داستانهای شاهنامه قسمت ۹۶تا پایان شاهنامه 

فهرست مطالب

داستانهای شاهنامه داستانهای نازخاتون داستانهای نازخاتون رمان انلاین

داستانهای شاهنامه قسمت ۹۶تا پایان شاهنامه 

نویسنده:حکیم ابوالقاسم فردوسی

#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_شش
#فریناز_جلالی
#تخت_طاقدیس

ساخته‌شدن تخت طاقدیس ابتدا به‌وسیله فریدون بنیان نهاده شد . بدین‌سان که مردی به نام جهن¬برزین که در کوه دماوند زندگی می‌کرد برای شاه تختی ساخت و گهرهایی در اطراف آن قرارداد . شاه فریدون از آن خوشش آمد و سی هزار درم و تاج زرین و دو گوشوار به او داد و منشور ساری و آمل را به نام او زد . بدین‌سان هرکس به پادشاهی رسید چیزی به آن اضافه کرد تا در زمان کیخسرو که فراوان به آن تخت افزود . در زمان گشتاسپ او را از جاماسپ خواست تا چیزی بر تخت بیفزاید که بعد از مرگ از او به یادگار بماند و نقش‌هایی از کیوان بر آن کشید تا زمان اسکندر هر شاه چیزی بر آن افزود اما اسکندر آن را خراب کرد . بعدازآن اردشیر سعی کرد با کمک نوشته‌های موبد تختی نظیر آن بسازد . یازده هزاروصدوبیست استاد را جمع کرد که هرکدام سی شاگرد داشتند از رومی و بغدادی و پارسی .دو سال طول کشید تا تختی به بلندی و درخشندگی طاقدیس ساختند که صدوچهل هزار از پیروزه و زر و نقره و یاقوت بر آن زدند . هر گوهری که به آن زدند هفتاد دینار بود . سه تخت روی آن تخت زدند . یک‌تخت نامش میش سار بود و سر میش بر آن نگار کرده بودند . دیگری نامش لاژورد بود و سومی سراسر پیروزه بود .
دهقانان در میش سر می‌نشستند و سواران بی‌باک بر لاژورد می‌نشستند و پیروزه جای وزیر بود و طبقه آخر که زرین بود شاه می‌نشست .
مطربی به نام سرکش رئیس رامشگران خسرو بود . در بیست و هشتمین سال پادشاهی خسرو رامشگری به نام باربد بیرون از دربار بود که هرکس صدای سازش را می‌شنید ، می‌گفت : اگر به دربار بروی جای سرکش را می‌گیری . باربد به راه افتاد و به دربار آمد . وقتی سرکش شنید که باربد آمده است به دربان قصر سپرد که او را راه ندهد . باربد که از رفتن به قصر ناامید شده بود به‌سوی باغ شاه رفت و از مردوی باغبان شاه خواست تا او را راه دهد تا زمانی که شاه می‌آید هنرنمایی کند و مردوی هم پذیرفت . باربد درحالی‌که بربطی در دست داشت بر بالای درخت سروی رفت و منتظر شد شاه که آمد آهنگ نغزی نواخت که همه مات و مبهوت شدند . سرکش که می‌دانست جز باربد کسی چنین کاری نمی‌تواند بکند ، بسیار ناراحت بود . شاه گفت : باغ را بگردید تا نوازنده را بیابید اما هرچه نگهبانان گشتند کسی را نیافتند . شاه در حال نوشیدن جام شراب بود که دوباره آهنگی زیبا نواخته شد ولی کسی دیده نشد . سومین بار که آهنگ دیگری نواخته شد شاه گفت :این نوازنده باید فرشته باشد اگر او را بیابید دهان و برش را پر از گوهر می‌کنم و او را رئیس رامشگران و رود سازان می‌نمایم . باربد از سرو پایین آمد و تعظیم کرد و خود را معرفی نمود و از مشکلاتی که سرکش برای ورودش ایجاد کرده بود ، گفت . شاه از دست سرکش ناراحت شد .
به سرکش چنین گفت کای بی هنر
تو چون حنظلی باربد چون شکر
بدین‌سان باربد رئیس رامشگران دربار شد و شاه هدایا و در و گوهر فراوانی به او بخشید.

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۴۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_شش
#فریناز_جلالی
#ساختن_ایوان_مدائن

