رمان آنلاین آرام قسمت ۸۱تا آخر

فهرست مطالب

آرام سیمین شیردل داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین آرام قسمت ۸۱تا آخر 

نویسنده:سیمین شیردل 

#آرام
#قسمت۸۱

در غیر اینصورت با همه چیز می توانم سر کنم
._ بودن تو در کنار پروانه برای روحیه اش خوب بوده . به نظرم پروانه تغییر کرده .یک طوری پر شور و پر تحرک شده
_ شما نمی دانید که پروانه و حمید در حق من چقدر خوبی کردند . من تا آخر عمر مدیون محبتهای آنها هستم
_ ما همه به تو علاقمندیم . از این که زندگی ات اینطور شد و به اینجا کشیده شد متاسفیم !
_ با داشتن بهار من خیلی خوشبختم !
_ بهار در حال حاضر چیزی را درک نمی کند و میتوانی به این روال زندگی کنی . اما کمی که بزرگتر شد مطمئنا سوالات بی پایانش شروع می شود . آن زمان نمی توانی چندان احساس خوشبختی کنی آرام به سخنان عمه پوران که به او آینده را گوشزد می کرد اندیشید و آن را حقیقتی تلخ یافت . او هر کجا که می رفت گذشته در تعقیبش بود و بهار بخشی مهمی از گذشته بود . چگونه می توانست ان را انکار کند . آیا گورستانی برای دفن خاطرات وجود داشت . فرار هیچگاه چاره ساز نبود بلکه سر آغاز بن بست های بیشماری بود که در نهایت او را خسته می کرد . آرام از بیم آینده بهار را محکم در آغوش گرفت تا اندوهش را فراموش کند.دکتر برتی دیدار عمه به انجا امد . وقتی آرام دکتر را از اقوام دور آقای فرخی معرفی کرد عمه کمی خود را گرفت . پروانه گفت : مادر ! ایشان قبل از اینکه از اقوام آقای فرخی باشند دکتر من و بچه هایم بودند . عمه پوران به محض شنیدن این حرف لبخندی زد و گفت : راستش ما خاطره خوبی از انها نداریم
._ به شما حق می دهم . بهتر است مرا همان دکتر فرهمند خالی بدانید . بدون هیچ نسبتی!عمه پوران از تواضع دکتر خرسند شد و گفت : من شما را به یاد نمی آورد . آرام جان می گویند که سما در جشن ازدواج امید شرکت داشتید.
_ به شما حق می دهم حضور ذهن نداشته باشیدآن شب دکتر به اصرار پروانه در انجا ماند . بعد از صرف شام آرام به همراه دکتر به خانه رفت . بهار خواب بود . دکتر گفت : عمه خانم خوش صحبتی دارید!
_ عمه پوران هیچ چیز در دلش نیست و هر چه را که بیندیشد بر زبان می آورد
._ با این طور اشخاص بهتر می شود کنار آمد
._ پروانه می گفت قرار است سفر بروید
_ بله می خواستم بروم اما صرفنظر کردم
_ سفر باری تنوع زندگی خوب است!
_ سالهای پیش خیلی راحت به همه جا می رفتم . در حال حاضر وابستگی هایم باعث ماندنم در اینجا شده
_ تا آنجایی که می دانم شما در اینجا کسی را ندارید
._ بله همینطور است . در عوض بهار و شما هستید
._ از لطف شما ممنونم !دکتر اتومبیل را در کنار ساختمان آرام نگه داشت . آرام گفت : خوب دکتر ! شب خوبی بود ! متشکرم ! ( و در همان حال در را گشود.)دکتر گفت : اگر ممکن است می خواستم کمی با تو حرف بزنم ! اجازه هست؟_ البته ، اشکالی ندارد . ( و مجددا در را بست )
_ نمی دانم از کجا شروع کنم و چطور بگویم_ خواهش می کنم راحت باشد و از هر کجا مایلید شروع کنید !دکتر گفت : نه نگران نباشید . فقط حرفهایی که می خواهم بگویم کمی برایم سخت است
._ دکتر ! مرا نگران می کنید . اگر مایلید وقت دیگری را برای اینکار انتخاب کنید
_ نه ! شاید هیچ وقت فرصت مناسب اینکار را پیدا نکنم.دکتر بعد از لحظاتی گفت : نمی خواهم فکر کنی که از موقعیتت سو استفاده می کنم . شاید تنها مرا به چشم پزشک معالجت می بینی . شاید تفاوت سنی ما کمی بیش از زیاد است . می خواهم تمام اینها را کنار بگذاری و به حرفی که مدت هاست در قلبم نگاه داشتم گوش کنی . من بیشتر از انچه فکر کنی به تو و بهار وابسته شدم . می خواهم در این غربت که هر دو نیز تنهاییم همدم و یاور یکدیگر باشیم . من می خواهم برای بهار پدر باشم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۲۸]
#آرام
#قسمت۸۲

این اجازه را به من می دهی؟آرام در تاریکی ان شب ، در تنهایی و بی کسی اش که حالا دختر کوچکش را نیز شریک خود میدید نوای دکتر را خوش طنین یافت . او هیچ گاه به دکتر جدی نیندیشیده بود و ترجیح می داد انها دوست یکدیگر باشند ، نه چیزی بیشتر ! اما دکتر حرف دل او را زده بود . هر دو تنها و خسته بودند و هر دو نیاز به همدم و مونس داشتند .
_ فرید ! فرید چه می شود ؟ من نمی دانم که مرا طلاق داده یا نه!
_ من براین وکیل می گیرم و هر چه در توانم هست برای خوشبختی تو و بهار انجام می دهم
_ من هیچ چیز راجع به شما نمی دانم . راجع به گذشته شما !
_ چه اهمیتی دارد . به نظر من تنها مسئله ای که اهمیت دارد وضعیت زندگی کنونی ماست
_ شاید ! با اینحال من باید فکر کنمپروانه از شنیدن ماجرای اقرار عشق دکتر و خواستگاری از آرام هیجان زده شد و گفت : می دانستم دکتر از تو خوشش امده . از همان روز اول متوجه شدم . می خواهی چه جواب بدهی؟
_ گفتم باید فکر کنم
_ فکر کردن ندارد . چه کسی بهتر از دکتر !
_ شاید همنیطور باشد که میگویی اما فرید را چه کنم؟
_ یعنی چه؟ تو هنوز به دنبال فرید هستی؟
_ مساله این نیست . او هنوز مرا طلاق نداده
_ از کجا میدانی؟ شاید طلاقت داده و تو از ان بی خبری
_ باید پرس و جو کنم و مهمتر اینکه من و دکتر حدود بیست سال تفاوت سن داریم
_ ببین ! اگر تو به دکتر علاقمند باشی اینهایی که گفتی چندان اهمیتی ندارد
_ من به دکتر علاقه ای ندارم . فقط به خاطر بهار و تنهایی مان دارم روی این مساله فکر میکنم.
_ حق داری ! تو هنوزز عاشق فرید هستی و نمی توانی فراموشش کنی
_ من از فرید متنفرم !
_ برای اولین بار از تو دروغ شنیدم . تو عاشق پدر فرزندت هستی
_ نه نیستم ! و در چشمان پروانه خیره شد و بعد از لحظاتی هق هق گریه سر داد . پروانه او را در آغوش گرفت و گفت : متاسفم ! نمی خواستم ناراحتت کنم . تو نمی توانی با دکتر و یا هر کس دیگر خوشبخت شوی ، باید این را قبول کنی.
_ چرا ؟ چرا نمی توانم مثل همه زنهای دنیا زندگی کنم ؟ این عشق از جان من چه می خواهد ؟ دو سال با خودم کلنجار رفتم تا بتوانم برای دقایقی فارغ از فرید و گذشته باشم اما هیچ وقت موفق نشدم . هیچ وقت !
_ تو مجبور نیستی به دکتر زود جواب بدهی . می توانی فکر هایت را بکنی و از ایران خبر بگیری . اگر فرید تو را طلاق داده و ازدواج کرده بود تو آزادی تا هر تصمیمی که می خواهی برای آینده ات بگیری . نباید خودت را به پای او بسوزانی ! مگر چند سال می خواهی زندگی کنی ؟ تو خیلی جوانی و بهار خیلی کوچک . این بهترین شانس زندگی تو است . فرید را فراموش کن!
_ چه طور می توانم ؟ با هر بار نگاه کردن به بهار ، فرید صدبار پیش چشمم می آید . من خیلی تلاش کردم که از فرید متنفر باشم در عوض از خودم بیزار شدم .او همه چیز من بود ، همه چیز !
_با این وصف تنها چاره تو ازدواج کردن است . اگر ازدواج کنی مجبور می شوی فرید را فراموش کنی.فقط در این صورت می توانی . آرام در حال حاضر نمی خواست به پیشنهاد دکتر جدی فکر کند . احتیاج به زمان داشت . دکتر گاهی تلفن میکرد و حال او و بهار را جویا می شد .ان روز عمه پوران برای خرید می خواست به خیابان برود . پروانه و آرام نیز او را همراهی می کردند . بهار در کالسکه لمیده بود.عمه پوران گفت : بهار را خوب بپوشان هوا سرد است!آرام لباسهای بهار را مرتب کرد . وقتی سر بلند کرد متوجه شد زنی ایستاده و به او خیره شده
._ آه! آرام تو هستی؟آرام با کمال ناباوری و حیرت نسیم را دید . نسیم با شور و حال خاصی او را بوسید . آرام قدرت هیچ حرکت و عکس العملی را در خود نمی دید.
_ تو اینجا چه می کنی؟آرام لحظاتی به همان حال باقی ماند / سپس گفت : من ! من اینجا زندگی می کنم . تو چه طور اینجا هستی؟
_ چه بامزه ! شنیدی می گویند کوه به کوه نمی رسه . آدم به آدم میرسه؟وای چه دختر کوچولی قشنگی !آرام صدای ضربان قلبش را می شنید . با خود اندیشید : اگر او با فرید آمده باشد چه؟ناگهان پرسید : برای تعطیلات آمدی؟
_ خواهر شوهرم اینجا زندگی می کند!
_ سایه ؟ امده لندن؟
_ نه عزیزم! مگر فرید برایت تعریف نکرده؟
_ نه ! من از چیزی خبر ندارم
_ من با شوهرم آشتی کردم . الان هم در امریکا زندگی می کنم . برای دیار از اقوام شوهرم به اینجا آمدم
_ تبریک می گویم ! من از هیچ چیز خبر نداشتم
_ از فرید جدا شدی؟
_ تقریبا!نسیم در حالیکه با کوذک بازی می کرد گفت : فکر کردم بچه تو و فرید است
_ چند وقت است ازدواج کردی؟
_ دو سال می شود . حقیقت را بخواهی فرید از زمانی که با تو ازدواج کرد دیگر ما رابطه خوبی با هم نداشتیم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۴٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۸]
#آرام
#قسمت۸۳

فرید عاشق تو بود . چه طور از هم جدا شدید؟آرام خموش و متعجب بود. تمام خاطرات در ذهنش نقش بست.نسیم ادامه داد : شوهرم به خاطر پسرمان پیشنهاد آشتی داد . من تمام ماجراهایی که بین خودم و فزید اتفاق افتاده بود تعریف کردم . شوهرم مرا بخشید . الان هم خوشحالم که آشتی کردم .
_ تو بچه داری؟
_ از شوهرم یک پسر هفت ساله دارم
_ چه جالب ! فرید خبر دارد تو آشتی کردی؟
_ یک روز مفصلا با هم حرف زدیم . خیلی خوشحال شد که قصد آشتی دارم . فرید مرد خوبی بود ! اما مثل اینکه بدشانس بود . فرید بخاطر تو به من پشت کرد . البته من از دست تو دلخور نیستم . امیدوارم تو هم نباشی آرام لبخند محزونی زد و گفت : من هیچ وقت راجع به تو بد فکر نکردم . ما همیشه با هم دوست هستیم حتی اگر همدیگر را نبینیم
._ چطور از فرید جدا شدی؟ کی ازدواج کردی؟
_ نمی دانم با دیدن تو همه معادلات ذهنم بهم ریخت . باید فکر کنم .
_ امیدوارم خوشبخت باشی . متاسفم که بیشتر از این نمی توانم با تو صحبت کنم . نمی خواهم خواهر شوهرم چیزی بفهمد .آرام سرش را تکان داد و گفت : حق داری ! بهتر است منتظرشان نگذاریآن دو با بغض صورت یکدیگر را بوسیدند . نسیم به طرف چند خانمی که ان طرف تر ایستاده بودند رفت و عمه پوران و پروانه از فروشگاه خارج شدند.پروانه با دیدن آرام گفت : تو کجایی ؟ فکر کردم داخل فروشگاه هستی . خیلی دنبالت گشتم . آرام ! حواست کجاست ؟آرام به نقطه ای که نسیم را هر لحظه کوچک تر نشام می داد مبهوت و سرگشته خیره مانده بود.آن شب ، آرام در حالیکه کودکش را نوازش می کرد به گذشته ها بازگشت . در ایم مدت بارها خود را از یاد گذشته ها بر حذر نموده بود. هر گاه می خواست به گذشته پا بگذارد به خود نهیب می زد . حرفهای نسیم چون پتکی بر سرش فرود امد ” فرید عاشق تو بود . چطور از هم جدا شدید؟ “احساس نا خوشایندی او را در بر گرفت .یک جای کار می لنگید . چرا فرید به او دروغ گفته بود؟ زمانی که به دنبالش رفت و او را با خود به کلبه برد اصلا نسیم میان ان دو نبوده ! اما فرید طوری وانمود می کرد که گویی هنوز نسیم وجود دارد ؛ حتی قضیه بچه دار نشدن نسیم را پیش کشیده بود . در صورتی که نسیم پسری هفت ساله داشت . چرا فرید با او رو راست نبود؟ دلیل دروغ هایش برای چه بود. شاید زن دیگری پا به زندگی او گذاشته بود که نسیم و او را فراموش کرده بود و به هر دو به نحوی دروغ گفته بود ، تا آنها را از خود دور کند .باز یاد فرید احساس خفته اش را بیدار کرد . یاد روزهایی که با هم گذرانده بودند در ضمیرش نقش بست . ازدواجشان ، زندگی مشترک ولی جدا از هم ، نگاه های پر معنا ، تماس دست فرید در دستش ، سفر به شیراز ، به شمال و در انتها مرگ پدر . اگر فرید نبود شاید هیچ گاه به خود نمی امد . با محبتها و مراقبتهای او توانست مرگ پدر را پذیرا شود . و ان شب در کلبه زمزمه های عاشقانه ای که می شنید ، چون نوای آسمانی در گوشش طنینی می انداخت و او را غرق در سعادت ابدی کرده بود. و حالا کودکش ثمره عشقی بود که با تمام دردهایی که در درونش افکنده بود باز خواستنی بود و فقط با یاد آن ، احساس زنده بودن می کرد . در واقع آرام در طول این دو سال مرده ای بیش نبود ، تمام در های احساس را به روی خود بسته بود و کلیدش را گم کرده بود و دکتر بهانه ای بیش نبود . او عاشق بهار بود ، چون خون فرید در رگهایش جریان داشت . اما سهم فرید چه بود؟ اصلا فرید کجا بود ؟ آرام برخاست و در اتاق راه رفت . باید می فهمید . باید سر از کار فرید در می اورد . فرید از راه دور نیز او را به بازی گرفته و فریفته بود . چطور هیچ گاه نتوانست دست فرید را بخواند و این رنج اور بود . باید با مادر و امیر حرف میزد و از انها کمک می گرفت . با این افکار به رختخواب رفت . فرید زیاده از حد خود خواه بود . با کارهای او نمی توانست به درستی راه زندگی اش را انتخاب کند . فرید عمدا او را در بی خبری و تردید قرار داده می داد . چنان بود که می خواست هم او را داشته باشد و هم نداشته باشد و آرام را در دو راهی قرار داده می داد . دو راهی که یک سرش به بهشت ابدی ختم می شد و یک سرش به نابودی و فنا و در انتها هر دو به فرید می رسید
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۰۸]
#آرام
#قسمت۸۴

