رمان آنلاین این من این تو قسمت ۱تا۱۰

فهرست مطالب

این من این تو رمان آنلاین ناهید گلکار داستان واقعی

رمان آنلاین این من این تو قسمت ۱تا ۱۰

رمان:این من این تو

نویسنده:ناهید گلکار 

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۱۸]
#قسمت اول-بخش اول #این_من : صبح زود با صدای بابام از خواب بیدار شدم دو روزی بیشتر نبود که از سربازی اومده بودم و دلم می خواست بخوابم ولی باید بلند می شدم و به کارا می رسیدم .. اون روز عروسی خواهرم سمیرا بود و خیلی صبر کرده بودن تا من برگردم و عروسی بگیرن …. همین طور که که خمیازه می کشیدم از تخت اومدم پایین … ولی بابام هنوز داشت منو صدا می کرد …آهسته گفتم لامذهب می ایستادی و می دیدی که بیدار شدم اونوقت اینقدر هوار نمی کشیدی …. از بچگی با این نوع بیدار کردن اون مشکل داشتم..بد جوری می رفت رو اعصابم …تو سربازی هم آدم رو اینطوری صدا نمی کردن … پشت سر هم داد می زد سینا …سینا ..تازه وقتی هم جواب می دادم بازم دست بر دار نبود .. اون کلا آدم منظمی بود .. سحر خیز بود ولی زیاد کامروا نشده بود چون داشت باز نشست می شد و به جز یک خونه ی کلنگی چیز دیگه ای نداشت هر کس ازش می پرسید شغلت چیه ..می گفت تو دارایی بایگان هستم … هر چی ما بهش می گفتیم چه لزومی داره بایگان هستم رو هم دنبال حرفت بیاری ؟به خرجش نمی رفت ..که نمی رفت..و برای چی ؛؛به بایگان بودنش افتخار میکرد برای همه معما بود … گاهی خودش خندش می گرفت و دلیلی نداشت جز اینکه بگه خوب بایگانم دیگه پس چی بگم ؟ سی سال بود که صادقانه کار کرده بود و شاید به خاطر همون صداقتش پیشرفتی هم تو کارش نداشت..آدم ساده ای بود و به تهرانی بودنش هم افتخار می کرد .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۱۹]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت اول-بخش سوم گفتم نه بابا تازه از سربازی برگشتم … گفت بِکی …زرشک رفتی جوون سربازی برای چی ؟بیکاری که سربازی نمی خواد ..شغل آزاد هم که نمی خواد ..دیگه تو این دور و زمونه کی میره سربازی ؟واسه ی این جماعت جون دادن عین خریتِ گفتم : نمی دونم دیگه باید میرفتم … پرسید : درس نخوندی ؟ گفتم چرا لیسانس الکترونیک گرفتم .بابام میگه همه چیز باید روی اصولش انجام بشه ….. قاه قاه خندید و محکم زد روی پای منو گفت پس تو پاستوریزه ی ؛؛پاستوریزه ای …به جناب پدر بگو بیدار شو زمونه فرق کرده دیگه اون ممه رو لو لو برد بخوای اینجوری زندگی کنی کلاهت پس معرکه است داداش .. خوب الان می خوای چیکار کنی کار داری ؟ گفتم نه بابا تازه اومدم یک نفس بکشم برم دنبال کار … گفت : ببین تو خیلی تر و تمیزی ؛؛دنیا این وری نیست داداش ,,گذشت اون دور زمونه ….تو مگه کار پیدا می کنی ؟.. .گفتم : انشالله پیدا می کنم من لیسانس دارم سربازی رفتم ..آدم سالمی هم هستم چرا پیدا نکنم ؟ گفت : از ما گفتن نوچ پیدا نمی کنی داداش .. حالا این خط این نشون ..از من به تو نصیحت .. اگر پیدا نکردی کار عار نیست ..یک شماره بهت میدم ..برادر زن منه ..چند دستگاه تاکسی داره .. راننده برای تاکسی هاش می خواد ..شاید برات کار داشته باشه… بگیر اینو بگیر نگه دار بی فایده نیست .. گفتم نه بابا من رو تاکسی که کار نمی کنم ..بابام تو دارایی آشنا داره نهایتش اونجا استخدام میشم ..مشکلی نیست … یک کارت رو به زور به من داد و گفت پیشت باشه بهتره ، بزار جیبت …برای اینکه روشو زمین نندازم گرفتم که دیگه با من بحث نکنه … من که رسیدم محمود دم در بود و داشت میرفت سلمونی که برای فیلمبرداری آماده بشه … چشمش به میوه ها که افتاد دستشو زد به شونه ی منو گفت .. دستت درد نکنه خیلی عالیه ممنون …همین و رفت … من فهمیدم که پول اینا هم افتاد گردن بابام که می دونستم تا آخر عمرش فراموش نمی کنه ….. چند تا از بچه های فامیل کمک کردن و میوه هارا بردیم تو حالا خونه ی ما پر شده بود از فامیل هایی که اومده بودن کمک..مامان هنوز شاکی بود و می گفت: مگه باشگاه چقدر می شد که اینقدر منو به زحمت انداختین …ولی منو کشید یک کنار و گفت : سینا بیا اینجا کارت دارم … گفتم چی شده مامام ؟ گفت : سینا هر چی دختر تو فامیل بوده اومده کمک ..برو یکی رو انتخاب کن … گفتم : خوب مادر من برای عروسی اومدن نه اینکه زن من بشن کی حالا به من زن میده ؟.. .گفت : وا مگه تو چته هزار ماشالله به قد و بالا شکلتم که مثل ماه می مونه چی کم داری مادر به قربونت بره … گفتم : برو مادر جان سوسکه از دیوار می رفت بالا مادرش می گفت قربون دست و پای بلوریت .. یرو به کارت برس .. گفت : حالا ببین کی گفتم این دخترا همه به خاطر تو اومدن … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت اول-بخش چهارم گفتم اونا به خاطر سمیرا اومدن کمک کنن یه حالی به اون بدن و دوستی شونو ثابت کنن … گفت : پس برای چی به من هی میچینن ؟ گفتم : ای داد بیداد مامان جان ول کنین …خوب حالا من چیکار کنم من الان زن نمی خوام ؛؛خوب شد؟.. سارا به دادم رسید و اومد تو اتاق و از مامان پرسید : مامان غیر از اون آبکش ها که دادی بازم آبکش داری ؟ مامان گفت : تو از مریخ اومدی ؟اگرداشتم تو نمی دونستی ,,نه خیر ندارم … گفت : اوووویک کلام می گفتی ندارم دیگه چه می دونم میگن برای میوه ها آبکش می خوان خودت برو ببین چیکار کنن … مامان همینطور که زیر لب غر می زد ای داد بی داد مکافات درست کرد این مرد برای من رفت….. سارا گفت : مامان باهات چیکار داشت ؟.. .گفتم : خیالات ورش داشته میگه همه ی دخترای شهر اومدن من اونا رو بگیرم … گفت نه بابا سمیرا دید مامان خیلی غر می زنه و ناراحته بهشون گفت بیان کمک الان کارا تموم بشه میرن حاضر بشن برای عروسی تو باور نکن … پسرا به اندازه ی کافی از خود راضی هستن ..وای به روزی که این حرفا رو هم بشنون … گفتم : سارا خدایش من اینطوریم ؟ گفت خدایش چون تازه از سربازی اومدی بهت راستشو میگم نه تو خیلی پسر خوبی هستی …(بلند خندید ) آخه قبل از این که بری سربازی اینطوری فکر نمی کردم خیلی به من و سمیرا گیر می دادی … گفتم قربونت برم واسه اینکه دوتا خواهر بیشتر ندارم که … دیگه چشمم ترسید .. توام مثل سمیرا شوهر میکنی و میری .. گفت : اوووحالا کو تا شوهر کردن من اول باید داداشم رو زن بدم و براش خواهر شوهر بازی در بیارم تا اون همه که از ما ایراد گرفتی جبران کنم …. #این_تو : داشتم حاضر می شدم برم سر کار ..باز مامان دنبالم راه افتاده بود و ایراد می گرفت … نکن مهسا جان تو رو خدا اون ماتیکت رو کم کن الهی من قربونت برم آبروی منو تو مدرسه نبر .. از این در بری بیرون خانم صادقی تو حیاط وایستاده ..به تو که چیزی نمیگه میاد غرشو سر من می زنه تو رو خدا اون موهاتو بکن تو …نمی دونم آخه این چه ریختیه تو واسه ی خودت درست کردی ؟.. .خوب راست میگه زن بیچاره تو از توی همین مدرسه در میای اونم باید جواب گو باشه .. گفتم : جوابشو نده به من چه که اون ناراحت میشه … برم گوشه ی خیابون رژ بمالم صادقی خوشحال میشه ؟ گفت : خوب کمتر اون وامونده رو بمال… به خدا خوشگل نمیشی .. من دیگه به این حرفا عادت داشتم..گوش نمی کردم و کار خودمو می کردم … دلم می خواست آرایش کنم ..و هیچکس نمی تونست جلوی منو بگیره تازه جایی که کار می کردم همه همین طور بودن… کسی هم کاری به کارشون نداشت ..ولی من بی چاره که مادرم توی یک مدرسه کار می کرد و خونه ی ما هم توی همون مدرسه بود باید مطابق میل ناظم مدرسه لباس می پوشیدم که البته من اصلا زیر بار نمی رفتم .. و اونام عادت نمی کردن.. از دست مامان داشتم کلافه می شدم و با عجله قبل از اینکه خانم صادقی بیاد ازمدرسه اومدم بیرون …… #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت اول-بخش پنجم تازه یک ماه بود که توی یک شرکت هواپیمایی کار می کردم..اونم به خاطر سفارش شوهر خواهرم . کارم خوب بود و با ذوق و شوق می رفتم سر کار ..و تو همین مدت کم خیلی ازم راضی بودن .. ولی من بازم طبق معمول جرات نمی کردم با کسی دوست بشم ..خیلی از زندگیم کشیدم و یادم نمیاد که هیچوقت از چیزی راضی بوده باشم .. یک عقده ی بزرگ همیشه توی گلوم بود و پایین نمی رفت ..و من باید تا آخر عمرم اینو با خودم می کشیدم . قبلا از این که بیام تهران ما توی اراک زندگی می کردیم پدرم مردی عیاش ….. معتاد و بی قید و بند بود ..کار درست حسابی هم نداشت ولی زبونش خیلی دراز بود اون اصلا اهمیت نمی داد که چهار تا بچه ای که درست کرده چه نیازی دارن و سر نوشت اونا چی میشه … هر وقت صدای مادرم در میومد اونو بشدت می زد و من که از همه ی بچه ها کوچکتر بودم بیشتر از همه می ترسیدم و تا صدای دعوا و مرافعه میومد با وحشت بدو می رفتم زیر پله ها و پشت دو تا طشت که اونجا بود قایم می شدم … و هر بار فکر می کردم دنیا آخر شده..اونجا می موندم و تا بابام خونه بود بیرون نمیومدم.. خجالت می کشیدم اینو بگم ولی ازش بدم میومد … گاهی همونجا اینقدر منتظر می شدم تا خوابم می برد و جالب اینجا بود که کسی هم سراغ منو نمی گرفت … یادم نمیاد که کسی متوجه نبودن من شده باشه… بابام هر بعد از ظهر بساط خودشو پهن می کرد و در کمال وقاحت می نشست کنار اتاق و تریاک می کشید .. از بوی بد اون حالم بهم می خورد ..خوب که نَشه می شد تازه میخواست عرق بخوره..و بعدم مست می کرد و میفتاد به جون مامان و گاهی هم به برادرم مجید که از همه ی ما بزرگتر بود گیر می داد و با هم دعوا می کردن … دو تا خواهر دیگه ی من منیره و مهتاب ..هم در آمان نبودن .. ولی من که یاد گرفته بودم خودمو قایم کنم از دور نگاه می کردم و با همون بچگی رنج می بردم … گریه های مادرم شبانه روزی بود هر کس بهش سلام می کرد اشک اون جاری می شد ..خودش زندگی خوبی داشت و عزیز کرده ی پدر و مادر … دوتا خواهر داشت که زندگی های خوبی داشتن ولی به خاطر بابام..با ما قطع رابطه کرده بودن .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۱]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت اول-بخش ششم نمی دونم چه اتفاقی افتاد ..که یک روز خبر دادن بابام رو انداختن زندان.. مامان هیچ وقت به ما نگفت که چه اتفاقی براش افتاده یا حتی به دورغ به ما یک چیزی بگه همش در جواب سئوال ما می گفت : می خواین بدونین چیکار؟ … ولی اون شیر زن از نبودن اون استفاده کرد و در یک چشم بر هم زدن اثاث خونه رو جمع کرد و یک کامیون گرفت و ما رو هم کنار اثاث خونه نشوند با خودش آورد تهران که دیگه بابام ما رو پیدا نکنه … مجید اون زمان فقط سیزده سال داشت ولی انگار مرد ما بود … و به فاصله ی دو سال دو سال ما کوچیکتر بودیم من هفت سالم بود … مدتی اثاث ما کنار خونه ی دختر دایی مامانم که خودش اجاره نشین بود توی تهران موند و ما هم سر بار بدون پول و بدون سر پناه … خوب اونا هم خودشون وضع خوبی نداشتن ..و بعد از چند روز شروع کردن به بد رفتاری با ما .. مامان در بدر دنبال کار می گشت …تا با خوشحالی یک روز اومد و گفت که هم کار پیدا کرده هم خونه … مهتاب و منیر مخالفت می کردن و مجید که بیشتر مامان رو درک می کرد ساکت بود ولی من نه از اعتراض دخترا چیزی سرم می شد نه از سکوت مجید درد و رنج اونو می فهمیدم .. وقتی تو یک اتاق و آشپز خونه ی کوچک مدرسه جا بجا شدیم تازه متوجه شدم که مامان ناز پرورده ی من فراش مدرسه شده و خیلی بهش لطف کردن که جای یک مرد اونو قبول کردن … اون هیکل درشتی داشت و قدی بلند سرخ و سفید بود و خوش رو .. غمشو تو دلش نگه می داشت ..و زبونش همیشه به خوبی می چرخید ….. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۲]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دوم -بخش اول #این_من عروسی به خیر خوشی تموم شد و حالا سمیرا رفته بود به خونه جدیدش …. بدون اون انگار خونه خالی شده بود … سارا هم همین حس رو داشت ..و با اینکه هفت سال از من کوچکتر بود و سال آخر دبیرستان رو می خوند …این روزا بیشتر پیش من میومد و با هم حرف می زدیم و من احساس می کردم توی اون دو سال خیلی بزرگ تر شده .. حالا من دنبال کار می گشتم .. به هرجا و کسی که می شد مراجعه کردم ولی موفق نشدم کاری برای خودم دست پا کنم . بابام هم سفارش کرده بود که منو توی همون اداره ی خودش استخدام کنن…البته من آرزو های بزرگی داشتم منتظر این استخدام نبودم .. چون فکر می کردم مهندس شدم و سربازی رفتم دستم برای هر کاری جلوس …ولی کار نبود که نبود … چهار ماهی که گذشت توقعم کم شد .. دیگه به هر کاری راضی بودم …نمی شد که با این سن و سالم هنوز پول تو جیبی از بابام بگیرم …تازه اونم از بابای من که جونش به پولش بند بود … شرکت های خصوصی ..هیچ کدوم به من کار نمی دادن و ازم سابقه ی کار می خواستن …می گفتم خوب من باید یک جایی مشغول بشم که سابقه پیدا کنم … ولی هیچ کس پاسخی برای من نداشت .. متاسفم ما یک کسی رو می خوایم که با تجربه باشه..و این آخرین جواب اونا بود … دیگه بی خیال مدرک مهندسی شدم و دنبال یک کار موقت گشتم تا بتونم حداقل پول تو جیبی داشته باشم … ولی بازم جایی پیدا نمی شد ..هر روز کسل و خسته و ناامید برمی گشتم خونه و سخت ترین قسمتش این بود که قبل از اینکه من پوشه ای که برای مدارکم آماده کرده بودم همه جا با خودم می بردم رو بزارم زمین ؛؛ بابام میومد سراغم و می پرسید چی شد بابا کار پیدا کردی ؟ … می دونستم که اون فقط نگران منه و منظور خاصی نداره ولی عصبیم می کرد …برای اینکه خودش به من قول داده بود که توی دارایی منو مثل آب خوردن استخدام می کنه …ولی حالا می گفت نیروی جدید نمیگیرن …و باید صبر کنی … یک روز از جلوی یک نانوایی رد می شدم ..دیدم نوشته کارگر نیاز داره ..با خودم گفتم: سینا کار که عار نیست یک مدت اینجا مشغول میشی تا کار پیدا کنی .. اقلا پول تو جیبی که داری .. رفتم جلو ولی چه حالی داشتم فقط خدا می دونه وبس …شاطر نون سنگگ ها رو پرت می کرد روی اون میز سیمی و یک پسر بچه سنگهای اونو می گرفت …و می داد دست مشتری ..هر چی فکر می کردم این کار من نبود … شاطر بشم ؟ خمیر گیر ؟ یا جای این پسره ..نه کار من نبود …. صف طولانی برای خرید نون بسته شده بود… منم ایستاده بودم ..خجالت می کشیدم بگم چیکار دارم ..اصلا نمی دونستم از کجا شروع کنم ..تا بالاخره همون پسره ازم پرسید : چند تا ؟ گفتم دوتا…پرسید خاش خاشی ؟ گفتم آره خاش خاشی گفت : دو تومن بده … گفتم چرا ؟ مگه نون چنده ؟..(من هزار پانصد تومن بیشتر تو جیبم نبود) ..گفتم یکی بده … نگاه بدی به من کرد و یک دونه نون انداخت جلوی من و پولو گرفت … از بس خجالت کشیده بودم همون جور نون رو داغ ؛داغ بر داشتم و از نانوایی زدم بیرون .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۳]
