داستانهای شاهنامه قسمت ۳۱تا ۴۰ 

فهرست مطالب

داستانهای شاهنامه شاهنامه فردوسی داستانهای نازخاتون رمان انلاین

داستانهای شاهنامه قسمت ۳۱تا ۴۰ 

نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی 

#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_یک

سن منوچهر به صد و بیست سال رسید. ستاره شناسان به او خبر دادند که هنگام رفتن فرا رسیده است و باید خود را آماده سفر کند. منوچهر هم که این سخن ها را شنید همه بزرگان و خردمندان را فراخواند.
فرمان داد تا فرزندش نوذر هم به نزدش آید و او را بسیار پند داد که این تخت پادشاهی جز افسوس برایت نخواهد گذاشت و نباید به آن دل ببندی من سختی های بسیار کشیدم و به پندهای فریدون گوش فرا دادم تا به کام خود رسیدم. انتقام ایرج، جدمان را از سلم و تور گرفتم. جهان را از وجود شیاطین پاک کردن. شهرها ساختم و اکنون که زمان رفتن است گویی همه خوابی بیش نبوده است. این تخت و تاج را که برای آن درد و رنج فراوان کشیده ام به تو می سپارم.
منوچهر بدون این که بیمار باشد چشم بر هم نهاد و این دنیا را بدرود گفت. نوذر در سوگ پدر بسیار گریست و به آیین ایرانیان برای پدر سوگواری کرد.

نوذر بعد از سوگواری، تاج پادشاهی بر سر نهاد. بزرگان ایران نزد او آمدند و ابراز وفاداری کردند.
چندی گذشت. نوذر چون پدر بخشنده نبود. کارش خوردن و خوابیدن بود اما روزگار همیشه با او مهربان نبود و از هر سوی ایران زمین شورشی برخواست چون او به راه منوچهر وفادار نماند و با بزرگان و دانشمندان تندی می کرد. دهقانان که افراد بیچاره ای بودند از کشور گریختند. کشاورزان یکایک جمع شدند و تبدیل به سپاهی شدند و از هر سو یکی آواز پادشاهی سر داد تا اینکه در کشور هرج و مرج شد.
پادشاه جوان که ترسیده بود سواری نزد سام فرستاد و از آشوب ایران زمین برایش بنوشت که اگر به کمک اونیاید از ایران زمین و یادگار منوچهر چیزی باقی نخواهد ماند و سام تا این نامه را دید با سپاهی عظیم از دیار مازندران راهی ایران زمین شد. وقتی سام با سپاهش به ایران رسید بزرگان ایران به دیدارش رفتند.

از کردار نوذر گفتند که از راه نیکی بازگشته و پادشاهی ستمگر شده است و از سام پهلوان خواستند که بر تخت حکومت بنشیند.
سام در پاسخ گفت پروردگار چگونه چنین چیزی را می پسندد که نوذر از نژاد پادشاهان بر تخت پادشاهی نشسته باشد و من تاج را از او بستانم و خود بر تخت بنشینم. این محال است و هیچ کس از شنیدن آن خوشحال نخواهد شد. بهتر است نزد نوذر برویم و او را نصیحت کنیم که او جوان است ولی خون منوچهر در رگ های اوست. شما هم از این راه بازگردید که اگر پروردگار او را بیامرزد ما که باشیم!
بزرگان از رفتار خود شرمنده شدند و با سام همراه گشتند و به نزد پادشاه رفتند. سام در مقابل پادشاه، زمین را بوسید و نوذر با شتاب نزدش آمد و او را در آغوش گرفت و از شادی، سروری به پا کرد. بزرگان ایران زمین با شرمندگی نزد نوذر آمدند و بار دگر با او پیمان بستند و سام هم نوذر را پند داد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۱۳٫۰۲٫۲۱ ۰۷:۳۷]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_دو

حرف های سام به دل نوذر نشست و به سام گفت که از کرده خود پشیمان است و از این پس این گونه پادشاهی خواهد کرد و سام پهلوان به سمت مازندران راهی شد.

آگاه شدن پشنگ از مرگ منوچهر

از درگذشت منوچهر ۷ سال گذشت و خبر مرگ او به تورانیان رسید و پشنگ سالار توران از ناتوانی های نوذر از اداره کشور آگاهی یافت و به کین پدر تصمیم گرفت به ایران حمله کند و از کشته شدن پدرش تور به دست منوچهر یاد کرد و آن چه که بر سالار بزرگان کشورش رفته بود سخن گفت. همه پهلوانان کشورش را فراخواند از ارجاسب و گرسیوز و بارمان و گلباد و هژیر و ویسه که سالار سپاه پشنگ بود تا پسرش افراسیاب که پهلوانی پرآوازه بود و آنها به نزد پشنگ آمدند و او با آنها سخن ها گفت و از دشمنی که با ایرانیان داشت پرده برداشت و به آنها گفت که ایرانیان با ما بد کرده اند. اکنون می خواهم به کین تور و سلم دمار از روزگارشان برآورم شما چه پاسخ می دهید.

