رمان آنلاین اینک شوکران شهید منوچهر مدق به روایت همسر ( فرشته ) قسمت ۴۱تا۴۵

فهرست مطالب

داستان نازخاتون ,داستان مذهبی فرشته,رمان شوکران,شهید مدق,فرشته همسر شهید

رمان آنلاین اینک شوکران شهید منوچهر مدق به روایت همسر ( فرشته ) قسمت ۴۱تا۴۵

اینک شوکران – جلد اول: منوچهر مدق به روایت همسر شهید

نویسنده: مریم برادران
ویراستار: بابک آتشین جان
ناشر کتاب : روایت فتح

?قسمت چهل و یکم
اما سرطان یعنی مرگ
چیزی که دوست نداشتم منوچهر به آن فکر کند. دیده بودم حسرت خوردنش را از #شهید نشدن و حالا اگر می دانست سرطان دارد…… نمی خواستم غصه بخورد. منوچهر چه قدر برایم از زیبایی مرگ گفت.

گفت:«خدا دوستم دارد که مرگ را نشانم داده و فرصت داده تا بیش تر تسبیحش کنم و نماز بخوانم.» من محو حرف هایش شده بودم؛ که منوچهر زد روی پایم و گفت:«مرثیه خوانی بس است. حالا بقیه ی راه را باهم می رویم. ببینم تو پرروتری یا من.» و من#دعا می کردم.

به گمانم اصرارهای من بود که از جنگ زنده برگشت. فکر می کردم فناناپذیر است. تا دم مرگ می رود و بر می گردد. هر روز صبح نفس راحت می کشیدم که یک شب دیگر گذشت. ولی از شب بعدش وحشت داشتم.

به خصوص از وقتی خون ریزی معده اش باعث شد گاه و بی گاه فشارش بیاید پایین و اورژانسی بستری شود و چند واحد خون بهش بزنند
#خون ریزی ها به خاطر تومور بزرگی بود که روی شریان اثنی عشر در آمده بود و نمی توانستند برش دارند.

این ها را که دکتر شفاییان می گفت، دلم می خواست آن قدر #گریه کنم تا خفه شوم. دکتر گفت: هر چه دلت می خواهد گریه کن، ولی جلوی منوچهر باید بخندی، مثل سابق چون منوچهر باید آن قدر قوی باشد که بتواند مبارزه کند.

ما هم با شیمی درمانی و رادیوتراپی شاید بتوانیم کاری  کنیم. این شایدها برای من باید بود.

می دیدم منوچهر چه طور آب می شود .

?قسمت چهل و دوم

از اثر کورتن ها ورم کرده بود. اما دو سه هفته که رادیو تراپی شد آن قدر سبک شده بود که می توانستم #تنهایی بلندش کنم. حاضر نبودم ثانیه ای از کنارش تکان بخورم.

می خواستم از همه ی فرصت ها استفاده کنم. #دورش_بگردم . می ترسیدم؛ از فردا که نباشد و غصه بخورم چرا لیوان آب را زودتر به دستش ندادم. چرا از نگاهش نفهمیدم درد دارد.

هر چه سختی بود با یک نگاهش می رفت. همین که جلوی همه بر می گشت می گفت:« یک موی #فرشته را نمی دهم به #دنیا . تا آخرعمر نوکرش هستم.» خستگی هام را می برد.

دیدم محکم پشتم ایستاده. هیچ وقت با منوچهر بودن برایم عادت نشد. گاهی یادمان می رفت چه شرایطی داریم، بدترین روزها را باهم خوش بودیم. از خنده و شوخی اتاق را می گذاشتیم روی سرمان

یک جوک گفتم از همان سفارشی ها که روزی سه بار برایش می گفتم. منوچهر مثلا اخم هایش را کرد توی هم و جلوی خنده اش را گرفت. منم گفتم: این جور وقت ها چه قدر قیافه ات کریه می شود.

و منوچهر پقی خندید. «خانم من چرا گیر می دهی به مردم؟ خوب نیست این حرف ها.» بارها شنیده بودم.
برای این که نشان دهم درس های اخلاقش را خوب یاد گرفته ام گفتم: یک آدم خوب….. اما نتوانستم ادامه بدهم. به نظرم بی مزه می شد. گفتم: تو که مال هیچ کجا نیستی. حتی نمی توانی ادعا کنی یک مدق خالص هستی از خون همه ی ولایت ها بهت زده اند و منوچهر گفت:«عوضش یک ایرانی خالصم.»

?قسمت چهل و سوم

به همه چیز دقیق بود. حتی توی شوخی کردن. به چیزهایی توجه می کرد و حساس بود که تعجب می کردم. گردش که می خواستیم برویم اولین چیزی که برمی داشت کیسه ی زباله بود؛ مبادا جایی که می رویم سطل نباشد یا چیزی که می خوریم آشغالش آب داشته باشد.

همه چیزش قدر و اندازه داشت. حتی حرف زدنش. اما من پرحرفی می کردم. می ترسیدم در سکوت به چیزی فکر کند که من وحشت داشتم. نمی گذاشتم وصیت نامه بنویسه

می گفتم:تو با زندگی و رفتارت وصیت هایت را کرده ای، از مال دنیا هم که چیزی نداری. به همه چیز متوسل می شدم که فکر رفتن را از سرش دور کنم. همان روزها بود که از تلویزیون آمدند خانه مان.

