رمان آنلاین جیران قسمت بیستم

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت بیستم 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_بیستم

 

 

آغااحمد لبخندى زده گفت نوّاب علیّه عالیه این مرحمت شما بى دلیل نیست. از خجلت سر به زیر انداختم، او که وضع را چنین دید پشت به من کرده گفت کسى که دیشب وارد خوابگاه شد نوّاب علیّه عالیه مهدعلیا بود. سپس همانطور قدم زنان دور شد، دانستم مهدعلیا از ورود خدیجه خانم خشمگین شده است و زهرش را به امیرنظام مى ریزد. آن روز حاکم اصفهان ما را ناهار به عمارتش مهمان دعوت کرده بود، پس از استحمام در قصر سلاطین صفوى و آراستن خودم با وسمه و سرمه به سمت عمارت حاکم رهسپار شدیم. زنان اعیان و اشراف اصفهان آنجا مهمان بودند، سفره اى بسیار بزرگ و مجلّل چیده بودند.

 

پس از اینکه دستمان را با آفتابه و لگن نقره کوب شستیم شروع به صرف ناهار کردیم. پس از صرف ناهار رقصندگان زن اصفهانى شروع به رقص و هنرنمایى کردند، آن چه در این میان برایم جالب بود رفتار ملک زاده با خدیجه خانم بود. سلطان به دستور مهدعلیا شروع به رقص نمود و زنان اصفهانى از دیدن هنرش متحیّر گشتند. تا عصرى مهمانى به درازا کشید، عصر با نوشیدن چایى و گز پسته اى مخصوص اصفهان مهمانى به اتمام رسید. شب لباس خوابى ابریشمین بر تن کردم و چادرى بر سر انداخته به عمارت سعادت آباد رفتم، ورودم مصادف شد با ورود مهدعلیا. او که انتظار دیدن مرا نداشت رو ترش کرده سمت اتاق قبله عالم رفت، من نیز به دنبالش روان شدم.

 

وقتى به اتاق رسیدم قبله عالم با دیدن ما سبب را جویا گشت، والده شاه نزدش نشست و گفت جیران من امشب میل دارم با پسرم به دور از اغیار خلوت نمایم آمده ام یک سرى بزنم و بروم، قبله عالم رو به من فرمود به اتاقت برو و خواجه را پى شما مى فرستم. از قصد به طورى که نمایان نباشد چادرم را از سرم انداختم و چون چادر به زیر اُفتاد لباس خواب ابریشمین ام نمایان گشت قبله عالم با چشمانى شوخ مرا نگریست و سریع دستور داد چادر بر سر افکنده مقابل والده شاه خود را جمع و جور نمایم. خطاب به والده شاه گفتم عذر مى خواهم بى آنکه بدانم شما امشب با قبله عالم فرمایشى داشتید داخل خوابگاه شدم لذا با این وضع سر و لباس برایم ممکن نیست به اتاقم رفته بازگردم.

 

او برخاسته خطاب به قبله عالم گفت فردا شب پذیراى کسى نباش امر واجبى دارم سپس پشت به من کرده بیرون رفت. آن شب در آغوش شوى گذراندم و تصمیم گرفتم براى پیشبرد اهدافم تا مى توانم رفتارى مشابه مهدعلیا و قدرتى چون او داشته باشم. روز بعد براى گشتن اطراف میدان نقش جهان که براى اهل حرمخانه قورق شده بود بدانجا رفتیم میدان بسیار زیبا و بزرگ با درختان سر به فلک کشیده بود به بازار رفته براى بانو و خودم مقدار زیادى نقره قلم زنى از ابرام مسیحى خریدم.

 

موسى ابرام مسیحى مشهورترین تاجر نقره اصفهان بود، مشتریان او عمدتاً از تجار معروف و ثروتمندان بودند.

 

چندین جعبه نقره مستطیل شکل با جعبه و قلمدان نقره خریدم براى صرف ناهار زنان اهل حرمخانه و قبله عالم به سردر قیصریه رفتیم پس از صرف ناهار و نوشیدنى شربت هاى خنک گوارا در آن تابستانِ داغ نزدیک غروب به پیاده روى اطراف میدان گذراندیم پس از اقامه نماز مغرب در مسجد آبى اصفهان با آن کاشى کارى هاى آبى فیروزه اى دلفریبش به اندرونى مراجعت نمودیم.

