رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۴۱تا۱۵۰

فهرست مطالب

اینجا قلبی ناآرام است نسیم شیرازی داستان آنلاین سرگذشت واقعی

رمان آنلاین اینجا قلبی ناآرام است قسمت ۱۴۱تا۱۵۰

رمان :اینجا قلبی ناآرام است

نویسنده:نسیم شیرازی

#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۱

صدای تلفن توی گوشم پیچید.
تمام روز رو منتظر تماس خاله بودم. میدونستم سعید بی تابه…این بی قراری رو از نگاهش خونده بودم.
صدای مامان که میخندید و اسم سروناز رو میاورد تپش قلـ ـبم رو بیشتر کرد… تپش قلـ ـبم که زیاد شد فکر کردم کم کم دارم سکته می کنم. با فکر سکته یاد بیماری ارثی فامیل افتادم و با خودم گفتم چندان بعید نیست.
این فکرها داشت منو از فکر تلفن خاله سروناز دور میکرد و همین باعث شد دست به نت بوک ببرم و دستای لرزونم رو روی صفحه کلید بذارم.
طول کشید تا سیستم بالا بیاد ولی صدای مامان دوباره اومد: چرا انقدر با عجله؟
این جملش رو بلند گفت، نمیشد نمیتونستم بنویسم… سراغ هندسفریم رفتم و توی گوشم گذاشتم. گوشیم رو روی دعای عهد گذاشتم و با اولین کلمه هاش که عطر رحمان و رحیم میداد نفس عمیق کشیدم.
صفحه آخر رمان رو آوردم و تند و سریع انگشتام رو که به نت بوکم عادت کرده بود روی صفحه کلید چرخوندم.
« با دیدن شیدا که روبروی مادر ایستاده بود و حرکت نمیکرد بهت لحظه ایم از بین رفت و با سرعت قدم تند کردم و به مادر که با اشاره سر به جیبش اشاره میکرد خیره شدم.
صدای ساز و اواز از توی خونه میومد و من دستپاچه توی جیب ژاکت مادر دنبال قرص های زیر زبونیش میگشتم.
اینقدر عصبی بودم که به سختی جیب رو پیدا کردم و سخت تر یه دونشو از توی ظرف مخصوصش بیرون کشیدم.
نگاهمو به لبای مادر شهربانو که کبود شده بود دوختم و چشمام رو به چشمای بسته شدش کشوندم.
زمزمه کردم: مامان… دهنتو باز کن.
ولی مامان تکون نخورد… سر بلند کردم با تعجب به شیدا که از ترس کبود شده بود خیره شدم… دوباره به مامان چشم دوختم و به زحمت قرص رو از بین لبای خشک و سردش زیر زبونش بردم و چند ضربه آروم به گونه مادر زدم.
ولی خبری نشد… اشک های داغم رو گونه ی سردم نشست و تازه مغزم دستور داد فریاد بزنم.
با فریاد من شهراد و حسام خودشونو رسوندن… ساز و آواز هنوز بر قرار بود و من به مادری خیره بودم که میون یا خدا گفتن حسام و شهراد به آغـ ـوش شهراد کشیده شد.
پر غضب به شیدا خیره شدم و داد زدم: چرا قرصشو ندادی؟ دیدم که فقط نگاش کردی… تو باعثش بودی نه؟
شیدا بی حرف با دهان باز به خشم من خیره شده بود. با حال زار خودمو به اتومبیل رسوندم و همراه حسام و شهراد به بیمارستان رفتیم. بی سرو صدای دیگه تا یه وقت عروسی پسرخاله شیدا خراب نشه.
