رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۹۱تا۱۰۰

فهرست مطالب

اینجا قلبی ناآرام است نسیم شیرازی داستان آنلاین سرگذشت واقعی

رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۹۱تا۱۰۰

رمان :اینجا قلبی ناآرام است

نویسنده:نسیم شیرازی

#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۱

مهرداد پوزخند زد و به من نگاه کرد و گفت: من اینطوری فکر نمیکنم.
سعید به من نگاه نمیکرد. همین نگاه نکردنش جرات حرف زدن رو ازم می گرفت. صامت بودم و مثل خنگ ها به مهرداد و سعید نگاه میکردم.
مهرداد لبخند پیروزمندانه ای زد و ادامه داد: دیدی سعید؟ بهتره اجازه بدی انتخابش رو بکنه.
نگاه سعید روی صورت مهرداد ثابت بود، چرا این لعنتی به من نگاه نمیکرد… چرا من دهنمو بسته بودم و حرف نمیزدم.
حس کردم لب های سعید روی هم فشرده شد، سامان گفته بود سعید خاموش شده… نگاهم بین جمعیت رفت و مریم رو کنار حمید دید… تموم شده بود، در هر صورت مریم مجردی وجود نداشت که بخوام نگران عشق نافرجامش باشم.
نگاهم سمت نگاه نگران مهرداد رفت… معلوم بود اونقدری که لازمه اعتماد به نفس نداشت.
سعید دستش رو از جیبش در آورد و بالا برد، میدونستم میخواد بین موهاش ببره و بره.
این کاری بود که وقتی پشتشو خالی میکردم میکرد.
سعید من بی تکیه گاه شده بود، پر از بغض شدم… سکوت بس بود، بدون نگاه به سعید گفتم: نشنیدی سعید چی گفت؟
گردن سعید سمت من چرخید، نگاهش یه حسی داشت، تشکر نبود، یه حس مبهم که نمیشناختمش.
صدای لرزون مهرداد اومد: ازش ترسیدی؟ تهدیدت کرده؟ چرا به خودت اجازه فکر کردن نمیدی؟
لبخند زدم و نگاهمو از چشمای سعید گرفتم و به مهرداد خیره شدم. عصبانی بودم ولی با آرامش ساختگی گفتم: هیچ وقت فکر دیگه ای درباره انتخابم نکردم. انتخابم همیشه سعید بوده جناب مهدوی.
سعید نگاهش رو به مهرداد دوخت و گفت: حالا می تونی گم شی.
جمله پر از حرص سعید رو شنید و زمزمه کرد: همیشه دوستت دارم.
مشت سعید روی صورت مهرداد فرود اومد و جمعیت اطراف هینی کشیدند و از ما فاصله گرفتند.
مهرداد به بدترین شکل تحقیر شد و سعید آروم گفت: ناموس میفهمی چیه؟ اگه نمیکشمت، اگه خودخوری میکنم، اگه ادای روشن فکرا رو در میارم برو به جون صاحب این جشن عروسی دعا کن.
موهای مهرداد روی صورتش ریخته بود و من به شدت احساس ضعف میکردم برای این بازی مسخره.
میون جمعیت نگاه سامان، مریم، حمید و محمد رو دیدم و سرم رو پایین گرفتم و واسه جلب توجه کمتر راهی انتهای سالن شدم.
نمیدونم کی به مامان رسیدم که صدای آرومش توی گوشم پیچید: هم کلاسیت بود؟ با این آبروریزی چی کار کنم؟
بی نگاه وارد راهرو شدم و خودم رو به اتاق مریم رسوندم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۴]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۲

سرم درد میکرد، اشک توی چشمام با یه پلک زدن پایین ریخت.
همه چی تقصیر من بود، تقصیر من و دلسوزی احمقانم.. از این حس دخترخاله دوستی خودم حالم به هم خورد، اینقدر به مریم فکر کردم که سعید رو فراموش کرده بودم. مشتی که توی صورت مهرداد کوبیده شده بود باید توی صورت من میومد تا میفهمیدم زندگی و تعهد بچه بازی نیست.
انگار یه نوار روشن پیش ذهن عجولم داشت حرکت میکرد، انگار خاموش شدن سعید خیلی واسم تلخ بود که یهو متوجه بد کردنام شدم.
دلم واسه مادرجون تنگ شد.
سرم رو بلند کردم و نگاهمو به کشوی کمد مریم کشوندم.
