رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۶۱تا۶۵

فهرست مطالب

الهه شرقی رمان آنلاین رویا خسرو نجدی

رمان آنلاین الهه شرقی قسمت ۶۱تا۶۵

داستان الهه شرقی

نویسنده:رویا خسرو نجدی

#قسمت۶۱
رابین مستقیماً به چشمان کیمیا نگاه کرد و کیمیا نیز برای اولین بار به خود جرأت داد و به چشمان او خیره شد. برای نخستین بار طوفانی شدن یک دریای آرام را در عرض کمتر از چند ثانیه به تماشا نشست. لبهای رابین لحظه ای جنبید ولی بر خلاف تصور کیمیا سکوت کرد. بطریهای مقابلش را کمی عقب کشید دستانش را روی میز گذاشت و سرش را روی آنها قرار داد. کیمیا با تعجب او را نگاه کرد؛ از یک پسر شرقی این اداها واقعاً عجیب بود؛ با این حال هیچ حرفی نزد و به انتظار الین و دیوید به در ورودی رستوران خیره ماند.

لحظات از پی هم سپری می شدند اما نه خبری از الین و دیوید بود و نه رابین قصد داشت سرش را از روی میز بردارد. نگاهی به ساعتش کرد خیلی به نیمه شب نمانده بود آهسته گفت:
– فکر نمی کنی یه کم دیر کردند؟
رابین پاسخی نداد و کیمیا تصور کرد او در خواب است، قوطی سیگارش را از روی میز برداشت و با انتهای جعبه چند بار به ساعد رابین فشار آورد. رابین سرش را بلند کرد، نگاهی به او و نگاهی به جعبه سیگار کرد و سر تکان داد. پوزخندی زد و گفت:
– شاید به قول تو من آدم هرزه ای باشم ولی مطمئنم آلوده به هیچ نوع ویروسی نیستم.

کیمیا با شرمندگی سر به زیر انداخت. مسلماً قصد نداشت برای رابین در این مورد توضیحی بدهد. زیرا خیلی خوب می دانست رابین از حرفهای او سر در نخواهد آورد. چند لحظه ای بعد سرش را بالا آورد رابین همچنان او را نگاه می کرد و کیمیا غروب دریا را در سپیدی خون رنگ چشمان او نظاره کرد.

رابین که سکوت کیمیا را دید با همان حالت غریب آن شبش پرسید:
– دوشس نفرمودند امرشون چی بود؟
کیمیا در حالی که نگاهش را از نگاه او می دزدید گفت:
– گفتم شما فکر نمی کنید دیر کردند؟
– من که منتظرم هستند برای ذفتن به آپارتمانم این طوری عجله ندارم که شما برای رفتن به خوابگاه عجله می کنید.

کیمیا دلش می خواست به رابین بگوید از همه کسانی که امشب و شبهای دیگر در انتظارش هستند متنفر است اما ترجیح داد سکوت کند. رابین در حالی که از گارسون صورت حساب را میخواست جعبه سیگارش را از روی میز برداشت و داخل جیبش گذاشت و گفت:
– آماده شو بریم.

کیمیا با تعجب پرسید:
– پس بچه ها چی؟
– قبل از این که برن دیوید به من گفت که بر نمیگردن من شما رو می رسونم.

کیمیا که حسابی غافلگیر شده بود پاسخ داد:
– نه، من خودم می تونم برم.

رابین در حالی که اسکناسهای نو را از داخل کیف پولش بیرون می کشید جواب داد:
– بلند شو.

وقتی رابین به رسم تمام فرانسویها یک اسکناس درشت را به عنوان انعام کف دست گارسون گذاشت. تازه کیمیا به خاطر آورد قصد داشت صورت حساب را بپردازد با این حال ترجیخ داد حرفی نزند و به دنبال رابین از رستوران خارج شد. برای لحظه ای قصد کرد به تنهایی عازم خوابگاه شود، اما بی علت احساس ترس کرد و به ناچار وقتی رابین در جلوی ماشین را برایش باز کرد بی درنگ سوار شد. رابین سر جایش نشست و از زیر چشم نگاهی به کیمیا کرد و گفت:
– به جز مادرم اولین زنی هستی که برات در ماشین رو باز می کنم.

