رمان آنلاین امانت عشق قسمت پایانی  

فهرست مطالب

امنت عشق داستانهای نازخاتون رمان انلاین

رمان آنلاین امانت عشق قسمت پایانی  

نویسنده :فریده شجاعی 

عید آن سال دیگر برایم رنگ و بویی نداشت. سال جدید را در حالی اغاز کردم که به همراه اقوام بر سرمزار او بودیم و سفره هفت سین را که شامل خرما و شمع و حلوا و اشکهایمان میشد روی سنگ قبرش پهن کردیم. حضور بقیه باعث میشد نتوانم انطور که دلم میخواست گریه کنم.
میگویند خاک با خود فراموشی می اورد. این را به چشم خود دیدم. کم کم لباسهای مشکی جای خود را به لباسهای رنگی و کم کم دیدارهای هفتگی از مزار او جای خود را به هفته ها و ماه ها میداد. اما دیدار کننده همیشگی مزار او من و خاله سیمین بودیم و تا موقعی که سیاوش در ایران بود او نیز هر هفته سر مزار علی می امد و شاخه گل سرخ بر سر مزارش میگذاشت. خولی سا همیشه پیش از ما می امد و یا پس از ما از او دیدن می کرد. من از گل خشک شده و یا از تازگی ان میفهمیدم که برای دیدن علی امده و من از اینکه با او روبرور نمیشوم احساس ارامش میکردم.
ولی عاقبت پس از چند ماه تاخیر برای تمام کردن دوره تخصصی اش به کانادا برگشت.
بی حوصله و عصبی شده بودم و تمایل به انجام دادن کاری را نداشتم .چند بار پدر و مادر از من خواستند تا در کلاسهای هنری و یا ورزشی ثبت نام کنم اما تمایلی به این کار نداشتم. حتی حوصله خوشنویسی هم که انقدر به ان علاقه مند بودم را نداشتم. چند وقت بود که به تجویز پزشک قرصهای اعصابم را قطع کرده بودم. دکتر عقیده داشت که رو به بهبودی می روم. ولی بهبودی در خود احساس نمیکردم. شبها خواب ارامی نداشتم و تمایلی به خوردن غذا نشان نمیدادم و به شدت بی اشتها شده بودم. کلی از وزن بدنم را از دست داده بودم. دیدارهای خانوادگی کماکان ادامه داشت. ولی من دیگر در این مهمانی ها شرکت نمیکردم .هر وقت مهمان داشتیم به بهانه خستگی به اتاقم میرفتم و در را از پشت قفل می کردم . گاهی اوقات راحله به دیدنم می امد  و در این مدت او هم لاغر شده بود و من احساس می کردم غم از دست دادن او را هم افسرده کرده است. میدانستم که راحله هم علی را به شدت دوست داشت و شاید همین احساس پیوند مرا با او محکم میکرد. فقط یکبار به دیدن مهناز رفتم. هر دو در اغوش هم گریه کردیم. مهناز تازه از بستر نقاهت بلند شده بود و وضعیت روحی خوبی نداشت. دایی سعید بیشتر از گذشته به دیدنم می امد و گاهی اوقات برایم کتابی می اورد تا ان را مطالعه کنم ولی من حتی لای ان را باز نمیکردم . گاهی اوقات مرا با خود به گردش می برد و خیلی سعی می کرد مرا با زندگی اشتی دهد. او خیلی با من حرف میزد. همه حرفهایش را قبول داشتم تا وقتی که او پیشم بود احساس سرزندگی میکردم ولی پس از رفتن او دوباره در خود فرو میرفتم. بعضی شبها خواب علی را میدیدم. ولی خیلی مبهم و گنگ. یکبار در خواب او را به وضوح دیدم که چشمانش با نگرانی به من مینگرد و لباسی  سبز به دستم میدهد. به محض گرفتن لباس از خواب پریدم. بدون اینکه خوابم را برای کسی تعبیر کنم همان روز به دیدار مزارش رفتم. بار دیگر همان خواب را دیدم ولی نه مثل دفعه پیش. از وقتی که با لباس سبز برای اخرین دیدار او  رفته بودم  دیگر از رنگ سبز که انقدر به ان علاقه داشتم متنفر شده بودم .نمیدانستم چرا علی در خواب لباس سبز به من هدیه میدهد. رنگ سبز را نشانه ارامش روحش تعبیر کردم. ولی چرا ان را به من میداد؟ ایا روح او از ناراحتی و افسردگی من در عذاب بود. خوابم را برای دایی سعید تعریف کردم و از او خواستم تا ان را برایم تعبیر کند. دایی پس از مدتی فکر کردن گفت: سپیده من نمیتوانم خواب تعبیر کنم ولی به طوری که تو میگویی روح علی زمانی به ارامش میرسد که تو نخواهی با عذاب دادن خودت به یاد او باشی. تو با این رویه ای که پیش گرفته ای هم باعث عذاب خودن هستی و هم اطرافیانت را زجر کش میکنی. از علم ماورا طبیعت و همچنین از روح شناسی سررشته ای ندارم ولی همینقدر میدانم روح برای رسیدن به معبود باید دلبستگی اش را از دنیا از بین ببرد. تو هم با غم و غصه روح علی را معذب میکنی و او را از پرواز به سمت ارامش باز میداری…
حرفهای دایی سعید مرا به فکر فرو برد. پس روح او نگران من بود و من با غصه خوردن روح او را ناراحت میکنم.
کم کم با گذشت زمان روحیه خود را بدست اوردم. البته با وجود همه ی تلاشم هنوز افسرده  و منزوی بودم ولی باورم شده بود که او را از دست داده ام و نباید با غصه خوردن مانع ارامش روح او شوم.
دو روز پس از نخستین سالگرد او به اجبار مادر و خاله سیمین لباس سیاهم را در اوردم .  از بین لباسهایم لباس لیمویی رنگی را که او به من هدیه کرده بود  را پوشیدم. خیلی تعجب کردم دیدم لباس برایم گشاد شده و به تنم زار میزند به راستی لاغر شده بودم.
یک سال و دو سه ماه پس از فوت علی به اصرار اقای رفیعی و خاله سیمین مراسم ازدواج دایی سعید برگزار شد. با اینکه نمیخواستم در مراسم شرکت کنم ولی خود دایی به دنبالم امد و با اصرار و حتی پرخاش مرا با خود برد. هنوز امادگی شرکت در جشن و عروسی را نداشتم. ولی برای ناراحت نکردن بقیه مجبور بودم تحمل کنم. صدای موسیقی اعصابم را بهم میریخت ولی سعی میکردم واکنش نشان ندهم. من که در چنین مهمانیهایی هیچ وقت احتیاج به صندلی پیدا نمیکردم تمام وقت روی پا می چرخیدم، حالا مانند پیرزنی سالخورده در گوشه ای از اتاق نشسته بودم. با اینکه چشمانم باز بود ولی انجا نبودم و در عالم خیال سیر میکردم.
با دیدن دایی سعید و زهرا در لباس سفید عروسی به یاد جشن عروسی خودم افتادم. بغضی گلویم را گرفت ولی گریه نکردم. دایی جلو امد و مرا بوسید و زهرا هم با من روبوسی کرد و من با لبخند پیوندشان را تبریک گفتم.
پس از عروسی داییی سعید با اینکه تمام وقت در منزل بودم کم کم پای خواستگارها به منزلمان باز شد. مادر چون میدانست من رغبتی به شنیدن این حرفها ندارم خودش پاسخ رد به همه انان میداد. جای تعجب داشت که بهروز نیز توسط خواهرش تقاضای ازدواج کرده بود. از شنیدن این خبر به حدی عصبانی شدم که لیوان ابی را که دست بود به شدت بر زمینم کوبیدم و اگر خودم گوشی را برداشته بودم هر چه از دهانم خارج میشد به او میگفتم .شنیدن اسم بهروز مرا به جنون میکشاند انقدر از او بدم می امد که حدی نمیشد برای ان قائل شد.
یک روز که خاله سمین برای  دیدن من و مادر به منزلمان امده بود از من خواست که با ازدواج کردن سر و سامانی به زندگیم بدهم. از حرف او تعجب کردم و با حالت غمگینی گفتم: خاله مگر شما نمیدانستید من چقدر او را دوست داشتم؟ پس از او نمیتوانم کسی را جایگزینش کنمو
خاله سیمین که چشمانش از اشک پر شده بود گفت:سپیده ، علی تو را خیل دوست داشت. این را همیشه به من میگفت. ولی او دیگر نیست و تو نباید جوانیت را هدر بدهی . زن احتیاج به تکیه گاه دارد. تو همیشه نمیوانی به شیرین و مهدی تکیه کنی.
بدون اینکه سعی کنم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم گفتم: من دوست دارم مثل خاله پروین به شوهرم وفادار بمانم
خاله سیمین لبخند غمگینی بر لب اورد و گفت: پروین با تو فرق داشت . او سنش از تو بیشتر بود و دو فرزند داشت.
سرم را روی دستانم گذاشتم و گریستم… ای کاش من هم از او فرزندی داشتم.
خاله بلند شد و پهلویم نشست و مرا در اغوش گرفت و گفت علی را در خواب دیده که لب جویباری نشسته و مشغول پر کردن گلدانی با خاک بوده است. خاله سیمین جویبار را دلیل شادی روح او میدانست . به خاله سیمین نگفتم که من هم در خواب او را دیده ام. نمیخواستم دوباره برای ازدواج من اصرار کند.
برای سرگرم کردن خودم مشغول مطالعه دیوان حافظ شدم. شعرهای حافظ مثل ابی بر اتش درونم بود که ان را خاموش می کرد. انقدر به این شعرها وابسته شده بودم که هر شب تا بیتی از انها را نمیخواندم خوابم نمیبرد. علی هم حافظ را دوست داشت و من با خواندن ان شعرها احساس میکردم با روح علی ارتباط برقرارمیکنم.
روزی که دایی سعید و زهرا را پاگشا کردیم همه اقوام دوباره دور هم جمع شده بودند. من هم به اصرار مادر که حضور نداشتم مرا بد میدانست قبول کردم و پیش مهمانان ماندم. انجا بود که متوجه شدم تا چند ماه دیگر دوره تخصصی سیاوش تمام میشود. همچنین متوجه شدم تا چند ماه دیگر سهراب و سوفیا پس از نه سال دوری به ایران می ایند.
به زن دایی نگاه کردم. هنگامی که دایی حمید این خبر را به ما داد با لبخند کم رنگی او را مینگریست. حالا دیگر اخلاق او را میدانستم. از برق چشمان زیبایش میفهمیدم خیلی خیلی خوشحال است ولی نمیتواند ان را اشکارا  بروز دهد. مهناز هم با وجودی که باید استراحت میکرد ولی نتوانسته بود خود را قانع کند تا به دیدن من نیاید و چون هفتمین ماه بارداریش را میگذراند به علت کم تحرکی و استرحت میلاد هنوز همانطور شوخ و خنده رو بود و با بلند کردم موهای سر و صورتش عقده دو سالی را که باید موهایش را کوتاه میکرد در اورده بود.
خاله پروین به اصرار میلاد برای پیدا کردن دختر مناسبی دست بالا کرده بود. همه عقیده داشتیم زود دست به کار شده چون سن ازدواج پسرها در فامیل ما بیست و پنج به بعد بود و میلاد دو سال این سن رو جلو انداخته بود. ان روز سر شوخی و خنده رد جمع باز شد و من با وجودی که از درون زجر میکشیدم ولی به خاطر قولی که به مادر داده بودم سرجایم نشستم . چند بار به دور اتاق نگاه کردم و جای علی را خالی دیدم. دلم برای خنده های زیبای او که با دندان های سفید و زیبایش را نشان میداد تنگ شده بود. برای اینکه با اظهار ناراحتی در جمع بقیه را ناراحت نکنم مشغول بازی با سهند پسر سارا شدم. سهند سه سالگیش را میگذراند و خیلی شیرین شده بود و من از بازی کردن با او لذت میبردم. او به محسن شبیه بود ولی چشمان او درست شبیه چشمان علی بود و من را به یاد او می انداخت.
دو ماه بعد وقتی مهناز را برای زایمان به بیمارستان بردند من و مادر همراهی خاله پروین به بیمارستان رفتیم. وقتی به بیمارستان رسیدیم وارد بخش زایمان شدیم رضا را دیدیم که قدم می زند و دستانش را در جیبش فرو کرده است. با دیدن ما لبخند زده و با نگرانی گفت:به نظرم خیلی طول کشیده ، میترسم مشکلی پیش امده باشد.
مادر خندید و گفت: همه پدرها برای اولین بار همین فکر را میکنند… نگران نباش.
من روی صندلی نشستم و غرق در تفکرات خودم شدم. از محیط بیمارستان و همچنین انتظار کشیدم متنفر بودم ولی این بار منتظر تولد نوزاد بودم. منتظر روییدن یک گل بوستان زمین خدا و این انتظار، انتظار زیبایی بود.
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که خانم پرستار از اتاق زایمان خارج شد و رد حالی که همراهان خانم مهناز زمانی را صدا میکرد منتظر ایستاد. رضا و خاله پروین و مادر هر سه بلند شدند و به طرف پرستار رفتند .صدای پرستار را شنیدم که برای سزارین مهناز درخواست اجازه کتبی داشت. رضا با نگرانی به خاله پروین نگاه کرد و او نیز سرش را به علامت تایید تکان داد. خاله و مادر ارام بودند ولی رضا دستپاچه بود و نگرانی در چهره اش به خوبی دیده میشد. من نیز دچار دلشوره شدم. دعا کردم عمل سزارین خطری برای مهناز نداشته باشد((((وای اگه مهناز بمیره چی میشه؟ خدا نکنه))))))