 

شام سبکى خوردم و قصد داشتم به خوابگاه بروم خواجه به داخل تالار بزرگ قصر آمده اعلام کرد قبله عالم امشب پذیراى هیچ زنى نیست. من که بى تاب بودم بدانم قبله عالم و مهدعلیا از چه چیز صحبت مى کنند مشتى گز برداشته محمّدعلى غلام بچه که پسر محمّدحسن خان کشکیچى باشى بود را صدا کردم او که پسرکى کوچک و زبل بود نزدم آمد به او گفتم این گزها را براى تو از بازار خریده ام و از تو مى خواهم به بهانه بردن آب به خوابگاه همایونى رفته سر و گوشى آب بدهى پسرک ترسیده امتناع کرد، لبخندى زده دست بر سرش کشیده گفتم دل نگران نباش اگر مورد عتاب قرار گرفتى من پشتت هستم.

 

او که از ترس رنگ صورتش به سپیدى گرائیده بود قبول نکرد، جلو رفته آهسته در گوشش گفتم اگر نپذیرى به آغاباشى مى گویم از عمارتم چیزى کِش رفته اى. پسرک زبانش بند آمد و من دلم به درد آمد لبخندى زده گفتم فقط به من بگو چه مى گویند و دیگر با تو کارى ندارم، لاجرم مجبور به اطاعت شده و پذیرفت. شب به نیمه رسیده بود، محمّدعلى از پشت خوابگاه بیرون آمد با اشاره ى من به ته باغ رفت من نیز از ایوان به زیر آمده به دنبالش رفتم. وقتى به او رسیدم آهسته پرسیدم چه شد؟ گفت والده شاه بر عزل امیرنظام پافشارى مى کند زیرا امیرنظام درصدد است تا قبله عالم مقام و منصبى به برادرش عباس میرزا بدهد و والده شاه بیم دارد امیرنظام او را به جاى قبله عالم بر تخت سلطنت بنشاند.

 

قبله عالم نیز از حمایت امیرنظام از برادر ناتنى اش عباس میرزا به خشم آمده است و با فرمایشات والده شاه موافقت به عمل آورده اند. او را اطمینان خاطر دادم و به او سپردم هر چه شنیده است در این باغ چال کند و به کسى نگوید. قدم زنان غرق در فکر به سوى عمارت هفت دست رفتم محو زیبایى باغ بودم احساس کردم کسى مرا مى نگرد ملتهب سر برگرداندم خدیجه خانم از بالاى پنجره عمارت نمکدان مرا مى نگریست سر را به نشانه تعظیم فرو آوردم و به سوى تالار به راه افتادم. روز بعد نیز در اصفهان به گشت و گذار گذشت، عصر به اندرونى بازگشتیم باغ را قورق کردند قبله عالم چنان خشمگین بود که مگو و مپرس.

 

رجال قاجارى و شاهزادگان به خوابگاه همایونى مى رفتند، جو چنان سنگین بود که صدا از احد الناسى در نمى آمد. آغااحمد خواجه را صدا کرده سبب را از او پرسیدم، آغا سر را پایین آورد که چیزى بگوید با دیدن صحنه ى پشت سرم بر جاى میخکوب گشت، با کنکجاوى سر برگرداندم از آن چه مى دیدم متحیّر بودم، مهدعلیا با لباسى سراسر اطلس زرى بافت با چارقدى تورى به سر در معیّت کنیزانش بى اعتناء به محیط پیرامونش نزد قبله عالم مى رفت.

 

او چنان خود را آراسته بود تو گویى نوعروسى جوان است که به حجله زفاف مى رود، کنکجاوى امانم را بریده بود. سر آستین آغااحمد را کشیده از او خواستم ماجرا را بى کم و کاست بگوید، آغا گفت نوّاب علیّه عالیه نمى دانم جریان چیست؟ امّا مى دانم امیرنظام حکم کرده است قبله عالم منصب مهمّى به عباس میرزا بدهد. مراسم شور و مشورت تا پاسى از شب ادامه داشت، ماه از نیمه گذشته مهمانان از خوابگاه بیرون رفتند والده شاه نیز بیرون آمده سر را بالا برده نگاهِ فاتحى به خدیجه خانم انداخت. نگاهش حاکى از پیروزى بود، دانستم او در اجراى نقشه اش موفق گشته است. علّت پافشارى امیرنظام در حمایت از عباس میرزا را نمى دانستم، آن شب ستاره میزبان آغوش شوى بود.

