رمان آنلاین جیران قسمت سیزدهم

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت سیزدهم 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_سیزدهم

 

 

تنگ و گیلاس شربت را در سینى نقره گذاشته به ماه آفرین گفتم شربت ها را به خواجه ها به خصوص آقاباشى تعارف نماید و کنارش شیرینى نهادم. دل توى دلم نبود، ماه آفرین شربت ها را تعارف نموده به عمارت بازگشت و گفت آقاباشى دو گیلاس شربت مسهل خورده است عنقریب حالش دگرگون شده به مبرز خواهد رفت، دقایقى گذشت و آثار دل ضعفه و پیچش در سیمایشان هویدا گشت به طورى که خوددارى نتوانستن کرده شتابان به سوى مبرز به راه افتادند.

 

جورابى به پا کرده بدون کفش به سوى عمارت والده شاه رهسپار شدم، پشت عمارت والده شاه حیاط کوچکى بود آنجا زیر بوته اى پنهان شدم. عرق از سر و رویم مى ریخت دیدم مهدعلیا کنار پنجره آمده فانوس را روشن کرده روى سکوى پنجره گذاشته با شاهزاده علیقلى میرزا اعتضادالسلطنه سخن مى گوید بیم آن داشتم مرا ببیند شنیدم که مى گوید امیرکبیر براى ترقى ایران ایده هایى در ذهن دارد بیم آن دارم بر اثر پیشرفت ترقى و سواد او داعیه سلطنت داشته و تخت سلطنت را از قبله عالم برباید. باید احتیاط کنید که قبله عالم چو پدرش که مرید حاج میرزاآقاسى صدراعظم بود او مرید امیرکبیر صدراعظم نگردد.

 

شاهزاده تعظیمى نموده هیچ نگفت، والده شاه داخل تالار شده از کنار پنجره دور شده سرم را پنهان کرده در فکر این بودم که او چه خیالى در سر دارد گربه اى نزدیکم شده خود را به من مالید هر چه سعى کردم او را از خود دور کنم موفق نشدم سر را که بالا بردم نگاهِ شاهزاده با نگاهِ هراسانِ من تلقى کرد، در حال فجاه بودم که خود را باز پنهان نمودم امّا گربه که مرا یافته بود دامان مرا رها نمى کرد، ناگهان شاهزاده با صداى بم و زیبایى که داشت فرمود نوّاب علیّه عالیه تا کسى خبردار نشده است برخیز و به عمارتت برگرد، روى چهره ام را پوشانده شتابان از آنجا فرار کردم از شدّت ترس محکم به سینه ى شخصى برخوردم و با شدّت به زمین افتادم دستى مردانه جلو آمد بى آنکه چهره اش را ببینم دستش را گرفته از زمین برخاستم پشت سرم را نگریستم که مبادا خواجه ها به دنبالم روان شده باشند و چون کسى را ندیدم آهى از سر آسودگى کشیدم همین که سر برگرداندم از ترس فریادى کشیده به عقب پریدم.

 

قبله عالم با لبخندى شوخ فرمود جیران از چه ترس به دل راه داده اى و چنین شتابان پا به فرار نهاده اى؟ به او گفتم هیچ چیزى نبود دو گربه باهم جنگ و جدل کرده به سوى من حمله ور شدند از ترس حمله آنها پا به فرار نهادم. او لبخندى زد از آن لبخندها که دلت را با خود مى برد، آهسته جلو آمده در گوشم فرمود شب نزدت مى آیم چون پنج شبى بود از او دورى نموده بودم و پنج شب باقى مانده بود، نمى دانستم چه حیله اى کنم.

 

با ناز لبخندى زده آهسته در گوشش نجوا کردم که جیران به فدایت عذر زنانه دارم، قبله عالم لبخندى زده فرمود هیچ اشکالى ندارد امشب را با تو سحر خواهم کرد و دست بر سبلت ها کشیده با نگاهى شوخ مرا نگریست و به عمارت والده رفت. حیرت زده چنگى به صورتم زدم که او را چه شده است؟ باورم نمى شد با اینکه به دروغ گفته ام عذر زنانه دارم او همچنان به من مایل است. شتابان به عمارت رفته بر سر زنان ماه آفرین را صدا کرده و از او راهنمایى خواستم، ماه آفرین گفت بانوى من دل نگران نباش اگر قبله عالم خواست هم بسترى کند بیرون بیا تا چاره اى بیندیشیم شاید او مى خواهد بى آنکه کام دل برآرد شب تا سحر کنارت بخوابد.