پا به محوطه سرد بیمارستان گذاشتیم. میدونستم پیکر مادر جان نداره و همین باعث کرخت شدن بدن من شده بود. میدونستم شهربانو مادر قدرتمند من که اینطور در آغـ ـوش شهرادش بی صدا خواب رفته بود دیگه قدرتی واسه نفس کشیدن نداره تا به شهراد بگه زمین بذاردش.
صدای دکتر توی گوشم پیچید: چقدر دیر…
صدای یا امام زمان شهراد که در آغـ ـوش حسام زجه میزد منو برد به تمام خاطرات کودکیم. به تمام سال هایی که در نبود مادر برای شهراد و منیره مادر شدم. به سال هایی که مادر بود ولی کنارمون نبود.
دلم همون روز ها رو میخواست … روزهایی که بدونم مادر هست ولی کنارمون نیست.
با هق هق گریه حسام دلم پر کشید برای شهریارم، برای پدر و مادری که روی تخـ ـت با ملحفه سفید به سردخونه برده می شد و هیچ کدوم جرأت قدم برداشتن و کنار زدن ملحفه سفید رو نداشتیم.
اشک بی صدا روی گونم سرازیر میشد و به شهراد خیره شدم که ناله کنان سمتم اومد و خودش رو توی آغـ ـوشم رها کرد و من که حس میکردم باید قوی باشم تا بتونم باز هم مادری کنم. این بار باید برای منیره و شهراد هم مادری میکردم.
دستم روی موهای شهراد حرکت کرد و ناز کشیدم و گفتم: آروم باش … مادر میبینه ناراحت میشه.
صدای گریه شهراد بیشتر اوج گرفت و من صداف تر ایستادم تا نقش مادر رو هم ایفا کنم. مادری که با رفتنش من رو یه بار دیگه از درون شکسته بود.»
با صدای تقه ای که به در خورد اشک روی گونم رو پاک کردم و به مامان خیره شدم.
مامان با تعجب نگام کرد و من هق زدم.
هندسفری بازم داشت دعای عهد رو به گوشم میرسوند و من هق هقم بیشتر شد.
مامان کنارم نشست و دستاش رو از هم گشود. به آغـ ـوشش خزیدم و گفتم: دلم واسه مادرجون تنگ شده.
دست مامان محکمتر دور شونم حـ ـلقه شد و بـ ـوسه ای نم دار روی گونم نشوند.
من چی کار میکردم… دلتنگیم برای مادرجون رو پیش دخترش برده بودم.
خودمو کنار کشیدم و به چشمای خیس مامان خیره شدم و دستپاچه گفتم: ببخشید، ببخشید مامان.
مامان لبخندی زد و گفت: منم دلم تنگ شده عزیزم… حرف تو بهونه بود.
اشکاشو پاک کرد و گفت: خاله سروناز زنگ زد.
هندسفری رو از گوشم بیرون کشیدم و تمام حواسم رو به مامان دادم.
مامان آروم گفت: اجازه گرفتن امشب بیان خونمون واسه حرف زدن در مورد وضعیت تو و سعید.
لبخند روی لـ ـبم اومد و میون چشمای اشکیم یه حس خوب روشن شد.
انگار این حس خوب به مامان منتقل شد که گفت: خب پس کار خوبی کردم که اجازه دادم آره؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۳.۰۸.۱۷ ۲۳:۲۱]
سرم را به نشانه تایید پایین آوردم
مامان گفت: تعهدت داره بیشتر میشه، حواست باشه دلت پی زندگیت باشه… میتونی شیرین؟
خودم باعث بی اعتمادی مامان شده بودم.
دستشو گرفتم و گفتم: دوسش دارم مامان جون.
مامان گرم دستم رو فشرد و گفت: هر چند کافی نیست ولی دلگرم کنندست.
از اتاق بیرون رفت و من فکر به جشنی فکر کردم که مخصوص من و سعید بود

