متوجه شد شهین در را باز گذاشته است. آرام از پناه دیوار بیرون آمد و وارد حیاط شد و فهمید که کسی به زیر زمین ها کاری نداشته است. خودش را با عجله به یکی از آنها رساند و با شمع کوچکی که همراه داشت کمی آنجا را روشن کرد و با پوشالها و کاه هایی که آنجا بود برای خودش رختخوابی ترتیب داد و به خود گفت :
(( خیلی خوابگاه خوبی نیست ، ولی از زندان دیوانخانه و از خانه فراش باشی بهتر و آسوده تر است. گمان نمی کنم کسی از اهالی خانه جرأت کند به این زیر زمین بیاید. مثل دفعات قبل باز هم کاری می کنم که خیال کنند اجنه اینجا را گرفته و یا جای دیگری برای خودم پیدا می کنم. ))
سپس با این فکر با خیال راحت سفره اش را باز کرد و مشغول عذا خوردن شد

عشرت وقتی شهین را سراغ اقدس فرستاد با خود فکر کرد که امشب را هم باید بیدار بماند ، بنا بر این از فرصت استفاده کرد تا کمی بخوابد و به یکی از خدمتکارهای حرم سفارش کرد به محض این که خبری از قابله رسید او را بیدار کند. وقتی خدمتکار پیغام شهین را به او رساند ، سراسیمه از جا پرید و از در مخفی عمارت بیرون آمد.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۱۶]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۳

فراش به او گفت :
– شما را فورا خواسته اند.
عشرت حتی فرصت نکرد به نگین خبر بدهد و همراه فراش راه افتاد. فاصله بین حکومتی و منزل حاجی را به سرعت طی کرد. عشرت وقتی وارد منزل حاج مصباح شد و شهین را منتظر خود دید ، شروع به غرولند کرد که چرا زائو را تنها گذاشته و خودش به آنجا آمده است. شهین ماجرا را برای او شرح داد و علت ترس خود را گفت. عشرت هر چه فکر کرد نتوانست دلیلی برای این ماجرا پیدا کند. زیر لب گفت :
– انگار خدا با ماست. مانده بودم جواب اقدس را چه بدهم. حالا موضوع خودش درست شد. بلند شو برویم که وقت می گذرد.
دو خواهر آهسته از در خارج شدند و از جلوی چشم های خواب آلود فراش که در انتظار عشرت روی سکوی در حیاط نشسته بود به طرف خانه اقدس رفتند و موقعی به آنجا رسیدند که زائو در آخرین لحظات فارغ شدن بود. با شتاب در دو طرف زن نشستند و بلاخره بچه به دنیا آمد و صدای گریه او به گوش مادرش رسید و روی لب هایش لبخند نشست و اظهار خجالت و تشکر کرد.
عشرت یک فنجان آب قند جلوی دهان او گرفت و گفت :
– خواهرم. وظیفه ما خدمت به توست. آن قدر خودت را زحمت مده. این شربت را نیت شفا بخور.
اقدس بیچاره که هوش و حواسش کاملا سر جا بود ، با کمال میل محلول را خورد ، اما نفهمید چه طور شد که یک مرتبه سنگینی عجیبی در مغز و سر خود حس کرد ، زبانش از کار افتاد ، گوش هایش سنگین شدند و بالاخره پلک هایش روی هم افتادند و در خواب سنگینی فرو رفت. عشرت دو ، سه مرتبه او را تکان داد و چون مطمئن شد که دیگر چیزی نمی فهمد ، بچه را داخل پارچه ای که همراه آورده بود ، پیچید و در آخرین لحظه دو سه قطره از محلولی که ته استکان باقی مانده بود به گلویش ریخت و گفت :
– به نظرم کار تمام است کادر که تا فردا صبح از خواب بیدار نمی شود. از این بچه هم تا وقتی کنار رختخواب نگین برسیم صدایی در نمی آید. بلند شو زودتر خودمان را به حکومتی برسانیم چون کار اصلی مانده. باید ناف بچه را ببریم و او را بشوئیم و لباس تنش کنیم.
شهین گفت :
– وقتی این زن بیچاره بیدار شود چه حالی پیدا می کند؟ او بچه خودش را می خواهد. باید چه جوابی به او داد؟
– اولا فردا صبح زود می آئیم و وقتی زن بیدار شد ما اینجا هستیم . وقتی هم بچه خود را خواست می گوئیم آل بچه او را برده.
– خواهر حقا که تو استاد شیطانی. اما اگر قانع نشد چه می کنی؟
– چه حرف هایی می زنی خواهر. پول همه کس را قانع می کند. فعلا بلند شو برویم.
دو خواهر از پله ها پایین آمدن و در نور مهتاب قدم به حیاط گذاشتند. جلال که تا به آن موقع به خاطر سرما خوابش نبرده بود ، از سوراخ های کاشی پنجره زیر زمین با صدای در متوجه داخل حیاط شد و با حیرت سایه دو زن را دید که از خانه خارج شدند . با خود گفت :

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۱۷]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۴

چشم های من هر چقدر هم خسته باشند ، این زن را می شناسم. باید بفهمم این رفت و آمدها نشانه چیست؟ حتما قضایای محرمانه ای در کار است.((نگین می خواست بخوابد که صدای پرطنین منوچهرمیرزا را شنید.
به سرعت خود را جمع و جور کرد و چادری دور خود پیچید و با اکراه لبخندی به لب آورد و گفت :
– باز هم شما؟
– بله ، باز هم من ، خیلی تعجب کردید؟
– نه تعجب نمی کنم ، ولی از بی باکی و بی احتیاطی شما به جان خود می ترسم.
– ترس نداشته باشید ، فقط به من بگوئید این دیگر چه نمایشی است؟ شنیده ام امشب وضع حمل می کنید. آیا حقیقت دارد ؟
– درست است ، ولی قرار نبود شما به جزئیات کار من کار داشته باشید.
– ببینید خانم هر چه تا به حال مرا فریب داده اید کافی است. من امشب این خبر را شنیدم به فکر افتادم که قطعا بچه دار خواهید شد و آن وقت به خود گفتم تا حالا که گرفتاری داشتید با من این طور معامله می کردید ، فردا که خرتان از پل می گذرد چه خواهید کرد. مسلما من دیگر حریف شما نخواهم شد. این است که آمده ام قول و قرار مان را تکمیل کنیم.

ـ به چه ترتیب تکمیل کنیم؟ مگر شما به من اطمینان ندارید؟

ـ راستش را بگویم خیر، هیچ اطمینانی ندارم.

ـ چطور می توانم شما را مطمئن کنم؟

ـ کاری ندارد من فکرش را کرده ام . همین امشب یک قرار داد کتبی می نویسید و به من می سپارید. این هم قلمدان و کاغذ.

ـ شما خیلی مرا اذیت می کنید. حالا بفرمایید چه باید بنویسم.

ـ هیچ، فقط در چند سطر اقار می کنید که شما از حضرت والا دایی جانم حامله نشده اید و بچه ای که دارید متعلق به ایشان نیست.

رنگ از روی نگین پرید و لبانش به لرزه افتادند و گفت:

ـ شاهزاده، شما خیلی بی رحم هستید. من چطور می توانم سند قثل خود را به دست شما بدهم؟ از کجا بدانم پس از اینکه من به عهد خود وفا کردم ، شما از این نوشته سوء استفاده نکنید.

ـ مطمئن باشید به محض اینکه تسلیم من بشوید این کاغذ را به شما خواهم داد.

ـ حضرت والا، به دختر بی پشت و پناهی که هیچ کس را ندارد، رحم کنید. من قول می دهم به عهد خود وفا کنم، امّا نوشتن چنین کاغذی برایم مقدور نیست.

ـ همین است که گفتم و اگر قبول نکنید همین الساعه چند نفر مأمور در اطراف عمارت می گذارم و جریان را هم بلافاصله به حضرت والا می نویسم.

نگین دچار وضعیتی شده بود که به وصف در نمی آمد. هر قدر فکر کرد و زیر و روی کار را سنجید، نتوانست خود را حاضر کند که آن نوشته را بنویسد و همین طور که چشمش را روی هم گذاشته بود و فکر می کرد، گفت:

ـ نه نمی توانم،قدرت این کار را ندارم.

منوچهر تهدید خود را مؤثر یافته بود، از جا بلند شد و گفت:

ـ خیلی خب پس من می روم و از این به بعد هم دیگر هیچ کاری با هم نخواهیم داشت.

قصد داشت از در خارج شود که نگین گفت:

ـ نه نروید. بیایید بنشینید. می نویسم. بگویید چه باید بنویسم؟

لبخند پیروز مردانه ای بر لبان منوچهر میرزا نقش بست و دو مرتبه بر جایش نشست و گفت:

ـ معلوم است که عاقل شده اید. این کاغذ را بگیرید. این هم قلم. هر چه می گویم بنویسید.

نگین به بالش تکیه داده بود و قلم در دستش می لرزید و قلبش طوری می تپید که صدای آن به گوش منوچهر میرزا هم می رسید. گفت:

ـ بفرمائید چه بنویسم.

منوچهر میرزا که بالاخره توانسته بود حریف را به زانو در آورد، از خوشحالی در پوست نمی گنجید و در ذهنش عبارات را پس و پیش می کرد تا عباراتی محکم تر و قاطع تر پیدا کند که نگین هیچ وقت نتواند خود را از چنگ او رهایی دهد و همواره از ترس آشکار شدن رازش ناچار به اطاعت از او باشد، بالاخره با لحنی که تحکم در آن موج می زد گفت:

ـ بنویسید من اقرار می کنم که هیچ وقت از حضرت والا فرخ میرزا، حاکم فارس، صاحب فرزند نشده و نخواهم شد و همان طور که معروف است، شاهزاده عقیم است و نمی تواند صاحب اولاد شود.

منوچهر میرزا که به این جا رسید قلم نگین روی کاغذ ایستاد و با لحنی عاجزانه گفت:، حضرت والا رحم کنید. هرچه بگویید می نویسم، اما این عبارت آخر حکم مرگ من است. شما دایی خود را می شناسید و می دانید که او چقدر از این موضوع که بگویید او عقیم است، نفرت دارد. شما را بخدا از این کار بگذرید.

ـ همین است که گفتم. این کاغذ تا زمانی که به خواسته من تسلیم نشوید در دست من می ماند.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۱۷]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۵

نگین با دستی لرزان نوشته را تمام کرد و وقتی که خواست کاغذ را به دست منوچهر میرزا بدهد، صدای هیاهوی عجیبی از بیرون عمارت آمد و توجه هر دوی آن ها را جلب کرد. گوهر اغا پله ها را سه تا یکی بالا آمد و خود را به در اتاق رساند و پرده را بالا زد و با صدای خفه ای گفت:

ـ حضرت والا فرار کنید. فرار کنید که وقت تنگ است.

ـ چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاده؟

ـ حضرت والا حاکم تشریف آوردند و الساعه به اینجا وارد می شوند. برخیزید. معطل چه هستید؟

گوهر آغای بیچاره نمی دانست چه بگوید و منوچهر میرزا با شنیدن خبر ورود فرخ میرزا دست کمی از او نداشت و پاک خود را باخته بود. نگاهی به اطراف انداخت و دنبال چاره ای گشت. نگین با همه اضطرابش حس می کرد که خداوند به او کمک کرده و در این لحظه حساس به فریادش رسیده است. قبل از هر چیز قلمدان را زیر تشک مخفی کرد و آهسته کاغذی را که در دست داشت مچاله کرد و زیر بالش خود گذاشت. بالاخره منوچهر میرزا طاقت نیاورد و با لحنی که التماس در آن موج می زد گفت:

ـ چه باید کرد؟ من چه کنم؟

ـ هرچه زودتر فرار کنید.

ـ می ترسم وسط راه به شاهزاده بر بخورم.

ـ اشکالی ندارد. بگوئید شنیدم دارید تشریف فرما می شوید و به این طرف می آئید، طاقت نیاوردم و برای زیارت شما امدم. برخیزید زود همین کار را بکنید. علاج دیگری نیست. تنها راه چاره همین است.

منوچهر میرزا برای چند ثانیه حس کرد جز آنچه نگین می گوید راهی در پیش نیست. از جا بلند شد و با قدم های لرزانی از اتاق بیرون آمد. در آن چند لحظه همه چیز را از یاد برده بود و هیچ به یاد نداشت برای چه آمده است. گوهر آغا وسط ایوان این طرف و آن طرف می دوید و از خدا کمک می خواست.

بالاخره منوچهر تصمیم خود را گرفت و به گوهر اغا گفت:

ـ راه بیفت جلو.

ـ من کجا بیایم قربان؟

ـ معطل نکن راه بیفت.

