رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۳۱تا۱۴۰

فهرست مطالب

اینجا قلبی ناآرام است نسیم شیرازی داستان آنلاین سرگذشت واقعی

رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۳۱تا۱۴۰

رمان :اینجا قلبی ناآرام است

نویسنده:نسیم شیرازی

#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۳۱

سعید دستاشو توی هم حـ ـلقه کرد و کمـ ـرشو صاف کرد و گفت: خسته شدم، چقدر راه رفتیم.
با چشمای باز بهش خیره شدم و گفتم: تو و خستگی؟
سعید دستشو به پشتی تکیه زد و گفت: مگه من آدم نیستم.
روبروش به پشتی تکیه دادم و پاهامو از تخـ ـت آویزون کردم و گفتم: نه.
حالا چشمای سعید از حدقه در اومده بود. خودم خندیدم و گفتم: چیه؟ انتظار داری الان بگم فرشته ای؟ خب نه نیستی.
سعید تصنعی اخمی کرد و گفت: دیگه دارم به جک و جونورا شک میکنم.
نیشم بیشتر باز شد و گفتم: راجع بهش فکر میکنم.
سفره رو پهن کردن و سعید به رفت و آمد دو تا شاگرد کبابی خیره شده بود.
لبخند روی لـ ـبم بود و لذت میبرم از بی حواسی سعید و نگاه خیره خودم.
نفس کشیدم که سعید گفت: آه بود؟
ابروهام بالا پرید و فکر کردم سعید بی حواسه یا من!
زیر لب نوچی گفتم و به سبزی تازه توی سبد خیره شدم.
نگاه مـ ـستقیم سعید رو حس کردم و سعی کردم به روی خودم نیارم.
نگاهش توی سکوت اونقدری ادامه داشت که کباب آوردن و مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم.
سعید چهارزانو نشست و گفت: حالا با این شکم سیر چجوری اینا رو بخوریم.
یه لیوان دوغ واسه خودم ریختم و گفتم: بهتر، آروم میخوریم زمان دیر میگذره.
دست سعید سمت نون رفت و سری تکان داد: اینم حرفیه.
اولین لقمه رو گرفت و دستشو سمتم دراز کرد.
لقمه واسه من بود. ذوق کردم از این عادتی که هنوز یادش بود. جیگر و کباب رو دوست داشتم واسم لقمه بگیرن و من بی دردسر فقط بخورم.
دستم رو جلو بردم و خیلی زود جاشو به سرم دادم و گردنم رو پیش کشیدم و لقمه رو با دندونم از دستش قاپیدم.
دست سعید توی هوا بود و چند ثانیه ای گذشت که سراغ تیکه بعدی نون رفت.
لقمه توی دهنم رو سخت و با وسواس جویدم و بی اراده بغض کردم، لقمه توی دهنم بود و حس میکردم لبـ ـام داره از فشار این بغض کج میشه و فکم میلرزه.
سعید تیکه کباب رو توی دهنش گذاشت و نجوید.
توی چشمام میخ شد و لقمه بی حرکت توی دهنش موند.
چشمام میسوخت و این یعنی سعید متوجه بغضم شده بود.
لقمه رو جویدم و قورت دادم تا بغضمو باهاش بخورم.
سرم پایین بود و فکر کردم موفق به خوردن بغضم شدم. دست سعید که روی دستم نشست بغضم ترکید و این سعید بود که خیلی سریع کنارم نشست و سرم رو روی سینش گذاشت.
معلوم بود لقمش رو با عجله قورت داده که با صدای واضح میگفت: چت شد یهو؟
دستم و روی شونش گذاشتم و چشمامو روی بلوزش فشار دادم و گذاشتم اشکام بی دغدغه توی سکوت، با هق هق آروم لباسش رو خیس کنه.
نمیدونم چقدر گذشت که دست سعید روی بازوهام نـ ـوازش گونه حرکت کرد و گفت: همه چی تموم شد عزیزم. دیگه بهش فکر نکن.
با بغضی که داشت آروم میگرفت گفتم: داد تو مونده.
قفسه سیـ ـنه سعید بالا و پایین رفت و یهو صدای قهقهش بلند شد.
سر بلند کردم و با تعجب به چشمای ریز شده سعید نگاه کردم.
سعید بلافاصله گفت: پس این اشک تمساح واسه این بود که این طوری مظلوم شی و دلم نیاد داد بزنم؟
هدفم این نبود ولی لبخند روی لـ ـبم اومد. سعید داشت حال و هوامون رو عوض میکرد و فکر میکردم باید کمکش کنم.
سرم رو دوباره بین بازوش پنهون کردم و گفتم: فهمیدی؟
سعید کمی خودش رو کنار کشید و گفت: دستمال کاغذی داری یا بلوز من رو انتخاب کردی؟
میدونستم واسه چی داره این رو میگه… خندیدم و گفتم: نترس سرما خورده نیستم.
سعید بیشتر سرمو توی آغـ ـوشش فرو برد و سکوت کرد و بعد از یه مکث مدت دار آهسته و شمرده گفت: دوســتـت دارم
سفت بغـ ـلش کردم و چشمامو بستم… این لحظه رو نباید هیچ وقت فراموش میکردم، این آرامش نباید تموم میشد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۴]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۳۲