رضا و خاله پروین برای امضای ورقه رضایتنامه به بخش رفتند. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که با به همراه داشتن ورقه ای بالا امدند.باز لحظه های سخت انتظار شروع شد. مادر و خاله پروین بلند شدند تا به نمازخانه بیمارستان بروند نما حاجات بخوانند. به یاد روزی افتادم که مادر و بقیه برای مثبت بودن نتیجه ازمایش علی همین کار را کردند. من هم در دل از خدا خواستم مهناز را از خطر حفظ کند.
پس از رفتن مارد و خاله پروین بلند شدم و قدم زنان به طرف راه پله رفتم. میخواستم کمی قدم بزنم ولی دلم نیامد انجا را ترک کنم و دوباره برگشتم. رضا روی صندلی نشسته ود و سرش را بین دستانش گرفته بود. ارام روی صندلی نشستم.او متوجه حضورم شد و به طرفم برگشت. لبخند زدم و گفتم:نگران نباشید ان شالله به زودی صاحب فرزندی خواهید شد.
-امیدوارم زودتر این انتظار لعنتی تمام شود.
-مطمئن باشید هیچ چیز در دنیا پایدار نیست انتظار شما هم عاقبت به پایان میرسدو سرم را به سمت دیگری برگرداندم و رد همان حال با خود گفتم:همانطور که انتظار بیهوده من برای شنیدن خبر سلامتی علی پایان یافت.
عاقبت پس از انتظاری کشنده پرستار بیرون امد و بار دیگر همراهان مهناز را خواست. این بار من و رضا جلو دویدیم. او با لبخند گفت: تبریک عرض میکنم شما صاحب پسری تپل و زیبا شده اید.
رضا از خوشحالی کف دستهایش را چند بار به هم کوبید و گفت:خدایا شکرت. و بی درنگ گفت: خانم حال همسرم چطور است؟
پرستار در حالی که لبخند میزد گفت: هر دو سلامت هستند.
رضا مژدگانی خانم پرستار را داد و من به طرف نمازخانه دویدم تا این خبر خوش را به خاله پروین و مادر بدهم.
ان دو تازه میخواستند از نمازخانه خارج شوند که با دویدن من هراسان گفتند چه شده؟ با خنده گفتم: مهناز سلامت است و پسری به دنیا اورده.
چشمان مادر و خاله از خوشحالی غرق در اشک شد.
رضا و مهناز به اتفاق اسم پسرشان را علی گذاشتند و با این کار قلب مرا از شادی لبریز کردند. بعداز ظهر پنجشنبه وقتی برای خواندن فاتحه سر مزار علی رفتم این خبر را به او دادم و از دوری او اشک ریختم. مادر برای اینکه کمی روحیه مرا عوض کند از من خواست برای مراقبت از مهناز به منزل خاله پروین بروم. با خوشحالی پذیرفتم. مهناز وقتی فهمید برای مراقبت از او انجا رفته ام از خوشحال گریه کرد او را تهدید کردم که اگر ساکت نشود فوری ب منزل برمیگردم. رسیدگی به مهناز و علی کوچیک برایم سرگرمی خوبی شده بود گاهی نوزاد کوچک را بغل میکردم و اهسته بر روی موهای مشکی و قشنگش بوسه میزدم. رنگ چشمان رضا روشن بود ولی رنگ چشمان علی کوچک همرنگ چشمان مهناز مشکی بود. رضا خیلی به وجود علی کوچولو افتخار میکرد و گاهی کنار بستر مهناز مینشست و به این موجود ساکت و کوچک که اکثر اوقات در خواب بود نگاه میکرد. رفتن به منزل خاله پروین هم نتوانست مرا از برنامه پنجشنبه ام که دیدار مزار علی بود بازدارد. چون مسافت منزل خاله پروین تا امامزاده محل دفن علی دور بود بنابراین رضا مرا به انجا برد. در طول راه  رضا از خاطراتش با علی صحبت میکرد و من بدون کوچکترین صحبتی به حرفهایش گوش میدادم. رضا دسته گل سرخ زیبایی روی سنگ سیاه قبر او گذاشت و کنار رفت. من سنگ او را با گلاب شستشو دادم و رضا کمی دورتر روی سنگی نشسته بود و به سنگ قبر علی خیره شده بود. خیلی متاثر بود و من حدس زدم به یاد روزهایی افتاده که علی هنوز زنده بود. با افسوس اهی کشیدم و به یاد او افتادم ….
قریب به یک سال و نه ماه بود که او سفر نابهنگام خود را اغاز کرده بود و من هنوز در دل عذادار مرگ او بودم. باورش هنوز برایم سنگیم بود که علی انقدر زود پر کشیده و مرا تنها گذاشته است. ولی دیگر کمتر از دوری اش بیتاب میشدم. کم کم قبول میکردم که سرنوشت او اینچنین بوده که دفتر زندگی اش زود بسته شود. قهر من با دینا باعث نمیشود که او برگردد و فقط روح او را معذب میکند. پس از چند  روز از منزل خاله پروین برگشتم.برای اینکه دیگر با کشیدن حصار تنهایی به دور خود باعث عذاب بیشتر پدر و مادرم نشومدر کلاس اموزش شنا ثبت نام کردم. اب ارامش عجیبی در من به وجود اورده بود با ورزش روحیه ام بهتر شده بود. مادر هم از اینکه میدید کم کم نشاطم را بدست می اورم خیلی خوشحال بود. کمی بعد هم برای ورود در دانشگاه در کلاس کنکور ثبت نام کردم. میخواستم انقدر سرم شلوغ باشد که تا وقتی برای فکر کردن نداشته باشم. بدین ترتیب سه ماه گذشت و دومین سالگرد درگذشت علی را ۱شت سر گذاشتم. در این مدت حتی یک هفته هم نتوانستم خودم را قانع کنم که سر مزار او نروم. حتی برف و سرما هم تاثیری در این رفت و امدها نداشت. این کار همچون نفس کشیدن برایم عادت شده بود. یک روز که از کلاس کنکور برگشتم مادر با خوشحالی گفت:هفته دیگر سهراب و همسر فرنگی و دخترشان به ایران می ایند.
به راستی خوشحال شدم. چون سهراب را از وقتی که دختری دوازده ساله بودم دیگر ندیده بودم او برای ادامه تحصیل به کانادا رفته بود و همانجا هم ازدواج کرده بود و ماندگار شده بود. سهراب شش سال از سیاوش بزرگتر بود و متخصص مغز و  اعصاب بود. در این نه سال دوری زن دایی و دایی حمید چند بار برای دیدن انان به کانادا سفر کرده بودند ولی سهراب هنوز به ایران نیامده بود. دیگر فراموش کرده بودم او چه قیافه ا دارد. از عکسهایش هم نمیتوانستم چهره اش را  به یاد بیاورم.