عمه جان ! می شود برای ناهار بیایید پیش من !
_ زحمت می شود !
_ خوشحال می شوم .به پروانه سلام برسانید و بگویید بیاید.
_ پروانه سلام می رساند و می گوید امشب مهمانی دعوت دارند .
_ عمه جان ! منتظرم . خداحافظ !
آرام اولین قدم را برداشت . می خواست در خلوت با عمه پوران صحبت کند ، تا شاید سربه نخی هر چند کوچک برسد .
آرام ظرف ها را شست و چای دم کرد . عمه پوران با بهار سرگرم بازی بود . آرام بهار را در آغوشش خواباند . عمه پوران گفت : یادش بخیر چه خانه بزرگی داشتی! اینجا به نظرت کوچک نیست؟
_ برای ما دونفر بزرگ هم هست . ولی در اولین فرصت خانه بهتری پیدا می کنم . اینجا را بخاطر منظره خوبی که داشت پسندیدم . همسایه های خوبی دارم .
_ با کسی که رفت و امد نداری . برای دل خودت خوب است.
آرام لبخندی زد. او کاملا متوجه بود که عمه پروان تا چه حد دلش برای او می سوزد وبه خانه محقر او با ناامیدی مین گرد.
آرام به خود جراتی داد گفت : عمه جان . از خانم فرخی خبری دارید؟
_ گاهی او را می بینم . اما با هم سرسنگین هستیم . البته حق با من است . هر که جای من بود سلام و علیک هم نمی کرد.
_ در این برخود ها چطوری بود ؟ منظورم اینست که چجور بنظر می رسید؟
_ مثل آن موقع ها سرحال نیست . به قول معروف پر و بالش ریخته . دوره دوستانه ای که داشتیم یادت می اید؟ آنجا هم شرکت نمی کند.
_ لادن ، سایه را ندیده؟
یکبار سایه به لادن گفت که آرام بدکاری کرد که فرید را تنها گذاشت . لادن جواب می گوید که تا آنجایی کا ما خبر داریم فرید آرام را تنها گذاشته !
سایه هم گفته همین اشتباه باعث بر هم خوردن یک زندگی شد.
_ منظورش چه بود؟
_ سر در نیاوردم . اما انطور که از دوستان شنیدم باید اتفاقی برای فرید افتاده باشد
_ اتفاق ! چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد؟
_ نمی دانم والله ! آخر آرام جان ! چه دلیلی وجود دارد که تا مرا می بییند فرار می کنند . انگار جن دیده اند . راستش خودم حیران ماندم !
_ شاید فرید ازدواج کرده ؟
_ گمان نکنم . چون این خبر ها زود می پیچد
_ راستش عمه جان ! چند وقت هست خیلی کنجکاو شدم تا سر از کار فرید در بیاورم ، می خواهم بدانم چه کار می کند ؟ آیا من را طلاق داده ؟
_ انها از وجود بهار بی خبر هستند می توانی بروی و سر و گوشی به آب بدهی
_شما صلاح می دانید؟
_ به خاطر خودت و بهار شاید بد نباشد . در هر حال در آینده عذاب وجدان نخواهی داشت
آرام از این که سایه حقایق زندگی او را تا حدودی می دانست و چنین حرفی را زده متعجب بود . چرا همه در لفافه حرف می زدند و هیچ کس به درستی نمی دانست چه بر سر فرید امده . با خود اندیشید : هر بلایی که سرش بیایذ حقش است . با به یاد آوردن فرید و رها کردن او در بدترین وضع غرورش سر برافراشت . با خود اندیشید : هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد . هر کس قضاوت خود را می کند . اما ما هر دو می دانیم که چه گذشته و چه کرده ایم . فرید هنوز هم مقصر است و من او را نخواهم بخشید تا ابد!
با شنیدن صدای امیر از ان وی خط با شادی گفت : چه عجب امیر جان ! تلفن کردی ! خیلی منتظر تلفنت بودم
_ خیلی گرفتارم ! فقط خدا می داند که چقدر دلم برایت تنگ شده
_ لادن چطور است ؟ خبری نیست؟
_ لادن حالش خوب است . سلام می رساند . برای آن خبر ها هنوز زود است
_ خیلی بی عرضه هستی من دلم می خواهد عمه بشوم . مادر چطور است؟
_ مادر خوب است . راستش بخاطر مادر زنگ زدم
_ اتفاقی افتاده؟
_ نگران نباش ! مادر الان اینجاست و سلام می رساند . فقط کمی کسالت دارد.
آرام با صدایی همانند این که جیغی کشده باشد گفت : تمیر ! مادر چه شهد؟ چه بلایی سرش امده؟
_ به خدا قسم طوری نشده . خودت را کنترل کن
آرام با گریه گفت : نمی توانم می خواهم بامادر حرف بزنم
_ بسیار خوب الان گوشی را می دهم به مادر
_ مادر ! مادر خوبم ! چه اتفاقی برای شما افتاده؟
صدای مادر که با خستگی و به زحمت شنیده می شد ، به گوشش خورد : آرام ! دیدی مادر فقط خسته اسن . دلش برای تو و بهار تنگ شده .
_ امیر تو که موقعیت مرا بهتر می دانی ، اگر بیایم به من و بهار صدمه می زنند.
_ هیچکس از آمدن تو مطلع نخواهد شد . قول می دهم . در ثانی انطور که تصور می کنی نیست . باید هر طور شده بیایی.
_ بسیار خوب امیر ! من به تو اعتماد دارم . اگر می گویی بیا ؛ من خواهد امد
_ من نمی گذارم کسی دستش به تو و بهار برسد . مطمئن باش نمی گذارم
_ دیگر مهم نیست . به خاطر مادر می آیم . دیگر هیچ چیز اهمیتی ندارد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۰۸]
#آرام
#قسمت۸۵

پروانه به محض شنیدن خبر خود را به آرام رساند. سپس به اتفاق به دفتر هواپیمایی رفتند و بلیط تهیه کردند . آرام به خانه بازگشت تا وسائلش را جمع کند . هر چه در دست می گرفت از دستش می افتاد و یا می شکست .
پروانه گفت : بهتر است کمی استراحت کنی! من برایت جمع می کنم .
اما آرام خود را به در و دیوار می زد . حافظه اش کار نمی کرد . نمی دانست چه لازم دارد . چه بردارد و چه بر ندارد . پروانه به حالتهای عصبی و مضطرب او چشم دوخت.
_ اگر اینطور پیش بروی مسلما بجای فرودگاه باید بروی بیمارستان . این قرص را بخور ! کمی بهتر می شوی .
ارام قرص را خورد و با دستانی لرزان آب را سر کشید.
_ حالا بنشین و مواظب بهار باش ! من وسائلت را جمع می کنم .
پروانه تمام چیزهایی که به نظرش لازم می آمد را در چمدان نهاد .سپس گفت : برویم خانه . صبح از انجا تو را به فرودگاه می زسانم
_ نه ! ممنون می خواهم تنها باشم
_ تنهایی برایت خوب نیست . مادر نگران می شود.
_ مقداری کار دارم . تو هم بهتر است بروی . حتما حمید نگران شده . خیالت از بابت من آسوده باشد . حالم خیلی بهتر است
_ بسیار خوب ! هر طور راحتی . مواظب خودت باش !
آرام برای اطمینان دادن به پروانه ، لبخند زد و او را بوسید و گفت : خیالت راحت ! صبح منتظرت هستم
با رفتن پروانه ، آرام در کنار پنجره در حالیکه قلم و کاغذی را پیش رو نهاده بود چنین نوشت
سلام بر طبیب روح و روان !
من آرام هستم . همان آرامی که همواره او را تنها دیده اید و این تنهایی مرا جز شما هیچ کس دیگری احساس نکرد . شاید بدین خاطر بود که شما نیز چون من در زمانی نه چندان دور قلب خود را به کسی هدیه نموده اید و وقتی انرا باز پس دادند ، دیگر همچون گذشته قلبتان نمی تپید . و جز قلبی شکسته و مجروح که حاصل عشقی نافرجام بود ، چیزی در بر نداشت . درد مشترک من و شما گذشته ماست . شاید هیچگاه از خود برایم سخن نگفتید و من نیز نیازی به پرسش نمی دیدم ، زیرا هر انچه لازم بود در سیمای شما و در چشمانتان برایم نقش می بست . من اکنون به ایران باز می گردم . با کودکی که او نیز چون من تنهاست و این ثمره زندگی است که تا کنون به او بخشیده ام . من باز می گردم نه برای انکه به سوی گذشته ها پرواز کنم و دوباره خود را اویخته به مویی در تردید و اضطراب قرار دهم ؛ من باز می گردم تا اگر پیوندی هست قطع نمایم و اگر اسراری بر من پوشیده مانده و من از ان آگاه نیستم آن را بیابم . زیرا روزگار را با شک و تردید گذراندن ، شکنجه ای بیش نیست . بهانه رفتن من مادر است . اما در کنار مادر ، شاید مسائل دیگری نیز وجود دارد . من برای ابد نمی روم و نیتم این نیست . اما شاید رفتنم ابدی شود و آن نیز بر می گردد به بازی روزگار که اینبار چه رقم زده . من به شما ، به امید دیدار می گویم . اما اگر باز نگردم می خواهم خاطره ای خوب از من و بهار داشته باشید . همانطور که خود می دانید بهار به نوعی به شما وابسته است و اگر زمانی پرسشی از من نمود به او خواهم گفت که در تنهایی و غربت دکتری تنها و عاشق ناجی من و تو بود. روزی در کتابی خواندم ” میان ماندن و رفتن درنگ بیهوده است . شتاب باید کرد ! ” شما را به خدا می سپارم !
آرام
آرام نامه را بدون ان که مجددا بخواند در پاکت نهاد . سرش را روی میز گذاشت و در همان حال بخواب رفت .
پروانه و عمه جان بدنبالش امدند تا به اتفاق به فرودگاه بروند . عمه پوران با دیدن آرام گفت : ببین چه رنگ و رویی پیدا کردی ! بنظرم تا صبح خوابت نبرده
پروانه گفت : من با امیر صحبت کردم . شکر خدا مساله ای نبود
عمه گفت : به خاطر دخترت باید صبور باشی و تحمل مشکلات را داشته باشی !
آرام با چهره ای مات گفت : من خاطره بدی از پدر دارم ؛ دلم نمی خواهد … ( سپس گریه سر داد )
عمه پوران گفت : از تو توقع نداشتم که اینقدر زود خودت را ببازی . من همیشه به لادن می گفتم مثل آرام باش ! سنگین و صبور و پردل
_ متاسفم . شما را ناراحت کردم
پروانه گفت : ما برای تو ناراحتیم . خودت با مادر حرف زدی . دیدی که مساله ای نبود . کمی کسالت دارند.
عمه پوران گفت : شاید بهانه خوبی باشد تا تو هم جواب خیلی از چراهایی که در ذهنت بود را پیدا کنی.
هنگام خداحافظی پروانه گفت : به من الهام شده که تو دیگر بر نمی گردی . برایت آروزی خوشبختی می کنم ! جای تو اینجا نیست .
_ نمی دانم چه بگویم ! تمام حرفهایی که می خواستم بگویم فراموش کردم . فقط بدان خیلی دوستت دارم
_ نمی دانم به بچه ها چه بگویم ! انها به بهار عادت کردند . به نظرم من هم باید تجدید نظری در زندگی ام بکنم.
آرام آن دو را در آغوش گرفت و بوسید . با بغضی که در گلو داشت تاب ایستادن در خود نمی دید . بهار را در آغوش جا داد و با چهره ای افسرده از انها فاصله گرفت و به

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۰۸]
سمت باجه ای رفت که صف نسبتا کمی داشت . ناگاهان به یاد نامه دکتر افتاد . به سرعت بازگشت . خوشبختانه پرواز هنوز در انجا ایستاده بود !
_ چیزی جا گذاشتی ؟
آؤام دست به کیفش برد و نامه را در اورد و گفت : لطفا این نامه را به دکتر برسان !
_ حتما ! خیالت راحت باشد
آرام از دور دستی برای عمه پوران و پروانه تکان داد و به سوی سرزمینش که او را فرا می خواند رهسپار شد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۰۹]
#آرام
#قسمت۸۶

