رمان آنلاین جیران قسمت نوزدهم

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت نوزدهم 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:
#قصه_جیران #قسمت_نوزدهم

صبح هنگام طلوع آفتاب صداى پایى آمد شتابان برخاستم ننه قندهارى بود از او پرسیدم چه شد؟ با خستگى گفت هم مادر هم دختر سلامت هستند در دستش سکّه طلا بود و با لبخند گفت چون خبر سلامتى مادر و طفل را به امیر دادیم به همه ما یک سکّه زر مرحمت نمود. پس از صرف ناشتایٔى به بازار رفته از حاجى محمّدحسن جواهرى گوشوارى الماس ابتیاع نموده به سمت عمارت امیرنظام رفتم. حاج حسین قصاب چندین گوسفند سر بریده و مشغول سلاخى بود، نزد ملک زاده رفتم که در بسترى ابریشمین در شاه نشین دراز کشیده بود طفل را که دختر زیبایى بود بغل کرده بوسیدم، گوشواره الماس را که در جعبه مخملین سرخ بود به ملک زاده هدیه دادم. در باز شد و والده شاه و سلطان در چارچوب در خاتم کارى شده نمایان گشتند.

مهدعلیا با صورتى بشاش و گشاده داخل شده ملک زاده را بوسید و طفل را در آغوش کشید. اگر با گوشهاى خودم نمى شنیدم که دستور مقدمات عزل امیر را به حاجى على خان داده است باورم مى شد که او به دیدار دختر و نوه اش آمده است امّا اکنون مى دانستم که والده شاه با سیاست خاص خود رفتار مى کند که بعدها عزل امیر را گردن نگیرد. به دستور امیرنظام در اتاق سفره خانه خدمه بساط ناهار گستراندند و پس از صرف ناهار عزم برخاستن نمودم و پس از وداع با ملک زاده به سوى اندرونى رهسپار گشتم. شب قبله عالم نزدم آمد چنان از امیرنظام و اخلاق نیکش سخن راندم که او با نگاهى مشکوک مرا نگریست و به او گفتم کار چاپ روزنامه دولتى به کجا کشید؟ فرمود مدّتى بعد به سرانجام مى رسد دیگر هیچ نگفت.

مراسم ده طفل به عمارت ملک زاده رفتیم بساط جشن و سرور تا عصر برپا بود، والده شاه چنان خندان و مسرور بود که مگو و مپرس. چند روزى گذشت و من روزها مشغول پسرم و گلدوزى و مشق نوشتن بودم، خبر خاصى در جریان نبود تا اینکه روزى در حیاط مشغول گلدوزى بودم در اندرونى قال مقال شد و زنان حرم در گوشى پچ پچ مى کردند برخاستم نزد شمس الدّوله رفتم، والده شاه خواننده و نوازنده خبر کرده بود. شمس الدّوله آهسته در گوشم گفت جیران، دانى چه شده است؟ میرزاتقى خان امیرنظام از منصب صدارت عزل شده است. با شنیدن این حرف گویى زمین دهان باز کرده و مرا در خود مى بلعید، سکندرى خورده بر روى شمس الدّوله افتادم.

دانستم مهدعلیا زن بسیار خطرناکى است یگانه دامادش را از عرش به فرش کشیده است تکلیف من دیگر مشخص بود. صداى ساز برخاست، با تصور اینکه عزت الدّوله چه حالى دارد حالم بد شده به عمارت رفتم. چند شب از قبله عالم دورى کردم، دلم در خلوت بودن با او را رضا نمى داد. او به آسانى بازیچه ى والده شاه شده بود.

شبى به ناچار پذیراى قبله عالم شدم از او پرسیدم خبر عزل امیرنظام صحت دارد یا نه؟ لبخندى زده فرمود خیر چه کسى گفته است؟ به او گفتم در اندرونى چو افتاده است امیرنظام از صدارت عزل شده است، قبله عالم لبخندى زده فرمود خیر این آرزوى مادرم والده شاه است او دارد مقدمات عزل امیر را به وسیله میرزاآقاخان نورى و حاجى على خان فرّاشباشى مى چیند و هدف او از پخش این شایعه این بود که امیرنظام دستش بیاید ممکن است به زودى عزل گردد. متحیّر از سیاست مهدعلیا دهانم باز مانده بود، قبله عالم که مرا مات دید لپ صورتم را کشیده فرمود خیالت را به سیاست مشغول مدار. بار و بنه ات را جمع کن که در خیال سفر اصفهان هستیم و قصد سفر داریم از او پرسیدم آیا امیرنظام و ملک زاده نیز هستند؟ پاسخ داد بلى. دلم تسکین یافته بود که امیرنظام هنوز بر منصب صدرات است. فردایش دستور دادم دلاله ها پارچه هاى زربفت اعلى و ابریشمین به اندرونى بیاورند در میانشان مقدارى پارچه دیده پسندیدم و دستور دادم مادام رفعت براى سفر اصفهان بدوزد.