عاقبت روزی رسید که همگی برای استقبال از انان به فرودگاه رفتیم. با یددن محوطه فرودگاه به یاد روزی افتادم که برای بدرقه علی امده بودم. ناخوداگاه به جایی که دو سال پیش ایستاده بودم نگاه کردم. بغض گلویم را گرفت. مهناز مرا از خیال بیرون اورد و در حالی که کودکش را به دستم میداد گفت:سپیده جان چند لحظه علی را بگیر.
به کودک زیبا نگاه کردم، خیلی ببه مهناز شباهت داشت. درست مثل سیبی بود که با مهناز دو نیم کرده بودند. از لپهای تپل و قشنگش بوسه ا گرفتم و او را به اغوش فشردم. فکر میکردم علی کوچک شده و همین اعث میشد ب او علاقه خاصی داشته باشم. علی کوچک هم به رویم لبخند زد و با همه کوچکی میفهمید که من چقدر به او علاقه دارم.
عاقبت انتظار به سر رسید و سهراب و را دیدم در حالی که خانمی همراهی اش میکرد و کودک خردسالی روی چرخ چمدانها نشسته بود. زن دایی با شوق در حالی که اشک رد چشمانش حلقه زده بود به امدن انان مینگریست. دایی حمید با لبخند برای انان دست تکان داد و جلو رفت. به سهراب نگاه کردم. از شباهت او به سیاوش جا خرودم. فقط به عکس یاوش که هیکل متناسب داشت سهراب قوی هیکل و چهار شانه بود و از این بابت به دایی حمید رفته بود . به همسرش سوفیا نگاه کردم. زنی چشم ابی و زیبا و قد بلند. وقتی جلوتر امد متوجه شدم روی پوست زیبای صورتش دانه های کک و مکی وجود دارد که مثل دانه های زرین خورشید میدرخشیدند که البته به زیبایی اش می افزود و او را در عین سفیدی خیلی بانمک جلوه میداد.در مجموعزن بسیار زیبایی بود که تاثیر خوبی روی من گذاشت. پس از اینکه او را ارزیابی کردم و به کودکشان نگاه کردم. کودک بسیار زیبایی بود که خیلی از او خوشم امد.ترکیب جالبی از سوفیا و سهراب بود. چشمان ابی را از مادرش و رنگ سیاه مو و پوست سبزه  را ز پدرش به ا رث برده بود. هر چه نزدیکتر میشدند خوشحالی اقوام مضاعف میشد وقتی بیرون امدند همه به طرف انان رفتیم. سهراب یکی یک با همه احوالپرسی کرد. باعث تعجب وبد که همه را به یاد می اورد. وقتی جلوی مادر رسید گفت:عمه شیرین نازنین من،حالتان چطور است؟ و او را در اغو شگرفت و بوسید. همسرش هم به تبعیت از او مادر را بوسید و با لهجه شیرینی گفت:امیدوارم خوب باشید.
وقتی سهراب میخواست با مهناز احوالپرسی کند با تعجب به مادر نگاه کرد و گفت:سپیده؟
مادر گفت:نه او مهناز دختر عمه پروین است.
سهراب با لبخند سرش را تکان داد و دست مهناز را گرفت و صورتش را بوسید. خنده ام گرفت. به رضا نگاه کردم ولی او ناراحت شنده بود. دایی حمید و رضا و محسن را هم به سهراب معرفی کرد و او هم با هر دو روبوسی کرد. در دل گفتم خدا به خیر بگذراند مثل اینکه قصد دارد از دم همه را ببوسد ووقتی سارا را هم بوسید این فکر قوت گرفت. چند لحظه ای او و دایی سعید رد اغوش هم بودند و پس از معرفی زهر سهراب و زنش با او احوالپرسی کردند چون با مادر صحبت میکردم متوجه نشدم ایا زهرا را بویید یا نه(((((((((((وای خدای من. این تیکش کلی خندیدیم.))))))))))))
من پهلوی میلاد ایستاده بودم. پس از اینکه با میلاد روبوس کرد و احوالش را پرسید به طرف من امد. لحظه ای ایستاد و چشمانش را تنگ کرد و گفت:سپیده….
سرم رو تکان دادم و گفتم:پسردایی خوش امدی…. ((((((((((صورتت رو ببر جلو میخواد ببوستت . ههههههههههههه)))))
لحظه ای در سکوت مرا نگریست و از تغییر حالش متعجب شدم. به ارامی دستش را جلو ارود و با من دست داد و خوشبختانه مرا نبوسید. دستم هنوز در دستش بود و ان را ول نکرده بود. مستقیم به چشمانم خیره شده بود. نمیدانستم باید چکار کنم. پس از لحظه ای دستم را رها کرد و بعد سوفیا جلو امد و در حالی که دستم را میفشرد کفت:تو سی پیده هستی؟ درست است((((((((((((((((هوی. سی پیده خودتی هاااااااااااااااااااااا))))))))))))))))
از تلفظ اسمم به ان صورت لبخند زدم و سرم را تکان دادم و گفتم:بله شما هم سوفیا … از اشناییان خوشحالم.
سوفیا گفت:من شما را دیدم.
متوجه حرفش نشدم و فکر کردم که میخواسته چیز دیگری بگوید و اشتباهی این کلمه را به زبان اروده . در حالی که صورتش را می بوسیدم گفتم:خوشحالم که شما رمیبینم.
عاقبت سهراب رضایت داد تا با من احوالپرسی کند و در حالی که به چشمانم مینگریست گفت:سپیده خیلی تغییر کرده ای.
-بله زمانی که شما میرفتید من تازه پا به سیزده سالگی گذاشته بودم باید هم تاکنون تغییرات زیادی کرده باشم.
او خیل رک گفت:بله خیلی زیباتر شده  اید. دیدن شما تاثیر مطلوبی دارد.
از تعریفش جلوی جمع جا خرودم و از خجالت کمی سرخ شدم. به سوفیا نگاه کردم او نیر با لخند من را نگاه میکرد. از اینکه جلوی همسرش اینگونه صحبت میکرد تعجب کرئم.برای اینکه از خجالت خود را برهانم ب کودکشان اشاره کردم و گفتم:سوفیا بچه خیلی زیبایی دارید اجازه میدهی ان را ببوسم؟
سوفیا با خوشحالی گفت:بله، البته. و به زبان انگلیسی به فرزندش که در اغوش دایی حمید بود اشاره کرد و به او چیزی گفت. او نیز با لحن بچگانه زیبایی پاسخ مادرش را داد سپس از بغل دایی پایین امد و به طرف من دوید. نشستم و او را در اغوش گرفتم و بوسیدمش و رد حالی که دستش را میگرفتم گفتم:اسم شما چیه؟
با لبخند زیبایی که موجب شد چال کوچکی روی گونه اش بیفتد گفت:دایان. بار دیگر او را بوسیدم و سپس بلند شدم و دایان نیز به طرف دایی حمید رفت. وقتی بلند میشدم متوجه شدم سهراب هنوز با نگاه خیره ای به من مینگرد. به او لبخند زدم و پیش خودم گفتم غلط نکنم سعی میکند فکر مرا بخواند و تا ببیند انجت چه خبر است. ((((((غلط کردی خبر نداری بیچار واست تصمیم هایی گرفته. میخواد دارت بزنه بس که داداشش رو اذیت کردی . هاهاهاها))))))
سهراب موضوع من و علی را میدانست زیرا با نگاه غمگینی به خاله سیمین نگریست و گفت:من برای علی متاسفم.
خاله سیمین با لبخند محزونی گفت:متشکرم قسمت او هم این بود. و بعد اهی کشید. فهمیدم خاله هنوز نتوانسته غم از دست دادن علی را فراموش کند میدانستم  غیر  از هم نباید باشد. همگی به طرف منزل دایی راه افتادیم. پس از رساندن سهراب و خانواده اش برای اینکه استراحتی کرده باشند با وجود اصرار دایی و همسرش به منزلشان نرفتیم و از همانجا  برگشتیم و هر کس به منزل خودش رفت. قرار شد پس از اینکه سهراب و همسرش خستگی سفر را از تن دور کردند برای مهمانی به منزل اقوام سر بزنند ولی پیش از ان دایی اعلام کرد که به مناسبت ورود سهرا جشنی خواد گرفت که همه اقوام دور هم جمع باشند . قرار مهمانی برای جمعه هفته اینده گذاشته شده بود.