مامان چیزی نگفت، کمی توی هال نشستم و تلویزیون نگاه کردم.
بابا هم کانال ها رو بالا پایین میکرد و من مطیع شبکه های انتخابی بابا رو نگاه میکردم. مامان رفته بود دوش بگیره و شادی توی اتاقش.
کمی چهره جدی بابا رو برانداز کردم و گفتم: بابا از زندگی راضیی؟
بابا شوکه از سوال بی مقدمه من نگاه کرد و گفت: چی؟
به تته پته افتادم و گفتم: مارو دوست داری؟ از ته دل
بابا توی چشمام دقیق شد و پرسید: خوبی؟
سری جنبوندم و چشمام رو به نشونه آره تکون دادم.
بابا بعد از مکث کوتاه گفت: خدا دو تا دختر به من داده که روزی هزار بار باید شکرش کنم.
لبخند روی لـ ـبم نشست و گفتم: مامان چی؟
بابا آروم گفت: مامان چی؟
سرم رو تکون دادم و لـ ـبم رو با زبونم خیس کردم و گفتم: مامانو هنوزم دوست داری؟
بابا سکوت کرد و به مبل تکیه کرد و خیره به من نگاه کرد.
دل توی دلم نبود، از سوالم پشیمون که نه ولی میترسیدم… چی کار کرده بودم… وارد حریم شده بودم، حریمی که بابا و مامان به شدت ازش محافظت میکردم.
صدای روشن بودن آّبگرمکن هنوز میومد و نگران بودم نکنه مامان برسه.
نگاهمو از کابینتی که آبگرمکن توش مخفی بود به بابا که بیحالت به من نگاه میکرد کشوندم و گفتم: ببخشید نباید میپرسیدم.
از جا بلند شدم که بابا گفت: بشین.
ترسیدم، از بابا ترسیدم، پدری که همیشه یه حجاب، یه حریم بینمون بود که باعث میشد زیاد راحت نباشم.بابایی که همیشه با همون حجاب هوامو داشت و باعث رسیدن به خواسته هام شده بود.
حالا لحنش پر از تحکم بود، بشینش پدرانه و مقتدر بود.
نگاه کرد و گفت: فکر کردی شماها رو بدون مامانتون میخوام؟
سوالش اونقدر عجیب و غریب بود که نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم. نگاه کردم و دقیق شدم تا بفهمم چی میگه.
بابا دوباره گفت: اگه دوسش ندارم شما ها الان اینجا نبودید، سوال دیگه ای هست بپرس.
در حقیقت سوال های من تازه شروع شده بود و نمیدونستم چقدر واسه حرف زدن با بابا وقت دارم. سر تکون دادم و گفتم: عاشق مامان بودین؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۵]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۳