#قسمت۶۲
کیمیا با تعجب پرسید:
– میخوای باور کنم؟!
– برام مهم نیست می تونی باور نکنی.

کیمیا چند لحظه ای متفکرانه به بیرون نگاه کرد و بعد پرسید:
– خب ببینم میشه بگی چه وجه تشابهی بین من و مادرت وجود داره؟
رابین چند لحظه ای سکوت کرد بعد آهسته پاسخ داد:
– فکر کنم برای تو هم مثل اون یه احترام خاص قائلم. یه احترام بی اراده.

کیمیا پاسخی نداد. چهره ی رابین همان حالت همیشگی را به خود گرفت. بعد گفت:
– مادموزل کجا تشریف می برید؟
کیمیا احساس کرد دیگر از شنیدن کلمه مادموازل دچار تهوع می شود با کلافگی گفت:
– می رم خوابگاه. در ضمن فکر کنم مطلبی هست که باید راجع بهش صحبت کنیم.

رابین با سرعت حرکت کرد و در همان حال گفت:
– خب من آماده ام.
– تو خودت بهتر می دونی که نباید اینقدر منو دوشیزه صدا کنی. این کلمه اعصاب منو خرد می کنه.
– چرا من نباید شما رو دوشیزه صدا کنم؟
– احمقانه است. خب مسلمه چون من مطلقه هستم.

رابین ناگهان به شدت ترمز کرد. کیمیا با تعجب به او نگاه کرد و گفت:
– قصد خودکشی داری؟
رابین گویا چیزی نشنیده باشد پاسخ داد:
– صبر کن ببینم. Femme- Divorcee یعنی چی؟… درسته یعنی تو متارکه کردی؟
کیمیا با بی حوصلگی پاسخ داد:
– آره، نکنه می خوای بگی خبر نداشتی.
– من هرگز در این مورد چیزی نشنیده بودم. پس تو قبلاً ازدواج کردی.
– آره ولی فقط یک بار.

رابین لبخندی زد و دوباره پرسید:
– نمی خوام فضولی کنم ولی خیلی دلم میخواد بدونم چرا متارکه کردی؟
کیمیا در حالی که تمام تلاشش را به کار می برد تا حالتی کاملاً عادی داشته باشد گفت:
– خب به خاطر این که بهم گفت دیگه دوستم نداره… یعنی از اول هم دوستم نداشته.
– خب تو چی گفتی؟
– هیچی بابت تمام دروغهایی که در زندگی مشترکمون بهم گفته بود ازش تشکر کردم.

رابین با صدای بلند خندید و گفت:
– شنیده بودم متارکه برای دخترای شرقی خصوصاً ایرانی ها خیلی سخته ولی تو طوری حرف می زنی که آدم به شنیده هاش شک کنه.

کیمیا لبخند دردناکی زد و پاسخ داد:
– ترجیح می دادی وقتی برات حرف می زنم گریه کنم؟
– نه من اصلاً از تو توقع گریه ندارم… اگه یه چیزی بگم ناراحت نمی شی؟
– نه بگو.
– می دونی به اعتقاد من شما زوج کاملاً متناسبی بودید.

#قسمت۶۳
کیمیا با تعجب پرسید:
– میشه بگی از چه نظر؟
رابین کمی به او نزدیک شد و گفت:
– هر دوتون احمقید. اون احمق ترین مرد دنیاست چون کسی رو از دست داده که هرگز مشابه اش رو به دست نمیاره و تو کمتر از اون نیستی چون زندگی رو برای خودت حروم کردی. راستش رو بخوای تموم برنامه های امشب رو چیده بودم تا به تو پیشنهادی بدم.
– برنامه ها؟! یعنی اومدن ما به اینجا و دیدن شما همه از قبل طرح ریزی شده بود؟
رابین دستش را به صندلی کیمی تکیه داد و صورتش را نزدیک صورت او برد و گفت:
– بله، کاملاً، می دونی من باید با تو حرف می زدم قبل از اینکه از آدمای پر رنگ جا بمونم. می دونی من خودم هم نمی دونم چه کار دارم می کنم، فقط اینو می دونم که چندین بار قصد کردم از این بازی عقب بکشم و واقعاً هم این کارو کردم، ولی نمیدونم چرا دوباره برگشتم. به نظر خودم خیلی احمقانه است ولی ارادی نیست. اینو مطمئنم. امشب می خواستم بهت پیشنهاد کنم تو رفاقت با منو بپذیری، منم در مقابل قول بدم که حد و حدود خودم رو رعایت کنم. یعنی مراقب باشم به اون چیزهایی که شما شرقی ها براش ارزش قائلید لطمه ای نزنم.

