داستان آنلاین حلیمه فصل دوم قسمت ۲۱تا آخر

فهرست مطالب

حلیمه رمان آنلاین الهام شجاعی داستنهای نازخاتون داستنهای واقعی

داستان آنلاین حلیمه فصل دوم قسمت ۲۱تا آخر

داستان حلیمه

نویسنده:الهام شجاعی

✅قسمت بیست ویکم

اصلا تردید نکرد و گفت به زودی قرار خواستگاری رو هماهنگ می کنم. با وجودیکه می دونستم تفاوت طبقاتی و فرهنگی زیادی داشتیم و احتمالا مشکلات زیادی می تونست سر راهمون باشه، گذاشتم که همه چیز مسیر طبیعیش رو طی کنه. خانواده ی نیما شیراز زندگی می کردن و نیما اینجا یه خونه ی کوچیک نزدیک به دانشگاه داشت. علیرغم علاقه ی زیادی که از نیما سراغ داشتم و حس و حالی که خودم پیدا کرده بودم هنوز پیچیدگی های شرایطمون رو نمی تونستم به تنهایی تو خودم حل کنم، برای همین گاهی فقط با خودش از نگرانی هام می گفتم، اما اون می گفت: نگران نباش خانومم. به خاطرت هر کاری می کنم. همه چیز خوب پیش می ره! یه جورایی باور کردن این خوشبختیی که سراغم اومده بود برام سخت بود یعنی هرگز حتی تصورش رو هم نمی کردم…
ببخشید حلیمه جون! این اولین باره دارم این ماجرا رو تعریف میکنم! لطفا بین خودمون بمونه! اصلا شاید نباید می گفتم! فقط خستتون می کنه!
گفتم: نه عزیزم برام جالبه اگه خودت اذیت نمی شی ادامه بده…
بالاخره روز موعود رسید و اومدن. جلسه ی آشنایی بزرگترها خیلی فضای سنگینی داشت و بیشترمواردی که فکر می کردم ممکنه مطرح بشه اصلا گفته نشد. دست و دلم خیلی سرد شده بود و حس خیلی خوبی هم به ادامه ی ماجرا نداشتم.
اما نیما مثل قبل بود و خیلی محکم می گفت: این اولش بود همه چی درست میشه! باید صبور باشیم…
خودش به تنهایی همه ی تلاشش رو داشت که من رو دلگرم نگه داره. رفتارهای عاشقانش انقدر خاص بود که نمی شد باورش نکنم. گاهی فکر می کردم مگر از عشق چه توقعی بیشتر از این هست؟! مگر من به چیزی بیشتر از این برای خوشحال بودن نیاز دارم…
یه مدت خوبی گذشت تا اینکه ازش پرسیدم: بالاخره نظر خوانوادت چیه؟ ما که نمی تونیم بدون رضایت اونها هیچ کاری کنیم. فکر نمی کنی بهتره یه تصمیم عاقلانه بگیریم؟
تو جوابِ من گفت:

رشته ای بر گردنم افکنده دوست
می کشد هر جا که خاطرخواهِ اوست
رشته بر گردن نه از بی مهری است
رشته ی عشق است و بر گردن نکوست

برای یه دختر مثل من کافی بود تا باور کنم که خودشه! اون که باید می اومد و جای همه ی نداشته هام رو پر می کرد!
اینجا دیگه سودابه ساکت شد. کنجکاوانه پرسیدم خُب بعدش چی شد! تا اینجا که همه چی عالی به نظر می رسه!
سودابه نفس عمیقی کشید و گفت: بعدش دیگه منم راستی راستی عاشق شدم، دیگه فکر کردم عاقل بودنم کافیه! دل زدم به دریا و گفتم اگه اون انقدر دلش رو گذاشته وسط منم باید بگذارم. نیما داره تنهایی بار این دوست داشتن رو به دوش می کشه. در حالیکه منم تو این دوست داشتن سهم دارم! دیگه برا دیدارهامون هیچ مقاومتی نمی کردم و اصلا ترجیح می دادم بیشتر باهم وقت بگذرونیم….