نوشتن از مادرجون و زندگیش قبل از خواب تبدیل به عادت شده بود، به خصوص که شادی به خاطر نزدیک شدن به تابستون بیشتر وقتش رو توی اتاق می گذروند و درس میخوند.
آخرین امتحان رو باید میگذروندم و تا جایی که شده بود یه دور خونده بودم.
ساعت ۸ صبح امتحان داشتم و دل دل میکردم واسه نوشتن از مادرجون…
باید از مامان ساحل مینوشتم … از احساسش نسبت به بابا… از قصه هایی که گاه و بیگاه از مادرجون شنیده بودم.
«داماد جدیدم خوشحالم میکرد… دست و دلباز بود و بی ریا… همون چیزی بود که نشون میداد. مثل حامد خسیس و خورده شیشه ای نبود.
خوشحال بودم از این که شوهر ساحلم وارد خونواده شده تا شاید حامد بفهمه باید برای داشتن جایگاه خوب بین خونواده تلاش کنه.
نگاهی به امیر حسین انداختم و فکر کردم چرا ساحل با ازدواج این پسر سالم مخالفت میکنه.
به ساحل که با انگشتر دستش بازی میکرد خیره شدم … ساحل سرش رو کج گرفته بود و به انگشترش نگاه میکرد.
تک سرفه ای کردم و سرش بالا اومد و چشم توی چشم من شد.
به امیر حسین که بی حرف به پنجره بیرون نگاه میکرد خیره شدم و گفتم: تصمیمتون برای عروسی چی شد؟
امیر حسین که انگار از خلصه بیرون اومده بود نگاهی کش دار به ساحل انداخت و گفت: هر چی شما و ساحل تصمیم بگیرید.
به ساحل که با ابروهای گره شده به من خیره شده بود انداختم و از جا بلند شدم.
نفسی گرفتم و گفتم: نمیخواید یکم توی باغ قدم بزنید؟
امیر با لبخند تشکر کرد و ساحل صامت به بیرون خیره بود.
منتظر خورد شدن داماد عزیزم نموندم و وارد اتاق سروناز شدم.
میدونستم جیک توی جیک ساحله و تا الان همه چیز رو در باره احساس ساحل میدونه.
ستاره خونه خودش و مراقب بچه تازه متولد شدش بود، بچه ای که ضعیف بود و دکتر امیدی به موندنش نداشت.
سروناز مشغول ورق زدن مجله ای که از اداره پست واسش آورده بودن…با اومدن من لبخند زد و از جاش بلند شد.
روی صندلی چوبی کنار پنجره اتاقش نشستم و گفتم: ساحل چی میخواد؟
سروناز که از سوال من دستپاچه شده بود گفت: مگه چی شده؟
چشمامو ریز کردم و گفتم: خوب میدونی چی میگم.
سروناز نگاهی به چهره جدی من انداخت و گفت: مامان ساحل نمیخواد با امیرحسین ازدواج کنه.
بدون تغییر حالت گفتم: اینو که میدونم، چراشو بگو؟
سروناز دستی به موهای صافش کشید و گفت: فکر کنم از قیافش خوشش نیومده.
تعجب کرده بودم ولی آروم تر گفتم: مگه چشه؟
سروناز که انگار توی بازجویی قرار گرفته بود با استرس گفت: من نمیدونم مامان.
لبخند زدم و گفتم: نگران نباش، میخوام کمکش کنم.
سروناز با صدایی که پایین آورده بود گفت: ساحل چند تا خاستگار خوب و به قول خودش خوش قیافه توی تهران داشته، یکیشون کارخونه دار بوده و یکی طلا فروشی داشت و اون یکی هم آمریکا زندگی میکرد.
سروناز نفسی گرفت و گفت: الان خیلی ناراحته که باید با یه پسر ساده آقا معلم ازدواج کنه. خب راستش شاید حق داشته باشه.
نگاه خیرم رو به سروناز دوختم و گفتم: اگه اون شکلی خاستگار دوست داشت چرا ردشون کرد.
سروناز شونه ای بالا انداخت و گفت: ساحل میگفت اگه در حد خانواده ما بودن اول از شما خاستگاریش میکردن.
لبخند گوشه لـ ـبم نشست و از جا بلند شدم.
باید سنگامو با ساحل وا میکندم، بعد از پرت کردن ساعت و جنجالی که راه افتاده بود دلم نمیخواست با چشم گریون بره خونش.
ساحل روی تاب نشسته بود و امیر مثل بچه یتیم ها توی ایوون متفکر نشسته بود.
از خونه بیرون رفتم و گفتم: امیر جان اگه می مونی بگم شام بوقلمون سر بکنن.
امیر خیلی زود از جاش بلند شد و گفت: نه مادر… نه دست شما درد نکنه، من دیگه با اجازتون میرم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۵]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۴