ذوق و شوق سفر در دلم بیدار گشته بود و متحمل صرف هزینه ى گزافى شده بودم، اهالى حرمخانه نیز ملتزم رکاب همایونى بودند. پس از اینکه اسباب و اثاث در صندوق هاى چوبى جمع آورى شد، روز موعود رخت نو بر تن کرده از زیر قرآن طلاکوب گذشته سوار کالسکه طلایى که ساخت پطرزبورگ بود شدم به سوى اصفهان به راه افتادیم. تعریف اصفهان را بسیار شنیده بودم و مشتاق بودم آنجا را از نزدیک با چشمانِ خود ببینم، چند منزلى از طهران دور شده بودیم دستور اطراق آمد چادر و تجیر حرم خانه را خواجه ها جلوتر زده بودند. والده شاه در چادرى بسیار زیبا اطراق نموده بود، از شدّت خستگى در چادر خود مستقر شده و بیهوش شدم، از خواب که برخاستم ماه آفرین عصرانه مفصلى تدارک دیدم بود، قبله عالم به شکار رفته بود پس از اینکه از شکار بازگشت صداى ساز و آواز برخاست و نوازندگان شروع به هنرنمایى نمودند این رسم معمول قبله عالم در سفر بود که نوازندگان نیز او را همراهى مى نمودند.

پس از صرف شام به چادر قبله عالم رفتم او مشغول کاغذخوانى بود که خواجه آمد و عرض کرد امیرنظام و همسرش به اردو ملحق شده اند، قبله عالم برخاسته از چادر بیرون رفت جلو رفته فالگوش ایستادم. قبله عالم به امیرنظام فرمود از سخنان دشمنان خاطرش را ملول نسازد و مثل همیشه به انجام وظایفش مشغول باشد، او چشمى گفته و به چادرش رفت. چند روزى سفر به طول انجامید، روزها مردم شهرهاى مختلف که در مسیر ما بودند از کاروان شاهانه استقبال گرمى به عمل مى آوردند و شب ها براى خواب چادر مى زدیم. راه دور و درازى بود.

در چند منزلى اصفهان در جاى باصفایى چادر زدند تا یک شب اطراق کنیم، آن روز قبله عالم سر کیف بود دستور داد زنهاى حرم لاسکنه بازى کنند من نیز لاسکنه بازى کردم. اوقات خوشى تا عصر بسر شد و عصر زعفران باجى بساط آش دوغ را تدارک دیده بود. ماه آفرین شتابان آمد و گفت والده شاه دخترى اصفهانى را در باغ دیده براى قبله عالم پسند کرده دستور داده تا قبله عالم او را ببیند و اگر باب میل خاطر همایونى بود آخوند او را صیغه کند.

به ماه آفرین گفتم دخترک را نشانم بدهد، او نزد سلطان نشسته بود و الحق دخترکى بور، سفید و زیبا بود. به چادر بازگشته به ننه قندهارى گفتم والده شاه تصمیم دارد براى قبله عالم زن جوانى بستاند چه کنم؟ او اندیشه اى کرده لبخندى رذل بر لبانش نشست گفت بسپار به من. مى دانستم او زیرک است و عنقریب کارى خواهد کرد کارستان، عصرى قبله عالم به چادر والده شاه رفت و با والده شاه از چادر بیرون آمده دخترک را که روى صندلى در وسط اردو میان مابقى زنان نشسته بود دید لبخندى بر لبانش نشست دانستم او را پسند کرده است سر برگردانده آهسته در گوش والده شاه چیزى گفت که او هم زعفران باجى را پى آخوند فرستاد.