 

سخت به فکر فرو رفتم ذهنم تشویش داشت، شامى سبک خورده به اتاق رفته خود را آراستم. دیرگاهى گذشت و قبله عالم نیامد دیگر اطمینان حاصل کردم که او نخواهد آمد با خیالى آسوده سر بر متکا نهاده لحاف ابریشمین را رویم کشیده به خواب شیرینى رفتم. نیمه هاى شب دستان تنومندى مرا در آغوش فشرد، وحشت زده از خواب جستم خواب آلوده بودم زمان و مکان از دستم در رفته بود شتابان برگشتم با دیدن قبله عالم نفس راحتى کشیده خطاب به او گفتم چرا دیر کردى؟ او بى هیچ حرفى مرا بوسه باران کرد زیر بوسه هایش در حال تسلیم شدن بودم امّا مهر مادرى چنان قوى بود که دستانِ پر اشتیاق قبله عالم را پس زده گفتم مگر نمى دانید عذر زنانه دارم؟ قبله عالم لبخندى زده فرمود جیران چرا اینقدر زیبایى؟

 

لبخندى زده گفتم اختیار دارید دیده ى زیبا بین شما مرا زیبا مى بیند. از او پرسیدم عمارت والده شاه چه خبر است؟ ایّام نوروز را هر شب آنجا سپرى مى کنید. چینى به ابرو انداخته فرمود روزها به امور مملکتى مى رسیم و شب ها که نیاز به خواب و استراحت دارم والده شاه مجلس شور برپا کرده مرا بدان جا مى کشد زیرا بیم دارد امیرکبیر روزى چنان قدرتمند گردد که مرا از تخت سلطنت به زیر کشد از او پرسیدم از چه رو اینقدر اطمینان دارید که والده شاه چنین تفکرى دارد؟ او فرمود تمام شاهزاده هاى قاجار على الخصوص پسرهاى خاقان به من وفادار هستند و بعضى اخبارات را به گوش ما مى رسانند.

 

گفتم من شنیده ام امیرکبیر سیاستمدارى دانا و زیرک است، قبله عالم فرمود بلى او نظیر ندارد قصد داریم مدرسه اى براى سوادآموزى محصلین زیر نظر معلمین فرنگى در عمارتى واقع در خیابان ناصریه بسازیم و محصلین به جاى اینکه براى تحصیل به فرنگ بروند در اینجا تحصیل کنند. لبخندى زده گفتم عجب فکر بکرى، این ایده اى بسیار پسندیده و شایسته است. چون آثار خستگى در سیمایش هویدا بود او را بوسیده موهایش را نوازش کرده به خواب رفتیم.

 

صبح که برخاستم ماه آفرین را صدا کردم برایم ناشتایى بیاورد، پس از صرف ناشتا ماه آفرین پرسید آیا دیشب مشکلى پیش آمد لبخندى زده گفتم خیر. سپس او را پى لیلا فرستادم تا بیاید، دخترک از شادى دیدن عمارت نو جست و خیز مى کرد مقدارى هله هوله به او دادم و مشغول گلدوزى شدم.

 

چند شب گذشت و قبله عالم هر شب نزد من بى آنکه کام برآرد به خواب مى رفت، بسى مسرور بودم که علیرغم داشتن زنان دیگر شب ها با من سحر مى کرد. روز موعود به دلارام گفتم موهاى لیلا نازیبا و کثیف است باید تمیز و آراسته شود و مشاطه به اندرونى برده دستور دادم موهایش را با مقراض بزند، ماه آفرین موهاى لیلا را جارو کرده کنارى نهاد به او گفته بودم مراقب موى لیلا باشد. پس از اینکه دلارام و لیلا رفتند موها را در کنار باغچه حیاط پشتى آتش زدیم و دعا کردم که جادوى ستاره باطل گردد، بوى موى سوخته برخاست شتابان روى آتش خاک ریخته به عمارت بازگشتیم. آن روز مى توانستم براى نیل به مقصود با قبله عالم هم بستر گردم، پس از اتمام دستورات عذراى یهود آب قلم نوشیده و دستور دادم ماه آفرین شیر گاو برایم بجوشاند و با عسل طعم دار نماید و خود به حمّام رفتم. پس از استحمام و تنظیف البسه نو بر تن کرده به عمارت رفتم خود را به نکویى آراستم.

