رمان آنلاین جیران قسمت پنجم

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت پنجم

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_پنجم

 

نگران بودم به بهانه ى واهى به ستاره ببازم چیزى به برهم خوردن بازى نمانده بود قبله عالم که در حال کشیدن قلیان بود با طمأنیه دستش را بر روى پاى ستاره نهاد. لحظات نفس گیرى بود تا اینکه من پیروز میدان شدم لبخندى بر پهناى صورتم نقش بست سر بالا کرده خیره بر چشمان ستاره نگریستم.

 

صداى کف زدن برخاست زن هاى حرم خانه و قبله عالم برایم دست زده بودند، زعفران باجى سیاه سینى نقره حاوى نیم تاج را جلوى میز پایه گرد نقره جلوى قبله عالم نهاد و از او کسب اجازه نمود تا نیم تاج را مرحمت نماید. قبله عالم با اشاره اى مرا به جلو فرا خواند قبل از اینکه قبله عالم دستش با نیم تاج تماس پیدا کند، ستاره با فریادى گوش خراش زبان به اعتراض گشود که خدیجه در بازى زیرکى به خرج داده و اصول را رعایت ننموده است. قبله عالم وقعى ننهاده، مهدعلیا که کنار قبله عالم نشسته بود فرمودند خیر من ناظر بازى بودم، خدیجه بدون هیچ تخلفى بازى را جلو برده است. این سخن مهدعلیا مُهر تأییدى بر اصول و قوانین صحیح بازى تخته بود، قبله عالم برخاسته نیم تاج را برداشته بر روى سرم نهاد سر را بالا آوردم از او تشکّر نمایم صورتم نزدیکِ صورتِ قبله عالم بود نفس هاى داغِ او بر روى صورتم مى تابید، از شرم گلگون گشته سر به زیر انداختم. تعظیمى نموده قدمى عقب رفته پا به فرار گذاشتم، مولود به دنبالم روان شد.

 

به حوضخانه کاخ نگارستان رفته فواره هاى حوض مى جهید آنى دست انداخته مشتى از آب برداشته به صورتم پاشیدم. شب قرار شد همان جا اقامت کنیم به اتاق کنیزان رفتیم بیم آن داشتم نیم تاجم را به سرقت ببرند به اتاق مهدعلیا رفته از او خواهش نمودم اجازه بدهد نیم تاج من در صندوقچه جواهراتش امانت باشد، مهدعلیا یا مهربانى اذن داده نیم تاج را به قدرت باجى دادم به سوى اتاق رفتم. نیمه شب از صداى پاورچین پایى از خواب پریدم سایه زنى را از پشت در دیدم که داخل اتاق شد از ترس خودم را به خواب زدم، پنهانى چشم گشودم زنى بود ریز اندام و کوتاه قامت با موهایى بافته شده به رنگ حنا که تا کمرش مى رسید به سمت صندوق رفته هر چه گشت چیزى که مى خواست نیافت برگشته از اتاق بیرون رفت.

 

بر روى زانوانم به سوى پنجره رفتم، آن زن غیب شده بود. تا صبح از ترس خواب به چشمانم راه نیافت، همین که سپیده سر زد خیالم آسوده گشته به خواب رفتم. نزدیک ظهر بود مولود مرا بیدار کرد، هر چه دیشب دیده بودم برایش شرح دادم. با مولود براى تفریح به حیاط بزرگ کاخ رفتیم محو زیباى نماى کاخ، اُرسى ها، پنجره ها و گچ برى ها بودم که ستاره را دیدم در آلاچیق قلیان مى کشد با نگاهى شرربار مرا مى نگرد. تصویر کاخ نگارستان.

 

دیدم کنار ستاره زنى ریز و کوتاه قامت با موهایى بلند حنایى ایستاده است دانستم ستاره کنیزش را به دنبال نیم تاج فرستاده است. نزد مهدعلیا رفتم به او هیچ از ماجراى دیشب نگفتم، مهدعلیا از من و بازى ام تعریف و تمجید نمود هر چه منتظر شدم از ازدواج با قبله عالم سخنى نراند. عصر همان روز زعفران باجى حمّام مرمرین کاخ را گرم کرده بود تا زنان حرم سرا استحمام نمایند، ستاره دستور داده بود برایش عطر گل رز ببرم.