شخصی روشن‌ضمیر که صدوبیست سال از عمرش می‌گذشت چنین تعریف کرد که :
خسرو افرادی را به روم و هند و چین فرستاد و کارگرانی از هر کشوری که نامی داشت، جمع کرد و صد مرد از میان آن‌ها برگزید که از اهواز و ایران و روم بودند و از بین این صد نفر سی نفر را برگزید و از بین سی نفر سه نفر را انتخاب نمود که دو رومی و یک پارسی بودند . از بین این سه نفر هم یک رومی که در هندسه سررشته داشت را برگزید. خسرو به او گفت : می‌خواهم جایی بسازی که تا دویست سال دیگر هم خراب نشود و برای فرزندانم بماند . رومی که فرغان نام داشت کار را آغاز کرد و دیوار ایوان را کشید و چون به خم ایوان رسید به شاه گفت که باید صبر کرد . شاه که عجله داشت، پرسید چقدر زمان می‌خواهی و دستور داد تا سی هزار درم به او دادند . مهندس که می‌دانست اگر عجله کند سقف فرومی‌ریزد شبانه ناپدید شد . وقتی خسرو فهمید که فرغان ناپدیدشده است خیلی ناراحت شد . هرچه دنبالش گشتند پیدایش نکردند و سه سال گذشت تا اینکه فرغان برگشت . شاه گفت : این چه‌کار زشتی بود که کردی ؟ رومی گفت : اگر عجله می‌کردم دیوار فرومی‌ریخت . شاه دلیلش را پذیرفت و فرغان دوباره مشغول کار شد و بعد از هفت سال ایوان مدائن ساخته شد . در این زمان خسروپرویز به فر و بزرگی و حشمت زیادی رسیده بود و از هند و توران و چین و روم همه خراج‌گزار او بودند و گنج‌های فراوانی در خزانه داشت و بزرگان زیادی در دربارش بودند . بعد از مدتی خسرو بیدادگر شد و همه زیردستان از بیدادش در عذاب بودند . بدین‌سان عده‌ای از بزرگان از دربارش فراری شدند و ازجمله آن‌ها زادفرخ و گراز بودند . گراز نامه‌ای به قیصر نوشت و گفت اگر ایران را بخواهید فتح کنید من به شما کمک می‌کنم و قیصر هم آماده رزم شد و به ایران لشگر کشید .
شاه که باخبر شد با بزرگان مشورت کرد و سپس نامه‌ای به گراز نوشت که : از کارت خوشم آمد . خوب حیله‌ای زدی . صبر کن تا من هم با سپاهم برسم و از دو طرف کار قیصر را تمام کنیم و همه رومیان را به اسارت درآوریم . سپس نامه را به پیکی داد و گفت : این نامه را جوری ببر که رومیان به تو شک کنند و تو را نزد قیصر ببرند و آنجا طوری رفتار کن که نمی‌خواهی این نامه باز شود تا قیصر تحریک شود و نامه را بخواند . پیک هم چنین کرد و قیصر نامه را خواند و فکر کرد که گراز به او کلک زده است پس قیصر و سپاهش به روم برگشتند . گراز از بازگشت قیصر متعجب شد و نامه داد که چرا برگشتی ؟ قیصر پاسخ داد : تو مرا فریب دادی و خواستی مرا به خسرو تسلیم کنی . خسرو نامه‌ای به گراز نوشت که ای مرد پست و دیوسیرت اکنون سپاهی را که سرکشی کردند نزد ما بفرست . گراز سپاه را جمع کرد و به خره اردشیر برد . زادفرخ از طرف خسرو نزد آن‌ها آمد و گفت : چرا قیصر را به این مرزوبوم دعوت کردی ؟ چه کسی این تصمیم را گرفت ؟ همه سپاه نگران بودند . یک نفر گفت : نترسید شاه از ما گناه آشکاری ندیده است . سپاه کمی جرات یافت . زادفرخ گفت : گناهکار را معرفی کنید تا از گناهتان بگذریم وگرنه همه را دار می‌زنیم . سپاهیان ناامید بودند که زادفرخ گفت : نترسید بزرگ‌مردی در دربار شاه نمانده که کاری برایش بکند . شما گفتار مرا نشنیده بگیرید و دشنام دهید . سپاهیان چنین کردند و زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت: لشگر یکدست شده است و مخالفت می‌کند . شاه فهمید که زادفرخ دورویی می‌کند . زادفرخ هم فهمید که شاه به دوروییش پی برده است . پیری که نزدش بود گفت : شاه همه گناه را از تو می‌داند . اکنون زمان آن است که فرزند او را بر تخت نشانیم و خسرو را کنار بزنیم . زادفرخ نزد سپاه تخوار رفت و از بیدادگری شاه سخن گفت و از نقشه‌اش برای برکناری خسرو و جانشینی شیروی حرف زد . بنابراین سپاه تخوار با آن‌ها همدست شدند و به سپاه شاه حمله کردند و شیروی را از زندان درآوردند . شیروی گفت : شاه کجاست ؟ چطور مرا آزاد می‌کنید ؟ تخوار گفت : اگر تو با ما همراه نشوی برادر کوچکت را شاه می‌کنیم . شیروی بغض خود را فروخورد و چیزی نگفت.

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۴۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_شش
#فریناز_جلالی
#ساختن_ایوان_مدائن

‍ وقتی شب شد همه پاسبانان نام قباد را بر زبان می‌آوردند . شیرین از خواب پرید و شاه را خبر کرد . شاه رنگ از رویش پرید و فهمید که گفتار اخترشناس تحقق‌یافته است . شاه گفت : باید شبانه برویم و از فغفور کمک بخواهیم . وقتی سپاهیان به قصر رسیدند شاه نبود . خسرو لباس سربازان را پوشید و در باغ قصر بود . روز بعد احتیاج به غذا پیدا کرد پس باغبانی را دید و گفت : این گوهر را ببر و با آن نان و گوشت تهیه کن . باغبان به نانوایی رفت ولی نانوا نتوانست بقیه پولش را بدهد پس هر دو به نزد گوهرفروش رفتند . او گفت : این گوهر در گنجینه خسرو است . تو این را از کجا دزدیدی ؟ پس هر سه سوی زادفرخ رفتند . زادفرخ گوهر را به شیروی نشان داد . شیروی گفت : اگر صاحب این گوهر را نشان ندهی سرت را می‌برم . باغبان گفت : شاها در باغ مردی زره‌پوش این را به من داد . شیروی سیصد سوار را سوی او فرستاد اما سپاه وقتی خسرو را دید گریان شدند و به زادفرخ گفتند : او پادشاه است . زادفرخ نزد خسرو رفت و گفت : همه مردم با تو دشمنند بهتر است تسلیم شوی . خسرو یاد حرف ستاره‌شناس افتاد که گفته بود : مرگ تو در میان دو کوه به دست بنده‌ای است . یک کوه زرین و یک کوه سیم ، آسمان تو زرین و زمین آهنین .
خسرو با خود گفت : این زره زمین من و سپر آسمان من است همانا دوره من سررسیده پس تسلیم شد . پیلی نزدش آمد و او سوار شد . قباد دستور داد که او را به تیسفون ببرند و کسی به او بی‌احترامی نکند . گلینوس با سی هزار سوار نگهبان او شدند . بنابراین بعد از سی‌وهشت سال پادشاهی خسرو سرآمد و قباد (شیروی) به پادشاهی رسید .
چنینست رسم سرای جفا
نباید کزو چشم داری وفا

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۴۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_هفت
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_قباد_مشهور_به_شیرویه