سپس گردن گوهرآغا را گرفت و به جلو هل داد. جلوی عمارت فانوس بزرگی می سوخ، منوچهر میرزا فانوس را برداشت و به دست او داد و تازه خواجه فهمید که منظور منوچهر میرزا چیست. او می خواست گوهر آغا را در میان خدمه ای که فانوس به دست به استقبال فرّخ میرزا می رفتند جا بزنند، ولی گوهر آغا می ترسید که اگر شاهزاده او را با منوچهر میرزا ببیند عصبانی شود. سریع از در عمارت بیرون رفتند و از ناحیه خطر دور شدند. هنوز شاهزاده به عمارت نرسیده بود و این حسن تصادف برای منوچهر میرزا مرهون محترم و شمس آفاق بود. شاهزاده همین که وارد حرمسرا شد، خواست یکراست به عمارت نگین برود ولی عمارت شمس آفاق سر راه بود. محترم و شمس آفاق زود تر از همه از ورود فرخ میرزا مطلع شدند و چون شمس آفاق حدس می زد که شاهزاده مستقیم به عمارت نگین خواهد رفت و این موضوع را نم توانست تحمل کند، به محترم متوصل شد. محترم هم فوراً منقل نقره ای را پر از آتش کرد و با مقداری اسپند و کندر و گلاب ، همراه چند خواجه م کلفت به استقبال شاهزاده رفت و جلوی فرخ میرزا صف بستند.

شاهزاده ناچار شد توقف کند و اجباراً وارد عمارت شمس آفاق شود. شمس آفاق تا پایین پله ها و وسط صحن حیاط به استقبال آمده بود و در داخل عمارت غریو هیاهو و شادباش خدمه به آسمان رفته بود. منوچهر میرزا قدری سر و وضع خود را نرتب کرد و به گوهر آغا گفت:

ـ از وسط خیابان های باغ طوری برو که جلوی شاهزاده در بیاییم.

شمس آفاق و محترم با همه تلاشی که کردند نتوانستند فرخ میرزا را مدت زیادی نگه دارند، اما همین مدت کافی بود که منوچهر میرزا به وضعیت خود سر و سامانی بدهد و موقعی که شاهزاده از عمارت خارج شد در چند قدمی خود چشمش به منوچهر میرزا افتاد که زیر درختی ایستاده بود. منوچهر میرزا تعظیم بلن بالایی کرد و خود را روی پای دائیی اش انداخت. فرخ میرزا او را از روی زمین بلند کرد و صورتش را بوسید و با صدای بلند گفت:

ـ از زحمات تو و لیاقت و کاردانی ات در غیاب خودمان بسیار راضی هستیم.

این حرف به گوش محترم رسید و متوجه شد که گوهر آغا پشت سر منوچهر میرزا ایستاده است و هیچ کدام هم رنگ و روی درستی ندارند. از خود پرسید:

چطور شده که منوچهرمیرزا در اینجا به استقبال دائیش آمده و چرا گوهرآغا دنبال اوست؟آیا درست حدس زده ام؟
موقعی که شاهزاده دست منوچهرمیرزا را در دست گرفت و از آن نقطه دور شد محترم غرولند کنان وارد عمارت شد و آهسته زیر لب به خود گفت:
باید هم راضی باشند .خیلی خوب از بیگم نگاهداری کرده است.
صدایی آهسته تر به او جواب داد:
-بله باجی. تا ته دنیا بوده .مرده های احمق همیشه از عشاق زنهایشان تعریف می کنند و اظهار رضایت می کنند.
محترم برگشت و ملیحه را در نزدیکی خود دید و از مشاهده او در آن وقت شب و در آنجا تعجب کرد و پرسید:
-کجا بودی ملیحه باجی؟
-همین گوشه و کنار تماشا می کردم. مگر از سرو صدای شما می شود خوابید؟
-پس خوب تماشا کردی . همه چیز را دیدی؟
-بله بسیار بهتر از آنچه که شما فکر می کنید.

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۹٫۱۸ ۲۲:۱۸]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۶

مثل این که خبرهای تازه ای هم داری؟
-کم و بیش چیزهایی فهمیده ام .شما که تنوانستید کاری انجام بدهید.
-مز بخت بد امشب که کاری از پیش نبردیم.با هزار تمهید و مقدمه چینی شاهزاده را تا داخل عمارت شمس آفاق هم بردم ولی او چند لحظه بیشتر در آنجا مانده بود به هر شکلی که ممکن بود قضایا را برایش تعریف و ذهنش را روشن می کردم.نمی دانم این دختر چه اقبالی دارد .راست گفته اند که خدا یک جو سفید بختی بدهد .راستی متوجه سرو وضع منوچهرمیرزا شدی؟
-دیدم ولی چیز تازه ای حس نکردم.
-عجب!مگراغا را ندیدی ؟
-او را هم دیدم.
-خوب هیچ فکر نمی کنی که چطور در این وقت شب گوهراغا باید فانوس شاهزاده را بکشد؟
-مگر چه اشکالی دارد؟ گوهراغا یکی از خدمتکاران حرم است .منوجهرمیرزا هم خواهرزاده حضرت والاست .لابد از آدمهای خود منوچهرکسی حاضر نبوده و تصادفاً گوهراغا ر دیده و با او به استقبال شاهزاده امده.
-نه ملیحه باجی ومن شما را خیلی هوشیارتر از این حرفها می دانستم.گوهراغا خواجه نگین است و کمتر ازعمارت خارج می شود.عمارت منوچهرمیرزا هم این طرفها نیست که بگویم به هم برخورد کرده اند.اگر هم بگوییم دیر به او خبر داده اند باید ازاین خیابان و از عقب سر شاهزاده می آمد در صورتی که من خودم مواظب بودم.منوچهر درست خلاف جهت و اگر غلط نکنم از طرف عمارت نگین آمد بودن گوهراغا کنار او هم دلیل دیگری برای ایم موضوع است.
-والله نمی دانم .شاید هم درست فهمیده باشی .از این بشر دو پا هر چه بگویی بر می اید ولی من خیال نمی کنم با این همه فراش و قراول و خواجه جرأت داشته باشد این طور اشکارا رفت و امد کند.
-بیا برویم تا چیزهایی را که شنیده ام برایت تعریف کنم. وقتی محترم و ملیجه باجی وارد اتاق ایینه شدند صدای گریه شمس افاق را از مجاور شنیدند .محترم رو به ملیحه کرد و گفت:
-گوش کن اه و زاری این زن بدبخت را می شنوی؟ دلم کباب است .فعلا باید برویم واو را ارام کنیم.
****
عشرت نوزاد بی گناه را که از دارو بی هوش شده بود مثل یک بچه مرده داخل یک تکه پارچه پیچیده و همراه شهین و فراش وارد دارالحکومه شد.هنوز از جلوی دیوانخانه نگذشته بود که صدای پای اسبهای زیادی را روی سنگفرش کوچه شنید. قدمها را تندتر کرد و به شهین گفت:
-عجله کن.مثل این که این سوارها می خواهند وارد حکومتی شوند. خیلی عجیب است .غریبه ها حق ندارند شبها از این طرف ها رفت و امدکنند.
-گمانم مسافرینی هستند که از راه می رسند. بهتر است بفهمیم چه اشخاصی هستند .
عشزت به فراش دستور داد و گفت:
-زودتر برو جلو و ببین این اشخاص کیستند.
هنوز این حرف از دهن عشرت بیرون نیامده بود که در بزرگ روی پایه های اهنی خود چرخید و صدای زنگ دار و مطنطن فرخمیرزا که عشرت خیلی از ان می ترسید بلند شد.عشرت دیگر معطل نشدو گفت:
-زود برو فراشخانه دیگر با تو کاری نداریم.
سپس دست شهین را گرفت وکسید وبا سرعت به طرف عمارت نگین دوید و از پشت عمارت خود را جلوی درمخفی رساند و با کلیدی که در دست داشت در را باز کرد .اول شهین و بعد خودش وارد شدند.بمحض این که در را بست پای پله اول نشست و تقریبا از حال رفت.
خودش هم نمی توانست که این مسافت زیاد را باچه قدرتی طی کرده و چطور توانسته است شهین را با خود بیاورد ونوزاد را هم در آغوشش نگه دارد.پس ازچند لحظه که حالش جا امد و تنفسش مرتب شد به شهین گفت:
-بلند شو که وقت تنگ است .شاهزاده امده.معلوم می شود خدا هنوز با ما همراه است. اگر چند دقیقه دیرتر رسیده بودیم همه چیزمان بر باد رفته بود.

شهین مات و مبهوت به اطرافخود نگاه می کردوتکلیفش را نمی دانست.عشرت با چالاکی زیاد در همان تاریکی از پله ها بالا رفت شمعدانی را روشن کرد و جلوی راه خود گرفت و به اتاق مجاور خوابگاه نگین امد.
نگین تا چشمش به عشرت افتاد آهبلندی کشید و دستهای خود را به طرف او دراز کرد و گفت:
-کجا بودی خاله جان ؟مرگ را جلوی چشم خود دیدم .زود بگو چه کردی و من چه باید بکنم؟

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۱]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۷

هیچ غصه نخور .همه کارها رو به راه است فقط قدری باید عجله کرد .در ظرف چند دقیقه باید بچه تو به دنیا بیاید.
-مگر خبر نداری چه شده ؟شاهزاده امد و الان دارد به این طرف می اید.
-چرا خبر دارم و دم در بزرگ صدای او را شنیدم.مضطرب نباش.من الان کارها را درست میکنم.
چند دقیقه بیشتر طول نکشید که مقدمات کار فراهم شد.صدای فریاد نگین از ان فریادهایی که مخصوص زائویی است که خیلی سخ وضع حمل می کند بلند شد.شهین در پایین پای زتئو نشسته بود و انتظارمی کشید.دود اسپند و کندر فضای اتاق را پر کرده بود . یکی دو سماور در گوشه ایوان می جوشید.کلفت های حرم نگین هر یک مشغول کاری شده بودند و لباسهای بچه را که از چند وقت پیش حاضر کرده بودند از صندوق ها بیرون می آوردند .عشرت هم پس از مرتب کردن کارها وصدور دستورات لازم مشغول به هوش اوردن نوزاد بینوا که ززیر لحاف در دستهای شهین بود شد.
در تمام این مدت به ستور عشرت صدای فریاد و گریه نگین بلند بود. از خانه ای که تا چند دقیقه قبل کوچکترین صدایی به گوش نمی رسید ولوله وغلغله ای بلند شد که گوش فلک را کر می کرد.همین که فرخ میرزا در میان کنیزها و خواجه ها جلوی عمارت نگین رسید صدای اذان را شنید و یکه ای خرد و پرسید:
-مگر صبح شده که اذان می دهند؟
از میان خدمه ای که با تشریفات زیاد از عمارت نگین به استقبال شاهزاده امده بودند صدایی بلند شد و گفت:
-خیر به سلامتی تا یک ساعت دیگر خداوند به حضرت والا فرزندی عنایت خواهد کرد.
صدا در میان هلهله و شادباش جمعیت محو شد.تبسمی بر لبان شاهزاده نقش بست و رویش را به طرف منوچهرمیرزا که پشت سر او راه می امد کرد و گفت:
-دیگر بهتر از این نمی شود که موقعی وارد شوم که فرزندم هم به دنیا بیاید.
و جلوی چشمهای حیرتزده منوچهرمیرزا که نمی فهمید چطور چنین چیزی ممکن است در حضور جمعیت سجده شکر به جای اورد و پرسید:
-بنظر تو این لطف خداوندی نیست که ورود من مصادف با تولد فرزندم باشد.
منوچهر میرزا آب دهانش را فرو برد و د رحالیکه داشت از تعجب و حیرت عقلش را از دست میداد زیر لب گفت:بله قربان همینطور است که میفرمایید.
-خیلی خوب فرزند تو هم حتما خوابت می آید.برو در عمارت خود استراحت کن من میخواهم بیدار بمانم و اولین کسی باشم که فرزندم را میبینم.
منوچهر میرزا که دنبال بهانه ای برای جدا شدن از شاهزاده و تفکر در تنهایی میگشت این پیشنهاد را از جان و دل پذیرفت و تعظیمی کرد و به طرف عمارتش رفت و با خود فکر کرد چه میشنوم؟یک ساعت هم نگذشته که من نزد نگین بوده ام و حالا میگویند او دارد بچه ای می زاید.در ظرف این مدت از کجا و چطور میتواند بچه ای بیاورد؟به حق چیزهای نشنیده معلوم میشود من با یک آدم معمولی و عادی طرف نیستم.
و یکمرتبه یادش آمد که از شدت عجله برزگترین مدرکی را که میتوانست از نگین داشته باشد از او نگرفته است.در حالیکه بخود لعنت میفرستاد با حالی زار و نزار بطرف عمارت خود براه افتاد.
شاهزاده وارد عمارت نگین شد و چون به تالار رسید گفت:من باید برای چند لحظه نگین را ببینم.
تمایل فرخ میرزا فورا به اطلاع نگین و عشرت رسید.اتاق از اطرافیان که دور زائو حلقه زده بودند خالی شد و شاهزاده با شور و شعفی بی پایان به بالین نگین آمد.غیر از عشرت و شهین کس دیگری از خدمه در اتاق نبود.صورت نگین در اثر اضطراب و د رعین حال خوشحالی از موفقیت بدست آمده برافروخته شده و گل انداخته بود.چند قطره اشکی هم که بر مژگان داشت به زیباییش می افزود.شاهزاده که چندین ماه در فراق او به سر برده بود و با همه بوالهوسی هایش دست از پا خطا نکرده بود وقتی نگین را به آن حال دید طاقت نیاورده و چند قطره اشک خوشحالی و سرور از چشمانش فرو چکید و روی ریشهای بلند و مشکینش ریخت و جلو رفت و بوسه ای بر پیشانی او زد.
عشرت متوجه تغییر حال نگین شد و حس کرد الان است که همه نقشه هایش به باد رود برای همین از زیر لحاف چنان نیشگونی از پای نگین گرفت که فریادش بلند شد.در همین موقع نوزاد بیچاره هم که تا آن موقع بیهوش بود به هوش آمد و صدای گریه اش از زیر لحاف بلند شد.دیگر جای ماندن فرخ میرزا نبود و او باید بیرون میرفت که نوزاد را شستشو میدادند و نافش رامیبریدند.شاهزاه با عجله بلند شد و نگاه عاشقانه ای به نگین انداخت و از در بیرون رفت.
کنیزها و کلفتها دوباره وارد اتاق شدند.نوزاد در دست شهین بود عشرت شتابان خود را به فرخ میرزا رساند و تعظیم کرد و گفت:حضرت والا مژدگانی کنیزان را مرحمت میفرمایید.خداوند به شاهزاده پسری عنایت فرموده است.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۸