داستان #این_من و#این_تو #قسمت دوم -بخش دوم اگر تو گوشم نمی خواندن که مرد گریه نمی کنه .. همون جا اشکم می ریخت ولی چون مرد بودم احساس کردم مخم داره می ترکه… و به زمین و زمان لعنت فرستادم .. آخه من قبل از اینکه برم سربازی نون رو دونه ای صد تومن می خریدم و فکرشم نمی کردم اینقدر زیاد شده باشه …حالم خیلی بد بود و یک دونه نونم تو دستم …اون روز دیگه نرفتم دنبال کار و برگشتم خونه .. نون رو روی میز آشپز خونه پرت کردم و رفتم تو اتاقم .صدای مامان در اومد که خوب حالا یک دونه نون گرفته ببین چطوری جلوی ما پرت می کنه چته مادر ؟ همون طور با لباس افتادم روی تخت …دیگه کاملا از پیدا کردن کار نا امید شده بودم … سارا منو دید فقط نگاه کرد و چیزی نگفت .. اون روزا همه مراعات منو می کردن چون می دونستن زود عصبانی میشم .. آهسته زد به در و سرشو از لای در کرد تو و گفت سینا بیام تو ؟ مزاحم نیستم ؟ روی تخت نشستم و گفتم : بیا ..کاری داری ؟ اومد تو شونه هاشو انداخت بالا و ژاکتشو کشید جلو و دست به سینه شد و در حالیکه یک کم قوز کرده بود گفت : میشه پیشت بشینم ؟ دوباره پرسیدم کاری داری ؟ گفت : نه کار بخصوصی نیست دلم می خواست باهات حرف بزنم … گفتم الان حالشو ندارم برو خودم صدات می کنم … سرشو به علامت نه برد بالا و گفت : نوچ یا الان یا هرگز …(و نشست کنار من ) سینا می دونم که خیلی ناراحتی ..ولی به خدا اصلا ناراحتی نداره امروز نشد فردا میشه ؛؛کار خدا که حساب و کتاب نداره .. اینطوری نکن .. مامانم خیلی برات ناراحته … راستش یک چیزی می خوام بهت بگم ..لطفا عصبانی نشو فقط یک پیشنهاده اگر نخواستی بگو نه … گفتم چیه نکنه برام کار پیدا کردی ؟ گفت : از کجا فهمیدی ؟ گفتم خوب بگو ببینم تو چه کاری برای من داری ؟ گفت :سینا جان تو رو خدا اگر نخواستی فقط بگو نه ,,مشکلی نیست برای اینکه دیدیم تو خیلی دنبال کار می گردی …یعنی من که نه سمیرا گفت …اول مامان می خواست بهت بگه .. چون که … ببخشید سینا ..ولی خوب کار ,کاره دیگه حالا نمی خوای تا آخر عمرت که بری پیش محمود کار کنی … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دوم-بخش سوم گفتم : چی گفتی ؟ شوهر سمیرا ؟ گفت ببخش داداش جون چه می دونم سمیرا گفت که محمود پیشنهاد داده …اصلا ولش کن … گفتم : نه ؛نه , خوبه که میرم کار می کنم مگه چیه خوب چه کاری هست ؟ گفت : نه ولش کن به درد تو نمی خوره .. گفتم حالا بگو تا اونجا که می دونم سوپر بزرگی دارن ..خوب منم میرن کمکشون …بگو دیگه لفتش نده گفته منو می خواد برای چی ؟ با تردید گفت : پخش …مواد غذایی …یک نفس عمیق کشیدم و گفتم یعنی پادو می خوان آره ؟ گفت اون طوری که نیست ,,بهت یک موتور میدن, خوب ….. توام سفارش ها رو ببری … همین دیگه … گفتم: دستشون درد نکنه ..محتاج ترحم اونا نیستم و سمیرا رو کوچک نمی کنم …به خاطر چندر قاز ..از این کارا بخوام که فراوونه نه بگو خودم برای خودم یک فکری می کنم … نگران من نباشن …پاشو برو اتاقت حوصله ندارم … گفتم بیرون … سارا رفت و من دَمر افتادم روی تختم و از جام تکون نخوردم اگر همون موقع محمود جلوی دستم بود حالشو جا میاوردم …. بالاخره مامان خودشو انداخت تو اتاق منو با ناراحتی گفت : منِ پدر سگ هر حرفی می زنم انگار باد هواس این چشم سفید ها گوش نمی کنن ، صد بار گفتم این حرف رو به سینا نزنین بچه ام بهش بر می خوره قبول نمی کنه و اوقات تلخی می کنه به خرجشون نرفت و به گوش تو رسوندن .. اینا کار باباته می گفت کار که عار نیست حالا بره کار کنه تا یک کار خوب پیدا کنه …به خدا همون جا تو دلم گفتم تف به تو مرد ..باور کن . گفتم … حالام چیزی نشده خوب بگو نمیام .. داد زدم خاک بر سر سمیرا که اجازه داده شوهرش از من همچین چیزی بخواد حتما خودش یک زِری زده که شوهرش به خودش جرات داده به من بگه بیا پادوی من بشو …بگو دختره ی احمق باعث سر شکستگی تو نیست ؟ اگر دستم بهش برسه کاری می کنم بره و پشت سرشو نگاه نکنه و هر شب اینجا پلاس نباشه ببین حالا … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دوم-بخش چهارم #این_تو : خیلی زود من متوجه شدم که باید در چه محیطی زندگی کنم … دوست نداشتم ، هیچکدوم دوست نداشتیم …و من از همه بیشتر بدم میومد گریه می کردم و می گفتم من نمی خوام اینجا باشیم …از اینجا بریم .. بریم اراک از اینجا منتفرم … و اونا منو آروم می کردن …و بی تابی من باعث می شد بقیه صداشون در نیاد … چون اونا ملاحظه ی مامان رو می کردن ولی من نمی تونستم … اون مدرسه راهنمایی بود اونسال همه ی ما دبستانی بودیم جز مجید که خوب هیچکدوم تو اون مدرسه درس نخوندیم نه اونسال و نه سالهایی که راهنمایی می رفتیم … اصلا جلوی دیگران ظاهر نمیشدیم …بیشتر معلم های اون مدرسه هیچوقت ما رو ندیدن …توی روز اگر خونه بودیم حتی دستشویی هم نمی رفتیم .. و چقدر زجر آور بود…این قایم شدن ها و انتظار کشیدن برای اینکه بتونیم بریم دستشویی …. با همه ی این احوال هر چهار تای ما درسخون و با هوش بودیم ..و مامان از صبح تا شب کار می کرد و تنها یک چیز رو توی گوش ما می خوند من هیچ انتظاری از شما ها ندارم جز این که درس بخونین و خودتون رو بالا بکشین می گفت باید اینقدر بخونین که سراسری قبول بشین چون من ندارم شما ها رو دانشگاه آزاد بزارم …. بعد از ظهر ها وقتی مدرسه تعطیل می شد .. همه با هم میرفتیم تا کلاسها رو تمیز کنیم ..من تا بچه بودم کسی کاری به کارم نداشت ولی کم کم که بزرگ تر شدم مجبور بودم به مامان کمک کنم … شب ها از شدت پا در و کمر درد نمی خوابید و مجید که خیلی مهربون بود مدتی پا های اونو ماساژ می داد … مامان سعی می کرد کار یک مرد رو به نحوه احسن انجام بده می ترسید که کارشو ازش بگیرن و فقط به خاطر دلسوزی مدیر مدرسه بود که موقتی این کارو گرفته بود … پس باید هر کار سنگینی رو که فقط یک مرد از عهده اش بر میومد انجام بده تا حرفی برای بیرون کردنش نداشته باشن … و این براش خیلی سخت و طاقت فرسا بود … ولی اون جلوی ما خم به ابرو نمیاورد ..منتی هم به ما نداشت …و همیشه هم می گفت شرمنده ی شما ها هستم … ما شیرینی می خوردیم ولی از ته مونده ی معلمها ، لباس می پوشیدیم ولی از لباس کهنه ی معلمها .. اونا برای اینکه به مامان کمک کنن .. هر کدوم یک جور به اون می رسیدن..و وقتی که ازش می خواستن بره و خونه ی اونا رو تمیز کنه نمیتونست بگه نه در حالیکه زجر می کشید و اون کاره نبود ..دندون روی جگرش می گذاشت و دم نمی زد … مامانم ناراحتی و غرور ما رو درک میکرد برای همین اجازه نداد هیچ کدوم از ما سه تا دختر دوران راهنمایی رو توی اون مدرسه درس بخونیم… تا اونجا که ممکن بود از جلوی چشم همه پنهون می شدیم.. ما همینطور روزگار می گذروندیم و بزرگ می شدیم … تا مجید خبر قبولیشو توی دانشگاه برای ما آورد اون رشته ی عمران سراسری قبول شده بود … بعد از سالها ما از ته دل خوشحال شدیم فکر می کردیم فقط اینطوری می تونیم خودمون رو بالا بکشیم … و این اولین قدم بود …. حالا شادی به خونه ی ما اومده بود توی اون شهر غریب ما خودمون بودیم و خودمون … ولی شادی ما خیلی طولانی نشد ..همون شب تلفن زنگ زد …(شب ها مامان تلفن رو جواب می داد ) مامان گوشی رو برداشت خاله بود حال و احوال کرد و رفت سر اصل مطلب یک مرتبه دیدیم گوشی از دست مامان افتاد و رنگ از صورتش پرید منیره گوشی رو برداشت و پرسید ؟ چی شده خاله چی گفتی ؟ مامان در حالیکه بغض کرده بود و اشکهاش می ریخت بی رمق به دیوار تیکه داد و صورتش مثل خون قرمز شد .. خاله گفت : بابات خاله جون ,, بابات بی شرف رفته زن گرفته ..ما هم تازه فهیمدیم کثافت زنشم حامله اس ..ای تف به این زندگی مرتیکه داره خوب و خوش زندگی می کنه … در حالیکه شما آواره شدین تو تهرون ..اصلا ککشم نمی گزه …نامرد … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دوم-بخش پنجم خوب این خبر باعث شد که همون طعم شیرین قبولی مجید رو از یاد ما ببره … خیلی برامون ناگوار بود که پدر ما مردی باشه که هیچ اهمیتی به ما نده ..و راحت بره و دوباره برای خودش زندگی درست کنه در حالیکه همه تو اراک می دونستن ما کجا هستیم کافی بود از یکی بپرسه … اونشب با غم بزرگ و سنگین مادرم ما هم گریه کردیم هر کدوم یک گوشه گز کردیم و شب بدی رو گذروندیم … از همه بدتر حال مجید بود که داشت از شدت عصبانیت به خودش می پیچید .. منیره و مهتاب دو طرف مامان رو گرفته بودن و با اون اشک می ریختن ..ولی من خشمم رو فرو بردم و با خودم تصمیم گرفتم ..کاری کنم که یک روز اون پدر بی عاطفه به پام بیفته … با همه ی گرفتاری ها و بی پولی ها ما چهار تا خواهر و برادر با هم هیچ تنشی نداشتیم ، انگار همه می دونستیم که حداقل خودمون باید با هم خوب و متحد باشیم شب ها با هم توی اون اتاق کوچیک درس می خوندیم و درس میخوندیم… به نقاشی خیلی علاقه داشتم و اوقات بیکاری خودمو به کشیدن طرح و منظره با مداد و کاغذ می گذروندم .. بیشتر رویا های خودمو می کشیدم ..و این طوری خودمو راضی میکردم … دومین خبر خوشی که به ما رسید این بود که مامان به استخدام رسمی در اومد و این برای خودش حداقل خبر خوشی بود . تا منیره پزشکی قبول شد زندگی ما زیر رو شد … بهش افتخار می کردیم و شاد بودیم …حالا دو تا دانشجو تو رشته های خوب ,,توی خونه فقیرانه ی ما بود و این باعث افتخار مامان توی مدرسه شده بود .. دوسال بعد مهتاب هم توی علوم آزمایشگاهی قبول شد و راهی دانشگاه شد … مجسم کردن اینکه توی اون مدرسه ..با شرایطی که ما داشتیم چقدر درس خوندن دشوار بود ، کار سختی نیست . اینکه به مجید که یک پسر بود و نمی تونست به هیچ عنوان از دستشویی مدرسه که مال دختر ها بود استفاده کنه چقدر آزار دهنده ……برای همین دیگه منیره و مهتاب و مجید اغلب از صبح زود از خونه می رفتن و تا بعد از غروب آفتاب بر نمی گشتن ..وقت شون رو یا توی کتابخونه و یا پارک ها میگذروندن …. حالا منم سخت درس می خوندم …نمیخواستم از اون سه تا عقب بمونم … از دوران بچگی و نوجوونی چیزی جز درد و غم ندیده بودم و تلاش می کردم آینده ی خوبی برای خودم بسازم … وقتی نتیجه ی کنکور اومد همه خوشحال شدن جز خودم نمی خواستم رشته ی ریاضی قبول بشم در این صورت ممکن بود کار خوبی گیرم نیاد .. فقط می تونستم معلم بشم که اینم خواسته ی من نبود ..با این حال من دیگه چاره ای نداشتم و همون رشته رو ادامه دادم … یک روز منیره به ما خبر داد که عاشق شده و می خواد با یکی از دانشجو های پزشکی که همکلاس اون بود ازدواج کنه … غم عالم به دل مادرم نشست .. با این وضع زندگی و مشکلات بد مالی ما ، چی می خواست به سر منیره بیاد … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۵]
داستان #این_من و#این_تو #قسمت سوم-بخش اول #این_من (سینا) …مامان دستپاچه شده بود از اینکه نکنه بین بچه هاش اختلاف بیفته … همه چیز رو می انداخت گردن بابام … گفت : به خدا تقصیر سمیرا نبود …دارم بهت چی میگم بابات به محمود گفت حالا هی بگو سمیرا بیچاره محمود هم نمی خواست روی بابات رو زمین بندازه .. خوب کار دیگه ای نداشت طفلک ,,می خواست خوبی کنه … از روی عصبانیت لباس پوشیدم یک پیرهن برداشتم که بپوشم مامان گفت اونو نپوش شسته نیست .. من به حرفش گوش نکردم و با غیظ پوشیدم و از خونه رفتم بیرون تا چشمم به هیچکدوم اونا نیفته …. پیاده از این خیابون به اون خیابون بی هدف و غمگین راه می رفتم .. چیکار باید می کردم و این مشکل چطوری باید حل می شد ..با خودم فکر می کردم از سربازی که برگردم همون طور که بابام گفته بود کار برای من ریخته ، نقشه می کشیدم چطوری برای سارا خودم جهیزیه درست کنم که لایق اون باشه و مثل سمیرا نشه … خرج تحصیل اونو می دادم برای مامانم یک ماشین لباس شویی نو می خریدم … برای خودم ماشین که اونا رو با خودم ببرم گردش و از این وضعیتی که یک عمر بابام ما رو به بخور نمیر عادت داده بود خلاص کنم …ولی حالا خودم سر بار اون شده بودم ، با اینکه این همه مدت دنبال کار می گشتم هیچ کاری برای من نبود … خدایا کی باید جواب منو بده ؟به کی شکایت ببرم ؟ از بس راه رفته بودم زبونم به حلقم چسبیده بود ..دست کردم توی جیبم تا یک آب برای خودم بخرم توی جیب پیرهنم یک کارت بود اونو نگاه کردم … همونی که راننده وانت به من داده بود…یاد حرفای اون روزش افتادم ….. یک فکری کردم و گوشی مو در آوردم و زنگ زدم ..کسی جواب نداد .. دوباره و دوباره گرفتم تا برداشت ..با صدای نخره نتراشیده ای گفت ..بله ..الو ..بفرما .. گفتم ببخشید مزاحم شدم.. منو برادر زنتون … یعنی ایشون گفتن که شما راننده میخواین .. گفت : می خواستیم ..دیگه لازم نداریم …. اومدم گوشی رو قطع کنم که ادامه داد هان صبر کن بزار ببینم .. تصدیقت پایه چنده ؟ گفتم خوب پایه دو .. گفت سابقه داری ؟ گفتم : نه تا حالا رو تاکسی کار نکردم ولی رانندگیم خوبه ..تو سربازی خیلی رانندگی کردم … خندش گرفت و گفت نه بابا منظورم اینه که سابقه جرم و از این چیزا داری زندان رفتی ؟ گفتم نه باید میرفتم ؟ بازم خندید و گفت : بیا ..به این آدرس که میدم بیا .. تا ساعت چند اینجایی ؟ اگر دیر کنی من رفتم ها … گفتم باشه زیاد دور نیستم خودمو می رسونم .. آدرسو داد و قطع کرد ….. فورا زنگ زدم به مامان گفتم : می تونی یک کم پول بهم بدی انشالله دارم میرم سر کار بهتون پس میدم … گفت : آره مادر چقدر می خوای بیا بهت بدم حالا چه کاری هست … گفتم الان میام میگیرم ازتون …. و چشمم افتاد به یک پراید داشت از جلوم رد می شد گوشی رو قطع کردم و داد زدم در بست ..زد رو ترمز و دنده عقب اومد و منو سوار کرد … رفتیم در خونه و پول رو از مامان گرفتم و راه افتادیم بطرف آدرس … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۶]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت سوم-بخش دوم راننده یک نگاهی به من کرد و گفت عجله دارین … گفتم اگر زحمتت نیست یکم تند تر برو … گفت : چیه ؟بی قراری ؟ گفتم چیزی نیست .. گفت : ولی خیلی پکری گفتم شاید اتفاق بدی برات افتاده .. گفتم :خوب افتاده دیگه ..یکساله از سربازی برگشتم هنوز کار گیرم نیومده … گفت دوستات چی اونا کار دارن ؟ گفتم نمی دونم … گفت من می دونم ..همه شوون بیکارن مگر از ما بهترون باشن و پارتی مارتی چیزی داشته باشن ..زن داری ؟ گفتم نه …گفت خوب ولش کن ..خودتی و خودت ..غصه ی کس دیگه ای رو نمی خوری .. من چهار سال با زن و بچه ..بیکار بودم .. گفتم : درس خوندی ؟ گفت : منظورت از درس لیسانسه …بله کی نداره .. گرفتم…. کامپیوتر …گرفتم ..بیچاره آقام چقدر خرج من کرد آزاد تهران جنوب قبول شدم … آی شهریه دادیم .. آی از ما پول گرفتن .. حالا چی یادمون دادن هیچی به خدا توی اون چند سال من فقط یک بار توی دانشگاه پشت کامپیوتر نشستم ……. ولی وقتی مدرک گرفتم گول خوردم و به استناد اینکه دیگه کارم درسته زن گرفتم و بچه دار شدم .. حالا شب ها توی خونه کار می کنم و روزا مسافر کشی هنوز قسط این ماشین تموم نشده که درب و داغونه …ای خدا خودت به فریادم برس ..تو که غمی نداری ؛؛بود می خوری نبود ؛نمی خوری .. یکی نیست که دائم بغل گوشت نق بزنه گفتم پس توام به درد من دچاری … گفت : بگو به درد خیلی ها ..مدرک و تحصیل و اینا به درد نمی خوره باید سرمایه داشته باشی و پارتی یک آشنای گردن کلفت ..همین … رسیدیم .. گفتم صبر کن تا من برگردم …تو خیابون مولوی توی یک پاساژ یک مغازه ی لوازم بهداشتی یک مرد شکم کنده ی هیکل مند روی یک صندلی نشسته بود .. گفتم آقای تفرشی ؟ گفت : شوما همونی هستی که تلیف زدی ؟ گفتم بله منم .. گفت : ببین شیف شب کار میکنی واسا نمی کنی برو … گفتم بله اتفاقا شیفت شب بهتره . گفت : ضمانت می خوام چی داری ؟ گفتم تا شما چی بخواین .. گفت: هر چی کار کردی نصف می کنیم ..اگر در آمدت خوب بود شیفت صبح بهت میدم … تصادف با تو خرابی ماشین با من می ببینی من چقدر با انصافم ؟ گفتم بله از صورتتون مشخصه …بادی تو گلو انداخت و گفت : سند داری ؟ گفتم نه والله .. گفت : چی داری ضمانت بزاری ؟ گفتم با شناسنامه کارت پایان خدمت مشکل حل نمیشه ؟ .. گفت : خوب پسر جون من تو رو از کجا بشناسم ماشین بهت بدم … گفتم : وقتی این کارت ها دست شما باشه خوب من چیکار می خوام بکنم … گفت اگر بلد نیستی من یادت میدم میری مفقودی اعلام می کنی دوباره می گیری … گفتم : والله و بالله که من اهلش نیستم ولی اگر نمیشه دیگه مزاحم نمیشم …اومدم از در بیام بیرون .. صدام کرد … باشه با خدا به نظر آدم خوبی میای … معتاد پوتاد که نیستی ؟ گفتم نه خاطرتون جمع باشه … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت سوم -بخش سوم #این_تو (مهسا) چیزی که باعث دلگرمی ما می شد این بود که منیره گفته بود از اول همه چیز رو صادقانه به مجتبی گفته و اون با وضعیت ما مشکلی نداره فقط از خانواده اش می ترسه … برای همین .. بدون اینکه ما رو تو جریان قاطی کنه می رفت خونه ی اونا و با همه شون آشنا شد … و منیره به خاطر شکل و سر زبونش تونست خودشو تو دل اونا جا کنه … اون قد متوسط و سبزه رو ولی خیلی با نمک و خوش سر و زبون بود و هر شب میومد و برای ما تعریف می کرد که چقدر تونسته با خانواده ی مجتبی ارتباط بر قرار کنه می گفت باید کم کم به من علاقه مند بشن ، بعد حقیقت رو بهشون بگم .. خوب اون یک برگ برنده تو دستش بود و از خودشم خاطرش جمع بود..و همش به مامان میگفت غصه نخورین خودم درستش می کنم …. تازه اگر نشد چیز مهمی نیست بهتر .. با اعتماد به نفسی که منیره داشت و با هوش و با درایتی که من در اون سراغ داشتم می دونستم که این کارو می تونه انجام بده و .. بالاخره اون روز رسید و توی همون اتاق کنار مدرسه اومدن به خواستگاری منیره ولی این اولین و آخرین باری بود که خانواده ی مجتبی به خونه ی ما اومدن… با اینکه معلوم بود خیلی راضی از وضعیت ما نیستن به خاطر خود منیره عقد و عروسی سر گرفت مادر مجتبی در حدی که می تونست کوتاهی نکرد عروسی خیلی آنچنانی نبود ولی بدم نبود … و اون رفت توی یک آپارتمان پنجاه متری زندگی خودشو شروع کرد قبل از اینکه خیرش به ما برسه … مامانم که خوشحال بود ولی این من بودم که فکر می کردم اون دکتر میشه و ما رو از اون فلاکت نجات میده…ولی نشد … درس مجید هم تموم شد و با هزار بدبختی و پارتی بازی شوهر یکی از معلمها توی یک شرکت ساختمانی مشغول کار شد … و با رفتن مجید سر کارو گرفتن اولین حقوق .. وضع منو مهتاب بهتر شد حالا میتونستیم چیزایی که یک عمر آرزو داشتیم برای خودمون داشته باشیم بخریم … مجید همیشه دلش می خواست برای ما کاری انجام بده و در مقابل ما احساس مسئولیت میکرد ..