✅قسمت بیست و دوم

روزهای خوب زیادی همین جوری گذشت، تا اینکه یه روز دعوتم کرد خونه اش. شاید اگر اون ابتدا بود تردید می کردم . اما اون روز تردید نکردم. هفت ماه بود که از آشناییمون می گذشت و بهش اعتماد داشتم. گفت که میخواد برام ناهار درست کنه و دستپخت خودش رو بخوریم. منم هیجانزده بودم و قبول کردم.
خونه ی کوچیکش رو خیلی دوست داشتم. خیلی باسلیقه و شیک درستش کرده بود. ناهار برام جوجه کباب درست کرد و یه نیم روز فوق العاده باهم داشتیم. تو اون دو سه ساعتی که تو خونه اش بودیم به هردومون خیلی خوش گذشت. بعد از ناهار باهم رفتیم پارک و قدم زدیم و اینجوری شد که بعدها بیشترِ اوقات برای دیدن هم تو خونه ی نیما بودیم…
– دیگه نتونست بگه. ساکت شد و بعدگریه اش گرفت…
بغلش کردم و سعی کردم آرومش کنم. گفتم عزیزم اگه اذیت میشی دیگه ادامه نده…
می تونستم تصور کنم چه اتفاقی ممکنه براش افتاده باشه! طفلک من! باور کردن عشق و آسیب دیدن از اونی که فکر می کنی می تونه همه ی زندگیت باشه جای همه ی نداشته هات، صدمه ی بزرگیه!
براش چایی درست کردم تا گرمش کنه و آروم تر بشه. دستهای سردش رو تو دستهام گذاشت و گفت من دختر بدی نیستم حلیمه جون…
ولی….
ولی گول خوردم. فریب مهربونی هاش رو و خوب بودن هاش رو…
گفتم: می دونم که دختر خوبی هستی عزیزم. آروم باش!
دیگه نذاشتم بیتشر حرف بزنه. دلم می خواست تاثیر منفی یاد آوری این خاطره ی تلخ رو از ذهنش پاک کنم. گفتم: تو هیچ دلیلی برای اینکه بخوای ازش فاصله بگیری نداشتی! شاید هرکس دیگه ای هم جای تو بود عشق نیما رو می پذیرفت! خودت رو سرزنش نکن عزیزم.
اما تو دلِ خودم مدام چنگ می خورد که چطور آدمها می تونن معصومیت دلهای پاک رو اینطور به بازی بگیرن!!!
نیومد کارگاه چند روز گذشت. نگرانش بودم. یقین داشتم که نمی تونه از زیر آوار خاطراتش بیرون بیاد. کاش می اومد و باز حرف می زدیم. باید بهش می گفتم: حتی اگه گذشته اشتباه بوده باید بتونه خودش رو ببخشه.
یعنی به مادرش هم گفته بود؟ مادرش چطور برخورد کرده بود؟ بغلش کرده بود و پناهش داده بود؟ نکنه! نکنه که پرخاش کرده بود و از خودش رونده بودش؟! نکنه حمایتش نکرده بود؟!!!
وای خدای من!!!! کاش که زودتر بیاد و بگه…
✅قسمت بیست و سوم

فکر کردن به داستان سودابه همه ی ذهنم رو پرکرده بود. قیاسش می کردم با تجربه ی عاشقانه ای که خودم تا همین چند وقتِ پیش داغدارش بودم.
با این حس و حال تازه برای بردیا احترام بیشتری قایل بودم. از عشق بردیا اگرچه دلتنگی زیادی سهم من شد اما حتی بودنِ کوتاه مدتش برکت های زیادی برام داشت!
قبل از بردیا من حتی یه دوست برای گفتن از دلتنگیهام و یا رویاهام نداشتم. اما با بردیا عادت کردم کتاب بخونم. این عادت خوب باعث شد پنجره های تازه ای به روم باز بشه. از وقتی یاد گرفتم حتی اگر هیچکس رو نداشته باشی یه کتابخونه ی کوچیک می تونه همه ی تجربه و دانش دیگران رو به خدمتت بگیره و تو کوتاه ترین مدت راه حل هایی که باید براشون قیمت زیادی بپردازی رو به سادگی در اختیارت قرار بده، کمتر احساس تنهایی می کردم و همین باعث شد تا نوع متفاوتی از زندگی که تا اون موقع باهاش غریبه بودم رو تجربه کنم.
من یاد گرفتم گاهی حتی باید خم شد اما نشکست، همونجور که آلبر کامو میگه:
“من زندگی را دوست دارم. ضعف حقیقی من همین است. به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی ست هیچ گونه تصوری ندارم. اشراف نمیتوانند خود را ببینند مگر با کمی فاصله نسبت به خود و زندگی خود. اگر ضرورت ایجاب کند جان میسپرند. شکسته شدن رابه خم شدن ترجیح میدهند. ولی من خم می شوم زیرا همچنان خود را دوست دارم….”
با دوست داشتن بردیا من به حلیمه بیشتر و بیشتر نزدیک شدم. بیشتر دوستش داشتم و می تونستم همه ی غفلت های گذشتش رو ببخشم….

