داستانهای شاهنامه قسمت ۹۵ 

فهرست مطالب

داستانهای شاهنامه داستانهای نازخاتون داستانهای نازخاتون رمان انلاین

داستانهای شاهنامه قسمت ۹۵ 

نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی

#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز


پادشاهی خسروپرویز سی‌وهشت سال بود . گستهم مردی را روانه کرد تا خسرو را از جریانات آگاه سازد .
وقتی خسرو مطلع شد روانه پایتخت گشت و بر تخت نشست و همه بزرگان برای تبریک به دیدارش آمدند . شبانگاه خسرو به نزد پدر رفت و به پایش افتاد چون چشمانش را دید نالان شد و رویش را بوسید و گفت : اکنون هرچه بگویی اطاعت می‌کنم . هرمزد گفت : سه چیز می‌خواهم اول اینکه هر بامداد گوش مرا با آوایت شاد کنی . دوم اینکه رزم‌آوری دلیر که از جنگ‌های گذشته اطلاع دارد را نزد من بفرستی تا برای من از جنگ‌ها حکایت کند . سوم اینکه دائی‌هایت که مرا کور کردند را کور کنی .خسرو پذیرفت و گفت : فقط صبر کن تا از شر بهرام راحت شویم سپس به‌حساب گستهم و بندوی می‌رسم .وقتی بهرام از جریان به تخت نشستن خسرو مطلع شد سپاهی را آماده نبرد با او کرد . خسرو نیز کسانی را فرستاد تا از وضعیت بهرام خبر بیاورند . خبر آوردند که بهرام همیشه در هر جا که باشد سپاهیان با او هستند .خسرو بزرگانی چون گردوی، شاپور ، اندمان ، دارمان سپهدار ارمینیه را فراخواند و به شور نشستند . خسرو گفت : من جوان‌تر از شما هستم . بگویید چاره کار چیست ؟ من می‌خواهم ابتدا از قلب گاه به‌سوی بهرام بروم و او را به صلح و آشتی رهنمون کنم اگر پذیرفت چه‌بهتر وگرنه تن به جنگ می‌دهیم . همه به این نظر شاه آفرین گفتند . صبحگاه طبل جنگ‌زده شد . خسرو و سپاهیانش آماده نبرد بودند و بهرام نیز به همراه ایزدگشسپ و آذرگشسپ و یلان¬سینه آماده گشتند . بالاخره بهرام و خسرو در برابر هم رسیدند . گردوی به‌عنوان راهنما در جلوی خسرو قرار داشت و بندوی و گستهم و خرادبرزین همه غرق در آهن و سیم و زر در اطرافش بودند .وقتی بهرام آن‌ها را دید با عصبانیت گفت : این روسپی زاده را ببین که از پستی به پادشاه رسید ، در لشگرش یک مرد نامدار هم نیست .هم‌اکنون با سپاهم حمله می‌برم و بیابان را پر از خون می‌کنم . خسرو گفت : چه کسی بهرام چوبین را می‌شناسد . گردوی گفت : همان مردی که سوار بر اسب ابلق است با قبای سپید و حمایل سیاه .خسرو گفت :در او اثری از فرمان‌برداری نمی‌بینم . بااین‌حال شاه به جلوی سپاه رفت و گفت : ای مرد سرافراز چگونه کارت به نبرد کشید ؟ تو زیور تاج‌وتخت هستی . دست از این جنگ بردار .بهرام روی اسب کرنشی کرد و گفت : من از وضع خودم راضیم . به‌زودی داری به پا می‌کنم و دو دستت را از پشت می‌بندم و تو را به دار می‌آویزم.خسرو فهمید صحبت بی‌فایده است و گفت : ای ناسپاس انسان خداشناس چنین نمی‌گوید . تو مهمان خود را به دار می‌آویزی ؟ می‌ترسم به‌روز بدی بیفتی . چه کسی از من برای تاج‌وتخت سزاوارتر است ؟ من که جدم کسری و هرمزد است .بهرام گفت : تو را با سخنان شاهانه چه‌کار ؟ تو که نه مرد جنگ هستی و نه دانشمند . ایرانیان با پادشاهی من موافقند و می‌خواهند ریشه تو را بکنند .
خسرو گفت : ای بدرفتار چرا تندی می‌کنی ؟ گفتار زشت عیب بزرگی برای مرد است. تو قبلاً این‌گونه نبودی . خردت کم شده است ؟ خشم را بیرون کن و به خدا تکیه نما . نمی‌دانم چه کسی تو را تحریک کرده است . این را گفت و از اسب پیاده شد و تاج از سر برداشت و به‌سوی یزدان رو کرد و گفت : ای خداوند دادگر امیدم به توست . سپاه مرا پیروز دار و مگذار تاج‌وتخت به دست این بنده بیفتد . اگر پیروز گردم آن طوق و گوشوار و جامه زرنگار و صد کیسه دینار زر به آتشکده می‌دهم و به خدمتگزاران صدهزار درم خواهم داد و هرکس از سپاه بهرام اسیر شود خدمتکار آتشکده می‌کنم و شهرهای ویران‌شده را آباد خواهم نمود و صدهزار دینار هم می‌دهم . سپس بازگشت و رو به بهرام گفت : ای دوزخی دیوسیرت خشم و زور چشمت را کور کرده است.
اگر من سزاوار شاهی نیم
مبادا که در زیر دستی زیم
بهرام گفت : پدرت هرگز برکسی بانگ نزد . ارزش او را ندانستی و او را از تخت سرنگون کردی . تو ناپاکی و دشمن یزدان هستی . اگرچه هرمزد عادل نبود ولی تو هم فرزند او هستی و سزاوار نیست که شاه ایران و توران شوی . من انتقام هرمزد را از تو می‌گیرم . خسرو گفت : هرگز مباد که از درد پدر شاد شوم. خداوند پادشاهی را نصیب من کرد و هرمزد هم مشاور من است . تو ابتدا قصد جنگ با هرمزد را داشتی.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ بهرام گفت : همه دشمن تو هستند و همراه من شده‌اند و خاقان هم از من حمایت می‌کند . من از تیره آرش نامدارم . من نبیره گرگین هستم . دیدی چه بلایی بر سر ساوه شاه آوردم ؟ خسرو گفت : تو فرومایه‌ای بیش نیستی و نبودی . مهران ستاد گران‌قدر تو را به شاه شناساند و هرمزد تو را از خاک برکشید و گنج و سپاه به تو داد . بر خود ستم مکن . راستی پیشه کن . اگر فرمان‌بردار باشی هرچه بخواهی به تو می‌دهم . زرتشت گفته است : هرکس از راه بد رشد یابد به او پند و اندرز دهید و چون نپذیرفت و از دین پاک برگشت باید کشته شود . پیروزی بر ساوه شاه تو را مغرور نکند . در زمان آرش شاه که بود ؟ بهرام گفت : منوچهر بود . خسرو گفت : آرش بنده او بود و رستم بنده کیخسرو بود بااینکه می‌توانست او را کنار بزند ولی او چشم به تخت نداشت . بهرام گفت : تو از تخم ساسان هستی که شبان زاده بود . خسرو گفت : تو از تخم ساسان به همه‌چیز رسیدی . گفتار تو سرتاسر دروغ است . تو تاج‌وتخت را می‌جویی. بهرام به‌سوی لشگریانش رفت ، در میان آن‌ها سه ترک از سوی خاقان حضور داشتند . یکی از آن‌ها کمندی به‌سوی شاه انداخت و سر و تاج شاه را به بند کشید . گستهم کمند را برید و بندوی تیری به‌سوی ترک بدسیرت انداخت .
بهرام به آن ترک بدساز گفت : چه کسی گفت که با شاه بجنگی ؟ ندیدی من در برابر او ایستاده‌ام ؟ بهرام به‌سوی لشگر رفت درحالی‌که ناراحت بود. خواهر بهرام نزد او آمد و دوباره نصیحتش کرد و گفت با شاه نجنگ . بهرام گفت : او را نباید شاه به‌حساب آورد . خواهرش گفت : برای چندمین بار می‌گویم تندی را کنار بگذار . سخنگوی بلخ گفته که سخن راست تلخ است . آن‌کس که عیب تو را می‌گوید با تو صادق است . این راه را مرو که همه تو را نکوهش خواهند کرد و چوبینه بدنام می‌شود .