 

از قدرت باجى شیشه عطر را گرفته به حمّام رفتم، گوهر دایره مى زد قصد داشتم پشت ستون پنهان شده جلو نروم که کنیز ستاره مرا صدا نمود. اجباراً جلو رفته او دستور داد برقصم، قبول نکردم گفتم من فقط به اذن والده شاه مى رقصم. در حمّام ولوله اى در گرفت، سر برگردانم علّت را بیایم قبله عالم وارد حمّام شدند. از آن چه مى دیدم در حیرت مانده بودم او رخت از تن زدوده به آب زد در حوض مرمرین نگارستان ضیافتى دلنشین برقرار بود گویى قبله عالم پاداشش را گرفته بود و در میان همسرانش که دورش حلقه زده بودند آب تنى مى نمود. ستاره به قبله عالم گفتند میل دارم خدیجه برقصد تا بزم ما داراى نشاط گردد امّا او خوددارى مى نماید.

 

قبله عالم در حالى که سرش از آب بیرون بود دستور داد به امر ستاره اندکى برقصم از خشم سرتا پایم به لرزه افتاده بود شیشه عطر را به مولود سپرده با آواى دایره به رقص آمدم پس از اتمام رقص، زنان حرم خانه از آب بیرون آمده رخت و لباس پوشیده بیرون رفتند تنها قبله عالم و ستاره ماندند جلو رفته شیشه را به ستاره تقدیم نمودم فرمودند به دنبالش تا عمارت خوابگاه بروم. ناچاراً بیرون حمّام منتظر ایستادم ستاره از حمّام بیرون آمده به خوابگاه رفت، دنبالش قبله عالم وارد شدند. ستاره پیراهن حریر بدن نمایى بر تن داشت دستور داد اندکى عطر گل رز بر موها و گردنش بزنم و موهاى بلندش را شانه نمایم. اطاعت نموده با شانه دسته مرصع به آرامى با دلى رنجور موهایش را شانه زده و بافتم.

 

تعظیمى نموده عزم رفتن داشتم که ستاره مرا صدا کرده دستور شربتى خنک داد به ناچار به مطبخ رفته شربت مهیّا نموده در چوبى اتاق را به صدا درآورده داخل اتاق شدم ستاره گردنِ قبله عالم را مى بوسید جلو رفته تعظیمى نموده شربت را تعارف کرده از اتاق بیرون رفتم. سینى را روى میز گذاشته به حیاط پشتى کاخ نگارستان رفتم صداى بلبلکان نغمه خوان به پا خواست با یادآورى صحنه اى که دیده بودم و نقشه اى که نقش آب شده بود آرام گریستم. تحمّل اینکه به ستاره خدمت کنم را نداشتم این موضوع فراتر از توانم بود. شب هنگام بى آنکه شام میل نمایم با چشمانى پف کرده به خواب رفتم.

 

صبح که برخاستم مهدعلیا دستور داد به سوى کاخ گلستان رهسپار گردیم، قبله عالم نبود از مولود پرسیدم کجا رفته است؟ گفت به شکار در جاجرود، ستاره هم همراهش رفته است. وقتى در اندرونى مستقر شدیم از والده شاه اذن گرفته نزد مادرم به تجریش رفتم، پس از روبوسى با بانو اوضاع و احوال را برایش شرح داده از او راهنمایى خواستم. بانو به فکر فرو رفت گفت دخترم قبله عالم را نتوانستى با مکر زنانه به سوى خود بکشانى؟ پاسخ دادم هر چه گفتى انجام دادم لبخندى بر لبانش نشست گفت نصف راه را رفته اى او نسبت به تو حساس و کنجکاو گشته است حال نوبت این است گاه و بیگاه به او محبّت نشان بدهى تا دلش را نرم کنى و باید نوع محبّتت بى صدا و متفاوت از سایر زنان باشد.

 

عصر به اندرونى بازگشتم قبله عالم از شکار بازگشته بود با دیدن تملق کنیزان و رنان حرمسرا مشمئز شده به داخل عمارت رفتم از پشت پنجره او را نگریستم که بر روى صندلى نشسته قلیان مى کشد، مردى را چشم بسته به داخل اندرونى آورده بودند از شکار قبله عالم تعریف ها مى نمود که قهقهه ى مستانه ى قبله ى عالم بلند شد سر را که بالا آورد نگاه خندانش با نگاه حسرت زده ى من تلاقى کرد لبخند آرامى زده پرده را انداختم سخت در فکر فرو رفته بودم از اتاق که بیرون رفتم با دیدن قبله عالم کنار والده شاه جلو رفته تعظیمى نمودم. قبله عالم به مهدعلیا فرمودند میل دارم خدیجه کنیز کشیک گردد و شب ها در خوابگاه مسئول اوامر من باشد. مهدعلیا به شرطى پذیرفت که روزها در عمارت او بسر ببرم.

