داستان آنلاین حلیمه قسمت ششم تا دهم

فهرست مطالب

داستان های نازخاتون حلیمه - رمان حلیمه رمان آنلاین نازخاتون

داستان آنلاین حلیمه قسمت ششم تا دهم

رمان حلیمه

نویسنده : الهام شجاعی

قسمت ششم

هفته های اول سردرگمی زیادی داشتم تا اینکه کم کم به این چالش تازه خو کردم.  با یه تعدادی از شماره هایی که داشتم قرار و مدار گذاشتم و شروع کردیم.
مدیریت کردن آدمها و کارهایی که باید هر روز آماده ی تحویل می شدن، آسون تر از چرخکاری که نبود هیچ، بارها پیچیده تر بود.  همه ی تلاشم این بود که تبدیل به آدمی مثل خان داداشم نشم.  سعی می کردم رنجی که بانوها پشت میزهای آهنیشون می کشیدن رو بفهمم. اگرچه هنوز توان مالی زیادی نبود که بتونم با پاداش خوشحالشون کنم اما از سرمایه ی آدمیزادی تا هر جا که شعورم یاری می کرد هزینه می کردم.

باراولی که برای تحویل کارها به بازار رفتم خیلی حس خوبی نداشتم. آدمهای بیرون کارگاه همه شبیه به حاج آقا اتابکی نبودن و معاشرت باهاشون اونقدرها هم که تصور میکردم آسون نبود.
خب! معامله با یه دختر تنها این توهم رو بوجود می آورد که می تونستن به راحتی حقوقش رو پایمال کنن.  برای من هم که تجربه ی زیادی نداشتم کارخیلی راحتی نبود. اما تلاش کردم تا خیلی محکم باشم…
اون روز با خستگی و اضطراب ناشی از فشارهای روانی بیرون از حریم راحت زندگی و غرق تو نقشه های آینده نزدیک کارگاه شده بودم که دیدم خان داداشم داره از دور میاد. می خواستم خودم رو یه گوشه پنهون کنم اما زودتر من رو دید، هنوز بهش نگفته بودم دارم چی کار میکنم وحشت برم داشت، صورتش از عصبانیت سرخ، نزدیک تر شد و وقتی رسید بهم بدون هیچ حرفی یه کشیده ی محکم کنار گوشم خوابوند. سرم پاین بود و اشک می ریختم. اما اون بی توجه به اینکه دارن نگامون می کنن، فریاد زد: حلیمه خیلی بی چشم و رویی!!!!!!!!!  اینهمه برات زحمت کشیدم. من اصلا خودم زندگی نکردم. همش به فکر این بودم که یه پول و پله ای جمع بشه زندگی تو رو سرو سامون بدم بعد خودم به فکر تشکیل خانواده باشم.  اونوقت تو اینجوری یواشکی من و هیچی حساب نکردی و سر خود رفتی چی کار کردی؟!!!!!!!!
نمیتونستم چیزی بگم. ترجیح دادم بهش اجازه بدم همه ی ناراحتی هاش رو رو کولم بذاره و بره. گفت و گفت و گفت انقدر که دیگه از من چیزی جز خاکستر نموند…
خودم رو به سختی جمع و جور کردم و از دید مردم دور شدم . انقدر حق به جانب بود که گاهی فکر می کردم واقعا در حقش ظلم کردم و عذاب وجدان داشتم، اما گاهی هم دلم برای خودم میسوخت و ….
شب سختی رو گذروندم. انقدر احساس بی کسی و تنهایی داشتم که دلم می خواست با همه ی بدبختی هام دوباره به محمود پناه ببرم و ازش بخوام که من و ببخشه، آخه اون تنها برادرم بود. تنها یادگاری پدر و مادرم….

قسمت هفتم

اما نه! پس اینهمه زحمت چی میشد؟! رویای بزرگی که تو سر داشتم چی؟!
باید یه راه بهتری برای حل این ماجرا پیدا می کردم. شاید بهتر بود زودتر پیشش رفته بودم و بهش گفته بودم قبل از اینکه از کسبه ی بازار بشنوه … ولی خب حالا دیگه گذشته بود، باید طبق شرایط تازه یه فکری میکردم….
از خاله خواستم دوباره همراهیم کنه. با وجودیکه دیدن دوباره ی محمود خیلی سخت بود اما  یه جعبه شیرینی گرفتیم و …..
از در که رفتم تو دیدم حیدر لب حوض نشسته. با دیدنم چشماش یه برقی زد…
رفتم پی داداشم. با چشم های قهر و اخم های پایینش اومد و به خاله خانوم خوشامد گفت. اما هنوز جواب سلام من رو نمی داد….
با هر زحمتی بود نشوندیمش تو تراس که بگیم هرچی سر دلمون سنگین بود. چقدر پیدا کردن کلمه ها سخت بود. هنوز صورتش برافروخته بود. شروع که کردم اشکهام بی محابا می ریختن. نمی خواستم از دلِ شکستم بگم.  بعد از تشرهایی که هوارم کرده بود، غرورم بیش از گذشته جریحه دار بود، برای همین فقط گفتم: ببین داداش درسته که زحمت زیادی برام کشیدی، اما من دیگه نمی خوام سربارت باشم. نمی خوام زندگیت رو وقف من کنی. می خوام هر دو آزاد باشیم. محمود هیچی نمی گفت و انگار بعد از داد و هوار دیروز دیگه چیزی ته دلش نمونده بود که بگه فقط هنوز آثار خشم تو چهرش پیدا بود….