پادشاهی قباد هفت ماه بود . وقتی قباد بر تخت نشست همه بزرگان ایران بر او آفرین کردند و تبریک گفتند .
شیروی توسط خرادبرزین و اشتاد پیامی نزد پدرش فرستاد و از کارهای بیدادی که کرده بود صحبت کرد و از او خواست تا از یزدان پوزش بطلبد و به او گفت : این خواست من نبود بلکه ایرانیان این‌طور خواستند چون تو از راه دین رو برگرداندی، خداوند هم کیفرت را داد . اول اینکه پسر پاک خون پدر نباید بریزد دیگر اینکه گیتی از آن توست و همه از دست‌تو ناراحتند و سوم اینکه بزرگان به خاطر کارهای تو پراکنده شدند و به چین و روم رفتند چهارم اینکه قیصر همه کار برایت کرد و سپاه و دخترش را به همراه گنج بسیار به تو داد و فقط دار مسیحا را از تو می‌خواست ولی تو ندادی . پنجم اینکه آز بر تو چیره شد و حتی از بیچارگان هم می‌خواستی بگیری و نفرین آن‌ها برایت بد آورد . ششم دو دایی وفادار خود را کشتی . هفتم اینکه فرزند شانزده‌ساله‌ات را به زندان انداختی . به کردار زرتشت فکر کن و از خدا پوزش بخواه و بدان این گناه من نبود و نتیجه کارهایت بود پس اشتاد و خرادبرزین به تیسفون رفتند و گلینوس به استقبالشان رفت . خرادبرزین گفت که پیامی از شاه برای خسرو دارد .گلینوس نزد خسرو رفت و گفت : شاها جاودانه باشی . خرادبرزین و اشتاد از نزد شاه برایت پیام آورده‌اند . خسرو خندید که اگر او شهریار است پس من که هستم ؟ گفتارت با خرد همراه نیست . دو مرد خردمند نزد خسرو رفتند و تعظیم کردند و خسرو گفت : چه پیامی از کودک بی منش و زشت‌نام دارید ؟ آن‌ها سخنان قباد را برایش گفتند .خسرو پاسخ داد که به او بگویید : ابتدا از هرمزد گفتی باید بدانی که بر اثر سخنان بدگویان پدر به من بدبین شد و من مجبور به فرار شدم چون او می‌خواست به من زهر بدهد . بعد از جنگ با بهرام بااینکه دائی‌هایم درراه من جان‌فشانی کردند به خاطر انتقام پدرم آن‌ها را کشتم . دیگر اینکه از زندانی شدن خود گفتی ، من تو را به بند و زنجیر نکشیدم و همه‌چیز برایت مهیا کردم و فقط به خاطر سخنان ستاره‌شناس این کار را کردم حتی پس‌ازآن نامه‌ای از هندوستان از رای آمد که درباره به سلطنت رسیدن تو بعد از سی و هشتمین سال پادشاهی من بود ولی با همه این‌ها من به آن نامه توجه نکردم و به کسی هم چیزی نگفتم . از بند و زندان مردم گفتی . اگر نمی‌دانی از موبد بپرس در زندان ما فقط انسان‌های دیوسیرت بودند چون من روشم خونریزی نبود . دیگر اینکه ما از کسی باج نخواستیم و جز خشنودی یزدان نخواستم . آن گناهکارانی که پیش تو هستند و بدگویی مرا نزد تو می‌کنند همه بنده سیم و زر هستند . من با زحمت فراوان کشورگشایی کردم و گنج‌های فراوان گردآوردم. همان بدخواهانی که نزدت هستند بالاخره پادشاهی تو را برباد خواهند داد. کودکم بدان که گنج‌های من پشتوانه پادشاهی توست اگر بی گنج باشی سپاه نداری و همه از تو روبرمیگردانند . تو گفتی که سپاهیان را در مرزها نشانده‌ام ، علتش این بود که از بیگانگان شهرهایی را ستانده بودم و ممکن بود حمله‌آورند پس سپاهیان را در مرز قراردادم . و دیگر اینکه گفتی قیصر به ما وفادار بود و من به او جفا کردم اما بدان قیصر ، پرویز شاه ایران را داماد خود کرد و در آن جنگ خداوند یار من بود و با رومیان کاری انجام نمی‌شد . بااین‌همه بعد از جنگ من به همه آن‌ها گنج و گوهر و مال فراوان و اسب‌های گران‌مایه دادم و کارشان را بی‌مزد نگذاشتم . از دار مسیحا گفتی ، آن دار برای من سود و زیانی نداشت ولی تعجب کردم از کار قیصر که تکه چوبی را می‌خواهد و مرد کشته بر آن را خدا می‌نامد . به‌هرحال من سی‌وهشت سال حکومت کردم و پادشاهی همتای من نبود و حالا با تو بدرود میگویم .
سپس به خرادبرزین و اشتاد هم بدرود گفت و سپرد تا جز آنچه شنیده‌اید به زبان نیاورید . هرکس به دنیا می‌آید روزی می‌میرد . از هوشنگ و طهمورث و جمشید و فریدون و ضحاک و قباد و کاووس و سیاوش و افراسیاب و رستم و زال و اسفندیار و گودرز و کیخسرو و گشتاسپ و جاماسپ گرفته تا بهرام گور که کسی به مردی و زور همتای او نبود همه آن بزرگان بالاخره مردند . من هم پادشاه بی‌همتایی بودم اما بالاخره زمان من هم رسید .
چو بر ما سر آمد شهی و مهی
چه شیر و چه دیگر به شاهنشهی

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۴۷]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_هفت
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_قباد_مشهور_به_شیرویه