افراسیاب که از این سخن ها مغزش به جوش آمده بود گفت هماورد سالار سپاه ایران منم که اگر شمشیر برکشم جهان در برابرم خوار خواهد بود. اگر به کین تور به ایران روم در آنجا دیگر کسی بزرگی نخواهد کرد.
پشنگ که از این سخنان به وجد آمده بود و به بازوان ستبر فرزند پیلتن خود می نگریست فرمان داد تا با سپاهی به ایران حمله کنند.
در این میان اغریرث وارد کاخ شد و به پدر گفت درست است که منوچهر در ایران نیست اما سپهبدی چون سام سپاه ایران را فرمانروایی می کند. پهلوانانی چون کشواد و قارن در آن سپاه هستند. تو میدانی که آنان با سپاه توران چه کردند و چه بر سر تور و سلم آمد. اگر از این جنگ بگذری به سود تورانیان است که ما از آشوب کشور خودمان سودی نخواهیم برد.
پشنگ در پاسخ پسر چنین گفت: افراسیاب چون نهنگی در سپاه ماست و در هنگام رزم همچون شیر، ایرانیان را شکار خواهد کرد و تو نیز باید با او به میدان نبرد بروی تا با برادرت برای نبرد رایزنی کنی.
سپاه تورانیان به فرمانروایی افراسیاب به سوی ایران زمین روان شد. لشکر توران که به جیحون رسید خبر به نوذر رسید و نوذر سپاهش را فراخواند و به سمت هامون و از آنجا به سمت جیحون روان شدند

سپهدار ایران، قارن بود و نوذر از پشت سر او در حرکت بود تا به دهستانی رسیدند و آنجا سراپرده پادشاه را بر پا کردند و حصاری در اطراف آن کشیدند.
افراسیاب از سپاه توران، شماساس و خزروان را همراه سی هزار سوار به سوی زابلستان راهی شدند. آنها خبردار شدند که سام نریمان مرده است و زال برایش آرامگاهی می سازد. افراسیاب از شنیدن این خبر بسیار خوشحال گشت، چنان بختی را در خواب هم نمی دید.
افراسیاب چهارصد هزار سوار داشت به تاخت به سمت دهستانی که نوذر خیمه داشت رفت تا سپاه او را برانداز کند.
نوذر صد و چهل هزار سوار بیشتر نداشت و افراسیاب از دیدن این تعداد مطمئن شد که او شیر است و آنها شکار. نامه ای به پشنگ نوشت که ما پیروز این نبر خواهیم بود. لشکر نوذر کم تعداد است و سام از پس منوچهر از این دنیا رفت، بیم من از او بود و دیگر هیچ.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۲٫۲۱ ۰۷:۳۹]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_سه

رزم بارمان و قباد

سحرگاه، تورانیان به سمت سپاه ایران حرکت کردند تا این که دو فرسنگ بیشتر میان آن دو نبود، هر دو سپاه آرایش جنگی گرفتند.
از سپاه توران جنگ آوری بود نامدار که نامش بارمان بود. بارمان به سراپرده نوذر نگاهی کرد و بدنبال هماوردی می گشت تا پا به میدان بگذارد اما اغریرث هوشمند گفت اگر او به میدان رود و کشته شود سربازان ما دل شکسته خواهند شد و سرانجام نبرد به سود ما نخواهد بود. افراسیاب که از این سخن خوشش نیامده بود خشمگین شد و فرمان داد تا راهی نبرد شود و بارمان به سمت سپاه ایران آمد و به سمت قارن که از تبار کاوه آهنگر بود روانه شد.

بارمان در برابر ایرانیان می گشت و هماورد می طلبید. کسی جز قباد پیر پاسخ نداد. قارن که دید جوانان ایستاده اند و پیرمردی پیش می رود بسیار خشمگین و اندوهگین شد و به قباد گفت سن تو دیگر از نبرد گذشته است تو کدخدای سپاه و رایزن پادشاه هستی و اگر تو کشته شوی سپاه ایران دل شکسته خواهد شد.
قباد به برادرش چنین گفت: من در این سالهای بسیار در کنار منوچهر آسوده ام ولی امروز روز نبرد است و اگر مرگ فرا رسد هیچکس نمی تواند از آن فرار کند.
قباد با برادرش قارن سخن ها گفت و او را اندرز داد آنگاه نیزه را برداشت و به میدان رفت.
قباد اسبش شبدیز را برانگیخت و به سمت بارمان تاخت. بارمان هم به سوی او روانه شد. بارمان چنان خشتی بر ران قباد کوفت که کمربند او گشاده شد و از اسب به زمین خورد و آن شیر پیر و سالار ایران کشته شد و از آن سو بارمان به نزد افراسیاب رفت و پاداش گرفت.

قارن خشمگین از این سو و گرسیوز از سوی دیگر برای نبرد آمدند. از نبرد آنها گرد و غبار آن چنان همه جا را گرفته بود که خورشید و ماه دیده نمی شد. جوی خون راه افتاده بود وقتی افراسیاب چنین جنگاوری را دید به سوی قارن رفت و تا شب با او جنگید. هر دو لشکر شب آسودند تا روز دوم دوباره به جنگ یکدیگر روند.
از سپاه توران تعداد زیادی و از سپاه ایران پنج هزار تن کشته شدند. قارن در حالی که از مرگ برادر ناراحت بود به نزد نوذر آمد. نوذر اشک ریخت و گفت بعد از سام، مرگ قباد سوگ بزرگی ببود،

ایرانیان به رسم شاهان در مقابل لشکر تورانیان صف کشیدند. صدای شیپورها به قدری بلند بود که می پنداشتی زمین جابجا شده است. افراسیاب که آن سپاه را دید در مقابل آنها صفی به همان بلندی برکشید. سواران به سمت یکدیگر تاختند و با هم جنگیدند.
چو رود روان، خون جاری شد. از یک سو قارن پهلوان بود که کسی جلودارش نبود و از سمت تورانیان افراسیاب بود که دشت خون راه انداخته بود تا اینکه نوذر از قلب سپاه ایران به سوی او آمد با نیزه با یکدیگر نبرد کردند. چنان نبردی که تا آن زمان کسی ندیده بود تا اینکه شب فرا رسید و از نبرد دست کشیدند.