زمانی که هواپیما روی باند فرودگاه مهر آباد بر زمین نشست دردی در قلبش فریاد برآورد. چنان بود که احساس می کرد قلبش در زیر چرخهای سنگین هواپیما قرار گرفته و بیم ان می رفت که هر ان وجودش از هم گسیخته شود . بهار خسته و کلافه خود را به این سو و ان سو می انداخت. از کمر بندی که به دورش بسته بود سخت ناراحت بود و با دستان کوچکش سعی در راندن ان از خود می کرد. آرام او را در آغوش گرفت و بوسید . ساک دستی اش را برداشت و به سمت بیرون براه افتاد.
لحظه ای در سالن پر ازدحام فرودگاه هاج و واج ماند. نمی دانست به کدام سوی برود. به باجه اطلاعات نزدیک شد و از خانمی که در انجا نشسته بود سوال کرد . آرام با راهنمایی او توانست بلیط تهیه کند . به رستوران رفت و در انجا نشست . با شنیدن شماره پرواز و مقصد برخاست و با شتاب بیرون رفت . اندک اندک خستگی بر او چیره می شد . فشار عصبی ناشی از اتفاقا اخیر رمقی برایش نگذاشته بود.
**********************************************
در سالن فرودگاه شیراز آرام سراسیمه به دنبال امیر می گشت. ازدحام جمعیت مانع دیدش بود . درلحظه ای کوتاه آرام صدای امیر را شنید . به طرف صدا برگشت و امیر را در چند قدمی خود دید . باور ان که پس از دو سال دوباره تنها برادرش امیر ، یادگار عزیز پدر را می دید دشوار بود.
آرام در آغوش امیر فقط گریه می کرد و به لباس او چنگ انداخته بود . هراس از ان که امیر را از دست بدهد و یا خوابی بیش نباشد.
لادن سر بر شانه او نهاد . آرام برگشت و لادن را تنگ در آغوش فشرد و گفت : آخ ! لادن خوبم ! عزیز دلم ! چطور نمی دانستم که تا این حد دلتنگ شما شده ام؟
صدای گریه بهار آنها را به خود آورد . هر سه با چشم گریان که قطرات اشک در ان می رقصید به طرف بهار برگشتند . امیر و لادن با دیدن بهار در میان گریه خنده سر دادند.
_ امیر! از مادر بگو ! حالش چطور است؟
_ مادر سکته خفیفی کرد که به شکر خدا به خیر گذشت . بعد از فوت پدر و رفتن ناگهانی تو ، حال و روز خوبی نداشت
_ آه خدایا ! همه اش تقصیر من است . نمی توانم خودم را ببیخشم
لادن گفت : مطمئنا مادر تو ذا ببیند ، بهتر خواهد شد.
امیر اتومبیل را در کنار خانه نگاه داشت . آرام به سرعت پیاده شد و به دورن خانه رفت . رباب خانم به پیشواز آمد. آرام او را بوسید و گفت : رباب خانم ! مادر کجاست ؟
_ اتاق خودشان ، منتظر شما هستند
آرام به سرعت پله ها را پیمود و خود را در اغوش مادر رها کرد
_ اه مادر خوبم ! عزیز تر از جانم ! دیگر تنهایت نخواهم گذاشت . هرگز! هر اتفاقی بیفتد در کنارت خواهم بود . ان قدر او را بوسید و نوازش کرد تا اینکه گفت : مادر خسته تان کردم مرا ببخشید !
مادر درحایکه می گریست دست آرام را فشرد و گفت : تو جان دوباره به من دادی . از خدا ممنونم که توانستم روی ماه تو را ببینم
مادر دستانش را برای گرفتن بهار بلند کرد . لادن بهار را در آغوش مادر انداخت . امیر با چشمانی اشکبار به آنها می نگریست .
بهار از اینکه به خانه رسیده شادمان بود و آزادانه به هر سو می رفت . لادن گفت : با آمدن شما ، خانه رنگ و حال تازه ای به خود گرفت
آن شب در کنار تخت مادر به گفتگو پرداختند و تمام حرفهای نگفته را بازگو کردند . آرام بعد از مدت ها از ته دل خندید . حتی بهار نیز متوجه تغییر مادر شده بود و با حیرت به خنده های مادرش نگاه می کرد.
آرام ترجیح داد در اتاق مادر روی کاناپه بخوابد. آن قدر در چهره مادر نگریست تا خواب او را در ربود.
آرام ، شب و روز در کنار مادر بود و از او مراقبت می کرد . حال مادر رو به بهبودی بود و کم کم راه می رفت و غذا را با اشتهای بیشتری می خورد . دکتر از حال مادر رضایت داشت . لادن در این مدت مراقب بهار بود و آرام با خیالی آسوده به مادر رسیدگی می کرد . هفته بعد آرام به همراه بهار بر سر مزار پدر رفت . هوا سرد بود و کمتر می توانست بیرون برود . ان روز غذای مادر را به او خوراند و رویش را کشید تا استراحت کند . مادر دست آرام را گرفت و گفت : می خواهم با تو حرف بزنم
آرام کنارش نشست و گفت : بفرمایید ! مادر گشوم با شماست
_ دوست دارم هم گوش خود را به من بسپاری و هم قلبت را !
_ الهی قربان شما بروم ! هر دو با شماست . دیگر چه می خواهید؟
مادر لبخندی زد و گفت : از دکتر حرف زدی . گویی از تو خواستگاری کرده
_ بله !
_ دکتر مرد خوب و متینی است !
_ البته در مدتی که آنجا بودم متوجه این مسئله شدم
_ حالا می خواهم از تو بپرسم کهتو چه احساسی نسبت به او داری؟
آرام لحظه ای اندیشید و گفت : حس قدر شناسی
_ همین؟
_ فکر میکنم همین قدر
_ بنابرین جواب منفی دادی؟
_ منفی که نه ! باید راجع به ان فکر کنم
_ حس قدر شناسی برای ازدواج و تشکیل زندگی کافی نیست
_ دکتر آدم قابل اعتمادی است . شاید به مرور بتوانم تمام انچه که از زندگی می خواهم بدست اورم
_ نمی خواهی راجع به فرید بپرسی؟
_ مثلا چی بپرسم؟

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۱۰]
#آرام
#قسمت۸۷

_ از این که ما خبری از فرید داریم یانه؟ و یا اینکه آنها سراغی از تو گرفتند یا نه؟
_ خیلی دوست دارم که خبری بدانم اما می ترسم ! با خود می گویم که به زور نمی شود که برای خودم شوهر و برای دخترم پدر پیدا کنم . فرید در واقع دنبای گمشده هایش نیست . در غیر اینصورت هر طور بود ما را پیدا می کرد
_ در هر حال تو زن شوهر دار هستی و تعهداتی داری
_ مادر ! من نمی دانم منظور شما چیست ! اما خیلی بلا تکلیفم . فرید حتی یکبار هم به دنبال من نبوده
_ شاید علتی داشته !
_ دو سال مدت کمی نیست
_ انها در این مدت خیلی گرفتار بودند
آرام با حالتی موشکافانه در چشمان مادر نگریست . تا شاید حقیقت را دریابد
_ شما از فرید چیزی می دانید؟
_ علاقه ای به شنیدن و دانستن داری؟
_ نه چندان ! اما برای تصمیم گیری آینده ام لازم است
_ هر وقت از دل و جان خواستی گوش کنی بیا پیش من . آن وقت من حرفهای زیادی برای گفتن خواهم داشت
_ مادر ! سر به سرم می گذاری !
_ همین که گفتم . حالا برو ! می خواهم استراحت کنم
آرام برخاست و بیرون امد
دو روز از صحبت های مادر گذشته بود . آرام در تب و تاب شنیدن سخنی از مادر می سوخت . اما مادر عمدا به او توجه نمی کرد . او از همه چیز و همه کس می گفت جز فرید . آرام کم کم صبرش لبریز می شد . مادر ، خوب او را دست انداخته بود و نمیخ واست تمامش کند . از سویی ترس و وحشت از شنیدن خبرهایی که شاید تحملش مشکل بود را در خود نمیدید . اگر فرید ازدواج کرده و یا از وجود فرزندش اطلاع داشت ان وقت ترجیح می داد در نادانی بسر برد . اما لحظاتی بعد با غرور و کینه اندیشید : فرید در هر حال مقصر است و من نخواهم گذاشت دستش به هبار برسد . او را خواهم کشت . در آن زمان عشق هیچ جایگاهی در قلبم نخواهد داشت.
آن شب آرام به اتاق مادر رفت و آهسته گفت : مادر ! خواب هستید؟
مادر روی خود را به سمت آرام کرد و گفت : نه دخترم ! بیا تو
آرام در کنار تخت مادر نشست و گفت : حالتان بهتر است؟
_ شکر خدا ! چرا نخوابیدی ؟
_ میخ واستم ببینم شما بیدار هستید . هر کاری کردم خوابم نبرد
_ چرا؟
_ نمی دانم ! فکر و خیالهای بیهوده ! نگرانی از آینهد ! هر شب با تمام این سوالات بی جوابم به خواب می روم
مادر دست آرام را نوازش کرد و گفت : می دانم . شرایط تو خیلی دشوار است . اما مطمئن باش اگر غرور و خود خواهی ات را کانر بگذاری همه چیز درست می شود.
_ شاید حق با شما باشد . می خواهم از فرید بدانم . خدتان بهتر می دانید که هر خبری از فرید در آینده من و سرنوشت دخترم تاثیر خواهد گذاشت.
_ من هم می خواهم از تو سوالی بکنم که باید راست و کوتاه و قاطع جوابم را بدهی
_ من تا بحال به شما دروغ گفتم؟
_ نه ! اینبار هم وتوقع دروغ ندارم
_ مطمئن باشید ! هر چه می خواهید بپرسید !
_ تو هنوز به فرید علاقمندی؟
آرام لحظاتی سکوت کرد ، سپس گفت : این دومین بارست که در برابر این سوال قرار می گیرم . یکبار عمه جان در خواستگاری فرید و حالا شما ! باید بگویم با تمام بی وفایی فرید هنوز دوستش دارم .
مادر لبخندی از سر رضایت زد و گفت : تو تمام اتفاقات را به پای فرید می گذاری . خودت چه؟ همانطور که می اندیشی بی گناهی؟
_ مادر شما که از چیزی خبر ندارید . چه طور می توانم همه انچه بین خودمان بوده به شما بگویم.
_ تمام گذشته ها و اشتباهات زندگی تان را یکطرف می گذارم اما فرار تو ورفتنت را به یک طرف !
_ ترازوی گناهان من بیشتر است؟
_ بله ! وقتی عجولانه قضاوت کنی ، گناهان تو بیشتر خواهد بود. بدون تحقیق ! بدون پرسش ! تو حتی اجازه ندادی ما با انها تماس بگیریم . چنان رفتار کردی که ما فرید را قاتلی در پی کشتن تومی دیدیم .چطور کورکورانه زندگی کردی و نفهمیدی همسرت از تو چه می خواهد . اگر عاشق فرید بودی حتما اورا خوب می شناختی . دخترم متاسفانه باید بگویم که تو نابینای دل خودت هستی ، نا بینا !
_ آخر مگر من چه کرده ام که شما با من اینگونه رفتار می کنید؟ جز این که سکوت کردم و شکنجه ها به خود روا داشتم ؟ دو ساله که آواره و در به درم . چه باید می کردم که نکردم ؟ آیا جزای من تا این حد سنگین بوده ؟ به گناه نگرده ام ! به صبر و گذشتم ! مادر ! شما چرا؟ شما که دخترتان را می شناسید ؛ چطور اینگونه قضاوت می کنید . من که آزارم به مورچه نرسیده ، چطور می توانم در حق کسی که از دل و جان به او عشق می ورزم کوتاهی کنم و رنجش بدهم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۱۱]
#آرام
#قسمت۸۸

_ پس چرا رفتی ، چرا نماندی؟
_ خودش خواست ، به من پیغام داد بروم تا دیگر چشمش به من نیفتد . حالا به کجا فرقی نمی کند . حتی به جهنم !
_ فرید گفت برو اما تو گفته او را اشتبا تعبیر کردی
_ چه فرقی میکند ! فرید میخ واست من نباشم
_ می خواست نباشی تا نبینی
آرام با تمسخر گفت : چه چیز را نبینم . خوشگذرانی و دمدمی بودنش را !
_ آه آرام ! چطور به خودت اجازه میدهی در حق او اینطور حرف بزنی؟ تو انقدر مغرور هستی و به فکرت ایمان داری که نمی خواهی به اطرافت بنگری . اگر در مدت یکسال چهار بار به اتاق عمل رفتن خوشگذرانی محسوب می شود به تو حق میدهم . اگر شش ماه تمام با پاهای در گچ روزگار را گذراندن خوشگذرانی است باز به تو حق می دهم ، که اینگونه فکر کنی.
آؤام متحیر به دهان مادر چشم دوخته بود . گویی در خواب است و مادر می خواهد او را از کابوسی که می بیند رهایی بخشد . آرام دستانش را روی گوشش گذاشت تا صدایی نشنود . اما مادر نمی خواست تمام کند . او می خواست آرام را آزار دهد .
مادر تو که دروغ نمی گفتی ! چگونه چنین حرفهایی می زنی . چطور باور کنم ! که دو سال در خواب بودم . مادر تو را به تمام مقدسات عالم بیدارم نکن ! بگذار در خاموشی و حماقتم دست و پا بزنم!
می خواست فریاد بزند مادر بس کن ! اما مادر صدای او را نمی شنید و همان طور حرف میزد
_ فرید انروز صبح برای خرید صبحانه به شهر می رود که با کامیونی که از طرف مقابل می امده تصادف می کند . تمام شیشه های اتومبیل در صورتش خرد می شود و در آنحال که او را به اتاق عمل می بردند به اکبر آقا پیغام می دهد که تورا از انجا دور کند تا رنج نبری . حالا به هر بهانه ای . فرید نزدیک دو سال است که در حال جراحی صورتش است . استخوان فک ، گونه و بینی اش شکسته بود . صدمه ای که از تصادف دیده به یک سو و صدمه ای که تو به روح و روانش زدی از سوی دیگر ! گذشت تو در زندگی همانقدر است که در شعاع دید خودت قرار دارد . گذشتی کوکورانه و احمقانه ! تو لیاقت فرید را نداری ! اگر او یکبار اشتباه کرد تو با کارهایت مدام سرکوفت اشتباهاتش را بر سرش کوبیدی . بهتر است برگردی به همان سراب خیالی خودت !
آرام دیگر نمی توانست تحمل کند . فریاد زد : بس کیند ! اینها که گفتید همه اش دروغ است . فرید شما را فریب داده . بس کنید !
و سپس دوان دوان از اتاق بیرون رفت . لادن و امیر سراسیمه به اتاق آمدند . امیر گفت : مادر چه شهد ؟ چرا آرام فراید زد؟
_ بگذارید تنها باشد . باید دست از خود خواهی و لجاجت بردارد
لادن و امیر با نگرانی به یکدیگر نگریستند. امیر با تاسف سرش را تکان داد و از انجا دور شد.
آرام همچون روح سرگردان به حیاط پا گذاشت . باد در صورتش پیچید . در گوشه ای کز کرد و نشست . هیچ ستاره ای در آسمان بنود . سر ما آزار دهنده بود . چشمانش می سوخت . درونش آشوب بود. حالش از همه چیز بهم می خورد. نمی توانست خود را نگاه
دارد ؛ در پای درخت عق زد . با خود زمزمه کرد : لعنت به من که نمی توانم خودم را نگه دارم !
در تاریکی به دنبال شیر آب گشت . صورتش را شست . باید بر می خواست . خیلی کارها داشت که انجام دهد . به خاطر بهار باید بلند می شد .تلو تلو خوران خود را به اتاقش رساند و خود را روی تخت انداخت.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۱۳]
#آرام
#قسمت۸۹