امیر رفت و من کنار ساحل که برای بدرقه نامزدش ایستاده بود رفتم و گفتم: خب؟
ساحل نگاه دلخورش رو به من دوخت و گفت: خب نداره مامان… تکلیف روشنه.
خوشحال بودم که لازم به مقدمه چینی نیست و لزومی نداره تا از هزار در حرف بزنم و به مقصودم برسم.
آروم گفتم: پسر خوبیه، قیافه و لباس ساده داره ولی با عرضه و آینده داره… چرا نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟
نگاهی به من انداخت و گفت: علی رو یادته؟
ابرو بالا انداختم و با نگرانی پرسیدم علی؟ پسر دختر خاله مادر شهربانو؟
سرش رو تکون داد و گفت: آره…خودشه. دیدی چقدر قشنگ ساز میزنه؟
شنیده بودم سنتور میزنه ولی نشنیده بودم.
سکوت کردم.
ساحل آروم گفت: سواریش رو دیدی؟ میدونی چقدر ماهر سوارکاری میکنه؟
بازم نگاش کردم… ساحل توی چشمام دقیق شد و گفت: امیدوارم نا امیدت نکنم مامان ولی میدونم منو میخواد… روش نمیشه بگه ولی منو میخواد.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: تو هم؟
ساحل آروم گفت: میخواستمش… شایدم فکر میکردم میخوامش… اون روز که ساعتو پرت کردم میدونستم خبر بهش رسیده و خواستم به هم بزنم ولی الان نمیخوام دل امیر رو بشکنم… میدونم یه روزی که شاید همین الان باشه علی میاد و اعتراف میکنه به خواستنش ولی دیگه نمیخوام اعتراف کنم به دوست داشتنش… میدونی چرا مامان؟
مبهوت دلایل ساحل بهش خیره شدم و ساحل که انگار فقط میخواست درددل کنه گفت: چون امیر بیشتر از قبل به من بی احساس دل داده… سردم و امیر سعی میکنه به تفاوتیم رو به روم نیاره، میدونم از پرت شدن ساعت خبر داره ولی به روم نمیاره… اگه اون موقع که گفتم نمیخوام میذاشتید خودم انتخاب کنم الان بین دو راهی وجدان و یه حس تازه شکل گرفته با حسی که توی وجودم بزرگ کرده بودم نمی موندم. ولی…
دست ساحل رو گرفتم و گفتم: تو بخواه… خودم همه چیو تموم میکنم.
ساحل دستم رو محکم نگه داشت و گفت: فقط دعا کن این حس تازه شکل گرفته فقط بیداری وجدانم در مقابل احساسات امیر نباشه.. دعا کن بعد ازدواج دوسش داشته باشم… امیدوارم این که میگن دوست داشتن بعد از ازدواج به وجود میاد واقعیت داشته باشه.
بغضم رو قورت دادم و به رفتن ساحل نگاه کردم… ساحل بیراه نمیگفت و من نگران رسوا شدنش پیش امیر بودم.»
دستی به چشم های خوب آلودم که به سوزش افتاده بود کشیدم و فکر کردم مامان ساحل چه حالی داشته.
دلم واسه بابام سوخت، همیشه قصشون رو تا حدی میدونستم ولی انگار نوشتنش یه حس دیگه به وجود آورده بود… دو تا زندگی جدا که به هم وصل شده بود.
از علی هم بی خبر نبودم. میدونم بعد از عروسی مامان از ایران رفته بود و یه ازدواج نا موفق داشت و الان تنها و شکست خورده زندگی میکنه. خبرش رو داشتم که الـ ـکلی شده و شنیده بودم از خاله سروناز که همون موقع ها هم معتاد به الـ ـکل بود ولی حالا که پیر شده بیشتر خودشو نشون داده.
میدونستم پولداره و یه بار عکسشو توی آلبوم قدیمی مادرجون دیده بودم… خوش قیافه بود و با ژست خاصی توی دوربین زل زده بود.
نت بوک رو کنار گذاشتم و سرم رو به بالش رسوندم. میخواستم بیشتر به مادرجون فکر کنم ولی … چشمامو که باز کردم صبح شده بود. اصلا نفهمیدم کی خوابم برده بود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۶]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۵

وارد هال شدم و با لبخند به همه سلام گفتم.
مامان لبخند زد و گفت: چایی آمادست.
ذوق زده از این اعلام خودم رو به آَشپزخونه رسوندم که موبایلم زنگ خورد.
بی توجه و بدون ترس از مامان گوشی رو از جیب شلوارم بیرون کشیدم و با دیدن شماره روی گوشی یخ کردم و به مامان که بی توجه به من چایی میریخت خیره شدم.
دکمه پاسخ رو زدم و الوی ضعیفی به مریم تحویل دادم.
صدای شتاب زده مریم هول رو به جونم انداخت و بی اراده دستم سمت گلوم رفت و با کف دستم پرش عضله های گردنم رو نگه داشتم.
-شیرین میام دنبالت حاضر باش.
آروم گفتم: مریم جون چیزی شده؟
صدای مریم توی گوشی پیچید، نمیدونم شیرین… فقط حاضر شو.
از جام بلند شدم و با اینکه صدای بوق اشغال تلفن خودنمایی میکرد به اجبار لبخند زدم و گفت: بابا تو که منو ترسوندی، باشه… من صبحونه نخوردما … مهمون تو.
و با همون اشتیاق خندیدم و قطع کردم.
میدونستم نگاه مامان خیره و کنجکاوه… آروم گفتم : دلش واسه درد دل تنگ شده، برم پیشش؟
مامان بی حرف لیوان چایی رو روی میز گذاشت و سرش رو به علامت موافقت تکون داد و من با حفظ لبخند از آَشپزخونه بیرون رفتم.
این فیلم بازی کردن جلو مامان به قدری سخت بود که بغض دوباره بیخ گلوم رو گرفته بود و فشار میداد.
***
توی ماشین نشستم و گفتم: چی شده؟
مریم که مضطرب فرمون رو میچرخوند گفت: نمیدونم، محمد زنگ زد، باید بریم بیمارستان.
همین یه جمله کافی بود که از ترس و دلشوره قالب تهی کنم و نگران به چهره آشفته مریم خیره بشم.
دل توی دلم نبود، انگشتم رو کنار دندونم گرفت و آروم آروم کنار ناخنم رو جویدم، این کاری نبود که من انجامش بدم ولی نمیدونم چقدر مضطرب بودم که متوجه رفتارم نمیشدم.
سرم رو پایین گرفته بودم و با زیر چشم به خیابونی که به سرعت ازش عبور میکردیم خیره شدم.
گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و شماره سعید رو گرفتم.
به محض وصل شدن تماس با عجله الو بلندی گفتم که مریم به وضوح از ترس تکونی خورد.
صدای سلام توی گوشی پیچید.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۶]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۶