سپاه ایران که کم تعداد بود بسیار خسته بود. نوذر با دلی پر درد به خیمه سرا بازگشت و فرمان داد تا طوس نزدش بیاید. نوذر با او درد دل کرد و اشک ریخت و از اندرزهای پدرش منوچهر یاد کرد که از یورش ترکان و چین خبر داده بود و گفت شما باید به سم سرزمین پارس بازگردید و شبستان را به سمت کوه البرز ببرید. بی خبر و پنهان از دید همه بروید که سپاه از رفتن شما دل شکسته نشود و از نژاد فریدون کسانی زنده بمانند نمی دانم که بعد از این دیدار خواهیم کرد یا نه.
نوذر، طوس و گستهم را در آغوش کشید و آنها را روانه کرد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۲٫۲۱ ۰۷:۴۱]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_چهار

جنگ نوذر با افراسیاب برای بار سوم

نوذر چاره ای نداشت جز اینکه به جنگ ادامه دهد. دو لشکر از هر دو سو به یکدیگر یورش بردند. قارن در قلب سپاه، شاه را پشتیبانی می کرد.
تلیمان سمت چپ و شاپور خستگی ناپذیر سمت راست سپاه را فرمانروایی می کرد و از آن سو افراسیاب، لشکر خود را آرایش می داد. چپ لشکر را به بارمان سپرد و سوی راست را به گرسیوز پیلتن سپرد و چون هر دو سپاه در مقابل یکدیگر صف کشیدند، صدای شیپورها بود که به آسمان برخاست. صدای سم اسبان و ضربه های شمشیر چنان بلند بود که گویی صدای دیگر شنیده نمی شد
همچنان که می گذشت ترکان به سپاه ایران چیرگی می یافتند. اطراف شاپور خالی شده بود اما دلیرانه جنگید تا کشته شد. نامداران بسیار از سپاه ایران کشته شدند.
چون پادشاه و قارن این اوضاع را دیدند به سمت دهستان رفتند و ترکان راه گذرگاه را بر آنان بستند. یک شبانه روز در آن گذرگاله جنگ شد نوذر محاصره شد و از آن سو افراسیاب سپاهی را به سرزمین پارس فرستاد

این خبر به قارن رسید و قارن بسیار عصبانی شد و نزد نوذر رفت و گفت ببین شاه ناجوانمرد تورانیان با ما چه کرد. سپاهی را به سمت شبستان ما فرستاده است و اگر به آنها دست پیدا کنند برای ما ننگ بزرگی خواهد بود بگذار تا من به جنگ آنان بروم برای تو هم خوردنی هست هم آب روان و سپاهی که به تو وفا دارند، اینجا بمان و نگران هیچ چیز نباش تا من جلوی آن را بگیرم اما نوذر در جواب گفت این کار درستی نیست کسی مانند تو نمی تواند لشکر را آرایش دهد. من قبلا گستهم و طوس را برای مراقبت از آنها فرستاده ام آنها آنچنان که سزاوار است خواهند جنگید.
از آن سو سواران ایران زمین سوی قارن آمدند و از او خواستند که به سمت ایران حرکت کنند که اگر ترکان به ناموس ما دست پیدا کنند و زنان ما اسیر آنان شوند کسی در این دشت نیزه به دست نخواهد گرفت.

شیدوش، کشواد و قارن با هم رایزنی کردند و تصمیم گرفتند نیمه شب حرکت کنند، چون شب از نیمه گذشت دلیران ساز رفتن کردند و قارن لشکری برگزید و حرکت کردند.
بارمان متوجه شد که سپاه قارن سوی پارس می روند به دنبال آنها آمد تا راه آنها را ببندد و قارن که از او کینه خون برادر داشت به سمتش روان شد. نیزه ای بر کمر او زد چنان که بارمان از اسب افتاد و قارن گردن او را از سرش جدا کرد و با لشکریانش به سمت سرزمین پارس حرکت کرد.
گرفتار شدن نوذر به دست افراسیاب
نوذر تا شنید که قارن رفته است خشمگین به دنبال او حرکت کرد می تاخت تا از خطر دور شود و افراسیاب آگهی یافت که نوذر سپاهش را جمع کرده و به سمت بیابان رفته است پس لشکر خود را آماده کرد و به سرعت به دنبالش حرکت کرد تا اینکه راه نوذر را بست و نوذر گرفتار شد. افراسیاب کمربند نوذر را گرفت و او را از اسب جدا کرد و ۱۲۰۰ جنگاور نامداری که با او بودند چنان از آنجا گریختند که گویی هیچ کس در کنارش نبوده است افراسیاب هر که را توانست به همراه پادشاه ایران زمین به بند کشید.

