داستانهای شاهنامه قسمت  ۷۷تا ۷۸ 

فهرست مطالب

داستانهای شاهنامه داستانهای نازخاتون داستانهای نازخاتون رمان انلاین

داستانهای شاهنامه قسمت  ۷۷تا ۷۸ 

نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۳]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_نخست
(کشتن اسفندیار دو گرگ را)

اسفندیار به همراه گرگسار به‌سوی توران رفت تا به یک دوراهی رسید پس در آنجا خیمه زد و به استراحت و خوردن و آشامیدن پرداخت سپس دستور داد گرگسار را بیاورند و چهار جام می پیاپی به او دادند سپس به او گفت : ای بیچاره اگر هرچه بپرسم درست پاسخ‌دهی ، تمام توران را به تو می‌دهم اما اگر دروغ بگویی تو را با خنجر به دونیم می‌کنم . گرگسار اطاعت کرد پس اسفندیار پرسید که رویین دژ کجاست ؟ چندراه به آنجا می‌رود و کدام بی‌گزند است و چند فرسنگ است ؟ چقدر سپاهی آنجاست ؟ گرگسار گفت : سه‌راه تا آنجا هست که یکی سه‌ماهه به آنجا می‌رسند و راهش پر از آب و خرگاه و شهر است . راه دوم دوماهه به آنجا می‌رسند که غذا برای سپاه و گیاه برای چهارپایان کم است . راه سوم در یک هفته به مقصد می‌رسند و پر از شیر و گرگ و نر اژدها و زن جادوگر و بیابان و سیمرغ و سرمای سخت است . وقتی به رویین دژ رسیدی دژی می‌بینی که بلندی آن برتر از اسب سیاه است و پر از سلاح و سپاهیان است و اطرافش آب و رود فراوان است و اگر کسی صدسال در دژ بماند احتیاجی به بیرون پیدا نمی‌کند . وقتی اسفندیار این سخنان را شنید ، گفت : ما باید از راه کوتاه برویم . گرگسار گفت : کسی تاکنون از هفت‌خوان نگذشته است و همه مرده‌اند . اسفندیار گفت : حال می‌بینی که من می‌گذرم حالا بگو ابتدا با چه چیز مواجه می‌شوم؟ گرگسار گفت : ابتدا دو گرگ نر و ماده بزرگ مانند دو فیل با شاخ‌هایی چون گوزن و دندان‌هایی بزرگ چون عاج فیل هستند . اسفندیار دستور داد تا دست‌بسته او را به خرگاه ببرند . وقتی خورشید سر زد اسفندیار به برادرش پشوتن گفت : مراقب لشکر باش چون من از گفته‌های گرگسار مشوش هستم . من جلو می‌روم و شما از پشت سرم بیایید . پس خفتان پوشید و سوار بر اسب شبرنگ شد و وقتی به نزد گرگ‌ها رسید آن‌ها به او حمله بردند و اسفندیار شروع به تیراندازی کرد و آن‌ها مجروح شدند سپس با شمشیر زهرآگین سرشان را برید و از اسب پیاده شد و نزد خدا به سپاسگزاری پرداخت . وقتی سپاه به او رسیدند شاد شدند و به خوردن و آشامیدن پرداختند ولی گرگسار ناراحت و عصبانی بود .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۳]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_دوم

(کشتن اسفندیار شیران را)

دوباره گرگسار را آوردند و سه جام می به او نوشاندند و خوان بعد را پرسیدند . او گفت : در منزل بعدی با شیر برخورد می‌کنی که نهنگ هم از پس او برنمی‌آید و عقاب هم در آن راه از ترس او نمی‌پرد . اسفندیار خندید و گفت : فردا خواهیم دید . هوا که تاریک شد حرکت کردند و وقتی خورشید سر زد اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و به نزد شیران رفت . یک شیر نر و یک شیر ماده بود پس با شمشیر به شیر نر زد و او را به دونیم کرد ، شیر ماده ترسید اما جلو آمد پس تیغی بر سرش زد و سرش را قطع نمود سپس نزدیک آب رفت و سروتن را شست و از خداوند سپاسگزاری کرد . وقتی لشکریان رسیدند و برویال شیران را دیدند بر او آفرین گفتند و بساط غذا را چیدند .
@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_سوم

(کشتن اسفندیار اژدها را)
سپس اسفندیار دستور داد تا گرگسار را نزد او آوردند و سه جام می به او دادند و خوان بعد را پرسیدند و او گفت : اژدهایی دژم نزدت می‌آید که از دهانش آتش بیرون می‌آید و مانند کوه خارا است اگر برگردی بهتر است . اسفندیار گفت : خواهی دید که اژدها از تیغ من رهایی نمی‌یابد . پس دستور داد تا یک گردون چوبی ساختند و تیغ‌هایی در آن قرار دارند و صندوقی نیز خواستند تا اسفندیار در آن قرار گیرد و دو اسب هم در جلو قرار داشت . وقتی هوا تاریک شد به راه افتادند و وقتی خورشید سر زد دوباره از سپاه جدا شد و سپاه را به پشوتن سپرد. اژدها وقتی صدای گردون و اسب‌ها را شنید جلو آمد و دهانش را باز کرد و گردون و اسب‌ها را فروبرد و تیغ‌ها به کامش فرورفتند پس اسفندیار از صندوق درآمد و با شمشیر به مغزش کوبید به‌طوری‌که اژدها دود زهرآگینی از سرش بلند شد و اسفندیار از آن دود بی‌هوش شد . وقتی پشوتن و لشکریان رسیدند از دیدن این صحنه ترسیدند و ناله سردادند و فکر کردند که اسفندیار مرده است . پشوتن گلاب بر سرش ریخت و اسفندیار چشم باز کرد و به لشکریان گفت : زخمی نیستم ، از دود زهرآگین او بی‌هوش شدم . پس سروتن شست و به سپاس خدا پرداخت .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_چهارم

(کشتن اسفندیار زن جادو را )

اسفندیار ، گرگسار را فراخواند و سه جام می به او داد و منزل بعدی را پرسید . گرگسار گفت : در منزل بعد با زن جادوگر روبرو می‌شوی . او اگر بخواهد بیابان را چون دریا می‌کند و شاهان او را غول می‌نامند . بهتر است برگردی و به جوانی خودت رحم کنی اما اسفندیار نپذیرفت و وقتی شب شد سپاه حرکت کرد و صبحگاه اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و با خود جام می و تنبور برد . بیشه‌ای چون بهشت دید که درختان بسیار داشت و در جوی‌هایش گلاب روان بود پس لب چشمه نشست و به تنبور زدن مشغول شد و خواند : از شر ببر و اژدها خلاصی ندارم و پریچهره‌ای نمی‌یابم . زن جادوگر صدایش را شنید و با همه زشت‌رویی خود را به‌صورت زیبایی درآورد و به نزد اسفندیار رفت. اسفندیار به بازویش زنجیری داشت که زردشت از بهشت آورده بود ، آن را به گردن انداخت و به زن جادوگر گفت : تو بر من چیره نمی‌شوی پس صورت اصلیت را نشان بده . ناگاه پیرزنی سیاه چهره دید پس خنجر را بر سرش فرود آورد و او را هلاک کرد . وقتی او مرد آسمان تیره شد و ابروباد سیاهی به وجود آمد که خورشید هم دیده نمی‌شد . پس از مدتی پشوتن و سپاهیان رسیدند و از پیروزی او شاد شدند و اسفندیار به سپاسگزاری از یزدان پرداخت .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_پنجم