 

سپس برخاسته به سوى خوابگاه رفت و مهدعلیا با سر اشاره کرد به دنبالش بروم، پشت سر قبله عالم وارد خوابگاه شدم دهانم از آن همه شکوه و جلال و زیبایى باز مانده بود دیوارها آینه کارى و گچ برى هاى هنرمندانه اى داشت. چهره باجى مسئول خوابگاه بود مرا به اتاق کشیک برد پس از گوشزد وظایفم آغاباشى داخل اتاق شده فرمود به دنبالش به اتاق قبله عالم بروم اطاعت کرده به دنبالش وارد اتاق شدم اتاقى بود مفروش با فرش هاى دست بافت نخ طلا و آینه هاى قدى مطلا، قاب هاى عکس قبله عالم بر روى دیوار خودنمایى مى کرد تخت خوابى منبت کارى شده با لحافى ابریشمین سرخ بر روى آن پهن شده بود.

 

قبله عالم دستور داد برایش قلیان چاق کنم، تعظیمى کرده بیرون رفته قلیانى چاق نموده براى قبله عالم بردم. کنارى ایستاده او در سکوت مشغول کشیدن قلیان و وارسى کردنِ من بود اشاره کرد در صندلى کنارش بنشینم کنارش نشسته چند خطى در ورقى نوشته به دستم داد ابهام آمیز او را نگریستم با لبخندى فرمود یک قطعه شعر برایت نوشته ام تشکّر نموده کاغذ را بوسیده در جیب ارخالقم نهادم.

 

از اتاق که بیرون آمدم کاغذ را که معطر بود بوسیدم چون سواد خواندن و نوشتن نداشتم نمى دانستم برایم چه نوشته است تا صبح چون مرغ پر کنده اى بال بال مى زدم. صبح پس از اینکه قبله عالم از خوابگاه بیرون رفت، به عمارت والده شاه رفتم آنجا ماه نساء خانم را دیدم تعظیمى نموده کنارش نشستم پس از احوال پرسى به او گفتم میل دارم سواد بیاموزم. ماه نساء خانم متعجّب مرا نگریسته سبب را جویا گشت با خجلت کاغذ را به او نشان دادم و گفتم قبله عالم برایم نوشته است.

 

ماه نساء خانم با خنده کاغذ را گرفته باز کرده با خواندن مضمون نامه لبخندى بر سیمایش نقش بست و چنین خواند: “تو بدین حسن و لطافت اگر آب شدى، بلبلان رقص کنان وصف جمال تو کنند.” با شنیدن این شعر دلم لرزید و پاهایم کرخت شد. ماه نساء خانم از والده شاه اذن گرفت تا گلبدن خانم هفته اى چند روز به اندرونى رفته به من سواد بیاموزد، مهدعلیا اذن داد و با لبخندى از من پرسید آیا قبله عالم از ازدواج با شما سخنى گفت؟ پاسخ دادم خیر. چند روزى بدین منوال گذشت و به درخواست تاج الدّوله زنان حرم خانه براى تفریح به جاجرود رفتیم، قبله عالم نیز در اردو حضور داشت. پس از اسکان یافتن، ستاره دستور داد هر زنى مایل است سوار اسب شده به تماشاى شکار قبله عالم برود. من چون پدرم سوارکارى و تیراندازى را از همان اوان کودکى به من آموزش داده بود، برخاسته اعلام کردم من نیز همراه زنان به صحرا مى روم. ستاره پوزخندى زده فرمود به پا از اسب به زیر نیایى.

 

لبخندى زده جلدى سوار اسبى سفید شدم، از آغاباشى درخواست تفنگ دو لوله زنى نمودم او حیرت زده مرا نگریست. مهدعلیا که شاهد بود دستور داد آغاباشى تفنگ بدهد. به همراه تنى چند از زنان حرمخانه به اردوى شکار همایونى رهسپار شدیم، قبله عالم جلو آمده با زنان خوش بش نمود با دیدن من متحیّر گشته هیچ نگفت. میرشکار فریاد سر داد آى شکار، آى شکار! قبله عالم به تاخت به دنبال شکار که آهو بود دواند. ما نیز براى تماشا به دنبالش روان شدیم، حیوانات را جرگه بسته بودند. قبله عالم دو آهو زد، بقیه شکارها گریختند. بى آنکه به کسى چیزى بگویم به دنبال آهوها اسب تاختم سر تاخت با تفنگ یک آهو زدم که در جا افتاد.