صدای محمد مثل پتک بود توی سرم… مکث کردم و صدای «شیرین» گفتن محمد بازم توی گوشم پیچید.
آروم گفتم: سعید کجاست؟
نگاه نگران مریم بین من و خیابون میچرخید…
صدای پچ پچ محمد رو سخت شنیدم: اگه با مریمی نیا اینجا… نگران نباش فقط نیا.
نمیدونم چرا نگرانیم تبدیل به دلشوره عجیبی شد که فقط تونستم زمزمه کنم : باشه.
تماس رو قطع کردم و دستم رو توی هم حـ ـلقه کردم. فشار انگشتام روی دستم دلشورم را بیشتر میکرد.
مریم سوالی نگام کرد و بی معطلی گفتم: میگه زود بیاید… تو نمیدونی چی شده؟
مریم دستش رو روی فرمان مشت کرد و گفت: نمیدونم.
دل توی دلم نبود… مریم گفت اورژانسن… قدم تند کردم و به سالن اورژانس رسیدم.
محمد با دیدن من شوکه شد و خیلی زود سگرمه هاش توی هم رفت.
قبل این که بهش برسم خودشو به من رسوند و با تشر به مریم گفت: چرا آوردیش؟
مریم هاج و واج به ما نگاه می کرد، محمد آستین مانتوم رو کشید و گفت: بیا اینور ببینم. مگه نگفتم نیا.
سعی کردم مسلط باشم و شمرده حرف بزنم. –سعید کجاست؟
محمد نگاهی به انتهای اورژانس کرد و گفت: حالش خوبه، یه چند تا بخیه لازم داشت. ولی اگه تو رو ببینه نمیدونم چجوری برخورد میکنه. برو.
نگاه پر از اضطرابمو به محمد دوختم و گفتم: چی شده محمد؟ بگو توروخدا.
صدای مریم زودتر از محمد منو متوجه جریان کرد-مهرداد اینجا چی کار میکنه؟
نگاهمو به رد نگاه مریم کشوندم و از پنجره سالن مهرداد رو دیدم که کلافه و عصبی مسیری رو راه میرفت.
چشمای پر از ترسم رو به محمد دوختم که گفت: دعواشون شده… رفته بودم دانشگاه با این پسره حرف بزنم که سعید دیدمون… دست به یخه بودیم، خودشو رسوند و….
مریم میون حرف محمد اومد و گفت: پس چرا اون هیچیش نشده؟
صدای پر از حرص مریم کاملا واضح بود.
محمد آروم تر گفت: صورتش کبوده، انگشتشم شکسته…
نگاهمو به انتهای سالن دوختم و گفتم: میرم پیشش.
محمد دستشو سد راهم کرد و گفت: عصبانیه، الان نرو.
میدونستم نباید برم، میدونستم سعید از همه حرف و حدیث ها با خبر شده و می دونستم باعث و بانی همه این اتفاق ها یه سمتش بچگانه رفتار کردن خودمه ولی باید میرفتم و سعید رو توی همون حال میدیدم.
باید حرف میزد، بد و بیراه می گفت و روحشو از عصبانیت نجات می داد.
تردید نکردم و راهی محلی که سعید مشغول پانسمان بود رفتم.
صدای پرستار برای لحظه ای متوقفم کرد – کجا خانم ؟
فقط نگاه کردم که محمد رسید و من بی توجه به حرف پرستار پارچه ای که تخـ ـت رو پنهون کرده بود کنار زدم.
سعید روی تخـ ـت نشسته بود و دست چپش رو روی پانسمانش گذاشته بود.
خبری از دکتر نبود و مشخص بود کار پانسمان پیـ ـشونی سعید تموم شده.
زیر چشماش کبود شده بود و دلم ریش شد … مشغول واکاوی صورتش بودم که ابروهای گره کردش نگاهمو به چشمای عصبانیش کشوند.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۷]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۷