فرخ میرزا تمام پولهایی را که در جیب داشت و کم هم نبود بیرون اورد و جلوی عشرت ریخت و گفت:اینها را بین خدمتکارها تقسیم کن.انعام تو را هم جداگانه خواهم داد بتو یک قطعه زمین خواهم بخشید که تا آخر عمرت آسوده زندگی کنی.حالا بمن بگو کی میتوانم فرزند عزیزم خودم را ببینم.
فرخ میرزا طوری تغییر حات داده بود که ملاحظه شوون خود را نمیکرد و از آن تکبر ذاتی و همیشگی در وجودش اثری دیده نمیشد و با میرزا حیان حکیم باشی که موقع را مقتضی دانسته و وارد اتاق شده بود که سلامتی نگین را به عرض برساند دوستانه شوخی میکرد و چون حس میکرد میرزا حیان هم منتظر دریافت انعام است گفت:حکیم باشی این برو بچه ها مرا لخت کردند و برای تو چیزی نگذاشتند من از زحماخت و خدمات تو خیلی ممنونم.فردا انعام تو را میدهم.
خبر وضع حمل نگین به سرعت برق و باد همه جا پیچید و آنهایی که منتظر اینگونه اخبار بودند همان شبانه به دست و پا افتادند و هر کس درصدد تهیه چشم روشنی و هدیه و تعارف بر آمد.تقریبا همه از شنیدن این خبر خوشحال بودند جز شمس آفاق که عزاداری براه انداخته بود و با وجود تلاش محترم و ملیحه که کنار تخت او زانو زده بودند و او را دعوت به آرامش میکردند لحظه ای از گریه باز نمی ایستاد.
لباس پوشاندن بچه تمام شد و اتاق را برای ورود شاهزاده آماده کردند.حوادثی که پشت سر هم روی داده و نگین را مضطرب کرده بود واقعا قیافه اش را به شکل زنی تازه زا در آورده بود و با رنگی پریده لبهای لرزان و چشمهای از حال رفته حالتی را ایجاد کرده بود که شاهزاده نزد خود اعتراف کرد سوگلی محبوبش جدا رنج برده و درد سختی را تحمل کرده است.کودک بیچاره که هنوز چشمهایش بسته بود در کنار بستر نگین به خواب رفته بود.شاهزاده که سالیان دراز در آرزوی دیدن او بود بی اختیار نزدیک شد و زانو بر زمین زد و بوسه ای از پیشانی نگین برداشت و انگشتر الماس قیمتی ای را که برای همین منظور در جیب جلیقه نهاده بود از جیب در آورد و به انگشت نگین کرد و چون خواست برای بوسیدن کودک بطرف دیگر رختخواب برود شهین که هنوز در پایین پای زائو نشسته بود یکمرتبه چشمش به کهنه هایی افتاد که بچه را لای آن پیچیده و همراه آورده بودند و حالا نصفش از زیر تشک نگین بیرون زده بود.به سرعت دست خود را دراز کرد و کهنه ها را برداشت و زیر پیراهن خود مخفی کرد و اینکار را چنان سریع انجام داد که نگین هم نفهمید.
شاهزاده خود را به کودک رساند و بوسه ای از پیشانی او بر گرفت و لبخندی از مسرت بر لبان بیرنگ نگین نقش بست و چون حس میکرد برای اتمام کار نیمه تمام وجود فرخ میرزا در اتاق مزاحم است طوری به بیماری و کسالت تظاهر کرد که شاهزاده پس از چند دقیقه توقف از جا بلند شد و پس از سفارشهای لازم به خوابگاه خود رفت.
وقتی فرخ میرزا رفت عشرت که از تقسیم انعام بین خدمه فراغت یافته و ضمنا بیشتر اشرفی های مرحمتی را برای خود نگه داشته بود وارد اتاق شد و مذاکره با نگین را برای انجام کارهای آینده شروع کرد.قبل از هر چیز موضوع شیر دادن بچه اهمیت داشت.نگین گفت:بالاخره خود منکه نمیتوانم بچه را شیر بدهم و قاعدتا هم بچه را باید به دایه سپرد ولی تا پیدا شدن یک دایه مناسب چه باید کرد؟
شهین پس از چند لحظه تفکر گفت:بنظر من هیچ دایه ای بهتر از مادر خود طفل نیست.چطور است او را که سرپرستی هم ندارد به عنوان دایه به حرمسرا بیاوریم؟
عشرت حرف او را قطع کرد و گفت:این فکر بنظر منهم رسید اما قبل از هر کاری باید به آن بیچاره جوابی داد و عذری برای گم شدن بچه اش آورد.
-هیچ فکر کرده اید که اگر آن بدبخت به هوش بیاید و بچه اش را نبیند چه حالی پیدا میکند؟
صحبت درباره این موضوع خیلی طولانی شد و هر کدام اظهار عقیده ای کردند و راه چاره ای جستند بالاخره عشرت گفت:وقت ما به این حرفها میگذرد.قسمت بزرگ کار را انجام داده ایم انشالله بقیه اش هم درست میشود.
آنوقت رو به شهین کرد و گفت:بلند شو تا صبح نشده پیش اقدس برویم و ترتیب کار او را بدهیم چون آن شربت خواب آور چند ساعت دیگر خاصیتش را از دست میدهد.
شهین که از خستگی و بیخوابی به جان آمده بود با نارضایتی کامل از جا بلند شد و راه افتاد.عشرت که حال او را دید به یادش آمد که از انعامهای فرخ میرزا چیزی به او نداده است این بود که با اکراه هر چه تمامتر چند دانه اشرفی از جیبش در آورد و به او داد و گفت:خواهر از بس سرم شلوغ است فراموش کردم سهم شما را از انعام حضرت والا بدهم.
نگین گفت:خاله شهین بیشتر از اینها حق دارد.انشالله خودم از خجالتش د رمی آیم.
اشرفی های عشرت و وعده نگین قدری شهین را سرحال آورده و او با امیدواری به آینده دنبال عشرت براه افتاد و بیرون رفت.
نگین وقتی تنها شد بیاد اتفاقات آن شب افتاد و داشت با خود فکر میکرد که فعلا چند خطر را از سر گذرانده که یکمرتبه یاد کاغذی که برای منوچهر میرزا نوشته و امضا کرده بود افتاد.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۴۹

با آرامش دستش را زیر تشک برد که کاغذ را بیرون بیاورد و پاره کند ولی کوچکترین اثری از آن ندید.از جا بلند شد و تشک را بلند کرد و همه جا را گشت اما کاغذ نبود ناچار شد تشک را جمع کند متکاها را بردارد ، بچه را جا به جا کند و دنبال گمشده خود بگردد، اما هرچه بیشتر جستجو کرد ، کمتر یافت. از صدای گریه بچه یکی از کنیزها که به دستور عشرت مسوول مراقبت نوزاد بود به این تصور که شاید نگین کاری داشته باشد و کمکی بخواد خود را به اتاق او راسند و با نهایت تعجب دید که بیگم رختخوابها را به هم ریخته ، فرش را بلند کرده و مشغول جستجو است.

کنیز بیچاره تصورش را هم نمی کرد زائوی که دوس اعت پیش زائیده ، حالا از رختخواب بلند شده و به حرکت درآمده باشد. آهسته جلو آمد و با لحنی التماس آمیز گفت:

– بیگم عقب چه می گردند؟ این کارهای خدای ناخواسته حالتان را بدتر می کند. چه فرمایشی دارید بفرمائید من انجام بدهم.

نگین فهمید که چه اشتباهی کرده و در اثر گم شدن کاغذ حرکاتی از او سر زده که اگر به جای این کنیز ساده لوح کس دیگری و یا خود فرّخ میرزا سر می رسید همه زحمات و نقشه های او به هدر می رفت و معلوم نبود چه سرنوشتی پیدا می کرد. به این جهت فوراً شروع به ناله کرد و گفت:

– نمی دانم چرا این قدر جایم ناراحت است. هر قدر هم صدا کردم کسی نیامد. چون خیلی ناراحت و معذب بودم ، خواستم جایم را تغییر دهم.

– خانم جان ، این کار ، کار شما نیست. بفرمائید جایتان را کجا بیندازم؟

– یک کمی این طرف تر که پاهایم درست رو به قبله باشد.

کنیزک بسرعت او را همان طور که دستور داده بود مرتب کرد و او را خواباند و بچه را هم که گریه می کرد با قدری قندآب ساکت کرد و به اتاق خود رفت. نگین واقعاً مضطرب بود. هیچ وقت به یاد نداشت که این قدر ترسیده باشد. کاغذ چه شده و کجا رفته بود؟

خیلی خوب یادش بود که کاغذ را زیر تشک گذاشته بود. آدم غریبه ای وارد اتاق نشده و نزدیک او نیامده بود. پس کاغذ چه شده بود؟ یکمرتبه مثل دیوانه ها با خود شروع به صحبت کرد:

« نه ، این طور نشده. خدا نکند این طور شده باشد. اگر او دیده بود طاقت نمی آورد و حتماً همان دقیقه که در اتاق بود موضوع را مطرح می کرد. شاید هم برداشته است که در جای دیگر بخواند. از کجا که فردا یادش نیاید و آن وقت پس از خواندن کاغذ …»

نگین تصورش این بود موقعی که فرخ میرزا برای بوسیدن پیشانی طفل نزدیک رختخواب او شده ، تصادفاً کاغذ را دیده و برداشته است. این خیال ترسناک که به نظر او حقیقت مسلمی جلوه می کرد، طوری او را به هراس انداخت که عنان اختیار را از کف او ربود.

بدبختانه عشرت هم در آنجا نبود که از او چاره جویی کند. آن قدر فکر کرد که تب شدیدی عارضش شد و در همان حال به خواب رفت. نزدیکیهای صبح که هنوز هوا روشن نشده بود حس کرد کسی بالای سر او ایستاده است و چون چشم خود را باز کرد، فرخ میرزا را با لباس خواب بالای سر خود دید. در یک آن حقیقت تلخی جلوی چشمش مجسم شد و با خود فکر کرد:
« کار من تمام است. شاهزاده آمده که انتقام بگیرد. انتقام فریب خوردنش را، انتقام گول خوردنش را، انتقام لطمه ای را که به شخصیت و حیثیتش وارد شده.»فرخ میرزا متوجه کسالت و برافروختگی نگین شده بود. کنارش به زمین نشست، اما نگین از ترس چشمهای خود را بست و منتظر فرود ضربه هولناک شد.