دلم بى قرار بود نگاهى به ننه قندهارى انداختم که چشمانش مى خندید، ناگهان بانگ بلندى برآمد زعفران باجى جلو آمده به والده شاه گفت دخترک شپش دارد. دخترک که بسیار مشعوف بود قرار است در زمره همسران صیغه اى اعلیحضرت قرار گیرد گریسته با مادرش از اندرونى بیرون رفتند، قبله عالم سه تومان به آنها انعام داد و پکر و گرفته به چادرش رفت. جلو رفته دست ننه قندهارى را گرفتم و گفتم ننه این چه حیله اى بود به سرت افتاد، لبخندى زده گفت یکى از کنیزهاى حرمخانه شپش بر سرش افتاده است و دور از بقیه در چادرى مندرس تنها مى خوابد، صبح بقیه کنیزها موهایش را با مقراض تراشیده و کچلش کرده اند با دادن چند شاهى اشرفى مقدارى از موى شپشى را برداشته جلو رفته به دخترک گفتم مسئول وارسى زنان قبله عالم هستم مو را زیر دستم پنهان کرده بر سرش چندین بار کشیدم و به زعفران باجى گفتم براى بار آخر او را وارسى نماید که خوشبختانه شپش را دید و عروسى برهم خورد.

شب نزد قبله عالم رفتم که در خود فرو رفته مشغول یادداشت نوشتن بود، او را از پشت بغل کرده گفتم آیا این عروسى هم بر حسب مصلحت سیاسى بود؟ هیچ نگفته دستم را از پشت کشید به طورى که در آغوشش افتادم، آهسته در گوشم نجوا کرد مى دانم این شپش کار تو بود نگاه نگرانت به ننه قندهارى و نگاه خندان او به تو را دیدم با خود عهد کرده ام زنى اصفهانى بستانم و روزى این کار را خواهم کرد هیچ احد الناسى مرا مانع نیست.

با قهر از آغوشش بیرون آمده به چادرم رفتم، مى دانستم او یک روزى این کار را خواهد کرد. شب تا سحر در فکر تجدید فراش قبله عالم بودم در این بین آن دختر اصفهانى زیبا قربانى شد. صبح روز بعد مغموم برخاسته ناشتائى سبکى صرف کرده بار و بنه بسته به سوى اصفهان به راه افتادیم، در ابتداى اصفهان به دستور حاکم وقت براى اردوى همایونى طاق پر گل چیده بودند و به میمنت ورود شاه توپ در کردند. وارد شهر شدیم هر چه آن چه از اصفهان شنیده بودم در واقعیت مى دیدم امّا شنیدن کجا بود مثل دیدن، شهرى بود به غایت زیبا با هواى باصفا چنان زیبا بود گویى قصر و شهر پریان بود.

براى اطراق به عمارت هفت دست و سعادت آباد رفتیم، از زیبایى عمارت هفت دست که هنر دست هنرمندانِ عصر صفوى بود هر چه بگویم کم گفته ام، کف مرمر سفید، طاق ها، ایوان ها، گچ برى ها و سقف هاى مقرنس کارى طعنه به بهشت مى زد.

چنان مسحور فضاى قصر بودم که گویى در زندگى ام قصرى ندیده ام، در تالار بزرگى که تمام دیوارهایش نقاشى زنان برهنه بود اطراق کردیم. به دستور حاکم آشپز براى اردوى شاهانه غذاى کاملى تدارک دیده بود، پس از صرف ناهار در ظروف چینى قلم آبى براى استراحت به تالار رفتم. والده شاه آن طرف عمارت اطراق کرده بود، قبله عالم در عمارت سعادت آباد اطراق کرده بود. نزدیک عصر هوا رو به خنکى مى رفت خواجه ها بانگ برداشتند که بشتابید همسر محمّدشاه قاجار به اندرونى آمده است، قال مقالى در گرفت.

همگى آراسته و مرتب منتظر مهمان ارجمند بودیم به تالار مهدعلیا رفتیم، در باز شد و زنى به غایت زیبا با سیمایى روشن و نورانى داخل تالار شد او کسى نبود جزء خدیجه خانم چهریقى همسر سوگلى و محبوبِ محمّدشاه قاجار. خدیجه خانم در معیّت کنیزانش داخل تالار شد همگى به احترامش برخاستیم او نزد والده شاه رفته تعظیمى نمود، مهدعلیا با دیدنش ابروانش درهم فرو رفته بود به ناچار با لبخندى از روى اجبار او را دعوت به نشستن نمود.