نپاید جهان ای برادر به کس
نماند جز از نام نیکو و بس
ولی بهرام زیر بار حرف‌های خواهرش نرفت و گفت : اگر من هم کوتاه بیایم لشگریان کوتاه نخواهند آمد. از آن‌سو خسرو سران لشگر را فراخواند و با آن‌ها به مشورت پرداخت و گفت : با بهرام صحبت کردم و در سخنانش خرد و عقل ندیدم . اگر مرا یاری کنید شبانه به او حمله می‌بریم . بزرگان سپاه پذیرفتند .وقتی شاه با گستهم و بندوی و گردوی تنها شد گستهم گفت : شاها چندان خوش‌بین مباش چون سپاهیان دلشان با آنهاست و باهم خویشی دارند . پدر یا برادر یا نیا یا نبیره‌شان در سپاه آنهاست . چگونه انتظار داری پدر و پسر باهم بجنگند ؟ از آن‌سو بهرام کسانی را فرستاد تا سپاه خسرو را به همراهی با خود دعوت کند . آن‌ها گفتند ما نمی‌توانیم به‌سوی شما بازگردیم اما بدانید که خسرو قصد شبیخون دارد . وقتی بهرام فهمید که دل لشگریان خسرو با اوست آن‌ها را آماده شبیخون کرد . جنگی سخت و طولانی درگرفت . یکی از آن ترک‌ها به‌سوی شاه حمله کرد تا تیری به او بزند اما شاه سپر گرفت و مانع شد و تیغی به او زد و او را سرنگون کرد و خروشید : ای دلیران پایمردی کنید اما سپاهیان دیگر خسته و مانده برگشتند و او را تنها گذاشتند . شاه به گستهم و بندوی گفت : اگر من کشته شوم نسل ما منقرض می‌شود چون من فرزندی ندارم . بندوی گفت : تو برگرد . شاه به گردوی گفت : برو و از تازیان و تخوار کمک بیاور . از آن‌سو بهرام در حال جنگ به خسرو رسید و باهم جنگیدند تا خورشید غروب کرد . خسرو به گستهم گفت : کسی در این جنگ با ما نیست حال که تنها هستیم دیگر جای درنگ نیست. بهرام دوباره حمله برد و خسرو هم کمان را گرفت و به‌سوی او و لشگریانش باران تیر بارید و تیری هم به اسب بهرام زد که او از اسب به زمین افتاد و سپس خسرو از نهروان گذشت و به‌سوی تیسفون فرار کرد . خسرو به نزد پدر رفت و گفت : این پهلوان برگزیده تو پندپذیر نبود بنابراین جنگ درگرفت و سپاهیان از من برگشتند و به‌سوی بهرام رفتند و من ناچار به فرار شدم . حالا چاره‌ای جز استفاده از تازیان ندارم .هرمزد گفت : این راهش نیست . تازیان یاور تو نیستند و تو را دشمن می‌دانند . بهتر است که به روم بروی و از قیصر کمک بخواهی . در همین موقع خبر رسید که بهرام نزدیک می‌شود بنابراین خسرو با تعدادی از یارانش به‌سوی روم فرار کرد اما گستهم و بندوی آهسته رفتند . خسرو عصبانی شد و گفت : چرا آهسته می‌آیید ؟ آن‌ها گفتند : بهرام اکنون هرمزد را بر تخت می‌نشاند و خود هم وزیر او می‌شود و به قیصر نامه می‌نویسد تا ما را اسیر کند . خسرو مبهوت شد و گفت: فقط می‌توانیم به خدا تکیه کنیم . اما آن دو برگشتند و هرمزد را کشتند و گریختند. وقتی خسرو آن‌ها را دید و فهمید که چه کردند رنگ از رویش پرید ولی به روی خود نیاورد . بهرام به قصر رسید و سپس تعدادی از لشگریان را انتخاب نمود و به سرکردگی بهرام پسر سیاوش به دنبال خسرو فرستاد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ خسرو در راه به رباطی رسید که یزدان سرا می‌نامیدند . از یزدان‌پرستی که آنجا بود پرسید : چیزی برای خوردن داری ؟ گفت : نان فطیر و آب جویبار هست . شاه نشست و با شتاب چیزی خورد و پرسید شراب نداری ؟ وی گفت : ما از خرما شراب درست می‌کنیم و آن شراب را نزد شاه آورد . خسرو سه جام پیاپی نوشید و به خواب رفت . بعد از مدتی مرد خدا او را بیدار کرد و گفت : از دور گرد سیاهی دیده می‌شود . بندوی به خسرو گفت : لباس پادشاهی را به من بده تا بپوشم و تو فرار کن . خسرو نیز چنین کرد . بندوی با لباس شاه بر بام رباط رفت تا سواران او را ببینند . سواران هم او را دیدند و پنداشتند که شاه است. بندوی دوباره پایین آمد و لباس خود را پوشید و باز بر بام رباط رفت و گفت : پیغامی از شاه دارم . رئیس شما کیست ؟ بهرام گفت : من بهرام از سلاله سیاوش و رئیس این گروه هستم . بندوی گفت : شاه می‌گوید : من و اسبان خسته‌ایم اگر امشب استراحت کنیم صبح من با شما نزد بهرام می‌آیم . آن‌ها هم‌ دلشان به رحم آمد و پذیرفتند . روز بعد بندوی بر بام رفت و گفت : امروز شاه نماز می‌گزارد و دیشب هم بیدار بود پس امروز بیاساید و فردا حرکت کنیم . بهرام پذیرفت. روز بعد بندوی بر بام آمد و گفت : شاه همان زمانی که از دشت گرد برخاست و شما به اینجا رسیدید به‌سوی روم شتافت و الآن به آنجا رسیده است اگر امان دهی می‌آیم و به سؤالاتت جواب می‌دهم وگرنه سلاح جنگ می‌پوشم و با تو می‌جنگم . بهرام غمگین شد و به یاران گفت : حال دیگر کشتن بندوی چه سودی دارد ؟ بهتر است تا او را نزد بهرام ببریم . پس بندوی به زیر آمد و با آن‌ها به‌سوی بهرام حرکت کرد و وقتی نزد او رسید و بهرام از جریان آگاه شد از پور سیاوش برآشفت و او را سرزنش کرد و بعد به بندوی گفت : تو سپاه مرا فریفتی تا خسرو فرار کند ؟ بندوی گفت : ای سرفراز از من ناراحت مباش چون شاه فامیل من است و من می‌بایست جانم را فدایش می‌کردم . بهرام گفت : من به خاطر این کار تو را نمی‌کشم ولی بدان تو هم روزی به دست او کشته می‌شوی . روز بعد بهرام بزرگان را جمع کرد و بر تخت نشست و گفت : در میان شاهان بدتر از ضحاک نبود که به خاطر رسیدن به پادشاهی پدرش را کشت و بعد از او خسرو است که پدرش را کشت و روانه روم شد . در میان حضار پیرمردی به نام شهران گراز که پهلوانی سرافراز بود پس از مدح و ثنای بهرام گفت : همانا تو سزاوار تخت شاهی هستی . بعد از او سپهداری به نام خراسان گفت : زردشت در اوستا و زند گوید که هرکه روی از خدا بپیچد یک سال پندش دهید و بعد اگر به راه نیامد او را به‌فرمان شاه بکشید . اگر بر شاه دشمن شد باید سر از تنش جدا کرد . پس از او فرخ‌زاد به پا خواست و از بهرام حمایت کرد . سپس خزروان خسرو بلند شد و دلیرانه گفت : بهتر است که نزد خسرو بروی و پوزش بخواهی که تا وقتی شاه زنده است سپهدار نباید به تخت نشیند و اگر از خسرو بیم داری به خراسان برو و به‌آسانی زندگی کن و نامه‌ای به شاه بنویس و پوزش بخواه . زادفرخ نفر بعد بود که به پا خواست و گفت : بزرگان همه نظر دادند و در این میان خزروان خسرو سخنش به خرد نزدیک‌تر بود . ضحاک را به یادآورید که جمشید را کشت و به بیداد بر تخت نشست و فریدون دلیر روزگار او را به سر آورد . افراسیاب را به یادآورید که سر نوذر را برید و چه بر سرش آمد . اسکندر را به یادآورید که از روم آمد و مرزوبوم را ویران کرد و دارا را کشت . کسی تاکنون این شگفتی را ندیده که خسرو گریخته و از دست سپاهیانش نزد دشمنان پناه گرفته است . این را گفت و از درد گریست .
رنگ از روی بهرام پرید . سنباز جهان‌دیده به پا خواست و گفت : بهتر است تا زمانی که از نژاد شاهان بیابیم فعلاً بهرام بر تخت نشیند . رئیس جنگاوران عصبانی شد و به پا خاست و گفت : اگر زنی از نژاد شاهان باشد هم بهتر است تا اینکه بهرام بر تخت نشیند. سپهبد ارمنی ناراحت شد و شمشیر کشید تا با او مبارزه کند و گفت : بهرام شاه است و ما گوش‌به‌فرمان او هستیم . بدین‌سان دودستگی به وجود آمد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ شب‌هنگام بهرام کاغذ و قلم خواست و به دبیر خردمند گفت : عهدی بنویسید که بهرام شاه پیروز سزاوار تاج‌وتخت است و جز راستی نمی‌جوید . روز بعد بهرام بر تخت نشست و بزرگان یک‌به‌یک گواهی کردند که بهرام شهریار جهان است و بعد از او فرزندانش به پادشاهی می‌رسند . سپس بهرام گفت : هرکس که پادشاهی مرا قبول ندارد سه روز وقت دارد تا ایران را ترک کند. همه بر او آفرین گفتند و مخالفان هم آنجا را ترک کردند و پراکنده شدند و به‌سوی روم رفتند .بندوی همچنان در زندان اسیر بود و نزدیک هفتاد روز از اسارت او می‌گذشت و بهرام پرسیاوش را نگهبان او کرده بود .بندوی در زندان سعی در فریفتن بهرام سیاوش داشت و می‌گفت : درست است که فعلاً بخت از خسرو برگشته است اما بالاخره پیروزی با اوست . تا دو ماه دیگر سپاهی از روم به ایران حمله می‌کند و تاج‌وتختی برای بهرام نمی‌ماند .بهرام سیاوش گفت: اگر شاه به من امان دهد هرچه بگویی می‌کنم . پس بندوی سوگند خورد که او در امان باشد و بعد از بر تخت نشستن خسرو به او مقام و بزرگی عطا می‌شود . پورسیاوش گفت :پس من با شمشیر زهرآگین کار چوبینه را یکسره می‌کنم . بندوی گفت : پس مرا از بند آزاد کن تا بر خسرو روشن شود که تو با ما همکاری کرده‌ای .صبحگاه بهرام سیاوش به بندوی گفت : امروز چوبینه به بازی چوگان می‌پردازد . من با پنج نفر صحبت کرده‌ام و آن‌ها را همراه نموده‌ام . تا دمار از روزگار او درآوریم .بهرام سیاوش زنی داشت که چشم دیدنش را نداشت ، پیامی برای بهرام چوبینه فرستاد که بهرام سیاوش زیر قبایش زره پوشیده است و نمی‌دانم چه در دل دارد . بهتر است از او دورباشی . چوبینه پیام زن را گرفت و در میدان چوگان هرکس به او نزدیک می‌شد دستی به پشتش می‌زد و فهمید هیچ‌کس جز بهرام سیاوش زره نپوشیده است پس به او گفت : ای بدتر از مار چه کسی در میدان چوگان زره می‌پوشد ؟ این را گفت و شمشیر کشید و او را کشت . خبر در شهر پیچید که بهرام سیاوش به دست چوبینه کشته‌شده است .وقتی بندوی خبر را شنید جوشن پوشید و با دوستان بهرام سیاوش فرار کرد .بهرام چوبینه ، مهروی را نگهبان بندوی کرد اما به چوبینه خبر دادند که بندوی فرار کرده است . بهرام فهمید که این‌ها همه حیله بندوی بوده است و از کشتن بهرام سیاوش پشیمان شد و گفت : اشتباه از من بود که از ابتدا بندوی را نکشتم . از آن‌سو بندوی با سپاه کمی که داشت به‌سوی روم درحرکت بود تا اینکه به موسیل ارمنی رسید و از او آب و غذا گرفت چون موسیل حکایت او را شنید ، گفت : ابتدا از وضع خسرو آگاه شو سپس حرکت کن و بندوی نیز به تجسس در مورد خسرو پرداخت . از آن‌سو خسرو به‌سوی روم درحرکت بود که به شهر باهله رسید و مردم به پیشوازش آمدند . در همین موقع پیکی از سوی بهرام آمد و برای بزرگ شهر پیام آورد که : سپاه من اکنون درراه شهر توست اگر خسرو را دیدی رها مکن .بزرگ شهر نامه را به خسرو نشان داد و خسرو فوراً از آن شهر خارج شد تا در بیابان به نزدیکی فرات رسید و همه گرسنه و تشنه بودند . به بیشه‌ای رسیدند که در آنجا کاروان شتری بود . سالار کاروان به خسرو کرنش کرد و خسرو پرسید : نامت چیست ؟ او گفت : من قیس بن حارث هستم که از مصر آمدم . خسرو گفت : خوردنی چه داری ؟ ما همه گرسنه‌ایم . مرد عرب گفت :صبر کن تا غذا حاضر کنم . پس یک ماده‌گاو کباب کرد و همه خوردند و خوابیدند .وقتی‌که برخاستند خسرو پرسید راه چگونه است ؟ مرد گفت : تا هفتاد فرسنگ کوه و بیابان است اگر بخواهید برای راهتان گوشت و آب تهیه می‌کنم . خسرو پذیرفت . درراه کاروان دیگری دید و بازرگانی از آن کاروان نزد خسرو آمد . خسرو پرسید : از کجا آمدی ؟ بازرگان گفت : من بازرگانی هستم که از شهر خره اردشیر می‌آیم و نامم مهران ستاد است . بازرگان غذایی که داشت آورد و خوردند و سپس آب آورد تا شاه دستانش را بشوید اما خرادبرزین جلو دوید و آب را خودش به دست شاه ریخت سپس بازرگان شراب آورد و بازهم خرادبرزین جلو دوید و خودش می را به شاه داد .شاه به بازرگان گفت : حالا راه کدام است ؟ تا خره اردشیر چقدر راه است ؟ بازرگان راهنمایی کرد و خسرو به راه افتاد تا به شهرستان موردنظر رسیدند اما اهالی درهای شهر را بستند . خسرو و اطرافیان سه روز پشت در بودند تا روز چهارم کسی را فرستادند و تقاضای غذا کردند ولی نپذیرفتند . در همان زمان ابر تیره نمودار شد و باد سختی برخاست و همه شهر وحشت‌زده شدند . اسقف از خداوند پوزش خواست و مردم به کمک خسرو رفتند و پوزش خواستند . در آن شهرستان کاخی بود که قیصر بناکرده بود ، خسرو سه روز آنجا ماند و به قیصر نامه نوشت و شرح ماجرا را بازگفت . روز چهارم خسرو به راه افتاد تا به دیری رسید . در آنجا راهب ستاره‌شناسی بود که همه از درستی سخنانش تعریف می‌کردند.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ تا راهب خسرو را دید ، گفت : بی‌گمان تو خسرو هستی که به دست یکی از زیردستانت از تخت شاهی کنار گذاشته‌شده‌ای .