از منوچهر خواستند خاطراتش را بگوید که یک برنامه بسازند. منوچهر هم گفت. دو سه ماه خبری از پخش برنامه نشد. می گفتند: کارمان تمام نشده. یک شب منوچهر صدام زد.

تلویزیون برنامه ای را از #شهید_مدنی نشان می داد. از بیمارستان تا #شهادت و بعد تشییعش را نشان داد. او هم #جانباز شیمیای بود. منوچهر گفت:« حالا فهمیدم، منتظرند کار من تمام شود.» چشم هایش پر اشک شد.

دستش را آورد بالا، با تاکید رو به من گفت:«اگر این بار زنگ زدند، بگو بدترین چیز این است که آدم منتظر مرگ کسی باشد تا ازش سوژه درست کند.
هیچ وقت بخشیدنی نیست.» .

?قسمت چهل و چهارم

من هم نمی توانستم ببخشم. هر چیزی که منوچهر را می آزرد، من را بیش تر آزار می داد. انگار همه #غریبه شده بودند. چقدر بهش گفتم گله کند و حرف هایش را جلوی دوربین بگوید؛ هیچ نگفت.

اما من توقع داشتم. توقع داشتم #روز_جانباز از بنیاد یکی زنگ بزند و بگوید یادشان هست. چه قدر منتظر ماندم. همه جا را جارو کشیده بودم. پله ها را شسته و دستمال کشیده بودم. میوه ها را آماده چیده بودم و چشم به راه تا شب ماندم.

فقط به خاطر منوچهر که فکر نکند فراموش شده. نمی خواستم بشنوم«کاش ماهم رفته بودیم.» نمی خواستم منوچهر غم این را داشته باشد که کاری از دستش برنمی آید؛ که زیادی است.

نمی خواستم بشنوم« ما را بیندازند توی دریاچه نمک، نمک شویم، اقلا به یک دردی بخوریم.» همه ی ناراحتیش می شد یک حلقه اشک توی چشمش و سکوت می کرد.

اما من وظیفه خودم می دانستم که حرف بزنم، اعتراض کنم. داد بزنم توی بیمارستان ساسان که چرا تابلو می زنید اولیت با جانبازان است. اما نوبت ما را می دهید به کس دیگر و به ما می گویید فردا بیایید.

چرا منوچهر باید آنقدر وسط راهروی بیمارستان بقیه الله بماند برای اسکن که ریه هایش عفونت کند و چها ماه به خاطرش بستری شود. منوچهر سال هفتاد و سه رادیوتراپی شد.

تا سال هفتاد و نه نفس عمیق که می کشید، می گفت:«بوی گوشت سوخته را از دلم حس می کنم.» این دردها را می کشید، اما توقع نداشت از یک دوست بشنود اگر جای تو بودم حاضر می شدم بمیرم از درد؛ اما#معتاد نشوم.

منوچهر دوست نداشت ناله کند. راضی می شد به مرفین زدن. و من دلم می گرفت این حرف ها را کسی می زد که نمی دانست جبهه کجاست و جنگ یعنی چه.

دلم می خواست با ماشین بزنم پایش را خرد کنم، ببینم می تواند مسکن نخورد و دردش را تحمل کند

?قسمت چهل و پنجم

منوچهر با خدا معامله کرد. حاضر نشد مفت ببازد، حتی ناله هایش را. می گفت:«این دردها #عشق بازی است با خدا.» و من همه ی زندگیم را در او می دیدم، در صداش، در نگاهش که غم ها را می شست از دلم.

گاهی که می رفتم توی فکر، سر به سرم می گذاشت. یک«عزیز من» گفتنش همه چیز را از یادم می برد. باز خانه پر از صدای شادی می شد. ما دوسال در خانه های سازمانی حکیمیه زندگی می کردیم.

از طرف نیروی زمینی یک طبقه بهمان دادند. ماشین را فروختیم، یک وام از بنیاد گرفتیم و آن جا را خریدیم. دور و برمان پر از تپه و بیابان بود. هوای تمیزی داشت.

منوچهر کمتر از اکسیژن استفاده می کرد. بعد از ظهرها با هم می رفتیم توی تپه ها پیاده روی. یک گاز سفری و یک اجاق کوچک و ماهی تابه ای که به اندازه ی دوتا نیم رودرست کرده جا داشت خریدیم. با یک کتری و قوری کوچک و یک قمقمه.

دوتایی می رفتیم پارک قیطریه. برای علی و هدی دوچرخه خریده بود. پشت دوچرخه هدی را می گرفت و آهسته می برد و هدی پا می زد تا دوچرخه سواری یاد گرفت.

حکیمیه از شهر و بیمارستان دور بود؛ اگر حالش بد می شد، می ماندیم چه کار کنیم. زمستان سردی داشت. آن قدر که گازوئیل یخ می زد. سختمان بود. پدرم خانه ای داشت که روبه راهش کردیم و آمدیم یک طبقه اش را نشستیم.

فریبا و جمشید طبقه ی دوم و ما طبقه ی سوم آن خانه. منوچهر دوست داشت به پشت بام نزدیک باشد. زیاد می رفت آن بالا

ادامه دارد…

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x