 

شب قبله عالم به عمارت آمد با دیدن پیراهن تورى یقه بازم عنان اختیار از کف داده شروع به بوسیدن گردنم کرد آرام در گوشم فرمود امشب دیگر طاقت ندارم، لبخندى زده آهسته شمع هاى روى لاله ها را خاموش کرده با او به بستر رفتم. آن شب بهترین شبى بود که با شوى هم آغوش گشتم زیر سینه هاى ستبر و شانه هاى ورزیده اش در حال ذوب شدن بودم قبله عالم آهسته در گوشم نجواى عاشقانه مى کرد و چون عشق بازى تمام شد به ناگاه سنجاقى الماس نشان بر سرم زد من که انتظار این عمل را نداشتم او را بوسیدم. روز بعد نیز در رقعه اى براى قبله عالم نوشتم براى هدیه اى که دیشب به من دادید باید جبران کنم امشب منتظر شما هستم و رقعه را آقاباشى به قبله عالم رساند و خبر آورد قبله عالم موافقت کرده اند.

 

برخاسته دستمال ابریشمین گلدوزى شده را کنارى نهادم، شب که قبله عالم نزدم آمد پس از صرف شام و کشیدن قلیان براى خواب مهیّا شدیم. دستمال را که تمییز کرده و دورش را حاشیه زردوز و گل هاى ریز نخ طلا بود به او هدیه کردم قبله عالم مشعوف گشته مرا بوسیده میل به خواب داشت نگذاشتم او گرچه خسته بود با دل من راه آمده و هم بستر گشتیم. دیگر من نهایت سعى خود را بکار برده بودم و امید داشتم در ظل توجه حضرت حق و دستورات عذراى یهود دامنم سبز گردد. یک ماه بدین منوال گذشت و خبرى نبود.

 

روزها با گلبدن خانم مشق سواد مى کردم و عصرها براى گذران وقت دستمال و چارقد هاى ابریشمین را گلدوزى مى کردم، برخلاف وعده اى که داشتم بانو به اندرونى نیامده بود.

 

آقاباشى را صدا کرده به او گفتم براى روز سه شنبه بانو را وعده بگیرد. هر روز با شمس الدّوله در حیاط اندرونى مى گشتیم و هر از گاهى به عمارت تاج الدّوله مهمان مى رفتیم. هوا بسیار خنک و مطبوع بود، قبله عالم در این یک ماه بعضى شب ها به عمارتم مى آمد و بعضى شب ها مابقى زنان حرم نزدش مى رفتند. روزى غرق در فکر مشغول گلدوزى چارقد تورى بودم و آرام با سوزن و نخ طلا حاشیه چارقد را سوزن مى زدم که صداى ستاره را شنیدم که سلام گفت، از ترس چنان پریدم که نوک سوزن به سر انگشتم خورد و خون جارى گشت. برخاسته متحیّر سلام دادم او را دعوت به نشستن نمودم، گلپرى کنیز ستاره یک گلدان سفالى شمعدانى قرمز بر روى تخت گذاشته کنار ماه آفرین ایستاد. ستاره لبخندى زده گفت چه مى کنى جیران؟ من هم از تنهایى اغلب روزها گلدوزى مى کنم نمى دانى چندین دستمال و چارقد و البسه گلدوزى شده دارم. نگاهى به او کرده گفتم بله براى گذراندن وقت این هم غنیمتى است.

 

ماه آفرین با شیرینى و شربت پذیرایى کرده، ستاره گفت ایّام عید نشد نزدت عید دیدنى بیایم این گلدان را به تو هدیه مى دهم. تشکّر کرده دستور دادم ماه آفرین گلدان شمعدانى را بر روى سکوى کنار پنجره قرار دهد. این مهربانى ستاره مرمرز بود و شک به دلم راه یافته بود. گرم گفت و گو بودیم که شمس الدّوله و دلارام به حیاط من آمدند، شمس الدّوله چنان سرخ شده بود و نفس نفس مى زد که دانستم حامل خبرى ناخوشایند است، شربتى خنک به او دادم.

 

اندکى آرام شده با لحنى نگران گفت جیران، مهدعلیا دستور داده است زعفران باجى پى آخوند برود. گمان دارد دخترى را براى قبله عالم صیغه نماید، از خشم رعشه بر اندامم افتاد و گفتم محال است. ستاره که حال مرا چنین دید با لحنى حسرت زده گفت اکنون حال مرا دانستى که وقتى قبله عالم تو را صیغه کرد چه حسى به من دست داد.