صبح ، لادن با سر و صدای اتاق برخاست و به آنجا وارد شد . آرام در حال جمع کردن ساک دستی اش بود . لادن با چشمانی خواب آلود به ساعت نگریست . ساعت هفت بود . لادن گفت : چه خبر شده صبح به این زودی چه کار میکنی؟
وقتی سکوت آرام را دید گفت : کجا می خواهی بروی؟
آرام جنان که در این عالم نبود ناگهان گفت : آه معذرت می خواهم ! لطفا آن لباس را بده !
_ نمی خواهی به من بگویی کجا میروی؟
_ میخواهم بروم تهران
_ تهران ! برای چه؟
_ باید تکلیفم را روشن کنم
_ با کی ؟ چرا تنها می روی؟
_ با فرید ! تنها نیستم . بهار را با خودم می برم.
_ بگذار امیر را صدا کنم.
_ نه ! احتیاجی نیست . در فرصت مناسب خودم توضیح می دهم
_ حداقل بگذار تو را تا فرودگاه برساند !
_ خواهش می کنم ! مزاحمش نشو ! من اینطور راحترم . با تاکسی می روم
آرام چمدانش را بست و نزد مادر رفت . دستان او را گرفت و بوسید و گفت : مادر من خیلی زود بر می گردم
_ برو دخترم ! من منتظرت می مانم . تو در مرحله ای از زندگی قرار داری که خودت باید قدم پیش بگذاری و مشکلت را حل کنی
آرام مادر را در آغوش کشید و سپس از در خارج شد . لادن بهار را به طبقه پایین برد . آرام لادن را بوسید و گفت : لادن جان ! مواظب مادر باش !
_ حتما ! تو هم مواظب خودت باش ! ما را بی خبر نگذار ! راستی بلط تهیه کردی؟
_ برای یک نفر و نصفی همیشه جا هست . به امید دیدار !
باز هواپیما اوج گرفت و آرام با هزاران فکر و خیالی که در سرش می گذشت ، سر خورده و مغموم پیش می رفت . باید از کجا آغاز می کرد . هیچ چیز به فکرش نمی رسید فقط می خواست برود.
ساعت نزدیک به یازده بود که به تهران رسید . اتومبیلی کرایه کرد و به سمت خانه رفت . بنظرش همه چیز تغییر کرده بود . رنگ شهر ، خیابانها واتومبیل ها . در کنار خانه ، اتومبیل متوقف شد . آرام لحظاتی ایستاد و به انجا خیره شد . بهار گرسنه اش بود و نق می زد . بالا رفت ؛ زنگ در را فشرد . حدس می زد که فرید ان ساعت روز خانه باشد . باز زنگ را فشرد . سپس در کیفش به دنبال دسته کلیدش گشت . در را آهسته گشود و با شوقی بی حد پا به درون خانه نهاد. بوی آشنای خانه اش ، آن جایی که بیم و امدی های فراوانی برایش به ارمغان اورده بود ، اکنون دل پذیر و گرم بود. خانه مرتب و نمیز بود. بهار را روی زمین گذاشت و چنانکه بهار حرفهای او را می فهمد گفت : خوشگلم ! اینجا خانه ماست . باور کن راست می گم ! اما نمی دونم که کار خوبی کردیم بدون اطلاع وارد شدیم یا نه ! در هر حال فرقی نمی کنه . من هنوز اینجا را خانه خودم می دانم . بیا برویم به اتاق مادر
آرام آهسته در اتاق خواب را گشود . بهار را روی تخت گذاشت و شیشه شیرش را به دستش داد . بهار در حال خوردن شیر به خواب رفت . آرام به دور و بر اتاق نگاهی انداخت . هیچ چیز تغییر نکرده بود . فقط عکس هایی که به دیوار آویخته بود جلب توجه می کرد . در هر گوشه ای از اتاق فقط عکس خودش را میدید . با چهره خندان و گیسوانی پریشان . و عکس ازدواجشان که او را مانند ملکه ها به چشم می کشید . با لبخندی ملیح و آرایشی زیبا
صدای باز شدن در خانه را شنید . آرام سراسیمه بیرون دوید . زنی پنجاه ساله را دید که به درون خانه آمد و با تعجب به چمدان می نگریست و آرام گفت : سلام !
آن زن با حیرت به آرام نگاه کرد و گفت : سلام خانم ! شمایید !
_ مرا م شناسید؟
_ بله خانم ! مگر می شود شما را از عکسهایتان نشناخت !
_ راست می گویید ، اما من شما را بجا نیاوردم
_ من ثریا هستم . هفته ای دوبار باری نظافت خانه می آیم
_ آه پس اینطور ! اتفاقا از تمیزی خانه جا خوردم
_ شما که تشریف نداشتید کارهای خانه و لباسهای آقا به امان خدا مانده بود
_ خیلی ممنون ! زحمت می کشید ! آقا کی به خانه می آیند؟
_ والله ! من آقا را زیاد نمی بینم . خبر از کارهای ایشان ندارم
_ یعنی تو هیچ وقت آقا را ندید که چه وقت می آید؟
_ چرا ! اما می آیند و زود می روند . راستش ساعت خاصی ندارند . می خواهید چایی دم کنم ؟
_ اگر زحمتی نیست ممنون می شوم
آرام به سمت تلفن رفت و شماره دفتر را گرفت
_ الو ! سلام خانم ! آقای فرخی تشریف دارند؟
_ نه خیر نیستند .شما؟
_ من از بستگان ایشان هستم چه وقت بر می گردند ؟
_ ایشان چند روزی به مرخصی رفته اند .
_ تشکر ! خداحافظ
خدایا ! کجا ممکن است رفته باشد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۱۴]
#آرام
#قسمت۹۰

خانه اقای فرخی را گرفت . از آن سوی خط صدای گرم و آشنای مادر به گوش رسید . آرام قدرت آن که با مادر حرف بزند را در خود نمی دید . تلفن را قطع کرد و نمی توانست به یکباره با مادر حرف بزند . باید کمی صبر می کرد
دفتر شماره تلفن را زیر و رو کرد . با دیدن اسم سعید برقی از چشمانش گذشت
_سعید می تواند کمکم کند
ثریا خانم با فنجانی چای امد . چای را کنار آرام گذاشت و بیرون رفت
صدای آشنای سعید در گوشی پیچید : بفرمایید
آرام تمام قوای خود را جمع کرد و گفت : الو ! سلام !
_ سلام بفرمایید ! با کی کار دارید؟
_ با شما ! شما آقا سعید هستید؟
_ بله خودم هستم . شما؟
_ من آرام هستم
صدای سعید برای لحظاتی قطع شد . سپس گفت : کدام آرام ؟
_ همسر فرید هستم
سعید باز سکوت کرد . می خواست اطمینان یابد که کسی جز آرام نیست
_ ایشان که خیلی وقت است که نیستند
_ حق با شماست . اما باور کن من خودم هستم . آرام ! چطور مرا نمی شناسی؟
_ آخ ! معذرت می خواهم ! راستش باورش کمی سخت بود
_ از اینکه صدای شما را می شنوم خیلی خوشحالم . حالتان خوبست؟
_ ممنون ! شما چطورید ؟ کی امدید؟
_ امروز رسیدم . الان هم خانه هستم . می خواستم بدانم فرید کجاست ؟
_ بنظرم رفته سفر !
_ کجا؟
سعید با اندکی مکث گفت : کلبه !
آرام نفس عمیقی کشید و گفت : می خواهم شما را ببینم
_ با سایه بیایم
_ آه ! اصلا یادم نبود . سایه جان حالش خوبست؟
_ حالش خوبست . الان هم خانه نیست و مسلما از دیدن شمت خوشحال خواهد شد
_ کی می توانم شما را ببینم . خیلی حرفها برای گفتن دارم
_ می آیم دنبالتان و هر کجا که بخواهید می رویم
_ تشکر ! تا یکساعت دیگر منتظرم . خداحافظ
سعید دقایقی چند به مان حال باقی ماند . آرام بازگشته بود و فرید خبر نداشت . حالا چه اتفاقی می افتاد . فرید پر کینه و خشمگین در انتظار آرام بود . و آرام با پای خود به پیشواز امده بود . سعید دستی به پیشانی اش کشید و با خود گفت : خدا خودش رحم کند!
سایه به خانه امد و کیفش را روی مبل انداخت . سعید را پای تلفن متفکر یافت . به سویش رفت و گفت : در چه حالی هستی؟ چند بار سلام کردم ! فکر کردم خوابی !
_ معذرت می خواهم ! کی امدی؟
_ تازه رسیدم . به نظرت مدل موهایم خوب شده؟
سعدی بدون انکه نگاه کند گفت : خیلی خوب شده !
_ می دانی سعید ! یک زمانی لادن و آرام به من می گفتند تو هم یک روز مثل این خانم ها ، عجیب و غریب خواهی شد . آن موقع به حرفهایشان خندیدم ؛ اما احساس می کنم دارم همان شکلی می شوم . بهتراست در محافل و دوره ها کمتر شرکت کنم . سعید ! حواست با من است ؟
_ آره ! گفتی آرام ! یادش بخیر !!
_ آرام ! چه کسی فکر می کرد که آرام این چنین بی وفا از آب در بیاید
_ سایه ! اگر بگویم آرام تلفن کرده بود ، چه فکری میکنی؟ باور می کنی؟
سایه لحظاتی بر جا میخکوب شد و به سعید نگریست : آرام ! چطور؟ نکند تلفن کرده؟
سعید سزش را به علامت تایید تکان داد
_ چه وقت تلفن کرده؟
_ چند دقیقه پیش . رفته خانه و دیده فرید نیست یعد با من تماس گفت تا ببیند من اطلاع دارم راجع به فرید
_ تو چه گفتی؟
_ گفتم که فرید رفته کلبه !
_ آه سعید چه طور این حرف را زدی ؟ اگر برود انجا چه؟
_ نمی دانم ! شوکه شدم . نمی دانستم باید چه جوابی بدهم
_ گفتی آراک رفته خانه خودشان ؟
_ انجاست . قرار شد تا یکساعت دیگر بروم دنبالش.
_ برای چه؟
_ می خواهد با من حرف بزند
_ باید به مادر خبر بدهم . ( با این جمله به طرف تلفن هجوم برد )
سعید گوشی را از او گرفت و گفت : آرام به من اعتماد کرده .بگذار اول حرفهایش را بشنویم بعد هر کاری خواستی بکن ! اگر شلوغش کنی راه بجایی نخوایهم برد
سایه گیسوانش را به عقب راند و گفت : حق با توست . من هم با تو می ایم
_ سایه بهتر است تنها بروم
_ نه ! تو متوجه نیستی . اگر با آرام صحبت کنم بهتر است
_ نه ! سایه خواهش می کنم
_ چرا قبول نمی کنی؟ آرام یک زمانی دوست من بود. بگذار بیایم !
_ به شرطی که فقط گوش کنی ! نه حق انتقاد داری و نه قضاوت عجولانه !
سایه با بغض گفت : بسیار خوب ! هر چه تو بگویی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۵٫۰۸٫۱۸ ۲۱:۱۵]
#آرام
#قسمت۹۱

آرام لباسهای بهار را عوض کرد و خود نیز اماده شد . به ساعت نگاهی انداخت و گفت : ثریا خانم ! من می روم بیرون . احتمالا چند ساعتی کار دارم . شما می روید؟
ثریا خانم : هر طور شما بخواهید
_ اگر ممکن است بمانید . من زود برمی گردم
_ چشم خانم ! من کاری ندارم . همینجا می مانم
آرام پایین رفت و به انتظار سعید ایستاد . دقایقی بعد اتومبیلی کمی دورتر ایستاد . سایه با دیدن آرام به همراه کودکی که در کالسکه نهاده بود ناله ای سر داد و گفت : خدای من ! درست می بینم ؟
سعید گفت : متاسفانه بله !
_ چرا برگشته ؟ خجالت نمی کشد؟ با چه رویی پا به خانه فرید گذاشته؟
_ قرار ما یادت رفت؟
_ دارم خفه می شوم. بهتر است برگردیم
_ آرام منتظر ماست . بهتر است اول تو پیاده بشوی
_ نمی توانم !
_ گفته بودم قضاوت عجولانه نکن!
سایه لحظاتی به آرام خیره شد . سپس با تانی در اتومبیل را گشود و به طرف آرام گام برداشت ، پاهایش می لرزید . آرام در کنار کالسکه زانو زده بود و با کودکش حرف می زد . صدایی بغض آلود که از ته گلو بیرون می امد او را فرا خواند . آرام به طرف صدا برگشت : آه خدای من ! سایه ! تو هستی؟
و به سویش رفت و او را در آغوش کشید . سایه خود را کمی عقب کشید . آرام متوجه سردی رفتار سایه شد و از او فاصله گرفت
_ فکر می کردم از دیدن من خوشحال می شوی
_ خدای من ! آرام چطور توانستی و با نگاهی به بهار دوباره با گریه گفت : چطور توانستی؟
_ چه چیز را؟
سایه با سنگینی انگشتش را به طرف بهار نشانه گرفت و دوباره گریه سر داد . ارام دست بر شانه او نهاد و گفت ک فکر می کردم ازاینکه عمه شدی ذوق زده بشوی!
ناگهان صدای گریه سایه قطع شد و با تردید به آرام و بهار نگریست : تو چه گفتی؟ درست شنیدم ؟
آرام لبخندی زد و گفت : درست شنیدی . بهار دختر من و فرید است
سایه گفت : آخ آرام ! می دانستم . می دانستم که تو آرام خوب و نازنین من هستی
و انگاه خود را در آغوش آرام رها کرد و تمامی گریه های بی صدایی که در تنهایی اش و به فرجام عشق ان دو ریخته بود را به فراموشی سپرد . سعید به ان دو نزدیک شد . سایه با دیدن سعید گفت : سعید جان ! ببین آرام چه هدیه زیبایی برایم آورده ! نگاهش کن !
به سوی بهار رفت و او را برداشت و عاشقانه او را بوسید و نوازش کرد .
سعید با لبخند به انها نگاه کرد
سایه در اتومبیل بهار را در آغوش خود می فشرد و قربان صدقه او می رفت . بهار از بوسه های سایه خسته شد و گریه سر داد . سایه گفت : آرام جان ! نمی خواهی پیش مادر بروی؟
_ چرا ! خیلی دلم می خواهد ولی بنظرم قبل از دیدن همه بهتر است فرید را ببینم
_ حق با توست ! پس بهترا ست برویم خانه ما
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۳۶]
#آرام
#قسمت۹۲