به محض تلاقی چشم ها صدای سعید که سعی میکرد بلندیش رو کنترل کنه گفت: چرا اینجاست؟ نگفتم زنگ نزن.
محمد آروم گفت: من چیزی نگفتم، زنگ زدم مریم به حمید بگه اونم صاف گذاشته کف دستش.
ناراحت بودم از این همه واژه که میخواست محرم نبودنم رو به رخ بکشه.
صدای عصبانی سعید بلند شد: ببرش از این جا تا یه کاری دست اون پسره ندادم.
قدم جلو گذاشتم و گفتم: ببرش؟ سعید من…
سعید از جاش با دردی که معلوم بود توی صورتش پیچید، بلند شد و آروم گفت: هیچی نگو شیرین… هیچی نگو تا همه چیو سر تو خالی نکردم.
غمگین شدم و و دلسرد از این همه تحقیر… حقم نبود، تاوان اشتباهم رو با شرم از بچه های دانشگاه به خاطر حرفای اون پسر داده بودم… نیازی به بی اعتمادی سعید نبود.
اونم برای گناهی که نکرده بودم.
فقط نگاه کردم و بی حرف دنبال مریم که دستم رو برای رفتن میکشید راه افتادم.
توی محوطه نگاه خیره مهرداد رو دیدم و پوزخند روی لبش که منو عصبانی میکرد.
عصبانی شدم… کنترل حالم دست خودم نبود و نمیفهمیدم دلیل بی ادبی های مهدوی رو.
دستم رو از دست مریم بیرون کشیدم و با قدم های تند خودم رو به مهرداد رسوندم.
نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم… کف دو دستم رو با ضرب روی قفسه سیـ ـنه مهدوی گذاشتم و هولش دادم، مهرداد که اصلا انتظار همچین برخوردی نداشت تعادلش را با چند قدمی که به عقب پرت شد دوباره به دست آورد… حرص تمام وجودمو پر کرده بود، دوباره جلو رفتم و همزمان با این که دستم رو برای هل دادنش بالا بردم داد زدم: چی میخوای از جونم…
اینبار حتی یه ذره هم تکون نخورد و حس کردم قدرتش رو داره به رخم میکشه… عصبانی تر از قبل دستم رو بالا بردم با تمام قدرتم سیلی رو به صورتش زدم که پوزخندش بیشتر شد. با کشیده شدن بازوم به مریم که اخماش توی هم بود خیره شدم و با هق هقی که بدجور بیخ گلوم رو میفشرد گفتم: چرا حرف نمیزنه؟ مریم من چی کار کردم که باید حرفای بی سر و تهش رو تحمل کنم.
مریم قدمی جلوتر گذاشت و گفت: مهرداد چرا اینکارو باهامون میکنی؟
به مهرداد که سرش رو پایین گرفته بودم خیره شدم و با تعجب به کبودی صورتش چشم دوختم… سرش رو پایین انداخته بود و این برای من عجیب ترین اتفاق ممکن بود.
مریم سوییچ رو سمتم گرفت و گفت: بشین توی ماشین تا بیام.
فقط یه لحظه نگاه مهرداد بالا اومد، نمیدونم چرا هیچ حس بدی توی اون نگاه نبود، روانی نبود، بدجنس هم نبود… سوییچ رو گرفتم که مهرداد گفت: فقط دوسش دارم . همین.
همین رو آروم تر گفت، اونقدر آروم که دوباره عصبیم کرد.
مریم آروم تر گفت: باید با هم حرف بزنیم ولی نه اینجا. مهرداد نمیتونی به اجبار دلی رو واسه خودت به دست بیاری، اگه کسیو دوست داری باید به فکر خوشبخت شدنش باشی چه با خودت چه با دیگری… نه اینکه بی آبروش کنی.
سکوت طولانی مهرداد باعث شد توی نصیحت مریم گم شم… نصیحتی که انگار با تمام وجود کرده بود، انگار این حرف دلش بود که برای سعید انجام داده بود.
قدمی ازشون دور شدم که صدای سعید متوقفم کرد: اونجا چه غلطی می کنی.
سر بلند کردم و به قدم های تند سعید که سمتم میومد خیره شدم.
اوضاع بدی بود، سعید عصبانی بود، من هم طاقت دیدن دعوا نداشتم. یه قدم سمتش برداشتم که به من رسید، دستش رو بالا برد و چشمام رو بستم… دستم رو جلوی صورتم نگرفتم و فکر کردم نباید اینجا خورد بشم.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۸]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۸