کلاسهای من کماکان ادامه داشت و حسابی مرا سرگرم کرده بود. پنجشنبه ظهر برای رفتن بر سر مزار علی حاضر شدم. مادر و پدر هم قرار بود به دیدن یکی از دوستان پدر بروند که بمیار بود. سپس برای فاتحه خوانی بر سر مزار علی بیاییند و از انجا مرا به خانه برگردانند.پدر تا مسیری مرا رساند و بقیه راه را پیاده طی کردم. ماه دوم پاییز بود و برگهای زرد درختان کم کم صدای خاصی  در زیر قدمها ایجاد میکرد وقتی از استانه در امامزاده وارد شدم دو شاخه گل مریم به همراه شیشه ای گلاب خریدم. مطابق عادت همه هفته، سنگ را با گلاب شستم و سپس با مریم های پر پر شده نام علی را نوشتم. همانطور که به سنگ نگاه میکردم در دلم خاطره های او زنده شد.متوجه نشدم چند نفر در حال تماشای من هستند. پس از مدتی طولاتی که به سنگ خیره شده بودم برای پاک کردن اشکم نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گریفتم. تازه ان وقت بود که فهمیدم دایی حمید و زن دایی سودابه و سهراب و همسرش و همچنین دایی سعید در حال تماشای من هستند. با دیدن انان لبخند زدم و از جا بلند شدم. به کناری رفتم ،سهراب و دایی سعید کنار سنگ قبر نشستند و زن دایی و عروس هم به سرف من امدند. عروسش با حالت غمگینی گفت:او تو رو دوست داشت؟
سرم را تکان دادم واو با چشمان ابی اش که به رنگ اسمان بود به سنگ خیره شد. پس از مدتی خاله سیمین و اقای رفیعی امدند. خاله پس از احوالپرسی با بقیه بالای قبر علی  نشست و با دستش بر سنگ سیاه علی ضربه ای زد. خاله در حال خواندم فاتحه انقدر محزون بود که سرم را برگرداندم تا او را نبیننم. به اتفاق صبر کردیم تا پدر و مارد هم بیاییند و پس از اینکه فاتحه ای خواندند به اتفاق هم به منزل برگشتیم. فدای ان روز جشنی به مناسبت ورود سوفیا و سهراب ترتیب دادند. در ان مهمانی اکقر فایمل زن دایی هم حضور داشتند و تازه ان موقغ بود که فهمیدم زن دایی چه خانواده بزرگ و متشخصی دارد . اکثر اقوام او از قشر دکتر و مهندس و سرهنگ و سرتیپ بودند. دایی جشن را در منزلش برپا کرد. مهمانی صمیمی و شادی بود. سوفیا لباس ابی رنگی به تن داشت که با چشمانش همرنگ بود و او را چون فرشته ای زیبا کرده بود . سوفیا زن مهربان و دلنشینی بود و برخلاف تصور من که فکر میکردم زنان غربی سرد و بی روح هستند، دارای روح لطیفی بود با اینکه زبان فارسی را خیلی سخت صحبت میکرد ولی مصاحب خوبی برای مخاطبش بود . دایان دختر زیبای انان لباس ارغوانی رنگی پوشیده بود که مثل پری های کوچک قصه ها شده بود. سهراب هم در کت و شلوار دودی رنگش خیلی برازنده شده بود.زن دایی مرتب به این طرف و ان طرف میرفت و از مهمانان پذیرایی میکرد.میدانستم چقدر از اینکه سهراب در کنار اوست خوشحال است. به این صحنه مینگریستم ودر دل خوشحال بودم. صدای موسیقی ارامی در فضا پخش بود و من با اهنگ ملایم ان در حال تداعی گذشته بودم. به خاله سیمین نگریستم و او را در حال خنده و گفتگو دیدم. با خود گفتم خاله چطور با وجود از دست دادن پسری مثل علی باز هم میخندد؟ در دل خودم را به علت متهم کردن خاله به بیوفایی محکوم کردم و با نگاه کردن به خاله سیمین در دل از ان موجود مهربان و رئوف معذرت خواستم. در این هنگام متوجه شدم سوفیا به طرفم می اید . لبخند زدم و او گفت:شما بسیار زیبا لباس پوشیده اید. خنده ام گرفت و در دل گفتم تعارف کردن زنان ایرانی به او هم سرایت کرده در لباس من چیز فوق العاده ای نبود که باعث تعریف از ان شود. کت و دامن مشکی ساده ای بود که رد برابر لباس مهناز و سایرین جلوه ای نداشت. موهایم را هم با گیره ای در پشت سرم جمع کرده بودم. در مجموع انقدر ساده بودم که مارد پیش از حرکت کردن از منزل با دلخوری به من گفت خوب نیست اینقدر بی رنگ و رو به مهمانی دایی حمید بروی. من که از چند وقت پیش خیلی زود رنج شده بودم تصمیم گرفتم رد مهمانی شرکت نکنم که مادر راضی شد با همان لباس به مهمانی بیاییم. لبخند زدم و روبه سوفیا گفتم:نه به زیبایی لباس شما.
-من شما را دید ولی فکر نمیکرد اینقدر خوب بودید.
در دل از طرز حرف زدنش که مثل ادم مریخی ها بود خنده ام گرفت. ولی بی درنگ از خودم بدم امد او از من تعریف میکرد ولی من در دل او را مسخره میکردم. به خود گفتم تو ادم نمیشوی و زمان هم نمیتواند عقل تو را کامل کند. و پوزشخواهانه به سوفیا نگاه کردم و از او به خاطر لطفی که به من داشت تشکر کردم. ناگهان به یاد اوردم که او دوبار این جمل را تکرار کرده است… من شما را دیدم.
با کنجکاوی پرسیدم:شما مرا کجا دیده اید؟
او متوجه حرفم نشد و سرش را تکان داد و گفت:شما چه گفتید؟ سرم را تکان دادم و گفتم:مهم نیست شما کشور ما را پسندیده اید؟ و با یان حرف مسیر صخبت را عوض کردم. سهراب به ما نزدیک شد و با لبخند گفت:سوفیا مرتب از شما تعریف میکند. با لبخند به سوفیا نگاه کردم و گفتم:خودس خیلی خوب است این لطف او را میرساند.
سهراب گفت:در ساسکاتون(شهری در کشور کانادا) که بودیم او خیلی دوست داشت به ایران بیایید و از نردیک با شما اشنا شود ، در این هفته های اخر هم چند بار از من درباره شما پرسید ولی من خودم هم تو را به خاطر نداشتم تا بتوانم برای او تعریف کنم.
دیگر دیوانه شده بودم. این دو از چه صحبت میکردند. با لبخند گفتم:من متوجه نشدم چرا دیدار من انقدر بریا سوفیا اهمیت داشته.
-بله متوجه شدم. من میبایست به شما میگفتم که من و سوفیا در عکسهایی که سایوش با خود اورده بود تو را دیده ایم. با تعجب گفت:عکس من؟
-بله وقتی مادر با من تماس گرفت و گفت که از سیاوش خبر داریم تازه فهمیدم او به حالت قهر از ایران امده میدانستم از چه موضوعی ولی نمیدانستم چرا؟ به همین دلیل خیلی تعجب کردم و خیلی سعی کردم تو را به خاطر بیاورم. ولی وقتی به کانادا میرفتم تو هنوز خیلی  جوان بودی این مسئله در ذهنم بی پاسخ مانده بود که هنوز جوانی پیدا میشود که به خاطر عشق خود را ببازد آن هم جوان منطقی و معقولی مانند سیاوش. پس از اینکه دو ماه از امدن او به کانادا گذشت و از او خبری نشد برای یافتن او به اتاوا رفتم و از روی نشانی که یکی از دوستان او به من داده بود توانستم او را پیدا کنم. عاقبت توانستم او را راضی کنم تا با من به غرب کشور بیایید و در دانشگاه کالگری دوره تخصصش را بگذراند و انجا بود که فهمیدم او به شدت دلباخته شماست. عکس تو را همانجا در کیفش دیدم ولی فکر نمیکردم در واقعیت هم تا یان حد زیبا باشید.
از تعریفش شرمیگین سرم را پایین انداختم و احساس ناراحتی کردم. او متوجه ناراحتی من شد و گفت:برای از دست دادن علی متاسفم وقتی خبر در گذشت او را شنیدم به حدی برایم غیر منتظره بود که حتی نتوانستم تا چند روز سرکار حاضر شوم.
-شما او را دیده بودید؟
-بله حدود یک سال پیش از مرگش برای بستن قراردادی به فرانسه امده بود و من هم در یک همایش روانپزشکی دعوت داشتم. او را در هتل محل اقامتش دیدم. راستی که جوان شایسته ای بود. سیاوش او رابسیار دوست داشت ولی هیچ وقت نمیدانست او هم شما را دوست داشته. پس از مرگ علی وقتی به ساسکاتون برگشت ، خیلی افسرده و غمگین بود طوری که تا مدتها او را تحت نظر داشتیم.با او خیلی صحبت کردم تا توانستم واقعیت را در ذهن  او جا بیندازم.
در این هنگام با رسیدن مهمانان تازه سهراب از من معذرت خواست و رفت تا به انان خوش امد بگوید. اهی کشیدم و باز هم جای خالی او را حس کردم.
قرار شد تا وقتی سهراب و سوفیا رد ایران هستند برای سفری گروهی به شمال برویم و ویلایی اجاره کنیم و با رفتن به انجا روحیه ای عوض کنیم. وقتی این خبر را شنیدم زیاد هم استقبال نکردم و با تعجب گفتم شمال، ان هم در پاییز. از طرفی نمیخوساتم برنامه پنجشنبه هایم بهم بخورد.ولی پدر و مادر انقدر اصرار کردند تا مرا راضی به رفتن کردند. پدر و بقیه برای مدت ده روز در بابلسر ویلایی اجاره کردند . جز اقای رفیعی که بازنشسته بود همه مردها مرخصی رد کردند. پدر نیز از مرخصی سالانه اش استفاده کرد. صبح روز یکشنبه ساعت چهار صبح با صدای مادر از خواب بیدار شدم.پدر از پیش وسایل لازم را در صندوق عقب ماشین گذاشته بود.به شدن خوابم می امد ولی حواسم را جمع کردم تا مبادا وسیله ای را جا بگذارم.منتظر این بودم که به محض سوار شدن در ماشین بخوایم. وقتی وسار شدم بالش کوچکی زیر سرم گذاشتم و با تکانهای ارام ماشین به خوابی عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم در جاده ی زیبای شمال بودیم. از دیدن طبیعت به ان زیبایی خواب را فراموش کردم و با حیرت به جنگل و کوه ها چشم دوختم. مادر با دیدن من گفت:سلام عزیزم بیدار شدی؟
با لبخند به او سلام کردم. مارد مختصری نان و کره داد تا ان را بخورم. پدر در حال صحبت کردن با مادر بود و من از دیدن پاییز شمال به وجد امده بودم. پدر از اینه نگاهی به عقب انداخت و توقف کرد. پس از چند دقیقه ماشین دایی حمید را دیدیم که به سرعت رد شد و پشت سر ان رنوی دایی سعید از بغل مت با چند بوق گذشت. دوباره حرکت کردیم.
ساعت یازده و نیم بود که به مقصد رسیدیم . ویلا در قسمت زیبایی در بین جنگل وکوه قرار داشت که از دوطرف منظره زیبایی داشت. در ان منطقه تنها ویلای اجاره ای ما قرار نداشت بلکه چند ویلا در فاصله دورتری از ما قرار داشتند که با ساختمان زیباییشان اسرار امیز جلوه میکردند
غیر از دایان و سهند من و میلاد تنها مجردهای جمع بودیم. نه اتاق چنان بین همه افراد تقسیم شد که به من و دایا یک اتاق مشترک رسید . خوب شد مادر بزرگ به علت کهولت سن راضی نشد با ما به شمال بیایید و ترجیح داد با پرستارش در منزل بماند وگرنه معلوم نبود کجا باید سکونت میکرد.
روزهای خیلی خوبی بود . صبح برای گردش به جنگل میرفتیم و مادر و خاله ها گاهی زودتر برمیگشتند تا برای شکمهای گرسنه ما غذایی تهیه کنند ولی بعدازظهر فرصت زیادی برای گردش بود. همگی به ساحل میرفتیم و قرار بود شبها غذایی سبک و حاضری خورده شود پس دیگر کسی نگران مسائل اشپزی نبود. سوفیا رد این مدت حسابی خودش را در دل ما جا کرده بود و من و مهناز و او و سارا و زهرا اغلب برای گردش به جنگل می رفتیم.