ادامه دارد..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۱]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۴۲

تا شب چند ساعتی وقت بود و من دلم نوشتن می خواست… دلم از وقتایی می خواست که مادرجون هر موقع ازش حرف میزد چشماش بارونی می شد و به خاطر شهربانو و رفتن غیر قابل باورش اشک میریخت… مادرجون هیچ وقت نفهمید شیدا چطور میتونست اونقدر شوکه بشه که قرص مادر شهربانو رو نتونه بده و باعث مرگ بشه.
هر چند که مادرجون میگفت انگار شهربانو میدونست عجلش نزدیکه که مدام سفارش میکرد و ارث تقسیم میکرد و زود به زود دوش میگرفت تا یه وقت با بدن عرق کرده نره…
مادرجون از شیدایی گفت که تا مدت ها از چشم دور بود و تنها حرفش واسه شهراد این بود که مادر شهربانو داشت می رفت پیش ماه بانو و یهو خورد زمین و من شوکه شدم … نمیفهمیدم چی میگه… نمیفهمیدم چرا داره جون میده.
دایی شهراد هم قد علم کرده بود که شیدا شوکست… دارو لازم شده و تقصیرا رو نندازین گردنش.
مادرجون همیشه میگفت تقصیر هیچ کی نبود، مادر تحمل دوری شاهرخ خان رو نداشت.
«دختران من یکی یکی خونه بخت رفتن و ساغر و ساناز دانشگاه آزاد قبول شدن.
منیره ساناز رو دانشگاه فرستاد و من تکه زمین فروختم تا ساغر عقده دار نشه و دانشگاه بره.
مونده بودن این دو قلوها که شوهر بکن هم نبودن.
ساغر شیطون شده بود و توی فامیل به خوش مشربی معروف… گاهی مطمئن بودم صد در صد ذات حسام رو داره که اینطوری تبل خوشی لازمه همیشه.
ساحل و شوهرش ۲ تا دختر دردونه داشتن و ساحل دیگه درس نخوند و سعی کرد پایبند زندگیش بشه. دلم از همه بیشتر جوش ساحلم رو میزد که به اجبار ازدواج کرد و با اینکه به خوب بودن امیر حسین شک نداشتم ولی همیشه عذاب وجدان این اجبار رو داشتم.
ستاره بچه اولش رو که ضعیف به دنیا اومد از دست داده بود و حالا با عشق یه پسر و یه دختر داره، که واسه من حامد رو تداعی می کنن، مریم اولین نوه من، دختر نازنینیه ولی محمد مثل پدرش غیر قابل پیش بینیه و باز هم دلم ضعف میره برای نوه هام.
سروناز ۳ تا بچه داره و از اولم می دونستم این عزیز کرده من عاشق بچست و توی این مورد به خودم رفته بود.
سعید عشق من بود و بوی زندگی میداد شیطنت هاش.
سعید و شیرین رو می دیدم و عشق میکردم از این همه شباهتشون به خودم.
شوخی بود و توی خاله بازی هاشون این دو تا بچه مال هم بودن و من چقدر دوست داشتم که واقعا مال هم باشن.
منیره پژمرده شده بود و یک سالی میشد که فهمیده بودم دردش بدتر از اونیه که بتونم دلداری بدم خودمو واسه خوب شدنش.
آخرین عمل منیره، خواهر عزیز و کوچیکم برداشتن عضو بدنش بود به خاطر سرطان دردآلود سیـ ـنه که از ارسلان دورش کرده بود و هر روز گوشه گیرتر میشد.
تمام غصه من توی دنیا منیره بود و سانازی که به مامان منیرش خیلی دل بسته بود.»
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۱]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۴۳

یاد خاله منیره و بالا و پایین پریدن ها از روی مبل های فنری نوی خونش افتادم و دلم عجیب اون روزای بچگی رو خواست.
عمو ارسلان یه اتاق داشت پر از کلاه های رنگ و وارنگ و من عاشق تست کردن اون کلاه ها بودم و از وقتی خاله منیره مریض شده بود عمو ارسلان با ما مهربون نبود و نمیذاشت دست به کلاهاش بزنیم.
هنوز طعم غذاهای خاله منیره زیر زبونمه و با تمام بچه بودن اون موقعم یادمه که مثل نوه به ما نگاه میکرد و دست خالی خونمون نمیومد. اومدن خاله منیره به خونمون یعنی آوردن آدامس عسلی و پفک و یه عالمه اسباب بازی به خصوص ارگ کوچیک قرمز رنگی که واسه من خرید.
دستم از کیبورد جدا شده بود و به سعید بچگی هام فکر کردم که به زور میخواست ارگ منو بگیره و بنوازه تا من برقصم.
چقدر جیغ کشیده بودم و شارلاتان بازی در آوردم که خاله منیره مجبور شد بره و واسه سعید هم یه دونشو بخره.
سعید ارگ میزد و صدای گوش خراشش توی خونه پخش میشد و دعوا میکرد که باید برقصم و من گریه میکردم که نمیخوام واسش برقصم و مادرجون چقدر دوست داشتنی بود توی همه لحظه هام که میگفت: ناراحت نشو شرینم، عسلم بیا با هم برقصیم که این سعید هم گناه داره و من بزرگ که شدم فهمیدم چرا سعید گناه داره.
خاله منیره که فوت شد خونواده توی بهت بود و خاله ساناز تازه نامزد شده بود و خاله منیره دخترای دو قلوی دخترشو ندید و پر کشید از پیشمون.
بچه بودم و با همه کودکانه هام میفهمیدم دیگه نیست و ضجه میزدم و می دیدم عمو ارسلان چقدر توی خودش رفته و از همیشه بداخلاق تر شده.
خاله منیره رفت و مادرجون موند و دایی شهراد.
انگار تنها شده بودن که سخت همدیگرو توی آغـ ـوش گرفته بودن و زار میزدن.
بچه بودم و اون غم لعنتی رو هنوز یادمه… تلخ بود و زهر و من هنوز یادمه.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۲]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۴۴