کیمیا نگاه گنگی به رابین کرد و گفت:
– اصلاً منظورت رو نمی فهمم.
– چطور نمی فهمی؟ من الان فهمیدم که ما حتی اون مشکل رو هم نداریم. ما خیلی راحت می تونیم با هم باشیم.

کیمیا که تازه متوجه نیت رابین شده بود با عصبانیت فریاد کشید:
– تو واقعاً احمقی.

رابین با خونسردی پاسخ داد:
– به اندازه تو یا به اندازه شوهرت؟
کیمیا عصبانی تر غرید:
– من شوهر ندارم.
– خیلی خب چرا فریاد می کشی؟
– می خوام پیاده شم.
– می شه این دیوونگی ها رو بذاری کنار، ما داریم با هم صحبت می کنیم، شاید به نتیجه برسیم، البته اگر هم نرسیدیم هیچ اهمیتی نداره.

کیمیا با تعجب به رابین نگاه کرد و گفت:
– این همه پستی غیر قابل تصوره.
– چرا این حرفو می زنی؟ من فقط دارم از تو دعوت می کنم به زندگی برگردی و از اون لذت ببری. این درست نیست که تو این طوری جوابمو بدی.
– چطور می تونم ازت خواهش کنم برای من دل نسوزونی.
– خیلی خب خانم کوچولو اینقدر عصبانی نباش من در مقابل هیچ زنی به اندازه تو صبور نبودم.
– چرا دست از سرم بر نمی داری؟ تو که مثل من زیاد داری پس چرا؟…
– ببین اینکه چرا دست از سرت بر نمی دارم سؤالیه که خودم هم دنبال جوابش می گردم و این که مثل تو زیاد دارم، واقعیتیه که منو ارضا نمی کنه. اینقدر سرسختی نکن.

کیمیا سکوت کرد سکوتش به رابین جرأت ابراز وجود بیشتری داد. او دوباره و این بار به فارسی گفت:
– باور کن کیمیا چد مرتبه قصد کردم دورت رو خط بکشم، اما از اون روزی که چشمم بهت خورده از هیچی تو زندگیم لذت نبردم. همیشه فکر کردم که زندگی من فقط و فقط تو رو کم داره. هیچ دختری از اون روز تا حالا نتونسته منو ارضا کنه، تو با این زیبائیهای وحشی مثل یه جنگلی، پر خطر و پر آشوب اما جذاب برای ماجراجویی. یه چیزه تازه، یه چیز بکر. حتی مطلقه بودنت هم چیزی از بکری وجودت کم نمی کنه. مطمئن باش کاری می کنم که از لحظه به لحظه زندگیت لذت ببری.

#قسمت۶۴
لبهای کیمیا لرزید صدای گرم و ملتمس رابین بر وجودش می نشست و به شدت آزارش می داد. آهسته پرسید:
– اونوقت من تو زندگی تو چه نقشی دارم؟
رابین چنان به او نزدیک شد که گرمای نفسهایش را روی گونه های خود حس می کرد و التهاب وجودش را از نی نی چشمانش درمی یافت.آهسته در گوشش زمزمه کرد:
– تو برای من مثل سوگلی حرامسراهای شقی هستی.