چند ثانیه ای گذشت و خبری از فرود اومدن دستش نشد.
همین باعث شد چشمامو باز کنم و به دستی که روی دهنش نشسته بود خیره بشم.
معلوم بود آشفتست، معلوم بود دلش خالی شدن می خواد.
بی نگاه دوباره به من گفت: بریم.
همین بریم یعنی باید از اونجا با تمام توان دور شیم.
دور شدیم از مریم و محمدی که در آستانه در بیمارستان شاهد ماجرا بود و مهردادی که خیز برداشته بود برای نزدیک شدن به ما.
در ماشین که بسته شد پاش رو روی پدال گاز فشرد و دور شد.
دور شد از مهردادی که مشغول صحبت با مریم بود، دور شد از محمد که نگران شکستن من بود، دور شد از بیمارستانی که داشتن به روز خوب رو ازم گرفته بود.
مسیری که میرفتیم رو خوب میشناختم، بی حرف توی سکوت سرسام آور و ناراحت کننده میرفتیم توی خیابونی که قرار بود یک ماه مهمونش باشم و چند روز بیشتر نتونستم بمونم.
خونه مادرجون حرمت داشت و خیالم راحت بود قرار نیست اتفاق بدتری بیفته.
پیاده شدیم. همچنان بی حرف. ته دلم مالش رفت و یادم اومد نزدیک ظهره و من گشنم.
کلید انداخت و وارد حیاط شدیم.
گل و سبزه ها با طراوت بود و این یعنی تازگیا آب پاشی شده بود.
خیلی فکرم مشغولش نشد، یا کار سعید بوده یا مریم. با فکر به مریم یاد حرفاش افتادم … دلم گرفت واسه دل دخترخالم.
سعید کنار حوض نشست، من کنار درخت ایستادم و خیره شدم به دستای سعید که توی آب تازه عوض شده حوض فرو رفته بود.
لبخند تلخ زدم و آروم گفتم: دوست نداشتم بفهمی که داره چیا میگه.
سرش رو بالا نیاورد، فقط نفس عمیق کشید و دوباره سکوت کرد.
نای ایستادن نداشتم. نشستم کنار درخت و تکیه زدم بهش.
چه فرقی می کرد که هنوز باغچه گل داشت و مانتو و کفشام گلی شده بود.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۱۸]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۳۹

سعید اونقدر سکوت کرد که صدای شکمم گرسنگیمو رسوا کرد.
دستمو روی شکمم گذاشتم و لب گزیدم.
سعید سرش رو بالا آورد و با لبخندی که سعی میکرد گوشه لپش پنهون کنه گفت: گشنته؟
آروم سرم رو تکون دادم و گفتم: صبحونه نخوردم.
شیر آب رو باز کرد و دست و نصف صورتش که زیر پانسمان نبود رو شست و گفت: بریم توی خونه صبحونه بخوریم.
از جام بلند شدم و فکر کردم سعید الان آروم شده یا دلش واسه گشنگیم سوخت.
مانتوم رو در آوردم که به تیشرت گشادی که تنم بود خیره شدم.
لباس توی خونم بود و یادم رفته بود عوضش کنم.
شونه بالا انداختم و وارد خونه شدم.
صدای شیر آب از آشپزخونه میومد و این یعنی قراره چای بذاره.
کنار در آشپزخونه ایستادم که گفت: به خاله زنگ بزن بگو با منی.
بی هوا گوشیم رو بیرون کشیدم و یهو گفتم : فکر میکنه با مریمم.
سعید سری جنباند و گفت: مهم نیست، باید بدونن الان با منی و کجاییم.
ته دلم نگران عصبانی شدن مامان بودم ولی حق با سعید بود، بهتر بود بدونه در حال حاضر کجام.
مامان جا نخورد و فقط باشه ای گفت و این که زود برگردم خونه.
نمیدونم چرا جا نخورد، انگار از اول فهمیده بود یه چیزی درست نیست.
فکر کردم باید به مامان توضیح بدم که صبح واقعا با مریم بیرون رفتم.
همین کار رو هم کردم و تا حدی ماجرا رو بدون قسمت بیمارستان و ماجرای مهدوی توضیح دادم.
قانع نشد ولی قبول کرد… نمیدونستم باید دلم خوش باشه به باورش یا به تردید توی باشه گفتنش.
گوشی رو توی جیبم سر دادم و به آشپزخونه برگشتم.
سعید روی صندلی نشسته بود و با دیدن من به ظرف پنیر روی میز اشاره کرد و گفت: نون نداریم، بشین تا برم بگیرم.
سری جنبوندم و سراغ کشوی یکی از کابینت ها رفتم. بیسکوییت ساقه طلایی رو که به قصد یک ماه زندگی با خودم آورده بودمش بیرون کشیدم و گفتم: یه بارم مزه جدید امتحان کنیم.
سعید بی حرف به من که روی بیسکوییت ذره ای پنیر گذاشتم خیره شد.
لقمه کوچیکی که واسه مزش گرفته بودم به دهن بردم و بعد از جویدنش گفتم: میشه منتظر موند چای با بیسکوییت خورد.
سعید از جمع شدن دهنم لبخندی زد و از جا بلند شد و پنیر رو به یخچال برگردوند.
بلند شدم و دو تا فنجون بیرون آوردم و چای ریختم.
نشستم و گفتم: تقصیر من نبود.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۲۰]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۰