‍ خرادبرزین و اشتاد گریان از پیش خسرو به نزد قباد رفتند و سخنان او را برایش بازگو کردند .وقتی شیروی سخنان پدر را دریافت کرد سخت گریست و خبر ناراحتی و گریه و زاری او به سپاهیان رسید و آن‌ها باهم می‌گفتند : اگر خسرو برگردد همه سران را می‌کشد .صبحگاه همه بزرگان به نزد قباد رفتند . شهریار گفت : کسی که از درد پدرش غمگین نباشد سزاوار دار است . یکی از افراد گفت : اگر کسی بگوید دو شاه را می‌پرستم ناهشیار و خوار است . شیروی گفت : تا یک ماه درشتی نمی‌کنیم و به نصایح پدر شاد هستیم سپس به آشپزها گفت : برای خسرو همه‌چیز مهیا کن و آن‌ها نیز چنین کردند اما خسرو چیزی نمی‌خورد و تنها خوراکش از دست شیرین بود و جز او یاری نداشت . یک ماه گذشت و خسرو دردمند بود و مزه زندگی را نمی‌چشید . وقتی به باربد خبر رسید که خسرو دردمند و ناکام شده است و همه به فکر قتل او هستند از جهرم به تیسفون آمد و نزد خسرو رفت . چشمانش پر از اشک شد و نوحه‌ای با رود و بربط به این مضمون سرود : ای شاه آن‌همه بزرگی و دستگاهت چه شد ؟ آن‌همه زور و فر و بختت چه شد ؟ پسر می‌خواستی که یار و پشتت باشد . شاهان از فرزندان خود نیرو می‌گیرند اما شاه ما از نیرویش کاسته شد . به شیروی باید بگویند که ای شاه بی‌شرم این سزاوار پدرت نبود . ای خسرو خداوند یارت و سر بداندیشان تو نگون باد . به خداوند قسم و به نوروز و مهر و بهار خرم قسم که دیگر من رود نمی‌زنم و آلت موسیقی را می‌سوزانم و چهار انگشتم را می‌برم .
تمام اطرافیان شیروی نگران بودند که نکند خسرو بازگردد بنابراین هم‌داستان شدند که او را بکشند اما کسی را نیافتند که جرات این کار را داشته باشد تا اینکه بالاخره زادفرخ کسی به نام مهرهرمزد را پیدا کرد . او مردی با دو چشم کبود و رخسار زرد و تنی خشک و پرمو و لب لاژوردی با پای‌برهنه و شکم‌گرسنه بود .
زادفرخ گفت : اگر این کار را درست انجام دهی یک کیسه دینار به تو می‌دهم و مانند فرزندم تو را عزیز می‌دارم . مهرهرمزد به نزد خسرو رفت و خنجری به جگرگاه او زد . سپس شورش شد و همه فرزندان خسرو را هم کشتند . وقتی شیروی شنید گریان شد. بعد از گذشت پنجاه‌وسه روز از کشته شدن خسرو ، شیروی کسی را نزد شیرین فرستاد و گفت : در ایران از تو گناهکارتر نیست . تو شاه را به نیستی کشاندی . اکنون نزد من بیا . شیرین از پیغام او آشفته شد و گفت : کسی که به پدرش رحم نکند لایق بزرگی نیست . من نمی‌خواهم او را چه از دور و چه از نزدیک ببینم . زهری در صندوق داشت پس ابتدا پیامی به شیروی داد و گفت : از سخنانت شرم کن و از خداوند پوزش بخواه . شیروی عصبانی شد و گفت : چاره‌ای نداری .بیا و پادشاهی مرا ببین . شیرین گفت : نزد تو به‌تنهایی نمی‌آیم و با عده‌ای خواهم آمد . سپس شیرین لباس کبود و سیاه پوشید و به همراه پنجاه نفر به درگاه شیروی آمد. شاه گفت : دو ماه از سوگ خسرو گذشت حالا باید همسر من شوی . من نیز مانند پدرم تو را گرامی می‌دارم . شیرین گفت : پاسخم را بده سپس در خدمتت هستم تو گفتی من زن بد و جادوگری هستم . شیروی گفت : از تندی من کینه مگیر . شیرین به کسانی که آنجا بودند ، گفت : آیا شما از من بدی دیدید ؟ مدت‌ها بانوی ایران بودم و جز راستی نجستم. بزرگان همه از شیرین به‌خوبی یادکردند . شیرین گفت : سه چیز باعث می‌شود زن زیبا و شایسته تخت شاهی شود . اول اینکه شرم داشته باشد . دوم اینکه پسر به دنیا آورد . سوم اینکه برورو داشته باشد و مویش پوشیده باشد . وقتی من همسر خسرو شدم از او چهار فرزند آوردم به نام‌های نستور – شهریار – فرود – مردانشه . فرزندانی که جم و فریدون هم نداشتند و زبانم لال شود اگر دروغ بگویم که الآن هر چهار تای آن‌ها زیر خاکند . سپس رویش را گشود و گفت : روی و موی من این است که تاکنون کسی ندیده بود .همه از دیدن رخسار شیرین خیره شدند و شیروی گفت : جز تو کسی را نمی‌خواهم . شیرین گفت : دو حاجت دارم . شیروی گفت : جان بخواه . شیرین پاسخ داد : همه اموالی که داشتم به من پس بدهی و باید جلوی همه با خط خود این را تأیید کنی . شیروی هم‌ چنین کرد . شیرین هرچه داشت به درویش داد و بنده‌ها را آزاد کرد و به شیروی پیغام داد در دخمه شاه را بازکن که می‌خواهم او را ببینم . شیروی پذیرفت و در دخمه را گشودند و شیرین مویه‌کنان چهره بر چهره خسرو نهاد و زهر هلاهل را خورد و درحالی‌که کنار خسرو نشسته و تکیه بر دیوار داشت جان سپرد . شیرویه از شنیدن خبر مرگ شیرین بیمار شد . مدتی نگذشت که به شیروی زهر دادند و او را هم کشتند .

بشومی بزاد و بشومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۴۸]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_هشت
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_اردشیر_شیروی

پادشاهی اردشیر شیروی شش ماه بود .
شاه اردشیر بر تخت نشست و بزرگان زمان به مدح و ثنای او پرداختند . اردشیر از یزدان یادکرد و گفت ما به زیردستان کمک می‌کنیم و ستمکاران را به خون می‌کشیم .لشگر را به پیروز خسرو که پهلوانی بی‌همتاست می‌سپارم . وقتی گراز از پادشاهی اردشیر آگاه شد نامه‌ای به پیروزخسرو نوشت و از او خواست تا برای کشتن اردشیر چاره‌ای بیندیشد و گفت : من از روم سپاه می‌آورم مبادا کسی خبردار شود. پیروزخسرو با پیرمردان خردمند مشورت کرد و آن‌ها گفتند : به سخنان گراز گوش نده و نامه‌ای به او بنویس و بگو به دنبال این کار نباشد چون کشتن شاه بی‌گناه خوب نیست. پیروز هم چنین کرد .
وقتی گراز نامه پیروز را خواند عصبانی شد و با لشگرش به‌سوی ایران حمله¬ور شد . پیروزخسرو که فهمید نزد تخوار رفت و موضوع را گفت . تخوار گفت : تو نگران خون بزرگان نباش و به سخنان گراز گوش کن . حال که چنین نامه‌ای برایش نوشتی او از تو کینه به دل‌گرفته است . پیروزخسرو نگران شد و شب‌هنگام که به مجلس اردشیر رفت ، همه شراب خوردند و مست کردند و دیرگاه که همه می‌رفتند پیروزخسرو شاه را خفه کرد سپس نامه‌ای به گراز نوشت و شرح کشتن اردشیر را داد.
پادشاهی گراز معروف به فرایین
پادشاهی فرایین پنجاه روز بود .گراز به ایران تاخت و به قصر آمد و بر تخت پادشاهی نشست . پسر بزرگ‌ترش به او گفت :ما که از نژاد شاهان نیستیم . اگر روزی از تخمه شاهان کسی بیاید و ادعای پادشاهی کند کار ما تمام است پس بهتر است گنجینه را پیدا کنیم و ببریم . پسر کوچک‌تر گفت :کسی از مادرش شهریار زاده نمی‌شود مثلاً فریدون که پدرش شاه نبود . گراز سخن پسر کوچکش را پسندید . روز و شب در حال ولخرجی بود و همیشه در حال خوردن و کم‌کم بزرگان از دست او ناراضی شدند چون جز خوردن و خوابیدن کاری نداشت و همیشه مست بود و علاوه بر آن در بیدادگری و ناجوانمردی همتا نداشت و خون‌های زیادی ریخت .
شبی هرمزد شهران گراز به ایرانیان گفت : ای بزرگان همانا فرایین بزرگان را خوار کرد و همه از دست او جگرشان خون است . نه ساسانی است و نه از تیره شاهان است . بزرگان سپاه گفتند : چه کنیم ؟ شهران گراز گفت : اگر یاری کنید هم‌اکنون به نیروی یزدان او را از تخت به زیر می‌کشم . همه گفتند که ما با تو همراهیم . پس روزی که گراز برای شکار از شهر بیرون رفت ، شهران گراز با سپاه همراهش رفتند و بالاخره با تیری او را از پا درآوردند و بعد همه سپاه هرکدام خنجری به او زدند . بعدازآن زمان زیادی مملکت بی شهریار بود و همه به دنبال فرزند شاهان می‌گشتند اما کسی را نیافتند.