و حالا که حقوق خوبی می گرفت با محبت این کارو انجام می داد .. اون شد مرد خونه ی ما از همه بیشتر به مامان می رسید و دل اونو خوش می کرد …. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۱]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت سوم-بخش چهارم ولی نمی دونم چرا بازم من راضی نبودم .. مجید پول می داد و من توی پاساژ ها می گشتم و گرون ترین و شیک ترین لباسها رو برای خودم می خریدم ولی بازم راضی نبودم ..نمی دونستم چرا خوشحال نمیشم … البته نارضایتی من بیشتراز این بود که هنوز توی اون مدرسه زندگی می کردیم …و من اینو دائما به رخ مامان می کشیدم ..گاهی با اشک گاهی باخشم و مامان غمگین می شد و می گفت : تو رو خدا اینطوری نکن ، درست میشه دیدی چقدر خدا با ما بود ؟ ولی من بازم از این حرف بدم میومد داد می زدم خدا کجا بود که بابای من رفت زن گرفت ؟ خدا کجا بود وقتی ما اینجا پر پر می زدیم تا یک لقمه نون بخوریم دست بر دار مامان ول کن این حرفارو .. خدا بزرگه .. خدا اگر برای هر کسی بزرگ بود برای ما نبود … باید درست کنیم زندگیمونو منتظر خدا بشیم کلاه مون پس معرکه اس … و مامان با افسوس سرشو تکون می داد و زیر لب می گفت : من که از پس زبون تو بر نمیام …خدا کنه کفر تو دامن ما رو نگیره … مجید بچه ی ساده ای بود ولی عاقل و با هوش .. و دوستداشتی اون و مهتاب شکل هم بودن سفید رو و قد بلند یعنی شکل مامانم .. ولی من با اینکه قدم بلند بود ولی سبزه رو بودم مثل منیره .. شکلم بد نبود .. ولی تا اینجا که زندگی کرده بودم نمیدیدم مردا خیلی به من توجه کنن .. منیره این طوری نبود خیلی ها از اون خوششون میومد …ولی مهتاب از همه ی ما قشنگ تر بود و خواستگارای زیادی داشت ولی به محض اینکه می فهمیدن اوضاع ما رو میرفتن و پشت سرشون هم نگاه نمی کردن … شرف خان مردی بود که مجید باهاش همکار بود .. در واقع کار مال پدر شرف خان بود و به پسرش مثل مجید حقوق میداد تا اون پروژه رو براش بسازن ..یک مجتمع صد واحدی با آپارتمان های پنج طبقه کنار هم … نزدیک تهران توی جاده ی کرج ..روزی که مجید اومد و به ما گفت که : یک همکار دارم که ازم خواسته برم خواستگاری خواهرش نه خودش می دونست که شرف خان کیه و نه ما می دونستیم … اون فکر می کرد یکی از همکاراشه …البته وقتی هم شرف خان به مجید که فهمیده بود اون پسر سالم و کاری و خوش قلبی پیشنهاد کرده بود نمی دونست که زندگی مجید در واقع چطور می گذره .. ما به خنده و شوخی گفتیم خوب بریم حداقل اینه که یک کم می خندیم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۷.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۲]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت سوم-بخش پنجم مامان مخالف بود و می گفت ببینی حالا دخترشون چه عیب ایرادی داره که خودشون پیشنهاد میدن ما بریم خواستگاری .. نه مادر من این جوری برای تو زن نمیگیرم تو حیف میشی … ما داشتیم در موردش بحث می کردیم که تلفن مجید زنگ خورد کنار دست من بود نگاه کردم و گفتم مجید شرف خان … اون بلافاصله گوشی رو گرفت و گفت : جانم شرف خوبی ؟ گفت خوبم تو چطوری ؟ فردا مصالح میارن تو زودتر میری؟ یا من برم ؟ مجید گفت : نه تو نرو ..من خودم کاری ندارم زودتر میرم خیالت راحت باشه .. پرسید برای فنداسیون فاز دو چیکار کردی ؟ گفت : انجامش دادم فردا انشالله تموم میشه … و بعد گفت : در مورد پیشنهاد من فکر کردی ؟ من به شوخی دستمو تکون دادم و آهسته گفتم بگو میایم … مجید گفت : راستش نمی دونم چشم رو چشمم حالا کی مزاحم بشیم ؟ گفت : بیا دیگه هر وقت می خوای ..همدیگر رو ببینین تو پسر خوبی هستی نمی خوام خواهرم حیف بشه شاید شیدا هم از تو خوشش اومد .. خودش که اهل این چیزا نیست ..من باید براش شوهر پیدا کنم … خوب فردا شب خوبه ؟ مجید گفت باشه با مامان صحبت کنم بهت خبر میدم…. مامان ناراحت شده بود و می گفت : بی خودی قبول کردی .. من نمیام ..ولی ما راضیش کردیم که حالا بریم شاید خوب بود و مجید اونو پسندید … هیچکدوم از ما سه تا خواهر راضی نشدیم که توی این خواستگاری شرکت نکنیم ..پس کلی به خودمون رسیدیم راه افتادیم … مجید یک آدرس تو دستش بود ..یک تاکسی گرفتیم و رفتیم … یک مرتبه خودمون رو جلوی یک خونه ی بسیار مجلل دیدیم ..باور کردنی نبود ..از اون خونه ی های رویایی و برای ما دست نیافتی … تا اون جا گفتیم و خندیدم و نقشه کشیدیم که مثلا از همون اول خواهرشوهر بازی در بیاریم تا دختره حساب کار خودشو بکنه …ولی با دیدن اون خونه خنده روی لب ما ماسید … مامانکه می گفت بی خودی نریم تو ما با این ریختو قیافه مضحکه ی دست مردم میشیم ..و داشت بر می گشت … خوب با هزار مکافات اونو راضی کردیم …ولی حق با اون بود .. مجید همین طور که سبد گل دستش بود زنگ زد … منیره می گفت کاش اقلا گل و شیرینی بهتری گرفته بودیم … یکی آیفون رو بر داشت …مجید گفت شرف جان منم مجید … اون با صدای بلندی گفت بفرما خوش اومدی آقای خوش قول …و درو باز کرد …وارد یک حیاط بزرگ و زیبا و پر از گل شدیم … از کنار اون گلها و استخر رد شدیم و جلوی یک ایوون که پله های گرد سنگ مرمر درست شده بود شرف خان رو دیدیم … مرد خوش تیپ و خوش اخلاقی بود,, با روی خوش از ما استقبال کرد … و دعوت کرد بریم توی خونه ..که نه ..یک قصر ….این وسط ما تنها کاری که می کردیم این بود که آب دهنمون رو قورت بدیم .. اونم بطور مرتب و پشت سر هم ..چاره ای نبود …اونجا اصلا جای ما نبود .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۲]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش اول #این_من : (سینا ) تفرشی گفت : که گفتی مرتضی تو رو معرفی کرده ؟ گفتم بله ؟ متوجه نشدم … گفت برادر زن من مرتضی ..گفتم :آهان آهان بله .. بله ایشون بودن کارت شما رو به من دادن… گوشی شو از جیبش در آورد.. و زنگ زد …حالا من دل تو دلم نبود که اون چی میخواد بگه … قبل از اینکه مرتضی گوشی رو بر داره ازم پرسید اسمت چی بود ؟ گفتم سینا …تو دلم گفتم ای بابا اون که اصلا منو نمیشناسه ,,اسم منم نمی دونه,, … اصلا از کجا که یادش باشه ، پس بی خودی اینجا نمونم برم بهتره … تفرشی با صدای خیلی بلندی که انگار می خواد یکی رو از راه دور صدا کنه گفت : مرتضی .. ببین داداش تو سینا می شناسی معرفی کردی به من ؟ اونم داد می زد (انگار با هم قرار داشتن داد بزنن ).. گفت : بگو آشنایی بده من بهت بگم ….. من شنیدم که اون چی گفت معطل نکردم و گفتم: بگین همونی….. ( تفرشی اومد جلو و یقه ی منو گرفت با خشونت کشید جلوی گوشی تلفن, تا کار راحت بشه و یک ضرب اون صدای منو بشنوه ) من همین طور که خم مونده بودم گفتم همونی هستم که میوه از میدون بار خریدم برای عروسی با ماشین شما بردم خونه به من کارت دادی گفتی کار گیرم نمیاد … همون طور که داشت داد می زد گفت: آهان یادمه بالاخره کار گیرت نیومد مهندس ؟ نگفتم ما می دونیم یک چیزایی که میگیم ؟ تفرشی جان خودشه خیلی پاستوریزه اس بهش کار بده من خونه شون رو بلدم راس میگه پسر خوبه هوا شو داشته باش من ضامن …. کار نداری الان گرفتارم دارم بار خالی می کنم …. تفرشی بدون خداحافظی گوشی رو قطع کرد و به من گفت : خیلی خوب ضامنت جور شد ؛؛مرتضی .. فردا نزدیک یازده بیا همین جا شناسنامه و کارت پایان خدمت رو هم بیار .. گفتم چشم امری ندارین .. گفت : زد زیاد .. با خوشحالی اومدم خونه انگار یک گنج پیدا کردم تمام راه رو ذوق می کردم …انگار غمی بزرگ از دلم بر داشته بودن … می خواستم خودمو برسونم خونه و به همه بگم دیگه من کار پیدا کردم …وقتی رسیدم همه منتظر بودن که از من بشنون که من کارو گرفتم یا نه و اون چه کاریه ؟ مامان قبلا زحمتشو کشیده بود و همه رو منتظر نگه داشته بود تا من برسم …. سمیرا و محمود هم اونجا بودن خوب من یک لحظه خورد تو پرم …یک مرتبه دیدم پنج جفت چشم خیره به من نگاه می کنین که حرف بزنم .. به خودم اومدم و گفتم آخه راننده تاکسی شدن اونم روی ماشین مردم خوشحالی داره مرد حسابی ؟ الان می خوای با افتخار به اینا چی بگی ؟ … اخمهامو کشیدم تو هم و در حالیکه برای سمیرا و محمود قیافه گرفته بودم گفتم ای بابا چرا شلوغش می کنین ..یک کار موقت پیدا کردم تا برم سر کار اصلی خودم … یکی از دوستام شبا تاکسی شو نمی خواد میده من روش کار کنم … محمود گفت : خیلی خوبه به خدا در آمدش کمتر از این شرکت ها نیست که آقای خودتی و نوکر خودت ….من حرف اونو نشنیده گرفتم و پشتم کردم و رفتم تو اتاقم … تا اون باشه منو برای پادویی خودش نخواد … حالا تقصیر اون بود یا نه؟.. برای من فرقی نمی کرد … اما من تمام دق و دلمو سر اون که زورم می رسید خالی کردم ..و اونشب اصلا بهش محل نگذاشتم ….. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۲]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش دوم فردا اولین روز کارمو شروع کردم مامان منو از زیر قران رد و یک بسم الله گفتم و رفتم سراغ تفرشی خیابون مولوی … تفرشی بر خلاف روز قبل اصلا سخت نگرفت و تا منو دید گفت : بگیر این سویچ اینم تو؛؛ ببینم چیکار می کنی؟ ماشین اونجاس دیدی ؟.. مواظب باش تصادف مصادف نکنی ها که اصلا حالم گرفته میشه …. آدرس و شماره ی تلفن ت رو هم بنویس بده به من …. کارت که تموم شد ماشین رو ببر در خونه تون بزار .. من بهت زنگ می زنم میگم چیکار کنی ..راننده ی روز میاد ازت میگیره .. توام باید شب بری در خونه یاون و ازش بگیری .. خندیدم و گفتم منو نترسون آقا تفرشی ..با ترس و لرز که نمیشه رانندگی کرد اونم تو تهرون …. دستی زد پشت منو گفت : حرف نباشه ..ماشین اونجاس برو به امید خدا …. با اینکه با من خیلی تحقیر آمیز حرف می زد .. ولی دست روزگار کاری با من کرده بود احساس می کردم برج ایفل رو به من بخشیده…. نشستم پشت فرمون و گفتم الهی توکل به تو بسم الله … تا ماشین رو روشن کردم..یک خانم اومد جلوی پنجره ی و سرشو خم کرد و گفت دربست میری اکباتان ؟ … گفتم : بفرما بالا … گفت :بگو چقدر میگیری که حوصله ی چونه زدن ندارم ؟ گفتم هر چی دلتون خواست بدین ….چند تا بسته خرید کرده بود و گذاشت تو ماشین نشست و گفت آخیش هلاک شدم ..می تونم تو ماشینت یک سیگار بکشم .. گفتم : اختیار دارین ولی شیشه رو بکشین پایین چون من سیگاری نیستم ..همین طور که سیگارشو روشن می کرد گفت : ببین اگر زیاد بگی نمیدم ها.. گفتم نگران نباشین هر چقدر در دفعه میدین به منم همونو بدین … من اینو به فال نیک گرفتم و راه افتادم خوب روز اولی بود که می خواستم این کارو بکنم من حتی نمی دونستم کرایه تا اونجا چقدر میشه .. یک مشکل دیگه هم داشتم که خجالت میکشیدم از دست مردم پول بگیرم……. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۳]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش سوم از اکباتان یک مسافر برای راه آهن به تورم خورد .. تو راه هم هی مسافر سوار کردم و پیاده کردم ولی نمی دونستم باید دقیقا چقدر بگیرم … اما می فهمیدم که یک اشکالی هست که به هر کس می گفتم اینقدر میشه از من تشکر و قدر دانی می کرد و من متوجه شدم دارم خیلی کم می گیرم ، این بود که کم کم کرایه رو زیاد کردم تا ساعت نزدیک دوازده شد . ماشین یک متر بدون مسافر نموند …ولی دیگه خیابون ها خلوت شده بود .. وقتی مسافر راه آهن رو پیاده کردم دیدم خیلی تاکسی اونجا هست …با خودم گفتم بی خودی تو شهر نگردم برم راه آهن و مسافر بزنم ……و این طوری من شب اول رو با موفقیت و در آمد خوب تموم کردم … برگشتم خونه تازه چشمم گرم شده بود که تفرشی زنگ زد و گفت : کجایی ؟ گفتم برگشتم خونه .. چیکار کنم ماشین رو بدم بکی؟ گفت : چقدی کار کردی ؟ گفتم یک صدو بیست تومنی میشه … گفت : خیلی خوبه برای روز اول خوبه باید تیز و بز بشی کمه ولی بازم خوبه ؟ گفتم نه ولی بی مسافر هم نموندم .. گفت : پس حتما کم گرفتی ، نخر دستت هست ؟ گفتم داره دستم میاد .. گفت :خوب روز اولی بد نبود ولی باید بهتر بشه هفتاد بفرست برای من باقیش مال خودت ..پولو بده به همین راننده که میاد ماشین رو بگیره … با خودم فکر کردم همین روز اولی داره سر من کلاه می زاره این که نصف نشد …ولی بازم خجالت کشیدم حرفی بزنم … ولی فردا من نتونستم همون مقدار رو هم در بیارم … برای همین به تفرشی نگفتم چقدر در آوردم ولی همون هفتاد تومن رو براش فرستادم …با این که روز به روز تو این کار وارد می شدم ولی نمی تونستم قبول کنم که راننده باقی بمونم . حالا اگر ماشین مال خودم بود یک چیزی ولی اینطوری درآمد خوبی هم نداشتم .. پنج ماه گذشت ..ولی دیگه نه تنها مثل روزهای اول خوشحال نبودم … دلم برای زندگیم شور می زد و نمی دونستم چیکار کنم حالا دنبال کارم نمی رفتم .. داشتم عمرم رو برای شبی چهل ,پنجاه تومن هدر می دادم.. روزا خواب بودم و شب ها کار می کردم . احساس کسالت و خستگی وجودم رو گرفته بود .. تا یک شب زندگی من عوض شد…و در مسیری عجیب و باور نکردنی افتادم … یک مرد مسن جلوی ماشین منو گرفت و گفت فرود گاه عجله داریم .. ایستادم و اون با یک خانم مسن و یک چمدون سوار ماشین شد .. و با دستپاچگی گفت تو رو خدا عجله کن دیر شده الان طیاره میره … گفتم خوب کاش زود تر راه میفتادین … گفت : ما که کاری نداشتیم یک ساعته زنگ زدیم تاکسی تلفنی آقا نیومد ..ما رو قال گذاشت ..دیر شده برو آقا تو رو خدا تند برو ..وای … داریم جا میمونیم .. آقا هر چی بخوای بهت میدم ما رو برسون به خدا ندارم دوباره بلیط بخرم …. دلم براشون سوخت … تا اونجا که ممکن بود با سرعت از بین ماشین ها خودمو رد می کردم و می رفتم طرف فرودگاه ..مثل اینکه یکی دنبالم کرده بود … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۴]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش چهارم #این_تو (مهسا ) ما چهارتا که تونستیم یک جوری خودمون رو جمع وجور کنیم ولی مامان اصلا حالش خوب نبود و خیلی معلوم بود که معذب شده .. اون همیشه زن خوش سر زبونی بود ولی اونجا سکوت کرده بود .. حتی درست احوال پرسی نکرد .. شرف خان ما رو برد تو ..وای ..از در که وارد شدیم زیر پای ما یک آکواریم بود که ماهی ها توش معلوم بودن من نمیتونستم چشم از اون بر دارم …. فضای بزرگی که فکر کنم پنج دست مبل توی اون بود با یک شومینه ی مجلل وسط حال و پذیرایی … دور تا دور شومینه مبل بود و میز و یک تلویزیون خیلی بزرگ که در مقابل تلویزیون چهارده اینچی ما یک چیز عجیب بود .. انتهای سالن مهمون خونه بود با مبل های سلطنتی و یک میز ناهار خوری سه برابر اتاق خونه ی ما … از سقف بلند اون که با طبقه ی بالا یکی بود یک چهل چراغ بینهایت زیبا و خیلی بزرگ آویزون شده بود که چشم رو خیره می کرد و اون خونه رو از روز هم روشن تر کرده بود … همه چیز توی اون خونه برق می زد .. تابلوهای نفیس و گلدان های شیک ….و خلاصه طوریکه آدم فکر می کرد وارد قصر یک شاه شده … حال ما کاملا معلوم بود ..یک خانم خیلی شیک و زیبا ولی آروم و مهربون و یک آقایی که قد متوسطی داشت و قیافه ی خیلی معمولی .. اومدن جلو و پشت سر اونام شیدا … که واقعا باور نکردنی بود که برای همیچین دختری شرف خان به مجید پیشنهاد داده باشه … دیگه ما هم کنترلی روی اعصابمون نداشتیم به خصوص که شیدا رو هم دیدم … زیبا و خواستی و خیلی ساده ..این اصلا با عقل جور در نمیومد که شرف خان برای خواهرش مجید رو در نظر گرفته باشه ….. یکی یکی دست دادیم و ما رو بردن توی مهمون خونه … شیدا به تمام معنی خانم ..موءدب و مهربون به نظر می رسید مجید که دست و پاشو گم کرده بود… ونمی دونست چیکار کنه .. من دلم می خواست یک معجزه ای می شد تا ما اون گل و شیرینی رو از اون خونه محو می کردیم ..که از خودمون بیشتر اون ضایع بود .. ولی شیدا گلها رو برداشت تشکر کرد و گفت : دست شما درد نکنه ..خیلی قشنگه ..ممنون . خوب بر خلاف انتظار اون، ما فقط بهش نگاه کردیم …بِر و بِرو هیچکس جواب تشکر اونو نداد … مامان که سرشو انداخته بود پایین و با گوشه ی چادرش بازی می کرد ..و منیر هم تا اونجا بودیم یک کلمه حرف نزد .. فقط گاهی به نسرین خانم مادر شیدا یک لبخند بی مزه می زد … بالاخره ..نسرین خانم به مامان گفت خوب می فرمودید … مامان کمی جا بجا شد و گفت اختیار دارین شما بفرمایید …در این موقع خدمتکار اونا اومد و یک سینی چای آورد و بعدم از ما پذیرایی کرد.. حالا شرف خان سعی می کرد زیاد حرف بزنه که این سکوت بشکنه …از مجید تعریف می کرد که چقدر پسر درست و خوبیه و اون تا حالا آدمی شبیه اون ندیده …کاری ؛؛با صداقت و ؛؛عاقل ؛؛…. ..خوب ولی ما همین طور نگاه می کردیم و کسی جرات حرف زدن نداشت.. آخه خودمون می دونستیم که اینجا جای ما نیست .