کلاسهای من کماکان ادامه داشت و حسابی مرا سرگرم کرده بود. پنجشنبه ظهر برای رفتن بر سر مزار علی حاضر شدم. مادر و پدر هم قرار بود به دیدن یکی از دوستان پدر بروند که بمیار بود. سپس برای فاتحه خوانی بر سر مزار علی بیاییند و از انجا مرا به خانه برگردانند.پدر تا مسیری مرا رساند و بقیه راه را پیاده طی کردم. ماه دوم پاییز بود و برگهای زرد درختان کم کم صدای خاصی  در زیر قدمها ایجاد میکرد وقتی از استانه در امامزاده وارد شدم دو شاخه گل مریم به همراه شیشه ای گلاب خریدم. مطابق عادت همه هفته، سنگ را با گلاب شستم و سپس با مریم های پر پر شده نام علی را نوشتم. همانطور که به سنگ نگاه میکردم در دلم خاطره های او زنده شد.متوجه نشدم چند نفر در حال تماشای من هستند. پس از مدتی طولاتی که به سنگ خیره شده بودم برای پاک کردن اشکم نفس عمیقی کشیدم و سرم را بالا گریفتم. تازه ان وقت بود که فهمیدم دایی حمید و زن دایی سودابه و سهراب و همسرش و همچنین دایی سعید در حال تماشای من هستند. با دیدن انان لبخند زدم و از جا بلند شدم. به کناری رفتم ،سهراب و دایی سعید کنار سنگ قبر نشستند و زن دایی و عروس هم به سرف من امدند. عروسش با حالت غمگینی گفت:او تو رو دوست داشت؟
سرم را تکان دادم واو با چشمان ابی اش که به رنگ اسمان بود به سنگ خیره شد. پس از مدتی خاله سیمین و اقای رفیعی امدند. خاله پس از احوالپرسی با بقیه بالای قبر علی  نشست و با دستش بر سنگ سیاه علی ضربه ای زد. خاله در حال خواندم فاتحه انقدر محزون بود که سرم را برگرداندم تا او را نبیننم. به اتفاق صبر کردیم تا پدر و مارد هم بیاییند و پس از اینکه فاتحه ای خواندند به اتفاق هم به منزل برگشتیم. فدای ان روز جشنی به مناسبت ورود سوفیا و سهراب ترتیب دادند. در ان مهمانی اکقر فایمل زن دایی هم حضور داشتند و تازه ان موقغ بود که فهمیدم زن دایی چه خانواده بزرگ و متشخصی دارد . اکثر اقوام او از قشر دکتر و مهندس و سرهنگ و سرتیپ بودند. دایی جشن را در منزلش برپا کرد. مهمانی صمیمی و شادی بود. سوفیا لباس ابی رنگی به تن داشت که با چشمانش همرنگ بود و او را چون فرشته ای زیبا کرده بود . سوفیا زن مهربان و دلنشینی بود و برخلاف تصور من که فکر میکردم زنان غربی سرد و بی روح هستند، دارای روح لطیفی بود با اینکه زبان فارسی را خیلی سخت صحبت میکرد ولی مصاحب خوبی برای مخاطبش بود . دایان دختر زیبای انان لباس ارغوانی رنگی پوشیده بود که مثل پری های کوچک قصه ها شده بود. سهراب هم در کت و شلوار دودی رنگش خیلی برازنده شده بود.زن دایی مرتب به این طرف و ان طرف میرفت و از مهمانان پذیرایی میکرد.میدانستم چقدر از اینکه سهراب در کنار اوست خوشحال است. به این صحنه مینگریستم ودر دل خوشحال بودم. صدای موسیقی ارامی در فضا پخش بود و من با اهنگ ملایم ان در حال تداعی گذشته بودم. به خاله سیمین نگریستم و او را در حال خنده و گفتگو دیدم. با خود گفتم خاله چطور با وجود از دست دادن پسری مثل علی باز هم میخندد؟ در دل خودم را به علت متهم کردن خاله به بیوفایی محکوم کردم و با نگاه کردن به خاله سیمین در دل از ان موجود مهربان و رئوف معذرت خواستم. در این هنگام متوجه شدم سوفیا به طرفم می اید . لبخند زدم و او گفت:شما بسیار زیبا لباس پوشیده اید. خنده ام گرفت و در دل گفتم تعارف کردن زنان ایرانی به او هم سرایت کرده در لباس من چیز فوق العاده ای نبود که باعث تعریف از ان شود. کت و دامن مشکی ساده ای بود که رد برابر لباس مهناز و سایرین جلوه ای نداشت. موهایم را هم با گیره ای در پشت سرم جمع کرده بودم. در مجموع انقدر ساده بودم که مارد پیش از حرکت کردن از منزل با دلخوری به من گفت خوب نیست اینقدر بی رنگ و رو به مهمانی دایی حمید بروی. من که از چند وقت پیش خیلی زود رنج شده بودم تصمیم گرفتم رد مهمانی شرکت نکنم که مادر راضی شد با همان لباس به مهمانی بیاییم. لبخند زدم و روبه سوفیا گفتم:نه به زیبایی لباس شما.
-من شما را دید ولی فکر نمیکرد اینقدر خوب بودید.
در دل از طرز حرف زدنش که مثل ادم مریخی ها بود خنده ام گرفت. ولی بی درنگ از خودم بدم امد او از من تعریف میکرد ولی من در دل او را مسخره میکردم. به خود گفتم تو ادم نمیشوی و زمان هم نمیتواند عقل تو را کامل کند. و پوزشخواهانه به سوفیا نگاه کردم و از او به خاطر لطفی که به من داشت تشکر کردم. ناگهان به یاد اوردم که او دوبار این جمل را تکرار کرده است… من شما را دیدم.
با کنجکاوی پرسیدم:شما مرا کجا دیده اید؟
او متوجه حرفم نشد و سرش را تکان داد و گفت:شما چه گفتید؟ سرم را تکان دادم و گفتم:مهم نیست شما کشور ما را پسندیده اید؟ و با یان حرف مسیر صخبت را عوض کردم. سهراب به ما نزدیک شد و با لبخند گفت:سوفیا مرتب از شما تعریف میکند. با لبخند به سوفیا نگاه کردم و گفتم:خودس خیلی خوب است این لطف او را میرساند.
سهراب گفت:در ساسکاتون(شهری در کشور کانادا) که بودیم او خیلی دوست داشت به ایران بیایید و از نردیک با شما اشنا شود ، در این هفته های اخر هم چند بار از من درباره شما پرسید ولی من خودم هم تو را به خاطر نداشتم تا بتوانم برای او تعریف کنم.
دیگر دیوانه شده بودم. این دو از چه صحبت میکردند. با لبخند گفتم:من متوجه نشدم چرا دیدار من انقدر بریا سوفیا اهمیت داشته.
-بله متوجه شدم. من میبایست به شما میگفتم که من و سوفیا در عکسهایی که سایوش با خود اورده بود تو را دیده ایم. با تعجب گفت:عکس من؟
-بله وقتی مادر با من تماس گرفت و گفت که از سیاوش خبر داریم تازه فهمیدم او به حالت قهر از ایران امده میدانستم از چه موضوعی ولی نمیدانستم چرا؟ به همین دلیل خیلی تعجب کردم و خیلی سعی کردم تو را به خاطر بیاورم. ولی وقتی به کانادا میرفتم تو هنوز خیلی  جوان بودی این مسئله در ذهنم بی پاسخ مانده بود که هنوز جوانی پیدا میشود که به خاطر عشق خود را ببازد آن هم جوان منطقی و معقولی مانند سیاوش. پس از اینکه دو ماه از امدن او به کانادا گذشت و از او خبری نشد برای یافتن او به اتاوا رفتم و از روی نشانی که یکی از دوستان او به من داده بود توانستم او را پیدا کنم. عاقبت توانستم او را راضی کنم تا با من به غرب کشور بیایید و در دانشگاه کالگری دوره تخصصش را بگذراند و انجا بود که فهمیدم او به شدت دلباخته شماست. عکس تو را همانجا در کیفش دیدم ولی فکر نمیکردم در واقعیت هم تا یان حد زیبا باشید.
از تعریفش شرمیگین سرم را پایین انداختم و احساس ناراحتی کردم. او متوجه ناراحتی من شد و گفت:برای از دست دادن علی متاسفم وقتی خبر در گذشت او را شنیدم به حدی برایم غیر منتظره بود که حتی نتوانستم تا چند روز سرکار حاضر شوم.
-شما او را دیده بودید؟
-بله حدود یک سال پیش از مرگش برای بستن قراردادی به فرانسه امده بود و من هم در یک همایش روانپزشکی دعوت داشتم. او را در هتل محل اقامتش دیدم. راستی که جوان شایسته ای بود. سیاوش او رابسیار دوست داشت ولی هیچ وقت نمیدانست او هم شما را دوست داشته. پس از مرگ علی وقتی به ساسکاتون برگشت ، خیلی افسرده و غمگین بود طوری که تا مدتها او را تحت نظر داشتیم.با او خیلی صحبت کردم تا توانستم واقعیت را در ذهن  او جا بیندازم.
در این هنگام با رسیدن مهمانان تازه سهراب از من معذرت خواست و رفت تا به انان خوش امد بگوید. اهی کشیدم و باز هم جای خالی او را حس کردم.
قرار شد تا وقتی سهراب و سوفیا رد ایران هستند برای سفری گروهی به شمال برویم و ویلایی اجاره کنیم و با رفتن به انجا روحیه ای عوض کنیم. وقتی این خبر را شنیدم زیاد هم استقبال نکردم و با تعجب گفتم شمال، ان هم در پاییز. از طرفی نمیخوساتم برنامه پنجشنبه هایم بهم بخورد.ولی پدر و مادر انقدر اصرار کردند تا مرا راضی به رفتن کردند. پدر و بقیه برای مدت ده روز در بابلسر ویلایی اجاره کردند . جز اقای رفیعی که بازنشسته بود همه مردها مرخصی رد کردند. پدر نیز از مرخصی سالانه اش استفاده کرد. صبح روز یکشنبه ساعت چهار صبح با صدای مادر از خواب بیدار شدم.پدر از پیش وسایل لازم را در صندوق عقب ماشین گذاشته بود.به شدن خوابم می امد ولی حواسم را جمع کردم تا مبادا وسیله ای را جا بگذارم.منتظر این بودم که به محض سوار شدن در ماشین بخوایم. وقتی وسار شدم بالش کوچکی زیر سرم گذاشتم و با تکانهای ارام ماشین به خوابی عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم در جاده ی زیبای شمال بودیم. از دیدن طبیعت به ان زیبایی خواب را فراموش کردم و با حیرت به جنگل و کوه ها چشم دوختم. مادر با دیدن من گفت:سلام عزیزم بیدار شدی؟
با لبخند به او سلام کردم. مارد مختصری نان و کره داد تا ان را بخورم. پدر در حال صحبت کردن با مادر بود و من از دیدن پاییز شمال به وجد امده بودم. پدر از اینه نگاهی به عقب انداخت و توقف کرد. پس از چند دقیقه ماشین دایی حمید را دیدیم که به سرعت رد شد و پشت سر ان رنوی دایی سعید از بغل مت با چند بوق گذشت. دوباره حرکت کردیم.
ساعت یازده و نیم بود که به مقصد رسیدیم . ویلا در قسمت زیبایی در بین جنگل وکوه قرار داشت که از دوطرف منظره زیبایی داشت. در ان منطقه تنها ویلای اجاره ای ما قرار نداشت بلکه چند ویلا در فاصله دورتری از ما قرار داشتند که با ساختمان زیباییشان اسرار امیز جلوه میکردند
غیر از دایان و سهند من و میلاد تنها مجردهای جمع بودیم. نه اتاق چنان بین همه افراد تقسیم شد که به من و دایا یک اتاق مشترک رسید . خوب شد مادر بزرگ به علت کهولت سن راضی نشد با ما به شمال بیایید و ترجیح داد با پرستارش در منزل بماند وگرنه معلوم نبود کجا باید سکونت میکرد.
روزهای خیلی خوبی بود . صبح برای گردش به جنگل میرفتیم و مادر و خاله ها گاهی زودتر برمیگشتند تا برای شکمهای گرسنه ما غذایی تهیه کنند ولی بعدازظهر فرصت زیادی برای گردش بود. همگی به ساحل میرفتیم و قرار بود شبها غذایی سبک و حاضری خورده شود پس دیگر کسی نگران مسائل اشپزی نبود. سوفیا رد این مدت حسابی خودش را در دل ما جا کرده بود و من و مهناز و او و سارا و زهرا اغلب برای گردش به جنگل می رفتیم.