آخ سودابه! دیگه طاقت نداشتم. از روی دفتری که آدرس و تلفن بانوها رو برای شرایط اضطراری نگه می داشتیم آدرسش رو برداشتم و رفتم سراغش. از دیدن من پشت در همونقدر تعجب کرد که من از دیدن چهره ی تکیدش! انگار اون روز تو کارگاه، نیمی از خودش رو جا گذاشته بود. گفتم با خودت چه کردی سودابه؟
گفت هیچی! نگران نباشین. مرور اون روز همیشه من رو همین قدر از من می گیره و فقط دلم می خواد تنهایی هام رو بغل کنم ….
تعارفم کرد برم خونه. اما ترجیح دادم تو فضای باز باهم حرف بزنیم تا یه کم هوا بخوره. آماده شد و اومد. یه کم آهسته قدم زدیم.
گفت: ببخشید حلیمه جون نمی خواستم باعث نگرانی بشم اما باید حالم جا می اومد تا بتونم شاداب برگردم. گفتم: مهم نیست. ولی باید قوی تر باشی. نباید بگذاری یه تجربه ی نا خوشایند اینطور از پا درت بیاره. نباید بشکنی گاهی باید خم بشی تا سختی ها بگذرن!
گفت: حتی نا خوشایندی تجربه ها هم رتبه و درجه دارن. من تو این قصه باختم!
دلم فرو ریخت! نمی دونستم چی بگم! یه کم سکوت کردم! حتی برای دلداری دادن هم تو همچین شرایطی باید خیلی قوی می بودم. سعی می کردم از تلخی اتفاقی که براش افتاده بود تو کام خودم کم کنم تا بتونم واسه آروم کردنش یه چیزی برای گفتن پیدا کنم، اما نمی شد. تقلا کردن فایده ای نداشت برای همین حس کردم شاید یه کم قدم زدن و هیچی نگفتن هم کافی باشه. شاید اصلا اون احتیاج به شنیدن هیچ چیزی نداشته باشه. شاید فقط همراه بودنم بتونه انرژی خوبی باشه…
بعد از یه کم قدم زدن رو یه نیمکت نشستیم و گفت: بعد از اون اتفاق که حتی به نظر خیلی عاشقانه می اومد حس مبهمی داشتم. یه اتاق پر از گل سرخ و بیست و هفت تا شمع روشن (به نشانه ی سنِ من) تو کنج های اون خونه ی کوچیک و رویایی، شاید هر دختری رو می تونست تا جایی از بی خبری ببره که من رفتم.
بلاتکلیفی احساسم نسبت به اتفاقی که افتاده بود جور عجیبی بود. گاهی یه خوشحالی کمرنگ داشتم و گاهی یه ناراحتی عمیق. گاهی احساس شرم و پشیمانی داشتم و گاهی فکر می کردم به مرد زندگیم نزدیکتر و آشناتر شدم و تو همه ی این حال و هوای روحی غریب و شک و تردیدهام، اونی که کمک میکرد تا کم کم حس بهتری داشته باشم نیما بود…
اما بعد از حدود دو هفته اوضاع کم کم تغییر کرد. نیما هر روز دورتر و سرد تر می شد و کم کم آدم دیگه ای شد. حتی رفت و تا چند مدت اصلا پیداش نشد. تلفنش رو جواب نمی داد تا اینکه بعد از بارها و بارها زنگ زدن وقتی در نهایت درماندگی پرسیدم آخه کجایی؟! گفت: گرفتارم خودم باهات تماس می گیرم….
ده روز که هر روزش بر من مثل عبور سالی بود، گذشت و هنوز ازش خبری نبود. دوباره زنگ زدم. گفت: عزیزم گرفتارم. شیرازم . خودم زنگ می زنم….
✅قسمت بیست و چهارم