آرام از منزل سایه با ثریا خانم تماس گرفت و گفت منتظرش نباشد و هر وقت مایل بود ، برود .
سعید برای خرید ناهار بیرون رفت .
سایه مدام آرام را سوال پیچ می کرد و می خواست همه چیز را بداند.آرام نیز به کنجکاوی او پاسخ داد.
سایه گفت : تو انگلیس بودی؟ حدسش مشکل بود . اتفاقی که برای فرید افتاد واقعا وحشتناک بود.اگر مادر را ببینی نمیشناسی . خیلی شکستته شده . چطور فرید از وجود بهار بی اطلاع است؟
_ وقتی به انگلیس رفتم خودم هم چندان مطمئن نبودم . فرید طوری رفتار می کرد که مجبور به چنین عکس العملی شدم.
_ می فهمم . هر دو عاشق ! هر دو مغرور ! چه عشق عجیبی !
_ سایه من خیلی مر ترسم . نمی دانم آیا فرید مرا می بخشه ؟
_ حقیقتش را بخواهی من هم نمی دانم که فرید چگونه برخورد کند و نمی خواهم بی خودی دلخوشی بدهم.
_ می دانم چه کار کنم ! از چه راهی جلو بروم . تمام این جداییها ، سو تفاهمی بیش نبوده . چطور می توانم فرید را قانع کنم .
_از زمانی که فرید تصادف کرده کسی جرات پرسیدن هیچ سوالی را نداشته . نمی توانم حدس بزنم چه می شود . اما به خاطر بهار باید پیش قدم بشوی !
_ نمی خواهم وجود بهار را مطرح کنم . اول باید بدانم فرید هنوز به من علاقمند است یا نه ! شاید با دیدن بهار نتواند درست تصمیمی بگیرد . سایه متوجه منظورم می شوی؟ باید بدانم فرید هنوز مرا دوست دارد یا نه ! این برای من خیلی مهمه است . خیلی !
_ میفهمم ! تو خیلی صدمه دیده ای . حق با توست ! می خواهی بروی کلبه؟
_بهتر است بروم . تنها! بدون بهار . می توانی از بهار مراقبت کنی؟
_ حتما! خیالت راحت باشد . تا فردا که بخواهی بروی به من عادت میکند.
_ با اتومبیل سعید میروم .اشکالی ندارد؟
_ این چه حرفی است؛ می دانم که چقدر برای دیدن فرید بی تابی .
_ سایه جان ! یک سوال از تو دارم که البته هیچ اثری در تصمیم گیری من ندارد . فقط به خاطر اینکه کنجکاوی خودم را ارضا کنم.
_ هر چه دوست داری بپرس !
_ فرید چهره اش تغییر کرده؟
_ خوشبختانه نه ! فقط کمی صورتش شکسته تر شده
آرام نفس عمیقی کشید و گفت : خدا را شکر ! در غیر اینصورت تا آخر عمر خودم را نمی بخشیدم
آرام صبح زود از خانه خارج شد . بهار در خواب بود. سایه و سعید او را بدرقه کردند . سعید گفت : مواظب باشید ! جاده خطرناک است.
_ حتما ! به امید دیدار !
ساعتی بعد در قهوه خانه کوهستانی ایستاد . جایی که فرید برای استراحت بین راه در ان مکان توقف می کرد و چای می نوشید . نفسی تازه کرد . اخرین بار آن روز صبح را بیاد آورد که به اجبار او را با خود همراه کرده بود . و با اصرار به او چای خوراند . قهوه خانه لبه دره ای قرار داشت که رودخانه ای وحشی و خروشان از پایین ان عبور می کرد . آرام دقایقی در انجا ایستاد و خستگی از تن بیرون در اورد . دوباره به راه افتاد . زیبایی جاده ، شور انگیز بود . دو سال را در میان انسانهایی بی روح و خشک زندگی کرده بود . اکنون تمامی آنچه می پنداشت باید پشت سر بگذارد و فراموش کند ، فرا رویش نهاده بود و می دید از هیچ کدام نتوانسته عبور کند . وطن ، مادر ، همسر و فرزندش او را فرا می خواندند . در طول راه تمام صحنه های زندگی اش از برابر دیدگانش عبور می کرد . اما هنوز فرید و او اندر خم یک کوچه قرار داشتند . آرام به یاد عکسی از چهره اش افتاد که فرید ان را به دیوار اویخته بود و با خطی زیبا زیر ان شعری به چشم می خورد :
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۳۷]
#آرام
#قسمت۹۳

سایه بان نگاهت ،
در دمادم بارش ابرها ؛
مخمور و شکننده و پرتاب .
وقتی بر گونه های لعابینت ، قطرات اشک می غلطد ،
چه زیباست !
دیدگان نمناکت.
در کنار جاده ایستاد و گریه سر داد و از رنجهایی که خود و فرید کشیده بودند ناله ای سر داد
چگونه باید با او روبه رو شود. چه باید می گفت . از غرور نا به جای خود حرف می زد یا از تعصب و خود خواهی فرید . به راستی تاوان زخمهای تن خسته انها را چه کسی می پرداخت . او که در غربت با کودکی در بطن خود سر گردان بود و یا فرید که در گوشه بیمارستان چشم انتظار امدن او بود ؟ کدام حق گو تر از دیگری بود . اگر باز فرید لجاجت می کرد و او را از خود میراند چه باید می کرد . در ذهنش خاطره ای نه چندان دور نقش بست .
ماریا ! پیزن همسایه ! ان روز به حرفهای پیرزن بی توجه بود و با تفریح به آنچه ماریا می گفت ، گوش می داد . اما مثل آن بود که ماریا تمام سرنوشت او را درون فنجان یافته بود . که با قاطعیت گفت : او تو را دوست دارد و چشم انتظار توست . اگر تمام حرفهای او راست بود پس می توانست این یکی نیز حقیقت باشد
اتومبیل را روشن کرد و با اعتماد بنفس بیشتری به راه خود ادامه داد
بعد از چهار ساعت رانندگی بدون وقفه سر انجام به پیچ جاده آشنا رسید . در سکوت جنگل پیش می رفت . با نمایان شدن کلبه ، در قلبش پیزی فرو ریخت و گونه هایش گر گرفت . اتومبیل را نگه داشت و پیاده شد و با قدمهای محکم به سمت کلبه رفت . در کلبه قفل بود . نگاهی به اطراف انداخت . سکوت بود و تنهایی . به سمت خانه اکبر آقا براه افتاد . اکبر آقا بیرون ایستاده بود و با کنجکاوی به او می نگریست . آرام با صدای بلند سلام کرد . اکبر آقا جلوتر امد و از دیدن آرام متعجب شد
_ سلام ! خانم ! چه عجب از این طرفها ؟
_ شما خوبید؟
_ شکر خدا ! الان در را باز می کنم
_ آقا فرید کجا هستند ؟
_ رفتند سواری . معمولا همین وقتها بر می گردند .
آرام به دنبال اکبر آقا به راه افتاد . اکبر آقا در را گشود و باز گشت . آرام آبی به صورتش زد و در کنار پنجره به انتظار آمدن فرید نشست . اکبر آقا چای و میوه اورد . لحظاتی بعد صدای شیهه اسب را شنید ، بیرون دوید . فرید در حال پیاده شدن از اسب بود و در همان حال به اتومبیل می نگریست . آرام با حالتی وصف ناپذیر به فرید خیره شد. چند قدم پیش رفت و سپس ایستاد . فرید در یک لحظه متوجه او شد و خود نیز بی حرکت ایستاد . هر دو با نگاه در جستجوی یکدیگر بودند . آرام با خود زمزمه کرد : خدایا ! شکر ! او عوض نشده .
فقط چند خط روی پیشانی و صورتش محسوس بود . آرام به خود جراتی داد و گفت : سلام ! فرید ! من هستم آرام !
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۳۷]
#آرام
#قسمت۹۴

فرید با نگاهی ناآشنا و سرد در حالیکه مارال را به اصطبل می برد گفت : دارم می بینم
آرام ناگهان یخ زده بر جا ماند . لحظاتی چند به همان حال باقی ماند . اندکی جلو رفت و گفت : فرید ! من خیلی راه برای رسیدن به تو طی کردم . فقط به خاطر تو !
فرید همانگونه که زین اسب را بر میداشت گفت: بهتر است تا دیر نشده برگردی
_ متاسفم ! چرا ، چرا نخواتس به من بگویی ؟ انوقت موضوع فرق می کرد
_ چه فرقی می کرد؟
_ من پیش تو می ماندم
فرید برگشت و با نهایت خشم در او نگریست و بیرون اصطبل رفت و در همان حال گفت : برای این حرفها دیر شده . برگرد همان جایی که بودی !
_ نه ! دیر نیست . من اشتباه کردم ! اما تو هم مقصر بودی . اگر حقیقت را گفته بودی …
فرید به میان حرف او دوید و گفت : ان وقت ترحم می کردی .
_ تو اصلا عوض نشدی . همان طور خود خواه و …
_ ببین ! از اول ازدواج ما اشتباه بود . حالا هم تو راحتی ، هم من
_ اما من راحت نبودم
_ به خاطر همین سراغی از من نگرفتی !
_ تمام اینها سو تفاهمی بیش نبوده . من با گذشته زندگی می کنم . لحظه ای نتوانستم به آینده فکر کنم .
فرید لجوجانه گفت : بهتر است بروی و به آینده ات فکر کنی .
آرام با احساس و گرم بازوی فرید را گرفت و گفت : من به خاطر تو آمدم . اگر بدانم ذره ای برایت اهمیت دارم می مانم
فرید لحظه ای سکوت کرد سپس گفت : متاسفم !
آرام با بغضی که در گلویش بود گفت : همین ! متاسفی ! متاسف برای چه چیز هستی؟ برای من ، برای خودت و یا … تو هر بار مرا به بهانه ای به طرف خودت می کشی ، بعد مثل تیری از کمان رها می کنی . فرید نگاهم کن ! من آدم هستم . چرا نمی خواهی بفهمی !
فرید با فریاد گفت : من هم آدمم . هر بار که به طرف تو امدم خودت را کنار کشیدی ؛ به خواسته من بی توجه بودی . دیگر بس کن ! من و تو به درد هم نمی خوریم . ما هر دو باعث عذاب یکدیگریم .
سپس پشت به آرام ایستاد . آرام دقایقی چند بر جای ماند . این ان پیزی نبود که پیش بینی می کرد . باید حرف می زد ، ادامه داد : فرید ! نگاهم کن !
فرید برگشت و قاطعانه به او چشم دوخت : بگو ! می بینمت
آرام پوزخندی زد و گفت : تو لعنتی ! فقط خودت را می بینی
_ جدا ! تو به عادت قدیم هر طور دوست داری فکر کن
_ لجاجت را بگذار کنار. تو اگر مرا نمی خواهی چرا طلاقم ندادی؟
فرید لحظه ای جا خورد . سپس با خونسردی گفت : اگر خبر نداری باید بگویم که چند وقتی است که وکیل گرفتم . در واقع باید زودتر اینکار را انجام می دادم اما به خاطر گرفتاریهایم نتوانستم . معذرت می خواهم !
آرام با ناباوری به فرید نگریست . سپس با تمام خشمی که در وجودش زبانه می کشید گفت : من می روم . اما بدان که هیچ وقت دست تو به من نخواهد رسید . تو برای من همینجا تمام شدی . رویایی که ساخته بودم خیلی آسان خراب کردی . تو لیاقت هیچ چیز نداشتی . تو با غرور و کینه ات زندگی را به کام من تلخ کردی . تو هیچ چیز نیستی ! هیچ چیز !
به سمت کلبه راه افتاد . لحظه ای ایستاد و برگشت و با زیبایی و غرور سر به فلک کشیده اش گفت : من یک عذر خواهی به تو بدهکارم ، بدون اجازه به خانه ات رفتم . چون فکر می کردم هنوز سهمی دارم .بابت این موضوع معذرت می خواهم . سپس به راه خود ادامه داد . به کلبه رفت . کیفش را بر داشت و سوار اتومبیل شد و بدون آنکه لحظه ای تامل کند از انجا گریخت . وقتی به جاده رسید اختیار از کف داد ، اتومبیل را نگه داشت و فریادی را که در گلو مانده بود بر سر روزگار کوبید .
خدایا ! او من را نمی خواست . فرید از من نفرت دارد . چه اشتباهی کردم . چطور احمقانه فکر کردم که در انتظار من است . خدایا ! من را از این عشق و دلبستگی نجاتم بده !
احظه ای جنون آمیز از اتومبیل پیاده شد و به لبه پرتگاهی که در کنار جاده بود نزدیک شد و به عمق ان چشم دوخت . سنگی از زیر پایش سر خورد و به پایین سقوط کرد . برخورد سنگ بر صخره ها انعکاس رعب انگیزی داشت . آرام آنی خود را به جلو افکند ، تا برای ابد از این زندگی پر تشویش و نا امدی رها کند . احساس سر خوردگی و حماقت بند بند وجودش را برگرفته بود . چشمانش را بست
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۳۸]
#آرام
#قسمت۹۵