شاه خواست او را بیازماید پس گفت :من کهتری از ایران هستم که پیامی برای قیصر دارم . راهب گفت : این را مگو . تو شاه هستی ، مرا آزمایش مکن . خسرو شگفت‌زده شد و پوزش خواست . راهب گفت : به‌زودی یزدان تو را بی‌نیاز و سرافراز می‌کند . تو از قیصر سلاح و سپاه می‌گیری و خداوند یار توست . تو با دختر قیصر وصلت می‌کنی و بالاخره آن بد نژاد که تو را آواره کرد ، فرار می‌کند و روزی به‌فرمان تو خونش ریخته می‌شود . خسرو گفت : چقدر طول می‌کشد تا به پادشاهی برسم ؟ راهب پاسخ داد : دو ماه و ده روز بعد تو به تاج می‌رسی و پانزده روز بعد شاه ایران می‌شوی . خسرو پرسید : در بین اطرافیان من چه کسی بر ضد من عمل می‌کند ؟ راهب پاسخ داد : شخصی به نام بسطام که تو ، وی را دائی خود میدانی پس از او دوری‌کن . خسرو برآشفت و به گستهم گفت : مادرت نام تو را بسطام نهاد . خسرو به راهب گفت : آیا این بسطام است ؟
راهب گفت : بله ، خودش است . گستهم گفت : ای شهریار به حرف‌های او توجه نکن . به یزدان و آذرگشسپ و به خورشید و ماه و به سر شاه قسم می‌خورم که تا زنده هستم جز راستی با شاه نجویم . چرا حرف این مسیحی را باور می‌کنی ؟خسرو گفت: نگران نباش . من از تو بدی ندیدم ولیکن ازقضای آسمانی نباید شگفت‌زده شد .شاه راه افتاد تا به شهرستان وریغ رسید . نامه‌ای از قیصر رسید که هرچند ما پادشاهی جداگانه‌ای داریم اما هر کمکی بخواهی دریغ نمی‌کنیم . شاه شاد شد و به گستهم و بالوی و اندیان جهان‌جوی و خرادبرزین و شاپورشیر گفت : قبای زربفت بپوشید و وقتی صبح شد به نزد قیصر روید و سخنان او را بشنوید و به احترام رفتار کنید . اگر قیصر به چوگان پرداخت با او همراه شوید و سعی کنید که شکست بخورید . سپس به خرادبرزین گفت : حریر چینی و مشک سیاه بیاور تا نامه‌ای به قیصر بنویسیم . به بالوی گفت : تو آنجا زبان من هستی پس زیبا و نغز صحبت کن و سخنان او را هم به یاد بسپار . وقتی قیصر شنید که بزرگانی از سوی خسرو آمده‌اند بر تخت عاج نشست و تاج بر سر نهاد و آن‌ها را به حضور طلبید . فرستادگان بر قیصر آفرین گفتند و پیشکش‌ها را عرضه کردند . قیصر از شاه ایران و رنج راه پرسید . خرادبرزین جلو رفت و نامه شاه را داد . قیصر گفت : بنشین . اما خرادبرزین پاسخ داد : شاه به من اجازه نداده است که جلوی قیصر بنشینم سپس گفتار خسرو را برایش گفت : ابتدا ستایش یزدان و سپس از فریدون شاه گفت تا به کیقباد رسید و گفت : همیشه این سلسله به پا بوده است تا اینکه بنده‌ای ناسپاس شورش کرد و بر تخت نشست . مرا یاری کنید تا انتقام بگیرم .قیصر ناراحت شد و گفت: من خسرو را عزیز می‌دارم و هرچه سلاح و گنج و لشگر لازم دارید ، بردارید . هرچه بخواهید دریغ ندارم . سپس قیصر دبیرش را فراخواند و دستور داد تا نامه‌ای درخور خسرو بنویسد و به سواری دلیر و سخنگو و خردمند داد تا به نزد خسرو ببرد و گفت :نزد خسرو برو و بگو که ازنظر سلاح و سپاه و گنج شمارا پشتیبانی می‌کنیم تا بالاخره بتوانی به پایتخت خود بروی . سوار به راه افتاد و پیغام قیصر را به خسرو برد .قیصر در مجلسی محرمانه به موبد گفت : این شاه دادخواه از تمام جهان به ما پناه آورده است . من چه باید بکنم ؟موبد گفت : باید با فیلسوفان و خردمندان مشورت کنیم پس به دنبال آن‌ها فرستاد و چهارتن از جوانان و پیران رومی نژاد به نزد قیصر آمدند و گفتند : ما تا زمانی که اسکندر مرد از ایرانیان زخم‌خورده‌ایم و اینک یزدان پاک به‌تلافی کارهای گذشته آن‌ها را عقوبت می‌کند اگر خسرو به تاج‌وتخت برسد از روم باج می‌خواهد پس بهتر است به سخنان ایرانیان بی‌توجهی کنی .قیصر سواری نزد خسرو فرستاد تا سخنان خردمندان روم را برایش بازگو کند .وقتی خسرو آن سخنان را شنید دلتنگ شد و پاسخ داد : از طرف من به قیصر درود بفرست و بگو نیک و بد می‌گذرد اگر روم کمک نکند از خاقان کمک می‌خواهیم . پس اگر فرستادگانم را بفرستید دیگر اینجا نمی‌مانیم .وقتی پیام خسرو به قیصر رسید ، بزرگان را فراخواند و گفت : اگر ما به خسرو کمک نکنیم او از خاقان کمک می‌گیرد و بالاخره پیروز می‌شود و با ما کدورت پیدا می‌کند . بهتر است که ما او را دست خالی برنگردانیم . وزیر دانای قیصر ستاره شناسان را فراخواند و از آینده این جریان پرسید . ستاره‌شناس گفت : به‌زودی پادشاهی به خسرو می‌رسد و تا سی‌وهشت سال ادامه دارد. قیصر گفت : حال چه کنیم ؟ چگونه بر ناراحتی خسرو مرهم گذاریم ؟ بهتر است سپاهی بفرستیم تا به کمک خسرو بشتابد .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۷]
#داستان_های_شاهنامه

#قسمت_نود_پنج
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ پس نامه دیگری به خسرو نوشت و گفت : با موبد مشورت کردم و از رای خود برگشتم . من به شما کمک می‌کنم . تو نباید از رای رومی‌ها ناراحت شوی چون خون‌های زیادی از رومی‌ها در زمان اردشیر و هرمزد و کیقباد ریخته شد و بسیاری از رومی‌ها به اسارت رفتند و این کینه از قدیم مانده است . اما بدی آئین ما نیست .
با آن‌ها صحبت کردم و دلشان را از کینه پاک نمودم .حالا هرچه بخواهی انجام می‌دهم در عوض شما قول دهید که خراج از ما نگیرید و از ایرانیان کسی به مرزهای ما حمله نکند و بعد اینکه با ما خویشاوند شوید . پس عهدنامه‌ای بنویسیم تا پیمانمان استوار شود که ازاین‌پس از کین ایرج سخنی نباشد و ایران و روم یکی باشند . من در سراپرده دختری دارم که اگر موافقت بفرمایی به عقدت درمیاورم تا دوستی‌مان استحکام یابد و فرزندت دیگر کین ایرج را به یاد نیاورد .
مسیح پیمبر چنین کرد یاد
که پیچد خرد چون بپیچی ز داد
اگر پیمان را بپذیری ما پشتیبان تو خواهیم بود . وقتی نامه به خسرو رسید دبیر را فراخواند و پاسخ نامه را چنین داد که تا وقتی‌که من پادشاه ایران هستم از روم باج نمی‌خواهم و لشکری هم به آنجا نمی‌فرستم و شهرهای مرزی را که از روم گرفته‌ایم به شما می‌سپارم و دختر پاک شمارا هم خواستگاری می‌کنم . بنابراین سپاهی را که می‌فرستی به گستهم و شاپور و اندیان و خرادبرزین بسپار .
همه کینه برداشتیم از میان
یکی گشت رومی و ایرانیان
این نامه را به خط خود نوشتم و مهر من پای آن است . پس نامه به قیصر رسید و در میان خردمندان نامه را خواندند و بزرگان هم گفتند ما کهتریم و تو قیصر مایی و هرچه بگویی همان رواست.روز بعد قیصر به جادوگرانش گفت : طلسمی بسازند و زنی زیبا بر تخت و پرستندگان در اطراف او بایستند و او اشک از مژگان بریزد و آه بکشد . جادوگران چنین کردند . سپس قیصر گستهم را فراخواند و گفت :دخترم پندم را نمی‌پذیرد و حاضر به ازدواج نیست و گریان و رنجور شده است . بهتر است نزد او بروی و پندش دهی شاید فایده کند . گستهم پذیرفت اما هرچه پند می‌داد و صحبت می‌کرد دختر توجهی نمی‌کرد و گریان بود پس نزد قیصر رفت و گفت : هرچه کردم سودی نداشت . روزهای بعد قیصر به بالوی و اندیان و شاپور هم گفت که نزد دختر بروند اما آن‌ها هم کاری از پیش نبردند . بالاخره خرادبرزین هم خواست تا نزد دختر رود و رضایت او را بگیرد . خراد نزد دختر رفت و او را نصیحت کرد اما دختر جوابی نداد و می‌گریست. خرادبرزین دقت کرد که دختر یکسره گریه می‌کند ولی خشمش خاموش نمی‌شود و جنبشی ندارد انگار که جان در بدن ندارد ، پس فهمید که طلسم است . به نزد قیصر رفت و خندید و گفت : این طلسمی است که دوستان مرا فریب داد اگر شاه بشنود ، خواهد خندید.قیصر گفت : جاودان باشی که به‌راستی شایسته وزارت شاهان هستی . من خانه‌ای با ایوان بلند دارم اگر می‌خواهی بدانی این طلسم است یا کار ایزدی است ازآنجا ببین .خرادبرزین رفت و دید که طلسم ایستاده و معلق است .خراد گفت : این طلسمی کمیاب است .قیصر پرسید : این طلسم مال کجاست ؟ خراد گفت: این طلسم از آهن و گوهر است و مغناطیس باعث به وجود آمدن آن است و هرکس که این کار را کرده است به کار هندوان وارد است .قیصر پرسید : هندو چه می‌پرستد ؟ خراد گفت : در هند گاو پرستیده می‌شود و آن‌ها خداپرست نیستند و آتش را که اثیر می‌نامند را سوزاننده گناهان می‌دانند و بر باور خود صادق هستند اما شما که به مسیح اعتقاددارید به گفته‌های او عمل نمی‌کنید . عیسی (ع) گفت : اگر پیراهنت را کسی ستاند با او تندی مکن . اگر کسی سیلی به صورتت زد ، خشمگین مشو .به غذای کم بساز . بدی مکن و دیگران را آزارنده اما شما حرف‌های مسیح را انجام نداده‌اید و گنج ذخیره می‌کنید و ایوان‌هایتان به آسمان سرمی کشد و به همه‌جا لشگر می‌کشید و کسی از تیغتان در امان نیست . این‌ها تعالیم مسیح نیست . او درویشی بود که از رنج تن نان به دست می‌آورد و مرد جهود او را کشت و بردار کرد . او در کودکی پیامبر شد گویی که فرزند خداست و به زن و فرزند نیازی نداشت و همه رازها برایش آشکار بود .اما ما که دین کیومرثی داریم و دادار کیهان را یکی میدانیم در روز نبرد به یزدان پناه می‌بریم . شاهان ما دین‌فروش نیستند و دنبال گوهر و دینار و نام و نشان نیستند مگر به داد .