عکس مادرجون اونجا بود، همیشه به خاطر غر زدن های باباش اونجا قایمش میکرد.
بلند شدم و عکس رو از توی کشو بیرون کشیدم.
اشک روی صورتم سر خورد و زیر لب مادرجون رو صدا کردم… بغضم تبدیل به هق هق شد و دوباره اسمش رو گفتم.
عکس رو توی بغـ ـلم گرفتم و گفتم: کمکم کن مادرجون، حواسم به سعید نبود…کمکم کن.
صدای موسیقی دوباره بلند شد … انگار قائله هر جوری بوده روپوشونی شده بود. میدونستم مامان از این ماجرا راحت نمیگذره.
مثل بید میلرزیدم، هم از ترس، هم از تب.
صدای تقه ای که به در اتاق خورد باعث شد اشک رو از صورتم جمع کنم و خیره به در منتظر اومدن مامان و بابا واسه دعوای خیلی بد باشم.
حق داشتن، حق با اونا بود، حداقل خودم میدونستم که حق با من نیست. اشتباه کرده بودم و اعتراف به اشتباه این دفعه سخت نبود.
صدای پایین رفتن دستگیره در باعث شد نفسم را برای ثانیه ای حبس کنم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۵]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۳

با دیدن قامت محمد که وارد اتاق شد نفس راحتی کشیدم و چشمامو واسه یه لحظه بستم.
محمد با اخمی که از شوهر خاله بزرگه به ارث برده بود به دیوار نزدیک در ورودی تکیه زد و گفت: دلخورم که با حرفای بیموقت به مریم، باعث شدی عجولانه تصمیم بگیره.
سرم تیر میکشید و با گلایه محمد سوزش گیجگاهم بیشتر هم شد.
از اول حس کرده بودم که محمد از حال و روز مریم باخبره، به خاطر همین شوکه نشدم، فقط بازم به خاطر مریم ناراحت شدم و نالیدم: میخواستم کمکش کنم.
محمد جلو اومد و عکس مادرجون رو از دستم بیرون کشید و گفت: ولی نشد، این ماجرایی نبود که با کمک تو حل شه. تو فقط خواستی وجدان خودت رو اروم کنی.
سرم رو پایین گرفتم و بی دفاع گفتم: راست میگی.
محمد قدم برداشت و روی تخـ ـت مریم نشست و گفت: سعید رو اذیت نکن دخترخاله. اون بی تقصیرترین ادم این جریانه.
روی زمین نشسته بودم و سعی میکردم بغضم رو قورت بدم، توان این که سرم رو بالا بگیرم نداشتم.
دست محمد روی شونم نشست و تکون خفیفی خوردم… ولی بازم نتونستم سرم رو بالا بیارم. محمد فشار آرومی به شونم آورد و گفت: امیدوارم حمید بتونه مریم رو خوشبخت کنه، اگه هم نکنه اشتباه مریم بوده. تو مقصر نیستی عزیز من، به زندگیت برس دختر خوب.
سرم رو بالا گرفتم و به محمدی که سعید همیشه از حضورش کنار من حسودی میکرد نگاه کردم.
لبخند روی لب محمد اومد و گفت: سعید حیاط پشتیه، عقدش نیستی ولی خودتم میدونی که محرم تر از تو و اون نیست، برو پیشش.
دست محمد از روی شونم کنده شد، از جاش بلند شد، سمت در ورودی رفت و من بیرون رفتن کفشاش رو نگاه کردم.
سعید حیاط پشتی بود. نیرویی منو از جام بلند کرد و از اتاق بیرون رفتم.
جلو در اتاق مریم، مامان ایستاده بود و انگار دنبال من میگشت. با دیدن من اخماش توی هم رفت. پر از هیجان و استرس بودم.
آروم گفتم: مامان …
جوابم رو نداد. دستام داغ بود، به دستاش رسوندم و اخمای مامان یه لحظه، فقط یه لحظه باز شد.
انگار متوجه شد حالم بدتر از اونیه که بخوام توبیخ شم.
تند گفتم: مامانم… میدونم افتضاح شد، میخوام برم پیش سعید … اجازه میدی؟
مامان بیشتر اخم کرد، نفسی کشید و گفت: بهتره زودتر بری تا گردنتو نشکستم.
لبخند کم جونی مقابل طرز اجازه دادن مامان زدم و راه حیاط پشتی رو پیش گرفتم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۶]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۴
از کنار در بزرگ شیشه ای، سعید رو کنار استخر بزرگ خونه خاله دیدم.