شهین از جلو و عشرت به دنبال او از حکومتی خارج شدند. ورود فرخ میرزا و انتشار خبر وضع حمل نگین چنان غوغایی در دیوانخانه به راه انداخته بود و آن قدر افراد مختلف برای گرفتن خبر آمده بودند که کسی به آندو کاری نداشت و توانستند بدون هیچ مانعی از در بیرون بروند. در طول راه صحبت آنها در اطراف طرز برخورد با اقدس پس از به هوش آمدن او و این که چه جوابی به او بدهند، گذشت. سرانجام تصمیم گرفتند به او بگویند که بچه سقط شده است و اگر قبول نکرد و خواست مرده بچه را ببیند، طور دیگری گولش بزنند و بعد از یکی دو روز به او مژده بدهند که محل خوبی برایش پیدا کرده اند و آن وقت او را به حرمسرا ببرند و بچه خودش را در دامانش بگذارند.شهین معتقد بود این عمل نه تنها عیبی ندارد بلکه کلی هم صواب می کنند، چون مادر می تواند بچه اش را در شرایط بهتری که تصورش را هم نمی کرد، بزرگ کند.

این فکر را هر دو پسندیدند. موقعی که وارد حیاط شدند، جلوی در راهرو و موقع بالا رفتن از پله ها ، شهین کهنه های کثیفی را که از زیر تشک نگین برداشته بود از زیر پیراهنش در آورد و به داخل زیرزمین پرتاب کرد. عشرت پرسید:
– این دیگر چه بود؟
– چیزی نبود. موقعی که فرخ میرزا به دیدن نگین آمد،این کهنه ها زیر تشک افتاده بودند. ترسیدم چشم شاهزاده به آنها بیفتد، برداشتم و زیر لباسم مخفی کردم. حالا هم توی زیرزمین انداختم.عشرت خنده بلندی کرد و گفت:
– معلوم می شود تو هم خیلی زرنگ و کهنه کار بودی و من خبر نداشتم. دعا کن کارها رو به راه شوند.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۲]
فعلاً که شاهزاده وعده خوبی به من داده، اگر خدا خواست و به وعده اش عمل کرد، هر دو راحت می شویم و آخر عمری معطل یک لقمه نان نمی مانیم.وقتی وارد اتاق زائو شدند، اقدس بیچاره هنوز به هوش نیامده بود. دو خواهر در دو طرف او نشستند و در نور کمرنگ شمع به چهره پژمرده و زرد او نگاه کردند. پس از چند لحظه شهین به عشرت گفت:
– بالاخره باید او را به هوش آورد و کار را یکسره کرد.عشرت گفت:
– تا خودش به هوش نیاید هیچ کار دیگری نمی توانیم بکنیم.انگار اقدس حرفهای آنها را می شنید، ولی نمی توانست چشمهایش را باز کند و دستهایش را حرکت دهد. صدایی شبیه به ناله از گلویش بیرون آمد و تکانی خورد.عشرت با اشاره به شهین فهماند که حرف نابجایی نزند و از جا بلند شد و چند حبه قند را در یک استکان آب حل کرد و به دهان اقدس ریخت و پیشانی او را مالید. حال اقدس کم کم بهتر شد و بالاخره چشمهایش را باز کرد و با وحشت نگاهی به اطراف انداخت. با هزار زحمت دستش را از زیر لحاف پاره بیرون آورد و دامن عشرت و شهین را گرفت. انگار از نگاههای مردّد او مشخص بود که اصلاً آنها را نمی شناسد و مغزش درست کار نمی کند. کم کن توانست حواسش را جمع کن و شروه به دعا کردن در حقّ آندو کرد و پشت سر هم تشکر می کرد و از خدا برای آنها عوض خیر می خواست. عشرت با لحنی محبت آمیز گفت:
– فعلاً حالت خوب نیست. صحبت نکن و حرف نزن.

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۵]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۰

زائو چشم خود را بر هم گذاشت و اطاعت کرد، اما بلافاصله چشمش را گشود و مثل اینکه از مطلبی که می خواهد بگوید خجالت می کشد ، چند مرتبه معصومانه سرش را به چپ و راست گرداند و با دقت اطراف را نگاه کرد و چون بچه اش را ندید با لحی ملتمسانه گفت:
– پس بچه من کجاست؟ چطور او را نمی بینم؟ نکند هنوز حالم جا نیامده؟
عشرت نگاهی به شهین انداخت، سپس اشکش را با دستمالش پاک کرد و گفت:
– دخترجان گفتم که حالت خوب نیست. بی جهت حواست را آشفته نکن. بعداً همه چیز را می فهمی . فعلاً از همه واجب تر این است که استراحت کنی.چشمهای اقدس بیچاره با شنیدن این حرف از حدقه بیرون زدند و رخوت و سستی جای خود را به التهاب و تحرک بی سابقه ای داد. بی اراده نیم خیز شد و اگر عشرت و شهین او را از دو طرف نگرفته بودند، قطعاً از رختخواب بیرون می آمد و راه می افتاد. عشرت با کمک شهین مانع بلند شدن او شد و گفت:
– چرا این طور می کنی دختر؟ حال تو بد است و نباید از جا بلند شوی.
– نه خانم جان. حال من هیچ بد نیست. ما فقیر بیچاره ها عادت نداریم بعد از زائیدن چند روز در رختخواب بمانیم. اجازه بدهید بلند شوم. بگذارید ببینم به سر بچه بیچاره من چه آمده است. شما را بخدا بگوئید چه شده.
– آرام باش دخترم. کمی صبر کن همه چیز را می فهمی. خدا را شکر که خودت سالم ماندی، بچه همیشه پیدا می شود.صدای ضجه و گریه و زاری اقدس گوش فلک را کرد کرد. فریاد زد:
– خودم با گوشهای خودم صدایش را شنیدم. چطور باور کنم که مرده؟

– اشتباه می کنی دختر جان. بند جفت دور گلوی بچه افتاده و خفه اش کرده بود. حالا این قدر بیتابی نکن. آدم خودش سالم باشد، بچه که قحط نیست.
– نه بی بی جان. این حرف را نزن. شوهر بدبخت و بیچاره ام که از دستم رفت و کشته شد. دلم خوش بود که اقلاً یادگاری از او برایم باقی مانده است و من با هر فلاکت و ذلّتی بزرگش می کنم. خدایا چه کنم؟ به چه کسی پناه ببرم. چقدر مصیبت؟ چقدر ذلت؟ کاش خودم هم مرده بودم و از این همه بدبختی و بیچارگی راحت می شدم.
اقدس بیچاره با آه و زاری شرح مصیبت می داد و شهین که دل نازک تر از عشرت بود پا به پای او گریه می کرد. عشرت سعی می کرد او را آرام کند. بالاخره اقدس ساکت شد و آهسته گفت:
– پس اقلاً بگذارید یک بار بچه بیچاره ام را که نه ماه آزگار سر دل کشیدم و از این ده به آن ده بردم ببینم.
عشرت همه چیز را پیش بینی کرده بود جز این که زن بچه مرده اش را بخواهد. لحظاتی فکر کرد و بالاخره گفت:
– مگر خبر نداری که داروغه و کلانتر چقدر سخت می گیرند؟ آنها اگر خبر شوند زنی بچه اش را سقط کرده است، او را برای بازپرسی می برند و هزار سؤال از او می پرسند.
– برای چه ببرند؟ چه سؤالی بپرسند؟
– والله من سر از کار آدمهای دولت درنمی آورم. دوره آخرالزمان شده. هزار نسبت به آدم می دهند. مثلاً می پرسند بچه را از کجا آورده ای؟
– خوب بپرسند. می گویم بچه خودم و شوهر بیچاره ام است که نوکر همین کلانتر بود و به خاطر او کشته شد. هنوز سه ماه هم از کشته شدن شوهر من نگذشته. این را همه ده می دانند.
– اشکال کار در همین جاست که کلانتر را در تهران کشتند و اقوام او هم همه فرار کرده اند و اگر آدمهای حکومتی بفهمند که شوهر تو نوکر کلانتر بوده، روزگارت را سیاه می کنند و بدتر از همه ممکن است بگویند خودت بچه را به دست خودت از بین برده ای.
– من؟ من با دست خودم بچه ام را بکشم؟ رویم سیاه، شما را بخدا خانم جان از این حرفها نزنید. خدا را خوش نمی آید.
– من که این حرف را نمی زنم. می گویم ممکن است این خدانشناس ها این تهمت را به تو بزنند و چون من از قبل این فکر را کرده بودم، به خودم گفتم خوب است به تو خدمتی کنم، این بود که تا صبح نشده بچه را بردیم قبرستان پهلوی دروازه قرآن و خاک کردیم. حالا اگر خیلی اصرار داری، فردا صبح به قبرستان برو و او را از خاک بیرون بیاور. ما فکر کردیم این جوری به تو محبت می کنیم.
اقدس طاقت این کار را نداشت که قبر بچه اش را بشکافد، برای همین تسلیم شد و سکوت کرد.
عشرت وقتی سکوت او را دید، قسمت دوم نقشه اش را اجرا کرد و صحبت را به سختی روزگار و بدی وضع مردم کشید و گفت:
– در این سال و زمانه، آدم از خودش هم نمی تواند نگهداری کند، چه رسد به یکی دیگر. شاید هم مصلحت خدا بوده که بچه عمرش به دنیا نباشد. من الان دارم فکر می کنم که تو زن بدبخت و غریب و بی کس چه خواهی کرد و در این دور و زمانه که رحم و مروت از بین رفته، به سر تو چه خواهد آمد؟

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۷]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۱

اقدس گفت:
– بی بی جان! بعد از این همه مصیبت و بدبختی، مرگ برای من عروسی است. دیگر زندگی را می خواهم چه کنم.
– نه دختر جان، آدم زنده زندگی می خواهد و تا وقتی که خداوند مشیّتش قرار نگرفته، آدم باید به هر سختی و بدبختی که هست زندگی کند. بالاخره شکم نان می خواهد و تن لباس. تا امروز این طور زندگی کرده ای، از این به بعد چه خواهی کرد؟
وسوسه های عشرت اقدس را به فکر وادار کرد. حرفهای او کاملاً منطقی بود. زن بیچاره هنوز از یک مصیبت خلاص نشده، گرفتاری دیگری جلوی او عرض اندام کرد و قیافه هولناک گرسنگی و سرما جلوی چشمش آمد. آه سوزناکی کشید و گفت:
– بی بی جان. خدا بزرگ است. اگر قرار باشد آدم زنده بماند، بالاخره خداوند برای او یک کاری می کند.
– درست است که خدا بزرگ است، ولی از قدیم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت. وقتی خدا سرپرست آدم را می برد، انسان باید به فکر بیفتد. من الان پانزده سال است که شوهر ندارم. در این مدت مثل مردها خودم زندگیم را اداره کرده ام و کسی هم نتوانسته بگوید بالای چشمت ابروست.
– بی بی جان. شما با من خیلی فرق دارید. من زن دست و پا شکسته ای هستم. چه کاری از دستم برمی آید؟
– غصه نخور دخترم. خداوند از حکمت دری ببندد، از رحمت در دیگری را باز می کند. تو الان سینه هایت پر از شیر هستند. این همه خانواده های اعیان و اشراف هستند که برای نوزادهایشان دایه می خواهند. من از فردا برایت سراغ جا می گردم. اگر خدا خواست و جای خوبی برایت پیدا شد، دیگر غصه ای نخواهی داشت. خانمها از دایه های بچه هایشان بیشتر از خودشان مواظبت می کنند.
– یعنی جایی پیدا می شود؟ یعنی کسی مرا قبول می کند؟ هیچ کس نیست که در این شهر مرا بشناسد. فقط خانواده کلانتر بودند که آنها هم می گوئید از شهر رفته و فراری شده اند.
– من قول می دهم جای خوب و مناسبی برایت پیدا کنم. آن طور هم که تو می گویی مردم خدا را فراموش نکرده اند و فقط تو به من بگو کی می توانی از جا بلند شوی و راه بیفتی؟
– ما فقیر بیچاره ها عادت نداریم زیاد در رختخواب بمانیم. همین فردا می توانم حرکت کنم.
– پس حالا بهتر است کمی استراحت کنی. هوا هم روشن شده. من می روم سری به منزلم می زنم. شاید یکی دو جا سراغ بگیرم و جای مناسبی برای تو پیدا کنم. شهین هم همین جا می ماند. بالاخره آدم زائو که نباید تنها بماند. من حتماً تا قبل از ظهر برمی گردم و انشاءالله خبرهای خوشی برایت می آورم.
شهین که از خستگی دیگر طاقتی برایش نمانده بود، پیشنهاد خواهرش را از دل و جان پذیرفت و عشرت بلند شد و از در بیرون رفت. وقتی از پله ها پائین رفت و از در خارج شد، جلال از پشت اتاق بیرون آمد و پاورچین از پله ها پائین رفت، امّا با همه مراقبتی که کرد به علت تاریکی، پله آخر را ندید و رو به زمین افتاد و چون خواست خودش را نگه دارد، دستش را به چفت شکسته در راهرو گرفت و شدیداً زخمی شد. صدای افتادن جلال، اقدس و شهین را وحشتزده کرد. آنها خیال کردند عشرت به زمین افتاده است، برای همین شهین با همه خستگی و بیحالی که داشت از جا بلند شد و دو سه بار عشرت را صدا زد و چون جوابی نشنید، بیشتر وحشت کرد و از اتاق بیرون آمد. با آن که هوا روشن شده بود، ولی راه پله های زیرزمین کاملاً تاریک بود. دو سه بار دیگر خواهرش را صدا زد، ولی باز هم جوابی نشنید. جلال پائین پله ها افتاده و نفس را در سینه حبس کرده بود. ترس شهین مانع از آن بود که همه پله ها را پائین برود. وقتی صدایی نشنید، بیشتر وحشت کرد و به خود گفت:
«شاید خواهرم در اثر افتادن از پله ها بیهوش شده باشد که جواب نمی دهد. من هم که جرأت نمی کنم پائین بروم.»
به اطراف نگاهی انداخت و آرام وارد حیاط شد و در حیاط را محکم کرد و با وحشت به اتاق برگشت. اقدس پرسید:
– چه خبر شده؟
– من چیزی ندیدم.
– پس این چه صدایی بود که هر دومان آن را شنیدیم.
– من همه جا را گشتم. حتی تا در کوچه هم رفتم، ولی هیچ کس را ندیدم.
– خدا را شکر. من خیال کردم بی بی عشرت افتادند.
– من هم همین خیال را کردم.
یکمرتبه چشم اقدس به گوشه چادر شهین افتاد. بی اختیار فریاد زد:
– اینها چیست که به چادر شما ریخته؟
شهین به چادر خود نگاه کرد. خوب که دقیق شد، نزدیک بود از ترس ضعف کند. چند قطره خون تازه روی چادر سفید او خودنمایی می کرد. هر چه فکر کرد نتوانست علت را بفهمد. این نمی توانست خون نوزاد باشد، چون خونها تازه بودند و از این گذشته، او بچه را با کمال دقّت پیچیده بود. باز هم تصور وجود اجنّه در آن خانه به مغزش هجوم آورد، خواب را از چشمش ربود و خستگی را از خاطرش زدود. واقعاً وحشت کرده بود و در دل می گفت:
«شاید ارواح و اجنّه و شیاطین از عمل امشب من آگاهند و می خواهند با این کارها بدی کار مرا جلوی چشمم مجسّم کنند. خدا عاقبت مرا بخیر کند .
اقدس که نگرانی و اضطراب شدید او را دید ، با تعجب پرسید :
چه خبر است ؟