دلم برای خاله مهین هم می سوخت که باید به اندازه ی من این فشار رو تحمل می کرد، اما با متانت بی اندازه ای که همیشه ازش سراغ داشتم خان داداشم رو صدا زد و گفت: ببین محمود جان! تو زحمت زیادی برای حلیمه کشیدی و تا حالا پناهش بودی اما از این به بعد فقط برادرش باش.  بگذار زندگیش رو خودش بسازه تو فقط کنارش باش. حلیمه بچه نیست. اون بیست و دو سالشه. یعنی به طور قانونی حق داره برای زندگیش تصمیم بگیره.
محمود بلند شد و با غیض زیادی گفت:شما دیگه چرا خاله خانوم؟!!! قانون کدومه!!! خارج نیست که اینجا!!!! هرکی هیجده سالش شد جداشه بره هر غلطی دلش می خواد بکنه!!!  با عرف چی کار کنم. می دونین من تو این مدت چیا شنیدم؟!!!! آقا محمود کلاتو بذار بالاتر!!! خواهرت داره با بازارچی ها  حشر و نشر میکنه!!!
اما خاله همون جور متین و مودب گفت: مردم کجا بودن وقتی این بچه تو کارگاه همپای کارگرها کار می کرد؟!!!
داداشم دوباره ساکت شد و هیچی نگفت. کُتش رو با عصبانیت برداشت و زد بیرون. حیدر که از تا اون لحظه از بحث ما میخکوب شده بود یه کم خودش رو جمع و جور کرد و گفت:  باریکلا دختر عمو. آفرین! رو کرد به خاله مهین و گفت : بخدا منم دلواپسش بودم.داشت…
با بی حوصلگی زیادی باقی وسایلم رو هم جمع کردم و به خاله خانوم گفتم که بریم.  و چشمهای متحیر حیدر ما رو تا دم در بدرقه کرد.
یه حس غریبی بود. هم دلتنگی زیادی و هم آزادی بزرگی که توی دلم جا نمی شد.  دلم می خواست یه جایی باشه خودم رو رها کنم، برای همین گفتم: بریم سر خاک مامان؟ خاله مهین بغلم کرد و گفت: “بریم عزیزم، اما حلیمه! ترسهات رو از خودت بیرون کن.  تو قدم بزرگی برداشتی.  اون لحظه ای که این تصمیم رو گرفتی قاب کن و از مژه هات آویزون کن. اینطوری همیشه جلوی چشماته. تو به خودت بدهکار میشی اگه بگذاری که ترسهات عظمت اون لحظه رو خراب کنن.”چقدر لازم داشتم یکی یادم بیاره که شجاعت زیادی به خرج داده بودم و حالا دیگه زندگیم دست خودم بود.
وقتی برگشتیم تو کارگاه خاله مهین گفت که یه مدتی پیشم می مونه تا مطمین بشه که دیگه بهش نیاز ندارم. از ته قلبم حس می کردم این مادر زنده رو چقدر دوستش دارم. چقدر بودنش دلگرمیه بزرگی بود. باور کردم که خدا من رو از یاد نبرده بود این من بودم که داشته هام رو فراموش کرده بودم…

✅قسمت هشتم

چند ماهی از اون خداحافظی کبودم از خونه ی کودکی هام گذشته بود. روزهای سختی بودن ولی به لطف خدا و دلگرمی های تموم نشدنی خاله مهین، همه چیز خوب پیش می رفت. کارگاهمون کم کم شبیه خونه ای شد که همه توش احساس آرامش و امنیت داشتن و گاهی از دلتنگیهاشون با بقیه می گفتن و کمی سبک می شدن.  بر خلاف انتظارم حساب و کتابم جور از آب در می اومد. حتی  می تونستم سهم حاج اتابکی رو هم  کم کم کنار بگذارم. پیرمرد انقدر نجیب بود که سراغم نمی اومد برای همین خودم رفتم پیشش اما اون فقط از اینکه کار پا گرفته بود خوشحال بود.
با احساس سربلندی زیادی قول دادم که دیگه می تونه رو درآمد کارگاه حساب کنه…