(کشتن اسفندیار سیمرغ را )
اسفندیار ، گرگسار را آورد و سه جام می به او داد و خوان بعدی را پرسید و او گفت : در این منزل کوهی می‌بینی که مرغی بر آن فرمانرواست و او مانند گرگ و جادوگر نیست و بسیار قوی است و دو بچه هم دارد . اسفندیار خندید و گفت : او را شکست می‌دهم . شبانگاه سپاهیان راه افتادند و وقتی سپیده زد اسفندیار سپاه را به پشوتن سپرد و خود حرکت کرد و اسب و صندوق و گردون را با خود برد . وقتی به کوه رسید سیمرغ از دور گردون و صندوق را دید ، خواست تا گردون را با چنگ بگیرد که تیغ‌ها پروبالش را زد و او نیرویش را از دست داد و سست شد . وقتی بچه‌هایش این صحنه را دیدند ازآنجا پریدند و رفتند . اسفندیار از صندوق درآمد و با شمشیر او را کشت سپس از خداوند سپاسگزاری کرد . وقتی پشوتن و سپاهیان رسیدند و آن صحنه را دیدند شاد شدند و جشن گرفتند .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_ششم

(گذشتن اسفندیار از برف)
گرگسار را پیش آوردند و سه جام می به او دادند و خوان بعد را جویا شدند . او گفت : فردا کار بزرگی پیش روست که در آن گرز و کمان به کارت نمی‌آید و آن اینکه برف زیادی می‌آید و تو و لشکرت را مدفون می‌کند . بهتر است که بازگردی . ایرانیان ترسیدند و از اسفندیار خواستند تا برگردد اما او گفت : من ترسی ندارم شما از سخنان این ترک تیره‌روز ترسیده‌اید ؟ پس چرا به دنبال من می‌آیید ؟ اگر می‌خواهید برگردید . خداوند یار من است . ایرانیان پوزش خواستند و وقتی هوا تاریک شد به راه افتادند . هوا که روشن شد به‌جای خوش آب و هوایی رسیدند و خیمه زدند . ناگهان تندبادی وزید و هوا تاریک شد و برف شدیدی بارید . سه روز و سه شب گذشت و هوا به‌شدت سرد بود . اسفندیار به پشوتن گفت : در این راه زور بی‌فایده است پس به درگاه خدا زاری کنید تا این بلا از سرمان رفع شود . پس چنین کردن و ناگاه باد خوشی وزید و هوا خوب شد . شب‌هنگام به راه افتادند ناگهان صدای رعد از آسمان برخاست . اسفندیار گفت : تو گفتی اینجا آب نیست پس این صدای چیست ؟ او گفت : چهارپایان جز آب‌شور نمی‌یابند و یک چشمه آب زهرآگین هم هست .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار
#خوان_هفتم

(گذشتن اسفندیار از رود و کشتن گرگسار)
وقتی پاسی از شب گذشت صدای آب آمد پس دریای عمیق دیده شد و شتری که جلو بود در آن غرق شد پس گرگسار را فراخواند و گفت : چرا زودتر نگفتی که چنین آبی در جلوی ماست ؟ گرگسار گفت : جز بند و ناراحتی چیزی ندیدم ، چرا باید به تو کمک کنم ؟ اسفندیار خندید و گفت : اگر پیروز شوم تو را سالار رویین دژ می‌کنم و پادشاهی توران را به تو می‌دهم . گرگسار شاد شد . اسفندیار پرسید : چگونه باید از این آب گذشت ؟ او گفت : با آهن و تیر و تیغ نباید از آب گذشت اگر پای مرا بازکنی آب افسون می‌شود و راهت بازمی‌گردد . چنین کردند و از آب گذشتند و به رویین دژ رسیدند ، جشنی گرفتند سپس اسفندیار ، گرگسار را آورد و گفت : حالا که راه را نشانم دادی به تو راستش را میگویم . سر ارجاسپ را خواهم برید و کهرم را به انتقام خون لهراسپ و فرشیدورد خواهم کشت . همچنین اندریمان را به انتقام خون برادرانم می‌کشم و زنان و کودکانشان را اسیر می‌کنم . گرگسار عصبانی شد و گفت : امیدوارم که زودتر عمرت به سر آید و با خنجر به دونیم شوی . اسفندیار عصبانی شد و با شمشیر او را به دونیم کرد و به دریا انداخت.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار

سپس سوار بر اسب بر بلندی رفت تا دژ را بهتر ببیند . وقتی دژ بلند و استوار را دید به فکر فرورفت . دو ترک با چهار شکاری دید پس آن‌ها را اسیر کرد و پرسید که اینجا چه جور جایی است و چند سوار در آن است ؟ آن‌ها همه جای دژ را برایش شرح دادند و گفتند : صدهزار شمشیرزن آنجاست و مواد غذایی هم آنجا هست . اگر ارجاسپ بخواهد از چین نیز صدهزار نامور به کمکش می‌آیند . اسفندیار آن‌ها را کشت و به‌سوی پشوتن رفت و گفت : این دژ به سالیان دراز هم به دست نمی‌آید مگر اینکه چاره‌ای بیندیشیم . باید دست از جان بشوییم . تو مراقب باش و من مانند بازرگانان به داخل دژ می‌روم . تو همیشه یک دیده‌بان قرار بده و اگر او دود دید و یا در شب آتش دید ، بدانید که کار من است ، سپاه را به پا کن و درفش مرا بپوش و در قلب سپاه بایست و گرزگاوسر مرا در دست بگیر تا فکر کنند تو اسفندیار هستی . سپس ساربانی با صد شتر سرخ‌مو به همراه بار و دینار و دیبا و گوهر و هشتاد صندوق به همراه برد . در صندوق‌ها صدوشصت مرد جنگی پنهان نمود و درش را بست و بیست تن از نامدارانش را با لباس بازرگانی با خود همراه کرد و به‌سوی دژ به راه افتاد . نگهبان دژ گفت بارت چیست ؟ او پاسخ داد : نخست بگذارید شاه ارجاسپ را ببینم و دیدگانم بینا شود پس طاس پر از گوهر و دینار و چندین نگین لعل و فیروزه با یک اسب و ده تخته دیبای چین و حریر و مشک و عبیر با خود همراه کرد و به نزد ارجاسپ رفت و گفت : من پدرم ترک است و بارهایم را از توران به ایران و برعکس می‌برم . کاروان شتری دارم از جامه‌ها و گوهر و مشک و … . فروشنده هستم . اگر اجازه دهید کاروان را به داخل آورم . ارجاسپ قبول کرد و کلبه‌ای در دژ به او داد که اطراف آن بازارچه ای بود . او خریداران زیادی پیدا کرد . صبح به ایوان شاه رفت و از دینار و مشک و لباس با خود برد و به ارجاسپ گفت : هرچه از بارهای من می‌پسندی بگو تا برایت بیاورم . شاه شاد شد و خندید . اسفندیار خود را خراد معرفی کرد . شاه گفت : تو هر وقت خواستی می‌توانی به درگاه من بیایی و لازم نیست دربان تو را جستجو کند . سپس از رنج راه و از سپاه ایران پرسید که او گفت : پنج ماه است که در راهم . ارجاسپ پرسید از اسفندیار و گرگسار چه خبرداری ؟ او گفت : هرکسی چیزی می‌گوید . یکی می‌گوید که او سر از فرمان پدر کشیده است و یکی می‌گوید او از هفت‌خوان به جنگ شما می‌آید . ارجاسپ خندید و گفت : امکان ندارد . چند روزی در آنجا به تجارت مشغول بود . وقتی خورشید پایین آمد و خریداران او تمام شدند ، اسفندیار دو خواهرش را دید که کوزه بر دوش به آنجا آمدند . اسفندیار رویش را پوشاند . آن‌ها از او می‌خواستند از ایران به آن‌ها خبر دهد و بسیار ناراحت بودند و از وضع خود شکوه می‌کردند . اسفندیار غرید که من فروشنده‌ام و با گشتاسپ و اسفندیار کاری ندارم . وقتی همای او را صدای او را شنید ، او را شناخت اما به روی خود نیاورد . اسفندیار فهمید که هما او را شناخته است پس گفت : من برای نجات شما و به خاطر نام و ننگ به اینجا آمدم ، یک مدتی ساکت باشید و حرفی نزنید پس نزد ارجاسپ رفت و گفت : دریایی در راهم بود ناگاه گردبادی درگرفت و ما از جان خود قطع امید کردیم و من نذر کردم که اگر زنده به خشکی برسم مهمانی بزرگی در آنجا بدهم اما خانه من تنگ است اگر ممکن است در کاخ مهمانی را برگزار کنیم . شاه نیز شادمانه پذیرفت و مهمانی بزرگی به راه انداختند و همه مست و مدهوش شدند . شب اسفندیار آتش افروخت و دیده‌بان به پشوتن خبر داد و آن‌ها به سمت دژ راه افتادند . ارجاسپ خفتان جنگ پوشید و به کهرم گفت تا لشکر را هدایت کند و به طرخان گفت : تو نیز برو و ده هزار نامدار با خود ببر و ببین که سرکرده آن‌ها کیست و او نیز چنین کرد . جنگ سختی بود وقتی آذرنوش او را دید با شمشیر او را دونیم کرد ، کهرم دلش پر هراس شد و به‌سوی دژ رفت و به پدر گفت : سپاه عظیمی از ایران آمده است و سرکرده آن‌ها اسفندیار است . ارجاسپ غمگین شد و به سپاهیان گفت که به‌سوی آن‌ها بروید و بجنگید و کسی را زنده نگذارید . وقتی هوا تاریک شد ، اسفندیار جامه رزم پوشید و در صندوق‌ها را گشود و به مردان جنگی آب و غذا داد و خواست تا مردانه بجنگند . پس آن‌ها سه گروه شدند . یک قسمت میان حصار و یک قسمت بر در دژ و یک قسمت نیز با او همراه شدند و به‌سوی کاخ رفتند . ابتدا اسفندیار به‌سوی خواهرانش رفت و گفت : شما به بازار در کلبه من بروید . سپس به درگاه ارجاسپ رفت و همه بزرگانی را که می‌دید کشت . وقتی ارجاسپ از خواب بیدار شد ، خفتان رومی پوشید و با خنجر با اسفندیار جنگید .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هفت
#فریناز_جلالی
#هفت_خوان_اسفندیار

ارجاسپ زخم‌های زیادی برداشت و بالاخره اسفندیار سر از تنش جدا کرد و دیگر کسی در آنجا هم‌نبردش نبود پس در گنج‌ها را مهر کرد و اسب‌هایی برگزید و سوارانش را بر آن‌ها نشاند سپس دو اسب برای خواهرانش برد و آن‌ها را روانه کرد و چند مرد را با ساوه آنجا قرارداد و گفت : وقتی ما از دژ خارج شدیم شما در دژ را ببندید و وقتی فهمیدید که من به لشکر رسیدم و سپاهیان ترک نیز به در دژ نزدیک شدند سر ارجاسپ را جلوی آن‌ها بیندازید .
وقتی سه قسمت از شب گذشت پاسبان داخل قلعه فریاد زد و گفت : زنده‌باد اسفندیار که شاه را به خاک انداخت و نام گشتاسپ را بلند کرد . کهرم ناراحت شد پس ترکان فکر کردند که بهتر است ابتدا دژ را از دشمن پاک کنند و سپس با لشکریان بجنگند . پس کهرم به‌سوی دژ رفت ولی لشکر ایران در پشت او بود . جنگ سختی درگرفت تا صبح شد سپس ایرانیان سر ارجاسپ را جلوی ترکان انداختند و ترکان ناله سردادند و پسران ارجاسپ گریان شدند . گیرودار شدیدی در رزمگاه به¬وجود آمد و اسفندیار و کهرم به مبارزه پرداختند . اسفندیار کمرگاه کهرم را گرفت و بر زمین کوبید و دودستش را بست . لشکر کهرم پراکنده شدند و ایرانیان هرچه از ترکان یافتند ، کشتند سپس بر در دژ دو دار به پا کردند و اندریمان و کهرم را دار زدند سپس شهر را به آتش کشیدند . بعد از پیروزی اسفندیار نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و به شرح جریان پرداخت . پس از چندی پاسخ نامه آمد که شاه از او تشکر می‌کرد و از او می‌خواست تا به ایران برود .
اسفندیار تمام دینارها را بین سپاهیان تقسیم کرد و گنج‌های ارجاسپ را به‌سوی ایران برد . به همراه دو فیل کنیزک چینی و خواهران اسفندیار و پنج‌تن از پوشیده رویان اسفندیار و دو خواهر و دو دختر و مادرش را روانه بارگاه گشتاسپ کرد .
به سه پسر جوانش سپاهی داد و گفت : اگر کسی درراه سر از فرمان ما بپیچد سرش را ببرید . شما از طرف بیابان بروید و من از طرف هفت‌خوان می‌آیم و سر ماه همدیگر را می‌بینیم .
اسفندیار به‌سوی هفت‌خوان رفت و وقتی به‌جایی که سرد بود ، رسید هوا کاملاً خوب بود . وقتی به ایران نزدیک شد دو هفته منتظر فرزندانش ماند تا اینکه آن‌ها رسیدند و باهم به ایران رفتند . گشتاسپ به پیشوازشان رفت و پدر و پسر یکدیگر را در برگرفتند . در ایران جشن به پا شد و به می‌گساری مشغول شدند .
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
زبلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۱٫۰۶٫۲۱ ۲۳:۵۶]
ادامه دارد