نگام به عقربه های ساعت توی سالن که ۱۱ رو نشون میداد افتاد.
قلـ ـبم به تپش افتاده بود و حس میکردم قدم هام سنگین شدن.
در رو باز کردم و بیرون رفتم، پایین اومدن از پله ها سخت بود… چند قدمی سعید ایستادم، بدنم داغ بود، از تب، هیجان و عشق…
نفسم رو حبس کردم و سعی کردم بدون لرزش صدام، سعید رو صدا کنم.
سعیدی که از حنجره من خارج شد پر از لرز و اروم بود… اونقدری که فکر کردم به گوشش نمیرسه.
ولی اون برگشت… با همون سعید ضعیفی که گفته بودم برگشت.
چشمای قهوه ایش پر از اشک بود، ندیده بودم سعید رو با این وضع. نمیخواستم ببینم.
بغض داشت. اومد حرف بزنه که دستشو گذاشت روی چشمش… دهنش کج شد، قصدش گریه بود… مثل بچه ها با هق هق عجیب و غریب نالید: با من چی کار کردی بی معرفت.
اشک توی چشام جمع شد، گریون مثل بچگیا قدم برداشتم و خودمو توی آغـ ـوش سعید انداختم.
سعید تکیه گاه بود… دلم تکیه گاه بودنش رو میخواست.
دلم میخواست یادم بره هر اتفاقی که افتاده بود، دستای سعید که دور کمـ ـرم حـ ـلقه شد دلم ریخت… ضربان قلـ ـبم بالا رفت، نمیتونستم قلب نا آرومم رو آرومش کنم.
سرم رو نزدیک شونه سعید فشردم و گفتم: قلـ ـبم آروم نمیگیره.
دست راست سعید بالاتر اومد و روی موهام نشست و منو بیشتر به خودش فشرد.
صدای هق هق مردونش آتیشم میزد، حـ ـلقه دستمو تنگ تر کردم و سرم رو بالا گرفتم و توی چشماش خیره شدم.
آروم گفتم: منو میبخشی؟
سعید چشماشو بست، لبخند کم جونی زد و گفت: سخت بود.
دقیق نگاش کردم، فاصله چندانی صورتم با صورتش نداشت، فاصلم فقط قد یه ذره روی پنجه بلند شدن بود.
یه ذره قدمو بلند کردم و خیلی زود پیـ ـشونی به پیـ ـشونیش قرار گرفتم.
سرم رو روی پیـ ـشونیش گذاشتم، چشماشو باز کرد، نفس گرمش توی صورتم پخش شد، نفساش تند شده بود، نفس های منم.
دستش رو موهام حرکت کرد و روی گردنم نشست،زمزمه کرد: تب داری
لبخند زدم و آره ای تحویلش دادم.
توی چشمام خیره شد و من کمی صورتمو جلوتر کشیدم.
به لبـ ـاش خیره شدم، اولین بار بود… اولین بار چند سانتی متری لبـ ـاش بودم، نزدیک تر شدم و لبـ ـام از هم فاصله گرفت برای اولین اتفاق زندگیم… نفس عمیق سعید توی صورتم پخش شد و دستش که آروم گردنم رو پایین آورد و نـ ـوازش کرد و روی قفسه سینش نشوند.
حرف زد و صداش از قلبش توی گوشم پخش شد: تو امانتی دستم عزیزم، هواییم نکن دختر.
لـ ـبم، قلـ ـبم، وجودم گر گرفت و لبخند روی لـ ـبم نشوند، لبخند زدم به خاطر متانت سعید، نجابتش… اعتراف صادقانش و به خاطر لبی که پاک موند حتی با وجود عشقی که اون لحظه بینمون حکم میکرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۷]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۵

چند دقیقه ای توی بغـ ـلش آروم گرفتم. دستش رو دور گردنم انداخت و گفت: بریم عروسی؟
خندیدم و فکر کردم چقدر از این عروسی بی بهره بودم.
سعید گفت: اون یارو رفته، نمیخوام ازم یه لحظه هم جدا شی.
خندیدم و خودم رو بهش فشردم.
لرز توی وجودم افتاد و فکر کردم یه سرما خوردگی شدید در انتظارمه.
دست و صورتمون رو شستیم و وقتی از ظاهر آروممون تا حدی خیالمون راحت شد به سالن مهمون ها رفتیم، نگاه هاشون بدجور توی ذوق میزد.