صدای شادی اومد و من خوشحال شدم که فکرم درگیر اون تلخی قرار نیست بمونه.
-چی میگه مامان شیرین؟
با ذوق و با بهت میپرسید و من لبخند زدم به خواهرانه بودنش.
شادی بغـ ـلم کرد و گفت: شیرین جونم خیلی خوشحالم، آخ جونم.
خندیدم و گفتم: راحت میشی از شرم، خوشحالی دیگه؟
خندید و از آغـ ـوشم بیرون اومد و آروم گفت: نمیدونی چقدر توی این مدت نگرانت بودم.
صدای موبایلم بلند شد و شادی هم نیشش باز شد.
با همون نیش باز گفت: یه عکس بهتر بذار واسه شوهرت.
این شوهرت گفتن شادی بدجور به دلم چسبید و بی اراده نیشم باز شد و با همون نیش باز جواب دادم. – الو؟
-سلام امشب چی بپوشم؟
از سوال مسخرش خندیدم و گفتم: یعنی چی؟
سعید سکوت کرد و یهو صدای خندش بلند شد که گفت: نمیدونم چرا استرس دارم. نکنه منو نپسندی؟
نمیدونستم اخمای ظهرش رو تصور کنم یا شیطنت کلام الانش رو.
توی بهت سکوت کرده بودم که شادی گوشی رو از دستم چنگ زد و روی گوشش گذاشت و بعد لحظه ای سکوت، قهقهه زد و گفت: سعید منم منم… ببین عزیزت نیستم ها… ادامه نده.
نمیدونم سعید چی گفت که شادی از خنده ته دل ریسه رفت و آخرش گفت: ببین خواستم بگم هنوز وقت داریا… نکن با خودت این کارو … تو حیفی سعید. و باز بنای خنده گذاشت.
پس گردنی نثار شادی کردم و گفتم: برو بیرون تا نزدم لهت نکردم.
شادی گوشی رو سمتم گرفت و گفت: مامان گفت بری پایین یه چی بخوری جون بگیری.
پر لبخند نگاش کردم و گوشم رو به گوشی فشردم و گفتم: سعید منم استرس دارم … چرا؟
صدای نفس سعید پیچید، سکوت شد و یه دفعه گفت: خسته شدم این مدت از بس به نبودنت توی زندگیم فکر کردم.
لبخندم جمع شد و گفتم: فراموشش نمیکنی؟
سعید سکوت کرد و مردد گفتم: داری منو میترسونی.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۲]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۵

نگاهم به عکس کوچیک توی قاب که کنار کتابخونه کوچیک اتاقم بود گیر کرد و گفتم: به خاطر مادرجون راستشو بگو سعید.
نفس عمیق سعید توی گوشی پیچید و گفت: همیشه واسم عزیز بودی، همیشه عزیز هستی… بیشتر از اونی که تصورشو بکنی. فقط هنوز دلخورم واسه حرفایی که هر روز جون میگیره و به جای فراموش شدن این مرتیکه هر بار یه ماجرا جدید واسه زندگیت درست میکنه.
ساکت موندم که سعید گفت: همه پسرا صبرشون بالا نیست شیرین. تو داری تاوان جواب رد به این مهدوی رو میدی.
ابروهام بالا رفت و خون توی مغزم به جریان افتاد و آروم گفتم: یعنی چی؟
سعید عمیق نفس گرفت و گفت: امروز حمید و مریم اینجا بودن.
-خب؟
صدای سعید تند تر شده بود –میگفتن دیگه مزاحمت نمیشه… انگار باهاش حرف زدن، حمید میگفت ببخشمشو شکایت نکنم که ماجرا بیخ پیدا نکنه.
بی صدا گوش میکردم و سعید بازم حرف میزد: این جناب مهدوی انگار تا حالا جواب رد نشنیده و تو ناراحتش کردی.
جملات رو با حرص میگفت و من با حیرت بیشتری گفتم: تا حالا جواب رد نشنیده؟
سعید آروم تر با تک خنده تلخی که حسش می کردم گفت: حمید آمار خواهرزادشو خوب داره… جناب تنوع طلبن و تا حالا …
اینبار سعید سکوت کرد و من به تمام دوستت دارم گفتن های مهدوی که هیچ وقت به دلم ننشسته بود فکر کردم.
-خوبی؟
سعید بود که بی حوصله این سوال رو میپرسید . تک سرفه ای کردم و گفتم: باورم نمیشه یه دروغگو توی زندگیم اومده باشه.
-شاید هم دروغ نگفته باشه ولی هر چی که هست بی غیرت ترین آدمیه که توی زندیگم دیدم.
دلم داشت صاف میشد و فکر میکردم سعید با تمام جملاتی که با حرص ادا می کنه ذره ذره ناراحتیشو بیرون میریزه و من چقدر ممنون مریم و همسرش بودم که برای من پیگیر بودن.
سعید گفت: قول داده دیگه توی زندگیمون نیاد… قول داده به مریم دیگه مزاحم نشه، تو هم قول بده این آدم رو فراموش کنی.
آروم گفتم: اون توی زندگی من فقط یه تجربه بی اساس و تلخ بود، این تویی که باید فراموش کنی.
سعید با کمی مکث گفت: من نباید فراموش کنم. هیچ وقت یادم نمیره و نمیخوام یادم بره.
-قراره زندگیمون رو اینجوری شروع کنیم؟
-بهتره اینجوری شروع کنیم تا یادم باشه توی انتخاب هم باز منو انتخاب کردی. یادم باشه که مراقب تمام آدمایی که پا به زندگیمون قراره بذارن باشم.
لبخند زدم و دلگرم شدم. باید به خاطر اطمینان سعید دلم هم گرم می شد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۳]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۶