جز از راستی هر که جوید ز دین
برو باد نفرین بی آفرین

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۷]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ قیصر سخنان او را پسندید و به تمجید او پرداخت و درم و تاج و گنج و دینار فراوانی به او هدیه کرد.سپس قیصر سپاهی شامل صدهزار رومی به همراه سلاح و اسبان جنگی و درم و دینار مهیا نمود و دخترش مریم که عاقل و خردمند و سنگین بود را به گستهم سپرد که طبق آئین به ازدواج خسرو درآورد و جهیزیه فراوانی شامل طلا و گوهرهای شاهانه و یاقوت و جامه زرنگار و دیبای رومی و ابریشمی زرین و گستردنی‌ها به همراه یاره و طوق و گوشوار و سه تاج گوهرنگار و چهار عماری زرین و چهل مهد آبنوس و سیصد کنیز و پانصد غلام و چهل خادم و چهار فیلسوف رومی خردمند به همراه مریم فرستاد . سپس نامه‌ای بر پرنیان خطاب به خسرو نوشت و از زیردستان او تجلیل کرد و گفت : شایسته‌تر از گستهم در جهان نیست و بزرگ‌تر از شاپور میانجی‌گری وجود ندارد و بالوی در رازداری بی‌همتاست . همتای خرادبرزین در دنیا وجود ندارد که از هر آشکار و نهانی آگاه است و همه کارهایش ایزدی است .بعدازآن قیصر ستاره‌شناس را فراخواند تا روز حرکت را تعیین کند و در روز مقرر سپاه و دخترش را روانه کرد و تا سه منزلی او را بدرقه نمود و در پایان فرمانده سپاهش نیاطوس را فراخواند و مریم را به او سپرد .
وقتی خسرو شنید که سپاه آمد به پیشوازش رفت و نیاطوس را در برگرفت و از دیدن لشگر شاد شد سپس به نزد مریم رفت و دستش را بوسید و از حالش پرسید و او را به پرده سرایش برد و سه روز را با او گذراند . روز چهارم نیاطوس و سران لشگر را فراخواند و از آرایش لشگر صحبت کرد و روز هفتم لشگر به راه افتاد تا به چیچست رسید و ازآنجا به‌سوی موسیل ارمنی که بندوی نزد او بود ، رفت . آن دو وقتی سپاه را دیدند تازان به‌سوی آن‌ها آمدند . شاه از گستهم پرسید : آن‌ها کیستند ؟ گستهم گفت : آن مرد ابلق سوار برادرم بندوی است ، نگاه کن او دایی توست . اگر جلو آمد و او نبود جانم را بگیر . وقتی آن‌ها رسیدند خسرو گفت : فکر می‌کردم مرده باشی . بندوی ماجرا را تعریف کرد و خسرو از مرگ بهرام سیاوش ناراحت شد سپس پرسید : همراهت کیست؟ بندوی گفت : چطور موسیل را نمی‌شناسی ؟ او از وقتی از ایران به روم رفتی آرامش نداشته است و در دشت زندگی می‌کند و خیمه و خرگاه دارد و سپاه فراوانی به همراه سلاح و گنج و درم فراوان دارد . او همیشه در انتظار بازگشت تو بود .
خسرو به موسیل گفت : کاری می‌کنم که روزگارت از این بهتر شود .موسیل گفت : اجازه بده رکابت را ببوسم و در رکابت بجنگم .شاه پذیرفت و موسیل پای خسرو را بوسید . بعدازآن شاه به آتشکده آذرگشسپ رفت و نیایش کرد سپس به دشت دوک رفت . وقتی لشگر نیمروز از بازگشت خسرو باخبر شدند برای یاری به خسرو پیوستند . به بهرام خبر رسید که لشگر خسرو آماده نبرد است پس سرداری به نام داراپناه را با نامه‌هایی به‌سوی گستهم و بندوی و گردوی و شاپور و اندیان و دیگر بزرگان لشگر خسرو فرستاد . در نامه‌ها ابتدا به ثنای جهان‌آفرین پرداخت و سپس گفت : از خواب غفلت بیدار شوید تا وقتی‌که ساسانیان هستند بدی هم هست. از اردشیر بابکان که درگیری‌ها با او شروع شد و باعث از بین رفتن اردوان شد نشنیده‌اید ؟ از پیروز شنیده‌اید که چگونه سوفرای را کشت و قباد را آزاد کرد و قباد هم او را کشت ؟ به ساسانیان امیدی نیست . در کنار من شما جایگاه بلندی خواهید داشت. داراپناه با لباس بازرگانان نامه‌ها را به همراه هدایا برای بزرگان برد و وقتی به نزدیک لشگر خسرو رسید از زیادی آن ترسید و با خود گفت : چرا باید خود را به هلاکت بیندازم ؟ نامه‌ها را به خسرو می‌دهم .وقتی خسرو نامه‌ها را خواند ابتدا از داراپناه تشکر کرد و سپس دستور داد تا جواب نامه‌ها را به این مضمون بنویسند که : ما نامه‌ات را خواندیم و همگی زبانی با خسرو همراهی می‌کنیم اما قلبا با تو هستیم و اگر لشگرت را به این مرزوبوم بیاوری ما شمشیرها را می‌کشیم و رومیان را می‌کشیم و خسرو مجبور به فرار می‌شود . سپس خسرو دینار و گوهر و یاقوت فراوان به داراپناه داد و گفت : پاسخ نامه¬ها را نزد چوبینه ببر و بدان که اگر پیروز شوم تو را در جهان بی‌نیاز می‌کنم .وقتی بهرام پاسخ نامه¬ها را خواند سپاه را آماده کرد و هرچه پیران نزد او رفتند و نصیحتش کردند فایده نداشت . بهرام ، یلان سینه را در جلوی سپاه قرارداد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۸]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ طبل جنگ‌زده شد و جنگ سختی درگرفت و خسرو ضمن نیایش یزدان از او کمک خواست . سرداری رومی به نام کوت به نزد خسرو آمد و گفت: حالا من به بهرام دیوسیرت جنگ را می‌آموزم . خسرو از سخن کوت غمگین شد اما به روی خود نیاورد و به کوت گفت : برو و با او بجنگ . کوت چون پیل مست به‌سوی بهرام رفت .یلان سینه به بهرام گفت : مراقب باش .نیزه کوت بر سپر بهرام کارگر نشد و بهرام با یک ضربه سرو گردنش تا سینه را برید .خسرو به خنده افتاد و نیاطوس به او گفت : خنده درست نیست . آیا به کشته شدن کوت می‌خندی ؟خسرو گفت : من از چگونگی کشته شدنش می‌خندم . بدان که هرکس غرور داشته باشد چرخ او را زمین میزند . سپس بهرام دستور داد جسد کوت را بر اسب بستند و به‌سوی لشکرش بردند تا همه او را ببینند . وقتی خسرو کوت را دید ناراحت شد و دستور داد تا او را در کرباس قرار دهند و برای قیصر بفرستند تا قیصر بفهمد که اگر از سرداری چون بهرام شکست‌خورده است ننگ‌آور نیست .رومیان همه دل‌شکسته شدند و جنگ شدیدی درگرفت و کشته‌ها در میان سپاهیان افتاده بودند . خسرو دستور داد تا کشتگان را روی‌هم مانند کوه بلندی قرار دهند . خسرو دیگر از رومیان ناامید شده بود و دستور داد تا فردا دیگر از آنان استفاده نکنند . روز بعد دوباره ایرانیان در برابر هم صف کشیدند و جنگ آغاز شد . خسرو در راست گردوی و در چپ موسیل ارمنی را قرارداد و سپنسار و شاپور و اندیان هم در صفوف لشکر بودند و گستهم در کنار شاه و محافظ او بود . وقتی بهرام نگاه کرد اثری از رومیان ندید پس دستور داد پیلان جنگی آوردند و بر پشت پیل نشست و به‌سوی شاپور رفت و گفت : آیا تو پیمان نبستی که از من حمایت کنی ؟ این روش آزادگان نیست .شاپور گفت : کدام پیمان را میگویی ؟خسرو به شاپور گفت :بهرام نامه‌ای برای تو و نامداران دیگر داده است که به‌موقع برایت تعریف می‌کنم .وقتی بهرام سخنان خسرو را شنید ، فهمید که گول‌خورده است و با فیل به‌سوی خسرو رفت . خسرو به اندیان گفت : به‌سوی فیل تیراندازی کنید .براثر جراحات فیل نقش زمین شد.بهرام کلاه‌خود خواست و سوار بر اسب با شمشیر جلو رفت . پیاده‌ها فرار کردند و او به‌سوی قلب گاه حرکت کرد و همه را درهم درید سپس به راست رفت . خسرو هم به راست که به گردوی سپرده بود رفت . گردوی و بهرام با هم به جنگ پرداختند . بهرام گفت : ای بی‌پدر چرا کمر به قتل برادرت بسته‌ای ؟ گردوی گفت : برادر اگر دوست باشد چه‌بهتر اما اگر دشمن باشد همان بهتر که بی‌رگ و پوست شود .خسرو به گستهم گفت : مبادا از رومیان استفاده کنی . هنرهایشان را دیدم همان بهتر که من سپاه کمی داشته باشم تا اینکه زیر دین رومیان باشم .گستهم گفت : پس خود را به خطر نینداز بهتر است مردان قوی و جنگجو را برگزینیم و جلو بفرستیم .خسرو پذیرفت و گستهم چهارده نامدار گردنکش انتخاب کرد که عبارت بودند از : خودش ، شاپور ، اندیان ، بندوی ، گردوی ، آذرگشسپ ، زنگوی ، تخواره ، یلان سینه ، فرخزاد ، شیرزیل ، اشتاد ، پیروز ، اورمزد .