جون گرفتن کار بهم جرات داد تا تصمیم تازه ای بگیرم.  کلی کار نکرده داشتم. کلی رویا و آرزوی پشت در مونده. باید دنبال یکی یکیشون می رفتم.
برای خودم کتاب خریدم. دوست داشتم دوباره درس بخونم. هرچند که خیلی دیر شده بود. من هفت کلاس بیشتر سواد نداشتم. وقتی به این موضوع فکر می کردم دلم هزار تیکه میشد. اما نباید دیرتر میشد. شاید خاله مهین هم می تونست کمک کنه.
بهش که گفتم بغلم کرد و گفت: حلیمه بهت افتخار می کنم. اما دخترم من کمک زیادی ازم ساخته نیست. کتابها خیلی تغییر کردن. چرا مدرسه ی شبانه اسم نمی نویسی؟! این طوری وارد محیط آموزشی می شی و مطمینم که سریعتر پیش می ری! گفتم: واااااای عالیه. خیلی دیر شده برای درس خوندن ولی نباید دیرتر بشه.
دستهام رو تو دستش گرفت و گفت: همه تو شرایط ایده آل زندگی نمی کنن حلیمه جان! خیلی ها مثل تو مجبورن که دیرتر یا بعد از یه وقفه ای دوباره شروع کنن. حالا باهم می ریم برای ثبت نام و خودت می بینی.
دلشوره داشتم!  مدت زیادی از روزهایی که مدرسه می رفتم می گذشت.  خجالت هم می کشیدم  ولی راه دیگه ای نبود. برای رسیدن به رویاهام باید شروع می کردم.  ثبت نام که کردیم مدیر مدرسه کلی تشویقم کرد و بهم گفت:  قول می دم از جوونترین دانش آموزای کلاستون هستی. اصلا نگران نباش.
این دلگرمی ها خوب بودن اما من هنوز اضطراب زیادی داشتم . روز اول که رفتم سر کلاس متحیر شدم.  خانوم مدیر راست می گفت. من تقریبا از همه جوونتر بودم.  این موضوع انرژی زیادی بهم داد. این حس که هنوز خیلی هم دیر نبود خوشحالم می کرد.  در عین حال ازدیدن بانوهایی که به زندگی و آینده امید داشتن هم حس خوب مضاعفی گرفتم. انقدر هیجان زده بودم که بی تابی می کردم برای اومدن روز بعد. خیلی تو مدرسه بهم خوش میگذشت. بعد از کارگاهم (خونه گلی حاج آقا اتابکی) اونجا امن ترین جایی بود که سراغ داشتم. شبها بعد از تعطیلی کارگاه تا چند ساعت مشغول می شدم و همه ی درس ها رو پیش پیش می خوندم تا جاییکه معلممون بهم پیشنهاد وسوسه انگیزی داد: “می خوای جهشی بخونی؟”  چی از این بهتر بود!!!
گفتم: از خدامه خانوم.
چندتا کتاب بهم داد و گفت: “با خانوم مدیرم حرف میزنم تا یه روز تو خرداد بیای و امتحان بدی.” انگار دنیا رو بهم داده بودن.  چند هفته سخت درس خوندم.  امتحانهای دوره ی  راهنمایی رو دادم و با نمره ی الف قبول شدم. هیچوقت خانوم ناظری رو فراموش نمی کنم. تو فاصله ای که داشتم برای امتحان آماده می شدم، بارها پیشش رفتم و اِشکال هام رو اَزش پرسیدم.  با صبر و اشتیاق زیادی مشکلاتم رو حل می کرد.
چقدر آدم های خوب تو دنیا زیاد بودن….