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۲]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_هشت
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_پوران_دخت

پادشاهی پوران دخت شش ماه بود . بالاخره دختری به نام پوران که از نژاد ساسان بود را یافتند و بر تخت نشاندند .
پوران دخت گفت : نمی‌خواهم کسی درویش بماند و همه را توانگر می‌کنم . از کشور بدخواهان را دور خواهم کرد و بر آئین شاهان رفتار می‌کنم . سپس پیروزخسرو را طلبید و به او گفت : به خاطر کاری که با شاه کردی باید مجازات شوی پس او را به کره‌اسبی بستند و به گردنش هم پالهنگی زدند و سواران با کمند کره را به تاختن تحریک کردند تا خون از بدن او روان شد و جان داد . بعد از شش ماه که از پادشاهی پوران گذشت بیمار شد و مرد .

رها کن ز چنگ این سپنجی سرای
که پر مایه تر زین ترا هست جای

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۳]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_هشت
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_فرخ_زاد

پادشاهی فرخ زاد یک ماه بود . از جهرم فرخ زاد را آوردند و شاه ایران نامیدند . او نیز گفت : من فرزند شاهان هستم و جز نیکویی و ایمنی در جهان نمی‌خواهم . هرکس راستی پیشه کند او را ارجمند می‌دارم .همه دوستان را گرامی می‌دارم و همه زیردستان چه دوست و چه دشمن همه در امانند . همه بر او آفرین کردند اما بعد از یک ماه او نیز مرد . بدین‌صورت که بنده‌ای چون سرو سهی داشت که سیه‌چشم و زیبا بود . او عاشق پرستاری شد و به او پیغام داد اگر با من به‌جایی بیایی به تو پول زیادی می‌دهم . پرستار جواب نداد و نزد فرخ زاد جریان را تعریف کرد . فرخ زاد عصبانی شد و بند بر پای غلام بست و او را به زندان انداخت اما بعد از زمانی او را بخشید و بازگرداند . غلام به خاطر کینه‌ای که از او داشت زهر در شراب او ریخت و شاه بعد از یک هفته مرد .

چنین است کردار گردنده دهر
نگه کن کزو چند یابی تو بهر

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۴]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_نه
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_یزدگرد

پادشاهی یزدگرد بیست سال بود . وقتی یزدگرد به پادشاهی رسید به پند و نصیحت پرداخت و گفت :
اگر شاه هم باشی بالاخره خشت بالینت است . ما از فریدون و جمشید و پرویز و کاووس که برتر نیستیم همه مردند و حالا من که فرزند نوشیروان هستم و پدرانم تاجدار بودند تا وقتی زنده هستم ریشه بدی‌ها را می‌کنم و با آن‌ها مبارزه می‌کنم . در این دنیا فقط نام جاوید است که می‌ماند .بزرگان به او آفرین گفتند و پادشاهی یزدگرد همچنان ادامه داشت تا به شانزدهمین سال رسید در آن زمان عمر که در بین اعراب امیر بود سعد وقاص را فرمانده سپاه کرد و به جنگ یزدگرد فرستاد و بدین‌سان بخت ساسانیان تیره گشت .وقتی یزدگرد آگاه شد از هر سو سپاه جمع کرد و دستور داد تا پورهرمزد رستم ریاست سپاه را به عهده بگیرد . رستم ستاره‌شناس و بیداردل و باهوش بود . نزد یزدگرد رفت و تعظیم کرد . شاه او را ستود و گفت : تازیان به فرماندهی سعد وقاص به مرز ما آمدند و باید فوراً جلوی آن‌ها را بگیری . رستم اطاعت کرد و با سپاه به راه افتاد و بعد از یک ماه جنگ در قادسی آغاز شد . رستم که ستاره‌شناس بود فهمید که این جنگ پایان خوشی ندارد پس نامه‌ای به برادر نوشت و ابتدا به ستایش پروردگار پرداخت و نوشت : از گردش ستارگان فهمیدم که پادشاهی رو به پایان است .
دریغ آن سر و تاج و اورنگ و تخت
دریغ آن بزرگی و آن فر و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
فرستاده‌ای از تازیان آمد و از قادسی تا رودبار را می‌خواهد و باید به آن‌ها باج بدهیم . از گلبوی طبری و ارمنی و ماهوی سوری همه دل به جنگ بسته‌اند . تو لشکری گرد کن و به آذرآبادگان برو . اگر مادر را دیدی درود مرا به او بفرست و بگو غمگین نباشد چون در سرای عاریتی هرچه گنج داشته باشیم رنجمان بیشتر است . به خدا توکل کن و دل از این دنیای فانی بردار . من در جنگ بدی گرفتار شدم و از آن رهایی نمی‌یابم . اگر روزی بر شاه روزگار تنگ شد مراقب او باش که یادگار ساسانیان است . حیف که بالاخره این پادشاهی از بین می‌رود . دنیا به کسی وفا نمی‌کند . بعدها از ایران و ترکان و تازیان نژادی مخلوط به وجود می‌آید . دیگر نه جشن و نه رامشگری است و نه شرابی و غذایشان نان کشک است و پشمینه پوشند . خیلی ناراحتم که حالا که من پهلوان سپاه شدم زمان افول ساسانیان رسید . تیغ ما بر تازیان کارگر نیست . ای‌کاش دانش طالع بینی نداشتم . همه بزرگانی که با من هستند فکر می‌کنند که این بیشه از اجساد تازیان پر می‌شود . ای برادر این قادسی دخمه من است به‌هرحال تو مراقب شاه باش و خود را فدای او کن . رستم نامه را مهر زد و برای برادر فرستاد . سپس نامه‌ای بر حریر سفید از طرف پور هرمزد به سعد وقاص نوشت :ابتدا از جهان دار پاک که سپهر از قدرت او برپاست گفت و سپس به ستایش شاه خودپرداخت و بعد از نام و نشان شاه او پرسید و سپس گفت : این چه‌کاری است ؟ چرا به ایران حمله کردی ؟ شاه ما پدر در پدر تاجدار است و شکوه و جلال فراوانی دارد .
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که تخت عجم را کند آرزوی
تفو باد بر چرخ گردان تفوی
آیا شرم نمی‌کنید ؟ مردی دانا و سخنران نزد ما بفرست تا نظرت را بگوید . هرچه از شاه بخواهی به تو خواهد داد . پند مرا بپذیر و عاقلانه رفتار کن .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۵]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_نه
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_یزدگرد