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۸]
#شاهزاده_عقیم #قسمت۵۲

شهین فهمید که قافیه را باخته و بر اثر ترس و اضطراب طوری رفتار کرده که اقدس مشکوک شده است . زود دست و پای خود را جمع کرد و گفت :
دارم فکر خواهر بیچاره ام را می کنم .
بعد هم دراز کشید و از شدت خستگی خوابش برد .
جلال وقتی صدای پای شهین را از بالای پله ها شنید نفسش بند آمد و فقط موقعی خیالش راحت شد که او به اتاق رفت و جلال توانست خودش را بسرعت به زیرزمین برساند . خون از دستش می چکید و بند نمی آمد . وسط زیرزمین چشمش به چند تکه پارچه افتاد . آن ها را برداشت و محکم دور دستش پیچید و با کمک دست چپ و دندان گره زد . در همین موقع تکه کاغذی خون آلود از وسط پارچه بیرون افتاد .
جلال وقتی از بستن دستش فراغت پیدا کرد ، کاغذ را جلوی سوراخ های پنجره کاشی زیرزمین گرفت و به هر زحمتی بود کلمات را به هم وصل کرد و خواند . هر جمله را چندین بار می خواند و باور نمی کرد که معنی آنها را درست فهمیده باشد . نفسش به شماره افتاده بود و قلبش بشدت می زد . زیر لب گفت :
تصادف مرا امشب در چه ماجرای عجیبی انداخته است . در این ماه با چه ماجراهای عجیب و غریبی که دست به گریبان نبوده ام . نمی دانم اینها را به حساب خوشبختی بگذارم و یا به حساب بدبختی ؟ آیا دوره در به دری من به سر آمده ؟ آیا باید باز هم خانه به دوش باشم و از سایه خود بترسم ؟ الان در چند قدمی من کسانی زندگی می کنند که زندگیشان در دست من است و به یک اشاره من همگی نابود می شوند . این سند قیمتی تضمین سعادت من است . این نامه به من غذای خوب ، لباس نو و آراسته و نوکر و خدمه می دهد . شاید هم … شاید هم باعث مرگ من شود . نباید لحظه ای آن را از خود دور کنم . این کاغذ راه رسیدن مرا به مقصود هموار می کند اما کاغذ به این مهمی وسط یک مشت پارچه کثیف و خون آلود چه می کند ؟ این رفت و آمدها نشان می دهد که بچه این زائو را به جای بچه فرخ میرزا گذاشته و به مادر بیچاره اش گفته اند که بچه اش مرده . ولی نگین این نامه را به اجبار چه کسی نوشته ؟ و بعد چرا لای این کهنه های کثیف گذاشته ؟ فعلا” من صاحب قدرت فراوانی هستم . باید قبل از هر چیز با نگین ملاقات کنم . همین امشب به ملاقاتش می روم . من تا دیشب نوکر و مزدور او بودم ، اما امروز جان و آبروی او در دست من است . باید بروم و به سوگلی حضرت والا و معشوقه منوچهر میرزا بگویم که من به همه اسرار تو واقفم و تو مثل موم در دست منی و باید همه خواسته های مرا برآورده کنی . جلال آدمی نیست که به کم راضی باشد . دیشب وجه مختصری بیش نمی خواستم ، اما امشب با کمال قدرت ، هر چه را که آرزو دارم از او خواهم خواست .
و با این افکار ، کاغذ محبوبش را در جای امنی گذاشت و به خواب سنگینی فرو رفت .
نگین که از جستجوی خود نتیجه ای نگرفته و کاغذ را پیدا نکرده بود ، با نگرانی در رختخواب از این دنده به آن دنده می شد و نمی توانست خود را آرام کند . نیم نگاهی به نوزادی که د کنار بسترش خوابیده بود ، انداخت . تا آن لحظه رغبت نکرده بود کودکی را که قرار بود در آینده فرزندش باشد ، تماشا کند . حوادث بقدری سریع اتفاق افتاده بودند که حتی یک لحظه هم فرصت تفکر درباره خود و اوضاع را پیدا نکرده بود . از همه بدتر ، موضوع کاغذ گمشده بود که او را بشدت نگران می کرد . سعی کرد برای رهایی از چنگ افکار آزار دهنده ، سر خودش را با بچه گرم کند . او سرانجام ناچار بود کودک را به سینه خود بچسباند ، قربان صدقه او برود ، صورتش را ببوسد و او را در آغوش بگیرد و خلاصه از یک مادر واقعی تقلید کند ، بخصوص این که طفل پس از سالها انتظار و خونریزی و جنایت به دنیا آمده بود .
به چهره کودک خیره شد . کودکی بود درشت و سرخ و سفید با چشمانی نیمه باز و نفس هایی تند و کوتاه که زبان کوچکش را دور لبها می چرخاند و مشخص بود که شیر می خواهد . یکمرتبه احساس کرد کودک به نظرش بسیار زیبا و دوست داشتنی است . بچه را برداشت و در آغوش گرفت . کودک هنوز قادر نبود سرش را روی گردن نگه دارد و با حالتی معصومانه ، سر را روی سینه نگین گذاشته بود . نگین ناگهان احساس کرد این کودکی را که پدر و مادرش را نمی شناسد از صمیم قلب دوست دارد و با خود گفت :
ای کاش این بچه واقعا” مال خودم بود . حالا مادر بیچاره اش چه حالی دارد ؟ راستی که خاله ام استاد شیطان است .
بچه زبانش را بیرون آورده بود و دور دهان می گرداند . نگین واقعا” نمی دانست بدون شیر با بچه ای به این کوچکی چه باید بکند . کنیزی که رختخواب نگین را مرتب کرده و در آستانه در خوابیده و مراقب او بود ، از گیجی نگین سراسیمه شد و خود را بالای سر او رساند و نگین گفت :
بچه شیر می خواهد .
کنیز با عجله گفت :
نه بیگم جان ، به بچه شیر ندهید . شیر شما حالا آغوز دارد و به بچه ضرر می رساند . تا یکی دو روز بچه را با کره و آب گرم نگه می دارند و از روز سوم کم کم به او شیر می دهید . از این گذشته بیگم شما که نباید خودتان به بچه شیر

داستانهای نازخاتون, [۰۵٫۰۹٫۱۸ ۱۸:۲۸]
بدهید .
پس چه کسی به بچه شیر می دهد ؟
حتما” حضرت والا برای بچه دایه می گیرند و هیچ وقت راضی نمی شوند که شما به او شیر بدهید و از فرداست که صدها داوطلب برای شیر دادن به بچه پیدا می شود . همه از خدا می خواهند دایه این بچه باشند .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۳۸]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۳

کنیزک بدون آن که متوجه شده باشد ، مشکل اساسی نگین را با دو سه جمله ساده حل کرد . نگین به قدری خوشحال شد که چند سکه طلا به او داد و گفت :
تو امشب خیلی زحمت کشیدی . فعلا” این چند سکه را بگیر ، باز هم به تو توجه خواهم داشت .
کنیز برای نشان دادن حسن نیت بیشتر ، فورا” کمی کره و آب گرم آورد و همراه با کمی بارهنگ در دهان بچه ریخت . هنوز کودک روی پای نگین بود که فرخ میرزا وارد شد و چون او و کنیزک را مشغول کودک دید ، دقایقی منتظر ماند و آنها را تماشا کرد و با لحنی محبت آمیز و پدرانه گفت :
عزیزم ، معلوم می شود خیلی خوشحالی . من هم با وجود خستگی از شدت خوشحالی خوابم نمی برد .
نگین به شوهرش نگاه کرد و چون شادمانی بی حد او را دید ، صورتش برافروخته شد و سرش را به زیر انداخت . در آن حال معلوم نبود دارد به چه چیز فکر می کند . آیا از این که این مرد را فریب می داد از درون ملامت می کشید یا از کارهایی که کرده بود می ترسید ؟ شاهزاده با لحنی بسیار مهربان گفت :
امشب برای اولین بار در زندگیم معنی واقعی سعادت را درک کردم . تو گمشده ای را که یک عمر دنبالش بودم و پیدایش نمی کردم در آغوشم گذاشتی .
کنیزک از حرف های آنها چیزی نمی فهمید ، از جا بلند شد و از در بیرون رفت . فرخ میرزا که تا آن موقع سر پا ایستاده بود ، کنار بستر نگین نشست و دست او را در دست گرفت و با عشق به او و کودک نگاه کرد . بقدری ملایم و مهربان شده بود که انسان باور نمی کرد این همان شاهزاده جبار و بی رحمی باشد که دهها دختر جوان را به خاطر بچه دار نشدن کشته است . گویی همه قساوت ها و بی رحمی ها از وجود این مرد رخت بر بسته و تبدیل به انسانی باصفا ، با محبت و دلسوز شده بود .