کیمیا ناگهان تکان سختی خورد. با تمام توان شانه های مردانه و محکم رابین را به عقب پس زد و سیلی محکمی به گوشش نواخت و فریاد کشید:
– حرامسرات رو بدون من اداره کن

و بلافاصله از ماشین پیاده شد. رابین مشتش را روی فرمان کوبید و فریاد کشید:
– لعنت به من بازم خراب کردم. آخه مگه من چی گفتم که ناراحت شدی؟ من فقط گفتم تو برای من از همه عزیزتری، پس دیگه چی از من می خوای؟

****

خوای؟هنوز آن جشن مسخره ادامه داشت و جوان ها سر خوش از نوشیدن آن همه الکل هر کدام در گوشه ای مشغول خوشگذرانی بودند. اتاقهای ساختمان بزرگی که برای جشن اجاره گرفته شده بود در اشغال جوانان تشنه شهوت و باغ آن جولانگاه مستان آخر شب بود. تنها کیمیا در این میان سرگشته و تنها گوشه گوشه ی باغ را در جستجوی الین زیر پا می گذاشت و از همه چیز احساس تنفر و تهوع می کرد. حتی از خودش به خاطر شرکت در این جشن کذایی متنفر بود. کاش هرگز به اصرار الین و دیوید، پای در جایی که جای او نبود نمی گذاشت. وقتی از یافتن الین نا امید شد و به این نتیجه رسید که او هم در یکی از آن اتاقهای لعنتی است تصمیم گرفت از آن خراب شده بگریزد. قبل از آن که به راه پله برسد صدای آواز دسته جمعی پسرها به گوشش رسید از شنیدن صدای آنها و آهنگ مبتذل و وحشتناکی که به زبان انگلیسی می خواندند خونش به جوش آمد دلش می خواست با تمام وجود سرشان فریاد بزند((خفه شید)) ولی آخر چگونه؟ از دور به جمعشان نگاه کرد صدای رابین که کنار مایک نشسته بود در بین صداها قابل تشخیص بود. (( وای که چقدر از این مارمولک موزی متنفر بود)). به سرعت راه خروج را در پیش گرفت و وقتی مقابل آنها رسید نگاهی مملو از نفرت به چهره های مستشان انداخت و بیاختیار فریاد زد:
– شماها از حیوون هم کثیف ترید.
لحظه ای صداها خاموش شد ولی سکوت چند لحظه ای را قهقهه ی چندش آور مایک درهم شکست. او از روی پله بلند شد و آهسته آهسته به طرف کیمیا حرکت کرد. هنوز چند قدمی با او فاصله داشت که بوی مشروب شامه ی کیمیا را آزارد. مایک چشمان سرخ و دریده اش را به کیمیا دوخت و گفت:
– دختر شرقی چرا با ما آواز نمی خوونی؟ شایدم ترجیح می دی ما بخونیم و تو برقصی.
کیمیا با نفرت نگاهش کرد و گفت:
– خفه شو.
مایک گرچه از عصبانیت بیش از اندازه کیمیا جا خورد ولی مست تر از آن بود که معنای آن را دریابد دستش را پیش آورد و در همان حال فریاد زد:
– دختر شرقی باید برقصه.