‍ نامه را به پیروز شاپور داد تا برای سعد وقاص ببرد . پیروزشاپور نزد سعد وقاص رفت و سعد به پیشوازش آمد و ردایی زیرش انداخت و گفت : ما مانند شما دیبا و سیم و زر به خود نمی‌بندیم و این را از مردانگی دور میدانیم . وقتی سعد نامه رستم را خواند پاسخ او را به تازی نوشت : سر نامه نام خداوند را برد و بعد از محمد رسول او نام برد و از گفتار پیامبر هاشمی نوشت و از توحید و قرآن و رسم‌های جدید گفت . از آتش جهنم و فردوس و درختان بهشتی سخن راند و گفت : اگر شاه این دین را بپذیرد دودنیا را به دست آورده است و شفاعت کننده او محمد (ص) است . همه تاج‌وتخت و جشن و سور را با یک موی حور عوض نمی‌کنم .هرکسی که به جنگ من آید جز گورتنگ و دوزخ پایانی ندارد . اما اگر به دین ما بگروید بهشت در انتظار شماست . پس نامه را مهر زد و شعبه فرستاده سعد نزد رستم رفت . نامداری از سپاه به رستم گفت : فرستاده‌ای بدون اسب و سلاح و جامه درست از طرف سعد وقاص آمده است . رستم سراپرده‌ای از دیبا درست کرد و بزرگان سپاه را جمع نمود و خود بالا نشست . همه جامه‌های باشکوه پوشیده بودند . فرستاده سعد بر روی دیبا ننشست و روی زمین نشست . شعبه به او گفت : اگر دین پذیری علیک سلام . رستم نامه را از او گرفت و برایش خواندند . رستم پاسخ داد : بگو تو شهریاری نیستی و من پیرو شما نمی‌شوم .
بگویش که در جنگ مردن به نام
مرا بهتر آید ز گفتار خام
جنگ شروع شد و سه روز ادامه داشت و ایرانیان با کمبود آب روبرو بودند . لب رستم از تشنگی خاک‌آلود و زبانش چاک‌چاک شده بود و مردان و اسبان مجبور به خوردن گل تر شدند . رستم همه بزرگان را کشته یافت و بالاخره رستم و سعد به جنگ تن‌به‌تن پرداختند و سعد بر او پیروز شد و او را کشت و بالاخره ایرانیان شکست خوردند و بسیاری مردند و بسیاری پراکنده شدند و بقیه سپاه به‌سوی شاه ایران آمد درحالی‌که سپاه دشمن پشت سرشان بود. آن زمان یزدگرد در بغداد بود که به وی خبر دادند که رستم مرده است . فرخ زاد هرمزد باخشم از اروندرود به بغداد آمد و اعراب را ازآنجا بیرون کرد و به هامون کشاند . سپس به نزد شاه رفت و گفت : از نژاد شاهان کسی جز تو نمانده است و تو یک‌نفری و دشمنانت صدها هزارند . بهتر است به بیشه نارون بروی. شاه با بزرگان مشورت کرد و آن‌ها هم نظر فرخ زاد را پسندیدند . اما شاه نپذیرفت و گفت : این مردانگی نیست و من جنگ را ترجیح می‌دهم . بزرگان بر او آفرین گفتند پس شاه گفت : بهتر است به‌سوی خراسان رویم و بجنگیم چون آنجا من لشگر فراوانی دارم و خاقان چین و ترکان هم به ما کمک می‌کنند . من با او دوست می‌شوم و با دخترش ازدواج می‌کنم . پس شاه با سپاهیان به راه افتاد و نامه‌ای به ماهوی سوری نوشت و از وضع خود و کشته شدن رستم به دست سعد وقاص گفت و اینکه تا در تیسفون لشگر کشیده شده است سپس نوشت : تو با لشگرت آماده جنگ شو . من یک هفته در نشابور می‌مانم و به مرو می‌آیم و کسانی را هم نزد خاقان و فغفور برای کمک می‌فرستم . یزدگرد نامه دیگری به مرزبان طوس نوشت و از او هم کمک خواست . ماهوی سوری به پیشوازش آمد و تعظیم کرد . فرخ زاد چون ماهوی و سپاهش را دید شاد شد و شاه را به او سپرد تا خود برای جنگ به ری برود . چندی نگذشت که فرخ زاد هم کشته شد و وقتی ماهوی چنین دید به سرش زد که بر تخت یزدگرد تکیه زند . پهلوانی به نام بیژن در سمرقند بود . ماهوی به او نامه نوشت که ای پهلوان رزمی پیش‌آمده است و شاه بی سپاه اینجاست اگر می‌خواهی انتقام نیاکانت را بگیری به اینجا بیا و تاج‌وتخت او را تصاحب کن . بیژن با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت : درست نیست که به‌فرمان ماهوی آنجا بروی . به برسام بگو تا با سپاه به آنجا برود . بیژن پذیرفت . یزدگرد که از دسیسه ماهوی خبر نداشت با آوای طبل جنگ از خواب پرید . شاه جنگ سختی کرد و فهمید که ماهوی به او کلک زده است بالاخره مجبور به فرار شد و در آسیابی پنهان گشت .وقتی آفتاب زد آسیابان که فرومایه‌ای به نام خسرو بود ، آمد و از یزدگرد پرسید : که هستی و اینجا چه می‌کنی ؟ شاه گفت : من از ایرانیان هستم و از توران شکست‌خورده‌ام . آسیابان گفت: جز نان کشک چیزی ندارم . شاه گفت : همین خوب است .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۶]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_نه
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_یزدگرد