نگین که همه این تغییرات را در چهره شوهرش می دید و مطمئن بود که وجود این نوزاد باعث تمام این خوشحالیها و شادیهاست و همین کودک چند ساعته ،حس خودخواهی و غرور این مرد را اقناع کرده و از او پدری مهربان ساخته است،در عالم عجیبی سیر می کرد و با خود می گفت:
حالا خوشحال و مهربان است،چون احساس سعادت می کند،ولی اگر بفهمد که فریب خورده است چه می کند؟
چنان از این فکر بر خورد لرزید که شاهزاده متوحش شد و به خیال انکه سوگلی محبوبش در اثر زایمان و بیخوابی،از پا درامده است،نوزاد را از او گرفت و وادارش کرد دراز بکشد.نگین به رعایت اصول و اداب تظاهر کرد و در بستر دراز کشید.درد دلها و راز و نیازها و شرح داستان ایام جدایی از دو طرف شروع شد.فرخ میرزا درباره مسافرت خود،مفصل برای نگین صحبت کرد.در این داستان نکته جالبی برای نگین وجود نداشت،جز اینکه شاهزاده گفت هنگام بازگشت و در روزهای اخر مسافرت،در دره ای در نزدیکیهای شیراز،پیرمرد زخمی و نیمه جانی را یافته بود.ضربان قلب نگین بسیار تند شد و حس کرد بار دیگر دست تقدیر او را در مسیر حوادث غیر منتظره ای قرار داده است.ناگهان با توجه زیاد به حرفهای شاهزاده که با آب و تاب تمام ماجرا را تعریف می کرد،گوش سپرد.
شاهزاده که دقت و توجه نگین را دید،آب و تاب موضوع را زیاد کرد.البته خود او هم دقیقا نمی دانست چه به سر پیرمرد امده است،چون پس از صدور دستور برای مراقبت از او معطل نشده و شتابان به راه افتاده بود،ولی نگین از حرفهای او فهمید که دستور داده اسن پیرمرد را به شیراز بیاورند و حکیم باشی،او را معالجه کند.ظاهرا پیرمرد بیچاره از ارتفاع بلند به قعر دره پرتاب و مجروح شده و مدتها به همان حالت باقی مانده بود.شاهزاده گفت:
من از روی عطوفت ذاتی منتهای ملاطفت را با او به عمل اوردم و حتی دستور دادم او را به دارالحکومه بیاورند تا میرزاحیان زخمهایش را معالجه کند.
تصادفا نشانیهایی هم از پیرمرد در خاطر شاهزاده باقی مانده بود و از خورجین و قاطر وسکه هایی که در جیبش پیدا کرده بودند چیزهایی گفت که نگین هم همان نشانی ها را از پیرمرد می دانست و مطمئن شد که این مجروح نیم مرده کسی جز همان پیرمردی که او محکوم به مرگش کرده و به دست جلال سپرده بود،نیست.
نگین با خود گفت:
از کجا معلوم تا حالا خوب نشده و انچه را که می دانسته نگفته باشد؟
نزدیک بود دل از سینه اش بیرون بیاید.پیدا شدن پیرمرد،التهاب و آشوبی کمتر از موضوع گمشدن کاغذ نداشت.علیرغم اضطراب درونی،خود را بسیار خونسرد و مهربان نشان داد و لطف وم هربانی فرخ میرزا را تحسین کرد و گفت:
یعنی حالا پیرمرد بیچاره را به شهر اورده اند؟
گمان می کنم.
من به شکرانه این که حضرت والا پس از سالها انتظار صاحب فرزندی شده اند،می خواستم با اجازه شما این پیرمرد بیچاره را به خرج خودم معالجه کنم.البته بدیهی است که صواب این عمل خیر به شما هم می رسد.
مرحبا بر تو همسر با وفا و مهربان.نذر از این بهتر نمی شود.همین امروز دستور می دهم میرزا حیان معالجه او را بر عهده بگیرد و هر کاری که از دستش براید انجام دهد.

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۳۹]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۴

.
چقدر خوب بود که اگر اجازه می دادید او را در جایی بستری کنند که ما بتوانیم به وسیله خدمه خود برای او غذا بفرستیم و از او پرستاری کنیم و میرزا حیا ن هم مراقب حالش باشد.بعد هم که معالجه شد انعامی به او می دادیم و او را نزد زن و بچه اش می فرستادیم.
هر طور میل شما باشد همان کار را می کنیم.
هوا روشن شده بود و آفتاب داشت طلوع می کرد.فرخ میرزا پس از صحبت های زیاد از کنار بستر نگین بلند شد و می خواست برود که عشرت وارد شد و چون شاهزاده را دید،سرش را برای تعظیم خم کرد و بر جای خود ماند.شاهزاده نزدیک او رفت و از خدماتش تعریف و قول شب قبلش را مبنی بر اینکه می خواهد ملک خوبی را به او ببخشد،تکرار کرد.عشرت بعد از تشکر،چون موقعیت را مناسب و فرخ میرزا را خوشحال و شاد دید گفت:
اگر حضرت والا اجازه بفرمایید،برای شاهزاده کوچولو دایه ای پیدا کنم که عهده دار شیر دادن و پرستاری از او شود.
شاهزاده گفت:
اینها از وظایف من نیست.هر جور صلاح می دانید عمل کنید.
عشرت دوباره تعظیم کرد و گفت:
کار هر قدر کوچک و بی اهمیت باشد،اجازه حضرت اقدس والا لازم است،بخصوص اگر مربوط به این کودک باشد که همه امورش باید تحت نظر حضرت والا انجام گیرد.
فرخ میرزا خیلی از این تعریف خوشش آمد،نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
امروز خوب فکر کن ببین دوست داری کجا ملک داشته باشی و سر شب به من بگو.برای اوردن دایه هم خودت بهتر می دانی.تو اهل شیرازی و همه گوشه و کنار اینجا را می شناسی.هر طور صلاح است اقدام کن.
فرخ میرزا پس از صدور این دستور نگاه دیگری به نوزاد و نگین انداخت و از اتاق بیرون رفت.بمحض اینکه صدای پای شاهزاده که از پله ها پایین می رفت قطع شد،نگین با اشاره دست عشرت را به طرف خود خواند و آهسته گفت:
خاله جان دستم به دامنت که روزگارم سیاه شد.
چرا دخترم؟مگر چه شده؟شاهزاده که خیلی خوشحال از اینجا رفت.چه اتفاقی افتاده؟چرا روزگارت سیاه شده؟
خبر نداری؟اگر بخواهم از اول ماجرا را بگویم دیر می شود،همین قدر می گویم کاغذ بسیار مهمی که نباید به دست کسی بیفتد و هیچ کس نباید از مضمونش باخبر شود و اصلا نباید نوشته می شد،از دیشب گم شده.نمی دانم چطور شده.انگار یک قطره آب شده و به زمین فرو رفته.
این کاغذ چه بوده که این قدر اهمیت دارد؟ما که کاغذی نداشتیم.
خیلی نمی توانم حرف بزنم.وقتی که تو رفتی او اینجا آمد.
کی؟منوچهر میرزا؟
بلند حرف نزن.بله او امد و مرا مجبور کرد اقرارنامه ای بنویسم و به دست او بدهم.
چرا نوشتی؟چه نوشتی؟
مجبور شدم.تهدیدم کرد که اگر ننویسم همه چیز را به شاهزاده خواهد گفت،من هم همانطور که او می خواست کاغذ را نوشتم،اما خوشبختانه خبر ورود فرخ میرزا حواس او را پرت کرد و بدون اینکه کاغذ را بیگرد از در بیرون رفت.من هم کاعذ را مچاله کردم و زیر تشک گذاشتم.وقتی به جستجوی کاغذ افتادم،دیدم اثری از ان نیست.انگار یک تکه نان شده و سگ ان را خورده است،ولی ای کاش دردم همین یکی بود.اتفاق دیگری افتاده که حواسم را بیشتر از این یکی پرت کرده است.
چه شده؟
فرخ میرزا پیرمردی را که با جلال فرستاده بودیم با خود اورده است.اینطور که تعریف می کرد،او را مجروح و زخمی وسط راه پیدا کرده و دستور داده که او را به شهر بیاورند و معالجه اش کنند.نمی دانم این مردک حقه باز کجا رفت که اصلا برنگشت.
مراجعتش را خبر دارم.فراش باشی می گفت که او همان شب برگشته،اما گرفتاریهایی پیش امد که دیگر نتوانستم از او خبر بگیرم.حالا به نظر تو چه باید کرد و تکلیف من چیست؟بخدا از زور خستگی رمق ندارم و نمی توانم نفس بکشم.کف پاهایم از بس رفتم و امدم تاول زده است.
حق داری خاله جان.بخدا هر چه بگویی حق داری،اما فکرش را بکن یک کمی غفلت کنیم همه زحماتمان به باد می رود.اول از همه باید پیرمرد را تحت نظر گرفت،وگرنه به دست محترم و شمس افاق می افتد و آن وقت خر بیاور و باقالی بار کن.او شاهد زنده ای است که از همه دنیا برای ما خطرناکتر است.بعد هم باید دنبال کاغذ گشت.اول در اتاق و اطراف ان را جستجو کن.شاید با اثاثیه ای که از اتاق بیرون برده اند،کاغذ را هم برده باشند و و اگر هم به دست کسی افتاده و یا مخصوصا ان را دزدیده باشد،باید به هر قیمتی که شده ان ر ابه دست آورد.وقتی فکرش را می کنم همه تنم می لرزد.از کجا معلوم که دشمنان ما در این اطراف جاسوسی نگذاشته باشند؟از کجا معلوم که الان کاغذ در اختیار انها نباشد؟ ای کاش لا اقل کاغذ دست منوچهر میرزا بود ، آن وقت می توانستم یک جوری او را فریبا بدهم و کاغذ را پس بگیرم. فکرش را بکن اگر یک ساعت دیگر فر میرزا بیاید و کاغذ را جلوی چشم های من بگیرد و بپرسد این چیست چه جوابیباید به او بدهم؟
نگین می لرزید و کاملا معلوم بود که با همه شجاعت ذاتیش خود را باخته است. عشرت پس از لحظه ای تفکر گفت :
– چه موقع کاغذ را زیر تشک گذاشتی؟
– همان موقع که خبر ورود شاهزاده را دادند.

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۰]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۵

– غیر از کسانی که من دیدم ، در غساب من کس دیگری هم دور و بر شما آمد؟
– نه ، غیر از تو و شهین هیچ کس دیگری نیامد. فقط کنیزها و کلفت هایی که خودت هم دیدی ، اینجا بودند و آنها هم هیچ کدام بالای سر من نیامدند. درست یادم است که کاغذ را سمت چپ تشک ، این زیر گذاشتم
عشرت از جا بلند شد و همه گوشه و کنار های اتاق و حتی زیر قالی ها و کنار مخده ها را هم گشت و اثری از کاغذ ندید. چون از جستجوی خود در اتاق نتیجه ای نگرفت ، بیرون رفت و همه اثاثیه و چیزهایی را که بیرون برده بودند گشت و به شکلی که کنیزها و کلفت ها بویی نبرند از آنها پرس و جو کرد ، ولی هیچ کس خبر نداشت و چیزی ندیده بود. سرانجام نا امید برگشت و گفت :
– فقط یک نفر مانده که از او سؤال نکرده ام و او هم شهین است. اگر او هم خبر نداشته باشد ، حتما کاغذ گم شده است. در هر حال غصه خوردن و فکر کردن فایده ای ندارد. باید پیش بینی های لازم را کرد. من معتقدم اگر خبر تازه ای نشد ، از همین امروز گوش شاهزاده را از دشمنی و مخالفت دشمنانت پر کنی و مخصوصا با زبانی که خودت بهتر می دانی به او بفهمانی که دشمنان تو از نسبت دادن هیچ تهمتی به تو مضایقه ندارند و حتی محبت و علاقه او را دستاویز قرار بدهی و به او بگویی که دشمنان تو دچار حسادت شده اند و نمی توانند این همه محبت و علاقه را از طرف شاهزاده مشاهده کنند. به این ترتیب او تا حدی قانع می شود و با عشق و علاقه ای که به تو دارد ، قطعا به حرف آنها توجهی نمی کند.
عشرت خودش هم می دانست که این حرف ها حقیقت ندارد و فرخ میرزا به محض این که کمترین سوءظنی به آنها ببرد همگی را نابود می کند ولی چاره ای نداشت و باید نگین را دلداری می داد. بعد هم صحبت را به آوردن دایه کشاند و گفت خیال دارد مادر بچه را برای دایگی او به حرمسرا بیاورد.
نگین ابتدا با این نظر مخالف بود و می ترسید که مادر بچه اش را بشناسد ولی عشرت به او اطمینان داد که او حتی یک لحظه هم نتوانسته است بچه اش را ببنید. او پس از دریافتن سفارش های لازم برای اطلاع از وضع پیرمرد و تهیه مقدمات آوردن اقدس به حرمسرا حرکت کرد
جلوی دیوانخانه به فراش باشی برخورد و در ظرف چند دقیقه فهمید که جلال از خانه او رفته و مجروح را به شهر آورده و در دیوانخانه بستری کرده اند. عشرت سفارش های نگین را به فراش باشی داد و تأکید کرد که او را به خانه ببرد و اگر هم این کار از دستش بر نمی آید ، حداقل او را در جایی بستری کند که زیر نظ خودشان باشد. فراش باشی بینوا که هنوز الاغ و خورجین را از یاد نبرده بود آهی کشید . خیلی دلش می خواست اعتراض کند و بگوید من از اجرای دستورات شما تا به حال چه سوید برده ام که باز هم ادامه بدهم ، ولی خاطره ملاقاتی که با نگین داشت دلش را به لرزه آورد و مثل بچه مطیعی سرش را پائین انداخت و گفت :
– چشم! به بیگم بفرمائید اوامر ایشان را اطاعت می کنم.
عشرت با عجله او را ترک کرد و به طرف خانه اقدس رهسپار شد و چون به آنجا رسید هنوز وارد اتاق نشده ، در حالی که نفس نفس می زد از وسط پله ها با صدای بلند گفت :
– اقدس خانم ، بختت بلند بود!
صدای پای عشرت اول اقدس و بعد شهین را از خواب بیدار کرد.
زائوی بیچاره در رختخوابش نیم خیز شد و چشمش را به دهان عشرت دوخت. عشرت هم که التهاب و انتظار او را دید ، برای خود شیرینی نگاهی به اطراف انداخت ، یعنی که شاید کسی آنجا باشد و حرفهایش را بشنود ، سپس جلو تر آمد و کنار بستر زائو نشست و سرش را نزدیک گوش او برد و خیلی آهسته گفت :
– آخرین کاری هم که از دستم بر می آمد برایت کردم. نظر خداوند شامل حال تو شد که حضرت حاکم هم دیروز صاحب پسری شده است.
بیست سی نفر از خانم های محترم داوطلب شده اند که بچه را شیر بدهند ، اما چون حضرت والا خودشان به من التفات مخصوص دارند ، از من خواستند یک نفر آدم سالم و مطمئن برای بچه پیدا کنم و این جز لطف خدا هیچ چیز دیگری نیست.
چشم های اقدس داشتند از کاسه در می آمدند و چند دفعه زیر لب گفت :
(( منزل حاکم ؟ پسر حضرت حاکم ؟ ))
او ابدا نمی توانست بین عشرت ، زن نیکوکاری که به دستور کلانتر از او پذیرایی کرده بود و حکومتی و حرمسرا ، ارتباطی پیدا کند ، به همین دلیل با حیرت به عشرت خیره شده بود و این زن عجیب را بسیار مقتدر و با نفوذ می دید . بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت چون هیچ کس را غیر از این دو زن در دنیا نداشت و ناچار بود خود را به دست آنها بسپارد تسلیم شد و گفت :
– هر طور صلاح می دانید. من آن قدر بدبختی و مصیبت کشیده ام که فکرم کار نمی کند و تکلیف خودم را نیم فهمم
عشرت که دید مقدمات فراهم شده است و کارهای دیگری هم در پیش دارد از جا بلند شد و گفت :
– پس خودت را آماده کن که امروز بعد از ظهر یا فردا به حکومتی برویم.
شهین تا آن لحظه مجال نکرده بود قضیه خون آلود بودن چادرش را به عشرت بگوید ،