عصر بود و با موهای خیس بعد از یه دوش دلچسب، توی اتاقم به لباس هایی خیره بودم که نمیدونستم کدومش رو باید انتخاب کنم. هر کدوم رو از نظر میگذروندم با وجود زیبایی دلچسب نبود و مـ ـستأصل روی تخـ ـت نشستم.
دستم رو روی پیـ ـشونیم گذاشتم و خندیدم.
بلند و از ته دل، سعید ظهر حق داشت توی انتخاب لباس نگران بود.
صدای در اتاق که توی یه لحظه باز شد نگاه خندون من رو توی نگاه حیرت زده شادی گره زد.
دوباره خندیدم، به گمونم دیوونگی که میگن حال من بود.
شادی نفسی کشید و گفت: فکر کردم داری گریه میکنی. احمق.
به بلوز و شلوار صورتیش نگاه کردم و گفتم: اینا رو میخوای بپوشی؟
موهاشو که دم خرگوشی بسته بود نشونم داد و دستی به بندهای شلوار پیش بندیش کشید و گفت: میخوام روی ساینا رو کم کنم. و با احتیاط پرسید : زشت شدم؟
نگاه سر تا پایی به بانمکی خواهرم زدم و گفتم: زشت شدی پلنگ صورتی.
لب و لوچش آویزون شد و گفت: واقعا؟
خندیدم و از جام بلند شدم و گفتم: از من انتظار حرف جدی داری الان؟ تو خوشگل هستی با این لباس دلبری هم میکنی… نگران دل سامانم.
با فرود اومدن دستی پس گردنم سر برگردوندم و به شادی که جدی نگام میکرد خیره شدم.
نیشم باز شد و شادی گفت: خجالت بکش سامان داداشمه… بعدشم من قصد ادامه تحصیل دارم.
نیشش که باز شد لبخند زدم و به خاطر حرفی که گفته بودم معذرت خواستم.
دستی سمت لباسا دراز کردم و گفتم: چی بپوشم؟
شادی لباسا رو از نظر گذروند و گفت: مگه داری میری عروسی اینا رو بیرون کشیدی. یه امشبو سنگین باش بذار پسرمون دلش خوش باشه.
چشام گرد شد و گفتم: مگه اینا چشونه؟
بی توجه به سوالم سراغ کمد خالی از لباسم رفت و سری تکون داد و گفت: یه دست لباس درست حسابی نداری.
مقابل تعجب من از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با پیراهن گل بهی کم رنگ، که تازه واسه خودش خریده بود، برگشت.
کنارم گرفت و گفت: بیا بپوش، با جوراب رنگ پا بپوش، قدش خیلی کوتاه نیست، آستینشم مثل این پیراهنای تو حـ ـلقه نیست، یه دونه خواهر که بیشتر ندارم بعدا واسم بهترشو بخر.
لبخند زدم و پیراهن رو از دستش گرفتم، متمایز با همه لباسایی بود که داشتم. از همه مهم تر گلبهی بود، رنگی که تا حالا حتی امتحانش هم نکرده بودم.
شادی بیرون رفت و من خیلی زود پیراهن رو به تن کردم.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۳]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۷