وقتی پنجشنبه رسید دلم گرفت و از اینکه نمیتوانستم مطابق معمول سر مزار علی بروم دلگیر و افسرده شدم و با اینکه تا ان لحظه خیلی خوش گذشته بود ولی از امدنم پشیمان شدم. حوصله نداشتم جایی بروم. حتی وقتی مهناز به دنبالم امد تا برای گردش عصرگاهی با بقیه به جنگل برویم به بهانه سردرد در اتاق ماندم. وقتی همگی رفتند ارام بیرون رفتم.پدر و دایی حمید مشغول صحبت بودند.اقای رفیعی که در ان جمع از همه مسن تر بود روس صندلی نشسته بود و به جنگل و کوه ها چشم دوخته بود. به او نگاه کردم. احساس کردم او هم به فکر علی است. مادر به همراه خاله ها به جنگل رفته بود. خیلی ارام رد حالی که سعی مرکدم کسی متوجهم نشود به طرف در ویلا رفتم ولی دایی سعید صدایم کرد و گفت:سپیده کجا میروی؟
-همین دورو برها قدم میزنم.
-میخواهی همراهیت کنم؟
-نه دایی متشکرم. میخواهم تنها باشم.
سهراب به من نگاه کرد. به او لبخند زدم و از در ویلا خارج شدم و راه ساحل را در پیش گرفتم و قدم زنان از بین جاده ای که دو طرف ان را نبوده درختان سر به فلک کشیده احاطه کرده بود گذشتم. هوای لطیفی بود. غمی بزرگ وجودم را فرا گرفته بود. هر هفته در این موقع خود را به مزار او میرساندم و سنگ سیاه گورش را با کلاب و اشک چشمم شستشو میدادم ولی حالا اینجا و دور از او بودم. به یاد غریبی مزار او افتادم و بغضی گلویم را گرفت. به یاد او شعری از حافظ را رام ارام زیر لب زمزمه کردم:
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت*** پیکر او سیر ندیدیم و برفت***گویی از صحبت ما نیک به تنگ امده بود***بار بربست و بگردش نرسیدیم و برفت***بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم***عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد***دیدی اخر که چنین عشوه خریدیم  و برفت***شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن***در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت***همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم***کای دریغا به وداعش نرسیدیدم و برفت.
در قلبم احساس گنگی داشتم ودلم به سوی او پر میکشید. اگر او زنده بود میتوانستیم عاشقانه دست در دست هم بگذاریم و برای دیدن زیبایی های طبیعت در کنار هم قدم برداریم. ولی افسوس دستهای زیبا و خوش حالت و قامت رشیدش در زیر خروارها خاک ارمیده بود. هنوز پس از گذشت دو ستا نتوانسته بودم نگاه خمارش را در اخرین لحظه وداع فراموش کنم. به اسمان ابی نگاه کردم. درختان در دو طرف خیابان شاخه در شاخه هم داده بودند. همچون چادری بر خیابان تبریزی زیر پهایم خش خشی موسیقی وار داشتند.به جنگلهای حاشیه راه نگاه کردم. چشمانم را بستم و حضر او را در کنار خود احساس کردم. وقتی چشمانم را باز کردم متوجه حقیقت شدم و از اینکه این تصور واقعیت نداشت اهی کشیدم. جاده خلوت بود و با پیچ های تندی به دریا منتهی میشد. پس از گذشتن از اخرین پیچ به دریا رسیدم که ابهای نیلگون و پر خروش با موجهای بلند به ساحل سیلی میزد. حتی پرنده ای در ساحل پر نمیزد و من از این سکوت و تنهایی لذت میبردم. قسمتی دنج را انتخاب کردم و روی کنده درخت تنومندی که اب قسمتی از ریشه های ان را از خاک در اورده بودنشم و به موجهای بلند خیره شدم. به یاد او فاتحه ای خواندم و چشانم را بستم و از را به خاطر نرفتن بر سر مزارش معذرت خواستم. در این مدت حلقه ازدواجم را در اورده بودم و کناری گذشاته بودم فقط گردنبند را لحظه ای از خود دور نکرده وبدم ان ا از زیر لباسم در اوردم و در دستم گرفتم و کلمه دوستت دارم را لمس کردم و بر روی اسم علی بوسه ای زدم. اب به تنه درخت میخورد و مرا خیس میکرد . بلند شدم و با فاصله ای دورتر از اب روی شن های ساخل نشستم و با انگشتم اسم علی را روی ماسه های خیس نوشتم. به ان خیره شدم. خیال او روحم را از جسمم دور میکرد و به فراسوی ابهای دریا میبرد. انقدر به خورشید در حال غروب نگاه کردم تا در خط افق زیر اب پنهان شد . تاره انوقت بود که متوجه شدم مدت زیادی است که انجا نشسته ام. ماسه های ساحل ابلسم را خیس کرده بود و به یکباره به فکرگذشتن از جنگل و ان جاده طولانی افتادم و وحشت وجودم را گرفت. از جا پریدم و خود را تکان دادم. در فکر بودم که بمانم تا به دنبالم بیاییند ولی میدانستم تا بفهمند من نیستم تاریک تر شده و مادر خیلی نگران میشود. با استیصال پشت سرم را نگاه کردم تا راه نجاتی بیایم که ناگهان با دیدن سهراب که کمی دورتر ایستاده بود از خوشحالی به طرفش دویدم. وقتی نزدیک او رسیدم گفتم:خوشحالم شما را میبینم هیچ حواسم نوبد که هوا تاریک شده.
او به ارامی گفت:معلوم بود که حواست نیست. چون انقدر بی حرکت بودی که میترسیدم خوابت برده باشد.
-شما اینجا چه میکنید؟
-من هم برای قذم زدن امدم.
-به تنهایی؟
سرش را تکان داد و با لبخند گفت:بله ولی حالا تنها نیستم.
-خیلی خوب شد شما را یددم چون میترسیدم برگردم.
-از تاریکی یا تنهایی؟
-نمیدانم. و بعد باهم به طرف ویلا راه افتادیم. سهراب سر حرف را باز کرد و گفت:میخواهم با تو حرف بزنم،میتوانم صریح باشم؟
نگاهش کردم و گفتم:البته من گوش میکنم.
و او شروع کرد به صحبت کردم. از تنهایی بشر و از عشق و امید و در خلال صحبتهایش فهمیدم به اندوه و افسردگی روحی ام پی برده و سعی دارد با ریشه یابی ان را درمان کند.
سهراب گفت:از اینکه دور خود تار تنهایی تنیده ای هم خود اسیب میبینی و هم به اطرافیانت که دوستت دارند . تو باید قبول کنی که با تارک دنیا شدن و نخندیدن گذشته برنمیگردد و باید واقعیت را بپذیری و به اینده فکر کنی. با گوشه گیری چه چیزی را یمخواهی ثابت کنی؟ ایا با این کار او بر میگردد؟
-میدانم او برنمیگردد ولی نمیتوانم او را فراموش کنم.
-برای اینکه چشمانت را به اینده بستی و تو امروز خود را معذب کردی که چرا برای فاتحه خوانی سر مزار علی نرفتی ولی حقیقت را بخواهی از هر جا که فاتحه را بفرستی به روح او میرسد…
او برایم حرف میزد و در صدایش ارامشی بود که اندوهم را سبک تر میکرد. سهراب کمی مکث کرد و گفت:من مطمئنهستم که علی هم راضی نیست تو در خوشبختی را به روی خود ببندی و درست است که زنده نگه داشتن یاد کسانی که دوستشان داریم خوب است ولی نباید به حدی باشد که به روانمان اسیب برساند. دست اخر هم گفت:س=یده دیدت را وسیع کن و سعی کن به اینده خوشبین باشی.دنیای مرده ها را به حال خود بگذرا و زنده ها را ببین و به اینده بیندیش و به کسانی که دوستت دارند بیندیش.
پس از اتمام صحبتهایش تا وقتی که به ویلا برسیم دیگر حرفی نزد و فرصا داد تا گفته هایش را تجزیه و تحلیل کنم. هوا تارک شده بود که به ویلا رسیدیم متوجه شدم هیچ کس نگران من نیست ان موقع فهمیدم که سهراب برای صحبت کردن با من به ساحل امده بود.