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۰]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۶

وقتی دید او دارد از در بیرون می رود صدایش زد و موضوع را دقیق برایش تعریف کرد. عشرت بر خلاف شهین زن قویدلی بود و ابدا به اوهام و خرافات اعتقاد نداشت برای همین با دقت به حرف های شهین گوش کرد و آثار تعجب و کنجکاوی در وجناتش هویدا شد و بالاخره به این نتیجه رسید ککه در آن خانه حتما آدم دیگری هم هست و به خود گفت :
(( چقدر غافل و احمق بودم که موقع ورود به این خانه همه جا را نگشتم. ))
یادش آمد که یک بار او را در زیر زمین زندانی کرده بودند ، برای همین با عجله به آن جا رفت. خستگی و بیخوابی ، جلال را بی حال کرده و به خوابی عمیق فرو برده بود.
عشرت همین طور که از پله ها پائین می رفت ، جلال را دید و شناخت. ناگهان به فکرش رسید که جلال حتما از پشت در اتاق حرف های آنها را شنیده است برای همین با عجله برگشت و گفت :
– همین الان باید از این خانه برویم . حق با توست ، این خانه سنگین است و ماندن زائو در آن صورت خوشی ندارد
بعد رو به اقدس کرد و پرسید :
– دختر جان! تو می توانی از جا بلند شوی؟
اقدس که حساب همه جا را کرده بود و در انتظار رسیدن ساعت حرکت بود ، با شتاب از جا بلند شد و گفت :
– من حاضرم.
– آفرین دخترم. تو هم بلند شو خواهر. باید زودتر برویم.
در ظرف چند دقیقه اثاثه مختصر اتاق جمع شد شهسن و اقدس ، بقچه به بغل راه افتادند و به دستور عشرت تشک مندرسی را هم که وسط اتاق بود به صندوقخانه کوچکی که در دالان بود منتقل کردند و با عجله از خانه خارج شدند. شهین پرسید :
– کجا می رویم؟
– می رویم منزل حاجی آقا. امروز شما آنجا می مانید. فردا من اقدس را به حرمسرا می برم.
زن مصباح همه رختخوابها و اثاثیه اش را از اتاقها بیرون ریخته بود و مشغول نظافت بود که آنها وارد شدند. عشرت خیلی مختصر موضوع را به توازن خانم گفت و از او خواست اقدس را تا فردا نگه دارد. بعد هم پس از دیدن نگین و آماده کردن کارها ، اقدس را با خود به حرمسرا ببرد

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۷

عشرت پس از سفارش های لازم به حرمسرا برگشت تا نگین را در جریان امر قرار دهد.
نگین پرسید :
– خاله جان چه خبر؟
– چیزی نیست فقط امروز کسی در سر راه من و جریان اسرارمان واقع شد که تصورش را هم نمی توانی بکنی.

ـ چه کسی؟

ـ جلال.

نگین با حیرت پرسید:

ـ جلال کجا بود؟

ـ این موضوعی است که من هم نتوانستم بفهمم و تا این دقیقه هم نفهمیده ام.

ـ خاله جان! این جلال نا جنس خیلی بیشتر از آنچه باید بفهمد، فهمیده است و از این به بعد حتما برای ما ایجاد خطرات زیادی خواهد کرد. الان کسی که از همه بیشتر به راز ما آگاهی دارد، همین جلال است. عجب گرفتاری شده ایم. پیرمردی که گمان می کردیم از بین رفته، دوباره زنده شده و برگشته، محترم و ملیحه توطئه چینی می کنند، منوچهر میرزا مثل مار زخمی منتظر پیدا کردن فرصتی برای انتقام گیری است و بدتر از همه این آدم بی سرو پاست. همه ی آنها یک طرف، این متقلب حقه باز یک طرف.

مدتی هر دو به هم نگاه کردند. طوری ترسیده بودند که سراپا می لرزیدند. این حرف ها، عشرت را به فکر انداخته بود که هرچه زودتر خود را از این مخمصه خلاص کند و از خیر ملک ششدانگی حاکم بگذرد. با خود گفت:

« در این چند ماه به حد کافی برای خودم پول ذخیره کرده ام. چرا باید خود را گرفتار سرنوشت نامعلوم و منحوس این دختر کنم؟ او که جز حمّالی چیزی به من نمی دهد.»

عشرت به قدری غرق افکار خود بود که متوجه نشد نگین دارد با دقت نگاهش می کند و افکارش را از چهره ی متشنجش می خواند. احساس کرد باز هم اشتباه کرده و با حرف هایش تنها همدلی را که می تواند کاملاً به او اعتماد کند، از دست می دهد. می دانست که عشرت پول را از همه چیز بیشتر دوست دارد و تا وقتی که خطر جانی در پیش نباشد، می شود او را با پول نگه داشت. نگین تا آن روز با وعده و پول، خانه اش را راضی نگه داشته و او را وادار به انجام کرده بود، امّا آن شب در اثر حوادث پی در پی و اضطراب زیاد، عنان را از کف داده و عشرت را به وحشت انداخته بود، برای همین فوراً تغییر لحن داد و با اطمینان گفت:

ـ امّا من مطمئن هستم که دنیا به کام ما خواهد شد و ابداً نباید خود را گرفتار اوهام و خیالات کنیم. جلال در دست ما اسیر است، چون اولاً بک زندانی فراری است و نمی تواند خود را نشان بدهد و ثانیاً به پول و و پشتیبانی نیاز دارد که ما هر دو را به او می دهیم. از همه مهمتر به خون منوچهر میرزا تشنه است که این برای ما ارزش دارد. محترم و ملیحه که به او پولی نمی دهند و هرچه هم به از شمس آفاق بگیرند، برای خودشان هم کم است، بنابراین از طرف او نباید نگران بود. منوچهر میرزا هم بر عهده من، چطور تا به حال او را ساکت نگه داشته ام، بازهم می توانم این کار را بکنم. می ماند ملیحه و محترم که زحمتشان بر عهده توست و می دانم در مقابل زرنگی و استادی تو هیچ کاری از دستشان بر نمی آید. از همه اینها مهمتر شاهزاده است که ما او را به حساب نیاوردیم. ما قدرتی را دست داریم که هیچ یک از آنها ندارند و آن هم محبت و عشق شدید شاهزاده، مخصوصاً از حالا به بعد است. چه می گویی خاله جان؟ غیر از این است؟

عشرت انگار از خواب سنگینی بیدار شده باشد، چشمهایش را به نگین دوخت و گفت:

ـ ماجرای یک بار جستی ملخک، دو بار جستی ملخک را شنیده ای؟ آدم بالاخره یک بار گیر می افتد و همان یک بار هم برای هفت پشتش کافی است.

این گفتگو خیلی طول کشید و نگین ظاهراً توانست عشرت را متقاعد کند که از جلوی حوادث فرار نکند. عشرت به خود گفت:

« تا وقتی در معرض خطر جدی قرار نگرفته ام، می مانم. من همیشه باید آماده فرار باشم و پیش بینی های لازم را بکنم.الان فقط کمی پول دارمو اگر بخواهند مرا دستگیر کنند، خیلی زود موفق می شوند، به همین دلیل فقط تا جایی که خطر جانی نداشته باشد، دستورات نگین را اطاعت می کنم.»

بعد هم بلند شد و به اتاق خود رفت و از شدت خستگی در گوشه ای افتاد.

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۲]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۸

فردای آن روز زن حاج مصباح به دیدن نگین آمد و اقدس را هم به توصیه عشرت با خود آورد. در حضور زنان اعیان و اشراف، پس از تعیین ساعت سعد و کسب اجازه از شاهزاده، بچه را در آغوش اقدس گذاشتند. زن بینوا که بیش از سه روز از وضع حملش نمی گذشت، چنان رنگ و روی پریده ای داشت که نشانه های بینوایی از چهره اش می بارید و با وجود لباسهای نو و زر و زیوری که عشرت به توران خانم داده بود تا به او بپوشاند، باز هم نمی شد آثار فقر را از سر و روی او محو کرد. به محض این که بچه را در بغل اقدس گذاشتند، صورتش گل انداخت و بی اختیار ضربان قلبش تند شد. بچه بیچاره که از لحظه تولد تا آن موقع فقط آب گرم نوشیده بود، با التهاب پستان را به دهان گرفت. نگین با دیدن این منظره ناگهان احساس کرد کسی به قلبش چنگ می اندازد و افسوس خورد که چرا این زن بدبخت نباید بداند که دارد فرزند خودش را شیر می دهد. همین افکار هم در ذهن اقدس بینوا می چرخید و فکر می کرد که چرا نباید کودک خود را دز آغوش داشته باشد. او برخلاف نگین بسیار خوشحال بود و خدا را شکر می کرد که اگر فرزندش را از او گرفته، به جایش به او کودک دیگری را داده است که خوشبختانه غم نان و آب ندارد.

خبر آوردن دایه را یکی از کنیز ها به اطلاع محترم و شمس آفاق رساند. محترم داشت با کنیز حرف می زد که ملیحه وارد شد و گفت:

ـ امروز خبر تازه ای دارم که می دانم از شنیدنش خوشحال می شوید. محترم کنیزک را مرخص کرد وگفت:

ـ این هم لابد شبیه خبر هایی است که تا به حال آورده ای.

ملیحه احساس می کرد مدتی است که دیگر محترم توجهی به او نمی کند و همین حرف هم نشان می داد که دیگر به او اعتماد ندارد. در جواب گفت:

ـ محترم باجی. من هر کاری از دستم برآمده است کرده ام. چه کنم که نگین حامله شد و زائید.

ـ دست از دلم بردار خواهر. ما آن قدر بی عرضگی به خرج دادیم که رقیب کارش را پیش برد. شوهر خانم مرا صاحب شد و به سادگی من و تو خندید و رفت. ما با همه ادعایمان نتوانستیم بفهمیم این بچه از کجا پیدایش شد؟ بگذار چند روز دیگر سوارکار بشود چنان دماری از روزگار ما بر آورد که بیا و ببین.

محترم طوری عصبانی شده بود و پشت سر هم حرف می زد که به ملیحه امان نمی داد. ملیحه سکوت کرد و گذاشت او هرچه دلش می خواهد بگوید و وقتی فرصتی به دست آورد گفت:

ـ هیچ کس نمی تواند خلاف خواست خدا عمل کند. خدا خواسته که این دختر صاحب زندگی و مال و منال شود. من هم فقط روی سابقه دوستی با شما به خودم گفتم اگر کاری از دستم برآید باید انجام بدهم.

ـ دست شما درد نکند. این همه پول گرفتی و رفتی و آمدی و حالا ادعا می کنی که فقط روی دوستی این کار را کردی؟ نباید هم بیشتر از این شما انتظار می داشتم، امّا حساب یک جای کار را نکرده ای. محترم کسی نیست که سرش کلاه برود. می دانم چطور تلافی کنم.