از آن سو افراسیاب فرمان داد تا به بارمان بگویند از پس قارن رزم جو رود و او را به چنگ آورد ولی خبر آوردند که قارن با بارمان چه کرده است و افراسیاب از شنیدن این خبر بسیار غمگین شد.
افراسیاب با ویسه نامور چنین گفت: نگذار مرگ پسرت تو را بشکند که اگر به قارن پسر کاوه فرصت دهی بسیار خطرناک است به آن سو برو و لشکری از بزرگان و دلیران با خود ببر.
قارن آگاه شد وخود را آماده کردو تا اینکه ویسه هم به پارس وبه لشگر قارن رسید وفریاد زد که شکوه وبزرگیتان از دست رفت.واز قنوج تا کابلستان وزابلستان در دست ماست پس تسلیم شو.قارن جواب داد که چه میگویی من قارنم ، از ترس نگریختم بلکه بعد از اینکه پسرت را کشتم برای جنگ با تو آماده شدم.سپس باهم درگیر شدندو رودی ازخون براه افتاد.قارن و ویسه باهم درگیر شدند وویسه از جنگ با او خسته شد وفرار کردو به سوی افراسیاب برگشت.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۲٫۲۱ ۰۷:۴۳]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_پنج

سپاه افراسیاب در زابلستان

سپاهی که افراسیاب به سرداری «شماساس» و «خزروان» رهسپار زابلستان کرده بود به سوی سیستان و هیرمند تاختند. زال زر در تیمار مرگ پدر بود و آئین سوگواری بجا میاورد و کارها به دست مهراب، امیر کابل و پدر رودابه، سپرده بود. مهراب مردی خردمند و هوشیار بود. چون دانست که سپاه افراسیاب نزدیک رسیده است پیکی با زر و دینار نزد شماساس فرستاد و پیام داد که «افراسیاب شاه توران جاویدان باد. چنانکه می دانی من از خاندان ضحاکم و از پادشاهی خاندان فریدون خشنود نیستم. برای آنکه از گزند ایمن باشم به پیوند با زال خرسند شدم و جز آن چاره نداشتم. از غمی که به زال روی آورده است خشنودم و امیدم آنست که روی او را دیگر نبینم. اکنون که وی در بند سوگواری است همه زابلستان در دست من است. اکنون از تو زمان می خواهم که فرستاده ای به شتاب نزد شاه افراسیاب بفرستم و ارمغانی که در خور شاهان است پیشکش کنم و او را از راز دل خویش آگاه سازم.
اگر افراسیاب فرمان دهد که نزد او بروم بندگی خواهم کرد و پیش تختش به پای خواهم ایستاد و شاهی خود را یکسر به وی خواهم سپرد و گنجینه خود را نزد او خواهم فرستاد و شما پهلوانان نیز رنجی نخواهید داشت.»
مهراب چون دل سردار تورانیان را بدینگونه گرم کرد از آن سو بی درنگ پیکی تندرو نزد زال فرستاد که «یک دم مپای که دو پهلوان تورانی با سپاهی چون پلنگان دشتی بسوی هیرمند کشیده اند. اگر یک زمان درنگ کنی کام دشمن بر خواهد آمد.»

 

نبرد زال با سپاه توران

زال بی درنگ با لشکری جنگجوی به سوی مهراب راند. چون او را بر جا و استوار دید شاد شد و گفت «اکنون دیگر باکی نیست. پیش من خزروان و یک مشت خاک هر دو یکی است. شب هنگام دستبردی به تورانیان خواهم زد تا بدانند هم نبرد آنان کیست.» پس شبانگاه کمان خود را ببازو افگند و نزدیک سپاه دشمن رفت و جائی را که گردان و پهلوانان فراهم بودند نشان ساخت و سه چوبه تیر هر یک بسان شاخ درخت بر سه جا از لشکر گاه توران انداخت. خروش بر آمد و گیرو دار برخاست. چون روز شد و چوبه های تیر را نگاه کردند.

شماساس گفت «ای خزروان، بیهوده دست به جنگ نبردیم و مهراب و سپاهش را از میان بر نداشتیم. اگر رزم کرده بودیم دچار زال نمی شدیم. اکنون کار ما دشوار شد.» خزروان گفت «مگر زال کیست؟ زال یک تن است؛ نه اهریمن است نه روئین تن. کار او را به من واگذار و غم مدار.» روز دیگر آواز طبل و نای بر خاست و دو سپاه در برابر یکدیگر به صف ایستدند. خزروان پیشی گرفت و با گرز و سپر به سوی زال تاختن کرد و عمود خود را سخت بر پیکر زال فرود آورد. جوشن زال را از هم درید و فرو ریخت. زال خشمگین شد. خفتانی ببر کرد و گرز پدرش سام را بر داشت و با سری پرشتاب و جگری پر جوش رو به نبرد آورد. خزروان چون شیری کینه خواه پیش آمد.