سعید کمی فاصله گرفته بود و گفت: الان میام.
روی اولین صندلی نشستم و به مریم که دیگه نمیخندید خیره شدم.
روی صندلی عروس و دوماد نشسته بود و به من نگاه میکرد.
لبخند زدم و سعی کردم همه چیز رو طبیعی جلوه بدم.
سنگینی نگاه محمد رو حس کرد و لبخندم رو روونه چهرش کردم.
اخم داشت ولی یه لبخند کوچولو روی لبش نشوند.
حمید وسط جمعیت همراه دوستاش مشغول رقص بود، انگار نه انگار خواهرزادش چه دسته گلی به آب داده.
شاید هم ندونسته منو مقصر میدونست.
-زود بخورش که بریم وسط.
نگام به سعید که لیوان چایی رو سمتم گرفته بود کشوندم و لبخند زدم.
لیوان رو از دستش گرفتم و سعید صندلی رو نزدیک من کشوند و نشست.
صدای خاله ساغر اومد: بچه ها نشینید، الان مراسم تموم میشه ناکام می مونید.
از بی قیدی خاله ساغر خندیدم و به کیاوش که دستش توی دست خاله بود خیره شدم و گفتم: بیا اینجا.
نوچی گفت و خودش رو به مامانش چـ ـسبوند.
سعید با خنده گوشه ای که گروه موزیک در حال خودکشی بودن رو نشون داد و گفت: اون دو تا رو ببین.
مسیر نگاه سعید رو دنبال کردم و ساینا و شادی رو دیدم که بیخیال و سرخوش مشغول خودکشی واسه رقص بودن.
گروه موسیقی هم تمام توجهشون به اون دو تا بود و سعید با خنده گفت: من دیگه دارم غیرتی میشم، اون دو تا جای دیگه ای واسه رقص پیدا نکردن؟
خندیدم و یه قلوپ از چاییم رو نوشیدم.
سامان با اون لبخند مزحکش کنارمون ایستاد و گفت: نمیخواید تشریف بیارید؟
سعید از جاش بلند شد و گفت: یادم نرفته با شیرین رقصیدی… برو اونورتر برادر.
سامان خندید و گفت: چه یادشم هست. برو بابا.
قند توی دلم آب شد از حواس جمعی سعید و از جام بلند شدم و میون جمعیت رقصنده گم شدیم.
دلم میخواست با فاصله نزدیکی که موقع رقص داشتیم بغـ ـلش کنم و بگم که چقدر دوسش دارم.
سری تکون دادم که فکرم درگیر عشق نشه.
آروم گفتم: بریم مریم رو واسه رقص بیاریم؟
سعید نگاهی انداخت و گفت: انگار دوماد زیادی داره تنهایی مانور میده برو بیار منم بچه ها رو جمع میکنم.
بدون اینکه به روی خودم بیارم تا یه ساعت پیش چیا اتفاق افتاده سراغ مریم که با لبخند ملیحش نشسته بود رفتم و دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
مریم با تعجب گفت: چی کار میکنی شیرین؟
لبخند زدم و گفت: یکم میخوایم حال دوماد رو بگیریم. بیا.
مریم رو دنبال خودم کشوندم و بین جمعیتی که سعید جمع کرده بود بردم.
همه بودن، خاله ها، دختر و پسر خاله ها… مریم وسط حـ ـلقه ای که تشکیل داده بودیم ایستاده بود و میرقصید و من به شدت دست میزدم.
حمید هم به جمع ما ملحق شد و میون جمعیت با شلوغ کردن و جیغ کشیدن جلب توجه میکردیم.
میدونستم حتی اگه خودم رو به بیخیالی میزدم هیچ کس اتفاقی که افتاد رو فراموش نمیکرد ولی خودم نمیخواستم بهش فکر کنم.
تنها چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که داستان مادرجون رو زودتر تموم کنم و به سعید بگم زودتر عقد کنیم.
از فکر عقد هم قرمز شدم و لبخند روی لـ ـبم اومد.
سعید با اون بینی کجش با نمک ترین مردی بود که به شدت هواییم میکرد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۸]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۶

مطمئن بودم یه سرماخوردگی طولانی در انتظارمه. بینیم رو بالا می کشیدم و به پرستار که آمپول رو برای زدن آماده میکرد خیره شدم.
اولین آمپول رو خورده بودم و منتظر دومیش بودم.