ملیحه که دید محترم واقعا عصبانی است، سعی کرد او را آرام کند و با لحنی مهربان گفت:

ـ چه خبر است خواهر؟ بگذار حرفم را تمام کنم. من نگفتم هیچ کاری از پیش نمی رود. تازه اول کار است. نگین صد تا جان هم داشته باشد از دست من یکی جان سالم به در نمی برد. به شما بگویم که خبر هایی دارم که ما را به هدف نزدیک می کنند، ما با یک دختر معمولی طرف نیستیم. او هزار مرد را لب چشمه می برد و تشنه بر می گرداند. با او نمی شود مثل آدم های معمولی رفتار کرد. برای همین ما هر دو به هم احتیاج داریم و باید با کمک هم کار را پیش ببریم. باید بنشینیم و عقلمان را روی هم بگذاریم و راهی پیدا کنیم، نه این که برای هم خط و نشان بکشیم.

محترم ناگهان متوجه شد که اگر ملیحه را از دست بدهد یا بدتر از آن ملیحه جزو طرفداران نگین شود، کار خودش و خانمش ساخته است، برای همین دست در گردن ملیحه انداخت و او را بوسید و گفت:

ـ خواهر جان! بخدا گریه و زاری شمس آفاق مرا دیوانه کرده و هیچ نمی فهمم چه می کنم و چه می گویم. تو که اینجا نیستی ببینی چه شب و روزی دارم. راستی هم حق به جانب شمس آفاق است. یک زن جوان و خوشگل که عزیز دردانه بهترین خانواده ها بود، حالا به این روز افتاده. ما هم جای او بودیم جز این نمی کردیم. حالا بیا بنشینیم و با هم فکری به حال این قضیه کنیم.

ملیحه گفت:

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۳]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۵۹

-امروز بر حسب تصادف شنیدم که فرخ میرزا پیرمرد مجروحی را با خود آورده ودستور داده معالجه اش کنند
-این که خبر مهمی نیست.پیرمرد مجروح چه ربطی به وضع ما دارد؟
-خواهرجان شما هم انگار هفت ماهه به دنیا آمده ای.زن یکی از فراش ها که در همسایگی ماست می گفت این همان پیرمردی است که ما دنبالش می گردیم.
-نفهمیدی چر مجروح شده؟
-لابد از یک چیزهایی خبر داشته که زنده بودنش به نفع بعضی ها نبوده است.
-یعنی چه کسی؟
-چه کسی غیر از نگین در این ماجرا ذینفع بود؟شما که باید بهتر بدانی .ما قاصد را برای چه کاری به فراهان فرستادیم؟
-راست می گویی خواهر.من گیج . خرفت شده ام ونمی توانم موضوعات به هم ربط بدهم.
-یک موضوع دیگر را هم فهمیده ام .ظاهرا قرار است پیرمرد را به منزل فراش باشی ببرند شاید هم تا به حال برده باشند.من شک ندارم که فراش باشی با عشرت ارتباط دارد و از طریق او دستورات نگین را دریافت می کنداین خبرها اهمیت داشتند یا نه؟می دانید چقدر زحمت کشیده ام تا اطلاعات را به دست آورده ام؟
-خواهرجان من به کاردانی و لیاقت شما تردید ندارم.بیش از این خجالتم نده .پس حالا باید هر چه زودتر پیرمرد را پیدا کنم و ببینم چه پیغامی برای ما آورده و چه کسی او را فریب داده است.
-همین طور است .اول از همه باید سری به منزل فراش باشی بزنی و از ماجرا سر در بیاوری.زن فراش باشی آدم ساده ای است.کی شود گفت که پیرمرد از اقوام ماست.البته این کار را باید وقتی که فراش باشی در خانه نیست انجام بدهیم.
آنها مشغول صحبت بودند که شمس آفاق وارد شد و با عصبانیت گفت:
-باز نشسته اید و دارید چانه می زنید؟ فایده این همه حرف و صحبت چیست؟تا به حال از این همه برو بیا و بگو مگو چه نتیجه ای گرفته اید؟شما را بخدا بس کنید و دیگر خودتان را اذیت کنید نه مرا.یک دختر بی سرو پا آمد و زندگی من وشوهرم را تصرف کرد .فایده این حرف هاچیست؟من تصمیم گرفته ام .می خواهم به شاهزاده پیغام بدهم که مرا روانه تهران کند.این زندگی هم ارزانی نگین خانم.
سیل اشک بر گونه های شمس آفاق می بارید.محترم واقعا به او علاقه داشت و دلش به درد آمد.از جا بلند شد و زیر بازوی خانمش را گرفت و با اصرار زیاد او را روی تشک نشاند و گفت:
-خدا مرا کور کند که اشکهای شما را نبینمخانم کمی صبر و دل و جرأت داشته باشیدهمه کارها درست می شوند.پیش پای شما داشتیم می گفتیم که ما با آدمهای هفت خط و مکاری طرف هستیم که حساب همه جا ی کار را کرده اند ولی ما هم بی کار نبوده ایم.شما هم نباید میدان را خالی کنید .هیچ یز بدتر از این نیستکه انسان زنده باشد و میدان را به حرریف واگذار مند و او هم بی دغدغه به مراد دل خودش برسد. در دنیا فقط مرگ است که علاج ندارد یک کمی آرام باشید.
حرفهای محترم کمی شمس آفاق را آرام کردو گفت:
-درست می گویی.فقط مرگ است که علاج ندارد.من که هنوز زنده ام نباید ننگ شکست را تحمل کنم.شوهرم پس از ماه ها دوری حاضر نشد حتی یک دقیقه به اتاقم بیای و کنارم بنشیند.من باید انتقام این تحقیر را بگیرم.گذاشتن و رفتن یعنی فرار از مقابل یک دختر بی اصل و نسب.برای من که پشت پدرانم صاحب عنوان ومقام بوده اند این ننگ است.نه من این ننگ را تحمل نمی کنم و ازاین ساعت خود وارد میدان می شوم.درست می گویی محترم.من انتقام این تحقیر وبی اعتنایی و انتقام خون دختران بی گناهی را که به فرمان شاهزاده به دست جلاد سپرده شده اند از این مرد شهوتران و خودخواه می گیرم.آیا می توانم به شما دونفر اطمینانکنم؟
-آیا لازم است که ما به شما اطمینان بدهیم؟
-ببین محترم جان یک وقت است آدم برای پول کار می کند ولی حاضر نیست جانش را به خطر بیندازد.کاری که من می خواهم بکنم کار ساده ای نیست و ممکن است جان هر سه نفر ما به خطر بیفتد.تو از بچگی مرا بزرگ کرده ای وممکن است حاضر باشی ئر هر خطری که مرا تهدید می کند سهیم باشی.اما ملیحه باجی بیچاره چه گناهی دارد ک به آتش من بسوزد؟ تا به حال هم خیلی زحمتکشیده و من واقعاً از او ممنونم ولی هیچ وقت راضی نیستم به خاطر من دچار زحمت بیشتری شود.
ملیحه که تا آن لحظه حال سکوت کرده بود گفت:-من هم به سهم خودم حاظرم هر کاری که از دستم بر آید بکنم و حتی حاضرم تا پای جان بایستم.
این حرف برای محترم وشمس آفاق عجیب بود و با تردید نگاهی به هم انداختند ملیجه متوجه این نگاه شد و گفت:
-زیاد تعجب نکنید. هر کسی برای خودش عقیده ای و شاید اسراری داشته باشد.از روز اولی که با محترم ملاقات کردم فهمیدم که با کمک او می توانم به مقصود برسم.فغلا بیش از این نمی توانم بگویم.فقط مطمئن باشید هر کمکی از دستم براید بریا شما انجام می دهم .من قسم می خورم تا زنده هستم به شما خیانت نکنم و شما هم تعهد کنید وقتش که رسید از کمک به من دریغ نکنید.چیزی که من می خواهم مقدور شمس آفاق هست و می تواند مرا به مقصد برسانند.
شمس آفاق گفت:

داستانهای نازخاتون, [۰۶٫۰۹٫۱۸ ۲۰:۴۳]
#شاهزاده_عقیم
#قسمت۶۰

شمس آفاق گفت:
-اگر آنچه که می خواهی برای من مقدور هست همین الان بگو تا برایت انجام بدهم
-خیر بیگم جان .هر چیزی عوضی دارد .هر وقت خدمتی از دستم برایتان برآمد آن وقت شما جبران کنید.
-بسیار خوب اگر کاری از دستم برآمد هر وقت لازم شد بگو.پس از گفتگو قرار شد فردا صبح محترم به دیدن زن فراش باشی برد و ملیحه هم از اطراف اخباری را کسب کند و به شمس آفاق اطلاع بدهد.
۱۰آفتاب رنگ پریده زمستان نمی توانست زیرزمین را گرم کند و سوز سردی از لای سوراخهای در و پنجره وارد می شد و جلال را که از این دنده به آن دنده می غلتید ازار می داداو زاندهایش را روی شکمش جمع کرده بود تا کمی گرمتر شود ولی فایده نداشت.هوا هر لحظه سردتر می شد و او را بیشتر عذاب می داد .بالاخره از جا بلند شد تا ببیند کجاست.
در ودیوار زیرزمین به چشمش آشنا بود .یکمرتبه سوزش شدیدی د دستش حس کرد و تازه فهمید در چه حال است و کجا خوابیده است.خستگی ،بیحالی و گرسنگی حواسش را وغشوش کرده بود .به چد روز گذشته فکر کرد و کم کم یادش آمد که چرا سراز زیرزمین در آورده است.یادش آمد که در آخرین لحظه دستش به چفت در گیر کرده و خون حسابی از آن رفته است .با خدش گفت:
باید ممنون سرمای هوا بود وگرنه همین طور از بدنم خون می رفت و هلاک می شدم.
پارچه خون آلود و کثیفی که به دستش بود ناگهان او را به یاد کاغذ انداخت. کاغذی که وسط دستمال بود کو؟ با اضطراب شروع به جستجو کرد.جیبها وسط شال داخل کلاه و هر جا را که عقلش میرسید گشت.چون نتیجه ای نگرفت بلند شد و با آن ضعف شدید همه سوراخ سنبه های زیرزمین را گشت.یادش بود که کاغذ را با هزار زحمت خوانده و جای مطمئنی گذاشته بود.تا وقتی که خوابش نبرد و از خود بیخود نشده بود کاغذ را در دست داشت اما یادش نمی آمد آن را کجا مخفی کرده است.از شدت خشم و بیچارگی هر چه فحش بلد بود به خود داد فریاد زد و کمی هم گریه کرد اما هیچکدام فایده نداشت.کاغذ محبوبش سند قیمتی او که قرار بود با آن یک عمر با اسایش زندگی کند دود شده و به هوا رفته بود.
با خود گفت ایا کسی به زیرزمین آمده و کاغذ را ربوده است؟
یکمرتبه بیاد عشرت و زائوی بالای خانه افتاد اما انها جرات نمیکردند به زیرزمین بیایند و اگر هم آمده بودند چکار به کاغذ او داشتند.جلال همه چیز را خوب بیاد می آورد جز اینکه نمیدانست در آخرین لحظه کاغذ را کجا گذاشته است.از شدت ناامیدی بخود میگفت باز هم بدبختی.اصلا چند روز است مدام دارم بد می آورم.افسوس چه گنج باارزشی بدست آورده بودم و از دست دادم.با این گنج میتوانستم پول راحتی آقای ملک خانه و از همه مهمتر …نگین را به دست بیاورم.شاید اصلا خواب دیده ام.شاید دارم هذیان میگویم.همین کهنه نشان میدهد که خواب نبوده.باید از زیر سنگ هم که شده کاغذ را پیدا کنم.باید بخاطرش صد نفر را هم که لازم شد بکشم.شوخی که نیست.همه زندگی من بسته به آن یک تکه کاغذ خون آلود است.ای کاش لااقل شمعی داشتم و اینجا را روشن میکردم.
از شدت عصبانیت سرما و گرسنگی را از یاد برده بود و جز به کاغذ به چیزی فکر نمیکرد.وسط زیر زمین ایستاد و دوباره با خود گفت یا موضوع کاغذ را خواب دیده ام یا این زیرزمین واقعا جن دارد.خواب که ندیده ام و از ما بهتران را هم خودم درست کرده ام پس آن کاغذ چطور اینجا آمد و دست من افتاد؟حتما اشخاصی دنبال گمشده خود آمده اند و کاغذ مرا دزدیده اند.
بار دیگر سرما و گرسنگی او را از پا در اورد اما ناامیدیش چندان به طول نینجامید.در گوشه زیرزمین چشمش به چیز سفید رنگی افتاد.با همه ضعف و بیحالی با دیدن آن مثل عقاب گرسنه ای که به کبکی حمله میکند خود را روی آن انداخت سپس با عجله از پله ها بالا رفت و جلوی روشنایی آن را باز کرد.چشمش که به کاغذ کذایی افتاد از سر رضایت آهی کشید و دوباره خستگی و بیحالی به او غلبه کرد.

1 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x