‍ نامه را به پیروز شاپور داد تا برای سعد وقاص ببرد . پیروزشاپور نزد سعد وقاص رفت و سعد به پیشوازش آمد و ردایی زیرش انداخت و گفت : ما مانند شما دیبا و سیم و زر به خود نمی‌بندیم و این را از مردانگی دور میدانیم . وقتی سعد نامه رستم را خواند پاسخ او را به تازی نوشت : سر نامه نام خداوند را برد و بعد از محمد رسول او نام برد و از گفتار پیامبر هاشمی نوشت و از توحید و قرآن و رسم‌های جدید گفت . از آتش جهنم و فردوس و درختان بهشتی سخن راند و گفت : اگر شاه این دین را بپذیرد دودنیا را به دست آورده است و شفاعت کننده او محمد (ص) است . همه تاج‌وتخت و جشن و سور را با یک موی حور عوض نمی‌کنم .هرکسی که به جنگ من آید جز گورتنگ و دوزخ پایانی ندارد . اما اگر به دین ما بگروید بهشت در انتظار شماست . پس نامه را مهر زد و شعبه فرستاده سعد نزد رستم رفت . نامداری از سپاه به رستم گفت : فرستاده‌ای بدون اسب و سلاح و جامه درست از طرف سعد وقاص آمده است . رستم سراپرده‌ای از دیبا درست کرد و بزرگان سپاه را جمع نمود و خود بالا نشست . همه جامه‌های باشکوه پوشیده بودند . فرستاده سعد بر روی دیبا ننشست و روی زمین نشست . شعبه به او گفت : اگر دین پذیری علیک سلام . رستم نامه را از او گرفت و برایش خواندند . رستم پاسخ داد : بگو تو شهریاری نیستی و من پیرو شما نمی‌شوم .
بگویش که در جنگ مردن به نام
مرا بهتر آید ز گفتار خام
جنگ شروع شد و سه روز ادامه داشت و ایرانیان با کمبود آب روبرو بودند . لب رستم از تشنگی خاک‌آلود و زبانش چاک‌چاک شده بود و مردان و اسبان مجبور به خوردن گل تر شدند . رستم همه بزرگان را کشته یافت و بالاخره رستم و سعد به جنگ تن‌به‌تن پرداختند و سعد بر او پیروز شد و او را کشت و بالاخره ایرانیان شکست خوردند و بسیاری مردند و بسیاری پراکنده شدند و بقیه سپاه به‌سوی شاه ایران آمد درحالی‌که سپاه دشمن پشت سرشان بود. آن زمان یزدگرد در بغداد بود که به وی خبر دادند که رستم مرده است . فرخ زاد هرمزد باخشم از اروندرود به بغداد آمد و اعراب را ازآنجا بیرون کرد و به هامون کشاند . سپس به نزد شاه رفت و گفت : از نژاد شاهان کسی جز تو نمانده است و تو یک‌نفری و دشمنانت صدها هزارند . بهتر است به بیشه نارون بروی. شاه با بزرگان مشورت کرد و آن‌ها هم نظر فرخ زاد را پسندیدند . اما شاه نپذیرفت و گفت : این مردانگی نیست و من جنگ را ترجیح می‌دهم . بزرگان بر او آفرین گفتند پس شاه گفت : بهتر است به‌سوی خراسان رویم و بجنگیم چون آنجا من لشگر فراوانی دارم و خاقان چین و ترکان هم به ما کمک می‌کنند . من با او دوست می‌شوم و با دخترش ازدواج می‌کنم . پس شاه با سپاهیان به راه افتاد و نامه‌ای به ماهوی سوری نوشت و از وضع خود و کشته شدن رستم به دست سعد وقاص گفت و اینکه تا در تیسفون لشگر کشیده شده است سپس نوشت : تو با لشگرت آماده جنگ شو . من یک هفته در نشابور می‌مانم و به مرو می‌آیم و کسانی را هم نزد خاقان و فغفور برای کمک می‌فرستم . یزدگرد نامه دیگری به مرزبان طوس نوشت و از او هم کمک خواست . ماهوی سوری به پیشوازش آمد و تعظیم کرد . فرخ زاد چون ماهوی و سپاهش را دید شاد شد و شاه را به او سپرد تا خود برای جنگ به ری برود . چندی نگذشت که فرخ زاد هم کشته شد و وقتی ماهوی چنین دید به سرش زد که بر تخت یزدگرد تکیه زند . پهلوانی به نام بیژن در سمرقند بود . ماهوی به او نامه نوشت که ای پهلوان رزمی پیش‌آمده است و شاه بی سپاه اینجاست اگر می‌خواهی انتقام نیاکانت را بگیری به اینجا بیا و تاج‌وتخت او را تصاحب کن . بیژن با وزیرش مشورت کرد و وزیر گفت : درست نیست که به‌فرمان ماهوی آنجا بروی . به برسام بگو تا با سپاه به آنجا برود . بیژن پذیرفت . یزدگرد که از دسیسه ماهوی خبر نداشت با آوای طبل جنگ از خواب پرید . شاه جنگ سختی کرد و فهمید که ماهوی به او کلک زده است بالاخره مجبور به فرار شد و در آسیابی پنهان گشت .وقتی آفتاب زد آسیابان که فرومایه‌ای به نام خسرو بود ، آمد و از یزدگرد پرسید : که هستی و اینجا چه می‌کنی ؟ شاه گفت : من از ایرانیان هستم و از توران شکست‌خورده‌ام . آسیابان گفت: جز نان کشک چیزی ندارم . شاه گفت : همین خوب است .