نگاهی به سرنگ که داشت نزدیک میشد انداختم و سرم رو برگردوندم و چشمامو بستم.
درد داشت و پرستار با اون چهره جدیش باعث شده بود بیشتر دردش رو حس کنم.
صدای مامان اومد: ممنون خانم، خیلی لطف کردید. دو تا دیگه آمپولش رو امشب و فردا صبح باید بزنه درسته؟
شلوارم رو مرتب میکردم که صدای پرستار رو شنیدم- بله درسته.
سکوت مامان یعنی زودتر از جام بلند شم و دنبالش راه بیفتم.
بابا دم در منتظر بود و سعید هر چقدر به مامانم اصرار کرده بود که خودش منو دکتر بیاره مامان قبول نکرده بود.
میدونستم یه تنبیه درست حسابی در انتظارمه. ولی نمیتونستم مدلشو بفهمم.
بابا ماشین رو روشن کرد و گفت: خانم از بیرون ناهار بگیریم؟
مامان اهومی تحویلش داد و سکوت کرد.
بابا از توی آینه به من که روی صندلی عقب وارفته بودم نگاه کرد و گفت: بوی الـ ـکل میدی.
چشام گرد شد و با صدای گرفته و خنده دارم گفتم: خب آمپول زدم.
بابا چیزی نگفت و مامان ادامه داد: به شادی گفتم واسه شیرین سوپ درست کرد، واسه خودمون یه چیزی بگیر.
بابا سری تکون داد و من دلم ضعف رفت از گرسنگی، دلم میخواست اعتراض کنم و بگم که سوپ دوست ندارم ولی جراتش رو نداشتم. مامان و بابا هر دو اعتقاد داشتن موقع سرما خوردگی فقط باید سوپ خورد.
بعد از گرفتن چند پرس غذا که به من نگفتن چیه تا یه وقت هـ ـوس نکنم راهی خونه شدیم.
تمام راه تا خونه رو بو میکشیدم تا بفهمم غیر از کوبیده ای که بوش معلوم بود دیگه چی گرفتن.
خسته و گرسنه وارد خونه شدم، بوی سوپ توی بینیم خورد و حالت تهوع گرفتم و فکر کردم هیچ وقت سوپ دوست نداشتم.
شادی نگران جلو در اومد و پرسید: خوبی؟ چی شد؟
بی حال گفتم: هیچی دو تا آمپول خوردم، دو تا دیگه هم توی راهه.
شادی از مدل حرف زدن و بینی گرفتم خندید و گفت: واست سوپ درست کردم.
سرم رو به نشونه باشه تکون دادم و وارد اتاقم شدم.
صدای شادی که خطاب به مامانم میگفت شیرین وحشی شده رو شنیدم و میخواستم در اتاق رو باز کنم و چیزی بگم که مامان گفت: حالش خوب نیست، سر به سرش نذار.
دلم گرم شد که حتی وقت عصبانیت مامان هم حمایت میشم و از این حمایت لبخند زدم و روی تخـ ـت نشستم.
نت بوکم که توی کولم بود رو بیرون کشیدم و فکر کردم چجوری قصه مادرجون رو ادامه بدم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۸]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۷

به بابا حسام فکر کردم، به بابا حسامی که درست توی روزهای از دست رفتن شهریار به قدری تنها و گوشه گیر شده بود که غافل از احوال مادرجون غصه دار رفتن تک پسرش بود.
به روزهایی فکر کردم که مادرجون از فوت پدرش شاهرخ خان گفت. درست ۵۰ روز بعد از فوت شهریار، شاهرخ خان هم فوت شده بود و اوضا مادرجون به هم ریخته بود.
حال و هوای مادرجون رو وقتی از رفتن شاهرخ خان میگفت خوب یادمه… وقتایی که هنوز بنیشو به دست نیاورده بود و خونواده سیاه پوش شهریار بودن که شاهرخ خان سکته کرده و مرده بود.
مادرجون میگفت : پدرم حق داشت بعد از شهریار طاقت نیاره.
ولی همیشه با بغض ادامه میداد: فقط نمیدونم چطور از مادر گذشت و رفت.
بغض توی گلوم جون گرفت و با چشمای تب دارم صفحه کلید رو لمس کردم و از فوت شاهرخ خان نوشتم و ادامه دادم:
«بد بودم، بدترین روزهای عمرم رو میگذروندم.
پدرم، تکیه گاهم… رفته بود، ستون خونه ریخته بود و مادر با وجود آشفتگی خودداری میکرد.