 

 

زال اسب را بر انگیخت و گرد بر آورد و گرز را بر افراخت و چنان به نیرو بر سر پهلوانان تورانی فرود آورد که از خونش زمین چون پشت پلنگ رنگین شد. آنگاه در جستجو شماساس بر آمد. اما شماساس از بیم رو نهان کرد. زال «گلباد» سردار دیگر تورانی را دریافت. گلباد چون گرز و شمشیر دستان را دید خود را از میدان بیرون انداخت مگر جان بدر ببرد. زال کمان را بر کشید و خدنگی بزه کرد و کمرگاه گلباد را نشانه کرد. تیرش چنان پر نیرو بود که زنجیر و پولاد جوشن را درید و میان گلباد را به کوهه زین دوخت.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۲٫۲۱ ۱۸:۴۵]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_شش

 

 

چون خزروان وگلباد از پای در آمدند و خوار بر زمین افتادند شماساس هراسان و گریزان شد و سپاه توران پراگنده گردید. لشکر زال و مهراب در پس آنان افتادند و گروه انبوهی از آنان را بر خاک انداختند. نیمی که باز مانده بودند گشاده سلاح و گسسته کمر رو بسوی افراسیاب نهادند. از بخت بد در راه به قارون بر خوردند که سپاه ویسه را شکست داد ه و پراکنده کرده بود. قارون چون سپاه ترکان را دید دانست چه گذشته است. راه را بر آنان گرفت و لشکر خود را گفت تا دست به نیزه بردند و در میان تورانیان افتادند و تیغ در آنان نهادند. از آن همه لشکر تنها شماساس و تنی چند جان بدر بردند و خبر به افراسیاب آوردند.

 

 

کشته شدن نوذر به دست افراسیاب

چون افراسیاب آگاه شد که سرداران وی چنان کشته شدند و سپاهیان ایشان از پای در آمدند خشم بر او چیره شد و بر آشفت و گفت «من چگونه بر تابم که نوذر پادشاه ایرانیان در چنگ من گرفتار باشد و سالاران و پهلوانان من به دست سپاه او کشته شوند. چاره نیست جز آنکه کین بارمان و دیگر پهلوانان را از نوذر بخواهیم.»
پس به دژخیم فرمان داد تا نوذر را بیاورد. گروهی از سپاه روی به نوذر آوردند و بازوان او را سخت بستند و برهنه سر و برگشته کار او را به خواری از خیمه بیرون کشیدند و نزد افراسیاب آوردند. نوذر دانست که روزش بسر آمده. افراسیاب از دور که نوذر را دید شرم از دیده شست و زبان به بدگوئی گشود و از کشته شدن سلم و تور به دست منوچهر یاد کرد و آنگاه بر آشفت و شمشیر خواست و به دست خویش شهریار را گردن زد و تنش را خوار بر خاک افگند. بدینگونه یادگار منوچهر از جهان ناپدید شد و تاج و تخت ایران از پادشاه تهی ماند.

به تخت نشستن افراسیاب

پس از کشته شدن نوذر بستگان و یاران وی را که گرفتار شده بودند پیش کشیدند تا از دم تیغ بگذراند. اینان زنهار خواستند و اغریرث پا در میان گذاشت و بخواهشگری ایستاد که «اینان بی سلاح و دست بسته و گرفتارند و کشتن گرفتاران زیبنده نیست. شایسته تر آنست که آنان را بمن سپارید تا من غاری را زندان ایشان کنم و به خواری در زندان بمیرند.» افراسیاب پذیرفت و بندیان را به اغریرث سپرد و فرمان داد تا آنان را به زنجیر کشند و به ساری برند و در زندان نگاه دارند. آنگاه از دهستان لشکر به سوی ری برد و کلاه کیانی بر سر گذاشت و بر تخت ایران نشست.

آگاه شدن زال از مرگ نوذر

به توس و گستهم خبر رسید که پدر آنان نوذر کشته شده و افراسیاب تورانی بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. جامه چاک چاک و دیده خونین کردند و فغان بر آوردند و با درد و سوگواری رو بسوی زابلستان گذاشتند. چون به زال رسیدند زاری و مویه آغاز نهادند
زال از آنچه شنید آب در دیده آورد و جامه به تن چاک داد و گفت «روان شهریار رخشنده باد، ما همه سر انجام شکار مرگیم. اما اکنون که با ستمکارگی سر از تن پادشاه جدا کردند تیغ در نیام نخواهم کرد و پای از رکاب نخواهم کشید تا کین نوذر را نستانم و یاران او را از بند رها نکنم. این بگفت و با سپاه خود از جای بر آمد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۸٫۰۲٫۲۱ ۱۸:۴۷]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_هفت

 

پایان کار اغریرث

به بزرگان ایران که در بند بودند آگاهی رسید که زال و دیگر دلیران بجنگجوئی و کینه خواهی برخاسته اند. دلشان از خشم افراسیاب پر بیم شد و در نهان پیامی نزد اغریرث فرستادند که «ای مهتر نیکنام، ما را پایمردی تو زندگی بخشید و همه سپاسگزار توایم. تو می دانی که زال و مهراب در زابلستان و کابلستان بجایند و سالارانی چون قارون و برزین و خراد و کشواد دست از ایران باز نخواهند داشت و به کین نوذر برخواهند خاست.
چون عنان از این سو بتابند خشم افراسیاب تیز خواهد شد و دلش به کشتن ما پر شتاب خواهد گشت و جان ما را تباه خواهد کرد. اگر اغریرث ثواب می بیند ما را از بند برهاند تا ما پراگنده شویم و همیشه ستایشگر و سپاسگزار او باشیم.»
اغریرث پاسخ داد که «این چاره در خور نیست. اگر چنین کنم دشمنی خود را با افراسیاب آشکار کرده ام و وی بر من خشم خواهد گرفت. اما چاره ای دیگر خواهم کرد. اگر زال زر سپاهی به سوی آمل و ساری بفرستد من با سپاه خود از آمل بیرون می روم و این ننگ را بر خود می پذیرم و شما همه را به او می سپارم.