وقتی از پیش سودابه برگشتم انگار همه ی خستگی های روحش رو هم با خودم آورده بودم. جمله های سرد و صورت تکیدش مدام تو ذهنم تکرار می شدن.”من تو این قصه باختم….” “تا مرزی از بی خبری رفتم که شاید هر دختر دیگه ای…” ” گاهی احساس شرم و پشیمانی داشتم و گاهی فکر می کردم به مرد زندگیم نزدیکتر و آشناتر شدم….”
دلم می خواست یه کم بخوابم. اما نمی شد.کنار پنجره نشستم. همون جایی که معمولا ازش به خاطرات گذشتم خیره می شدم. کاش می تونستم برای سودابه و زجری که داره می کشه کاری کنم. الان چندین ماه بود که تو این برزخ دست و پا می زد و با مرور حادثه ای که نسبتا آگاهانه واردش شده بود هر روز خودش رو محکوم می کرد.
با خودم فکر می کردم: اصلا چرا این اتفاق فیزیکی می تونه زنها رو تا این حد بی دفاع کنه. چرا تا این حد عمق فرهنگی داره که بابتش باید خسارت عاطفی و اجتماعی سنگینی بپردازن. چرا هزینه ی تجربه کردن، انقدر برای زنها بالاست!!!
دلم نمی خواست هرگز جای سودابه بودم!!! اما فکر کردن به ناراحتیی که باهاش دست به گریبان بود و فکر کردن به اینکه نیماها و سودابه ها تعدادشون خیلی زیاد می تونه باشه راحتم نمی گذاشت!
خب شاید وقتش رسیده باشه که با این درد فرهنگی کنار بیاییم. شاید وقتش رسیده باشه که با سودابه ی خودمون شروع کنیم. چرا که نه!!!
وقتی بعد از چند روز دوباره برگشت کارگاه یه شب باز خلوت کردیم و احوالش رو جویا شدم! بهم گفت، کنارش بودنم حالش رو خیلی بهتر می کنه. اما هنوز از شدت دلخوریهاش از خودش و نیما چیزی کم نشده! از اینکه چرا فریب خورده و …
گفتم: سودابه! شاید نیما فریبکار بود، اما باور کن تو فریب نخوردی عزیزم! تو انتخابش کردی، چون بر اساس همه ی شواهدی که عقلت و دلت می تونستن بر مبنای اونها تصمیم بگیرن، نتیجه گرفتی که بهت علاقمند بود و تو هم بهش علاقمند شدی! این موقعیت می تونست برای خیلی های دیگه هم اتفاق بیافته! غیر از اینه؟!
یه کم فکر کرد و با تردید گفت: درسته همین طوره!
گام خوبی بود! گفتم: پس اول اینکه سعی کن دست از سرزنش کردن خودت برداری! تو همونقدر در معرض ارتکاب این اشتباه بودی که شاید خیلی های دیگه می تونستن باشن!
گفت: ولی….
ولی من باید بیشتر تو شناخت عشق و علاقش کنجکاو می شدم.
گفتم: این درسته! شاید نیاز داشتی به عقلت بیشتر اتکا کنی تا قبل از انتخاب قطعی نیما به عنوان مرد زندگیت، مطمین تر بشی! اما هنوز هم تاکید من اینه که می تونی بابت این اشتباه خودت رو ببخشی عزیزم. سرش رو پایین انداخت و گفت:
شاید درست می گین حلیمه جون! اما موضوع فقط این نیست! حتی اگر بخوام خودم رو ببخشم بازم خیلی طول می کشه تا با آسیب عاطفیی که نیما بهم وارد کرد کنار بیام.
من تو مدتی که نیما یهو سرد شد بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنم که همه چیز یه فریب بوده، روزی هزار بار از خودم می پرسیدم که چرا درست بعد از اون اتفاق، عشقش اینطور فروکش کرد! روزها و شبهای زیادی به این فکر می کردم که شاید من به اندازه ی کافی خوب نبودم! اون اندازه رویایی که نیما انتظار داشت!!! اگرنه تا قبل از اون روز خاص که همه چیز عالی بود! تا مدتها فکر می کردم کاخ رویاهام رو شاید خودم فرو ریختم!
انقدر این موضوع عذابم می داد که نظم همه ی زندگیم رو بهم ریخته بود. برای همین تصمیم داشتم حتما به جواب سوالم برسم!
✅قسمت بیست و پنجم