خدمه با بهترین شیرینى و شربت از او پذیرائى نمودند، از شمس الدّوله پرسیدم کدام یک در نزد شاه مرحوم محبوب بودند؟ شمس الدّوله آهسته گفت همین خدیجه خانم چهریقى چنان نزد شاه مرحوم محبوب بود که محمّدشاه قاجار نیز به او تأسى جسته و در مسلک صوفى ها درآمده بود زیرا خدیجه خانم صوفى منش بود. مهدعلیا خواجه را فرا خواند از او پرسید چه کسى دستور داده است خدیجه خانم و پسرش عباس میرزا به اصفهان بیایند؟ خواجه مِن مِن کرده گفت این دستور امیرنظام بود. با شنیدن این سخن از دهانِ خواجه، مهدعلیا چنان خشمگین شد که صورتش رو به سرخى گرائید. دلم خنک شده بود و لبخندى زدم، سفرى پر ماجرا بود.

خبر به گوش قبله عالم رسیده بود او به تالار آمده با خدیجه خانم سلام احوالپرسى نمود، لختى نشسته قلیانى کشیده بیرون رفت. پنهانى و بى سر و صدا به دنبالش رفتم او به کوشک آیینه خانه رفته آنجا امیرنظام و عباس میرزا برادر قبله عالم منتظرش بودند، قبله عالم از راه ملاطفت درآمد و با برادر سخنى از راه دوستى راند چون برادرش به عمارت نمکدان رفت رو به امیرنظام با لحنى عتاب آمیز فرمود به اذن چه کسى همسر و فرزند شاه مرحوم را ملتزم رکاب اردوى همایونى نموده اید؟

امیرنظام لبخندى زده با طمأنیه گفت چون بیم داشتم در غیاب شما خطرى جان آنان را تهدید نماید لذا بر آن شدم آنها را نیز در سفر اصفهان جزء ملتزمین رکاب همایونى درآورم این قصور را بر این بنده حقیر ببخشایید. قبله عالم فرمود این یک بار را مى گذرم و بى اعتناء به امیر به تالار سعادت آباد رفت. امیر خیره بر رود خروشان زاینده رود دستى بر سبلت ها کشیده سپس دست ها را از پشت کمر چفت کرده در انتهاى باغ قدم زد.

به تالار بازگشتم خدمه بساط شام را چیده بودند پس از صرف شام خدیجه خانم و همراهانش به عمارت نمکدان رفتند من نیز به عمارت خودم رفتم. قصر چنان زیبا و فریبنده بود که باعث شده بود خواب بر من حرام گردد برخاسته به طبقه دوّم عمارت به ایوان رفتم زیر نور ماهتاب که تصویر ماه بر رود خروشان زاینده رود افتاده بود غرق در فکر بودم که دیدم زنى چادر کرده ناشناس به عمارت سعادت آباد مى رود پشت ستون هاى ایوان پنهان شدم، تردید به دلم راه یافته بود که او کیست این وقت شب بى اذن دخول به خوابگاه همایونى رفته است. از پشت ایوان دیدم آغااحمد خواجه با دیدنش در را به رویش باز نمود، تصمیم گرفتم فردا از خواجه بپرسم او که بود؟

تا صبح در فکر و خیال بودم صبح که برخاستم سفارش دادم برایم سبدى آلبالوى رسیده مهیا نمایند مى دانستم آغااحمد و خواجه ها شیفته ى آلبالو هستند، آلبالو ها را ماه آفرین و گل بهشت به سمت عمارت خواجه ها که انتهاى باغ بود بردند. به آغااحمد اشاره کردم جلو بیاید او با آن قد دراز و کمرى که قوز دار بود آهسته جلو آمد به او گفتم آغا خسته نباشید، چون خسته ى راه هستید سفارش دادم برایت آلبالو بیاورند. او لبخندى زده تعظیمى نمود و با لحنِ خوشى که داشت تشکّر نمود، قصد رفتن کردم به طورى که شک نکند از میانه راه بازگشتم آغا پرسید نوّاب علیّه عالیه چیزى فراموش کرده اید؟ به او گفتم آرى، دیشب دیدم زنى به عمارت خوابگاه رفت چون ندانستم کیست نگرانِ جانِ قبله عالم شدم آیا شما هویت او را شناسایى کردید؟

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x