وقتی به تهران برگشتیم تا چند روز مشغول سر و سامان دادن به کلاسهایم بودم که مدتی از انها بی خبر مانده بودم. پنجشنبه از صبح خودم را اماده کرده بودم تا بعدازظهر برای خواندن فاتحه سر خاکه بروم. ان روز مانتوی مشکی ام را پوشدیم و روسری مشکی بلندی بر سر انداختم و به طرف امامزاده ی محل دفن او رفتم. از کنار در امزماده دسته گلی همراه با شیشه ای گلاب خریدم و به طرف مزار او به راه افتادم. وقتی سریدم از چیزی که دیدم لحظه ای مهبوت شدم. سنگ قبر شسته شده بود و شاخه گل سرخی روی اسم علی بود. از دیدن شاخه گل سرخ قلبم ریخت و با حیرت گفتم:سیاوش … به اطراف نگاه کردم.کسی ان دوروبرها نبود. دوباره به سنگ قبر نگاه کردم. تازه شسته شده بود وهنوز اب روی کنده کاری های سنگ خشک نشده بود. ودسته گل را کنار گل سرخ جا دادم و گلاب را روی سنگ ریختم . برای او فاتحه خواندم. پس از کمی نشستن دستی به عکس کشیدم و با او خداحافظی کردم و به منزل برگشتم. وقتی به منزل رسیدم از مادر پرسیدم:سیاوش امده؟
مادر از سوال من تعجب کرد و گفت:نمیدانم برای چی میپرسی؟
-همین جوری پرسیدم.
-چند روزی است که از حمید خبر ندارم بهتر است زنگی به او بزنم و از سیاوش خبر بگیرم.
به اتاق رفتم تا مانتویم رو در بیاورم. پس از چند دقیقه مادر را دیدم که با حیرت به اتاقم امد و گفت:سپیده از کجا فهمیدی که سیاوش امده؟
با تعجب گفتم:مگر امده؟
مادر از پرسش بی ربط من اخمی کرد و گفت:تو حالت خوبست؟
لبخد زدم و گفتم:بله.
-پرسیدم از کجا فهمیدی که سیاوش برگشته؟
-از گل سرخی که روی سنگ قبر علی بود.
مادر با حیرت گفت:پس اول به انجا رفته .
-به من بگویید چه شده؟
-وقتی زنگ زدک، سودابه گوشی را برداشت و انقدر خوشحال بود که برای نخستین بار هیجانزده صحبت کرد. وقتی پرسیدم از سیاوش چه خبر داری با شادی گفت نیم ساعت بدون خبر قبلی امده. انقدر خوشحال بود که گفتم بعد تماس میگریم.
مادر در حالی که بیرون مرفت گفت:چطور شده سیاوشبیخبر امده؟
از تصور اینکه اینقدر به علی وفادار بوده خوشحال شدم. دلم برایش تنگ شده بود و در دل ارزوی دیدارش را داشتم. در یک لحظه از اینکه این ارزو را داشتم از خود خجالت کشدم و سرم رو به زیر انداختم. گویی از فکر علی غافل شده بودم. از فکر اینکه روح او از غفلت من ناراحت شده به خود میپیچیدم و تصمیم گرفتم برای جبران خطایم دیگر به سیاوش فکر نکنم. حتی موقعی که پدر و مادر برای دیدن او به منزل دایی رفتند من نرفتم و به مادر  گفتم از قول من به زندایی تبریک بگویئ.
نمی ساعت پس از رفتن پدر و مادر کتابی ذبرداتشم تا با مطالعه ان سر خود را گرم کنم. اما تمرکز نداشتم، میدانستم فکرم در کجا مشغول شیطنت است. و برای تنبیه فکرم مجبور شدم با کتاب بر سرم بکوبم دردی در سرم پیچید ولی خوشحال بودم که تا اندازه ای از شیطنت دست برداشته است. سراغ تلوزیون رفتم و ان را روشن کردم و به تصاویر ان نگاه کردم. ولی نه تلوزیون و نه کتابی که بر سرم کوبیده بودم هیچ کدام نمیتوانست دلم را ارام کند. در دلم ولوله ای شده بود. با عصبانیت سر خودم داد کشیدم و گفتم اگر شده امروز خودم را با کتک سیاه و کبود کنم نمیگذارم خللی در فکر و قلبم ایجاد شود و از اینکه با خود درگیرشده بودم خندیدم و سرم را تکان دادم و به یاد این بیت شعر افتادم :عقل میگفت که دل مسکن و ماوای من است ****عشق خندید که یا جای تو یا جای من است.
با خود فکر کردم خوب این چه ربطی به عشق داشت؟سپیده مردشور خودت با ان شعرهایت را ببرند و برای اینکه خودم را ازار بدهم به فکر علی افتادم ولی بدبختانه حتی خاطره او نمیتوانست اضطرابم را از بین ببرد فقط موجب شد بار دیگر بیتاب شوم. جلوی اینه اتاق هال رفتم و به خود نگاه کردم. پیش خودم گفتم راستش را بگو چه مرگت شده و خودم پاسخ دادم نمیدانم ولی احساس میکنم نمیبایست در خانه میامندم و باید با پدر و مادر به منزل دایی حمید میرفتم. با وحشت به خود نگاه کردم و گفتم:میفهمی چه میگویی تو با این حرفها و فکرها به علی خیانت میکنی. باز پاسخ دادم چه خیانتی علی که زنده نیست. من او را دوست داشتم و تا اخرین لحظه حیاتش به او وفادار بودم. پس از او همه چیز را بر خودم حرام کردم ولی او دیگر بازنمیگردد ایا باید تا اخر عمر سیاه پوش مرگش باشم؟
دوباره از خود پرسیدم ولی مردم چه فکر میکنند؟کسانی که وفاداری تو را دیده اند چه میگویند؟پاسخی که به خودم دادم این بود:مگر تا به حال برای مردم زندگی کرده ام که پس از این منتظر حرف انان باشم؟ دیگر حرفی نداشتم ولی هنوز در قلبم قانع نشده بودم.

با صدای در چنان از جا پریدم و جیغ زدم که از صدای جیغ خودم به وحشت افتادم و تا چند لحظه حسی ندشاتم به طرف ایفون بروم. پس از چند لحظه با صدای زنگ دوم با دستی لرزان گوشی را برداشتنم و بدون یانکه بدانم چه کسی پشت در است دکمه باز کردن در را زدم. به ساعت نگاه کردم دو ساعت از رفتن پدر و مادر گذشته بود. فکر کردم برگشته اند ولی از اینکه نپرسیده در را باز کرده بودم احساس ترس کردم و برای اطمینان از امدن پدر و مادر از پنجره پایین را نگاه کردم تا ماشین پدر را ببینم ولی با دیدن رنوی دودی رنگ دایی سعید پیش خودم گفتمباز دایی سعید دیده من نرفتم دنبالم امده و چون دایی یعید خیلی یک دنده و لجباز بود و تا مرا نمیبرد دست از سرم برنمیداشت به سرعت به اتاقم رفتم و دستمالی به سرم بستم و روی تخت نشستم تا فکر کند علت نرفتن من سردرد بوده و دیگر برای بردن من اصرار نکند. فرصت نداشتم تلوزیون را خاموش کنم. کتابهایم را به همان صورت روی میز هال رها کرده بودم که صدای زنگ در هال را شنیدم و پس از ان صدای باز شدن در هال را شنیدم. با مهار لبخند برای فریب دادن دایی سعید خود را اماده کرده بودم.وقتی در هال بسته شد لحظه ای بعد تلوزیون نیز خاموش شد و بعد از چند ضربه به در اتاقم خورد. صدایم را دورگه کردم تا دایی سعید فکر کند مرا از خواب بیدار کرده است گفتم:بفرمایید تو.
با باز شدن در از تعجب کم مانده بود شاخ در بیاورم. به جای دایی سعید سیاوش را در استانه در اتاقم دیدم. در یک لحظه فکر کردم در خواب هستم ولی وقتی او گفت:میتوانم داخل شوم. فهمیدم این شبح او نیست بلکه واقعیت است. با صدایی خفه ای گفتم:بله خواهش میکنم. و او داخل شد. بلند و خوش قیافه. بارانی بلندی پوشیده بود و موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده بود و ته ریش داشت. ارام سلام کرد. اما وقتی دید من او را بر و بر نگاه میکنم با لبخند گفت:نمیخواهی به من خوش امد بگویی؟
تازه یادم افتاد که چقدر بی ادب شده بودم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اه ببخشید سلام انتظار دیدن تو را نداشتم فکر میکردم …
-بله فکر میکردی سعید است نه؟
یرم را تکان دادم و او گفت:به خاطر همین از ماشین پدر استفاده نکردم چون در ان صورت احتمال داشت در را به رویم باز نکنی.
از تیز هوشی اش خنده ام گرفت.
-سپیده چرا برای دیدنم نیامدی؟
پاسخی نداشتم.
-به هر حال فرقی هم نمیکرد،حالا من امدم. برای چه سرت را بستی؟
تازه یادم افتاد باید خود را به سردرد میزدم. ولی دیگر دیر شده بود. به ارامی ان را باز کردم.
-نمیدانی اینطوری چقدر شبیه …
فهمیدم میخواهد بگوید شبیه کولی ها شدی.(((((این سپیده همیشه خدا علم و غیب داره. زودتر از اینکه بقیه بگن میفهمه)))))با دلخوری نگاهش کردم و گفتم:فکرنمیکنم این راه را امده باشی تا به من بگویی کولی.
از اینکه منظورش را فهمیده بودم خنده اش گرفت،دستش را بالا گرفت و گفت:صبر کن این همه راه را هم نیامده ام تا با تو بحث کنم. سپس روی صندلی کنار تختم نشست و گفت:خوب سپیده برنامه بعدی ات برای زندگی چیست؟
-منظورت چیست؟
-منظورم مشخص است. ایا باز میخواهی مرا سرگردان و اواره کنی؟
هاج و واج نگاهش کردم و با اعتراض گفتم:سیاوش…
و لبم را به دندان گرفتم.
او لبخند زد و گفت:سیاوش بی سیاوش… من امشب به اینجا امده ام تا تکلیف تو را مشخص کنم.
از این حرفش خنده ام گرفت. با تمسخر گفتم:ولی مثل اینکه دفعه قبل گفتی میخواهی تکلیف خودت را مشخص کنی؟
بدون یانکه واکنش نشان بدهد با حاضر جوابی گفت:بله ان وقت تکلیف خودم را مشخص کردم ولی حالا نوبت توست.
با همان لحن تمسخرامیز گفتم:خوب بفرمایید تکلیف بنده چیست؟
با نگاه نافذی گفت:تو با من ازدواج خواهی کرد. من تمام تلاش خود را میکنم که تو را خوشبخت کنم.
از حرفش جا خوردم و احساس عصبانیت کردم. با اخم نگاهش کردم ولی سعی کردم با لحن بدی صحبت نکنم پس به ارامی گفتم:این یک درخواست است یا یک حکم؟
گویی منتظر بود حرفی از دهان من بود که تا با سعت انتقال ذاتی اش جوابم را بدهد بی درنگ گفت:هر طور دوست داری تعبیر کن.
سرم را برگرداندم و گفتم:بیخود وقتت را تلف نکن. من قصد ازدواج ندارم.
بلند شد و به طرف پنجره رفت و به ان تکیه داد و گفت:قصد ازدواج نداری و یا نمیخواهی با من ازدواج کنی؟
بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:مگر فرقی هم میکند؟
نفس عمیقی کشید و گفت:سپیده سعی نکن مرا عصبانی کنی جوابم را درست بده.
به راستی لحن او برایم ازار دهنده بود. به او نگاه کردم و گفتم: دفعه قبل هم به تو گفتم نیمتوانم با تو ازدواج کنم. چرا دست از سرم برنمیداری. مگر قطحی دختر امده؟چرا اذیتم میکنی؟
جلو امد و باز روی صندلی نشست و با لحن سردی گفت:دفعه قبل پای علی در میان بود، با یانکه نمیدانستم تو او را دوست داری و او هم عاشق توست با این حال از تو درخواست ازدواج کردم و تو با عنوان کردن موضوع مهناز مرا در منگنه قرار دادی.بعد از رفتنم به پیشنهاد بهروز جواب مثبت دادی پشیمان شدم که چرا همان روز در بزرگراه برخلاف تصمیم که اگر دلیل قانع کننده ای نداشتی هردویمان را با ماشین از بین ببرم این کار رو عملی نکردم. ولی بعد وقتی فهمیدم نامزدی ات با بهروز برهم زدی برگشتم تا بخت خود را امتحان کنم،وقتی امدم علی خودش موضوع نامزدی تان را عنوان کرد و گفت که هر دو با علاقه قبلی نامزد شده اید. ولی این بار هیچ ناراحت نشدم و با اینکه زخم دلم تازه شده بود ولی چون علی را از جان بیشتر دوست داشتم واقعیت را قبول کردم. شب عروسی ات با علی با اینکه از ته قلب خوشحال بودم ولی نتوانستم بمانم و تو را در لباس سفید عروسی ببینم. بنابراین تا صبح خود را اواره کوچه و خیابان کردم. ولی پس از مرگ علی و با قولی که به او داده ام دیگر نمیتوانم اجازه بدهم تا با قلب و روح من بازی کنی.
از اعترافاتش گیج شده وبدم ولی نحمل شنیدن هم نداشتم به او نگاه کردم . به سردی یخ روی صندلی نشسته بود و در چشمانش شراره ای در حال جهیدن بود. احساس کردم از خشم ان چشمان زیبا میترسم.ساوش وقتی مرا ساکت دید گفت:خوب چه میگویی؟
اب دهانم را قورت دادم و با ناراحتی گفتم:سیاوش من هنوز علی را فراموش نکرده ام.
چهره اش در هم شد و گفت:تو هیچ وقت هم نباید او را فراموش کنی من از تو خوساتم اینده را با من شروع کنی ولی هرگز نمیخواهم گذشته را فراموش کنی. علی در قلب من و تو زنده میماند.
در تنگنا قرار گرفته بودم. از دادن پاسخ مثبت میترسیدم و از ان طفره میرفتم. با ناچاری گفتم:ولی من دوبار ازدواج کرده ام و الان حکم یک بیوه را دارم.
از عصبانیت شروع به خندیدن کرد و با دست بر پیشانی اش فشار اورد ولی ناگهان بلند شد و گفت:راستی که بچه ای!سپیده چرا با حرفهای احمقانه ات باعث عصبانیتم میشوی؟
از خشمش ترسیدم. در او حالتی بود که ناخوداگاه ترس را در دلم بوجود می اورد. بار دیگر روی صندلی نشست و سرم را پایین انداختم.پس از مدتی سکوت او با صدای ارامی پرسید:سپیده با من ازدواج میکنی؟
عقل حکم میداد بگویم بله ولی در دل تردید داشتم. در حالی که سرم پایین بود گفتم:ولی اخر تو خیلی بداخلاقی…
خنده ای کرد و بلند شد و روبرویم ایستاد. در حالی که دستش را زیر چانه ام میگذاشت سرم را بالا اورد و در چشمانم نگاه کرد و گفت:همیشه نه،فقط موقعی که مرا احمق فرض کنندبد اخلاق میشوم.
لبم را به دندان گرفتم. دوباره به طرف پنجره رفت و پشت به من ایستاد. پس از چند لحظه گفت:بلند شو بریم هواخوری.
با تعجب گفتم:این وقت شب؟
-چه اشکالی دارد؟ شب خیابانها خلوت تر است.
-حوصله بیرون رفتن را ندارم.
ولی او بدون توجه به مخافتم گشتی در اتاق زد و در کمد را باز کرد و مانتوی سبزم را بیرون کشید و ان را به طرفم گرفت.
در یک ان به یاد خوابم افتادم. علی با همین حالت لباس سبزی را به طرفم گرفته وبد. با حیرت از تکرار شدن ان در بیداری به سیاوش نگاه کردم. او نگاهم را به نشانه مخالفت تعبیر کرد و بدون توجه به نگاهم مانتو را روی تخت انداخت و روسری طرح داری مناسب با مانتویم انتخاب کرد و به طرفم امد. من به فکر جزیئات خوابم بودم و او مشغول سه گوش کردن روسری بود که خوب هم بلد نبود  این کار را بکند. روسری را روی سرم انداخت و میخواست انرا زیر صورتم گره بزند که روسری را از دستش کشیدم و گفتم:فکر میکنم اگر اینطوری بیرون نیاییم خیلی بهتر باشد چون همه فکر میکنند از دیوانه خانه دختری را دزدیه ای.
با خنده مانتویم را برداشت و ان را گرفت تا بپوشم.
-حالا کی خواست بیرون برود؟
محکم گفت:من و تو … ما
مانتویم را پوشیدم و گفتم:لابد مادر و پدر هم در جریان هستند درست است؟
-بله همه میدانند.
این دومین باری بود که از او رودست میخوردم. ولی این بار خودم نیز میل به رفتن داشتم. با نگرانی نگاهش کردم و پرسیدم:ببینم قصد نداری که برای بازپرسی مرا به پارک چیتگر ببری؟
او در حالی که در اتاق را برایم باز میکرد با خنده بلند گفت:نه دختر شیطون.