“دیگه داروخانه نمی اومد. تلفنش رو هم سخت جواب می داد. بعد از حدود یک ماه تونستم باهاش قرار بذارم. با اکراه زیادی قبول کرد که بیاد. اضطراب زیادی داشتم. اصلا به خودم مسلط نبودم. اما باید باهاش رو برو می شدم. بعد از دیدنش حالم بهتر شد. (احمقانه بود ولی هنوز ظاهرش برام جذاب بود.) تمام سعیم رو کردم تا سر حرف رو باز کنم. گفتم فقط می خوام بدونم، چی تو رو یهو انقدر ازم دور کرد؟ چی باعث شد بتونی رها کنی و بری و اینهمه بی خبرم بذاری؟ چی اونهمه عشق رو سرد کرد؟

درست مثل بار اول که پیشنهادش رو مطرح کرد، شروع کرد به صغری و کبری چیدن! یک مشت بهانه که خودش بارها گفته بود مهم نیستن و می تونه حلشون کنه!
“نارضایتی خانواده! اینکه تفاوت فرهنگی و اجتماعی داریم و ….”

گفتم: همه ی اینها رو از قبل هم می دونستیم!!!! و هر دو با علم بر اینکه قراره این مشکلات رو حل کنیم ادامه دادیم!!!!!
گفت: اما نتونستم خانوادم رو راضی کنم!!! نمی تونم اونها رو نادیده بگیرم!!!! فکر می کردم بتونم روشون تاثیر بگذارم، اما نتونستم!!!! رفتم یه مدت دور شدم که بتونی راحت تر فراموشم کنی!!!!
گفتم: مگه خواب بود که فراموشش کنم!!!!
گفت: عزیزم! می دونم سخته! واسه منم سخته! ولی ما به درد هم نمی خوریم! باید هر دو تلاش کنیم که کم کم فراموش کنیم. من فکر کردم همدیگه رو نبینیم بهتر باشه. این کمک می کنه تا کمتر بهم فکر کنیم و کم کم فراموش کنیم!!!

نمی تونستم بفهممش!!!!! اصلا نمی فهمیدمش!!!!!
یهو یه چیزی غیر از همه ی فکر های دیگه سراغم اومد!

می تونست همه چی دروغ بوده باشه از روز اول؟! می شد یعنی؟! می شد اینهمه نقش بازی کرد؟! نه!!! نمی شد!!!! جلسه ی خواستگاری پس چی بود؟!!! اونمه گل و شمع چی می گفتن؟!!! اونهمه صبوری تا که من خودم با پای خودم….؟!!! می شد فریب باشه؟؟!!!!!
اما فریب بود!
بعد از پیگیری های بیشتر فهمیدم که پای دخترهای دیگه هم در میون بوده و متاسفانه با بقیه هم به همین شیوه رفتار کرده!!! همه ی حرفهاش تنها بهانه بودن برای اینکه من خسته بشم و رها کنم….
یه شیاد که همه ی هدفش ….

آه! حالا من موندم و این اشتباه بزرگ! اشتباهی که گاهی بابتش احساس گناه و پشیمونی عجیبی دارم و گاهی فقط رنج. این درد، آخ این درد! حتی اگه بتونم خودم رو به خاطرش ببخشم دیگران نمی تونن بپذیرن و هضمش کنن! ”

راست می گفت! این موضوع حتی برای خودم که خیلی راجع بهش فکر کرده بودم و ازجنبه های معنوی و فرهنگی تو خودم بارها به چالش کشیده بودمش به سختی قابل هضم بود. آخ که درست می گفت! اما این دقیقا همون چاله ی فرهنگی بود….
چه تنفر زیادی تو اون لحظه نسبت به نیما داشتم. نیما و نیماهایی که هم آسیب روحی بزرگی به سودابه ها وارد می کنن و هم اعتماد دوباره رو براشون پیچیده و سخت می کنن!!!!
اما اگه قرار بود منم با همون نگاهی که همه می تونستن داستان رو ببینن، ببینم نمی تونستم کمکش کنم. من باید یه جور دیگه می دیدم. از بیرون و خیلی فراتر…