بهار ! صدای گریه بهار در گوشش پیچید . آخ ! خدایا ! بهار منتظر من است . چطور فراموشش کردم . باید خودم را به او برسانم . بی شک به دنبال من می گردد . بهار برای من نوید زندگی دوباره بود . و اکنون من به سوی او خواهم شتافت . عزیر دلم ! خوشگلم ! پیش تو می آیم . مرا ببخش !
با وحشت خود را کنار کشید و به سمت اتومبیل رفت و با دستانی لرزان و اندامی خیس از عرق در طول جاده به راه افتاد .
نزدیک غروب به تهران رسید و تمام راه را مانند انکه در خواب بوده باشد طی کرده بود . زنگ را فشرد . سایه در را گشود. آرام با خستگی سلام کرد و گفت : بهار کجاست؟
سایه با دیدن چهره بی رمق آرام همه چیز را فهمید : بهار خواب است
آرام تلو تلو خوران به اتاق رفت و بهار را در خواب عمیقی دید . به او ن. بوسه ای از گونه اش ربود و به گیسوان نرم و خوش حالتش دست کشید . سایه در کنارش ایستاده بود
_ آرام تو خیلی خسته بنظر می رسی ، بهتر است کمی استراحت کنی .
_ همین جا دراز می کشم . لطفا برایم بلیت شیراز تهیه کن
_ برای چه وقت ؟
_ هر چه زودتر بهتر !
_ نمی خواهی حرف بزنی؟
آرام همانطور که دراز می کشید گفت : فعلا نه ! خیلی خسته ام ! باید ببخشی! و چشمانش را بست
سایه روی او را کشید و آهسته بیرون رفت و در را بست . سراسیمه به سمت تلفن رفت و شماره سعید را گرفت . باید تا دیر نشده کاری انجام می داد.
سایه با دیدن آرام ، تمام قضایا را تا آخرش خوانده بود . اکنون نوبت او و سعید بود ، تا به این ماجرا خاتمه دهند و آن دو را متوجه خودسری و خود خواهی شان بکنند
_ آرام ! بلند شو و چیزی بخور !
آرام خواب الود چشم گشود و گفت : ساعت چند است؟
_ ساعت ده است . بیا شام بخور!
_ بهار کجاست؟
_ پیش سعید است . یک ساعتی میشود که بیدار شده و بازی میکند.
آرام برخاست و پتو را به کناری زد . دستی به صورتش کشید و سرش را روی زانوانش نهاد
سایه میدید که آرام مانند ان که دردی دارد به خودش می پیچد و از فشار درد توان برخاستن را در خود نمی بیند.
_ خواهش می کنم آرام ! کمی غذا بخور
_ نمی توانم ! اشتها ندارم . میخواهم بهار را ببینم.
_ اگر غذا بخوری سر حال می شوی به خاطر بهار
آرام سنگین و خسته برخاست و به همراه سایه بیرون رفت . به زور نگاه های سایه کمی غذا خورد . و سپس بهار را در آغوشش خواباند . سعید بری انکه آن دو راحت باشند به بهانه خواب ، عذر خواسته و به اتاقش رفت
سایه گفت : بهار را سر جایش بگذار !
_ نه ! می خواهم در آغوشم باشد . دلم برایش تنگ شده بود.
_ نمی خواهی حرف بزنی ؟
_ از چه چیز؟
_ از خودت و فرید !
_ من برای فرید مرده ام. وقتی بعد از دو سال من را اینگونه می بیند و از خودش می راند ، من چه جایی در دلش دارم
_ فرید لجباز است . در واقع تصادفی که کرده او را اینطور بدبین و خودخواه کرده . به فرید حق بده !
_ سایه ! من به فرید حق می دهم . اما باید واقع بین بود . فرید هیچ علاقه ای به من ندارد . اگر هم قبلا کوچکترین دلبستگی بوده ، حالا از بین رفته . من برای او وجود خارجی ندارم .
_ تو باید راضی اش می کردی ، باید قانعش می کردی
_ خواهش کردم اما او …
_ اگر تو را نمی خواهد چرا طلاقت نداده ؟
_ وقتی پرسیدم گفت که وکیل گرفته و صرفا گرفتاریهایش باعث عقب افتادن این مساله بوده
_ دروغگو ! فرید دروغ می گوید و خود نمایی میکند.
_ مطمئن نیستم که اینطور باشد . او خیلی جدی حرف می زند.
_ حرفی از وجود بهار به میان اوردی؟
آرام متوحش و نگران بهار را در آغوشش فشرد و گفت : نه به هیچ وجه! سایه از تو خواهش می کنم راز من را به کسی نگو ! اگر بهار را از من بگیرد ، دیوانه می شوم . می میرم
سایه به کنار آرام رفت و دست بر شانه او نهاد و گفت : مطمئن باش ! عزیزم ! فقط پرسیدم. قول می دهم تا زمانی که خودت نگویی من و سعید حرفی نمی زنیم
_ ممنونم ! تو همیشه پشتیبان من بودی
_ این کمترین کاریست که میتوانم برایت انجام دهم
_ سایه بلیط شیراز تهیه کردی؟
_ امروز که پنج شنبه بود . تمام دفاتر هواپیمایی بسته بودند . سعید قول داد که شنبه از طریق دوستش بلیط پیدا کند و خیالت راحت باشد.
آرام همانگونه که فرزندش را در اغوشش تکان می داد گفت : ممنونم ! باید زود برگردم . مادر منتظر ماست . فقط مادر است که چشم به راه من و توست و های های گریستن آغاز کرد . سایه با دیدن اندوه عمیق آرام به همراه او گریه سر داد
آرام صبح دوش گرفت و ادنکی سبک تر بنظر می رسید . سعید برای ساعت دو بعد از ظهر بلیت تهیه کرده بود . آرام با دیدن بلیتها نفس راحتی کشید . یک ساعت به پرواز مانده ، سعید و سایه او را به فرودگاه بردند . در سالن فرودگاه سایه یکریز اشک می ریخت و سعید برای ساکت کردن او مدام در گوشش زمزمه می کرد . اما سایه به هیچ چیز توجه نداشت .
_ من تازه به بهار عادت کرده بودم . تو را به خدا آرام ! کمی پیش ما بمان ! به کسی نخواهیم گفت تو ایتجا هستی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۳۹]
#آرام
#قسمت۹۶

آرام او را در آغوش گرفت و گفت : به خاطر مادرم می روم .باور کن ! مادر حال خوبی نداشت . قول می دهم در اولین فرصت پیش تو بیایم
_ من طاقت دوری از تو و بهار را ندارم
بهار درکالسکه لمیده بود و با کنجکاوی به اطرافش نگاه می کرد . سایه چندین بار او را بوسید و به ناچار جدا شد
آرام دستی تکان داد و برای تحویل چمدانش به قسمت مخصوص رفت . سپس بلیت و کارت شناسایی اش را به مسئول با جه نشان داد . آن مرد نگاهی به او انداخت و گفت : فرزندتان همراهتان نیست ؟
آرام با اشاره به کالسکه ، در لحظه ای عجیب و نا ممکن به اطرافش نظر کرد و با وحشت و فریاد گفت : دخترم ! دختر کوچکم !
نگهبانی که کمی انطرف تر ایستاده بود خود را به او رساند و گفت : چه اتفاقی افتاده؟
آرام با گریه گفت : بچه ام ! او الان در کالسکه بود . من سرم را را برگرداندم تا بلیت را نشان بدهم زمانی که برگشتم دیدم دخترم نیست . تو را به خدا پیدایش کنید ! تو را به خدا! و چنان عاجزانه گریست که مردم در اطافش جمع شدند . نگهبان گفت : خانم چند سال داشت ؟ می توانست راه برود؟ آرام سرش را تکان داد و گفت : نه او ده ماهه است . نمی تواند راه برود. نگهبان گفت : لطفا خودتان را کنترل کنید و همراه من به بازری تشریف بیاورید!
آرام از میان جمعیت عبور کرد . تمام افراد حاضر با ناراحتی حرفی می زدند . یکی می گفت آدم ربایی بوده و دیگری می گفت شاید اختلاف خانوادگی دارند . هر کسی حدسی می زد . آرام دوان داون به اتاق نگهبانی رفت و همانطور یکریز گریه می کرد
_ جناب سروان ! تو را به آن خودایی که می پرستید . بچه ام را پیدا کنید . او خیلی کوچک است نمی تواند حرف بزند.
_ خانم ! اجازه بفرمایید ! تا من همکارانم را پیج کنم . شما مشخصات و لباس فرزندتان را شرح دهید تا یادداشت کنم و شکایتی در این زمینه بنویسید . آرام به شخصی که در کنار او نشسته بود و قلم و کاغذ به دست داشت، گفت : لباس دخترم سفید بود . نه ! عوض کردم و یکسره آبی تنش کردم . کاپشنش ! خدایا ! حافظه ام کار نمی کند . کتپشنش سبز کاهویی بود. بله ! شبز بود. خیلی بهش می آمد. با کفش کتانی سفید . خدایا ! بهارم کجاست ؟ و انگاه با حالتی عصبی بلند بلند گریست
افسر نگهبان با تاسف سرش را تکان داد و گفت : نمیخواهید به خانواده خود و یا همسرتان اطلاع دهید ؟
آرام ناگهان سرش را بلند کرد و گفت : همسرم ! فرید ! بله باید بروم
افسر نگهبان گفت : کجا خانم ؟
_ باید بروم ! فکر میکنم بدانم بچه ام کجاست
_ به نظر خودتان مساله خانوادگی بوده؟
_ نمی دانم !
_ می خواهید کسی را همراهتان بفرستم ؟
_ نه ! باید تنها بروم
_ شما از شکایتتان صرف نظر کردید؟
_ نمی دانم ! با شما تماس می گیرم
و با سرعت از انجا خارج شد . با دیدن اولین تاکسی خود را درون آن انداخت و گفت : آقا خیلی سریع به این آدرس بروید
راننده با دیدن چهره پر اضطراب و گریان آرام به سرعت حرکت کرد . به محض رسیدن به مقصد آرام مشتی پول روی صندلی گذاشت و بیرون پرید. در باز بود و سرایدار در حال نظافت پارکینگ . داخل رفت و دکمه آسانسور را فشرد اما انگار آسانسور نیز با او لج می کرد . راه پله ها را در پیش گرفت . طبقه اول دوم و ….
نفسش به شماره افتاد . زنگ را فشرد و با مشت به در کوبید . فرید در را گشود . آرام بدون توجه به فرید داخل خانه شد و به اتاقها سرک کشید . هیچ اثری از بهار نبود . فرید متعجب در چهار چوب ایستاده بود و به چهره رنگ پریده و حرکات دیوانه وارش چشم دوخت . سر انجام خود را سر راه او قرار داد و گفت : دنبال چه می گردی؟
آرام با حالتی عصبی گفت : تو را به خدا سر به سرم نگذار ! خواهش می کنم !
_ تو دنبال چه هستی؟ جوابم را بده !
آرام با گریه خود را به پای فرید انداخت و با التماس گفت : فرید ! هر چه بخواهی به تو می دهم . هر چه بخواهی ! فقط بچه ام را از من نگیر !
فرید ناباورانه به آرام می نگریست . او هیچ گاه به یاد نمی اورد که آرام چنین مستاصل با او برخورد کند . حتی در بدترین شرایط زندگی اش او را مغرور و سرکش دیده بود. چه چیز باعث عجز و ناتوانی او شده بود. آنچه آرام را به این حالت دچار کرده بود برای فرید اعجاب انگیز بود
فرید او را از زمین بلند کرد و تکانش داد و گفت : من نمی فهمم راجع به چی حرف می زنی؟
آرام با گریه گفت : تو می دانی . می خواهی من را آزار بدهی
_ گفتم نمی دانم . به خدا قسم نمی دانم ! حقیقت چیست؟
_ بهار ! دخترم ! تو او را دزدیدی!
فرید آرام را رها کرد و چند قدم به عقب رفت و فریاد زد : چه گفتی؟ دخترت ! کدام بچه ؟ تو می فهمی چه می گویی!
_ تو را به خدا ! من در این دنیا هیچ چیز ندارم . فقط امید من بهار است
_ بس کن ! و با نگاهی مشکوک گفت : تو ازدواج کردی ؟ بچه داری؟
_ می خواهی طوری وانمود کنی که از هیچ چیز خبر نداری
_ نه ! بهتر است خودت همه چیز را توضیح بدهی
_ من وقت این کار را ندارم. نمی بینی در چه حالی هستم ؟ ( و سپس به سمت در رفت )