شادی حق داشت، لباس مرتب بود و خانم … نمیدونستم روحیه شیطون شادی این لباس ها رو هم میپسنده. لبخند زدم و به گیپور کار شده جلوی لباس که بازی بودن یقه (یخه) لباس رو میپوشوند نگاه کردم. دونه های براقی که توی گیپور کار شده بود ظریف و کم و به نظرم شیک بود.
آستین گیپورش، با کل لباس هم همخونی داشت و من عاشق بلندی تا زانو بودم که خانم وارانه نشون میدید.
برای من که پیراهن های به قول شادی خجسته می پوشیدم این مدل لباس جذاب بود و مطمئن بودم سعید هم از این همه تفاوت تعجب می کنه.
موهام رو باز گذاشتم و فکر کردم سادگی بهترین مدلیه که به چهره من میاد.
آرایش هم ساده بود، آرایش کردن رو دوست داشتم…. ساعتی وقت گذاشتم و توی یه دقیقه با پد پنبه ای که داشتم همش رو محو کردم. موند یه آرایش مات و محو که خودم مونده بودم چرا یه ساعت واسه این سادگی وقت گذاشتم.
خندیدم کالباسی رو هم روی صورت سبزم زدم.
تموم شد… با دلشوره عجیبی که داشتم در اتاق رو باز کردم و پایین رفتم.
مامان و بابا توی آشپزخونه مشغول پچ پچ و چیدن میوه ها بودن که سرفه کردم تا متوجه من بشن.
شادی که جلو آینه هال سخت مشغول خط چشمش بود گفت: فکر نمیکنی یه چی کم داری؟
نگاهمو از نگاه تحسین آمیز مامان به شادی کشوندم و گفتم: چی؟
بابا زودتر از شادی گفت: کفش.
شادی خندید و گفت: آی بابای من خوش سلیقست.
با تعجب به بابایی که هیچ وقت به اندازه شادی باهاش بی تعارف نبودم خیره شدم و گفتم: رنگ مناسب ندارم.
بابا نگاهی به شادی انداخت و گفت: حتما اون بچه داره.
نیش باز شادی نشون از تأیید حرف بابا داشت.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۴]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۴۸

کفش ست لباس رو که پا کردم به شادی خیره شدم و گفتم: تو کی اینا رو خریدی؟
شادی شونه ای بالا انداخت و گفت: واسه عروسی مریم خریده بودم قسمت تو بود.
لبخند زدم و با تمام وجود شادی رو توی آغـ ـوشم گرفتم.
شادی خندید و رو به بابا گفت: کمک، داره خفم میکنه که لباس رو کامل تصاحب کنه.
به شوخی بی مزش خندیدم و گفتم: مامان کمک میخوای؟
مامان که انگار کمی استرس داشت، دور و برش رو نگاه کرد و گفت: نه دیگه… همه چی مرتبه ، کمی مکث کرد و دوباره گفت: مگه مرتب نیست؟
آهسته گفتم: چرا مامانم … همه چی خوبه.
مامان سری تکون داد و سراغ آماده کردن چایی رفت.
روی مبل نشستم و به ساعت خیره شدم… اونقدر که موقع اومدنشون شد.
سکوت توی خونه ضربان قلـ ـبم رو به دهنم منتقل کرده بود. دلشوره داشتم و عصبی از نگاه های سه عضو دیگه خونواده به در و دیوار نگاه میکردم که کم نیارم. زیر سنگینی برانداز کردنشون نشکنم و بغضی که نمیدونم چرا توی گلوم نشسته سر باز نکنه.
با صدای زنگ آیفون، همه مثل برق گرفته ها از جا پریدند و من هم صاف ایستادم و از هیجان نزدیک بود قالب تهی کنم.
صدای مامان که با خاله سروناز سلام و احوال پرسی میکرد به گوش میرسید و گرمی صداش کمی آرومم کرد.
پشت سر همه ایستاده بودم و اول خاله گونم رو بـ ـوسید و گفت: چطوری شیطون؟ خوبی؟
اینقدر خودمانی و بی دغدغه احوالم رو پرسیده بود که لبخند آرومی روی لـ ـبم اومد.
شوهر خاله هم مثل خاله مهربان و مثل همیشه بود. ساینا که با شادی همدیگه رو بغـ ـل گرفته بودن و سامان عجیب و غریب با چشم و ابرو سلام میکرد.
داماد بیچاره آخرین نفر داخل آمد. با دیدنش دوباره قرمز شدم، رنگ سبزه سعید هم کبود بود، اصلا ما قرمز که می شدیم به کبودی میزدیم. خندید و با نیش باز گل را به من داد و رو به جمع گفت: الان چرا من خونه خالم خجالت میکشم.
به سبد گل خوشرنگ توی دستم نگاه کردم و لب گزیدم، ناخواسته توی یقه ام فرو رفتم. همه خندیدند و سامان امشب بامزگی اش گل کرده بود: تیریپ خودمونی برندار سعید … ما طرف عروسیم.
سعید چشم غره رفت و همه روی مبل ها جا گرفتند.
نخیر انگار این سکوت مسخره حتی با طبیعی جلوه دادن اوضاع از سوی خانواده ها قرار نبود بشکنه. با صدای سرفه خاله سورناز نفس حبس شدم رو بیرون دادم و فکر کردم تا این حد از سکوت بیزار نبودم.
مامان از جا بلند شد و تعارف شروع شد. سامان با نگاهش سعید را می کاوید و سعید هم مثل چند دقیقه قبل من به در و دیوار زل زده بود.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۴]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است