 

فصل ۹

یک هفته پس از ملاقات من و سیاوش خاله سیمین و اقای رفیعی به همراه دایی حمید و زن دایی و سیاوش و تمام اقوام مادر به منزل ما امدند.خاله سیمین خود مرا برای سیاوش خواستگاری کرد. به زودی مقدمات فراهم شد. نمیخواستم بار دیگر لباس عروسی بپوشم ولی این بار هم سیاوش با استدلال قوی اش مرا وادار به پوشیدن لباس کد. وقتی برای بار سوم سر سفره عقد نشستم سیاوش دستم را گرفت و گفت:سپیده سعی میکنم تا خوشبختت کنم. لبخندی زدم و او ادامه داد:خدایا چقدر برای این لحظه صبر کرده بودم. سپس نفس عمیقی کشید.به سیاوش نگاه کردم و او نیز در اینه با لبخند به من نگاه میکرد.موج عشق را در نگاهش دیدم. چشمان گیرای او تمام رفتار مرا زیر نظر داشت.سیاوش خیلی خوش قیافه شده بود. کت و شلوار مشکی او او را خیلی برازنده نشان میداد. بلوز سفیدی به تن داشت و موهایش را به زیبایی اراسته بود. وقتی دید به او خیره شدم چشمکی به من زد و من هم لبخندی به او زدم. سارا و مهناز و سوفیا و زهرا پارچه سفید روی سرم را نگه داشته بودند. با دیدن سفره سفید به یاد روزی افتادم که با علی سر سفره عقد نشسته بودم. به سیاوش نگاه کردم و از فکرم گذشت و نکند یک وقت او را هم از دست بدهم. از تصور چنین چیزی لرزشی وجودم را گرفت و چشمانم را بستم. سیاوش که با دقت متوجه من وبد دستش را جلو اورد و دستم را گرفت. از تماس دستش احساس امنیت کردم.سیاوش سرش را جلو ا.ورد و گفت:سپیده چرا گرفته ای؟ اگر حالت خوب نیست بگویم قرصی چیزی برایت بیاورند؟ با اخم به او نگاه کردم و گفتم:اقای دکتر راستش را بگو اگر قرار باشد هر وقت اخم کنم قرص و امپول تجویز کنی همین الان بگو تا از ازدواج با تو صرف نظر کنم. برای اینکه نخند لبش را به دندان گرفت و گفت:خیلی خوب عزیزم عصبانی نشو. وقتی عاقد وارد اتاق شد سیاوش صاف نشست ولی دست مرا رها نکرد. در حالی که عاقد مشغول خواندن خطبه عقد بود من به فکر فرو رفته بودم و به خود فکر میکردم و به سرنوشتم. به علی و سیاوش که هر دو را دوست داشتم و به زندگی کوتاه ولی پر پیچ و خمم و به عاقبتم… انقدر در فکر فرو رفته بودم که متوجه نشدم عاقد برای سومین بار خطبه را خوانده و همه چشمها نگران و متفکر به من دوخته شده است. وقتی عاقد برای بار چهارم خطبه را میخواند سیاوش دستم را فشار داد و مرا به خودم اوردم. ان موقع متوجه شدم که باید بله را میگفتم.وسط خطبه چهارم بدون توجه گفتم:بله،بله.
و غاقد با گفتن مبارک است انشالله باعث شد دیگران در عین بهت با خنده دست بزنند و هلهله کنند از اینه به سیاوش نگاه کردم احساس کردم از تاخیر من رنگش کمی پریده است. عاقبت ما به عقد هم در امدیم. باز هم به یاد علی افتادم .ولی میدانستم این کار من به منزله خیانت به علی نیست. سیاوش دستم را به طرف صورتش برد و بر ان بوسه زد و سپس حلقه ظریف و زیبایی به انگشتم کرد و سرش را جلو اورد و گفت:سپیده حسابی مرا ترساندی و به قول معروف گربه را دم حجله کشتی.
-برای چی؟
-ترسیدم بله را نگویی.
خندیدم و به شوخی گفتم:خوب اگر بله نمیگفتم چه میشد؟
سیاوش هم با خنده پاسخ داد انوقت با یک امپول هوا به خدمتت میرسیدم.
هر دو خندیدیم،سیاوش نگاه عمیقی نگاهی بر چهره ام انداخت و گفت:سپیده عزیزم،رویای من همیه برایم بخند و بدان که هیچ وقت دوست ندارم گرد غم بر چهره ات بنشیند. پس از تمام شدن تشریفات عقد مهناز با صدای اهسته کنار گوشم گفت:سپیده سرگذشت زندگی ات داستان زیبایی خواهد شد. یک روز ان را بنویس.
و من با خنده گفتم:به طور حتم روزی این کار را خواهم کرد. بگذار تا از خوشبختی ام مطمئن شوم ان وقت اقدام میکنم.
مهناز با خنده اهسته به بازویم زد و علی کوچکش را برای بوسیدن من جلو اورد و من او را بغل کردم و به چشمانش نگاه کردم. او نسخه کامل علی بود. یاوش با لبخند زیبایی به من نگاه کردو. مهناز اهسته به من گفت:ببین از همین حالا حواست باشد. علی داماد خودت است. پس یک دختر مثل خودت به دنیا بیاور.
بار دیگر علی را بوسیدم و ان را به سیاوش که دستانش رو برای گرفتن او جلو اورده بود دادم.
فردای روز عقد هر دو با هم بر سر مزار علی رفتیم.سیاوش خم شد و شاخه ای گل سرخ بر روی اسم او گذاشت. من نیز کنار او نشستم و گلهایی را که با خود اورده بودم را پرپر کردم و سنگ تیره گور او را گلباران کردم.سیاوش پس از خواندن فاتحه ای عکس او را لمس کرد سپس دست مرا گرفت و گفت:علی عزیزم من امانت عشق را تحویل گرفتم و سعی میکنم از ان به خوبی مراقبت کنم. همانطور که خواسته وبدی.
من با چشمان اشکبار با روح او خداحافظی کردم تا سفرش را برای رسیدن به معبود شروع کند و دیگر نگران اینده من نباشد.
علی پسر مهناز هر روز بزرگتر میشد و به علی بیشتر شبیه میشد و من امیدواربودم که درست مانند او پاک و جوانمرد باشد ولی عمرش به کوتاهی عمر او نباشد.
یک سال و نیم بعد دخترکی زیبا به دنیا اوردم و نام او را سایه گذاشتم و این را نیز میدانستم که با بزرگ شدن او بار دیگر قصه سپیده تکرار خواهد شد

4 1 رای
امتیاز این مطلب
guest
6 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
6
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x