 

بزرگان ایران وی را دعا کردند و پیکی تیزرو نزد دستان فرستادند که «اغریرث یار ماست و پیمان کرده است که اگر سپاهی از سوی تو به مازندران آید وی با سپاه خود به ری رود و جان گروهی رها شود.» زال چون پیام بندیان را شنید یلان و پهلوانان را گرد کرد و مرد جنگ خواست. کشواد خواستار این پیکار شد و با سپاهی پرخاشجوی از زابل رو به آمل نهاد. اغریرث چنان که پیمان کرده بود با سپاه خود بسوی ری راند و بندیان ایران را در ساری گذاشت. چیزی نگذشت که خبر به زال رسید که کشواد بستگان و یاران نوذر را رها ساخته و با آنان بازگشته است

همه شادی کردند و بندیان را گرامی شمردند و در کاخ ها و ایوان های آراسته جا دادند.
اما چون اغریرث از مازندران به ری آمد افراسیاب از آزادی بندیان آگاه شد و بر اغریرث خشم گرفت که «بتو گفتم که اینان را بکش. چه جای خردمندی و آهسته کاری بود؟ کین خواهی و خردمندی را نمی توان بهم آویخت. سر مرد جنگجو را با خرد چه کار.» اغریرث آرام گفت «آدمی را در دیده شرم باید. تاج و تخت بسیاری را به دست میافتد اما با هیچکس نمی ماند.
کسی را که که به بدی دسترس می افتد باید یزدان را بیاد آرد و از بدی بپرهیزد.» افراسیاب در سخن درماند که اغریرث از شرم و خرد سخن می گفت و وی دستخوش خشم و کین بود. خونش به جوش آمد و چون پیل مست بر آشفت و از تیغ از میان بر کشید و بر پیکر برادر فرود آورد و او را دو نیمه کرد.

پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب توس و گستهم نزد زال به زابل رفتند. دلاوران و نامداران دیگر چون قارون و برزین و کشواد نیز به در گاه وی روی آوردند تا چاره ای به کار ایران بیندیشند. چون اغریرث به دست افراسیاب کشته شد و زال آگاه شد آنرا نشان برگشتن بخت از افراسیاب شمرد و سپاهی گران برداشت و با دیگر نامداران و پهلوانان از زابلستان بیرون آمد. افراسیاب که چنین شنید لشکر به سوی وی کشید. دو هفته میان دو لشکر جنگ و ستیز بود.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۲٫۲۱ ۱۳:۲۸]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_هشت

پادشاهی زو و گرشاب

پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب توس و گستهم نزد زال به زابل رفتند. دلاوران و نامداران دیگر چون قارون و برزین و کشواد نیز به در گاه وی روی آوردند تا چاره ای به کار ایران بیندیشند. چون اغریرث به دست افراسیاب کشته شد و زال آگاه شد آنرا نشان برگشتن بخت از افراسیاب شمرد و سپاهی گران برداشت و با دیگر نامداران و پهلوانان از زابلستان بیرون آمد. افراسیاب که چنین شنید لشکر به سوی وی کشید. دو هفته میان دو لشکر جنگ و ستیز بود.
شبی زال با بزرگان و دلیران ایران در کار افراسیاب رای میزدند. زال گفت که هر چند پیروزی نبرد به جنگ آزمائی پهلوانان و دلاوران باز بسته است اما لشکر و کشور را پادشاهی خردمند و بیدار بخت باید که کارها را به سامان آرد. اگر توس و گستهم فر شاهی داشتند و به شاهی از نژاد فریدون باید که فره ایزدی با وی یار باشد و پرتو خردمندی از گفتارش بتابد

پس از آنکه در این سخن بسیار رای زدند سر انجام به پادشاهی «زو» فرزند طهماسب از نژاد فریدون که مردی جهاندیده و سالخورده و نیکخواه و یزدان پرست بود همداستان شدند و او را به شاهی بر داشتند. هنگامی که ایرانیان و تورانیان در جنگ و گریز بودند خشکسالی سختی روی آورد و مردم و سپاه در تنگنا افتادند و کار بر آنان دشوار شد. پنج ماه بدینسان گذشت. سپاهیان از دو سو به ستوه آمدند و فریاد ناخشنودی بر آوردند و بر آن شدند که از ستیز آنهاست که آسمان از بخشش باز ایستاده است.
از جنگیان هر دو سپاه فرستادند نزد زو آمد که «از ستیزه سیر شدیم و از رنج و اندوه بجان آمدیم و کار بر همگان تنگ شده. بیا تا کین را از دلها برانیم و مرز دو کشور را روشن کنیم و از گذشته یاد نیاریم.»
زو پذیرفت. جیحون را مرز دو کشور قرار دادند و ستیزه کوتاه شد و زال به زابلستان باز گشت. ابر نیز به زمین سایه افگند و رعد غرید و باران فرو بارید و کوه و دشت پر آب و سبزه شد و فراخی پدید آمد. پنج سال به فراخی و آسایش گذشت. آنگاه گوئی جهان از آسودگی سر شد: زو را مرگ در رسید.