 

سر برگرداندم دیدم شکارچیان و قبله عالم و مابقى زنان انگشت به دهان مانده اند لبخندى از سر رضایت زده جلو رفته از اسب به زیر آمده آهو را برداشته روى اسب نهاده سوار اسب شده به سوى قبله عالم تاختم. میرشکار جلو آمده با عتاب گفت جزء قبله عالم و شکارچیان قدغن شده است کسى تیر نیندازد با اذن چه کسى تیر انداخته اید؟ به قبله عالم نگریستم چشمانش سخن ها داشت.

 

بى توجّه به عتاب میرشکار از اسب به زیر آمده آهو را زیر پاى قبله عالم گذاشته تعظیم نموده گفتم قبله عالم جانم به فدایت این شکار را محض تصدّق سر قبله عالم زده ام و به شما تقدیم و پیشکش مى نمایم. قبله عالم لبخندى زده فرمود مرحبا، این پیشکش را به دیده ى جان مى گذارم. سر بالا کرده به او نگریستم، لبخندى زده برگشته سوار اسب شدم. قبله عالم به میرشکار فرمودند زین پس اگر ایشان مایل به شکار بودند منعى ندارد. ستاره با لحنى پر از حسد فرمودند این آهو آثار تیر ندارد گمان نمى کنم خدیجه شکار کرده باشد، میرشکار شروع به وارسى آهو نمود و فرمود خیر رد خون جارى و آثار تیر هویدا است. همان دم قبله عالم یک سکّه امپریال طلا مرحمت نمودند، به تجیر حرمخانه بازگشتیم خبر به گوش سایرین و مهدعلیا رسیده بود.

 

همه متعجّب بودند، مهدعلیا مرا به چادرش فرا خواند همین که به چادر مهدعلیا وارد شدم با لبخندى فرمود بسیار مسرورم که با تبحّر آهو شکار نمودید و یک چارقد تورى با حاشیه زرى دوزى به من انعام مرحمت نمودند. عصرى قبله عالم از اردوى شکار بازگشت به چادر مهدعلیا وارد شد. سینى چاى در دست داخل چادر شدم دیدم انگشتان قبله عالم زخمى و رد خون جاریست، یک فنجان چاى و مقدارى شیرینى برایش گذاشتم. با اشاره سر مهدعلیا از چادر بیرون رفتم، طاقت نیاورده به پشت چادر رفته گوش ایستادم، قبله عالم از مهارت من تعریف و تمجید نمودند.

 

مهدعلیا از او پرسیدند آیا مایل هستید بگویم زعفران باجى آخوند بیاورد تا خدیجه را صیغه نمائید، صداى قهقهه ى مستانه ى قبله عالم بلند شد و هیچ نگفت. با دیدن آقاسلیم خواجه سریع از آنجا دور شده از محل تجیرها بیرون رفته پشت درختى نشستم. قلبم دیوانه وار مى زد، براى رسیدن به نان و نوا وارد اندرونى شده بودم امّا اینک دلم براى قبله عالم رفته بود باور نمى کردم اینقدر آسان دل را به او ببازم. دستى بر روى بازویم نشست از ترس فریادى کشیدم سر برگردانم مولود بود، آرام در گوشم گفت بیا ببین ستاره چه کرده است.

 

به تجیر برگشتیم او چندین پرنده بر سفره اى چرمى گسترده و مدعى بود براى قبله ى عالم شکار نموده است، قبله عالم بر رویش لبخندى زده هیچ نگفته بود. آن شب در جاجرود به سر کردیم فردایش به اندرونى بازگشتیم، قبله عالم براى رسیدگى به امور دیوانى به دیوانخانه رفته بود، شب دیر وقت به اندرونى بازگشت. آغاباشى مرا صدا کرد به خوابگاه بروم، ستاره جلو خوابگاه منتظر دخول بود که خواجه فرمود قبله عالم قدغن نموده است هیچ زنى وارد نشود. مرا با خود به خوابگاه برد سر برگردانده نگاه پر تمسخرى به ستاره انداخته به اتاق قبله عالم رفتم.

 

ادامه دارد…..

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x