#قسمت۶۵
دختران و پسران مست هم با او همنوا شدند و صداهایشان گوشهای کیمیا را پر کرد و احساس تهوعش را تجدید نمود. با بیزاری از مایک روی گرداند تا عقب برود ولی مایک با یک حرکت ناگهانی بازوی او را گرفت و به سرعت عقب کشید. کیمیا یعی کرد از او بگریزد ولی بازویش به شدت در میان انگشتان استخوانی مایک اسیر شده بود. او دست دیگرش را برای پس کشیدن شال کیمیا روی سرش برد و کیمیا را ناچار کرد که با هر دو دست شالش را محکم نگه دارد. مایکل باز خنده بلند دیگری سر داد و گفت:
– مگه نمی شنوی دوستان چی میگن؟ زود باش عروسک کوچولو، تو که نمی خوای دل دوستانت رو بشکنی؟
کیمیا مشت محکمی به سینه مایک کوبید او را قدمی به عقب راند و با عصبانیت فریاد کشید:
– دست از سرم بردار وگرنه…
ناگهان ساکت شد. مایک مغرورانه به سکوت عاجزانه کیمیا نگاه کرد و کیمیا به رابین، اما او به جهت مخالف آنها نگاه می کرد. مضاف بر آن کیمیا و رابین پس از ماجرای آن شب با هم قهر بودند و رابین دیگر هیچ اصراری در برقراری ارتباط با او نکرده بود. دوباره به مایک نگاه کرد و این بار ملتمسانه و با لحنی آرامتر گفت:
– بذار برم.
مایک پوزخند وحشتناکی زد و گفت:
– باشه کوچولو برو ولی اول برامون یه هنرنمایی شرقی بکن.
کیمیا که به شدت مستأصل شده بود دلش میخواست چشمان دریده مایکل را با ناخنهایش از کاسه درآورد، و ای کاش توانش را داشت. مایک فشار نسبتاً شدیدی به بازویش وارد آورد و او بیاختیار ناله کرد. مایک با صدای بلند خندید و کیمیا چنان عصبانی شد که بی اختیار دستش را بلند کرد و با تمام قدرت به روی گونه او فرود آورد. مایک که حسابی غافلگیر شده بود وحشیانه به سمت کیمیا که قصد فرار داشت هجوم آورد، او را به سوی خود کشید شانه هایش را محکم گرفت و چند بار به شدت تکان داد، بعد دستش را بالا برد ولی قبل از آنکه دستش با صورت کیمیا تماس پیدا کند، انگشتانی دور مچش حلقه شد و دستش را عقب کشید. مایک عصبانی برگشت و به صاحب انگشتها نگاه کرد کیمیا هم مشتاقانه به ناجی خود نگاه کرد. رابین با آن چشمان دریایی درست پشت سر مایک ایستاده بود. لحظه ای ناباورانه به او خیره شد. رابین با عصبانیت فریاد زد:
– اگه فقط نوک انگشتات به این دختر برسه با من طرفی.
مایک خیره به رابین دستش را پایین آورد. چند قدم به عقب برداشت بعد با خشم جمله ای بهه انگلیسی گفت که کیمیا حتی یک کلمه از آن را نفهمید. شاید اگر در آن حالت مایک فارسی هم حرف می زد کییمیا باز هم نمی فهمید. رابین با همان زبان به او پاسخ داد. بعد سوئیچ اتومبیلش را رو به کیمیا گرفت و به فارسی گفت:
– برو تو ماشین تا من بیام.
اما کیمیا مبهوت و متعجب همچنان نگاهش می کرد. او این بار بلند تر گفت:
– بگیر دیگه.
کیمیا دستش را که به شدت می لرزید جلو برد و سوئیچ را گرفت و با سرعت به طرف ماشین شروع به دویدن کرد. چند لحظه بعد رابین آمد و کنار او نشست مثل همیشه آرام و خونسرد به نظر میآمد. کیمیا نگاهی از سر قدر شناسی به او کرد و گفت:
– فکر می کنم گاهی اوقات می شه تو وجود شما هم دنبال غیرت گشت.

رابین لبخند زیبایی زد. سرشش را طوری تکان داد که یال روشن و زیبایش در هوا به حرکت در آمد بعد آهسته گفت:
– آدم گاهی اوقات کارهایی رو می کنه که حتی خودش هم علت اونها رو نمی دونه.
و بعد نگاهش را به چشمان کیمیا دوخت و آهسته گفت:
– منو به خاطر تمام دفعاتی که ناخواسته و ندونسته ناراحتت کردم ببخش.
کیمیا با لبخند پاسخ او را داد. رابین چند باری سر تکان داد و بعد آهسته گفت:
– امان از دست تو (( الهه شرقی))
کیمیا متعجب به سوی رابین برگشت و گفت:
– تو چی گفتی؟
– الهه، الهه شرقی من.
– تو می دونی معنی الهه چیه؟
– تو چی؟ می دونی الهه ی آدمی مثل من یعنی چی؟
کیمیا خنده ای کرد و گفت:
– آدمی مثل تو رو چه به الهه داشتن؟
– دختری مثل تو رو چه به الهه آدمی مثل من بودن؟
– رابین الهه یعنی…
– آره می دونم. الهه یعنی روح زندگی، یعنی پاک مطلق، یعنی همه چیز یه آدم تو دنیا…
نگاه رابین به نقطه نامعلومی خیره ماند و لبهایش بسته شد. کیمیا همچنان متعجب به او نگاه می کرد و نمی توانست آنچه را که می شنود باور کند

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x