سعید سرش رو بالا گرفت و نفسی کشید.
باز هم سکوت بود و من نمیدونستم باید چی کار کنم که ناراحتیش رو بیرون بریزم.
جرعه ای از چایی رو تلخ نوشید و لبش رو مزه کرد و آروم گفت: باید مثل سیب زمینی بشینم و به حرفاش که پشت سرت میگه گوش کنم. میدونی چقدر درد داره؟
میدونستم دردشو… میفهمیدم حسشو… دستمو به فنجون داغ چایی گرفتم و گفتم: نمیدونم چرا اینکارو میکنه. من که …
سعید سرشو جلوتر آورد و گفت: من که چی؟ غیر اینه که باهم توی کافی شاپ نشسته بودید؟
یه حس سنگین روی قلـ ـبم نشست و راه نفسم رو تنگ کرد. آروم گفتم: تو حرفاشو باور میکنی؟
دستش مشت شد و از بین دندونش گفت: باور میکردم اینجا نبودی… کنارت نبودم.
سوزش چشمم نشون میداد که آماده باریدنه… به خاطر همین از سعید چشم گرفتم و به گناه نکردم فکر کردم.
سعید این بار آرومتر گفت: این که با یه پسر هر جایی دیده بشی یه ذره هم توی ذهن من تأثیر منفی نمیذاره ولی وقتی برای فرصت دادن به اون عوضی اون کافی شاپ لعنتی بودی یعنی اجازه میدی که پشت سرت حرف بزنن. میفهمی؟
آروم سری تکون دادم و گفتم: تاوانشم دادم…. این دیگه خیلی زیاده.
دستش رو بین موهاش کشوند و گفت: برای منم زیاده، میخوام … نفسشو فوت کرد و گفت: نمیتونم صبر کنم تا یه اتفاق دیگه بیفته به مامان میگم بیایم خونتون.
نگاش کردم و بی هوا گفتم: خب؟
سعید خیره نگام کرد و گفت: دنبال عقد نیستم، جشن عروسی میخوام، یه خونه مشترک میخوام.
با هر حرف سعید قلـ ـبم توی دهنم ضربان میزد، این طبیعی ترین مرحله زندگی من بود که همیشه توی ذهنم بزرگش کرده بودم ولی نمیدونم چرا اینقدر شوکه شده بودم، نمیدونم چرا تا این حد نبضم توی شقیقم تندتر میزد.
لبخند روی لـ ـبم رو مهار کردم و نذاشتم رسوای این تزریق خوب محبت به رگهام بشم.
بی حرف بلند شدم و گیج گفتم: بریم؟
سعید ابرویی بالا برد و گفت: چی شد؟
دستم رو سمت فنجونا بردم و گفتم: هیچی، بریم.
سعید توی سکوت نگاه کرد و من زیر سنگینی نگاهش فنجون ها رو شستم و از آشپزخونه بیرون رفتم.
هول بودم و این دستپاچگی با نگاه خیره سعید بدجور جلوه میکرد.
به خونه که رسیدم انگار تمام دست و پام مسخ یه حس گنگ شده بود که حتی موقع نامزدی با سعید هم اسیرش نشده بودم.
انگار این اتفاق ها باعث ایجاد یه حس تازه شده بود، حسی که فکر میکردم زندگی مشترک با اون چیزی که قبلا توی ذهنم ساخته بودم فرق میکرد، یادم رفته بود سعید همون یار قدیمی و همیشگی منه…. سعیدی که توی آَشپزخونه خونه مادرجون از خونه مشترک حرف میزد یه نگاه دیگه داشت… نگاهی که اونقدر متفاوت بود که گرم شده بودم از داشتنش… از بودنش.
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x