#قسمت۱۴۹

سرم پایین بود و به برق ناخن بدون رنگی که زده بودم زل زده بودم.
اینقدر نگاه کردم که حواسم از مهمونا پرت شد و شروع به مرتب کردن یه ذره از ناخنم که کج شده بود کردم.
سخت مشغول بودم که با سقلمه شادی به خودم اومدم.
متعجب نگاش کردم و با تعجب بیشتر به جمعیتی که با لبخند و زیرزیرکی به من نگاه میکردند چشم دوختم.
حس مجرمی رو داشتم که دستگیر شده بود، مثل بیشتر مواقعی که گند میزدم نیشم باز شد و گفتم: گوشم با شماست.
این حرف باعث قهقهه سامان و خاله سروناز شد.
توی خندیدن بر خلاف مامان من سخاوتمند بودند و نگاه توبیخ گر مامان باعث شد نگاه متعجبم به خجالت زده تغییر بدن.
صدای آروم ساینا اومد: خنگ اینا که هنوز حرف نزدن که گوشت باهاشون باشه.
همین حرف کافی بود تا دوباره کبود بشم و به خجالت قسمتی از موهام رو پشت گوشم بفرستم.
صدای شوهر خاله اومد-میگم تا ما یکم صحبت میکنیم این دو تا برن یه ذره صحبت کنن با هم. ما هم که ازشون اختیار تام داریم.
بابا هم لبخند زد و گفت : موافقم، شیرین جان …
بابردن اسمم از جام بلند شدم و در دل گفتم: شیرین مسلط باش… ببین سعید که خجالت نداره، نامزدت بوده… اینم که خاستگاری نیست، فقط یه مهمونی واسه جشن عروسیه… مسلط باش.
با همین دلداری لبخند زدم و بی هوا گفتم: سعید بلند شو دیگه.
خودم هم متعجب از تغییر یهویی رفتارم به سعید که با تمأنینه از جاش بلند میشد خیره شدم و گفتم: ما میریم اتاق من.
بابا که انگار اینجور بی رودرواسی بودن من رو بیشتر دوست داشت سری تکون داد. مامان آروم گفت: شما دو تا که حرفی ندارید، واسه اینکه حوصلتون سر نره آب پرتقال ببرید توی اتاق.
شادی و ساینا هم بلند شدن و شادی گفت: وقتی این دو تا توی مراسم خودشون نباید باشن چرا ما دو تا بشینیم. ماهم با اجازه میریم.
سامان هم لبخند زد و گفت: خاله نمیشد یه بچه دیگه واسه دل من می داشتید؟
خندیدم … مهمونی حالا مهمونی همیشگی شده بود و استرس من ریخته بود. اصلا از اولش هم الکی دلم شور میزد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۴.۰۸.۱۷ ۲۱:۴۵]
#اینجا_قلبی_ناآرام_است
#قسمت۱۵۰