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۳]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار


اسفندیار مست و خشمناک از قصر گشتاسپ بیرون آمد . شبانگاه نزد مادر رفت و به او گفت : پدرم با من بی‌مهری می‌کند . او به من گفت که اگر انتقام لهراسپ را از ارجاسپ بگیرم و خواهرانم را آزاد کنم و تورانیان را شکست دهم ، پادشاهی و لشکر را به من می‌دهد اما چنین نکرد . من به او خواهم گفت که اگر با من وفادار باشد و تاج‌وتخت را به من بدهد با او به نیکی رفتار می‌کنم در غیر این صورت بازور بر تخت می‌نشینم . مادرش غمگین شد و گفت : پدرت فقط تاجی بر سر دارد اما همه‌چیز تحت سلطه توست ، اما اسفندیار نپذیرفت . دو روز همچنان ناراحت و دژم بود و به میگساری پرداخت . روز سوم ماجرا به گوش گشتاسپ رسید و فهمید که اسفندیار جویای تخت و تاج شده است . جاماسپ را صدا کرد و از او طالع اسفندیار را پرسید . جاماسپ پس از مطالعه و تحقیق گریان و زار گفت : روزگار خوشی او دوام ندارد . شاه پرسید که اگر من تخت و تاج را به او سپارم آیا در امان خواهد بود ؟ جاماسپ گفت : چه کسی می‌تواند ازقضای روزگار فرار کند ؟
شب که شد اسفندیار نزد پدر رفت و از کارهایی که کرده بود و نامرادی‌هایی که از شاه دیده بود داد سخن داد . از جنگ توران و اسارتش به دست پدر و گذشتن از هفت‌خوان و جنگ با ارجاسپ و کشتن او و یارانش و آزاد کردن خواهران ، همه را بیان کرد و سپس گفت : تو قسم خوردی که تاج‌وتخت را به من بسپاری اما چرا از من دریغ می‌کنی ؟ شاه گفت : تو راست میگویی و اکنون در جهان به‌جز رستم پسر زال که سر اطاعت در برابر من خم نمی‌کند و نهانی نسبت به من کینه می‌ورزد ، تو نظیری نداری . ندیدی وقتی ارجاسپ به بلخ آمد ، رستم ما را کمک نکرد ؟ تو باید به سیستان بروی و رستم و زواره و فرامرز را به بندکنی و اگر چنین کنی من تخت و تاج را به تو می‌سپارم . اسفندیار گفت : ای شهریار بزرگ ، ما باید با ترکان جنگ کنیم نه با پیرمردی که کاووس او را شیرگیر خوانده است و از زمان منوچهر تا کیقباد شهر ایران به خاطر او پابرجا مانده است . او خدای رخش است و نامداری جدید نیست ، آزار او کار خوبی نیست . اما گشتاسپ گفت : اگر تاج‌وتخت را می‌خواهی باید به جنگ رستم بروی . اسفندیار فهمید که شاه قصد دارد او را از تاج‌وتخت دور کند ولی با همه این‌ها پذیرفت و گفت : من به سیستان می‌روم و به دستور تو عمل می‌کنم اما اگر کار من بد باشد خداوند در روز قیامت از تو سؤال می‌کند .
کتایون خشمناک و گریان نزد اسفندیار رفت و گفت : از بهمن شنیده‌ام که می‌خواهی به جنگ رستم بروی ، پند مادرت را بشنو و عجله مکن او پهلوان بزرگی است که کارهای زیادی کرده است و بعد از او به‌جز سهراب سواری چون او نبوده است . به خاطر تاج شاهی سرت را به باد نده .
اسفندیار گفت :تمام سخنان تو درست است و بهتر از رستم در جهان نیست اما من با فرمان پدر چه کنم ؟ اگر قرار است در زابل بمیرم کاری نمی‌شود کرد . سحرگاه اسفندیار با لشکرش به راه افتاد و رفت تا به یک دوراهی رسید و به‌سوی زابل به راه افتاد تا به هیرمند رسید پس پرده‌سرا و خیمه زدند و استراحت کردند و اسفندیار با پشوتن سخن می‌گفت که باید پیکی را با احترام نزد رستم فرستاد تا بگوید که اگر خود به نزد ما بیاید با او به نیکویی رفتار خواهیم کرد . درست نیست که از ابتدا با او بجنگیم که مدت‌ها ایران‌زمین به خاطر او پابرجاست . اسفندیار ، بهمن را صدا زد و گفت : بر اسب سیاه بنشین و دیبای چینی بپوش و تاج بر سرت بگذار به‌طوری‌که هرکس تو را ببیند ، بفهمد که از نژاد شاهان هستی پس به نزد رستم برو و بگو زمان زیادی عمر کردی و شاهان بسیاری دیدی و همیشه گوش‌به‌فرمانشان بودی اما از زمان لهراسپ به بعد به‌سوی بارگاه او نیامدی و وقتی ارجاسپ به جنگ ما آمد به کمک نیامدی . ما او را شکست دادیم و تمام پادشاهی توران هم از آن گشتاسپ است . شاه از تو آزرده است و از من خواسته تا تو را کت‌بسته به نزدش ببرم . اگر تو به نزد شاه بیایی من قسم می‌خورم که رای او را عوض کنم و نگذارم به تو آسیبی برسد و پشوتن گواه سخنان من است که من خیلی سعی کردم تا شاه را آرام سازم اما او نپذیرفت ، پس تو با من راه بیا .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار

‍ بهمن سخنان پدر را شنید و به‌سوی زابل روانه شد . وقتی دیده‌بان او را دید خبر داد که سواری به‌سوی شهر می‌آید ، زال بر اسب نشست و وقتی او را دید گفت : همانا از لهراسپ نشان دارد . بهمن نزد آن‌ها آمد و گفت : من با رستم کاردارم . زال او را دعوت کرد و گفت : آسوده باش که رستم به همراه فرامرز و زواره به شکار رفته است اما بهمن گفت : اسفندیار به من دستور استراحت نداده است . اگر می‌شود راهنمایی بفرست تا من را به شکارگاه هدایت کند . زال گفت :نامت چیست ؟ باید از نژاد لهراسپ باشی . او گفت : من بهمن پسر اسفندیار هستم . زال در برابرش تعظیم کرد و بهمن هم پیاده شد و باهم به گفتگو پرداختند و هرچه زال اصرار کرد که کمی بمان او نپذیرفت و گفت : فرمان اسفندیار را باید انجام دهم . زال کسی را همراه بهمن فرستاد تا او را راهنمایی کند .
در برابر بهمن کوهی قرار داشت ، بهمن ازآنجا نگریست و رستم را دید که جام می در دست داشت و رخش هم برای خودش می‌چرید . بهمن وقتی رستم را دید ترسید که شاید اسفندیار از پس او برنیاید پس سنگی از بالای کوه به پایین پرتاب کرد . زواره سنگ را دید و با فریاد رستم را باخبر کرد ولی رستم نجنبید و وقتی سنگ نزدیک شد با پاشنه پا آن را دور انداخت . وقتی بهمن چنین دید با خود گفت اسفندیار از پس او برنمی‌آید و باید با او مدارا کرد . وقتی بهمن به نزدیک رستم رسید به موبد گفت : او کیست ؟ باید از نژاد گشتاسپ باشد . بهمن پیاده شد و خود را معرفی کرد پس رستم او را به برگرفت و حالش را جویا شد و هر دو به گوشه‌ای نشستند و بهمن خواست پیام اسفندیار را بدهد اما رستم دستور داد تا غذا بیاورند و خودش به همراه برادرش و بهمن دور سفره نشستند . بهمن کمی خورد و سیر شد . رستم خندید و گفت : تو که غذایت این است چطور تا در هفت‌خوان رفتی ؟ بهمن گفت : ما کم‌غذا هستیم. رستم جامی پر از می به او داد ، بهمن ابتدا مردد بود که مبادا مسموم باشد ولی زواره قدری نوشید و بعد بهمن به‌راحتی آن را خورد . سپس وقتی سوار اسب شدند بهمن پیام اسفندیار را به او داد.
رستم گفت که از دیدارت خوشحال شدم . به پدرت بگو : پیامت را شنیدم و از پندهایت متشکرم ، آوازه‌ات را زیاد شنیده‌ام و مایلم تو را ببینم پس خودم بی سپاه به دیدنت می‌آیم . با تمام‌کارهایی که کردم شاه قصد آزار مرا دارد ، من خواهم آمد و حرف‌هایم را به تو خواهم گفت اما تو قصد ستیزه با مرا پیش نگیر چون من نیز جنگجوی ماهری هستم و تاکنون کسی مرا به بند نکشیده است پس بیا باهم دوست باشیم و روزگار را به خوشی بگذرانیم و هرگاه خواستی برگردی من در گنج‌هایم را به رویت باز می‌کنم تا با خود ببری و به سپاهت هم بدهی و آنگاه با تو خواهم آمد تا به نزد گشتاسپ برویم و از او بپرسم که چرا قصد دشمنی با مرا دارد

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار

‍ وقتی بهمن رفت رستم ، زواره و فرامرز را فراخواند و گفت که به نزد زال و رودابه روید و بگویید :در ایوان تخت زرین گذارند که پسر شاه با دلی پرکینه به نزد ما آمده است . باید با او صحبت کنم اگر در او نیکی دیدم گنج و گوهر را از او دریغ نمی‌کنم اما اگر از او ناامید شدم با او راه نمی‌آیم . زواره گفت : ناراحت نباش ، از ما بدی به اسفندیار نرسید و او مرد عاقلی است و بیهوده با ما نمی‌جنگد . زواره به نزد زال آمد و رستم به‌سوی هیرمند رفت و آنجا ماند تا بهمن بیاید . بهمن پیام رستم را به اسفندیار رساند و گفت که اکنون تنها به لب هیرمند آمده است تا تو را ببیند . اسفندیار سوار بر اسب به همراه صد سوار به‌سوی هیرمند رفت . رستم از اسب پیاده شد و سلام داد و گفت : روی تو درست مانند سیاوش است ، خوشا به حال شاه که چنین پسری دارد . اسفندیار هم از اسب پیاده شد و او را در برگرفت و سلام داد و بسیار از او تمجید کرد و گفت : تو را که دیدم به یاد زریر افتادم . رستم او را به خانه خود دعوت کرد اما اسفندیار گفت : خیلی دلم می‌خواهد اما شاه به ما اجازه این کار را نداده است . تو خودت بند به پایت بزن که فرمان شاه ننگ‌آور نیست و این را بدان که من از این کار او ناراحتم و نمی‌گذارم زیاد دربند بمانی . شاه می‌خواهد که تاج‌وتخت را به من بدهد و من تو را آزاد می‌کنم و مال فراوان به تو می‌دهم . رستم گفت : این برای من ننگ است که تو تا اینجا بیایی و وارد خانه من نشوی اما اسفندیار گفت : پشوتن شاهد است که فرمان شاه را اجرا می‌کنم و اگر جز این کنم غضبناک می‌شود اما اگر می‌خواهی که باهم باشیم امشب مهمان خوان من باش . رستم پذیرفت و گفت : می‌روم غبار شکار را بشویم ، هنگام شام مرا فراخوانید . وقتی رستم برگشت اسفندیار به پشوتن گفت : من و رستم چه‌کاری باهم داریم؟ اگر خودش نیاید به دنبالش نمی‌فرستم . پشوتن گفت : بهتر است جان خود را بی‌جهت به خطر نیندازی تو از شاه داناتر و تواناتری . من از عاقبت کار می‌ترسم . اما اسفندیار گفت : این دستور پدر است. رستم در سراپرده خود منتظر بود اما خبری از پیک اسفندیار نشد پس به زواره گفت : شام را مهیا کن که او اگر قصد مهمان کردن مرا داشت تاکنون خبرم می‌کرد . بعد از غذا نزدش می‌روم و میگویم که اگر شاهزاده هستی باید برای حرف خودت احترام قائل شوی. رستم سوار بر اسب تا هیرمند به نزد افراسیاب آمد و گفت : تو به حرف‌هایت عمل نمی‌کنی و مرا دست‌کم می‌گیری پس بدان که من رستم و از نژاد نریمان هستم که از دیوان و جادوگران تا کاموس و خاقان چین همه از من می‌هراسند . اگر با تو به مهر رفتار کردم خیال نکن که از تو ترسیدم ، من جهان را از دشمنان پاک کردم . اسفندیار خندید و گفت ناراحت مشو . روز گرم و راه درازی بود نخواستم ناراحتت کنم پس بامداد به دیدارت می‌آیم تا زال را ببینم .حال بیا جام می را بردار . اسفندیار دست چپ خود را به او تعارف کرد اما رستم نپذیرفت و خواست تا در دست راست بنشیند . بهمن که طرف راست بود خشمگین برخاست . رستم هم برآشفت و گفت : من از نژاد سام و جمشید هستم . اسفندیار به بهمن گفت : برو کرسی زرین را بیاور و بر آن بنشین و ناراحت نباش . اسفندیار به رستم گفت : من از موبدان شنیدم که وقتی زال با موی سپید و چهره تیره به دنیا آمد ، سام ناراحت شد و گفت تا او را کنار دریا بیندازند اما سیمرغ از او نگهداری کرد و پس از مدتی سام به دنبالش رفت و بعد شاهان و نیای من بودند که او را بالا کشیدند و همه‌چیز به او دادند . رستم گفت : چرا سخنانی نمی‌گویی که شایسته شاهان باشد ؟ خدا می‌داند که زال بزرگ و نیکنام است و از نژاد نریمان است. قباد را من از کوه البرز به میان جمع بردم و پادشاه کردم وگرنه او بت‌پرستی بیش نبود . آیا آوازه سام را شنیده‌ای ؟ او پیل کش بود و دریای چین تا کمرش می‌رسید . مادرم دختر مهراب پادشاه سند بود و نژادش به ضحاک می‌رسید . من شاهان زیادی دیده‌ام و زمین را سراسر گشته‌ام و شاهان بیدادگر زیادی را کشته‌ام ، تو حالا فقط خودت را می‌بینی . اسفندیار گفت : همه کارهایی که کرده‌ای شنیده‌ام اما حالا کارهای من را بشنو : من زمین را از بت‌پرستان تهی کردم و من از نژاد لهراسپ هستم و او نیز از نژاد اورندشاه پسر کی پشین بود که او نیز فرزند کیقباد بود . مادرم هم دختر قیصر رومیان است و قیصر نیز از نژاد سلم است . تو کسی هستی که نزد نیاکان من سرخم می‌کردی . وقتی‌که لهراسپ کشته شد ، من بودم که به کینخواهی او رفتم و از هفت‌خوان گذشتم و ارجاسپ را کشتم و توران را تباه کردم.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار

‍ رستم گفت : اگر من به مازندران نمی‌رفتم گیو و گودرز و طوس و کاووس همه کور می‌ماندند و کسی آن‌ها را نجات نمی‌داد ، من بودم که دوباره او را به تاج‌وتخت نشاندم و در جنگ هاماوران شاه آنجا را کشتم . اگر من کاووس را نجات نمی‌دادم سیاوش و کیخسرویی نبودند که لهراسپ را به شاهی برسانند . تو به جوانی خود تکیه مکن.
پدرت با بدخویی تخت و تاج را از لهراسپ گرفت ، به سخنان او گوش نده که عاقلانه نیست . کسی که پدرش را آن‌گونه ذلیل می‌کند به پسرش هم رحم نمی‌کند . او مرگ تو را می‌خواهد که تو را نزد من می‌فرستد و نمی‌خواهد که تاج‌وتخت را به تو بدهد . من و زال جای پدرت هستیم با ما باش من تو را شاه ایران می‌کنم .زمانی که لهراسپ تک‌سواری گمنام بود من این مقام را داشتم و زمانی که گشتاسپ درروم آهنگری می‌کرد نیز من این کنج و بوم را داشتم . اسفندیار خندید و دست او را گرفت و گفت: تو همان‌طور که شنیدم ، هستی . سپس دست او را فشار داد به‌طوری‌که به‌شدت درد گرفت و از ناخنش آب زرد ریخت اما رستم به روی خود نیاورد . سپس رستم دست او را گرفت و گفت : خوشا به حال کسی که پسری چون تو دارد . پس دستش را فشرد و همه ناخن‌هایش خونین شد و روی اسفندیار تیره گشت . اسفندیار خندید و گفت : امروز می بخور که فردا در رزم خیلی کار داری . وقتی شکستت دادم و دست‌بسته تو را نزد شاه بردم ، خواهم گفت که تو گناهی نداری و خواهش می‌کنم که از تو بگذرد . رستم خندید و گفت : تو از جنگ من سیر می‌شوی .اگر من فردا تو را در میدان نبرد دیدم بلندت می‌کنم و به نزد زال می‌برم و بر تخت می‌نشانمت و تاج بر سرت می‌گذارم و گنج‌ها را برایت می‌گشایم . اگر تو شاه باشی و من پهلوان ، کسی جرات حمله به ما را ندارد . غذا آوردند و رستم شروع به خوردن کرد و همه از خوردن او تعجب کردند سپس می‌آوردند و نوشیدند . موقع رفتن اسفندیار گفت : هرچه خوردی نوشت باد . رستم پاسخ داد : بیا این کینه را از دل بیرون کن و نزد من مهمان باش . اسفندیار گفت : عاقبت ما در جنگ معلوم می‌شود. رستم نگران شد و با خود گفت : اگر مرا با بند ببرد و یا اگر من او را بکشم در هر دو صورت بدنام می‌شوم . اسفندیار به برادرش گفت : چنین سواری تاکنون ندیده‌ام . فردا یا من او را می‌کشم یا او مرا . پشوتن گفت: ای برادر سخنم بشنو و به آن آزادمرد کاری نداشته باش ، فردا بی سپاه به ایوان او برو ، او سر از فرمان تو نمی‌پیچد . اسفندیار گفت : تو که وزیر من هستی نباید چنین حرفی بزنی . اگر من از فرمان شاه سر بپیچم در دوزخ جای می‌گیرم . چرا مرا به گناه می‌کشی ؟ پشوتن گفت : ترس از دلم جدا نمی‌شود .
رستم به ایوان خود برگشت و چاره‌ای جز جنگ ندید . وقتی زواره نزد رستم رسید او را از خشم تیره یافت . رستم گفت : برو جوشن و مغفر و تیر هندی بیاور . زواره هرچه او گفته بود حاضر کرد . رستم آهی کشید و کفت : معلوم نیست که در جنگ چه بلایی بر سرم آید. زال گفت : تو هیچ‌وقت نترسیده‌ای حتی با شیر و اژدها و دیو هم جنگیده‌ای اما در این رزم برایت خیلی می‌ترسم اگر تو کشته شوی از زابل چیزی باقی نمی‌ماند و اگر تو او را بکشی بدنام می‌شوی . بهتر است سر به بندگی شاه بسایی تا از بدنامی ایمن شوی . رستم گفت : ای پیرمرد این سخنان را بر زبان مران ، درست است که من سال‌های زیادی طی کرده‌ام اما تجربه زیادی هم دارم . من با او خیلی راه آمدم اما او نپذیرفت ، من بلایی بر سرش نمی‌آورم فقط او را به بند می‌کشم و سپس او را شاه می‌کنم و کمر به خدمتش می‌بندم و به‌سوی گشتاسپ می‌روم و او را کنار می‌زنم و اسفندیار را جایش می‌نشانم . زال فکر کرد و گفت : این سخنان عاقلانه نیست ، او قباد نیست که او را برداری و به پادشاهی ایران برسانی اما به‌هرحال خودت میدانی . سپس زال شروع به رازونیاز کرد و از او مدد جست . صبحگاه رستم گبر بر تن نمود و ببر را هم روی آن پوشید و به زواره گفت : برو لشکر را آماده کن .
رستم و زواره به همراه لشکر تا لب هیرمند رفتند و رستم به‌تنهایی به‌سوی لشکرگاه اسفندیار رفت و به زواره گفت : من می‌روم با او صحبت کنم و او را از جنگ بازدارم اگر نپذیرفت به‌تنهایی با او نبرد می‌کنم تا لشکر صدمه نبیند اما اگر به این هم راضی نشد آنگاه تو را صدا می‌زنم تا لشکر را به راه‌اندازی . پس رستم به نزد لشکر اسفندیار رفت و گفت: هم‌نبردت آمد ، آماده‌باش .
اسفندیار خفتان به تن نمود و بر اسب سیاهش نشست . وقتی دید رستم تنهاست به پشوتن گفت : تو نزد سپاه بمان تا من هم تنها نزد او بروم .
رستم گفت : ای شاه شاد دل این‌گونه تندی مکن اگر قصد خون ریختن داری حرفی نیست سپاه من هم آماده است . اسفندیار گفت : من قصد خون ریختن ندارم و به‌تنهایی می‌جنگم اگر تو یار کمکی نیاز داری بخواه تا بیاید .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار

‍ دو جنگجو شروع به مبارزه کردند ، تیغ‌های آن‌ها شکست سپس گرزها هم شکسته شد و سپس شروع به کشتی گرفتن ، کردند ولی هیچ‌کدام از پس دیگری برنیامد . وقتی آمدن رستم طول کشید زواره سپاه را جلو راند و درباره رستم پرس‌وجو کرد و شروع به دشنام دادن نمود . نوش آذر برآشفت و گفت : ای سگزی بی¬خرد اسفندیار به ما دستور جنگ نداده اما شما در جنگ پیش‌دستی کردید . زواره بسیاری از ایرانیان را کشت ، نوش آذر جلو آمد و در برابرش گردی به نام الوای قرار گرفت . نوش آذر تیغی بر سر او زد و او را به زمین انداخت . زواره که چنین دید به‌سوی نوش آذر آمد و نیزه‌ای بر سرش زد و او را کشت . برادرش مهرنوش گریان به جلوی سپاه آمد و از آن‌سو نیز فرامرز به‌سوی او رفت و شروع به مبارزه کردند .مهرنوش خواست تیغی بر سر فرامرز بزند اما تیغ بر اسبش فرود آمد و سر اسبش بریده شد و چون از اسب افتاد ، فرامرز او را کشت . وقتی بهمن برادرانش را کشته یافت به نزد اسفندیار رفت و گفت : سپاهی از سگزیان به جنگ ما آمده است و دو پسرت را کشتند .اسفندیار عصبانی شد و به رستم گفت : ای بدقول مگر نگفتی لشکر را جلو نمی‌آورم. رستم غمگین شد و سوگند خورد که من چنین دستوری نداده‌ام اگر بخواهی زواره و فرامرز را به تو تحویل می‌دهم . اسفندیار گفت : لازم نیست ، مراقب باش که دیگر سپاهت دست به چنین کاری نزنند . پس کمان و تیر و خدنگ گرفتند و به مبارزه پرداختند وقتی اسفندیار به‌سوی رستم تیر انداخت تن رخش و رستم زخمی شد اما تیر رستم به او زخمی وارد نکرد . رستم متعجب شد و با خود گفت که او رویین‌تن است . ازآنجایی‌که تن رخش و رستم پر از زخم شده بود رستم از رخش پیاده شد و به‌سوی خانه روان شد . اسفندیار خندید و گفت : چه شد چرا می‌گریزی ؟ مگر تو آن‌کسی نیستی که دیو از تو گریان شد ؟ چرا مانند روباه شده‌ای ؟
وقتی زواره رخش و رستم را دید خشمگین شد و گفت : برو بر اسب من بنشین که حالا من به کینخواهی تو می‌روم اما رستم گفت : برو پیش زال و از او چاره بخواه که آبرویمان رفت . مراقب رخش باش ، من از عقب می‌آیم .
اسفندیار به رستم گفت : بیا تسلیم شو ، من گزندی به تو نمی‌رسانم و پیش شاه شفاعتت را می‌کنم . رستم گفت بی‌وقت است ، من می‌روم زخم‌هایم را ببندم پس‌ازآن گوش‌به‌فرمانت هستم . اسفندیار گفت : من از تو نیرنگ زیاد دیده‌ام اما امشب را هم به تو امان می‌دهم . اسفندیار فکر کرد که او چه مردی است ؟
وقتی اسفندیار به لشکر رسید پشوتن از مرگ نوش آذر و مهرنوش ناراحت بود . اسفندیار به پشوتن گفت :گریان مباش که مرگ پایان کار همه ماست ، آن‌ها را در تابوت قرار بده و نزد شاه بفرست و بگو این درختی است که خودت کاشتی .
وقتی رستم به ایوان آمد و زال او را دید ، زواره و فرامرز گریان شدند . زواره آمد و ببر و خفتان را از تنش درآورد . زال نالید که آخر عمری چرا باید تو را در این حال ببینم ؟ رستم گفت : از ناله و گریه چه سودی می‌بری ؟ این قضای آسمانی است ، من رویین تنی چون او ندیده‌ام . خداراشکر که شب شد و مجبور به ترک جنگ شدیم . باید به‌جایی بروم و پنهان شوم تا شاید از جنگ سیر شود . زال گفت : بهتر است از سیمرغ کمک بطلبیم . سپس زال با سه مجمر پر آتش و سه پهلوان به بالای کوه رفتند و زال پری را آتش زد . پاسی از شب گذشته بود که سیمرغ ظاهر شد و زال بر او نماز برد و سه مجمر بوی خوب برایش سوزاند . سیمرغ گفت : چه نیازی به من پیداکرده‌ای ؟ زال تمام ماجرای رستم و اسفندیار را تعریف کرد . سیمرغ تمام جراحت‌های رخش و رستم را مداوا نمود و به رستم گفت : اگر با من پیمان بندی که از جنگ دست بکشی کمکت می‌کنم . رستم پذیرفت . سیمرغ گفت : هرکس خون اسفندیار را بریزد روزگار او را تباه می‌کند و تا زنده است در رنج است . پس گفت : حال برو بر رخش بنشین و خنجری آبگون بیاور و سپاس خدا را به‌جا آور و به‌سوی دریای چین برو و از دوری راه مترس که من تو را به آنجا می‌رسانم . در آن بیشه درخت گزی ستبر و پرورده شده از آب انگور است ، من چوبی از آن را به تو نشان می‌دهم که مرگ اسفندیار با آن چوب است . اما اگر با اسفندیار روبرو شدی با او مدارا کن و سعی کن که با او صلح کنی اگر نپذیرفت با این تیر چشم راستش را بزن تا کور شود . رستم اطاعت کرد .
سپیده‌دم که آفتاب دمید ، رستم سلاح نبرد پوشید و به ستایش حق پرداخت و سپس به اردوگاه اسفندیار رفت و گفت : ای شیردل تا کی می‌خوابی ؟ اسفندیار از وضع رخش و رستم که دیگر اثری از زخم نداشتند تعجب کرد پس جوشن به تن نمود و نزد رستم رفت و گفت : گویا ماجرای دیروز را فراموش کردی . تو از جادوی زال سالم شدی وگرنه جایت در قعر گور بود . امروز دیگر تو را زنده نمی‌گذارم.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۸٫۰۶٫۲۱ ۰۹:۱۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_هفتاد_و_هشت
#فریناز_جلالی
#رزم_رستم_و_اسفندیار