 

هیچ نگفتم سر را پایین انداختم، زعفران باجى با آخوند و تعدادى زن داخل عمارت والده شاه شد. عصر قبله حالم سرحال در حالى که رخت نو بر تن و صورتش را تراشیده بود داخل اندرونى شد برخاستم تا نزدش رفته او را مانع شوم، شمس الدّوله دستم را کشیده مرا دعوت به نشستن نمود. در حالى که از درون مى سوختم بر روى تخت نشسته مشغول گلدوزى شدم، دقایقى نگذشته بود که صداى شادى و کل برخاست، در دلم چیزى آوار شد و فرو ریخت. این صداى شادمانى برایم نفیر مرگ بود، گمان مى کردم قبله عالم چنان شیفته ام است که روى من هوو نخواهد آورد.

 

پس از انجام مراسم عقد، آخوند از عمارت بیرون رفت و دسته ى گوهر داخل شده شروع به هنرنمایى کردند صداى ساز در فضا طنین انداخته بود. خدمه با دیس هاى چلو و خورشت داخل عمارت شدند و مراسم تا شب ادامه داشت و شگفتا شمس الدّوله و ستاره کنار من نشسته بودند. یک آن دلم مى خواست برخاسته به عمارت والده شاه رفته و اعتراض نمایم امّا مى دانستم مقدور نیست. به ماه آفرین گفتم بساط شام را در حیاط بگسترد، پس از صرف شام ستاره و شمس الدّوله به عمارتشان رفتند.

 

نگاهم به گلدان اهدایى ستاره افتاد حالت چندشى به من دست داد زیرا مى دانستم این گلدان حاوى خاک گور دخترى نابالغ است، دخترى که امید و آروزهاى شکوفا نشده اش را با خود به زیر خاک برده بود. برخاسته به اتاقم رفته پرده هاى رشتى دوزى را کنارى زده بر روى صندلى منبت کارى شده نشستم و به عمارت والده شاه نگریستم. قبله عالم در را گشوده در معیّت خواجه ها بدون اینکه نگاهى به عمارت من بیافکند به سوى خوابگاه رهسپار شد پشت بندش دخترکى زیبا و فربه با پیراهنى گیپور یاسى رنگ در معیّت زعفران باجى در حالى که گوهر پشت سرش دایره مى نواخت و سایر کنیزان و صیغه هاى قبله عالم آنها را در حیاط مى نگریستند به سوى خوابگاه رفت. سر برگردانده والده شاه را دیدم که بالاى پلّه ها ایستاده مرا مى نگرد لبخندى کج زده بدون آنکه پلک بزنم خیره در چشمانش نگریستم. هیاهو خاموش شد زنان متفرق شدند و زعفران باجى به عمارت کنیزها رفت.

 

مهدعلیا که دید هیچ رفتارى از من سر نمى زند حرص خورده پشتش را به من کرده داخل عمارتش شد، نفس در سینه ام محبوس بود و به سختى نفس مى کشیدم. چشمم به یاقوت ها، زمردها و جواهرات الوان بر روى دیوار و سقف افتاد حس بدى بر من مستولى گشت و خشم و عصیان در وجودم شعله ور شد به طورى که برخاسته تنگ و گیلاس بلور را برداشته محکم بر زمین کوبیدم، تنگ هزار تکه شد تو گویى قلب هزار تکه ى من بود که پخش زمین شده بود ماه آفرین هراسان داخل اتاق شد با دیدن شیشه ها بر سر زنان جلو آمده دستان مرا که دید فریادى سر کشید به دستانم نگریستم شیشه کف دستم را خراشیده بود.

 

ماه آفرین شتابان به دنبال آغانورى خواجه رفت و او فراشى را پى حکیم باشى فرستاد. چون خون زیادى از من رفته و بى حال بودم هیچ نمى فهمیدم ماه آفرین چادرى بر سرم انداخت. حکیم باشى داخل اتاق که خدمه آن را تنظیف نموده بودند شد به محض اینکه دست مرا در دست گرفت از شدّت درد و ضعف از حال رفتم. وقتى به هوش آمدم نیمه شب بود دستم را با پارچه اى تمیز بسته بودند آرام برخاستم سرم گیج رفت کنار پنجره رفتم به خوابگاه فانوسش روشن بود نگریستم.

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x