سعید به اتاقم رفته بود و من با دو تا آب پرتقال راهی اتاقم شدم، تقه ای به در زدم و وارد شدم.
خندید و گفت: اوه خانم نکن اینکارو با ما.
لیوان رو به دستش دادم و فقط لبخند زدم.
جرعه ای از آب پرتقالش رو مزه مزه کرد و گفت: نمیدونم چرا مثل بچه ها قلـ ـبم تند میزد.
لبخندم پهن شد و فکر کردم پس من تنها نبودم – منم استرس داشتم. واقعا چرا؟
دو دستش رو روی تخـ ـت گذاشت و ستون بدنش کرد و گفت: تقصیر توی دیگه… اینقدر همه چیو به شوخی گرفته بودی که نمیدونستم موقع حرف زدن از عروسی چی باید بگم.
سرم رو بالا گرفتم و زمزمه کردم: عروسی… رسمی… خونه … منو تو .
صدای نفس نصف و نیمه سعید رو شنیدم: خونه… خیلی وقته دنبالشم… یه چند جا پیدا کردم ولی خب قول میدم تا دو سال دیگه یه جای خوب بخرم باشه؟
سرم رو به معنی باشه تکون دادم و گفتم: اول زندگی کی انتظار داره خونه داشته باشیم.
و فکر کردم … اول زندگی…. اول زندگی منو سعید.
لبخندم روی لـ ـبم خودنمایی کرد و گفتم: نمیدونم چرا تا حالا بهش فکر نکرده بودم.. غیر از جهیزیه ای که خونواده هامون میدن باید یکم دیگه خرید بکنیم…
سعید با چشمای براق نگام میکرد و پاش رو روی پای دیگش انداخت.
از جام بلند شدم و تکه کاغذی برداشتم و کنارش روی تخـ ـت نشستم و گفتم: بیا لیست کنیم چیا لازمه و با کمی فکر گفتم: ببین من از خرید عروسی و این حرفا که همه چی باید کامل باشه خوشم نمیاد، اصلا معلوم نیست استفاده کنیم یا نه… بهتره بریم توی زندگی هر چی لازم بودن می خریم دیگه.
ساعد سعید روی زانوهاش نشست و گفت: یعنی خرید عروسی نمیخوای؟ بی هوا نوچی گفتم و دوباره سرم رو توی کاغذ بردم و ادامه دادم: میگما شام یه مدل بدیم… حالا اگه مامانا خواستن سوپ هم کنارش بذاریم ولی یه مدل باشه که الکی خرج نکنیم.
به سعید نگاه کردم، چقدر این بشر امروز تکون میخورد، دستاش رو تکیه گاه چونش کرده بود و با لبخند نگام میکرد. آروم گفتم: لباس عروسی هم نخریم، چه لزومی داره خریدش؟
با همون لبخند کش اومده روی لبش گفت: جدا؟
سرم رو مطمئن تکون دادم و گفتم: آره بابا من از توی چشم بودن خوشم نمیاد… هر چی راحت تر بگیریم به همه راحت میگذره.
دست سعید دور شونم حـ ـلقه شد و من سر از کاغذ برداشتم و به چشمایی که نزدیک چشمام شده بود خیره شدم.
سعید آروم و شمرده گفت: ولی من لباس عروس دوست دارم … این یکیو می خوام تا آخر عمرت نگهش داری.
سعی کردم به فاصله نزدیکمون فکر نکنم و تنها با لبخند نظرش رو تأیید کردم و دوباره سر توی کاغذ بردم.
فشار دستش دور شونه هام تنگ تر شد و من مجبور شدم دل از سفیدی کاغذ که حتی یه کلمه هم نتونسته بودم توش بنویسم بکنم و به سعید نگاه کردم و گفتم: چیزی نمیخوای بگی.
سعید جدی نگام کرد و گفت: دارم میگم، نمیشنوی؟
با چشمای گرد شده نگاش کردم و سعید منو توی آغـ ـوشش برد، سرم روی سینش قرار گرفت و گفت: چقدر خنگی تو شیرین… نمیشنوی چی میگم؟
صدای قلبش رو میشنیدم… میتونستم بفهمم چی میگه … میتونستم تمام حرفاشو رسا بشنوم. ولی سرم رو بالا گرفتم و با شیطنت گفتم: تو که چیزی نگفتی.
سعید لبخند زد و سرش رو بالا گرفت و چونش رو روی سرم میزون کرد و صداش از گلوش به گوشم رسید: بس که خنگی.
دو دستم دور کمـ ـر سعید حـ ـلقه شد و چشمام رو بستم… این امنیت رو همینجوری بی حرف، تا ابد میخواستم
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
1 دیدگاه
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
1
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x