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۴]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش پنجم بالاخره آقای مظاهری پدر شیدا پرسید .. آقا مجید شما چند سال داری مجید گفت بیست و هفت سال .. گفت خوب شما که عمران خوندین خواهرا چی ؟ یک مرتبه نمی دونم چی شد مهتاب جواب داد که من علوم آزمایشگاهی خوندم منیر جان خواهر بزرگ من پزشکی و شوهرشون هم پزشک هستن و مهسا خواهر کوچیکم هم چون خیلی با هوشه ریاضی می خونه و انشالله چیز نمونده تموم کنه … گفت به به چه خانواده ی تحصیل کرده و با فرهنگی … (من تو دلم گفتم آره چون تو مدرسه زندگی می کنیم فرهنگمون رفته بالا) ادامه داد…. خوب شما می دونین که شرف و شیدا هر دو معماری خوندن ..نقشه ی همه ی کارای ما رو الان بچه ها می کشن و اجرا می کنن … ولی فکر نکنم شما ها با هم بتونین کار کنین … ببخشید اسم شما مهتاب خانم بود دیگه درست گفتم ؟ مهتاب گفت بله .. ولی تقریبا با منیر جان هم رشته هستیم … آقای مظاهری گفت آه بله بله راست میگین … نسرین خانم با مهربونی هی تعارف می کرد ..و من مونده بود این خانواده با این همه ثروت چقدر بی تکبرن … ولی خدایش لحظات سخت و خنده داری بود چون هر چی نسرین خام تلاش می کرد یک کلمه از زبون مامان حرف بکشه موفق نمی شد .. شیدا هم ساکت نشسته بود و یک لبخند محو روی لبهاش بود ؛؛شاید اونا از همون بر خورد اول متوجه شده بودن که ما از اونا نیستیم و روی ادب با ما خوشرفتاری می کردن … باز همه ساکت بودن یا به زمین نگاه می کردن یا به هوا و وقتی نگاه شون بهم می افتاد لبخند می زدن …و این سکوت کشنده..طولانی شد ..بالاخره آقای مظاهری پدر شرف خان از مجید پرسید: خوب شنیدم قصد ازدواج دارین .. مجید نگاهی به مامان کرد و گفت : انشالله به امید خدا … من که از این جواب خندم گرفته بود لبخندی زدم و چشمم افتاد به شرف خان اونم داشت منو نگاه می کرد و یک لبخند به من زد قلبم فرو ریخت ..خیلی خوش تیپ بود .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۵]
داستان #این_من و #این_تو قسمت چهارم-بخش ششم مهتاب باز پا در میونی کرد و گفت : البته اگر قسمت باشه .. شما آخه ما رو نمیشناسین …. واقعا دلمون نمی خواست اینطوری مزاحم شما بشیم ولی .. چی بگم ..باید حقیقت رو بدونین که .. خوب ما چرا ..حرفی که لایق این مجلس هست نداریم که بزنیم … گفتن بعضی حرفا آسون نیست …ولی راستش اینه که ….خوب برای اینکه احترام شما رو داشته باشیم ..و خدای نکرده فکر دیگه ای نکنین باید بگم که ما در حد و اندازه ی شما نیستیم .. دلمون می خواست باشیم تا می تونستیم در مورد گوهر زیبایی که شیدا خانم باشه حرف بزنیم … ولی سطح زندگی ما مثل شما نیست و اینو می دونیم که ما رو نمی پذیرین … مثل اینکه این وسط اشتباهی شده …خیلی ببخشید .. کاش اینطوری نمیشد ..من خودم شخصا شرمنده ی شما شدم ….ولی خوب زندگی همینه دیگه پیش اومده و امیدوارم ما رو عفو بفرمایید ..اگر اجازه بفرمایید مرخص میشیم … نسرین خانم گفت : این حرفا چیه خواهش می کنم همه ی آدما مثل هم هستم خوب یکی بیشتر داره یکی کمتر مشکلی نیست ما هم همیشه اینقدر نداشتیم .. مظاهری خودش از صفر شروع کرده … انسان بودن مهمه خدا شاهده ما اصلا این طوری نیستیم ..و از اومدن شما خوشحال شدیم شرف دائم از آقا مجید حرف می زنه .. دوست شدن با هم چه اشکالی داره مهمون ما باشین ؟ … شرف خان گفت : نه بابا من با علم به اینکه مجید چه موقعیتی داره به بابا و شیدا گفتم مشکلی نیست ، مهتاب خانم نباید این طوری فکر می کردین ..شیدا خیلی خواستگار داره ولی قبول نمی کنه راستش یک ازدواج نا موفق هم داشته .. و چشم ما از آدما ترسیده .. حالا گفتیم با شما آشنا بشیم … الانم چیزی نشده ..اشکالی نداره هر طوری خودتون صلاح می دونین … مامان از جاش بلند شد و گفت :خیلی ببخشید مزاحم شدیم .. و راه افتاد بره طرف در… اینجاش دیگه از همه بدتر بود یکی باید اونو می گرفت .. ولی خوب نمیشد ما هم بلند شدیم و دنبالش راه افتادیم… اونقدر بد خداحافظی کردیم که آبرویی برامون نموند این وسط چشمم افتاد به شیدا که خنده اش گرفته .. و ما با خجالت از اون خونه اومدیم بیرون و کار تموم شد … ما ماشین نداشتیم و باید راه زیادی رو پیاده می رفتیم تا به خیابون اصلی برسیم ..دنبال همدیگه با کفش های پاشنه بلند لخ می کشیدیم .. بدون یک کلمه حرف ….. مامان که عصبانی هم بود و بالاخره به حرف اومد و با بغض گفت ..تو رو خدا دیگه مجید حواستو جمع کن این جور ما رو سنگ رو یخ نکن مُردم از خجالت … اونشب کلا ما حرفمون نمی اومد ولی من تو فکر بودم . همش به شرف فکر می کردم اون برای هر دختری یک رویا بود خوب و صمیمی خوش تیپ و پولدار .. و با یک فکر احمقانه گفتم آخ چی می شد اون از من خواستگاری می کرد ..و توی رویام خودمو زن شرف دیدم و عروس اون خونه .. از این فکر ها کردم تا فردا صبح … مجید فردای اون روز برای شرف توضیح داده بود که ما واقعا وضعیت خوبی نداریم و کامل همه چیز رو به اون گفته بود .. یک ماه بعد یک شب ما نشسته بودیم که شرف به مجید زنگ زد و گفت : مجید جان گفتی مهتاب خانم علوم آزمایشگاهی خوندن؟ ..می خوان جایی کار کنن ؟ مجید پرسید چطور مگه ؟ آره خوب .. گفت دوستم آزمایشگاه داره دکتر صدری .. آزمایشگاه بزرگی داره اگر می خوان فردا مهتاب خانم رو بیار سر کار من خودم می برمشون معرفی میکنم ببینیم چی میشه .. مجید گفت : باشه شرف جان اگر خواست صبح با هم میام …. گوشی رو که قطع کرد به مهتاب گفت : چی شده شرف برای تو کار پیدا کرده ؟ مهتاب گفت : تو بهش حرفی زده بودی ؟ گفت : نه به اون صورت فقط گفتم درس تو تموم شده ولی هنوز سر کار نرفتی ..حالا میای صبح بریم ؟ شاید خوب باشه.. گفت :معلومه از خدا می خوام بد نیست ؟ من گفتم چرا بد باشه می خوای منم باهات میام … مجید گفت: نه تو بیای برای چی؟ خودم هستم … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۷]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت پنجم-بخش اول #این_من (سینا ) از لای ماشین ها با سرعت می رفتم و زیر لب می گفتم : ای خدا کمک کن تصادف نکنم … تا میدون آزادی چند بار نزدیک بود اتفاق بدی بیفته طوری که هر بار بلند گفتم یا حسین ….. ولی نمی دونم چرا بازم سرعتم رو کم نکردم .. حتی اگر یک پلیس جلوی منو می گرفت کار من و اون پیرمرد و پیر زن تموم بود..با همون سرعت رسیدم جلوی ترمینال و زدم رو ترمز .. دیگه دست و پام حس نداشت با خودم گفتم چیکار کردی سینا ؟ اگر تصادف می کردی جواب تفرشی رو چی می دادی .. پیرمرده سی تومن با عجله داد و گفت راضی باش دستت درد نکنه … سرمو گذاشتم روی فرمون و یک نفس کشیدم نمی دونم چرا اون خطر رو به جونم خریدم … که یک نفر زد به شیشه و گفت : مسافر می بری ؟(و این همون کسی بود که من به خاطرش عجله کرده بودم و تقدیر منو عوض کرد ) گفتم بفرمایید ..مسیرتون کجاس ؟ گفت : راه بیفت بهت میگم….و همین طور که داشت با تلفن حرف می زد نشست جلو و کیفشو گذاشت روی صندلی عقب و گفت : الان رسیدم عزیزم تو خوبی ؟ تو کی برمی گردی ؟ لطفا دیر نکن منتظرتم زود بیا که طاقت ندارم …. گوشی رو قطع کرد و به من گفت : فرشته ..گفتم بله چی فرمودید ؟ دوباره یک شماره گرفت و گفت : ..فرشته آقا خیابون فرشته ..هان ..سلام عزیزم من رسیدم .. الان ماشین گرفتم میام خونه ..کار نداری ؟ باشه چشم خانم …دارم میام دیگه .. باشه … باشه,, … میام حرف می زنیم ..و گوشی رو قطع کرد .. هنوزخیلی نرفته بودم که خوابش برد و همین طور که سرش کج بود خر وپف می کرد به فرشته که رسیدیم صداش کردم آقا حالا کجا برم ؟.. چشمهاشو باز کرد و آدرس داد .. تلفنش زنگ زد با غیظ گفت : دارم میام ..نه بابا راننده یواش میومد .. نزدیکم در باز کن که اومدم ..شام چی داریم خیلی گُرسنه م …گوشی گوشی ..نگه دار همین جاست چقدر میشه .. گفتم سی وتومن ….یک تراول پنجاه تومنی داد به منو گفت باقیش مال خودت .. رفت پایین و در بست و منم راه افتادم….هر چی نگاه کردم مسافری نبود خیابون ها خلوت شده بود ..دیگه حوصله نداشتم و دلم می خواست بخوابم اون مرد پول خوبی به من داده بود و فکر کردم برای اونشب بسه دیگه نزدیک خونه ی خودمون که رسیدم یکی دست بلند کرد و گفت مستقیم داداش … ایستادم .. سوار شد و گفت کیف تون همین جا باشه ؟ گفتم کدوم کیف ؟ برگشتم دیدم مسافر قبلی با عجله پیاده شده و اونو با خودش نبرده ..اون مرد رو تا انتهای خیابون رسوندم و دوباره سر و ته کردم و رفتم خیابون فرشته …. دقیقا نمی دونستم کدوم خونه بود همون جا که پیاده شده بود نگه داشتم و به خونه ها نگاه کردم… همون اولی رو که فکر می کردم ممکنه اون باشه زدم یک نفر آیفون رو بر داشت ..گفتم ببخشید من راننده تاکسی هستم ..گفت ما تاکسی نخواستیم که اِه ..نصف شبی ….یک مرتبه یادم اومد که خیلی دیر وقته ..فکر کردم در خونه ای رو بزنم که چراغهاش روشن باشه ..همین کارو کردم ..و باز گفتم من راننده تاکسی هستم …داد زد بابا راننده اومد بدو حتما کیفتو آورده … بسرعت برق در باز شد و همون مرد اومد دستشو از دور دراز کرد.. من فکر کردم می خواد کیف رو بگیره ولی اون می خواست با من دست بده .. وقتی دست داد منو بغل کرد … از خوشحالی نمی دونست چیکار کنه … گفت : وای آقا تو چیکار کردی خیلی ممنون اگر نمیاوردی من دستم به هیچ جا بند نبود .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۸]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت پنجم-بخش دوم گفتم : تعجب نداره خوب باید میاوردم دیگه ، گفت :وای دستت درد نکنه ..تو توی کیف رو دیدی ؟ گفتم من برای چی تو کیف شما رو نگاه کنم ؟ کاری ندارین من باید برم … گفت صبر کن اقلا کرایه ی تا اینجا رو بهت بدم ..گفتم نه این خارج از سرویس بود مهمون من باشین .. اومدم برم گفت : میشه صبح ساعت هفت بیای دنبال من چون ماشینم دم آژانسه ماشین ندارم بیا منو ببر .. گفتم : من صبح ماشین ندارم متاسفانه فقط شب ها دست منه … گفت ماشین خودت نیست ؟ گفتم نه بابا ..شب بخیر اومد جلو و گفت : صبر کن …درس خوندی ؟ گفتم بله ؟ منظورتون چیه ؟ گفت تحصیل کرده ای ؟ گفتم بله لیسانسم … گفت : کار می خوای ؟ گفتم : خوب بله چرا که نه !!(در کیفشو باز کرد و یک کارت در آورد و گفت )این کارت رو بگیر و صبح بیا پیش من ..یک کاری برات دارم ..شاید به توافق رسیدیم …بیایی حتما …گفتم چشم شاید اومدم … وقتی رسیدم خونه کارت رو نگاه کردم نوشته بود …. پرویز مظاهری ,,..گذاشتم روی میز و خوابیدم … ولی همش داشتم فکر می کردم برم یا نه ؟شاید برای من کار خوبی داشته باشه که از این تاکسی خلاص بشم … هوا داشت روشن می شد که من خوابیدم و یک ساعت بعد راننده اومد تا هم ماشین رو بگیره هم پول تفرشی رو برای همین بیدار شدم .. ولی دیگه خوابم نبرد و تصمیم گرفتم برم اونجایی که مسافرم گفته بود ببینم چی میشه …به امید خدا ..نمازم رو خوندم و یک دوش گرفتم و اصلاح کردم و بهترین کت و شلوارمو پوشیدم .. مامان داشت صبحانه رو می گذاشت روی میز آشپز خونه …تا چشمش به من افتاد گفت مادرت بمیره تو که صبح اومدی خونه ,,کجا داری میری ؟ گفتم : زود بر می گردم و می خوابم ,,یک جایی کار دارم .. یک استکان چای برای من ریخت و خودش برام شکر ریخت و هم زد …گفتم مامان جان به جای منم بخور دیگه چرا اینقدر لوسم می کنی ؟ بزار خودم هم می زنم …گفت: مادر تو خسته ای چیکار کنم دلم کف دستمه ؛؛تا تو صبح میای خونه.. جونم به لبم می رسه چشمم به درو دلم پیش تو .حرفم که نمی تونم بزنم بابات می زنه تو ذوقم … میگم … اون داشت بازم می گفت ولی من رفتم وسط حرفشو گفتم :برمی گردم حرف می زنیم مامان جان .. دیر شده و چایی مو سر کشیدم و راه افتادم اونم یک تیکه نون زود روش پنیر مالید و دنبال من اومد که تا می رسی به تاکسی بخور ضعف نکنی …. آژانس هواپیمایی بزرگ و شیکی بود وارد شدم یک سالن بزرگ با هفت ,هشت کارمند که پشت سیستم ها نشسته بودن …سمت راست یک راه پله بود که میرفت به طبقه ی دوم … از صندوق دار پرسیدم آقای مظاهری رو کجا می تونم ببینم … با انگشت راه پله رو نشون داد و گفت : اون بالا ..چیکارشون دارین .. گفتم منتظر من هستن ..پرسید شما ؟ گفتم سینا مهاجری هستم ..اون زنگ زد بالا و به من گفت بفرمایید ….ومن با دلهره راه افتادم بطرف راه پله … و رفتم بالا یک نفر سر پله ها بود از اون پرسیدم اتاقشو نشونم داد ..رفتم و در زدم .. گفت بفرمایید ..وارد شدم تا چشمش به من افتاد گفت : سلام چقدر فرق کردی شیک و برازنده ..یک آن شک کردم که خودت باشی پس اومدی .. بابا تو اصلا مال کار کردن روی تاکسی نیستی … خوب معلومه که دنبال کار می گردی…. گفتم : خوب تا چه کاری باشه که از عهده ی من بر بیاد ولی به کار آژانس وارد نیستم ..دستشو آورد جلو و گفت من پرویز مظاهری هستم .. گفتم سینا مهاجری .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۲۹]
داستان #این_من و #این_تو #قسمن پنجم-بخش سوم . گفت راستش من یک کار بهت پیشنهاد می کنم برو فکراتو بکن بهم خبر بده مدرکت چیه ؟ گفتم الکترونیک خوندم .. گفت : من یک نفر می خوام که دست راست من بشه ..جوری که خیالم راحت باشه اگر ده روز هم نبودم مشکلی پیش نیاد .. امور مالی.. فروش .. تور ها.. کار کارمند ها .. یک ناظر امین می خوام .. الان این کار مال تو نیست با یک حقوق کم .. تو باید سه ماه دنبال من بیای و کار یاد بگیری و هر کاری رو یاد گرفتی خودت انجام بدی.. بعد از سه ماه فرم پر می کنی و تو و من شرایطمون رو میگیم … تو این مدت تو نخواستی می تونی بری من نخواستم می تونم بگم نیا ..بدون حرف و حق و حقوق … امیدوارم من در مورد تو اشتباه نکرده باشم و بتونیم باهم کار کنیم ..موافقی ؟ گفتم تو این سه ماه حقوق من چقدر هست ؟ پرسید زن و بچه داری ؟ گفتم : نه خوشبختانه.. گفت: اگر داشتی دومیلیون بهت می دادم ولی حالا که نداری یک و پونصد برات بسه و خودش بلند و دندون نما خندید نفهمیدم شوخی بود یا جدی … گفت: فردا مدارکت رو بیار… منم فعلا تو رو به کارمندا معرفی می کنم ولی نمیگم موقتی اینجایی تا ازت حساب ببرن …راستش من الان کسی رو ندارم که بهش اعتماد کامل داشته باشم .. فکر کنم به تو می تونم … من خوشحال و خندون اومدم خونه و این خبر خوش رو به همه دادم باورم نمیشد اینقدر دنبال کار گشتم حتی حاضر شدم توی نانوایی کار کنم ولی نشد و حالا یک مرتبه یکی با این شرایط خوب منو استخدام می کرد . آخه این اصلا با عقل جور در نمیاد ..چرا ..؟ چی شد ؟ نمی فهمیدم ..همش با خودم دو دو تا چهار تا می کردم …نه با عقل جور در نمیاد … خودم به تقدیر و سرنوشت اعتقاد داشتم و فکر می کردم باید من راننده ی تاکسی میشدم تا این کارو پیدا می کردم … اگر می رفتم سر یک کار دیگه امکان نداشت همچین کار خوبی گیر بیارم ….اگر اون روز با اون سرعت نمی رفتم فرودگاه مظاهری به پستم نمی خورد و زودتر رفته بود … اگر کیفشو توی ماشین جا نمی گذاشت..من دوباره اونو نمی دیدم …خوشحال بودم و این خوشحالی رو به همه منتقل کردم ..غافل از این که این ملاقات ,,و دنیای جدیدی که داشتم توش پا می گذاشتم اصلا برای من خوب نبود ….. مامان بشکن می زد و قر می داد . سارا زود یک آهنگ شاد گذاشت و با مامان رقیصدن و منو به زور کشیدن وسط و منم که زیاد رقص بلد نبودم مجبور شدم مامانو بغل کنم و دور اتاق بگردونمش و اونم از خنده سیاه و کبود شده بود …و خوشحال بود که بالاخره پسرش به جایی رسیده…. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت پنجم-بخش چهارم #این_تو ( مهسا) صبح زودتر بیدار شدم تا اگر مهتاب خواست بره باهاش برم ، شاید بتونم شرف رو یک بار دیگه ببینم .. ولی مهتاب حاضر شد ,,خیلی هم به خودش رسید ,,گفتم بزار منم بیام همراهت باشم .. گفت نه خواهر جان تو باش من زود میام بهت میگم چی شد زشته تو رو با خودم ببرم مجید هست دیگه و با مجید میرم .. من اون روز خونه بودم و مامان هم سر کارش بود از پشت حصیر حیاط مدرسه نگاه می کردم بچه ها داشتن بازی می کردن از اینکه اونا بعد از هرتعطیلی می رفتن خونه شون ..و من محکوم بودم اونجا بمونم بهشون حسودیم شد .. و سخت دلم گرفت .. هنوزم دلم میخواست از اون قفسی که یک عمر بهش محکوم شده بودم فرار کنم ..نمی دونستم مهتاب چیکار کرده بالاخره شرف خان براش کاری پیدا کرده یانه ؟ اگرمهتاب هم می رفت سرکار ما می تونستیم یک خونه اجاره کنیم و از این وضع خلاص بشیم .. بفکرم رسید بهش زنگ بزنم … گفتم سلام خوبی چی شد رفتی سر کار ؟ گفت هنوز که نه قراره الان راه بیفتیم میام خونه برات تعریف می کنم الان نمی تونم حرف بزنم … تا بعد از ظهر نه از مجید خبری بود نه از مهتاب … مامان که به نبودن اونا تا شب عادت داشت … ولی من هر لحظه اش برام یک عمر گذشت ..با مامان رفتیم و کلاسها رو تمیز کردیم و برگشتیم .. تا بالاخره غروب بود که سر و کله ی اونا پیدا شد خوشحال و خندون با یک جعبه شیرینی اومدن داشتن با هم حرف می زدن ..با کنجکاوی رفتم جلو و پرسیدم: چی شد ؟ تعریف کن ببینم .. مهتاب گفت: روز خیلی خوبی بود اولا من رفتم سر کار و از فردا شروع می کنم دوما شیدا هم امروز سر کار بود خیلی دختر خوب و خونگرمیه.. من تو دفتر شرف خان نشستم و اونا کار می کردن تا نزدیک ظهر با شرف خان رفتم و اون منو برد توی یک آزمایشگاه خیلی عالی مثل اینکه از قبل صحبت کرده بود .. خیلی راحت و آسون منو پذیرفتن ..انگار خرش خیلی میره ..مدارکم رو خواستن که بهشون دادم و فرم پر کردم …خلاصه از فردا من توی .. آزمایشگاه دکتر صدری کار می کنم … همین .. بگین مبارکه … حالا شیرینی بخورین….مهسا به خدا چه خواهر و برادری ,,خیلی خوب و مهربونن مگه میشه آدم اینقدر پولدار,, ولی این اندازه بی تکبر باشه ..شیدا یک جوری بود که اگر خونه اش نرفته بودم فکر می کردم مثل ماست .. مجید گفت :..خوب شرف هم همینطوره ..خیلی آدم خوب و ساده ایه برای همین مظاهری بهش اعتماد نمی کنه همه ی کارو دست اون بسپره خودش نظارت می کنه … به اونم مثل من حقوق میده..حتی به شیدا هم حقوق میده البته چند برابر حقوق من … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت پنجم-بخش پنجم از فردای اونشب ..انگار یک جورایی شرف و شیدا شدن عضوی از خانواده ی ما چون مجید با اونا کار می کرد و تقریبا هر روز شرف می رفت مهتاب رو با خودش می برد سر کار تا با مجید برگرده خونه … من خیلی حرصم گرفته بود چون اصلا توی اون ماجرا نبودم هر کاری هم که می کردم منو بازی نمی دادن شب ها از لابلای حرفشون یک چیزایی می فهمیدم .. یک شب که مهتاب خیلی شرف خان ..شرف خان می کرد حرصم گرفت و گفتم ..اینم شد اسم شرف خان … مهتاب یک حالت دفاعی به خودش گرفت و گفت : اولا اسم خیلی قشنگیه دوما نسرین خانم چند سال بار دار نمیشده یک شب خواب پدرشو می بینه که بهش یک پسر داده وقتی شرف به دنیا میاد اسم پدرشو می زاره روش ..شرف خان .. من ازطرز بر خورد مهتاب احساس کردم که یک خبر هایی باید باشه …ولی می دونستم که اون دختر عاقلیه و بی گدار به آب نمی زنه …اما به بشدت حسودی کردم و دلم می خواست جای اون بودم .. اما از طرفی هم خوشحال بودم که ما داریم به اون خانواده نزدیک میشیم … بچه ها دیگه هیچ کدوم نبودن وقتی کارشون تموم میشد چهار تایی و یا حتی گاهی با منیره و مجتبی .. می رفتن بیرون خوش گذرونی ..و چون مامان تنها بود و به تنهایی نمی تونست مدرسه رو تمیز کنه .. من باید بهش کمک می کردم برای همین به من نمی گفتن …البته منم غرورم اجازه نمی داد اصرار کنم ولی روح و روانم بهم ریخته بود .. و این حرص و غیظ روز به روز بیشتر می شد…. هر روز با مامان کلاسهای مدرسه رو تمیز می کردم و چشمم به در بود تا اونا بیان همش مجسم می کردم مهتاب رو کنار شرف ..و این بیشتر منو می سوزوند .. یک روز که منو و مامان داشتیم کلاس ها رو جارو می کردیم .. مجید زود اومد؛؛ خیلی خوشحال و سر حال بود… جاور رو از مامان گرفت و مثل برق شروع کرد به جارو کردن … مامان گفت : ول کن مادر ما که داشتیم می کردیم … مجید گفت : گناه داره مهسا مخصوصا زود اومدم که مهسا راحت باشه جون نداره تازگی لاغر شده .. و رو کرد به منو گفت : باید به خودت برسی مهسا جان .. گفتم : مرسی ولی چی شده تو اینقدر خوشحالی؟ گفت نه بابا خوشحال که نه ,,ولی سر حالم ,, چون شیدا منو رسوند زود رسیدم …مامان با تعجب پرسید ..تو رو شیدا رسوند ؟ گفت آره با هم جایی رفته بودیم بعدش منو رسوند … گفتم : ای مجید …وای شما ها چقدر بی عقلین اون دختر رو آوردی دم مدرسه ؟ گفت مگه چیه ؟ رو در وایسی ندارم که همین که هست .. الان ندونه فردا می فهمه من دارم با اونا کار می کنم ..البته من چیزی بهش نگفتم همین جا پیاده شدم …گفتم خدا کنه نفهمیده باشه,, کوچیک میشی … دیگه بهت احترام نمی زارن ..اگر بفهمن مامان فراش مدرسه است ….مامان سرشو بلند کرد و دیدم نه تنها صورتش بلکه چشمهاشم قرمز شده.. نگاهی از روی شرم به من کرد .. و انگار خودشو مسبب این سر شکستگی می دونست … مجید هم دید..ناراحت شد و سر من داد زد .. به درک که خوششون نمیاد من به مادرم افتخار می کنم و دستشو می بوسم ..این همه سال با سختی ما رو بزرگ کرده حالا که به جایی رسیدیم ازش خجالت بکشیم ، تف به این زندگی .. من نه از شیدا نه از کس دیگه ای واهمه ندارم ..هر چی می خواد فکر کنه یک موی گَندیده ی مادرم رو به صد تا شیدا نمیدم . #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۲۸.۰۶.۱۷ ۲۲:۳۱]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت پنجم-بخش ششم جارو رو انداختم زمین…..من داد زدم :ولی من میدم .. دوست ندارم اینجا باشم حالم دیگه از هموتون بهم می خوره …نمی فهمین من چی میگم .. همین طور برای خودتون خوشین .. هیچکس به فکر من نیست .. از همون اولش گفتم دوست ندارم هیچکس به من اهمیت نداد ..الانم نمیده ..چرا منو محکوم کردین تو ی این مدرسه زندگی کنم چقدر عمرم رو به تمیز کردن این کلاسها هدر بدم مگه من تفریح نمی خوام … مگه من آدم نیستم …من حتی نمی تونم با کسی دوست بشم چون خونه ای ندارم که با دوستم رفت و آمد کنم .. ..از همه فرار می کنم ..نمی خوام آقا جان نمی خوام ..از اینجا بریم … همین طور که اشک می ریختم دویدم و رفتم لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون…دست هامو کردم توی جیبم و از کنار پیاده رو رفتم طرف بالا … همین طور که اشک می ریختم . بغض کرده بودم .. چشمم افتاد به یک ماشین که مهتاب و شرف خان توش نشسته بودن و حرف می زدن … چشمام رو پاک کردم خوب دقت کردم خودشون بودن زیر لب گفتم :دختره ی عوضی اون داره ازت سوءاستفاده می کنه … از شدت حرص و غیظ ..داشتم می مردم دندون هامو روی هم فشار می دادم و مشتمو گره کرده بودم زود برگشتم تا اونا متوجه من نشن …که مجید رو دیدم داره میاد طرف من گفتم :خوب شد مچش باز شد..از همون دور به من گفت : چیکار می کنی خواهر من بیا برگردیم خونه مامان رو دلواپس نکن مهسا جان … اومدم شکایت مهتاب رو بکنم که صدای خودش از پشت سرم اومد …مجید منو ول کرد رفت طرف اون و پرسید با شرف اومدی ؟ مهتاب گفت :آره شرف خان منو رسوند .. مجید گفت : چه جالب شیدا هم امروز منو رسوند ..تو چیکار کردی ..؟ گفت : رفتیم با شرف خان و نتیجه رو گرفتیم بردیم دادیم بهش ….و همون طور که حرف می زدن منو یادشون رفت و با هم رفتن توی خونه … انگار من اصلا نبودم … اشک توی چشمم حلقه زده بود و بغض گلومو فشار می داد ..دلم می خواست بمیرم …مدتی همون جا موندم چند بار با غیظ زدم به دیوار و تکیه دادم به یک درخت و گریه کردم ..دلم برای خودم خیلی می سوخت ..من برای هیچ کس اهمیتی نداشتم .. اونا منو نادیده می گرفتن و تازگی حرف شون رو هم یواشکی می زدن ..بازم موندم تا شاید متوجه ی من بشن ولی کسی سراغم نیومد … درست مثل بچگی هام که پشت طشت قایم می شدم ..همون احساس لعنتی اومد سراغم … بالاخره سرمو انداختم پایین و رفتم توی خونه … مجید و مهتاب هر دو رفته بودن کمک مامان ..و کسی تو اتاق نبود … من یک بالش گذاشتم و رو به دیوار دراز کشیدم .. شاید می خواستم اینطوری جلب توجه کنم .. چند دقیقه بعد مامان اومد .. مجید و مهتاب مامان رو فرستاده بودن که خودشون کارها رو تموم کنن … مامان مشغول شام درست کردن شد ولی از من نپرسید چرا خوابیدی ؟ .. لجم گرفت و از جام بلند شدم و رفتم تو حیاط دیدم اون دوتا جلوی در ورودی کلاسها ایستادن دارن با هم حرف می زنن … با خودم گفتم ولش کن برم ببینم چی میگن … داشتم بهشون نزدیک می شدم که اونام راه افتادن که بیان … پرسیدم چه خبر ؟ مهتاب گفت : خبری نیست عزیزم باز شنیدم گرد و خاک کردی؟ تو رو خدا مامان رو اینقدر اذیت نکن اون به اندازه ی کافی خودش داره,, قوز بالا قوزش نشو… همون جایی که تو داری زندگی می کنی ما هم داریم زندگی می کنیم ….و از کنارم رد شدن و رفتن … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۱۶]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت ششم-بخش اول #این_من:(سینا ) اونشب برای آخرین بار روی تاکسی کار کردم و به تفرشی زنگ زدم و گفتم : آقا ببخشید من یک کار پیدا کردم با اجازه میخوام ماشین رو تحویل بدم از نظر شما که اشکالی نداره؟ گفت :بِکی ..چی شد به این زودی آقا سینا این نشد که ما رو به این زودی ول کنی …. گفتم :دیگه یک کار پیدا کردم..با اجازه برم سر یک کار ثابت .. فکرکردم امشب بگم که برای فردا شب اگر می خواهید راننده بگیری … گفت : باشه سویچ رو بده و فردا بیا تسویه حساب … مطمئنی که دیگه نمی خوای بیای ؟ گفتم به امید خدا برم سر این کار ببینیم چی میشه یک وقت دیدی دوباره اومدم سراغ شما ….. اونشب اصلا دل به کار نداشتم و ساعت دوازده رفتم خونه تا صبح زود بتونم برم سر کار ولی باید پول تفرشی رو می دادم … دلم پر از شادی بود و فکر می کردم دارم به همه ی آروزهام میرسم .. من می تونستم نظر پرویز خان رو جلب کنم … باید تمام تلاشم رو می کردم … صبح لباس اسپرتی پوشیدم یک بلوز یقه اسکی سفید و یک شلوار جین کرم رنگ که تازگی خریده بودم و بهم خیلی میومد ..و رفتم آژانس .. وقتی من رسیدم پرویز خان داشت ماشینشو پارک می کرد وایستادم تا اومد دست منو گرفت و ابروهاشو انداخت بالا که وای چه خوب شدی همیشه اینطوری لباس بپوش کت شلوار زیاد رسمیه شایدم به تو فرم آژانس رو دادم باهاش موافقی ؟ گفتم : هر طور شما صلاح بدونین . گفت :..خوب حاضری ؟ گفتم حاضرم …همین طور که با هم می رفتیم گفت : نزار کسی بفهمه که وارد نیستی من گفتم کسی رو میارم که ناظر باشه باید طوری کار رو یاد بگیری که کسی ندونه تو تازه کاری و گرنه به حرفت گوش نمی کنن … می خوام دست راست من دست چپ من و چشم و گوشم بشی ..چه اینجا چه تو خونه راز دار من باشی و خلاصه( با یک لبخند مسخره و به شوخی گفت ) حتی گنده کاری های منم رفع و رجوع کنی حالیته؟ … گفتم بله..متوجه شدم ..هرکاری باشه می کنم تا شما راضی باشین … با هم وارد شدیم و اون دستشو گذاشت توی پشت منو تعارف کرد که زودتر از اون از پله ها برم بالا .. ولی من قبول نکردم و خودش جلو رفت و منم دنبالش ..اون نشست ..و تمام اون روز رو برای من توضیح داد که چیکار می کنه و از من چی می خواد … کار با سیستم رو یادم داد چطور بلیط صادر کنم تورهای خارجی و تبلیغات برای اون ..و ابتکاراتی که من می تونستم انجام بدم تا فروش بره بالا منم یاد می گرفتم کار سختی نبود .. بعد رفت کنار شیشه که پایین کاملا از اونجا معلوم بود به من گفت : بیا اینجا ..اونا رو که می بینی پشت دستگاه هستن اون چهار تا خانم رو میگم ..خوب دقت کن از آخر .. حمیده و مهسا مسئول فروش پرواز های داخلی هستن متوجه شدی ؟.. دونفر بعد اکرم و ندا مسئول پرواز های خارجی متوجه شدی ؟..مسعود و رضا و پیام مسئول تور های داخلی و خارجی هستن باید فردا بری و قشنگ کار اونا رو چک کنی طوری باید این کارو بکنی که اصلا نفهمن تو تازه کاری ..متوجه شدی ؟ گفتم بله فهمیدم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۱۷]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت ششم-بخش دوم اون روز که من اصلا از اتاق پرویز خان بیرون نرفتم … فقط نزدیک ظهر بود دست منو گرفت و به همه ی کارمنداش گفت بیاین تا منو بهشون معرفی کنه … قلبم محکم تو سینه می کوبید ..راستش اون تغییر شغل ناگهانی هنوز برام جا نیفتاده بود پرویز خان خیلی راحت به همه تفهیم کرد که باید از من حرف شنوی داشته باشن … نهایت سعی خودمو می کردم که کسی متوجه استرس من نشه بعد با اون رفتیم بالا و بازم هر چی که لازم بود به من نشون داد و برام توضیح داد .. ما بین اون هم گاهی ازم امتحان می گرفت ببینه فهمیدم چی گفته . خوشحال می شد و ذوق زده می گفت بابا تو دیگه کی هستی خیلی باهوشی حیف تو نبود داشتی رو تاکسی کار می کردی ؟ و ذوقش برای اینکه کارای بیشتری رو به من یاد بده بالا می رفت . اون روز به کمک اون تونستم بفهمم که از من چی می خواد …و بیشتر از دو هزار بار شنیدم که از من پرسید متوجه شدی؟ …ولی این تکه کلام اون داشت آزارم می داد … از فردا صبح من کارم رو شروع کردم …یک ژست به خودم گرفتم و اخمهامو کردم تو هم و رفتم سراغ کارمندا ، پرویز خان از اون بالا مراقب من بود ..کاراشون رو چک کردم هر کجا رو که نمیفهمیدم می گفتم توضیح بدین ببینم اینو چیکار کردین … و این حرف رو طوری می زدم که یکی از اون کارمندا به اسم مهسا از من یک سئوال کرد جوابشو بلد نبودم چنان بهش غضب کردم که چرا چیز به این سادگی رو نمی دونه برو دقت کن … و فورا رفتم و از پرویز خان پرسیدم و دوباره برگشتم و کار مهسا رو چک کردم .. دستپاچه شده بود و می لرزید ..فکر می‌ کرد من خر بزرگیم ….ولی خدایش خودمم داشتم باور می کردم … بعد از چند روز فهمیدم که کارم بسیار سخت و دشواره ..انگار هر کس هر کاری در روز می کرد من باید چک می کردم و از آخرم حساب رسی بود با صندوق دار که از همه مشکل تر بود و من همیشه خیلی بعد از کارمندا از دفتر می رفتم بیرون و درو فقل می کردم و صبح هم باید قبل از همه اونجا می بودم … نمی دونستم اون همه احتیاط برای چیه …خوب من به اون شغل احتیاج داشتم ..وباید کارمو می کردم .. یک هفته بعد پرویز خان یک پاکت داد به من و گفت : مساعده بهت دادم چون ماه اوله شاید به پول احتیاج داشته باشی …این ماه رو بگذرونی و همین طور کار کنی منم بهت میرسم ..تا اینجا از کارت راضیم ..و خوشحالم در مورد تو اشتباه نکردم … همین حرف اون باعث شد که با دلگرمی بیشتری کار کنم …ولی همه ی کارمندا از من می ترسیدن و با دیدن من سخت کار می کردن … پرویز خان می گفت : ببین چقدر اشتباه کم شده … اینا یکی رو می خوان بالای سرشون باشه …من فردا میرم کیش ..