افراسیاب که از مرگ زو آگاه شد باز کینه دیرینه را نو کرد و کشتی بر آب انداخت و لشکر به ری آورد و تا گرشاسب زنده بود جنگ و ستیز نیز میان دو لشکر پیوسته بود. گرشاسب نیز پس از نه سال پادشاهی درگذشت.
در همه این سالها پشنگ با فرزندش افراسیاب سرگران و دژم بود و فرستادگان وی را نمی پذیرفت و روی بدو نمی نمود چه جانش از مرگ پسر دیگرش اغریرث که به دست افراسیاب کشته شد پردرد بود. درین هنگام ناگهان پیامی از پشنگ به افراسیاب رسید که اکنون زمان کارزار است: تخت ایران از شاه تهی است و تا کسی به شاهی ننشسته از جیحون گذر کن و تاج و تخت ایران را بچنگ آور.

بزرگان ایران نزد زال رفتند و گفتند از زمانی که تو جای سام را گرفتی یک روز آرام نداشتیم و خبر حمله ی افراسیاب را به زال دادند.زال گفت که من دیگر پیر شده ام و رستم هم به یل بزرگی تبدیل شده.باید برای او اسب و ابزار جنگ فراهم کنیم.
از این سخن زال،خوشحال شدند.زال داستان را برای رستم شرح داد و به او گفت با اینکه هنوز بسیار جوانی و وقت رفتن به نبرد برای تو نیست اما برای نبرد با تورانیان باید بروی و پاسخ رستم را جویا شد.

رستم پاسخ داد که چنین تن درشت و دستان دراز نباید به ناز پرورش یابد.اگر روز جنگ فرا برسد یزدان یار من خواهد بود.من به یک اسب قوی نیاز دارم و یک گرز که چنان بر سر سپاه توران بکوبم که از آسمان خون ببارد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۲٫۲۱ ۱۳:۳۰]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_سی_و_نه

پادشاهی زو و گرشاب

پس از کشته شدن نوذر بدست افراسیاب توس و گستهم نزد زال به زابل رفتند. دلاوران و نامداران دیگر چون قارون و برزین و کشواد نیز به در گاه وی روی آوردند تا چاره ای به کار ایران بیندیشند. چون اغریرث به دست افراسیاب کشته شد و زال آگاه شد آنرا نشان برگشتن بخت از افراسیاب شمرد و سپاهی گران برداشت و با دیگر نامداران و پهلوانان از زابلستان بیرون آمد. افراسیاب که چنین شنید لشکر به سوی وی کشید. دو هفته میان دو لشکر جنگ و ستیز بود.
شبی زال با بزرگان و دلیران ایران در کار افراسیاب رای میزدند. زال گفت که هر چند پیروزی نبرد به جنگ آزمائی پهلوانان و دلاوران باز بسته است اما لشکر و کشور را پادشاهی خردمند و بیدار بخت باید که کارها را به سامان آرد. اگر توس و گستهم فر شاهی داشتند و به شاهی از نژاد فریدون باید که فره ایزدی با وی یار باشد و پرتو خردمندی از گفتارش بتابد.

 

پس از آنکه در این سخن بسیار رای زدند سر انجام به پادشاهی «زو» فرزند طهماسب از نژاد فریدون که مردی جهاندیده و سالخورده و نیکخواه و یزدان پرست بود همداستان شدند و او را به شاهی بر داشتند. هنگامی که ایرانیان و تورانیان در جنگ و گریز بودند خشکسالی سختی روی آورد و مردم و سپاه در تنگنا افتادند و کار بر آنان دشوار شد. پنج ماه بدینسان گذشت. سپاهیان از دو سو به ستوه آمدند و فریاد ناخشنودی بر آوردند و بر آن شدند که از ستیز آنهاست که آسمان از بخشش باز ایستاده است.

از جنگیان هر دو سپاه فرستادند نزد زو آمد که «از ستیزه سیر شدیم و از رنج و اندوه بجان آمدیم و کار بر همگان تنگ شده. بیا تا کین را از دلها برانیم و مرز دو کشور را روشن کنیم و از گذشته یاد نیاریم.»
زو پذیرفت. جیحون را مرز دو کشور قرار دادند و ستیزه کوتاه شد و زال به زابلستان باز گشت. ابر نیز به زمین سایه افگند و رعد غرید و باران فرو بارید و کوه و دشت پر آب و سبزه شد و فراخی پدید آمد. پنج سال به فراخی و آسایش گذشت. آنگاه گوئی جهان از آسودگی سر شد: زو را مرگ در رسید.

زو پسری به نام گرشاسپ داشت که بعد از او به تخت پادشاهی مینشیند
افراسیاب که از مرگ زو آگاه شد باز کینه دیرینه را نو کرد و کشتی بر آب انداخت و لشکر به ری آورد و تا گرشاسب زنده بود جنگ و ستیز نیز میان دو لشکر پیوسته بود. گرشاسب نیز پس از نه سال پادشاهی درگذشت.
در همه این سالها پشنگ با فرزندش افراسیاب سرگران و دژم بود و فرستادگان وی را نمی پذیرفت و روی بدو نمی نمود چه جانش از مرگ پسر دیگرش اغریرث که به دست افراسیاب کشته شد پردرد بود. درین هنگام ناگهان پیامی از پشنگ به افراسیاب رسید که اکنون زمان کارزار است: تخت ایران از شاه تهی است و تا کسی به شاهی ننشسته از جیحون گذر کن و تاج و تخت ایران را بچنگ آور.»
بزرگان ایران نزد زال رفتند و گفتند از زمانی که تو جای سام را گرفتی یک روز آرام نداشتیم و خبر حمله ی افراسیاب را به زال دادند.زال گفت که من دیگر پیر شده ام و رستم هم به یل بزرگی تبدیل شده.باید برای او اسب و ابزار جنگ فراهم کنیم.
از این سخن زال،خوشحال شدند.زال داستان را برای رستم شرح داد و به او گفت با اینکه هنوز بسیار جوانی و وقت رفتن به نبرد برای تو نیست اما برای نبرد با تورانیان باید بروی و پاسخ رستم را جویا شد.
رستم پاسخ داد که چنین تن درشت و دستان دراز نباید به ناز پرورش یابد.اگر روز جنگ فرا برسد یزدان یار من خواهد بود.من به یک اسب قوی نیاز دارم و یک گرز که چنان بر سر سپاه توران بکوبم که از آسمان خون ببارد.
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۱۹٫۰۲٫۲۱ ۱۳:۳۱]
#داستانهای_شاهنامه
#قسمت_چهل