 

چندین روز گذشت، روزها به گردش و خرید مى گذشت، عصرها در اندرونى بساط ساز و آواز مهیّا بود. خبر کوچ به طهران آمد، من که از طول سفر خسته شده بودم از شادى بازگشت به اندرونى نمى دانستم چه کنم؟ اسباب و اثاث را جمع کرده شب قبل از سفر با ننه قندهارى، ماه آفرین و گل بهشت در ایوان بودیم که دیدیم ملک زاده خانم عزت الدّوله با جعبه نقره قلم زنى به سوى عمارت نمکدان محل اقامت خدیجه خانم رفت. در طول سفر او روابط حسنه اى با خدیجه خانم داشت به طورى که باعث حسد و رنجش والده شاه شده بود، قصد خواب داشتم که خواجه به دنبالم آمد آن شب قبله عالم دستور داده بود نزدش بروم. لاجرم برخاسته خود را آراسته نزد او رفتم، قبله عالم مشغول نگارش بود جلو رفته کنارش نشستم پس از لختى پرسیدم آیا سفر اصفهان به مذاق مبارک همایونى خوشایند بود یا نه؟

 

او اخمى کرده فرمود فرمایشات امیرنظام و طرفدارى اش از عباس میرزا کام مرا تلخ نمود، بیم دارم او را نایب السلطنه و با کمک انگلیس به تخت سلطنت بنشاند، لذا تصمیماتى اتخاذ نموده ام. سپس برخاسته بى هیچ حرفى مرا تنگ در آغوش فشرد و آهسته در گوشم چنین نجوا کرد: جانى و دلى اى دل و جانم همه تو، برگشتم او را بوسه اى گرم مهمان کردم. تصویر عباس میرزا مُلک آرا پسر محمّدشاه قاجار و خدیجه خانم چهریقى، برادر ناتنى ناصرالدین شاه قاجار است.

 

آواى کوچ برآمد صبح برخاسته پس از استحمام به سوى قصر رفتم، جدایى از عمارت هفت دست برایم آسان نبود زیرا آنجا بسیار زیبا و رویایى بود چنان زیبا بود که شب ها تا سحر سقف نقاشى شده عمارت را مى نگریستم. به دلم برات شده بود این آخرین بار است که عمارت هفت دست را مى بینم به ایوان رفته با رود خروشان زاینده رود که چون نگینى در سطح شهر مى درخشید وداع کرده با اندوه پایان سفر اصفهان از ایوان پاینن رفتم.

 

کاروان شاهانه منتظر اهل حرم بودند پس از سوار شدن زنان حرم در کالسکه هاى مجلل اردو به سمت طهران به راه افتاد. چند روزى در سفر بودیم شب ها در اطراف شهرها چادر زده مى خوابیدیم. نزدیک قم که رسیدیم شوق زیارت به دلم افتاد و به ماه آفرین گفتم برایم آبى گرم کرده استحمام کنم، پس از استحمام وضو ساخته به سوى قم به راه افتادیم. وقتى به قم رسیدیم حاکم و متولیان حرم حضرت معصومه (س) به استقبالمان آمدند. پا به حرم گذاشته به نماز ایستادم مابین نماز از خدا خواستم یک روزى پسر مرا ولیعهد و پادشاه نمایند. حالتى روحانى بر من دست یافته بود دچار شور عارفانه اى شده بودم سر از سجاده برداشته به دلم برات شد این آرزویم به زودى تحقق خواهد یافت.

 

سپس برخاسته سر قبر خاقان فتحعلى شاه قاجار و محمّدشاه قاجار رفتیم فاتحه اى نثار روح سلاطین درگذشته ى ایران نمودیم و از کار دنیا در عجب بودم که سلطانى با آن همه شوکت و جلال، دبدبه و کبکبه اینک در خاک گور آرام گرفته است. دانستم دنیا با تمام خوشى و ناخوشى هایش درگذر است و ماندنى نیست.

 

براى استراحت به عمارت باغ ارگ که نزدیک حرم بود رفتیم، پچ پچ در گرفت از گل بهشت ماوقع را جویا شدم گفت والده شاه دستور داده است خدیجه خانم چهریقى به سر قبر محمّدشاه قاجار نرود او هم قهر کرده به قبله عالم و امیرنظام عارض شده است. عصرى به دستور قبله عالم، خدیجه خانم و پسرش عباس میرزا به سر قبر محمّدشاه قاجار رفتند، والده شاه نیز آنجا بود. زنان حرم براى جلوگیرى از وقوع هر پیشامدى آنجا بودند.