‍ رستم گفت : از خدا بترس . من امروز نمی‌خواهم با تو بجنگم ، تو داری به من ظلم می‌کنی . به زرتشت قسم که تو داری از مسیر درست منحرف می‌شوی . من خودم با پای خودم نزد شاه می‌آیم . چرا دلت سنگ شده است ؟
اسفندیار گفت :تو فریبکاری . اگر می‌خواهی زنده بمانی باید بند ما را بپذیری . رستم گفت : ای شهریار آن‌قدر ظلم نکن . این کارزار برای هردوی ما بد است . نام مرا زشت مساز و جانت را به خطر نینداز . هرچه از مال و خواسته بخواهی به تو می‌دهم . اسفندیار گفت : من نمی‌توانم ازنظر گشتاسپ سرپیچم . جز جنگ یا بند راهی نیست . رستم گفت پشوتن را صدا بزن تا گواه من باشد و بداند که بدی از توست . اسفندیار خندید و گفت : چقدر بهانه می‌گیری . پس پشوتن را صدا زد و رستم به او گفت : من نزد اسفندیار بسیار لابه کردم که دست از جنگ بردارد اما قبول نکرد اگر او کشته شود تو شاهد باش که گناه از من نیست . اسفندیار گفت : دیگر بس است مبارزه کن . رستم کمان کشید و تیر گز را به‌سوی چشم راست او پرتاب کرد و اسفندیار بر زمین افتاد . زمانی گذشت و او به هوش آمد و تیر را بیرون آورد .
پشوتن و بهمن شروع به گریه و زاری نمودند و پشوتن گفت : لعنت بر این تاج‌وتخت که تو را تباه کرد . اسفندیار گفت : بی‌جهت ناله مکن که این قضای آسمانی است و مرگ عاقبت همه است اما رستم مرا نامردانه کشت ، به این چوب گز نگاه کن . وقتی رستم این را شنید گریست و گفت: او راست می‌گوید ، من سواری نظیر اسفندیار ندیدم و از دست او بیچاره شدم و حالا هم به خاطر این کار بدنام می‌شوم . اسفندیار به رستم گفت : عمر من به سررسید پس به وصیت من عمل کن و در تربیت بهمن بکوش . رستم گریست و گفت : از موبدان شنیدم که هرکس اسفندیار را بکشد روز خوش نمی‌بیند و همیشه در رنج است . اسفندیار گفت : خودت را ناراحت مکن که این کار را گشتاسپ با من کرد و سعی نمود که تاج‌وتخت را برای خود نگاه دارد . حالا بهمن را تربیت کن و فنون جنگ نرم و رزم و گوی و چوگان را نشانش بده که او سزاوار شاهی است . رستم اطاعت کرد . سپس اسفندیار به پشوتن گفت : سپاه را به ایران ببر و به پدر بگو که این کار خودت بود ، تو مرا به‌سوی مرگ فرستادی . به مادر بگو که خودت را آزار مده و به چهره من در تابوت منگر و به خواهران و همسرم بگو که ناراحت نباشند و این بدی از تاج پدر بر سرم آمد و گشتاسپ به من ستم کرد . این را گفت و جان سپرد . رستم جامه می‌درید و می‌گریست . سپس زواره به رستم گفت : نباید فرزند او را بپروری چون او از ما انتقام می‌گیرد اما رستم گفت : من با تقدیر نمی‌توانم بجنگم . من کاری که درست است انجام می‌دهم . پشوتن تابوتی آهنین آورد و روی آن قیر ریخت و رویش مشک و عبیر پراکند و اسفندیار را در آن قرارداد و مویه‌کنان و نالان به راه افتاد . سپاه رفت و بهمن در زابل ماند و رستم او را پدرانه می‌پرورید .وقتی خبر مرگ اسفندیار به گشتاسپ رسید ناله سرداد و جامه درید . بزرگان ایران گفتند : تو او را به کشتن دادی ، باید شرم کنی . مادر و خواهران گریان و زار به پشوتن آویختند. پشوتن مهر تابوت را گشود و چهره اسفندیار نمایان شد .
همه ناله کردند و کتایون خاک‌برسر می‌ریخت و به شاه می‌گفت : بعد از او چه کسی برایت می‌جنگد ؟ وقتی پشوتن به شاه نزدیک شد به او تعظیم نکرد و گفت : پشت تو شکست و تا ابد در جهان بدنام شدی و همه تو را نکوهش می‌کنند سپس به جاماسپ گفت : ای بدنشان تو اینها را به جان هم انداختی . هما و به آفرید به نزد شاه آمدند و تمام پهلوانی‌های اسفندیار را ذکر کردند و گفتند که نه سیمرغ او را کشت و نه رستم ، بلکه تو او را کشتی . هیچ شاهی با فرزندش چنین نکرد . شاه به پشوتن گفت : برو آبی بر آتش این دختران بریز . پشوتن از ایوان خارج شد و دختران را نیز با خود برد و به مادر گفت : چرا بر سرش شیون می‌کنی ؟ او به‌راحتی خفته است و در بهشت جای گرفته است .
از آن‌سو بهمن در زابل بود و رستم او را تربیت می‌کرد و همه مهارت‌ها را به او می‌آموخت و او را از پسران خود گرامی‌تر می‌داشت . سپس نامه‌ای به گشتاسپ نوشت و پس از آفرین خداوند گفت که خدا و پشوتن گواهند که من به اسفندیار گفتم که دست از جنگ بردارد ولی او نپذیرفت حالا پسرش را تربیت کردم و او را تعلیم شاهانه دادم . وقتی گشتاسپ سخنان او را خواند با پشوتن صحبت کرد و او نیز سخنان رستم را تأیید کرد . گشتاسپ نامه‌ای به رستم نوشت و گفت : دیگر به گذشته میندیش و نبیره مرا نزد من بفرست . رستم شاد شد و بهمن را با گنج و مال فراوان روانه نمود و دو منزل او را همراهی کرد . وقتی گشتاسپ نبیره‌اش را دید اسفندیار را به یاد آورد و او را اردشیر خواند .
پایان داستان رزم رستم و اسفندیار

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x