می خوام وقتی برمی گردم آب از آب تکون نخورده باشه .. تا وقتی اومدم خونه پاکت رو باز نکرده بودم .. ولی توی خونه که رسیدم اولین کارم همین بود و چقدر خوشحال شدم دیدم یک میلیون تومان پرویز خان برای من گذاشته که خوب این اولین پول درست و حسابی بود که من می گرفتم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۱۹]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت ششم-بخش سوم و احساس می کردم چقدر پرویز خان رو دوست دارم …. فردا منو فرستاد پشت سیستم مهسا و گفت از اونجا دوتا بلیط بگیر بیا بالا و اسم خودشو یک خانم دیگه رو به من داد … منم این کارو کردم … وقتی کارم تو آژانس تموم شد پرویز خان هم اومد پایین .. منتظر بود که از همون جا بره فرودگاه ..به خانمش زنگ زد و گفت ..من دارم میرم عزیزم .. اگر کاری داشتی به سینا جان بگو شماره شو بهت میدم …بعد گفت سینا منو برسون فرودگاه .. ماشین دست تو باشه تا من بیام .. اگر خانم هم یک کار ضروری داشت خواهشا دریغ نکن .. گفتم اختیار دارین چشم حتما این کارو می کنم خاطرتون جمع باشه شماره ی منو بدین .. با رفتن پرویز خان ماشین آخرین مدل شاستی بلند اون و اتاقش تو آژانس مال من بود ..و این احساس خوبی به من می داد ..هر چند که کاذب بود ..خوب با خودم می گفتم سینا زندگی خودش یک دورغه و خیلی از واقعیت ها هم کاذب هستن پس لذتشو ببرو هر وقت برگشت تحویلش بده .. یک روز که کارم تموم شد و در رو قفل کردم تلفنم زنگ خورد .. پرویز خان بود .. گفت سینا جان کجایی ؟ گفتم سلام من هنوز دم در آژانسم … گفت : بر گرد تو از توی کشوی من یک پاکت مقوایی بزرگ بر دار ببر خونه ی ما بده به خانمم ..قربون دستت ..کار نداری ؟ ا‌گر کاری داشتی زنگ بزن جواب میدم ….من برگشتم تو و پاکت رو بر داشتم و رفتم در خونه ی پرویز خان و زنگ زدم … یکی آیفون رو بر داشت ..گفتم مهاجری هستم صدای خانمی اومد که پرسید آقا سینا ؟ گفتم بله …در باز شد ..ولی کسی جلو نیومد .. آهسته رفتم تو و جلوی در ایستادم …یک مرتبه یک دختر دیدم اومد جلو موهای روشنی داشت که ریخته بود روی شونه هاش با چشمانی عسلی و درشت .. اونقدر زیبا بود که من در یک لحظه فکر کردم خواب می بینم .. اون مثل فرشته های آسمون زیبا و ظریف ..و دوست داشتی بود نفسم داشت بند میومد ..و محو تماشای اون شده بودم … پرسید ..شما آقا سینا هستین ؟ گفتم : بله ..اینو آوردم بدم … گفت خوب بده دیگه چرا وایستادی ؟ پاکت رو ازم گرفت .. من برگشتم …ولی طاقت نیاوردم دوباره اونو نگاه کردم انگار دلم می خواست تو ذهنم اونو حک کنم تا هرگز پاک نشه … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت ششم-بخش چهارم #این_تو (مهسا) من هر روز شاهد این بودم که مجید و مهتاب با شرف خان و شیدا … کجا رفتن,, کجا بودن ,,و چی بهم گفتن … اونا روز به روز با هم صمیمی تر می شدن ولی منو تو کارشون دخالت نمی دادن شایدم من خودمو از اونا دور می کردم,, لج کرده بودنم باهاشون حرف نمی زدم در حالیکه انگار براشون مهم هم نبود … ولی ششدانگ حواسم به اونا بود ..یکشب دیر وقت بود و هنوز اونا نیومده بودن .. دیدم مامان اصلا نگران نیست ..ازش پرسیدم بچه ها دیر کردن نگران نیستی ؟ .. گفت: نه مادر نگران نباش رفتن بیرون با شرف خان و شیداو منیره و مجتبی شام بخورن .. شرف خان دعوت شون کرده … گفتم خیلی جالبه ..براتون مهم نیست دختر تون رو شرف خان داره بازی میده ؟ گفت حرف مفت نزن اونا می خواستن برای کار حرف بزنن .. تازه مهتاب که بچه نیست خودش می دونه داره چیکار می کنه .. گفتم آره جون خودش دائم با شرفه .. گفت : توی کارگاه بهشون کمک دفتری می کنه و یک پولی هم از اونجا می گیره ..چیکار کنه بچه ام باید به فکر جهیزیه خودش باشه من که نمی تونم براش چیزی بخرم بعد میشه مثل منیره دیدی با چه آبرو ریزی رفت به خونه ی بخت؟… هنوزهم وسیله ی درست و حسابی نداره … تا وقتی اونا برگشتن خون خونمو خورد دلم می خواست حد اقل به منم می گفتن داریم چیکار می کنیم از این که منو آدم حساب نمی کردن خیلی بهم بر خورده بود .. هر دو شاد خندون بر گشتن و گویا شرف خان و شیدا اونا رو رسونده بودن …من مثل گربه ای براق طرف اونا ایستاده بودم .. مهتاب ازم پرسید خوبی مهسا جان ..دهنمو کج کردم و گفتم آره مثلا من شش سالمه ..مرسی خوبم چرا برای من آبنبات نخریدین اومدین ؟ به حال شما نمیرسه .. گفت : نه معلومه که امشب به جای مامان می خوای به من گیر بدی .. گفتم : حرف مفت نزن ..من به فکر توام که راه افتادی دنبال اون شرف خان ,,بیچاره اون داره بازیت میده ..فردا تفت می کنه بیرون .. مجید دست و صورتش رو شسته بود برگشت تو اتاق و گفت مهسا از تو بعیده این حرفا رو نزن مهتاب با من بود بعدم بچه که نیست تو دخالت نکن … مهتاب گفت : اصلا تو چه حقی داری به کار من دخالت می کنی ؟ مامان هست مجید هم هست تو چیکاره ای ؟ دیگه تحملم تموم شده بود شروع کردم خودمو زدن و گریه کردن… داد می زدم : من اصلا از اولشم کسی نبودم ..هیچ کس به فکر من نیست .. همه دنبال کار خودشون .. ای خدا بمیرم راحت بشم خدایا منو بکش … مهتاب گفت تو که می گفتی خدا چیکاره اس حالا چرا از اون می خوای تو رو بکشه ..ولی مجید اومد و منو بغل کرد و گفت : آروم باش خواهرم اینطوری که آدم حرف نمی زنه؛؛ ما که هر کاری تو گفتی کردیم ..پول خواستی ازت دریغ نکردیم چیکار باید می کردیم خوب خودت بگو چی می خوای ما همون کارو می کنیم .. تو خواهر عزیز منی …اگر چیزی می خوای بگو .. یا ما باید برات کاری بکنیم خودت بگو .. شده تو حرفی بزنی و ما انجامش ندیم ؟ گفتم ای بابا چرا مثل بچه ها با من رفتار می کنین من بیست و دو سالمه ..مهتاب گفت پس لطفا مثل بیست و دوساله ها رفتار کن . اونشب مجید منو آروم کرد ولی مهتاب حرفای من از دلش در نیومد ..و باهام سر سنگین بود .. نمی دونم بهش حسودی می کردم یا چیز دیگه ای بود ولی از اینکه اون با شرف دوست شده بود خیلی ناراحت بودم
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت ششم-بخش پنجم یک روز که حالم خیلی بد بود و اصلا نمی دونستم چی می خوام و همش بغض داشتم و با مامان لج بازی می کردم ، مجید کنارم نشست و گفت : تو چرا این طوری می کنی ؟خوب ؛؛این شرایط تو رو ما هم داریم ولی مهم نیست ببین منیره رفت دنبال زندگیش توام میری .. مطمئن باش زندگی تو از اونم بهتر میشه … گفتم منیره خوشگل بود ولی من زشتم … خندید و گفت این دیگه از کجات در آوردی تو خوشگل و با نمکی به خدا حرف نداری … گفتم : نه نیستم از خودم بدم میاد … گفت : به خدا قسم این طور نیست تو خیلی خوشگلی … گفتم :مجید یک چیزی ازت می خوام ..پول میدی دماغمو عمل کنم ؟.. گفت ای داد بیداد پول میدم بزار تو حسابت ولی دماغتو دست نزن حیف نیست خودتو بی خودی ببری زیر تیغ جراحی ؟صورت طبیعی آدم یک چیز دیگه است این کارو نکن حالا اگر دماغت زشت بود آره ولی تو که … گفتم :تو رو خدا اگر می خواین من خوشحال باشم بزارین دماغمو عمل کنم …کمکم کن ..فقط تو راضی باشی بقیه راضی میشن … گفت آخه درد سر اینه که من راضی نیستم دماغ تو که چیزیش نیست ..نه من با دست خودم این بلا رو سر تو نمیارم … ولی من اینقدر اصرار کردم و هی گفتم و گفتم تا مجید و مامان رو راضی کردم ولی مهتاب تا میومد حرف بزنه می زدم تو ذوقش و می گفتم به تو مربوط نیست همون طور که کارای تو به من مربوط نیست …. یکشب مجید با یک پژو اومد در خونه و با خوشحالی گفت که شرکت اونو در اختیارم گذاشته …. پرسیدم شرف خان بهت داد ؟ گفت : نه شرف همچین اجازه ای نداره از این کارا بکنه ..آقای مظاهری خودش این کارو کرد … اون شب چون مجید خوشحال بود من موفق شدم ازش پول بگیرم برای دکتری که باهاش صحبت کرده بودم برای عمل دماغم …و دوروز بعد در میون ناراضیتی مامان و بقیه توی کلینک دکتر جراحم خوابیدم و عمل انجام شد …وقتی هنوز تازه به هوش اومده بودم داشتم عق می زدم .. شرف خان و شیدا اومدن به دیدن من داشتم از خجالت آب می شدم نمی خواستم اونا منو به اون حال ببینن…وانمود می کردم که خوابم و چیزی نمیشنوم … ولی از نوع حرف زدن اونا فهمیدم که بیشتر از اونی که فکر می کردم با هم صمیمی شدن و عمل دماغ منم بی خودی بود … خودمو نگه داشتم تا اونا رفتن شروع کردم به گریه کردن و گفتم درد دارم در حالیکه دلم خیلی گرفته بود از زمین و زمان شاکی بودم ..این کارم راضیم نکرده بود ..نمی دونستم چرا اینطور آشفته و نا آرومم … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هفتم -بخش اول #این_من (سینا ) وقتی می خواستم از در بیام بیرون یک خانم صدام کرد و گفت : آقا سینا ؟ شمایید ؟ با خوشحالی برگشتم فقط به امید اینکه دوباره صورت اونو یک بار دیگه ببینم .. گفتم سلام بله من هستم … گفت: پس اون آقا سینای افسانه ای شما هستین .. که اینقدر پرویز ازتون تعریف می کنه .. بفرمایید یک چایی بخورین .. گفتم نه مزاحم نمیشم … گفت : من خانم پرویز هستم و اینم دخترم رعنا ست … با سر سلام کرد و یک لبخند به من زد که تار و پود وجودم رو در هم ریخت ….. دستپاچه شده بودم نمی تونستم درست حرف بزنم … گفتم خیلی خوشحال شدم اگر کاری چیزی داشتین حتما به من بگین … گفت : چشم مرسی بفرمایید یک چایی بخورین تا اینجا اومدین … گفتم : نه ممنون ..باید برم خونه,, خدا نگهدار امری باشه ؟ در حالیکه رعنا با همون نگاه گیراش چشمش به من بود … از اون خونه اومدم بیرون ولی دیگه سینای قبلی نبودم ..این کی بود؟ و چی شد ؟…وای سینا داره یک بلایی سرت میاد … دختر پرویز مظاهری کجا تو کجا ؟…ای داد بی داد باید تا اونجایی که می شد از اون خونه دوری می کردم ..و همین قصد رو داشتم … وقتی رسیدم خونه سارا تو حیاط بود تازه از کلاس کنکور برگشته بود اون سالِ قبل نتونسته بود دانشگاه قبول بشه و حالا داشت سخت تلاش می کرد .. چشمش به من افتاد کتابشو گذاشت زمین و ..گفت :چی شدی سینا ؟تب داری؟ چرا قرمز شدی ؟ گفتم نه چیزی نیست … گفت به خدا یک چیزی شده تو رو هیچوقت این شکلی ندیده بودم … گفتم : چطوری شدم سارا ؟ .. گفت یک شکل عجیب مثل کسی که یک گناه بزرگ کرده باشه ..خیلی قرمز شدی ؛؛برای ماشین آقای مظاهری ؟…. .وای نکنه تصادف کردی … ؟ #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هفتم -بخش دوم گفتم نه ..فرصت جواب دادن نداشتم بابام صدای سارا رو شنید .. اومد جلو و دستشو کوبید رو هم و گفت ای داد بیداد ..چیکار کردی پسر؟ بهت نگفتم ماشین مردم رو نگیر؟ آدم باید خر مردم رو دولا دولا سوار بشه؟ چقدر گفتم نکن برو بهش پس بده ..چی شد؟..حالا کجاشو زدی ؟ مامان هراسون همینطور که داشت دستشو با دامنش خشک می کرد اومد و گفت یا حضرت عباس خودت به داد بچه ام برس ، داد زدم چرا شلوغ می کنین ..کی گفته تصادف کردم … بابا گفت : خودم شنیدم بهت صد دفعه گفتم پنهون کاری نکن ..رو راست باش تا موفق باشی .. بگو ببینم چقدر خسارت خورده ..داد زدم من تصادف نکردم … والله نکردم چرا شلوغ می کنین تقصیر تو بود سارا .. ولی ..یک جورایی خودم الان تصادفی شدم ..برین به کارتون برسین خاطر جمع باشین تصادفی تو کار نیست … رفتم تو اتاقم ولی دلم می خواست با یکی حرف بزنم ..چرا من اینطوری شدم … مامانم همیشه می گفت ..دارم بهت شک می کنم نکنه عیب و ایرادی داری که اسم زن رو نمیاری ؟ بیا برو دکتر مادر خوب میشی…خودمو با همون لباس انداختم روی تخت و دستهامو باز کردم و به پشت دراز کشیدم .. و با خودم گفتم مثل اینکه خوب شدم .. چه جالب و لذت بخش بود چیزی که من هرگز تجربه نکرده بودم…. بدنم بیشتر داغ شده بود و دلم می خواست چشمهامو ببندم و صورت اونو به یاد بیارم ..یک حس غریب و گرم …مثل خون توی رگهام جاری شد ..سارا کنجکاو شده بود باز لای درو باز کرد و گفت : داداشی بیام تو؟ اجازه ؟ … گفتم بیا ..ولی از جام بلند نشدم کنار نشست ..و شروع کرد به قلقلک دادن من و گفت : من یک حدس زدم بگم ؟ گفتم : نکن قلقک نده تو رو خدا نکن …خوب بگو …نکن سارا می زنمت ها …ده نکن دیگه … در حالیکه همینطور داشت شیطنت می کرد گفت : عاشق شدی ؟ آره عاشق شدی ؟ بلند شدم و نشستم …و دستهاشو گرفتم که قلقلکم نده گفتم صبر کن ببینم تو چی گفتی ؟ گفت به خدا شکل عاشق ها بودی وقتی از در اومدی تو…. گفتم سارا ..واقعا ؟ گفت : راسته ؟ گلوت پیش کسی گیر کرده ؟پس درست حدس زدم … گفتم : ببین سارا واقعا خودمم نمی دونم چه اتفاقی افتاد الان نیم ساعت هم نشده …تو چطوری فهمیدی ؟ من هنوز خودمم نمی دونم چی به سرم اومده … گفت : برام تعریف کن تا بهت بگم ….. گفتم : رفتم در خونه ی پرویز خان تا یک پاکت رو بدم و برگردم …یک مرتبه ..یک حوری بود؟ پری بود؟ آدم بود ؟ نمی دونم جلوی در ظاهر شد ..سارا محو اون شدم گیج شدم تا حالا همچین چیزی برام اتفاق نیفتاده بود ..قرمز شدم و قلبم چنان تند می زد که گفتم شاید اونم صدای قلبم بشنوه …. سارا با خوشحالی دستهاشو کرد زیر بغل من تا دوباره قلقلکم بده و گفت : نگفتم … نگفتم .. داداش جونم عاشق شده .. باریکلا به من آفرین به من…… گفتم نکن ببینم چی میگی ..تو فکر می کنی عاشق شدم ؟.. گفت چشم هاتو ببند …حالا چی می بینی ؟ اگر صورت اونو دیدی پس تو عا…ش…قی … گفتم ببینم نکنه تو ام عاشق شدی ؟….یک نوچ کرد و گفت :بودم …رفت زن گرفت ..کثافت همش به من نگاه عاشقانه می کرد مثل عنترا رفت دوستم رو گرفت .. گفتم : عاشقی به همین راحتیه ؟ گفت نه بابا تو که سربازی بودی اینقدر خودمو زدم و گریه کردم که داشتم کور می شدم …ولی حالا بی خیالش شدم الان یک بچه هم داره .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۵]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هفتم -بخش سوم #این_تو (مهسا ) مهتاب و مجید مرتب به خونه ی شرف خان می رفتن و مهتاب تونست خودشو تو دل نسرین خانم حسابی جا کنه … و یکسال بعد در میون مخالفت آقای مظاهری و با وساطتت نسرین خانم مهتاب و شرف با هم ازدواج کردن و مهتاب شد عروس آقای مظاهری .. شرف خان می گفت از همون لحظه ی اولی که مهتاب رو دیدم یک دل نه صد دل عاشقش شدم .. و خوشحال بود که بالاخره به وصال اون رسیده بود .. یک عروسی مفصل و مجلل برای اونا گرفتن که نگو و نپرس ..اونقدر طلا و جواهر بهش هدیه دادن که نمی تونست اونا رو جمع کنه …لباسش رویایی و بی همتا بود … با اینکه مهتاب رو دوست داشتم ولی بشکل احمقانه ای احساس می کردم جای منو گرفته .. تظاهر می کردم که خوشحالم و عروسی خواهرمه ولی نبودم … و تمام شب بغضم رو فرو می بردم …. از لجم گرون ترین لباس شب رو خریدم و هر کاری از دستم برمیومد تا اونا رو به خرج بندازم کردم ولی بازم دلم خنک نشد که نشد … مهمون های ما برای اون عروسی, تمام فامیل شوهر منیره بودن و تمام معلم های مدرسه با خانواده ها شون ..و همکارا ی مهتاب و دوست های من .. همون شب راه ازدواج شیدا و مجید هم باز شد و ما دیگه می دونستیم که به زودی مجید و شیدا هم ازدواج می کنن … چون تمام شب با هم بودن و خوب برای شیدا کسی مناسب تر از مجید نبود چون اون یک سال از مجید بزرگ تر بود و دوبار ازدواج کرده بود یک بار توی عقد جدا شده بود و یک بار هم با یکسال زندگی مشترک .. و حالا همه ی اونا مجید رو خیلی دوست داشتن و مسلم بود که برای اون مخالفتی وجود نداره .. مظاهری به هیچ عنوان برای عروسی شرف خان خوشحال نبود … ولی با ازدواج شیدا و مجید موافق بود یک جورایی هم بدش نمیومد …. و مجید هم خیلی شیدا رو دوست داشت و براش احترام زیادی قائل بود ..و سه ماه بعد هم اونا ازدواج کردن … آقای مظاهری گفته بود که من رسم ندارم به داماد کمک مالی بکنم ….باید گلیمت رو خودت از آب بکشی ..کار کنی و مثل قبل حقوق بگیری … ولی یک آپارتمان به اونا داد تا راحت زندگی کنن ….ولی بر خلاف عروسی شرف یک عقد ساده و خودمونی گرفتن ..