در پیش همه گستهم قرار داشت و خسرو به آن‌ها گفت : به خدا تکیه کنید . اگر در این جنگ کشته شویم بهتر از این است که یک بنده به ما سلطنت کند . همه شاه را تحسین کردند . خسرو سپاه را به بهرام سپرد و همراه چهارده مرد گرد به راه افتاد .وقتی به بهرام خبر رسید او نیز به همراه آذرگشسپ و یلان¬سینه به‌سوی آن‌ها رفت و لشگر را به جان فروز سپرد .وقتی بهرام و یارانش حمله کردند از چهارده یار خسرو فقط گستهم و بندوی و گردوی ماندند . کار به خسرو تنگ شد و به رازونیاز با یزدان
پرداخت و از او کمک خواست .همان زمان از کوه صدایی درآمد و فرخ سروش پدیدار شد . خسرو از دیدن او دلیر شد سپس او دست خسرو را گرفت و ازآنجا نجاتش داد . خسرو پرسید : نامت چیست ؟ فرشته گفت : نامم سروش است و تو پس‌ازاین پادشاه می‌شوی و باید پارسایی کنی .وقتی بهرام فرشته را دید مبهوت شد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت : تا وقتی با انسان‌ها می‌جنگم کم نمی‌آورم اما وقتی جنگ با پری باشد نمی‌توانم کاری کنم .درحالی‌که نیاطوس و مریم نگران بودند خسرو پدیدار شد و همه شاد شدند . خسرو آن جریان را برای مریم تعریف کرد و گفت : حال باید دوباره جنگ را شروع کرد . سپاهیان از کوه حمله آوردند و بهرام پشیمان و نادم بود ولی با کمان تیری به کمربند شاه زد . غلامی آمد و تیر را از دیبای شاه بیرون کشید . خسرو حمله برد و با نیزه بر کمند بهرام زد ولی چون زره داشت کمرش باز نشد و نیزه‌اش به دونیم شد . شاه برآشفت و با گرز بر مغفرش کوبید و همه لشگریان با دیدن این صحنه نیرو گرفتند و ایرانی و رومی حمله بردند .بهرام عقب کشید و لشکرش پراکنده شد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۸]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ بندوی به شاه گفت : لشگر زیادی است که چون مور و ملخ پراکنده می‌شوند بهتر است که به نادمین امان دهید . خسرو پذیرفت .
بندوی شخصی خوش‌صدا را برگزید تا فریاد برآورد : شاه گناه همه را بخشیده است و هرکس تسلیم شود در امان است .
صبح روز بعد از لشگریان بهرام چیزی باقی نمانده بود .وقتی بهرام چنین دید به یارانش گفت : اکنون فرار بهتر است .بنابراین با گنجینه‌ای که بار سه هزار شتر بود فرار کرد .وقتی خبر به خسرو رسید ناراحت شد و سه هزار جنگجو را به فرماندهی نستوه به دنبال بهرام فرستاد .نستوه مرد جنگ با بهرام نبود و با بیم و هراس به دنبال بهرام رفت . بهرام هم وضع خوبی نداشت و به همراه یلان سینه و آذرگشسپ و عده کمی از سپاه از بیراهه می‌رفتند تا از دور ده ویرانه‌ای نمایان شد . همه پشیمان شدند و تشنه به خانه پیرزنی رسیدند و از او آب‌ونان خواستند . پیرزن نان کشک به آن‌ها داد که خوردند و شراب خواستند .پیرزن گفت : می و جامی از سر کدو دارم . بهرام گفت : بهتر از این نمی‌شود . بهرام پرسید : از کار جهان چه خبرداری ؟ پیرزن گفت : امروز مردمی که از شهر می‌آمدند ، تعریف کردند که چوبینه در جنگ با شاه شکست خورد و فراری شد .بهرام گفت : این فرار از روی خرد بود . پیرزن گفت : ای مرد شهیر چرا دیو چشم تو را بست؟ آیا نمی‌دانی از وقتی‌که بهرام پورگشسپ با پور هرمزد جنگید همه به او می‌خندند ؟
بهرام شب را آنجا ماند ولی آرام و قرار نداشت و صبح روز بعد به راه افتاد تا به نیستانی رسید .مردمی که در نیستان بودند گفتند : چرا اینجا آمدی ؟ لشکری در جلو منتظر شماست.بهرام به لشکرش گفت : دور سپاه حلقه‌زنید و حمله کنید . نیستان را آتش زدند و عده زیادی از لشکر نستوه کشته شدند .بهرام نستوه را از زین پایین کشید. نستوه امان خواست و بهرام گفت : ننگم می‌آید که سرت را ببرم . برو و همه‌چیز را برای خسرو تعریف کن . سپس بهرام به راه افتاد و به ری رسید و ازآنجا به‌سوی خاقان حرکت کرد .پس از جنگ خسرو به درگاه خداوند به خاک افتاد و سپاسگزاری کرد و بعد به دبیر دستور داد نامه ای بر حریر برای قیصر بنویسد و از جریان جنگ او را مطلع سازد . پیک نامه خسرو را برای قیصر برد . قیصر نیز شاد شد و به درگاه یزدان شکرگزاری نمود و دینار فراوانی به درویشان داد و در نامه‌ای به خسرو ابتدا از خداوند یادکرد و سپس سفارش کرد که جز عدالت و خوبی را پیش نگیرد . به همراه نامه تاج قدیمی که از قیصران یادگار بود بعلاوه یک طوق و گوشوار شاهانه و هزاروصد جامه زرنگار و صد شتر دینار زر و در و یاقوت و یک خفتان سبز که با زر بافته‌شده بود و صلیبی گوهرنگار و یک‌تخت پر جواهر را برای خسرو توسط چهار فیلسوف رومی فرستاد . وقتی خسرو نامه را خواند و هدایا را دید تعجب کرد و به وزیرش گفت : این جامه رومی زرنگار و صلیب از آن ما نیست . اگر بپوشم نامداران خواهند گفت : شهریار ما مسیحی شده است و اگر نپوشم و به گوش قیصر برسد ناراحت می‌شود .وزیر به خسرو گفت :دین شاهان به پوشش نیست . تو معتقد به دین زرتشت هستی اگرچه خویشاوند قیصر باشی.خسرو جامه را پوشید و بزرگان را به حضور طلبید و رومیان و ایرانیان به حضور شاه رسیدند . کسی که عاقل بود و او را در آن جامه می‌دید، می‌دانست که او برای احترام به قیصر این کار را کرده است و بعضی‌ها هم می‌گفتند : شاه نهانی مسیحی شده است . روز دیگر که خسرو بر خوان خود همه بزرگان را جمع کرده بود بر سر سفره میان نیاطوس و بندوی کدورتی پیش آمد که نزدیک بود به جنگی میان ایران و روم تبدیل شود اما مریم به خسرو گفت : بندوی را با ده سوار نزد نیاطوس بفرست و من هم بینشان صلح برقرار می‌کنم . بنابراین در آن میان مریم به نیاطوس گفت : آیا ندیدی قیصر با شاه چه رفتاری داشت ؟ تو با این کار آبروی مرا می‌بری . آیا از قیصر نشنیدی که خسرو از دینش برنمی‌گردد ؟ بندوی را در آغوش گیر و کردار قیصر را به باد نده . خسرو هم پیغام داد که : بندوی برای من ارزشی ندارد زیرا او قاتل پدر من است و من کینه او را به دل دارم .نیاطوس بعد از سخنان مریم و پیام شاه وقتی بندوی را دید بپا خاست و خندید و آشتی کرد و باهم نزد شاه رفتند و مسئله فیصله یافت .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۸]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ شاه به خرادبرزین دستور داد تا از گنجینه غنائم دو بهره میان رومیان تقسیم کنند و به نیاطوس خلعت و اسب و کنیزان زرین‌کمر و گوهر فراوان داد . سپس رومیان به‌سوی روم به راه افتادند و خسرو تا دومنزلی آن‌ها را بدرقه کرد .
خسرو به آتشکده آذرگشسپ رفت و دوهفته به رازونیاز پرداخت و گوهر فراوانی به درویشان داد و سپس به اندیوشهر رفت و در ایوانی که از زمان نوشیروان مانده بود قصری ساخت و بر تخت نشست و دستور داد منشور ایرانیان را بنویسند . بدین‌سان بندوی را مسئول کرد که خراسان را به گستهم بسپرد و برزمهر را وزیر خود قرارداد و دارابگرد و اصطخر را به همراه کنیزان و خلعت به شاپور سپرد . شهر کرمان را به اندیان سپرد و کشور دیگری را به گردوی داد. شهر چاچ را به بالوی و گنج فراوانی به پسر تخواره داد و به همه لشگریان خلعت خسروی داد و هرکدام از بزرگان را نگاهبان مرزی کرد و به جارچی دستور داد تا بگوید : کین مجویید و خون مریزید و گرد کار بد نروید که جای ستمکاره بالای دار است.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۹]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ حال دوباره سر داستانمان برویم . بهرام وقتی به شهر ترکان رسید بزرگان به استقبالش رفتند وقتی نزد خاقان رفت و کرنش کرد خاقان او را بوسید و از جنگش با شاه پرسید و با ایزدگشسپ و یلان سینه هم حال و احوال کرد . بهرام بر تخت سیمین نشست و دست خاقان را در دست گرفت و گفت : تو میدانی که از خسرو کسی در جهان ایمن نیست بنابراین اگر مرا در اینجا بپذیری که در خدمتت هستم و اگر موجبات رنجت را فراهم می‌کنم به هندوستان می‌روم . خاقان گفت : تو مانند فرزندم هستی و به خداوند قسم که تا زنده‌ام همراهت هستم . پس دو ایوان بیاراست و جامه پوشیدنی و خوردنی و دینار و گوهر شاهوار در اختیارش گذاشت و همیشه در مجالس و در شکار و چوگان همراه خاقان بود . نامداری به نام مقاتوره هر سحرگاه نزد خاقان می‌آمد و هزار دینار می‌گرفت . بهرام مدتی متعجب بود و سپس علت را پرسید. خاقان گفت : چون در سپاه سرشناس است اگر به او ندهم سپاه را به‌هم‌ریخته و متشنج می‌کند . بهرام گفت : ای شاه تو او را بر خود چیره کردی . اگر اجازه دهی می‌توانم تو را از شر او برهانم . خاقان پذیرفت . بهرام گفت : فردا سحرگاه مقاتوره که آمد به او نخند و پاسخش را نده . صبح فردا مقاتوره آمد اما خاقان اعتنایی نکرد .مقاتوره خشمگین شد و پرسید : چرا امروز بی‌اعتنایی می‌کنی ؟ همانا این بهرام پارسی تو را برانگیخته است . بهرام گفت : دیگر نمی‌گذارم تو هر صبح بیایی و گنج او را بر باد دهی . مقاتوره عصبانی شد و تیر خدنگی از ترکش درآورد و به بهرام گفت : این نشان من است فردا که می‌آیی مراقب پیکان من باش . بهرام خروشید و پیکان پولادی به او داد و گفت: این را از من یادگار داشته باش تا کی به کارت آید . روز بعد وقتی سپیده زد مقاتوره خفتان پوشید و بهرام هم جوشن خود را به تن کرد و جایی را در دشت برگزیدند و باهم به جنگ برخاستند . ابتدا مقاتوره به کمرگاه بهرام تیری زد که جوشنش پاره نشد و اثری نکرد . مقاتوره فکر کرد که او را کشته است . بهرام گفت : مرا نکشتی ، کجا می‌روی ؟ سپس بهرام تیری به او زد که او را بر زمین انداخت . مقاتوره که ضربه سختی خورده بود دوپایش را به زین بست تا بتواند روی اسب بماند اما خیلی حالش بد بود . بهرام به خاقان گفت : او احتیاج به گورکن دارد . خاقان گفت : اما او زنده است. بهرام گفت : او روی اسب مرده است . خاقان سواری فرستاد و او خبر آورد که مقاتوره مرده است . خاقان شاد شد و از شادی کلاهش را به هوا انداخت و سلاح و درم و دینار و اسب و غلام و زیور و گوهر شاهوار و تاج شاهی و ابزارهای جنگی به بهرام هدیه کرد .