اونقدر خودداری کرد که ضربان قلبش بی نظم شد و به عمل قلب اجباری تن داد.
تمام این لحظات حضور حسام به شدت کمـ ـرنگ بود و برای من بی اهمیت ترین موضوع اون موقع نبودن حسام بود.
توی اتاق قرص زیر زبونی مادر رو دادم و راهی اتاقم شدم. دلم گرفته بود و تنگ شهریارم بود.
روی تخـ ـت نشستم و به ساحلم که گوشه اتاق با فنجونای عتیقه گوشه اتاق بازی میکرد خیره شدم.
زیر لب گفتم: ساحل مامان، چرا حواستو جمع نکردی؟
ساحل دست از بازی کشید و به من خیره شد.
اشک به چشمم هجوم آورد و گفت: اگه حواست بود هیچ کدوم این اتفاق ها نمیفتاد.
ساحل با چشمای گرد به من نگاه میکرد و بیتاب شدم. از جام بلند شدم و دخترم رو در آغـ ـوش گرفتم و گفتم: جان مامان تقصیر تو نبود عزیزم… ببخش، دلم گرفته.
ساحل توی آغـ ـوشم خزید و محکم بغـ ـلم کرد.
تقه ای به در خورد و شهراد بدون منتظر موندن جواب من واسه ورودش به اتاق داخل شد و گفت: باید با هم حرف بزنیم.
ساحل رو روی زمین گذاشتم بهش خیره شدم.
تحمل ناراحتی دوباره رو نداشتم، چشمامو ریز کردم و با التماس گفتم: شهراد تورو خدا، تحمل خبر بد رو ندارم.
شهراد کنارم ایستاد و روی تخـ ـت نشست و گفت: بشین خواهر من، خبر بد نیست، اگه به خودت نیای ممکنه خبر بدی بشه.
متعجب نگاش کردم و گفتم: جانم بگو.
شهراد دستاش رو توی هم قفل کرد و گفت: از حسام خیلی بی خبر موندی خواهرم.
حسام وقتی غم نداشتن شهریار نابودم میکرد و ذره ذره آبم میکرد نبود. همین رو به زبون آوردم و شهراد خیلی زود جواب داد: حالش بده… خوب نیست، میدونم داغ شهریار و پدر این چند ماهه نابودمون کرده ولی حسام بعد از شهریار مثل یه جنازه این ور و اون ور میره.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۳۹]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۸

بی حرف به شهراد خیره شدم که گفت: حسام هنوز خودش رو پیدا نکرده، گریه نمیکنه، داغون شده…. هر چقدر سعی کردم نبودن تو رو جبران کنم فایده نداشت. دیر بجنبی خودش رو هم توی…
شهراد مکث کرد و من کلمه آخرش رو سوالی تکرار کردم: توی؟
شهراد نفسی کشید و گفت: بدجایی افتاده ماه بانو… زندگیشو توی قمار به باد داده، دیر بجنبی ثروت تو رو هم حراج میکنه.
نگاهی به برادر نگرانم انداختم و خاطره سال ها پیش، قبل اومدن شهریار پیش چشمم جون گرفت. تحمل اون کاباره لعنتی و تکرار اون روزها رو نداشتم.
از جام بلند شدم و گفتم: الان کجاست؟
شهراد نفسی بیرون فرستاد و گفت: همون جایی که میترسیدی… پیش مهدیه خانم.
تهی شدم از همه چیز، تهی شدم از عشق، تهی شدم از گرما و حس کردم موج سردی تمام وجودمو پر کرد.
حس کردم چشمام یخ زدن و دلم آشوب شد از اومدن اسم مهدیه و تمام اتفاق های اون روزها.
از جا بلند شدم و گفتم: نمیذارم… من تحملشو ندارم شهراد … دیگه طاقتش رو ندارم.
شهراد نیم نگاهی به من انداخت و گفت: پس بجنگ خواهر من… لباس عزا رو بکن و زندگی کن. بذار این حسام رو برگردونی به زندگی… توی قمار دیروزش خونه اول زندگیتونو فروخته… میدونی که خیلی دوسش داشت.
بغض کردم، خیلی نشد توی خونه اول ازدواجم زندگی کنم.
حسام همیشه میگفت ۳ سالگی بی مادر شده و از ۵ سالگی با وجود زنده بودن پدرش بی پدر بزرگ شده… شاید حق داشت نتونه محکم باشه… شاید حق داشت تا اتفاقی میفته به مهدیه پناه ببره.