که مامانم مثل یک مهمون اومد و نشست و رفت بدون اینکه توی کاری دخالت کنه .. البته خودش می گفت وقتی پول نداری کسی حرف تو رو نمی خونه چرا خودمو سنگ رو یخ کنم … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۶]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هفتم -بخش چهارم حالا من دیگه وضعیتم روشن نبود هنوز با مادرم توی مدرسه زندگی می کردم توی همون اتاق لعنتی … تو هر فرصتی می رفتم خونه ی مهتاب ..خونه ی مجید ..خونه ی منیره …و هر بار که می خواستم برگردم به طرف اون خونه یادم میومد که چقدر بدبختم …. حالا فقط من بودم و مامان ..و آتیشی که به جونم افتاده بود و می ترسیدم که نتونیم از اونجا خلاص بشیم … شیدا دختر مهربونی بود و خیلی زود با من صمیمی شد .. ولی خوب اون احساس حقارت توی وجود من نمی گذاشت از زندگی لذت ببرم و اینکه نمی تونستم مامان رو تنها بزارم ..و هنوز دور از چشم بقیه توی تمیز کردن مدرسه کمکش می کردم …. مثلا صبح مثل یک پرنسس می رفتم از خونه بیرون و شب کلاسهای مدرسه رو جارو می کشیدم .. درس من که تموم شد شرف خان توی شرکت هواپیمایی که مال عموش پرویز خان مظاهری بود منو استخدام کرد و من مشغول کار شدم … ولی من هر روز برای رفتن به سر کارم با مشکل آرایش کردن مواجه بودم و با مامان جر و بحث می کردم … خانم صادقی می ترسید من برای بچه های اون مدرسه بد آموزی داشته باشم…… ولی من اصلا اهمیتی نمیدادم کار خودم رو میکردم شاید دلم می خواست مامان رو از اونجا بیرون کنن ..و اینطوری منم راحت می شدم … اون روز من داشتم بلیط های کیش رو که فروخته شده بود چک می کردم که یک جوون قد بلند و خوش تیپ اومد تو یک مرتبه چشم منو گرفت .. خیلی جذاب بود ..با کت و شلوار مرتب .. رفت سراغ صندوق دار و سراغ آقای مظاهری رو گرفت …و گفت سینا مهاجری هستم و بعد از پله ها رفت بالا … من همه ی حواسم به اون بود تا اومد پایین و رفت …با خودم گفتم دیگه هرگز نمیبینمش حیف شد … ولی فردا صبح دوباره سر و کله اش پیدا شد با لباس اسپرت جذاب ترم شده بود .. از اینکه اونو می دیدم خوشحال شدم و نتونستم چشم ازش بر دارم … با آقای مظاهری اومده بود,, نمی دونم چرا وقتی اونو دیدم قلبم فرو ریخت.. و این اولین باری بود که چنین حالتی داشتم .. در حالیکه اون اصلا توجهی به من نکرد و رفت بالا … تا ظهر چشمم به پله ها بود می ترسیدم یک آن نگاه نکنم و اون بره و من متوجه نشم ..اما اون تا ظهر… توی دفتر آقای مظاهری موند … یک مرتبه دیدم که سر پله ها ایستاده..و بعد با آقای مظاهری و کادر طبقه ی بالا اومدن پایین … آقای مظاهری با صدای بلند گفت : خسته نباشین لطفا به من گوش کنین …از زحمات همه ی شما تشکر میکنم ..و میخوام همون طور که با من همکاری کردین با آقای سینا مهاجری هم همکاری کنید .. حرف ایشون حرف منه در نبودن من ایشون مسئول رسیدگی به امور هستن ..از همه انتظار دارم نهایت همکاری رو با ایشون داشته باشین … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۶]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هفتم -بخش پنجم به صورت سینا نگاه می کردم و قلبم می لرزید … چقدر جذاب و خوش تیپ بود قد بلندی داشت و با اعتماد به نفس ایستاده بود پیدا بود که توی این کار خیلی وارده ..از این که باید با اون کار می کردم خیلی خوشحال بودم پرویز خان همین طور حرف می زد ولی من محو تماشای سینا بودم … حرفش که تموم شد باز با هم رفتن بالا …. احساس می کردم خیلی خوشحالم چون این اولین باری بود که اینطور قلبم به خاطر کسی می تپید .. و از همه مهمتر این بود که از آشنا های مظاهری بود و حلقه دستش نبود… اونشب با خیال سینا خوابیدم ..و به عشق دیدن اون ، دوباره رفتم سر کار .. سینا اون روز اومد پایین و به کارای ما رسیدگی کرد …بقدری دقت داشت..که حتی کوچکترین مورد از چشمش نمی افتاد ..ولی انگار کسی رو نمی دید …و تمام حواسش به کار بود …وای چقدر خوش تیپ و دوست داشتی بود … به جز من چهار تا دختر خوشگل دیگه تو آژانس بودن ولی برای سینا هیچ فرقی نمی کرد … من عمدا ازش زیاد سئوال می کردم …ولی اون می گفت : شما نباید اینا رو از من بپرسین !!.. انجام بدین من چک می کنم ..از شما بعیده …. مثل اینکه از ما خیلی انتظار داشت و متوجه بود که سئوالات من الکیه چون جواب نداد… و من خیلی شرمنده شدم و دستم شروع کرد به لرزیدن …. هر طوری بود باید توجه اونو به خودم جلب می کردم … یک هفته گذشت و من می دیدم که چقدر سینا سخت کار می کنه ..و در موقع کار هم با کسی ارتباط بر قرار نمی کنه ..شاید این شگرد کارش بود … ساعت نُه بود که سینا اومد و خواهش کرد پشت سیستم من بشینه من کنار دستش ایستاده بودم .. و مطمئن بودم که به خاطر اینکه به من نزدیک بشه این کارو کرده و گرنه می گفت خودم صادر کنم …. سینا دو تا بلیط صادر کرد و بلیط ها رو بر داشت و از من عذر خواهی کرد و رفت بالا …. خوشحال بودم ..می دونستم به زودی سر حرف رو با من باز می کنه باید منتظر می شدم ..و خودمو کوچیک نمی کردم .. تا آژانس تعطیل شد ..من دست دست کردم تا شاید بتونم یک جوری بیرون از آژانس اونو ببینم … می خواستم یک صحنه درست کنم که مثلا اتفاقی شده … اون ور خیابون منتظر موندم … ولی سینا با پرویز خان اومد بیرون و در و قفل کرد و نشست پشت ماشین پرویز خان و با هم رفتن ..و من که بیشتر از نیم ساعت منتظرش شده بودم نا امید برگشتم خونه … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۷]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هشتم-بخش اول #این_من (سینا ) اما یک چیزی در مورد پرویز خان داشت فکر منو به خودش مشغول می کرد که نمی دونستم اون چیه از یک موضوعی خوشم نمیومد .. که پیداش نمی کردم .. و اونقدر محو عشق ناگهانی خودم شده بودم که اهمیتی هم نمی دادم … فردا صبح زودتر از هر روز رفتم سرکار و دیدم یکی از کارمندا پشت در ایستاده… یکی از خانمها بود فورا ماشین رو پارک کردم و خودمو رسوندم و گفتم : سلام صبح بخیر .. مهسا خانم ؟ اشتباه نکردم ؟ شما زود اومدین یا من دیر کردم … گفت : نه خیر من زود اومدم داداشم منو رسوند برای همین زود شد .. درو باز کردم و رفتیم تو هنوز آقا حیدر مستخدم اونجا هم نیومده بود.. خواستم برم بالا باز گفت می دونین که داداش من داماد آقای مظاهریه ؟.. .یک مرتبه قلبم فرو ریخت مثل اینکه توی سرم خالی شد گفتم : پرویز خان داماد داره ؟ گفت :پرویز خان نه داماد برادرشون .. خواهرم هم همسر شرف خانه … گفتم نمیشناسم ..من با خود پرویز خان آشنا هستم فامیلشون رو نمیشناسم…پس شما از بند ؛؛پ ؛؛استفاده کردین …. گفت: نه …ولی خوب یک جورایی بله شما از کجا با پرویز خان آشنا شدین ؟.. .حرفشو نشنیده گرفتم و رفتم بالا دیگه حوصله ی حرفاشو نداشتم انگار می خواست به من بفهمونه که نمی تونم زیاد ازش ایراد بگیرم ..و داشت به رخ من می کشید که از خانواده ی بزرگونه … همین طور که از پله ها بالا میرفتم ..با خودم گفتم برو بابا به من چه تو کی هستی ..اگر پرویز خان گفت که ملاحظه تو رو می کنم ، اگر نگفت مثل بقیه باهات رفتار میشه .. به من چه داداشت داماد کیه سر صبحی یک شوک به من وارد کرد…خدا رو شکر از ترس مُردم … من در غیاب پرویز خان باید سعی می کردم مثل خودش رفتار کنم در عین حال به همه ی کارا نظارت داشته باشم .. حدود ساعت دو بعد از ظهر بود که تلفن من زنگ خورد .. شماره ..نا شناس بود ..جواب دادم.. گفت : آقا سینا منم مظاهری ..گفتم سلام خانم امر بفرمایید .. گفت : میشه یک سر بیاین منزل ما باهاتون کار دارم .. گفتم : چشم میام ولی تا آژانس تعطیل نشه نمیتونم ..آقا پرویز هم که نیست ..باید باشم .. گفت : می دونم اگر زحمتت نیست بعدش بیا ولی لطفا به پرویز نگو اصلا به هیچ کس نگو .. گفتم :چشم ..روی چشمم ..بهتون زنگ می زنم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۸]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هشتم-بخش دوم رفته بودم تو فکر صدای اون زن بی اندازه غمگین و افسرده بود .. یعنی با من چیکار داشت ؟.. .ولی از اینکه باز به خونه ی اونا میرفتم و رعنا رو می دیدم خیلی خوشحال بودم … کارم که تموم شد درها رو قفل کردم و با عجله رفتم که ببینم خانم پرویز خان با من چیکار داره ؟ ولی از این که گفته بود به کسی نگم حیرون مونده بودم .. اومدم سوار ماشین بشم که دیدم مهسا اون طرف خیابون ایستاده..دستشو تکون داد یعنی صبر کن .. منم موندم ببینم چی میگه؛؛ با عجله اومد سراغ من وگفت : آقا سینا منم تا یک جایی با شما بیام ؟ گفتم والله من خیلی عجله دارم تا سر خیابون میتونم ببرمتون کافیه ؟ بیان بالا … اونم فورا سوار شد ..ولی اینقدر تو فکر بودم که تا سر خیابون یادم رفت اونم توی ماشین من نشسته ..سر چهار راه متوجه ی اون شدم ..گفتم ببخشید شما اگر میشه همین جا پیاده بشین تاکسی خوب گیرتون میاد ..من یک کار مهم دارم …. بدون اینکه از من تشکر کنه یا حرفی بزنه درست انگار از من طلب کار بود پیاده شد و در و زد بهم و رفت .. هر چی فکر می کردم کاری نکردم که باعث ناراحتی اون شده باشه و از این بر خورد اون ناراحت شدم و زیر لب گفتم : چه پر مدعا چون فامیل پرویز خانِ … حتما توقع داشت من اونو برسونم .. ای بابا اینا دیگه چه جور آدمایی هستن ؟ .. ولی شوق دیدن رعنا باعث شد که زود یادم بره البته بهتر این بود که می رفتم خونه وسر و صورتی صفا می دادم ولی طاقت این کار و نداشتم …و اصلا یادم رفته بود برای چی دارم میرم اونجا .. توی راه زنگ زدم و به خانم مظاهری گفتم که دارم میام .. وقتی رسیدم .خودش اومد به استقبالم ..و تعارف کرد و منو برد به سالن بزرگی که معلوم می شد خودشون هم همون جا زندگی می کردن … گفت بفرما بشین … به اطراف نگاه کردم کسی نبود ..پرسید چای می خورین ؟یا چیز دیگه ای میل دارین ؟. .گفتم مزاحم نمیشم امرتون رو بفرمایید .. مرخص میشم و نشستم. گفت : خسته هستین حتما,, پرویز می گفت خیلی کار می کنین ..من براتون چای میارم ….. احساس کردم کسی تو خونه نیست و برخلاف تصور من رعنا هم نبود ….. خیلی عجیب بود اون گارکر نداشت و خودش رفت و چایی ریخت و برای من آورد ..یک ظرف شیرینی هم گذاشت جلوی من و نشست و دامن خیلی کوتاهی پوشیده بود کنار اونو گرفت و کشید روی پاشو ..چند بار لبشو با زبونش خیس کرد و دوباره دامشو کشید پایین .. گفت : بفرمایید چایی تون سرد نشه ..من حالا بیشتر کنجکاو شده بودم اون با من چیکار داره … از رفتارش معلوم بود که زیاد راحت نیست … سعی می کرد خودشو کنترل کنه ولی دیدم که دستش می لرزید ..من چایی رو بر داشتم و چند قورت تلخ خوردم … احساس می کردم حرفی که می خواد به من بزنه براش آسون نیست برای همین گذاشتم خودش به حرف بیاد … بالاخره گفت : من از شما خواستم بیاین اینجا تا یک چیزی رو بهتون بگم ولی خوب نمی دونم از کجا شروع کنم .. راستش قبل از اینکه شما بیاین فکر نمی کردم کار سختی باشه….یکم پیچیده است برای همین .. نمی دونم از کجا شروع کنم ..چون تا حالا اینکارو نکردم ,,تردید دارم,, … می دونین چیه من از شما شناختی ندارم ولی رفتار شما نشون میده که آدم با شخصیتی هستین .. ولی کاری که من از شما می خوام بیشرمانه است … و من آدم منطقی هستم اگر بگین نه درکتون می کنم..ولی قبل از اون ازتون خواهش می کنم روش فکر کنین ..و بعد تصمیم بگیرین .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۸]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هشتم-بخش سوم #این_تو (مهسا ) می دونستم که سینا صبح زود قبل از آقا حیدر میاد آژانس .. من سعی کردم از اون زودتر برم تا باهاش تنها باشم و بتونم قبل از شروع کار با اون حرف بزنم … هوای صبح زود, سرد بود لباس منم کم سرما می خوردم ولی با خودم گفتم سینا ارزششو داره … زیاد طول کشید تا اون اومد ..تا چشمش به من افتاد .. گفت : سلام صبح بخیر مهسا خانم من دیر اومدم یا شما زود اومدی ؟.. من متوجه شدم اونقدر ها هم به من بی توجه نیست چون خیلی با من خوشرو و مهربون بود.. قلبم داشت براش تند و تند می زد ..باید توی همون فرصت کم بهش می گفتم که ما فامیل مظاهری هستیم و این خودش باعث می شد نظرش نسبت به من جلب بشه … گفتم نه با داداشم اومدم زود رسیدم …بعد ازش پرسیدم که چطوری با پرویز خان آشنا شدین ؟(می خواستم ببینم چقدر به پرویز خان نزدیکه )… ولی اون نشنید و رفت بالا ..اما خوشبختانه تونسته بودم حرفمو بهش بزنم …هم مجید رو گفتم و هم مهتاب رو,,, بهش فهموندم که من کیم .. با اینکه حرف منو نشنید و رفت اما من کار خودمو کرده بودم ..و اون روز پیشرفت خوبی داشتم مطمئن بودم از این به بعد با من طور دیگه ای رفتار می کنه … بعد از اینکه تعطیل شدم باز رفتم و اونطرف خیابون منتظر شدم که بیاد بیرون ,, حتما خودش جلوی پام نگه می داشت…باید تا دم خونه ی مهتاب می بردمش…. باید می دید خواهر من کجا زندگی می کنه .. ولی اون اصلا منو ندید و داشت میرفت سراغ ماشین که .. بی اختیار دستم رو تکون دادم ..منو نگاه کرد … با عجله از خیابون رد شدم و بهش گفتم آقا سینا ماشین گیرم نیومده .. میشه منم تا یک جایی برسونی ؟ گفت: بله البته من عجله دارم باید برم یک جایی ولی تا خیابون اصلی شما رو می برم ..سوار شدم و گفتم : هوا سرد نیست ولی من نمی دونم چرا سردمه صبح هم همین طور بود فکر کنم تابستون داره تموم میشه .. شما سردتون نیست … هیچ جوابی نداد .. باز گفتم : شما خسته نمیشین اینقدر کار می کنین ؟ بازم جواب نداد انگار تو عالم خودش بود منم ساکت شدم ..کاری رو که تصورش رو هم نمی کردم این بود که واقعا سر خیابون نگه داره و به من بگه پیاده بشم … بغض کرده بودم اگر یک کلمه به زبون میاوردم اشکهامم می ریخت ازاینکه چرا من آدمی باشم که اینطور خودمو کوچیک کنم ..از خودم بدم اومد در ماشین رو باز کردم و محکم بهم کوبیدم .. و تو دلم گفتم مرده شورتو ببرن که داری با ماشین مردم پز میدی … چنان غرورم جریحه دار شده بود که نمی تونستم خودمو کنترل کنم اون که رفت بدون خجالت همون جا گریه کردم .. دلم برای خودم خیلی می سوخت ..حالم شدیدا گرفته بود .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۲۹]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت هشتم-بخش چهارم وقتی رسیدم خونه مامان مشغول تمیز کردن مدرسه بود و من هر روز می رفتم و بهش کمک می کردم .. ولی اون روز واقعا حالشو نداشتم ..حتی با اینکه گرسنه بودم هیچی نخوردم .. به اون زندگی نگاه کردم و گفتم خاک بر سرت کنن که دنبال همچین آدمی مثل سینا افتادی و فکر می کنی بهت محل می زاره … اون کجا تو کجا ..تو که شانست مثل مهتاب و منیره نیست..تو رو خدا ببین هر کدوم رفتن دنبال زندگی خودشون و منو با مامان تنها گذاشتن .. من موندم و اون و هزار تا بدبختی …. نمیخواستم اون زندگی رو ,,نمی خواستم.. دیگه خسته شده بودم باید خودمو خلاص می کردم ؛؛ از این مدرسه ی لعنتی میرفتم … با خودم گفتم اگر این بار به حرفم گوش کردن که هیچی اگر نه خودمو می کشم ..من این کارو می کنم دیگه تحملم تموم شده .. مامان خسته و خیس عرق اومد و بدون اینکه بدونه من تو چه حالی هستم گفت: مادر جون چرا نیومدی کمک ؟ پدرم در اومد … داد زدم بیخود در اومد به من چه ,,مگه از صبح منو باد می زدن ؟ منم داشتم کار می کردم …. مامان تو رو خدا تو رو جون هر کس دوست داری بیا از اینجا بریم .. خودم کرایه ی خونه رو میدم … مجید و مهتاب هم که کمک می کنن ..دیگه پول داریم چرا اینجا موندی ؟ مامان که انگار خودشم حال خوبی نداشت..