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۰]
#آرام
#قسمت۹۷

فرید در مقابلش ایستاد و گفت : تا جواب ندهی ، نمی گذارم از اینجا تکان بخوری . تو چطور ازدواج کردی؟
_ من وظیفه ندارم که برایت توضیح بدهم . بهتر است از سر راهم کنار بروی . سپس خواست فرید را پس بزند اما فرید محکم ایستاده بود
_ تو هنوز زن من هستی . من و تو از هم رسما جدا نشدیم . باید جوابم را بدهی!
_تو خیلی مضحک حرف می زنی تا دیروز در حال جدایی بودیم . در هر حال دو سال جدایی ، خود به خود باعث غریبه شدن ما می شود. چطور حالا ورق برگشت؟
فرید با وجود حسادتی عمیق و جانکاه که در وجودش زبانه می کشید ، همچنان ایستاده بود و با همان خود خواهی اش گفت : حالا هم چیزی عوض نشده . فقط می خواهم حقییقت را بدانم .این حق من است .
_ حق ! بگذار بروم . من اینجا حقی نمی بینم
_ گفتم نمی گذارم
_ آرام با کلافگی فریاد زد : بسیار خوب ! حقیقت را می گویم . امیدوارم بتوانی خوب گوش کنی . شاید دیر یا زود آن را می فهمیدی . چه فرقی می کند ، چع وقت باشد .بهار دختر من و توست . حالا برو کنار. باید پیدایش کنم و گرنه بدون او میمیرم
فرید دستی به پیشانی اش کشید . نمی توانست معنای حرف های آرام را درک کند.
_ بهار دختر ماست ! خدایا چطور ممکن است !
فرید فریاد زد: دروغگو ! چطور ممکن است !
آرام با گریه گفت : باور کن ! او دختر من و توست . من بخاطر اینکه دست ت وبه او نرسد رفتم . کاش دروغ بود ! اما نیست
_ پس چرا حالا می گویی ؟ تو حق نداشتی از من پنهان کنی
_ تو من را وادار به اینکارکردی. تمام بدبختیهای من زیر سر توست . تو خودت باعث شدی
فرید با مشت به دیوار کوبید
_ اخ ! از دست تو . هر وقت می خواهم فراموشت کنم باز سر راهم سبز می شوی ، عذابم می دهی . چطور یکباره می آیی و می گویی که من دختری دارم و از آن بی خبرم . تو سنگدل ترین موجود روی زمین هستی.
فرید سویچ اتومبیل را بداشت و گفت : با هم می رویم . او دختر من هم هست
آرام به دنبال فرید راه افتاد و دیگر چندنا فرقی نمی کرد که فرید از راز او آگاه شده . سلامتی دخترش و یافتن او مهم ترین مساله بود. حتی حاضر بود در صورت پیدا شدن بهار آن را دو دستی به فرید بدهد . فقط اگر او را می یافت
_ باید برگردیم فرودگاه ! شاید خبری داشته باشند .
فرید با حداکثر سرعت در خیابان پیش می رفت و با بوقهای ممتد اتومبیل ها را کنار می زد . به محض رسیدن به فرودگاه هر دو از اتومبیل به سرعت پیاده شدند و به حالت دویدن به قسمت انتظامات فرودگاه رفتند . افسر نگهبان با دیدن آرام گفت : خانم چه شد؟ دخترتان را پیدا کردید؟
_ هنوز نه شما چطور ؟ هیچ خبری ندارید؟
_ چرا شخصیتماس گرفت و این پیغام راگذاشت
فرید به طرف نگهبان رفت و کاغذ را از دست او گرفت . روی کاغذ نام سایه خودنمایی میکرد
_ فکر میکنم نام شخصی باشد
فرید سرش را تکان داد و گفت : بله ! همینطور است . فکر میکنم بچه پیدا شده
آرام هراسان گفت : کجاست ؟ پیش کست ؟
فرید گفت : بهتر است از شکایت صرف نظر کنی تا برویم به دنبال بهار
آرام باور نمی کرد که دختر کوچکش پیدا شده . می ترسید دروغی بیش نباشد و کسی سر به سر انها گذاشته باشد.
فرید افسر مربوطه را کنار کشید و توضیحاتی به نجوا داد . افسر سرش را تکان داد و آرام ورقی را امضا کرد . و بی قرار ملتهب در انتظار فرید ایستاد . فرید خداحافظی کرد و بازوی آرام را گرفت و او را به بیرون هدایت کرد . آرام گفت : چه خبر شده ؟ دخترم کجاست؟
_ دختر ما !
_ دختر ما پیش چه کسی است؟ من باید بدانم
_ سایه !
_ اه خدای من ! سایه چطور ممکن است ، چطور دلش امد با من اینطور رفتار کند!
_ خودم سر در نمی اورم ولی به زودی می فهمیم
فرید اتومبیل را کنار منزل سایه نگهداشت . آرام با شتاب پیاده شد و زنگ را فشرد و بودن ان که منتظر فرید بماند به داخل خانه دوید . سایه در را گشود . با دیدن آرام او را در آغوش کشید و با گریه گفت : من را ببخش!
_ سایه چرا ؟ چرا اینکار را کردی؟
_ بخاطر خودت ، بخاطر بهار
بهار در اغوش سعید بود. آرام سایه را پس زد و دختر کوچکش را در بر گرفت . و گریه سر داد . چنان عمیق او را می بو یید که دیگر جایی برای نفش کشیدن در خود نمی دید . بهار با نگاهی شیرین و خندان به مادرش می نگریست و فرید ناباورانه به دختر کوچک و زیبایش که در اغوش آرام دست و پا می زد ، نگاه می کرد . آرام بعد از دقایقی که مطمئن شد بهار واقعیت دارد و در خواب نیست به اطرافش نگاه کرد . سایه همچنان گریه می کرد و سعید خاموش کناری ایستاده بود . اما فرید رفته بود.
سایه دست بر شانه او نهاد گفت : فرید طاقت نیاورد و از اینجا رفت . اما می دانم به زودی بر می گردد.

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۰]
#آرام
#قسمت۹۸

آرام هر چند دقیقه یکبار می پرسید : فرید تلفن نکرده > هنوز خبری نشده ؟
سایه می دید که آرام در شرایط سختی به سر می برد و از کرده خود احساس ندامت می کرد . او تصور می کرد با اینکار ان دو را به یکدیگر نزدیک می کند و فرید با دیدن فرزندش کینه اش را فراموش خواهد کرد . اما افسوس که چنین نشد ! سعسد به او دلداری می داد و می گفت : ناامید نباش ! باید منتظر تصمیم فرید باشیم . مطمئنا فرید الان در وضعیت بدتری بسر می برد
سایه به آرام نزدیک شد در کنارش نشست و گفت : می دانم که من را نخواهی بخشید . اگر این کار احمقانه را نکرده بودم تو الان آسوده خاطر در شیراز بودی
آرام سرش را تکان داد و گفت : دیر یا زود این مسئله روشن می شد و من باید به فرید می گفتم . در هر حال بهار فرزند او هم هست . در واقع فکر داشتن بچه از فرید بود و من او را دزدیم و با خودم بردم . حالا که خوب فکر می کنم میبینم ما هر دو در طول زندگی زناشویی مان به یک اندازه مقصر بودیم
_ حالا می خواهی چه کار کنی ؟ می خواهی با مادر در میان بگذاریم؟
_ جز این که آنها را دچار استرس و ناراحتی کنیم فایده دیگری ندارد . فرید هر کاری که دوست دارد انجام می دهد . باید منتظر بمانیم . سپس با بغض ادامه داد : می دانم فرید بالاخره بهار را از من می گیرد
_ فردی نمی تواند این قدر سنگدل باشد . نباید به دلت بد راه بدهی . کمی خوش بین باش!
_ فرید در پی انتقام گرفتن از من است . انتقام دو سال جدایی و بی خبری از من
_ اگر فرید تو را دوست داشته باشد ، انتقام هیچ جایی ندارد
آرام با مادر تماس گرفت و از حال انان جویا شد مادر گفت : می خاوهی امیر بیاید و در کنارت باشد؟
_ نه ! لزومی ندارد . من پیش سایه هستم . هنوز موفق نشدم فرید را ببینم و بدین وسیله خیال مادر را راحت کرد
ساعت ۵ بعد از ظهر بود که سایه با صدای زنگ تلفن از جایش پرید . سایه بعد از لحظاتی آرام را صدا کرد و گفت : فرید است و خونسرد باش
آرام با دستانی لرزان گوشی را گرفت و گفت : سلام !
_ سلام ! می خواستم ساعت ۷ تو را ببینم . فکر می کنم خیلی حرفها برای گفتن داریم
_ باید کجا بیایم؟
_ می خواهی بیایی خانه؟
_ نه! ترجیح می دهم دیگر به آنجا پا نگذارم
_ بسیار خوب ! هر طور راحتی ( سپس آدرس رستورانی را به آرام داد و گوشی را قطع کرد)
سایه گفت : چی شد؟ فرید چه گفت ؟
_ می خواهد با من حرف بزند
_ راجع به چه چیز؟
_ حزفی نزد . اما من میدانم که راجع به بهار است
آرام ساعتی بعد آماده رفتن شد. او با دقت خود را آراسته بود . می خواست اگر شکست را پذیرا شد حداقل شکست خورده سر بلند به چشم بیاید
سایه با دیدن آرام گفت : فرید باید خیلی احمق باشد که از زن زیبایی مثل تو بگذرد
_ زیبایی کارد برنده ایست اما وقتی دست خودت را می برد خطرناک است . زیبایی من فقط باعث دردسر و شکسهایم بوده نه چیزی بیشتر
_ با اینحال هنوز قدرت داری و قدرتت ناشی از زیبایی توست
_ متشکرم سایه ! فکر میکنم این آخرین ملاقات من با فرید باشد . نمی خواهم با خاطره بد از او جدا شوم . می خواهم آخرین تصویرش از من خوشایند باشد . سپس پالتو شیری رنگ و خوش دوختی را بتن کرد
_ بهتر بود با اتومبیل سعید می رفتی
_ با تاکسی راحت تر هستم ( سپس بهار را بوسید و با تاکسی تلفنی که در انتظارش بود به سوی مقصد به راه افتاد)
رستورانی که فرید با او قرار گذاشته بود جای غزیبی بود. کوچک و دنج که به سبک رستوران های ایتالیایی تزیین شده بود. موزیک ملایمی در فضای نیمه تاریک آنجا نواخته میشد . آرام به اطراف نظری انداخت پیش خدمت خود را به او رساند و با فروتنی گفت : لطفا از این طرف تشریف بیاورید
آرام به دنبال او راه افتاد . تقریبا تمام کسانی که در آنجا حضور داشتند توجهشان بسوی او جلب شد و این از دید فرید که در گوشه ای لمیده بود دور نماند . با خود اندیشید : او همیشه زیبا و بسیار خوش لباس است . و اکنون دلرباتر و لوندتر از همه وقت به چشم می آید
آرام در صندلی روبه روی فرید جا گرفت و بدون آنکه به فرید بنگرد سلام کرد و سپس دکمه های پالتو خود را باز کرد و پالتویش را در کناری گذاشت . فرید همچنان خیره به حرکات او چشم دوخته بود . نزدیک به دو سال از رفتن آرام می گذشت . اما هیچ گاه نتوانست برای لحظه ای او را از یاد ببرد . حتی زمانی که او را به اتاق عمل می بردند . نگاه آرام و لبخند جادویی اش پیش رویش و تسلای درد های بی شمارش بود . نزدیک به دو سال با خیال او زیسته بود و حالا او حضور داشت ؛ زیبا و خیال انگیز و خواستنی
_ چه می خوری سفارش بدهم ؟
_ هر چه خودت می خوری برای من هم سافارش بهد
فرید با اشاره به پیش خدمت او را فراخواند و گفت : فعلا دو تا قهوه و کیک !
با دور شدن پیش خدمت فرید گفت : بهار حالش خوب است؟
_ خوشبختانه او خیلی کوچک است و از اتفاقاتی که در اطرافش رخ می دهد بی خبر است
_ بله ! اما من و تو می فهمیم
_ منظورت را متوجه نمی شوم !
_ منظورم روشن است

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۱]
#آرام
#قسمت۹۹

تو می خواهی وجود من را انکار کنی و بهار را از داشتن پدر محروم کنی
_ شاید حق با تو باشد . وقتی باردار بودم به نوعی می خواستم از تو انتقام بگیرم و بهترین وسیله برای خاموش کردن آتش کینه ام بهار بود.
_ نو می توانی در آینده بهار را اینطور توجیه کنی؟
_ متاسفانه نه!
پیش خدمت به ان دو نزدیک شد و دو فنجان قهوه و کیک راروی میز نهاد و گفت : امر دیگری نیست ؟ فرید تشکر کرد
_ بهتر است برویم سر موضوعی که بخاطر آن مرا به اینجا کشاندی
_ هر طور مایلی ! و در حالی که وقداری شکر در فنجانش می ریخت گفت : من بهار را می خاوهم ، این حق طبیعی من است
آرام با بهت به فرید نگریست . توقع آن که فرید به یکباره و آنگونه رک چنین در خواستی نماید را نداشت
_ پس من چی؟
_ یکسال با تو بود . این کافی نیست؟
_ می دانستم که تو منطقی نیستی
_ ببین آرام ! این قرار را از قبل گذاشته بودیم . یادت می آید؟
فرید او را به خاطره نه چندان دور دعوت می کرد تا احساس او را بسنجد . آن شب درکلبه و تکامل آن دو با یکدیگر . آرام چشمانش را از نقطه ای که به آن چشم دوخته بود برگرفت و در نگاه فرید که در او فرو رفته بود ناخودآگاه میخکوب شد.
_ با شرمساری گفت : چرا اینطور نگاهم می کنی؟
_ فکر کردم لحظه ای از اینجا دور شدی . خودت متوجه ان نبودی
_ شاید ! آما آن روز من قبول نکردم
_ مخالفتی هم نکردی
_ تو بهاررا نداشتی . عادت به او نداری . اما من به امید بهار زندگی می کنم . وقتی در غربت بارداربودم تنها وجد بهار باعث می شد تا همه چیز را بهه جان بخرم . تو هیچ وقت جایی میان من و بهار نداشتی . حالا چطور می خواهی حضور خودت را به ما تحمیل کنی
فرید با خشم گفت : تو اجازه ندادی تا حضورم را به دخترم نشان بدهم . باید قبول کنی بهار دختر من هم هست و به زودی سراغ پدرش را از تو می گیرد . تا کی می خواهی او را با خودت به این طرف و ان طرف بکشانی؟
_ ماخوشبخت بودیم . من بخاطر مادر بازگشتم
فرید پوزخند زد و گفت : خوشبخت ! پس تمام حرفهایت دروغ بود
_ من هیچوقت دروغ نگفتم . اگر منظورت حرفهای ان روز است ، باید بگویم نوع خوشبختی انسانها فرق می کند . من بهاررا می خواستم ؛ چون نیمی از وجود تو بود . خوشبخت بودم چون یادگاری از تو داشتم . اما حالا میبینم که تا چه حد با حماقت و نادانی خودم را فریب دادم . تو سنگدل تر از آنی که تصور می کردم
_ تو خوشبخت بودی ، چون بهار را داشتی ، اما من چی ؟
_ تو خودت اینطور خواستی . تو در واقع نمی دانی چه می خواهی و این مشکل بزرگ تو در زندگی ات بوده و هست
_ اتفاقا راه زندگی ام را پیدا کرده و به زودی ازدواج می خواهم کنم . گذشته باعث نابودی من شده می خواهم پشت سر بگذارم و فراموشش کنم.
آرام صدای تپش قلب خود را مس شنید . صورتش گر گرفت . با نگاه به چشمان خندان و مغرور فرید چهره ای بی تفاوت به خود گرفت و گفت : تبریک می گویم ! بنابرین می توانی فرزندان بیشماری داشته باشی ، نیازی به بهار نداری !
_ بهار جای خودش را دارد
_ بس کن فرید ! من اجازه نمی دهم هر طور که می خواهی تصمیم بگیری
_ من با وکیلم صحبت کردم . بهار به من تعلق می گیرد
_ تو می خواهی ازدواج کنی . چرا می خواهی مرا نابود کنی؟
_ ازدواج من ربطی به بهار ندارد
آرام سکوت کرد . فرید با چشمانی پر از شیطنت گفت : قهوه ات یخ کرد
آرام فنجان را به لبانش نزدیک کرد و جرعه ای از آن نوشید
_ شنیدم انگلیس بودی
_ بله ! از قضا نسیم را انجا دیدم
_ چه جالب . چی می گفت؟
_ آمریکا زندگی می کند و برای تعطیلات آمده بود . در ضمن پسری هفت ساله داشت
_ خوب ! این را خودم میدانستم
_ چرا به من دروغ گفتی؟
_ خودت اینطور خواستی
_ من خواستم ؟ چرا تمام اشتباهات زندگی ات را به پای من می نویسی؟
_ تو حرفهای من را باور نکردی و من مجبور به دروغ شدم . البته من دورغی نگفتم تو خودت اینطور تصور کردی
_ از این کار لذت می بردی؟
_ ازدواج با تو تمام معادلات مرا بهم زد
_ و حالا؟