در سرزمین چین حیوانی بزرگ‌تر از اسب با دو یال سیاه بود که تنش زرد و گوش و دهانش سیاه بود و او را شیرکپی می‌نامیدند . خاقان دختری چون ماه با دو زلف سیاه و لب لعل و بینی چون قلم سیمین و لبانی چون بیجاده و چشمانی چون نرگس هراسان داشت . پدرومادر خیلی مراقب او بودند . روزی که خاقان برای شکار رفته بود و خاتون هم در کاخ به کارهایش مشغول بود ، دختر با همراهانش در مرغزار آمد و شیرکپی او را دید و در یک‌دم او را بلعید . وقتی خاقان و خاتون شنیدند عزادار شدند و هرسال در مرگش گریان بودند . خیلی‌ها سعی کردند شیرکپی را بکشند اما نتوانستند. روزی خاتون بهرام را دید و از اطرافیان پرسید او کیست ؟ گفتند : او چندی در ایران شهریار بود و او را بهرام گرد می‌نامند و حالا در خدمت خاقان است . روزی خاقان جشنی برپا کرد و بهرام را هم دعوت کرد . خاتون نزد بهرام رفت و او را ستود و گفت : می‌توانم خواسته‌ای از شما داشته باشم ؟ بهرام گفت :فرمان دهید .خاتون گفت: مرغزاری اینجاست که جوانان در بهار آنجا جشن می‌گیرند .بالای آن مرغزار کوهی است که حیوانی چون اژدها آنجاست که زندگی را بر همه حرام کرده است و او شیرکپی است و آن حیوان دخترم را بلعید . سواران جنگی زیادی به او تاختند اما یا فراری شدند یا کشته شدند . بهرام گفت : فردا صبحگاه آنجا می‌روم و کارش را می‌سازم . روز بعد بهرام با کمند و کمان و سه چوبه تیر به نخجیرگاه رفت و به یارانش دستور داد تا بازگردند . شیرکپی به چشمه آمد و در آب غلتید و بیرون آمد وقتی چشمش به بهرام افتاد چنگ و دندان نشان داد و جلو آمد . بهرام تیری به تن حیوان زد و تیر دوم را به سرش زد و تیر سوم را به چنگ او زد و تیرچهارم بر میان حیوان خورد و خون جاری شد سپس بهرام تن اژدها را با شمشیر دونیم کرد و سرش را هم جدا نمود . خاقان و خاتون از این اتفاق شاد شدند و به بهرام آفرین گفتند و زر و گوهر فراوانی به او پاداش دادند ازجمله صد کیسه درم و گنج و همان مقدار برده و جامه و همچنین خاقان دخترش را به عقد بهرام درآورد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۹]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ خبرهای بهرام به خسروپرویز می‌رسید . شاه با بزرگان مشورت کرد و به خاقان نامه نوشت : نخست آفرین خدا را به‌جا آورد و سپس گفت : بهرام چوبینه بنده ناسپاس ماست که پدرم شاه جهان او را بالا کشید ولی او بدکرداری نمود و هیچ‌کس او را نپذیرفت تا اینکه به نزد تو آمد و تو او را پذیرفتی و مقام دادی . آیا فراموش کردی که با تو چه رفتاری داشت ؟ آیا تازیانه‌اش را فراموش کردی ؟ اگر این بنده را دست‌وپابسته بفرستی من راضی می‌شوم وگرنه سپاهم را به توران می‌فرستم و روز روشن را برایت چون شب سیاه می‌کنم . وقتی نامه خسرو به خاقان رسید خاقان به فرستاده گفت که فردا پاسخ نامه را می‌دهم . روز بعد که فرستاده آمد خاقان دبیر را آورد و با قلم و مشک بر حریر چینی پاسخ را نوشت . ابتدا سلام و درود بر کردگار جهان و سپس نوشت : نامه را خواندم . این‌گونه سخن گفتن زیبنده خاندان شما نیست .چین و توران و هیتال همه از آن‌من است اگر من با بهرام همراه شوم تو را شکست می‌دهیم . من جز از یزدان از کسی نمی‌ترسم . اگر کمی خرد داشتی شاید بزرگی می‌یافتی. سپس بر آن نامه مهر زد و به فرستاده سپرد . وقتی نامه به خسرو رسید مضطرب شد و ایرانیان را فراخواند و به مشورت پرداخت. ایرانیان گفتند : بهتر است با پیر خردمند مشورت کنی و عجله به خرج ندهی . نیک آن است که پیر خردمندی را برگزینی و نزد بهرام بفرستی تا داستان بهرام را از روز اول تاکنون بازگوید و او را به راه‌آورد اگر کار یک‌ماهه انجام نشد حتی یک سال هم طول بکشد مهم نیست زیرا بهرام داماد خاقان است و نمی‌توان به‌راحتی به او بد گفت و باید باسیاست جلو رفت . از آن‌سو وقتی بهرام از جریان نامه خسرو به خاقان باخبر شد نزد خاقان آمد و گفت : اگر بخواهی با سپاهی از چین به جنگ او رویم و ایران و روم را از آن تو کنیم و سر خسرو را بریده و تخم ساسانیان را از بن می‌کنیم . خاقان به فکر فرورفت و افراد پیر و خردمند را فراخواند و نظر آنان را خواست . آن‌ها گفتند : این کاری بس دشوار است اما اگر بهرام فرمانده سپاه باشد چون در ایران دوستدارانی دارد اگر شما هم پشتیبانی کنید شاید این کار انجام شود . بنابراین خاقان دو تن از پهلوانان به نام‌های چینوی و زنگوی را برگزید و به آن‌ها گفت : هشیار باشید و همیشه در هنگام شادی و خشم چشم به بهرام داشته باشید پس سپاهی دلاور به آن‌ها سپرد . وقتی به خسرو خبر بیرون آمدن سپاه توسط بهرام به ایران رسید . خرادبرزین را صدا کرد و گنجینه‌ای از گوهرهای گران‌بها به او داد و گفت : تو به مسائل ایران و توران دانا هستی و به زبان‌ها هم آشنایی داری پس نزد خاقان برو و او را به راه بیاور . وقتی خرادبرزین نزد خاقان رفت ابتدا هدایا را داد و سپس نخست آفرین کردگار را به‌جا آورد سپس از پادشاه ایران یاد نمود و از جم و طهمورث و کیقباد و کیخسرو و رستم نامدار و اسفندیار و سپس گفت: شاه ایران از زمان شاهان گذشته خویش توست . خاقان از چرب‌زبانی او خوشش آمد و جایی برای پذیرایی او در قصر در نظر گرفت و او در سر سفره و شکار و بزم همیشه نزد خاقان بود . روزی که خاقان را تنها یافت ، گفت : بهرام بدسرشت است و از اهریمن هم بدتر است . او هرمزد تاجدار را پایین کشید . اگرچه روابطش با تو خوب است و بالاخره پیمان‌شکنی می‌کند . اگر او را نزد شاه ایران بفرستی همه چین و ایران از آن تو می‌شود . خاقان ناراحت شد و گفت : این حرف‌ها را نزن که آبروی خودت را می‌بری . من بداندیش و پیمان‌شکن نیستم . خراد گفت : برای تو دوستی با شاه ایران بهتر از چوبینه است . شاه فامیل دیرینه توست . خاقان گفت : اگر قیصر زیر پیمان خود با خسرو زد ، آن‌وقت من هم زیر پیمان خود با بهرام می‌زنم . من هم مانند خسرو هزاران بنده دارم و بهرام جنگجو داماد من است . خرادبرزین از خاقان ناامید شد و به یاد خاتون افتاد پس نزد بزرگی که رئیس سرای خاتون بود ، رفت و از او کمک خواست تا بتواند خاتون را ببیند . آن مرد گفت : او کاری نمی‌تواند بکند زیرا بهرام داماد اوست .خرادبرزین ناامید شد . ترکی به نام قلون را یافت که فامیل مقاتوره بود و کینه بهرام را به دل داشت و او را نفرین می‌کرد . خراد او را فراخواند و درم و دینار و پوشش و خوردنی فراوانی به او داد و با او حشرونشر کرد و هرگاه نزد خاقان می‌رفت دیگر سخنی از بهرام نمی‌گفت . در همین زمان دختر خاقان بیمار شد و رئیس سرای خاتون به او گفت : اگر از پزشکی چیزی میدانی بیا و کمک کن ولی خود را معرفی نکن . پس خرادبرزین نزد بیمار رفت و دستور داد آب انار و کاسنی به او بدهند . بعد از هفت روز دختر سلامتی یافت .خاتون دینار و جامه زربفت بیاورد و گفت : هرچه می‌خواهی بگو . خرادبرزین گفت :روزی که چیزی خواستم نزد شما می‌آیم ولی به دینار و درم احتیاج ندارم.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۴۹]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ از آن‌سو بهرام با سپاه رفت تا به مرو رسید بعدازآن خاقان دستور داد هرکس بدون مهر ما به ایران برود او را به دونیم می‌کنم .خرادبرزین سه ماه نزد خاقان ماند و روزی به قلون گفت : تو تا قبل از این خوراکت نان جو و ارزن بود و پوستین می‌پوشیدی اما حالا نان و بره می‌خوری و جامه‌های گران به تن داری . من کاری با تو دارم ، مهر خاقان را میستانم و تو با آن به ایران نزد بهرام برو . همان پوستین سیاه را بپوش و چاقو را مخفی کن وقتی نزد بهرام رسیدی بگو که پیامی از دختر خاتون داری و وقتی نزدیک چوبینه رسیدی بگو دختر خاتون گفته که رازی را پنهان به تو میگویم وقتی تنها شدید سپس جلو برو و کارد را بر او بزن و تا نافش را ببر . هرکس که آگاه شود یا سوی اسب می‌رود یا سوی گنج و کسی برای کشتن تو نمی‌آید اگر هم کشته شوی جهان‌دیده هستی و در ثانی کینه خود را در قبال قتل مقاتوره گرفته‌ای اما مطمئن باش کسی با تو کاری ندارد و بعدازآن هم می‌توانی نزد خسروپرویز بروی . شاه تو را بی‌نیاز می‌کند و شهری را به تو می‌دهد . قلون هم پذیرفت .