برای همین گفتم: قطعا این بیماری فرهنگی هم باید یه روز درمان بشه! مگه میشه کسی رو بابت شکستگی استخوانهای بدنش سرزنش کرد! که این شکستگی به هر دلیلی می تونه باشه! سانحه، غفلت و یا خطای سهوی!
این اتفاق فیزیکی هم همیشه در کمین زنهاست! که به هر دلیلی ممکنه بیافته! فریب، اشتباه یا حادثه….
و نباید همه ی زندگی یه زن رو تحت تاثیر قرار بده! تو از خودت شروع کن! حتما روزی هم می رسه که جامعه به این بلوغ فرهنگی دست پیدا کنه که دست از قضاوت در مورد این موضوع برداره….

زیر پوست کمرنگش کمی خون دوید و بغلم کرد….
بهش گفتم: سودابه جان! یادت باشه که خدا همیشه و در هر حال کنارمونه حتی اگر همه ی دنیا به اشتباه قضاوتمون کنن. ” کی می دونه چی تو چشمهای خدا گناهه؟”

بعد از یه مکث طولانی و با چشم هایی که پر از اشک بودن گفت: من احتیاج داشتم که این حرفها رو یه بار به کسی غیر از خودم بگم. چقدر لازم بود یکی مثل تو توی زندگیم بیاد و یادم بیاره که هنوز باید زندگی کرد!
✅قسمت بیست و ششم (قسمت پایانی)

اون شب و چندین شب دیگه هم گذشت و برگشتن آهسته آهسته ی سودابه به کارگاه نشون می داد که دوباره داره خودش رو می پذیره!

چقدر بزرگ شده بودم تو این چند سال و چه دنیای بزرگتری داشتم این روزها! دنیایی که یه روز از سر خشم و دلخوری به پشتوانه ی خاله مهین شروعش کردم، امروز اینهمه حلقه ی زنجیر بهش وصله.
سرو سامان گرفتن محمود و زهرا، وام های صندوق واسه بانوها و یه شیفت جدید کارگاه که با کمک محمود برای مادر بانوها راه انداختیم، حمایت کردن از عطیه و همراهیش برای گرفتن حضانت پسرش، امیدوار شدن دوباره ی سودابه به زندگی و بخشیدن خودش شاید از روز اول از رویاهای من نبودن اما حالا از مرورشون همه ی وجودم به وجد میومد….
با همه ی این خوشبختی ها و دلی که دیگه آروم شده بود و درست مثل اینکه یه کتاب ورق ورق شده رو دوباره صحافی کرده باشی یه جا جمع شده بود، باید ادامه می دادم.
دیگه زمان اعلام نتایج کنکور نزدیک بود و همه ی پتانسیل حلیمه حالا فقط دنبال یه چیز بود. برنده شدن تو یه مسابقه ی دیگه. من هیچوقت دنبال اول شدن نبودم. اما مدتی بود برنده شدن رو یاد گرفته بودم. و حاضر نبودم لذت این برنده بودن رو با هیچ لذت دیگه ای عوض کنم. تو دایره ی تجربه و نگاه من برنده شدن یاد گرفتن اون چیزهایی بود که رنج ندونستنشون، گذشته ام رو تاریک کرده بود و نمی گذاشت تا طعم خوشبختی رو حس کنم.

برای حلیمه به موقع یاد گرفتن درسهای زندگی معنی مطلق برنده شدنه….

” من زندگی را دوست دارم.
ضعف حقیقی من همین است.
به حدی دوستش دارم که از آنچه جز خود زندگی ست هیچ گونه تصوری ندارم.
اشراف نمیتوانند خود را ببینند مگر با کمی فاصله نسبت به خود و زندگی خود.
اگر ضرورت ایجاب کند جان میسپرند. شکسته شدن رابه خم شدن ترجیح میدهند.
ولی من خم می شوم زیرا همچنان خود را دوست دارم…” (آلبر کامو-سقوط)

با تشکر از صبوری و همراهی همه ی شما عزیزان با #فصل_دوم داستان #حلیمه ?❤️
#الهام_شجاعی

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x