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۱]
#آرام
#قسمت۱۰۰

حالا بهار را می خواهم
آرام اختیار از کف داد و گفت : تو هیچ ارزشی برای من قائل نیستی . کاش می شد دانم چرا من را برای ازدواج انتخاب کردی . چرا دست از سرم بر نمی داری . چرا به دروغ خودت را به من تحمیل کردی و به من نزدیک شدی و سپس رهایم کردی مگر من چه بدی در حق تو کردم که با من اینطور رفتار می کنی . و حالا می خواهی ازدواج کنی و بهار را از ان خودت می دانی
_ تمام چیزهایی که گفتی گناه نیست . فرار از واقعیتهای زندگی گناه است . تظاهر به خوشبخت بودن به تنهایی و فراموش کردن دیگران . ادعای خوب بودن و کامل بودن . فرصت خوب بودن را ازدیگران گرفتن و ادعای درک اطرافیان را داشتن کناه است . بانوی گرامی ! اگر کمی به اطرافت نظر کنی و از پیله ای که به دور خودت پیچیده ای بیرون بیایی می توانی خیلی چیزها را ببینی . تو آنقدر سعادتمندی که هر لحظه اراده کنی به هر جای این دنیا که بخواهی می توانی بروی . چطور می تانی درد دیگران را که ادعا می کردی آن را می فهمی درک کنی
_ قضیه رفتن من به انگلیس یا هر جای دیگر چندان تفاوتی نمی کرد . چرای رفتنم مهم است
_ می دانی چرا رفتی؟
_ تو می خواهی مرا محاکمه کنی؟
_ هیچ وقت نتوانستم تو را محکوم کنم
_ اگر کمی انصاف داشتی با من اینطور حرف نمی زدی
_ در وحود من انصاف و مروت و شرف و درستی مرده . می توانی هر چیزی از من بخواهی جز اینها
_ باور نمی کنم ! تو خیلی عوض شدی
_ خودت چطور؟
_ از جان من چه می خواهی؟
_ دخترم را !
_ آه ! فرید خسته ام کردی . تو پیروز شدی . تبریک می گویم . بهار را برای تو می گذارم و فراموشش می کنم . چون از تو نفرت دارم . دیگر نمی خواهم ببینمت . حتی برای لحظه ای . اگر تا امروز تصمیم به بازگشت نداشتم اما مطمئن باش برمی گردم و حتی شناسنامه ام را عوض می کنم . دیگر آؤامی در ایین دنیا وجود ندارد . و برای آنکه فرید را بیشتر آزار دهد گفت : در واقع من نیز قصد ازدواج داشتم و صرفا بخاطر بهار تردید داشتم . اما حالا با خیالی آسوده می روم و زندگی تازه ای را شروع می کنم . هر وقت خواستی برو و بهار را بگیر!
آرام پالتو و کیفش را برداشت و با سرعت از انجا خارج شد
فرید برخاست و به دنبالش بیرون رفت و گفت : آرام ! یک دقیقه صبر کن !
آرام همانطور که می رفت گفت : من کاری با تو ندارم
در همان لحظه اتومبیلی از انجا می گذشت . آرام او را نگاه داشت و سوار شد . فرید به سمت اتومبیل رفت و به دنباب آرام اتومبیل را به حرکت در آورد . در اولین فرعی فرید به جلو اتومبیل پیچید و پیاده شد . راننده اتومبیل گفت : آقا چکار می کنی؟
_ فرید در عقب را گشود و گفت : بیا پایین
آرام گفت : گفتم با تو کاری ندارم
فرید بازوی او را گرفت و از اتومبیل بیرون کشید . مرد راننده گفت : خانم می خواهید پلیش را خبر کنم؟
فرید فریاد زد : به تو مربوط نیست . این خانم زن من است
_ آقای محترم ! اگر با زنت اختلاف داری برو دادگاه خانواده ، تو خیابان که جای کشمکش نیست
آرام از بیم آن که فرید با آن مرد در گیر شود گفت : معذرت می خواهم ! ایشان درست می گویند و شوهذم هستند.
آن مرد با غرولند سوار اتومبیلش شد و از انجا دور شد
آرام با خشم گفت : تو آبروی من را بردی . چطور به خودت اجازه میدهی اینطور رفتار کنی!
_ وقتی می گفتم بایست ، باید گوش می کردی !
_ آه که اینطور ، تو عادت به امر و نهی داری ، اما من دیگر نیستم ( و سپس به راه خود ادامه داد)
فرید بازوی او را گرفت و نگاه داشت : هر چه می خواستی گفتی و رفتی . تو باید خجالت بکشی که اینطور راجع به ازدواج و رفتنت حرف می زنی
آرام بازویش را از دست فرید رها کرد و گفت : من حقیقت را گفتم . فکر کن من مرده ام . فکر کن هیچ زنی به اسم من در زندگی ات نبوده . خودت گفتی که من و تو باعث عذاب یکدیگریم
_ با چه کسی می خواهی ازدواج کنی؟
_ به تو مربوط نیست . این را گفتم که بدانی من هدفی در زندگی دارم
_ پس چرا می خواستی من را راضی به آشتی کنی؟
_ بخاطر بهار!
_ تو که می گفتی دروغ نمی گویی
_ توقع داری بعد از انهمه اهانت و بی توجهی بگویم بخاطر تو برگشتم . تو وکیل گرفتی منهم می گیرم . ما دیگر کاری با هم نداریم ( سپس روی برگرداند تا برود)
_ اگر بروی مطمئن باش دنبالت نمی آیم . پس بهتر است به حرفهایم گوش کنی
آرام استاد و برگشت و رو در روی فرید قرار گرفت و گفت : برای من دیگر واقعا مهم نیست که به دنبالم بیایی یا نه ! من راه خودم را می روم . اما به احترام زندگی که با هم داشتیم به حرفهایت گوش می کنم

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۲]
#آرام
#قسمت۱۰۱

می خواهم خوب به حرفهایم گوش کنی . حرفهایی که بارها با خودم تکرار کردم ولی هیچ وقت نتوانستم انطور که می خواهم بیان کنم . از تظاهر به غرور خودم خسته شدم . در واقع تو مرا شکست دادی . جنگ بین من و تو جنگ نا برابر بود . تو با سکوتت و من با غرورم . سلاح تو برنده تربود . برای من بهار مهم است . اما نه به اندازه تو . وقتی تو را در کلبه دیدم باور نمیکردم که خودت هستی . آنقدر با خیالت بسر بردم که ابتدا فکر می کردم سایه توست که به طرفم می آید . اما تو بودی ، واقعی و نزدیک به من . زیبا تر از همیشه ! وقتی حرف می زدی از سر خشم و حسادت نمی خواستم توجهی بکنم و می خواستم عذابت بدهم . با بی تفاوتی . سردی رفتارم ، می خواستم تو به پایم بیفتی . اما تو حرف زی و رفتی و من حتی جرات انکه بدنبالت بیایم را در خودم نمی دیدم . برگشتم تا دوباره تو را بینم . تا دیر نشده ، یکبار دیگرببینمت و حقیقت وجودم و هر انچه در خیال و جانم انباشته بودم برایت رو کنم . اما تو هراسان آمدی و حرف از بچه زدی که حتی در خواب و رویا هم تصور او را نمی کردم . دیدن بهار با تو زیباترین چشم انداز زندگی ام بود . من حتی قدرت آن را در خودم نمی دیدم تا بهار را از تو بگیرم و در آغوشم لمس کنم . تو هیچ زمان برای من تمام نشدی ، با هر بار دیدنت زندگی تازه ای به من بخشیدی . من خود خواهم ، مغرورم ! اما تو بدتر از من کردی . وقتی می گویم قصد ازدواج دارم تو بی پروا راجع به ازدواجت حرف می زنی . وقتی می گویم برو تو زودتر رفته ای و هر وقت می گویم دوستت دارم فرار می کنی . اگر تو هنوز نمیدانی چطور با من رفتار کنی این را بدان که من آشفته تر وبدبین تر از تو قدم پیش گذاشتم .
من بهار را بدون تو نمی خواهم . می خواستم بدانم تو چه می گویی. آیا هنوز من را همانطور که فکر می کردم می خواهی و یا فقط بخاطر بهار من را به طرف خود می کشانی . در این مدت یک لحظه نتوانستم بدون فکر تو زندگی کنم . اگر آن لحظه تو را پیدا می کردم مطمئن باش که طلاقت می دادم و هیچ وقت اسمت را نمی بردم . تو برای من متولد شدی . هیچکش نمی تواند این را انکار کند . تو تنها زنی هستی که من را به دام عشق و ازدواج کشاندی . ازدواجی اجباری و عشقی سوزان ! شاید در هیچ کتابی آن را نخوانده باشی . اما تو این کتاب را حفظ بودی و چه سخت بمن یاد دادی . بهار منتظر توست می توانی او را هر کجا که می خواهی ببری و اگر خواستی …
آرام چه زیبا اشک می ریخت . لبانش می لرزید و قلبش چون پرنده ای در پی آزادی در کنج سینه اش می تپید او بدنبال کلمات می گشت ، اما هیچ جوابی برای اعترافی چنان صادقانه و لطیف نمی یافت . فرید از او دور شد . آرام سر بردیوار خیابان نهاد و در زیر بارش ریز و لطیف برف به انتهای خیابانی که هیچ رهگذری در آن به چشم نمی خورد ، خیره ماند

داستانهای نازخاتون, [۱۶٫۰۸٫۱۸ ۲۳:۴۳]
#آرام
#قسمت_آخر

سایه شماره ی دفتر را گرفت : سلام ! فرید! حالت خوب است؟

فرید گفت : خوبم ! چه عجب تلفن کردی . سعید حالش خوب است ؟

– سعید هم سلام می رساند . راستش ، چه طور بگویم گفتن آن کمی سخت است ، می خواستم پیغامی بدهم .

– صدای فرید لرزان و بم به گوش ریسید : چه پیغامی ؟

– متاسفم فرید من مجبور هر چه آرام گفته را تکرار کنم .

– سایه زود تر حرفت را بزن .

– آرام گفت من می روم . برای شروع زندگی تازه دیر شده . من خسته تر از آنی هستم که تصورش را کنی . فرید ؟ الو ؟ صدایم را می شنوی ؟

سایه با نگرانی گوشی را قطع کرد و دوباره شماره گرفت .

فرید پس از شنیدن پیغامی که فرید به او داد . از دفترش بیرون آمد و ساعتی بی هدف در خیابان ها راه رفت . خسته و نا امید به خانه رسید . کلیدش را در آورد و چرخاند . چراغ های خانه روشن بود و بوی مطبوع غذا به مشام می رسید . فرید به گمان این که ثریا خانم آن جاست وارد خانه شد . و لحظه ای عجیب و غیر قابل باور . ، کودکی را در حال بازی با اسباب بازی های رنگارنگش دید. او بهار بود . فرید به کنارش رفت و برای اولین بار او را در آغوش کشید و بوسید . چنان بود که خداوند پاره ای از بهشت را در دامن او افکنده . ب خود گفت . آرام بهار را با خود نبرده و بهار به همراه سایه به آن جا آمده است . بهار را زمین نهاد و به اشپزخانه رفت . قلبش فر ریخت . آرام در حال چیدن میوه در سبد بود و گیسوانش را به عادت آن زمان بسته بود و بلوز شلواری به رنگ ساده پشیده بود . فرید با شیفتگی به آرام خیره ماند . چگونه با سردرگمی و نا امیدی پا به خانه نهاده بود و اکنون آرام ، تمام وجود آن خانه و روح زندگی اش شده بود . آرام با دیدن فرید در آستانه ی در مانند آن که سالیان سال با یک دیگر به سر برده اند و هیچ جدایی در بین نبوده گفت : اگر می خواهی دوش بگیر و لباست را عوض کن .

– آرام!

آرام با لبخند زیبایی گفت : بله !

فرید به او نزدیک شد و با سر انگشت ، چشمان و گونه ی او را لمس کرد و سپس در آغوش یکدیگر فرو رفتند . هر دو اشک می ریختند و از این که با تمام مرارت ها و سختی ها این چنین به وجود یکدیگر آمیخته و محتاجند غرق در سعادت و شگفتی بودند و چه طور نا خواسته خود را از این سعادت عبدی محروم نموده بودند و شکنجه های بیشماری بر خود روا داشته اند .

صدای بهار آن دو را به خود آورد . بهار چهار دست و پا خود را به آن جا رسانده بود و دستانش را تکان می داد . آرام در میان اشک خنده سر داد .فرید به سوی بهار رفت و او را در آغوش گرفت و هر سه در دایره ی کوچک از عشق پر شدند .

فرید گفت : دیگر نمی گذارم بروی ، بیشتر از آن چه که اقرار کردم دوستت دارم .

آرام به آغوش فرید پناه برد و گرمای تنش را به جان کشید .

– من بدون تو هیچم! می خواهم جبران روزهایی را که پیشت نبودم را بکنم .

صدای زن در برخاست . فرید متعجب به آرام نگریست . آرام شانه هایش را بالاانداخت و گفت : بهتر است بروی و در را بازکنی . من از هیچ چیز خبرندارم.

فرید به همذاه بهار بیرون رفت . صدای همهمه و شادی در خانه پیچید . فرید بعد از دقایقی آمد و گفت : پدر مادر ، سایه و سعید ، امید و سارا ، دکتر حامد این جا هستند بهتراست بروم و غذا سفارش بدهم .

آرام خندید و گفت : حرفش را هم نزن برای همه تدارک دیده ام .

فرید تمام احساسش را با بوسه به آرام هدیه کرد و گفت : تو همیشه من را غافلگیر می کنی .

– اگر همانطور عاشقم بمانی من هم چیزهایی برای غافلگیر کردن تو خواهم داشت .

فرید بوسه ای بر دستان آرام زد و گفت : اگر اسمم را مجون بگذارم خیالت راحت می شود .

– آن وقت لیلی پیش مرگ نفسهات می شود

پایان …
#سیمین_شیردل

@nazkhatoonstory

1 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x