اشک توی چشامو کنار زدم و شالم رو برداشتم. باید سراغش میرفتم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۴۰]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۹۹

شهراد همراهم بود، تکیه گاهم شده بود… انگار حسامی وجود نداره.
دستم سمت خونه آقایی ها رفت تا در رو بزنم که خواهر کوچیکتر حسام در رو باز کرد.
ارتباط چندانی باهاشون نداشتم ولی همیشه با احترام برخورد کرده بودم و این بار هم همینطور برخورد کردم، میدونستم که هیچ کدوم از اقوام آقایی ها از من دلخوری ندارند و بیشترشون دوستم دارن. به خصوص برادرزاده های حسام که همه قد و نیم قد بودند بی نهایت به من ابراز علاقه میکردن.
در آغـ ـوشم گرفت و گفت: بعد عزای شهریار ندیدمت عزیزم… ببخش مارو، بهناز که هنوز از آمریکا برنگشته، بهاره هم که میدونی مریضه نتونست واسه شاهرخ خان بیاد.
منم اومدم ولی حالتون انگار خوب نبود خواهرتون گفتن خوابیدی.
هیچی از اون روزها یادم نبود، منیره تنها کسی بود که حواسش به مهمون ها بود. لبخند زدم و گفتم: شرمندم… حالم خوب نبود.
بهناز و بهاره هم خواهر های حسام بودن که روی هم رفته فقط دو بار دیده بودمشون.
بنفشه کمی اطرافش رو نگاه کرد و جوری که شهراد که کمی عقب تر از من ایستاده بود نشنوه، گفت: حسام این شبا زیاد میاد خونه مهدیه. توروخدا مراقبش باش ماه بانو جان.
صدای مهدیه از اتاق اومد: بنفشه، دم در کیه؟
بنفشه گونم رو بـ ـوسید و گفت: من میرم ، یادت نره چی گفتم.
لبخند محوی زدم و چشم به مهدیه که کنار در اتاقش دست به سیـ ـنه ایستاده بود انداختم.
هنوز شهراد رو ندیده بود که با صدای آرومی گفت: حسام خونه نیست. نمیدونم کجاست.
قدم برداشتم و داخل خونه رفتم، به هیچ وجه روحیه دعوا و جدل نداشتم، با همون لحن آروم گفتم: کجا باید دنبالش بگردم؟
باز هم صدامو پایین تر آوردم و گفتم: همون کاباره؟
مهدیه لبخند کجی زد و گفت: دلش گرفته، نمیدونم کجا آروم میشه، من فقط شام و ناهارش رو میدم.
حالا دیگه کنارش ایستاده بودم. شالم رو دور شونم محکم گرفتم و گفتم: توی این مدت بهش نگفتی بیاد پی زندگیش؟ بهش نگفتی خونوادش بهش احتیاج دارن؟ فقط شام و ناهارش رو دادی؟
مهدیه دستی به بینیش کشید و گفت: زندگی تو به من ربطی نداره دختر خان… من دارم زندگیمو میکنم و حسام مثل پسرمه… نمیذارم بی جا و مکان بمونه.
دختر خان رو اینقدر با حرص گفت که دلم گرفت، پس مهدیه با من مشکل داشت… با پدرم. با خانوادم.
صدای محسن برادرزاده کوچیک تر حسام از اتاق پشتی اومد: بچه ها زن عمو اومده.
محسن دوست داشتنی بود و بچه برادر دوم حسام.
۱۳ سال سن داشت و همیشه خاص تر از بقیه به من احترام میذاشت و بچه هم که بود توی مدتی که هم خونه بودیم با تمام کودکیش کمک حالم بود.
دستی روی سر محسن کشیدم و گفتم: از عمو حسام خبر نداری؟
مهدیه همچنان با قامت راست ایستاده بود و نگامون میکرد.
محسن نیم نگاهی به مهدیه انداخت و با صدایی که تازه دو رگه شده بود گفت: هر جا باشه الان میاد.
و نفسی کشید و گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: بیاید خونه ما، مامان و بابا رفتن خرید و تنهاییم.
موهای شلوغش رو با دست مرتب کردم و گفتم: مرسی پسر گلم.. دلم واسه شهریارم تنگ شده بود و به جای نـ ـوازش موهای شهریار موهای محسن رو نـ ـوازش میکردم و فکرم سمت موهای نرم و مرتب شهریار رفت.