رخش
زال هرچه گله در زابلستان بود حاضر کرد و از رستم خواست تا انتخاب کند اما هیچکدام تاب تحمل دست رستم را هم نداشت تا اینکه
اسبانی از کابل آوردند و در آن میان مادیانی بود با سینه ای چون شیر و پاهایی کوتاه و گوشهایی چون خنجر آبدار و با یال فراوان . او کره ای زاده بود با چشمانی سیاه و سمی پولادین با تنی پرنگار و با نیروی فیل و به اندام هیون با جرات شیر و استوار چون کوه بیستون .
رستم وقتی او را دید پسندید. از چوپان پرسید این اسب کیست؟ چوپان گفت صاحب آن را نمی شناسیم و او را رخش رستم می خوانیم . اگر مادرش کمند و سوار ببیند مانند شیر به کمک فرزندش می آید پس به فکر چنین اژدهایی مباش اما رستم کمند انداخت و سر او را به بند آورد . مادرش غران به طرف رستم آمد و می خواست سرش را بکند اما رستم غرید و مشتی برسرش کوفت که مادیان برگشت . رستم اسب را گرفت و به چوپان گفت :این اسب چند است؟ او گفت: اگر تو رستم هستی بهایش راست کردن مرز و بوم ایران است.رستم شاد شد و پیش زال رفت .

 

سپاهی از زابلستان حرکت کرد و در پیشاپیش سپاه رستم پهلوان و پشت او پهلوانان سالخورده بودند. افراسیاب که از آمدن آنان با خبر شده بود با خواری فرار کرد و رفت .
پس از آن زال به فکر افتاد شاهی از نژاد کیان برای تاج و تخت انتخاب کند . با موبدان به مشورت نشست پس آنها نشان کیقباد را دادند .
زال به رستم سپرد که با لشکریانش به کوه البرز برود و بدون درنگ در عرض دو هفته او را بیاورد و بر تخت شاهی بنشاند .
رستم بر رخش نشست و نزد کیقباد می رفت در راه ترکان به رستم رسیدند و با او به جنگ پرداختند ولی رستم با یک حرکت همه را تارومار کرد . بسیاری کشته شدند و بسیاری به سوی افراسیاب گریختند.
افراسیاب قلون را فراخواند و گفت که به دنبالشان برو و مراقب باش زیرا ایرانیان اگر بفهمند ناگهان حمله می کنند . قلون حرکت کرد .

رستم در یک میلی البرز کوه جایگاه باشکوهی دید و جوانی مانند ماه که برروی تختی در سایه نشسته و پهلوانان در اطرافش نشسته اند پس رستم نزدیک رفت و تعظیم نمود. آنها به او گفتند : ای پهلوان شایسته نیست که بگذری و فرود نیایی چون تو میهمان وما میزبان هستیم پس بیا و با ما می بنوش. رستم گفت :من باید به البرز کوه بروم الان زمان باده نوشی نیست . آنها گفتند: ای پهلوان در البرز کوه به دنبال که می گردی؟ ما از مردم آنجا هستیم و می توانیم کمکت کنیم . رستم گفت : به دنبال کیقباد هستم.همان جوان گفت : من نشانی او را دارم اگر تو بر سفره ما فرود آیی به تو خواهم گفت. رستم پذیرفت . جوان گفت : با او چه کارداری؟

رستم گفت : که از زال برایش پیامی آورده ام زیرا تخت شاهی را برایش مهیا نموده اند.
جوان خندید و گفت : قباد خودم هستم. رستم در برابر شاه تعظیم کرد .
قباد به رستم گفت : خواب دیدم که از سوی ایران دو باز سپید با تاجی به سوی من می آمدند و آن را بر سرم گذاشتند .
شب و روز تاختند تا نزدیک ایران رسیدند و قلون راه را بر آنها بست . قباد خواست در برابر او بجنگد که رستم گفت :جنگ کردن کار شما نیست . من و رخش در برابر آنها کافی هستیم و جز ایزد کمکی از کسی نمی خواهیم . رستم به سوی آنها تاخت و سواران را از زمین بلند می کرد و بر زمین می زد . قلون دید که گویا دیوی از بند رها شده پس به او حمله برد و نیزه به جوشن او کوبید . تهمتن نیزه اش را گرفت و غرید و او را از زین بلند کرد و چون مرغی که به سیخ کشیده باشند به نیزه زد وبه زمین کوفت با اسب از روی او گذشت همه سواران فرار کردند و سپاه قلون شکست یافت.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x