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۷]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_نود_و_نه
#فریناز_جلالی
#پادشاهی_یزدگرد

ماهوی همه‌جا به دنبال شاه می‌گشت تا اینکه فرستاده‌ای از آسیابان پرس‌وجو کرد . آسیابان گفت : مردی در آسیاب پنهان است با قدی بلند و رخساری چون خورشید با دو ابروی کمانی و چشمانی چون نرگس و تاجی از گوهر بر سر دارد . من به او نان کشکین دادم . او را نزد ماهوی بردند و جریان را گفتند . ماهوی به آسیابان گفت : بشتاب و سر از تنش جدا کن وگرنه من سرت را می‌برم . موبدی به نام زاروی به ماهوی گفت : این کار را نکن بر تو گزند می‌آید و همه تو را نفرین می‌کنند . شخص دیگری به نام هرمزدخراد به ماهوی گفت :ای مرد ستمکار دل و هوش تو را تیره می‌بینم . تو اسیر آز شده‌ای . شهروی برخاست و گفت : چرا این کار را می‌کنی ؟ شاه جنگی در پیش دارد . خون شاهان مریز که تا قیامت نفرین می‌شوی . مهرنوش گریان و با درد و ناله گفت : ای بد نژاد تو از حیوانات هم بدتری . عاقبت ضحاک را ندیدی ؟ عاقبت تور را ندیدی ؟ ندیدی بر سر افراسیاب چه آمد ؟ عاقبت ارجاسب چه بود ؟ عاقبت بندوی و گستهم را به یاد داری ؟ بالاخره روزگار تو هم به سر می‌آید . برو از شاه پوزش بخواه . این سخنان در آن شبان زاده اثر نکرد . سپس ماهوی با موبدی از لشگرش مشورت کرد و گفت : اگر یزدگرد زنده بماند لشگریان دورش را می‌گیرند و همه از کار من باخبر می‌شوند و مرا خواهند کشت . مرد خردمند گفت : اگر شاه دشمنت شود بی‌گمان به تو هم بد می‌رسد اما اگر او را بکشی خداوند انتقام او را می‌گیرد و زندگیت رنج و اندوه می‌شود . اگر از چین سپاه برای کمک به او بیاید و او را کشته ببینند تو را از بین می‌برند . بالاخره ماهوی به آسیابان گفت : برو و او را بکش . آسیابان شبانه به آسیاب رفت و گریان و شرمگین نزد شاه رسید و دشنه‌ای به پهلوی شاه زد . آه شاه بلند شد و به خاک افتاد . سواران ماهوی قبای شاه را آوردند و طوق و کفشش را نزد ماهوی بردند . ماهوی دستور داد تا او را به آب اندازند . صبحگاه مردم جسد او را در آب دیدند و خبر به راهبان بردند . تن شهریار را به خشکی بردند و در باغ دخمه‌ای درست کردند و دیبای زرد بر او پوشاندند و دفنش کردند . به ماهوی خبر دادند که شاه مرد و سکوبا و قیس و رهبان روم شاه را در دخمه کردند . ماهوی دستور داد تا کسانی را که شاه را دفن کردند را بکشند . ازآن‌پس وقتی به جهان نگریست از نژاد بزرگان کسی را ندید و تاج و مهر شاه با او بود اما همان شبان زاده سابق بود . ماهوی به وزیرش گفت : انگشتر یزدگرد در دست من است اما ایران همه بنده او هستند و به من توجهی نمی‌کنند . وزیر گفت : اکنون‌که کار از کار گذشته است جهان‌دیدگان را جمع کن و به نیکویی صحبت نما و بگو این تاج و انگشتر را شاه به من داد و وقتی فهمید که ترکان حمله کرده‌اند تاج و انگشترش را به من داد . من به‌فرمان او بر تخت می‌نشینم . ماهوی چنین کرد و خود را شاه جهان نامید و تصمیم گرفت که بخارا و سمرقند و چاچ را بگیرد . نامدار سپاه او نامش گرسیون بود . وقتی بیژن آگاه شد که ماهوی یزدگرد را کشته است و به‌سوی او می‌آید آشفته شد پس به یاران گفت : شتاب نکنید تا به این‌سوی آب بیاید تا من کین شاه را از او بگیرم. وقتی ماهوی آمد و سپاه بیژن را دید ، ترسید . بیژن به برسام گفت : مراقب باش که ماهوی از جیحون فرار نکند . چشم از او برندار . برسام با سپاه به دنبال ماهوی روان شد و بالاخره خنجری به او زد و او را از اسب به زیر آورد . یاران گفتند باید سرش را برید . برسام گفت : او را نزد بیژن می‌برم . بیژن شاد شد و وقتی او را دید ، گفت : ای بد نژاد چرا آن شاه دادگر را کشتی ؟ ماهوی گفت : به خاطر این کار گردنم را بزن . بیژن گفت: چنین کنم و دستش را با شمشیر برید و گفت : این دست در بدی بی‌همتاست . سپس دوپایش را برید و بعد دو گوش و بینی را برید و گفت : رهایش کنید تا بمیرد . البته بیژن هم گناهکار بود و بالاخره او هم سرنوشت بدی داشت و گویند که دیوانه شد و بالاخره خود را کشت و از این به بعد زمان فرمانروایی عمر رسید.

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون

داستانهای نازخاتون, [۰۴٫۰۷٫۲۱ ۱۶:۵۹]
#داستان_های_شاهنامه
#قسمت_صد
#فریناز_جلالی
#پایان_شاهنامه

‍ تاریخ انجام شاهنامه
وقتی شصت‌وپنج سال از عمرم می‌گذشت تاریخ شاهان را تنظیم کردم . بزرگان و دانشمندان همه مرا تشویق کردند و از آن استفاده نمودند اما پولی به من ندادند . از آن نامداران علی دیلمی و بودلف و حیی¬قتیبه از تاریخ شاهان استفاده رایگان نکردند و از آن‌ها منتفع شدم و خوراک و پوشاک و سیم و زر یافتم . در طول سی‌وپنج سال آن را به نظم درآوردم . حالا که به هشتادسالگی رسیدم داستان یزدگرد را تمام کردم و اکنون چهارصد سال از هجرت پیامبر می‌گذرد . تن شاه محمود سالم باشد و دلش شادباد . من این شاهنامه را به نام او نوشتم .
نمیرم از این پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام
هرآنکس که دارد هش و رای و دین
پس از مرگ بر من کند آفرین

 

@nazkhatoonstory
nazkhaatoon.ir
#داستانهای_نازخاتون
#پایان_شاهنامه
#فردوسی

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x