 

خدیجه خانم برعکس مهدعلیا سر قبر شوى از دست رفته اش مثل ابر بهار مى گریست و خواجه ها با صندوق بزرگ نقره داخل مقبره شدند در جعبه را که باز کردند داخلش پر از گزهاى مغز پسته اصفهانى بود و خدیجه خانم آن گزها را خیرات نموده بود پس از اینکه زنان حرم تکه اى گز برداشتند خواجه ها جعبه را بیرون برده به اهل اردو پخش کردند. حرم به دلیل وجود اهل اردوى سلطنتى قورق شده و خالى از اغیار بود، تا شب در آنجا به زیارت و نماز گذشت. مهدعلیا باورش نمى شد که خدیجه خانم چنین خیرات کرده است از خشم صورتش به سرخى مى زد.

 

روز بعدش مهدعلیا دستور داد زعفران باجى حلوا زده و حلوا را میان اهل اردو براى خیرات محمّدشاه قاجار پخش کردند، از این چشم و هم چشمى هووها بر سر خیرات شوى فوت شده همه در شگفت بودیم. بى شک اگر محمّدشاه قاجار نیز زنده بود از این رفتار آنان سخت در شگفت مى ماند. چند روز گذشت، خبر آمد قبله عالم دستور داده است عباس میرزا یک چندى در قم بماند و حاکم قم شود. دانستم او خدیجه خانم و پسرش را در تبعید در قم نگاه داشته است تا به طهران که مقر سلطنت بود نروند تا مبادا خطرى از جانب آنها سلطنت را تهدید نماید.

 

جعبه اى نقره برداشته به بازار رفتیم مقدارى سوهان خریده در جعبه چیده براى شادباش حاکم شدن عباس میرزا نزد خدیجه خانم رفتیم. او که در صدر مجلس نشسته و مهمان داشت با دیدن ما از جاى برخاست جلو رفته سلام کرده گفتم نوّاب علیّه عالیه به محض شنیدن خبر حاکم شدن عباس میرزا براى شادباش نزد شما آمدیم سپس به ماه آفرین اشاره کردم جعبه را جلو پاى خدیجه خانم بگذارد. او لبخندى زده تشکّر کرده مرا دعوت به نشستن نمود، مشغول نوشیدن چایى و سوهان بودیم که خواجه خبر آورد امیرنظام به دیدار خدیجه خانم آمده است. با شنیدن این خبر رنگ از روى خدیجه خانم پرید هراسان خواجه را پى امیرنظام فرستاد و همان جا چادر به سر و روبند زد من نیز رویم را پوشانده برخاستم تا از عمارت بیرون برویم که صداى یا الله امیرنظام برخاست و کفش ها را جلوى در کنده داخل عمارت شد.

 

خدیجه خانم جلو رفته از او سبب را جویا گشت، امیرنظام با تأنى و طمأنیه گفتند میل دارند در خلوت سخن بگویند، خدیجه خانم با لحن اطمینان بخشى گفتند نگران نباشید غریبه نیست نوّاب علیّه عالیه جیران خانم است. امیر به محض شنیدن این سخن تعظیمى کرده گفتند نوّاب علیّه عالیه این جسارت مرا ببخشید شما را نشناختم. لبخندى زده گفتم راحت باشید آیا امر مهمّى رخ داده است که شتابان به این جا آمده اید؟ امیرنظام گفتند بلى در اردو خبرچینانم خبر آورده اند که والده شاه دستور قتل عباس میرزا را صادر نموده است و اگر عباس میرزا در قم بماند خطرى بزرگ جانش را تهدید مى کند.

 

خدیجه خانم پاهایش سست شده بر زمین افتاد جلو رفته او را بلند کرده بر روى صندلى نشاندم، امیرنظام گفتند قبله عالم بیم دارد عباس میرزا روزى به جاى او بر تخت سلطنت تکیه زند در حالى که چنین نیست امیدوارم شما قبله عالم را روشن کرده و از جانب من اطمینان بدهید و از او بخواهید دستور دهد آنها با من به طهران رفته در طهران مستقر شوند. خدیجه خانم پى عباس میرزا فرستاد او با خواجه به اندرونى آمد، شاهزاده اى بود بلند بالا و خوش سیما.

 

 

ادامه دارد….

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x