صدای یالا که اومد تازه متوجه شدم شهراد رو بیرون کاشتم و حتما نگران شده.
مهدیه نیم نگاهی به من انداخت و خیلی زود داخل خونه رفت.
دست از موهای محسن کشیدم و گفتم: مرسی عزیز دل… میرم دم در منتظرش می مونم.
محسن هم تا دم در همراهم اومد.
شهراد در آستانه در بود و من نگاهم ته کوچه ای رفت که حسام تلو تلو خوران با کتی آویزون دستش سمت خونه می اومد.
شهراد بی سوال از من رد نگاهمو زد و به حسام رسید و واویلایی زیر لب گفت.
مردم و آب شدم از خجالت پیش تنها برادرم و توی دلم لعنت کردم خودمو که چرا گذاشتم همراهم بیاد و شوهرم رو با این وضع ببینه.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۰.۰۸.۱۷ ۲۲:۴۱]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۰۰
شهراد انگار حرف دلم رو فهمید که سر به زیر انداخت و گفت: ماه بانو میرم چند دقیقه ای قدم بزنم. سنگاتو بکن تا میام.
آب شدم از این همه فهمیدگی برادر و سخت به حسام که پریشون و حیرون و سر به زیر قدم بر میداشت خیره شدم.
مرد قد بلند من خمیده شده بود و تای پیراهن اتو کشیدش از شلوار صاف و صوفش بیرون زده بود.
دستش رو بین موهاش کشید و بی اونکه سرش را بالا بگیره پلکاشو بالا آورد و یه تای ابروش رو بالا انداخت و مردمک چشماش رو انداخت روی نگاه دلخور من و چشماشو ریز کرد.
انگار باور نداشت که کنار در حیاط پدریش ایستادم… سرش رو پایین گرفت و سخت قدم برداشت و برای حفظ تعادلش کف دستش روی روی دیوار گرفت و دوباره نگاه کرد.
ایستاد و سرش رو بالا گرفت و با لبایی که انگار رمقی واسه حرف زدن نداشت گفت: ببین کی اینجاست.
بی حرف نگاش کردم، سرش رو پایین گرفت و تکون داد و پوزخند زد.
نیم نگاهی به من انداخت گفت: دیگه هیچی ندارم ماه بانو
اعتراف سخت و صادقانه و پشت بندش خنده مـ ـستانش اونقدر عصبیم کرد که قدم برداشتم و خودم رو بهش رسوندم و عزمم رو جزم کردم واسه زدن سیلی که تا حالا نه خورده و نه زده بودم.
به محض روبرو شدن باهاش و دیدن نگاه مـ ـستش که به شدت غمگین بود دست مشت شدم باز شد و چشام قرمز شد از اشک.
حسام سرش رو بالا گرفت و سرش رو یه وری کج گفت و با همون بی حالی، کش دار گفت: نـــــه دیـــــگه… گریه بسه… ببین دیگه الان چیزی نداریم که بخوایم واسه از دست دادنش گریه کنیم. ببین …
حسام یه دور بی تعادل چرخید و گفت: دیدی؟ آس و پاس
زیر لب بی حالت و سخت گفتم: بریم خونه پدر.
حسام دستش رو سمت خونه پدریش گرفت و گفت: بفرمایید ، چرا تعارف میکنی؟ اینجا هنوزم اتاقمون هست.
نگاهی به خونه ای که میدونستم مهدیه از پنجره اتاقش ما رو میپاد انداختم و گفتم: اینجا نه … با من بیا.
حسام دستی روی چشمش گذاشت و گفت: باشه بریم. خندید و به محسن گفت: برو توی خونه پدر سوخته… اینجا چه غلطی میکنی.
بد دهنی حسام رو گذاشتم پای بوی بد دهنش و الـ ـکلی که به شدت بی هویتش کرده بود.
حسام خودش رو به من رسوند و گفت: فقط بریم یه جا تنها باشیم … من و تو باشه؟
نگاهی به چشمای پر از نیاز حسام انداختم و گفتم: باشه.
باشه ای مصلحتی که فقط حسام رو با خودم از این محله ببرم و بتونم مـ ـستی رو از سرش بپرونم.
از بوی دهنش که با حرف زدنش توی باد میپیچید و توی راه تنفسم میرفت حالم بد شد.
دلم واسه پدرم تنگ شد.. پدری که اگه بود حسام برای اومدن به خونه اینطوری شرط نمیذاشت.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x