خراد نزد خاتون رفت و گفت : اکنون چیزی از شما می‌خواهم و آن مهر خاقان است . خاتون گفت : شاه مست و خواب است پس گل مهر بده تا بر نگینش بزنم و چنین کرد و خراد هم گل مهر را به قلون داد و او به راه افتاد تا به مرو رسید و به در خانه بهرام رفت و در زد و گفت: من از طرف دختر خاقان که آبستن و بیمار است پیامی برای بهرام دارم . غلام نزد بهرام رفت و گفت : کسی آمده است و پیامی از دختر خاقان دارد. پس بهرام گفت : نامه‌اش را بیاور اما قلون گفت : پیام محرمانه است بنابراین او به نزد بهرام رفت و به بهانه اینکه پیام را در گوش بهرام بگوید به او کارد زد . بهرام فریاد زد و همه به نزد او آمدند پس گفت : او را بگیرید و بفهمید از طرف چه کسی آمده است . پس همه بر سر او ریختند و کتکش زدند اما او لب باز نکرد . از آن‌سو خون زیادی از بهرام رفته بود و خواهرش مویه‌کنان در کنارش بود و می‌گفت : به سخنان من گوش نکردی . بهرام مجروح و خسته گفت : ای خواهر پاک من پندهایت بر من کارگر نبود . بزرگ‌تر از جمشید که نبودم . او با گفتار دیوان به بیراهه رفت . سرنوشت کاووس کی را هم شنیده‌ای که دیوان با او چه کردند . مرا هم دیو به بیراهه کشید . پشیمانم و امیدوارم که خدا مرا ببخشد . تقدیر من چنین بود و حالا رفتنی هستم . سپس به یلان سینه گفت : سپاه را به تو می‌سپارم ، در هر کار با خواهرم مشورت کن . همه پیش خسرو روید و از در اطاعت او درآیید . از طرف من به گردوی سلام برسان . شنیده‌ام خرادبرزین در چین است ، انتقام مرا از او بگیرید و مرا در ایران دفن کنید . من کارهای زیادی برای خاقان کردم ولی این پاداش من نبود که چنین دیوی را بر من بفرستد . دستور داد تا نامه‌ای به خاقان بنویسند که بهرام مرد پس بازماندگان را در امان نگهدار که او با تو هرگز بدی نکرد و همیشه راستی به خرج داد . سپس خواهرش را بوسید و جان داد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۵۰]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ همی بر خروشید خواهر به درد
سخنهای او یک به یک یاد کرد
دیبا بر او پوشاندند و کافور زدند و در تابوت سیمین نهادند .
چنین است کار سرای سپنج
چو دانی که ایدر نمانی مرنج
وقتی نامه بهرام و خبر مرگ او به خاقان رسید ، دردمند شد و از دیده خون فروریخت و در جستجوی گناهکار می‌گشت و بالاخره فهمید که کار خرادبرزین است . قلون در توران دو فرزند و چندین فامیل داشت . دو فرزندش را آتش زدند و اموالش را تصرف کردند . اما خرادبرزین را پیدا نکردند و سپس نوبت به کشتن خاتون رسید . چندی توران در سوگ بهرام بود .
وقتی خرادبرزین به نزد خسرو رسید هرچه اتفاق افتاده بود را تعریف کرد . خسرو خیلی شاد شد و به درویشان کمک کرد پس به همه شاهان و قیصر نامه نوشتند که خداوند چه بلایی به سر بهرام آورد . یک هفته جشن گرفتند و دهان خرادبرزین را پر از گوهر شاهانه کرد و صدهزار دینار به او داد .
از آنسو خاقان برادر خود را به مرو فرستاد تا نزد خویشان بهرام رود و به آن‌ها بگوید که خاقان هم سوگوار بهرام است . سپس نامه‌ای جداگانه به گردیه نوشت و از او خواستگاری کرد . برادر خاقان به مرو رفت و پیام خاقان را داد . گردیه گفت : نامه را خواندم و از خاقان سپاسگزارم اما من اکنون سوگوارم و بعد از چهار ماه وقتی سوگ تمام شد گوش‌به‌فرمان خاقان خواهم بود . من خودم روی به ایران رفتن ندارم . حالا شما بروید و پیام مرا به خاقان بدهید . پس‌ازآن گردیه با نامداران خود به مشورت پرداخت و گفت : خاقان خواستگار من شده است . بر او عیب نمی‌گیرم چون شاه توران است . اما بهرام مرا بیست سال بی‌پدر بزرگ کرد و اگر کسی مرا از او خواستگاری می‌کرد ، عصبانی می‌شد . البته شاه توران مرد کمی نیست اما پیوند ایرانی و ترک جز غم و رنج عاقبتی ندارد . دیدید که سیاوش از دست افراسیاب چه بر سرش آمد ؟ من نامه‌ای به گردوی می‌نویسم تا درباره ما با شاه صحبت کند . بزرگان گفتند : بانو تو هستی و از هر مرد خردمندی هوشیارتری و ما گوش‌به‌فرمانت هستیم . سپس گردیه به سپاهیان گفت : من قصد رفتن به درگاه شاه ایران را دارم . شما می‌توانید بازگردید یا همراه من بیایید . همه پذیرفتند و بدین‌سان شبانه حرکت کردند . چندتن از لشگریان به‌سوی خاقان فرار کردند و خبر آوردند که گردیه گریخت . برادر خاقان به او خبر داد .
از این ننگ تا جاودان بر درت
بخندد همی لشگر و کشورت
خاقان عصبانی شد و گفت : بشتاب و سپاه را آماده کن تا جلوی آن‌ها را بگیری و وقتی به آن‌ها رسیدی تندی مکن و با زبان خوش آن‌ها را به راه بیاور اگر نپذیرفتند با آن‌ها بجنگ و همه را بکش . چهار روز بعد لشگر خاقان به فرماندهی برادرش نزد گردیه و سپاهش رسیدند . گردیه لباس جنگی برادر را به تن کرد و بر اسب نشست و دو لشگر در برابر هم صف کشیدند . طورگ جلو آمد و گفت : آن پاک زن کجاست ؟ می‌خواهم با او حرف بزنم ( زیرا گردیه را در لباس جنگ نشناخت ) گردیه خود را معرفی کرد و طورگ متعجب شد و گفت : تو یادگار بهرام هستی و خاقان تو را برگزیده است . گردیه به او گفت : بهتر است به سویی برویم و صحبت کنیم . طورگ پذیرفت . گردیه گفت : بهرام را دیده بودی ؟ او هم پدر و هم مادرم بود و حالا مرده است . اکنون من تو را آزمایش می‌کنم و با تو می‌جنگم . پس اسب را تازاند و نیزه‌ای بر کمربند او زد و او را به زمین کوبید و زیر طورگ جوی خون روان شد . یلان سینه هم با سپاهش جنگ را آغاز کرد و همه لشگر چین را در هم کوبید . وقتی گردیه پیروز شد به‌سوی ایران آمد و روز چهارم به آموی رسید و چندی آنجا ماند و نامه‌ای به برادرش گردوی نوشت و خواست تا او نزد شاه وساطت کند و بگوید که لشگرش چگونه دمار از روزگار لشگر چین درآوردند و گفت : بسیاری از نامداران و جنگ‌آوران با من هستند و نباید گزندی به آنان برسد . من در آموی منتظر پاسخت هستم.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۵۰]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ بعدازآنکه خیال خسرو از بهرام راحت شد روزی به وزیرش گفت : هر وقت قاتل پدرم که خویش من است از جلوی من می‌گذرد ناراحت می‌شوم . آن شب را به می‌خوارگی گذراند و روز بعد بندوی را به بند کشید و دستور داد تا دست‌وپایش را ببرند و او جان داد . پس‌ازآن کسی را به خراسان فرستاد و پیغام داد تا گستهم سریع با لشگر به نزد او بیاید . گستهم به راه افتاد تا از ساری و آمل به گرگان رسید و شبی شنید که شاه برادرش بندوی را کشته است . ناراحت شد و خاک‌برسر ریخت و فهمید که او را به کینه پدر کشته است . سپاه را به بیشه نارون کشاند و در هر سو مردم بیکار و محتاج نان به او می‌گرویدند تا اینکه به سپاه گردیه رسید و به نزدش رفت و در مرگ بهرام تأسف خورد و از مرگ بندوی گفت و گریست و گفت : کسی که به برادر مادرش رحم نکند چه امیدی است که به شما رحم کند ؟ بهتر است که باهم متحد شویم . همه بزرگان سخنان او را پذیرفتند و گردیه هم سست شد . گستهم به یلان سینه گفت : بهتر است این زن ، شوهر کند . من خواهان او هستم . یلان سینه با گردیه صحبت کرد و گفت : او گستهم یل ، دایی شاه و توانگر است خوب است خواستگاری او را بپذیری . گردیه پذیرفت و با گستهم ازدواج کرد .
وقتی گردوی و خسرو از ازدواج گردیه و گستهم آگاه شدند بسیار برآشفتند و قرار شد که شاه نامه‌ای به گردیه نویسد و بگوید : اگر تو با ما همراه شوی در نزد من مقرب خواهی شد و من با تو ازدواج خواهم کرد و به سپاهیانت هم امان می‌دهم . گردوی هم نامه نوشت و گفت : کار بهرام دودمان ما را بدنام کرد ، وقتی همسرم نزد تو آمد به سخنانش گوش کن و نامه خسرو را بخوان و عمل نما . پس نامه ها را همسر گردوی برای گردیه برد و وقتی گردیه نامه را خواند با پنج‌تن از همراهان مشورت کرد و تصمیم گرفتند که شبانه بر سر گستهم بریزند و او را بکشند . گردیه شبانه خفتان پوشید و همه ایرانیان را صدا کرد و امان‌نامه شاه را به آن‌ها نشان داد و همه به او آفرین گفتند .
گردیه نامه‌ای به شاه نوشت و گفت : دستور شما انجام شد حال در انتظار فرمان شما هستم . وقتی نامه به خسرو رسید شاد گشت و گردیه را به درگاه خود دعوت کرد و شاه نیز او را به همسری برگزید و طبق آئین او را از برادرش خواستگاری کرد و با او ازدواج نمود . دو هفته بعد شاه از گردیه خواست تا درباره جنگ با خاقان سخن گوید و تعریف کند که چگونه لباس رزم پوشید و جنگید . گردیه لباس رزم و کلاه‌خود و خفتان خواست و نیزه بر زمین نهاد و سوار بر اسب شد و شروع به تاخت کرد و کشتن طورگ را شرح داد. شیرین گفت : ای شهریار به او آلت جنگ نده ممکن است به کینخواهی برادر بلایی بر سرت بیاورد . شاه خندید و گفت : او دوستدار من است . شاه گفت : حال ببینم با می نوشی چگونه‌ای ؟ گردیه به یک‌دم جام می را سرکشید . شاه تعجب کرد و گفت : ای ماه چهار سالار من که نگهبان من هستند و هرکدام دوازده هزار سوار جنگی دارند و دوازده هزار کنیزان که در قصر هستند ازاین‌پس در اختیار تو هستند . گردیه شاد شد و تعظیم کرد .