✅قسمت نهم

و بالاخره اون روز تعیین کننده اومد ….
باور کردنی نبود! همه ی روی خوش زندگی یکباره بهم رو کرده بود. گفتن می تونم دبیرستان رو شروع کنم. خانوم ناظری رو سفت بغلش کردم و انقدر از خوشحالی بالا و پایین پریدم که سرگیجه گرفتم. این پیشرفت هیجان انگیز رو با خاله دوتایی جشن گرفتیم . غرق تو روزگار درهم پیچیده ای که تازگیها سر کلافش دستم اومده بود و آسته آسته باهم خوب تا می کردیم بودم که ….
حیدر! اینجا چی کار می کنی!
اومدم چاق سلامتی دختر عمو . مبارک باشه.  ماشالله بزنم به تخته رو اومدی! چه خوب کردی حلیمه!  تو حقت نبود که اونطور روزگارت سیاه بشه …
حرفش رو قطع کردم و گفتم نمی خوام از اون روزها هیچ چی بشنوم….
آب دهانش رو قورت داد و گفت راستی شنیدم مدرسه میری!
گفتم: آره!
گفت: حلیمه راستش …
دلم نمی خواست تو کوچه بیشتر از اون حرف بزنه… برای همین گفتم بیا بریم داخل گلویی تازه کن. خانومها دارن کار می کنن ولی می تونی یه نگاهی هم به کارگاه بندازی.
چشماش برقی زد و قبول کرد.  باید یه جوری حالیش می کردم که دیگه نیاد سراغم.  برا همین یه کم وقت می خواستم تا فکرم رو جمع و جور کنم.
همین طور که با حیرت داشت دور و اطراف رو از نظر می گذروند گفت:  واقعا باید بهت تبریک گفت. کار خیلی بزرگیه!  می تونی رو منم حساب کنی دختر عمو هر کمکی ازم ساخته باشه دریغی نیست. گفتم: ممنون کمکی احتیاج نیست. گفتم: من تنها شروع نکردم خاله مهینم همیشه پشتم بوده. خدارو شکر هم که روسفید شدم پیشش. حاج آقا اتابکی هم که کم از پدر نبوده برام تو این مدت. گفت خدا حفظشون کنه ولی بازم بالاخره برا یه دختر تنها اینهمه مسولیت زیاده!
گفتم: دختر تنها اون موقع بودم که تو پشت میز خیاطی خونمون…. نه! خونه ی خان داداشم هر روز دفن میشدم و خودم رو تشییع می کردم…
الان به لطف خدا تنهایی ندارم. هم خدا هست و هم بنده های مهربونش.  تو هم خیالت از بابت من نگرون نباشه. می دونم که مثل برادر دلواپس خواهرتی ولی خوبم….
به نظرم متوجه منظورم شد چون رنگش یکباره سرخ شد و سینه صاف کرد و گفت خوشحالم برات. کم کم رفع زحمت کنم. خدا قوت..

✅قسمت دهم

تابستون که دیگه فارغ از درس خوندن شده بودم رو کاملا سرگرم کار بودم و تونستم پول زیادی پس انداز کنم. حالا دیگه مدت خوبی از شروع کارم می گذشت. قرضم رو به خاله مهین می تونستم کم کم پرداخت کنم.
خستگی روزهای سخت از تنم در اومده بود و مدام به این فکر می کردم که چطوری محبت های اون و حاج آقا رو میشه جبران کنم.  بدون حمایت اونها تو اون روزهای تنهایی جرات نمی کردم  هیچ کاری از پیش ببرم.

دلم می خواست از خودم و از اونهایی که کنارم بودن تا نترسم تشکر کنم. برای همین یه جشن کوچیک با کمک بانو ها ترتیب دادیم. همه جا رو باهم تمیز و مرتب کردیم.  به خاله مهین و حاجی هم گفتیم که بیان.  برای هر کدوم یه هدیه هم گرفته بودم. دوست داشتم بفهمن که چقدر برام ارزش دارن و چقدر هنوز به خاطر اعتمادشون سپاسگزارم. بعد از خوردن کیک و تنقلات شروع کردم به سخنرانی. صدام می لرزید اما گفتم . باید می گفتم. باید سپاس به جا می آوردم. اشک تو چشمهاشون حلقه کرده بود. از انعکاس شادی چشمهاشون فهمیدم که کارم درست و به جا بود. اینجوری شاید یه کم از محبتهای بی توقعشون رو جبران کردم…

یادمه که اون روز حاج آقا کناری کشیدم و گفت:  دخترم لازم نبود انقدر خودت رو به زحمت بندازی.  اما کاش خان داداشت رو هم خبر میکردی.  درسته که اون نتونست به موقع بهت اعتماد کنه اما نباید فراموش کنی که مدتها حمایتت کرده و چیزهای زیادی ازش یاد گرفتی.  شاید حتی جسارتی که برای شروع لازم داشتی رو از تجربه ی تماشا کردن راهی که محمود پله پله رفته بود، بدست آورده بودی، چقدر خوبه که شهامت بخشیدن رو هم پیدا کنی…

دلم به درد اومد. راست میگفت. چرا باید تو همچین روزی برادرم پیشم نمی بود.
اما یاد آوری خاطره های تلخ اون روزها نمیگذاشت هیچ قدمی به سمتش بردارم. هیچکس نمی دونست که محمود با خودخواهی های بی اندازش چقدر از سهم زندگی کردنم رو نابود کرده بود. چطور میشد ببخشمش؟!
حتی تو این مدت هم دست از سرم بر  نداشت و هر کارشکنی که لازم بود دریغ نکرد تا به زانو در بیام….
واقعا چرا محمود از برادری و حمایت چیز زیادی نمی فهمید؟!…

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x