شبی خسرو با موبدان و بزرگان در حال می‌نوشی بود که در مجلس جامی یافت که نام بهرام بر آن نوشته بود . دستور داد تا جام را بشکنند و بر بهرام نفرین کردند . سپس شاه دستور داد تا همه مردم را از ری بیرون کنند و با پیلان جنگی آنجا را بکوبند و با خاک یکسان نمایند . وزیر گران‌مایه شاه گفت : ری شهر بزرگی است و شایسته نیست که چنین کنید که خداوند راضی به آن نیست . شاه گفت : پس انسان بدگوهری را بیابید تا مرزبان ری کنم . فردی باشد بسیارگو و سرخ‌مو و تنش زشت و بینی کج و روی‌زرد و بداندیش و بددل و پست و پرکینه و دروغ‌گو با دو چشم کج و سبز با دندان‌های بزرگ . همه موبدان مبهوت ماندند که چگونه خسرو چنین فکری به سرش زد . همه در جستجوی چنین مردی بودند تا بالاخره کسی را یافتند و او را نزد شاه بردند . خسرو خندید و گفت : چه‌کار بدی بلدی ؟ مرد پاسخ داد : من از کار بد نمی‌آسایم و عقل ندارم و هر سخنی گویم برعکس انجام می‌دهم و دروغ‌گو هستم و هر پیمانی ببندم ، می‌شکنم . خسرو منشوری را به نام او زد و مرد وقتی به ری رسید ، دستور داد تا ناودان‌ها را از بام‌ها بکنند . سپس همه گربه‌ها را بکشند و جارچی ندا می‌داد که : اگر گربه‌ای را در سرایی ببینم یا ناودانی بر جای باشد آن خانه را خراب می‌کنم . هر جا یک درم می‌جست صاحبش را به عزا می‌نشاند . خلاصه همه را فراری کرد و شهر ری به خرابه‌ای تبدیل شد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۵۰]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_خسرو_پرویز

‍ فروردین‌ماه که گل‌ها روییدند و دشت پر از لاله شد کسی از ری آمد و از گردوی کمک خواست . برادر هم نزد خواهرش رفت و از او خواست تا چاره‌ای بیندیشد . گردیه گربه‌ای آورد و به گوشش گوشواره انداخت و ناخن‌هایش را رنگ کرد و به او می‌خوراند . و خمارش کرد و بر اسب نشاند . او از اسب پرید و در باغ شروع به دویدن کرد . شاه شاد شد و خندید و از گردیه خواست که هر آرزویی دارد ، بخواهد . گردیه تعظیم کرد و گفت : ری را به من ببخش . شنیده‌ام حاکم ری گربه‌ها را می‌کشد و ناودان‌ها را می‌کند . خسرو خندید و ری را به او بخشید و حاکم ری را برکنار کرد و گفت : حالا تو پارسایی را به مرزبانی ری بفرست .
بعدازاینکه شاه خیالش از همه طرف راحت شد از بین ایرانیان چهل و دوهزار جهان‌دیده و سوار جنگی را جدا کرد و گنج‌های فراوان به آن‌ها داد و پادشاهیش را چهار بخش نمود و دوازده هزار تن دیگر را به‌سوی زابلستان فرستاد و سپرد که هرکس از دستورات سرپیچی کند ابتدا با سخن نرم او را به راه آورید و اگر نشد او را به بند بکشید . دوازده هزارتن دیگر را به راه الانان و دوازده هزار تن دیگر را هم به‌سوی خراسان فرستاد تا مراقب مرز هیتال و چین باشند .
وقتی پنج سال از پادشاهی خسرو گذشت در سال ششم مریم پسری چون ماه به دنیا آورد . پدر در گوشش نام نهانی قباد را گذاشت و آشکارا او را شیروی نامید . اخترشناسان گفتند : از این کودک در زمین آشوب به پا می‌شود . شاه غمگین شد و گفت : مراقب باشید و نزد بزرگان ایران این سخنان را به زبان نیاورید . شاه اندیشناک بود و یک هفته کسی را به حضور نپذیرفت . بزرگان سوی موبد رفتند و از چگونگی حال شاه پرسیدند و اینکه چرا شاه به آن‌ها بار نمی‌دهد . موبد نزد شاه رفت و پیام آن‌ها را داد . شاه گفت : من از روزگار دلتنگ شده‌ام و از سخنان اخترشناسان هراسانم . موبد ناراحت شد اما گفت : هرچه تقدیر باشد همان می‌شود . با رنج دادن به خودت که چیزی عوض نمی‌شود پس سخنان آن‌ها را فراموش کن و شادباش .
چنان چون بکارد فلک بدرویم
بدو کام و ناکام ما بگرویم
خسرو به سخنان موبد دل سپرد و سپس نامه‌ای به قیصر نوشت و خبر داد که مریم پسری به دنیا آورده است . شادباش .
وقتی نامه به قیصر رسید فرمود تا شهر را آذین بستند و شهر روم پر از رامشگران شد و یک هفته جشن برقرار بود سپس قیصر دستور داد تا صد شتر از درم و گنج و پنجاه شتر دینار و دویست دیبای رومی و چهل خوان زرین فرستاد و برای مریم هم چند گوهر و یک طاووس نر و جامه‌های خز و حریر چینی و آبگیری از در و زبرجد و هزاران دینار رومی به همراه چهل مرد رومی فرستاد و رئیس آن‌ها خانگی بود که مردی فرزانه و بی‌همتا بود . به پیروز شاه مرزبان نیمروز خبر رسید که کاروانی از روم در حال رفتن به ایران است . پس به استقبالشان رفت و باهم نزد شاه رسیدند . خانگی به خاک افتاد و بر شاه آفرین گفت . شاه هم از فرزانگی او تقدیر کرد . سپس نامه قیصر را برای شاه خواندند که در آن تبریک و تقدیر و ابراز شادی بود و در آن درخواستی از جانب قیصر بود و آن اینکه : دار مسیحا را که در گنجینه شماست اگر ممکن است به ما برگردانید که من سپاسگزار خسرو می‌شوم . چون میدانید که از زمان فریدون همیشه کشور ما مورد تاخت‌وتاز ایرانیان بود و با این کار کینه‌ها هم از دل رومیان رخت برخواهد بست . شاه خانگی را نزد خود نشاند و در هنگام خوان و شراب و شکار در کنارش بود تا یک ماه گذشت و شاه پاسخ قیصر را نوشت : بعد از آفرین یزدان از ستایش‌های او تشکر کرد و گنجی را که قیصر فرستاده بود را پذیرفت و به خاطر همراهی او در سختی‌ها و کمک‌هایش از او تقدیر کرد و گفت : تو برایم مثل پدر بودی اما از دار مسیحا گفته بودی . اگر از ایران چوبی به روم فرستم همه به ما می‌خندند . موبد خیال می‌کند که به خاطر مریم ترسا شده‌ام . به‌غیراز این هر آرزویی داری بخواه . از هدیه‌هایت سپاسگزارم و همه را به شیروی می‌بخشم . از روم و ایران پر اندیشه هستم و می‌ترسم شیروی گزندی به ایران و روم برساند . دخترت به دین مسیح پایبند است و به سخنان من گوش نمی‌دهد . جهان دار یارت باد . سپس شاه بر نامه مهر زد و به همراه گوهرهای شاهانه و صدوچهل هزار دیبای چینی و صدهزار درم و پارچه‌های زربفت گوهرنگار و پانصد در خوشاب و صدوشصت یاقوت زر و هر چیزی از هر کشوری بار سیصد شتر کرد و برای قیصر فرستاد . علاوه بر آن خلعتی به همراه اسب و جامه و تخت و دینار به خانگی بخشید و چند شتر دینار به فیلسوفان بخشید و همه شاد و خوشحال به روم بازگشتند.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۳۰٫۰۶٫۲۱ ۲۰:۵۱]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_پنج
#فریناز_جلالی
#خسروپرویز_و_شیرین

روزی خسروپرویز به شکار رفت .
هزاروصدوشصت پیاده ژوپین انداز و هزاروچهل مرد شمشیرباز و سیصد سوار به همراه هفتصد بازدار و شاهین دار و یوزدار و به همراه هفتاد شیر و پلنگ رام شده که دهانشان با زنجیر بسته بود با هفتصد سگ با قلاده زرین به همراه دوهزار رامشگر به همراه هشتصد شتر و دویست بنده که عود و عنبر می‌سوزاندند و دویست مرد فرمان‌بر با گل‌های نرگس و زعفران به همراهش بودند .
وقتی شیرین شنید که سپاه خسرو آمده است پیراهن زرد مشک‌بویی پوشید و صورتش را سرخاب زد و تاج شاهانه بر سر نهاد و در ایوان بود تا اینکه خسرو رسید .
وقتی شاه رسید شیرین برخاست و به ستایش شاه پرداخت و از گذشته‌ها سخن گفت و علت بی‌مهری شاه را پرسید : آن‌همه مهر و علاقه چه شد ؟ آن زمان که دیدار شیرین پزشک تو بود . چه شد آن‌همه پیوند و نزدیکی ما ؟ آن‌همه عهد و سوگند چه شد ؟ می‌گفت و می‌گریست . شاه وقتی او را دید آب به چشمش آمد و دستور داد تا شیرین را به قصرش ببرند و خود به شکار رفت وقتی بازگشت شیرین به پایش افتاد و بوسه زنان جلو آمد . شاه به موبد گفت : گمان بد مبر و این دختر را به عقد من درآور وقتی بزرگان شنیدند که شیرین به قصر خسرو آمده است همه ناراحت بودند و تا سه روز به نزد شاه نرفتند . روز چهارم شاه آن‌ها را فراخواند و پرسید : این چند روز کجا بودید ؟ کسی پاسخ نداد و به موبد نگاه کردند . موبد گفت : آیا در ایران زنی نبود که تو شیرین را برگزیدی ؟ شاه پاسخی نداد . موبد گفت : روز دیگر می‌آییم شاید شاه پاسخ دهد . روز بعد که خدمت شاه رسیدند مردی را دیدند که طشتی پر خون در دست داشت همه متعجب شدند . شاه دستور داد طشت را شسته و مشک و گلاب زدند و طشت پاک شد. خسرو گفت : شیرین در شهر بدون من مثل طشت زهر بود . او به خاطر من بدنام شد .همه بر او آفرین گفتند و درود فرستادند .
ازآن‌پس بزرگی شاه افزون شد . همیشه با دختر قیصر بود و شیرین در حسد می‌سوخت تا اینکه بالاخره شیرین به او زهر داد و مریم مرد .
وقتی شیروی شانزده‌ساله شد شاه فرزانگان را فراخواند تا او را آموزش دهند . روزی موبد به نزد او رفت و دید بر دفترش کلیله نوشته‌شده است و چنگال گرگی در یک صفحه و شاخ گاومیشی در طرف دیگر بود که به هم می‌خورد . موبد فال بد زد و به موبد موبدان گفت که بازی با او جفت است . موبد نزد شاه رفت و جریان را گفت . شاه که سخن ستاره‌شناس را شنید ناراحت شد و شیروی را در ایوانش زندانی کرد.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x