گفت یا خیر خدا دوباره شروع کرد برج زهر مار! یک بار نشد با روی خوش بیای خونه کشتی منو .. از اینجا کجا برم تا باز نشست نشدم یکی رو میارن جای من نمی خوام از این مدرسه برم .. جای نا آشنا اینجا همه منو می شناسن … می خوای این آب باریکه هم از گلوی من زوال بیاری ؟ بس کن دیگه بهت گفتم میریم ..چی می خوای؟ دستمو دراز کنم جلوی بچه ها هر ماه کرایه بگیرم؟ تو مگه چقدر می گیری ؟ هر چی داریم نداریم باید پول کرایه خونه بدیم ..گفتم :صبر نمی کنم .. ندارم که بکنم ..باید بریم همین فردا باید از اینجا بریم .. من میرم دنبال خونه ..مجید و مهتاب هم باید کرایه ی ما رو بدن وظیفه شونه ..دیگه تموم شد ..یا فردا از این جا میریم یا من تنهات می زارم و خودم میرم یک کاری می کنم .. شما می خوای بیا می خوای نیا …داد زد سرم .. خفه شو دیگه هر چی مراعات تو رو می کنم خودتو خرتر می کنی به خدا دیگه جون ندارم شب که میشه با تو سر بسر بزارم ..تا کی می خوای این کارا رو بکنی ..به جای هر چهار بچه ی من تو منو اذیت کردی … احساس می کردم دارم خفه میشم .. سرم باد کرده بود و دیگه چیزی نمی فهمیدم و شروع کردم خودمو زدن ..و فریاد زدن ..می زدم توی صورتم توی سرم موهامو می کندم..و از ریشه می کشیدم و می ریختم اون وسط …با ناخن هام پاهامو چنگ می زدم و می کوبیدم توی سینه ام ، اولش مامان با عصبانیت می گفت بزن خودتو دیوونه …بزن تا بمیری … ولی وقتی دید که ادامه دادم و حالم خیلی بده سعی کرد منو بگیره و به گریه افتاد .. ولی من هیچ اختیاری از خودم نداشتم .. مامان با حال خیلی بد و گریه کنون زنگ زد به مجید …و گفت بیا مادر منو از دست این سلیته نجات بده … و گوشی رو گذاشت ولی من همین طور خودمو می زدم و روی زمین می کشوندنم …سرمو بلند می کردم می کوبیدم به زمین و تا موقعی که توان داشتم این کارو کردم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۰]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش اول #این_من (سینا ) گفتم خواهش می کنم بفرمایید من دارم نگران میشم .. ولی اون بازم دست ؛دست می کرد ..و بالاخره گفت : آقا سینا من می خوام یک کاری برام انجام بدید … باور کنین اگر مجبور نبودم از شما همچین چیزی نمی خواستم خودم دارم از این پیشنهاد از خجالت میمیرم … ولی می دونم که شما منو درک می کنین ..من دو تا بچه دارم و غیر از آینده خودم سرنوشت اونا هم هست .. از شما می خوام هر کاری پرویز می کنه به من خبر بدین .. همین …منم حتما به نحو شایسته ای از خجالت شما در میام … و بهتون قول میدم که فقط من بدونم و شما. امروز هیچکس خونه نیست و از اومدن شما کسی خبر نداره .. گفتم : آخه شما چی رو می خواین بدونین ؟ متوجه نمیشم .. گفت :چیز به خصوصی نیست فقط می خوام در جریان کاراش باشم … گفتم : با وجود احترام زیادی که براتون قائل هستم .. ولی نمی تونم این کارو بکنم به نظرتون این خیانت به شغلم نیست ؟ من دارم برای آقای مظاهری کار می کنم و منو امین خودشون کردن .. خوب این صحیح نیست میشه منو عفو بفرمایید ؟ گفت: خدا رو شاهد می گیرم فقط می خوام در جریان امور باشم ..تا خدایی نکرده اتفاقی نیفته .. چیز مهمی نیست که شما در خطر بیفتین … گفتم : اصلا مسئله من نیستم ..متاسفم من نمی تونم این کارو بکنم …من تا روزی که پیش ایشون کار می کنم بهشون وفا دار می مونم …( فورا دوتا حدس زدم یکی این که کار خود پرویز خان باشه و می خواد منو امتحان بکنه چون از این اخلاق ها داشت ..به سایه ی خودشم شک می کرد دوم اینکه اون واقعا از من می خواست جاسوسی پرویز خان رو بکنم که در هر صورت جواب من همین بود… خیلی جدی و محکم حرفمو زدم ).. لطفا منو ببخشید ..نمی خواستم شما رو مایوس کنم … ولی اهل این کارا نیستم….زود خودشو جمع و جور کرد و گفت : باشه اشکالی نداره مهم نیست .. میشه فراموش کنین من از شما چی خواستم ؟ گفتم : خاطرتون جمع باشه بهتون قول میدم ..نگران این موضوع نباشین ..اگر امری ندارین از حضورتون مرخص میشم …. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۱]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش دوم در همین موقع تلفن من زنگ خورد .. پرویز خان بود ..گفتم : خودشون هستن …اینو گفتم تا حواسش باشه … جواب دادم ..سلام پرویز خان خوبین ؟ گفت : مهندس جان تو کجایی می تونی بیای دنبال من ؟. .گفتم : ساعت چند ؟ گفت : الان دارم سوار میشم تقریبا یک ساعت و نیم دیگه فرود گاه باش.. گفتم چشم میام کاری ندارم … گفت : ببین سینا جان اگر نمی تونی نیا واجب نیست من با تاکسی میرم خونه ..گفتم نه میام حتما …کاری ندارم …تا من قطع کردم و خواستم خداحافظی کنم زنگ زد به خانمش و با صدای بلند گفت … پوری جون سلام من دارم میام ..چیزی نمی خوای سر راه بگیرم عزیزم ؟ پوری خانم گفت : خوش اومدی نه نمی خوام … باز با صدای بلند گفت اگر می خوای بگو چون من دارم با سینا میام سر راه میگیرم برات … ولی پوری خانم گوشی رو قطع کرد یک حالت نفرت توی صورتش بود و غمی بزرگ توی چشماش.. اونجا بود که باورم شد اون خودش از من میخواست که براش جاسوسی کنم …. در حالیکه احساس بدی داشتم از اون خونه اومدم بیرون … و یکراست رفتم فرودگاه چون راهم خیلی دور بود …ولی زود رسیدم و منتظر شدم داشتم فکر می کردم ، هم به اینکه رعنا رو ندیدم، و هم به پیشنهاد پوری خانم ..و هم اینکه من دو تا بلیط برای کیش گرفتم ..شاید هم پرویز خان داره یک کارایی می کنه .. و من اصلا دوست نداشتم تو این جور مسائل شرکت داشته باشم … ترجیح میدادم کارمو بکنم و برم خونه نه اینکه توی مسائل خصوصی کسی دخالت کنم . احساس خوبی نداشتم ..باید مراقب باشم و تن به این کار ندم با خودم گفتم آقا سینا وقتی از حول حلیم میفتی تو دیگ همین میشه .. پرویز خان به من گفته بود که حتی گند کاریهای منو رفع و رجوع کن .. پس منظورش این بود !!!نه من این کاره نبودم اگر ازاین کارا از من بخواد ترجیح میدم برگردم روی تاکسی کار کنم ….. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۱]
استان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش سوم مسافرا اومدن ..و پرویز خان هم با یک دختر جوون از راه رسید .. از دور منو دید..و از اون دختر جدا شد و اومد جلو و با من دست داد … کنار هم راه افتادیم ..و با خنده گفت : دیدی چه همسفر خوشگلی داشتم … یک مرتبه قیافه ی من تغییر کرد و با تعجب پرسیدم : با ایشون رفته بودین کیش باورم نمیشه… بلند خندید و گفت : نه بابا توی هواپیما کنارم نشسته بود .. مگه دیوونه شدی ؟ …. خیالم راحت شد …و گفتم ببخشید یک دفعه شوکه شدم آخه از شما انتظار همچین کاری رو نداشتم ( اینو مخصوصا گفتم که روش به من باز نشه )… گفت : هزار تا کار داشتم ..می خوام توی کیش دفتر بزنم ..باید همه ی جوانب کار در نظر بگیرم …دارم بررسی می کنم ..وای که چقدر گرم بود .. تا حالا اینقدر کیش رو شرجی ندیده بودم ..نمی شد نفس بکشی …. پرویز خان منو گذاشت در خونه و در ضمن خونه ی ما رو هم یاد گرفت و رفت …. فردا که رفتم سرکار قبل از اینکه کارمندا بیان یک خانمی زنگ زد و گفت :مهسا مریض شده و نمی تونه امروز بیاد و عذر خواهی کرد ..یک کم ناراحت شدم .. فکر می کردم شاید رابطه ای با اتفاق دیروز داشته باشه … روز بعد مهسا دیرتر از هر روز اومد سر کار… رفتم جلو تا ببینم چه اتفافی براش افتاده و یک احوال پرسی هم کرده باشم .. دلم نمی خواست از دست من ناراحت باشه .. داشتم حالشو می پرسیدم که دیدم صورتش زخمی شده مثل اینکه کتک خورده باشه .. دستشو گذاشت روی صورتش و رفت نشست ولی من حواسم به اون بود .. کی ممکن اون این دختر بیچاره رو اینطور زده باشه .. اونم به این بدی … نمی دونم جای سیلی بود یا یکی به صورتش چنگ زده بود ..ولی کاملا زخم بود و متورم هر چند سعی کرده بود اونو مخفی کنه ….خیلی دلم براش سوخت … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۱]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش چهارم #این_تو ( مهسا ) وقتی مجید و منیره رسیدن حال خیلی بدی داشتم .. هر دو سعی کردن منو آروم کنن ..منیره به مجید گفت: تو برو داروخونه اینا رو بگیر و زود بیا ….. فورا مجید رفت و دارو هایی که اون نوشته بود گرفت و برگشت.. منیر به من یک آمپول زد و من کم کم آروم شدم و در حالیکه تمام تنم خونین و مالین بود دست منیر رو گرفتم و شرمنده گفتم ..به خدا نمی خوام اینطوری بشه .. نمی دونم چرا این کارارو می کنم ..خسته ام منیر .. خیلی خسته ,,دلم نمی خواد دیگه زندگی کنم .. ببخشید شما ها رو هم اذیت کردم ..خم شد و منو بوسید و گفت : تو خواهر عزیز مایی ته تاقاریِ لوس مایی چون ما اینقدر دوستت داریم خودتو برای ما لوس می کنی .. مهسا جان صد بار بهت گفتم ..شخصیت آدم به خودشه .. منو و مهتاب چطوری ازدواج کردیم ؟ مجید چطوری ازدواج کرد ؟توام می کنی اگر کسی تو رو بخواد باید برای خودت بخواد نه خونه و زندگی .. با این کارات داری خودتو از بین می بری مامان هم خیلی غصه می خوره عزیزم .. ببین با خودت چیکار کردی ؟ خوب نیست .. میدونم اون طوری که تو می خوای نیست ..ولی اونقدر ها هم که تو بی تابی می کنی به خدا نیست .. ما سه تا از تو بزرگ تریم ولی هیچوقت مامان رو تحقیر نکردیم چون اون موجود با ارزشیه ..و قابل تحسین ..زحمت کشید تا ما درس بخونیم حالا حقش نیست تو باهاش این کارا رو بکنی .. گناه داره به خدا الان ببین تو حیاط نشسته و گریه می کنه .. تو راضی میشی اون اینقدر غصه بخوره؟ .. گفتم: به خدا نمی خوام ولی هر کس یک ظرفیتی داره .. من دیگه نمی تونم هر روز بیام و این وضعیت رو ببینم باور کن خودم بار ها این حرفایی که تو بهم زدی رو با خودم تکرار می کنم ..ولی بازم میرم سر جای اولم .. یک آه عمیق کشید و موهای منو نوازش کرد تا خوابم برد …. و این دومین باری بود که من خودمو می زدم ..با اینکه بشدت دفعه ی قبل پشیمون شده بودم ولی نمی دونم چرا اینقدر دلم می خواست خودمو بزنم ..و فردا صبح حالم خیلی بد بود و غیر از اون صورتم زخمی بود و نتونستم سر کار برم و مامان زنگ زد و گفت مریض شدم … تمام روز که تنها بودم و مامان سر کار بود من گوشه ی اتاق نشستم و اشک ریختم …طرف بعد ظهر .. مجید اومد احوال منو بپرسه … کنارم نشست و دستی کشید روی سرم …روی سر من که نه محبت پدر دیده بودم و نه هرگز از زندگی راضی … روی سر من که تمام بچگی و جوونیم رو با بغض و کینه کردن از دیگران گذرونده بودم … با دست نوازش اون اشکم سرازیر شد ..و روی زخمهای صورتم سوزش ایجاد کرد ..و من بازم احساس کردم که دوست دارم بسوزم ..از اون سوزش بدم نیومد .. شاید هنوز هم دلم می خواست خودمو بزنم … مجید گفت : امروز دنبال خونه گشتم ..پیدا می کنم ..بالاخره پیدا می کنم ..باید نزدیک کار مامان باشه تا راحت بیاد سر کارو برگرده ..خوب چون اینجا بالای شهره کار آسونی نیست ..ولی به من اعتماد کن .. پیدا می کنم …اما بهم فرصت بده دیگه نمی زارم تو اینقدر ناراحت باشی ….. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۲]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش پنجم نمی دونم خوشحال شدم یا نه ؟ تو اون حالی که من داشتم این خبر که سالها بود منتظرش بودم تغییری در من بوجود نیاورد … منیر هم اومد به من سر زد ولی مهتاب اون شب توی خونه شون مهمونی داشتن و اصلا به من تلفن هم نکرد ….. چرا اینطوری شدم ؟ از اومدن اون دو نفر خوشحال نبودم و از نیومدن مهتاب عصبانی .. گاهی فکر می کردم خودمم نمی دونم چی می خوام .. حرفی که همیشه مامان به من می زد … کمی که بهتر شدم .. روی صورتم پماد می زدم تا آثار زخم زودتر خوب بشه ..فردا هم با یک عالم کرم پودر اونو پوشوندم و رفتم سر کار از دست سینا عصبانی بودم و تصمیم گرفتم دیگه بهش فکر نکنم .. ولی وقتی وارد آژانس شدم اونو دیدم .. آقای مظاهری هم اومده بود .. سینا اومد جلو و گفت : خدا بد نده مهسا خانم نگرانتون شدیم .. انشالله بهتر شدین ؟ با این حرف واقعا حالم بهتر شد ..نور امیدی توی دلم افتاد ..ولی برای اینکه صورتم رو از نزدیک نبینه ..همین طور که رد می شدم گفتم : مرسی خوبم ..ببخشید دیروز نتونستم بیام … وقتی نشستم سر جام دیدم اون هنوز حواسش به منه … با خودم گفتم : من تو رو بدست میارم حالا می بینی آقا سینا …. زندگی من باید تغییر کنه .. مهتاب بهم زنگ زد و گفت :امروز من میام دنبالت با هم بریم بیرون کارت دارم ؛؛نرو تا من بیام,, .. وقتی مهتاب اومد پرویز خان دم در بود داشت با سینا حرف می زد و می خواست بره .. چشمش به مهتاب که افتاد خوشحال شد و گفت : به به عروس خانم این طرفا ؟ چطوری عمو ؟ مهتاب اومد جلو و دست داد و گفت : سلام عمو جون .. حالتون چطوره ؟ خیلی کم پیدا هستین پریشب مهمونی بود شما نبودین ..جاتون خالی بود .. پرویز خان گفت : کیش بودم ..پوری و رعنا که اومده بودن .. جای من .. خوب حتما اومدی دنبال خواهرت … گفت : بله خیلی خوشحال شدم دیدمتون به پوری جون و رعنا جون سلام برسونین … پرویز خان خداحافظی کرد و رفت ..منم کیفمو بر داشتم و به سینا گفتم : میشه منم برم باید برم دکتر …. سینا یک حالی بود منقلب شده بود ..گفت بله بله حتما ….. دیدم خیلی آشفته شده و صورتش قرمز ..به مهتاب گفتم : ایشون آقای سینا مهاجری هستن ..خواهرم مهتاب ..خانم شرف خان ..با دستپاچگی گفت : خوشبختم خانم بفرمایید یک چایی بخورین … مهتاب گفت : نه مرسی باید بریم دیر میشه… سینا واقعا یک حالی بود چون مهتاب هم متوجه شد و به من گفت : چرا اون دستپاچه بود ؟ کیه ؟ گفتم در واقع معاون پرویز خانِ … مهتاب می خواست منو نصیحت کنه ..ولی من حوصله نداشتم .. برای اینکه دل منو به دست بیاره گفت بریم تو این پاساژ خرید کنیم ؟ گفتم باشه .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۳۰.۰۶.۱۷ ۱۶:۳۲]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت نهم-بخش ششم اما اون همینطور حرف می زد ولی من به حرف هاش گوش نمی کردم همینطور که جلوی یک مغازه ایستاده بودیم سینا رو دیدم .. اونم اومده بود تو پاساژ .. مهتابم اونو دید … به من گفت این پسره یک چیزیش میشه ها دنبال ما راه افتاده …مهسا نکنه چیزی بین شماست ؟ گفتم نه باور کن اگر بود که بهت می گفتم .. هیچی نیست …. ولی سینا وقتی فهمید ما اونو دیدیم با سرعت باد از اونجا رفت و من مطمئن شدم که اونم نسبت به من بی احساس نیست .. دیگه حوصله ی خرید نداشتم از مهتاب خواستم.. منو برسون خونه . گفتم حالم خوب نیست …ولی تو فکر بودم چرا سینا تا اونجا دنبال من اومده بود ..باورم نمیشد .. اصلا اون روز احساس می کردم نگاهش به من صمیمانه تر شده و این دلمو گرم کرده بود …و حالم خیلی خوب بود …. سه ماه طول کشید تا مجید تونست برای من و مامان یک جا پیدا کنه .. یک خونه انتهای یک پارگینگ ..حدود هفتاد متر بود یک حال و دو تا اتاق خواب کوچیک و آشپز خونه ی اوپن و یک حیاط کوچیک ..خیلی ایدال نبود .. چون من دوست داشتم جایی می گرفتیم که می تونستیم شرف خان و شیدا رو به خونه مون دعوت کنیم .. ولی همین هم خوب بود ..با ذوق و شوق اسباب کشی کردیم ..من هر چی پول داشتم خرج کردم و تا تونستم از بچه ها دستی گرفتم تا وسائل نو بخرم و اون آپارتمان رو شیک و قشنگ درست کنم مطابق سلیقه ی خودم .. و هر چی که کهنه و به درد نخور بود کردم توی انباری چون مامان دلش نمی خواست بعضی از وسائلش رو دور بریزه …ولی بازم با من راه میومد … و به زودی اونجا شد یک خونه ای که من دیگه از رفتن به اون واهمه نداشتم .. سینا هر روز با من مهربون تر می شد برای همین هر کاری که توی اون خونه می کردم به عشق اون بود … به عشق اینکه یک روز من اونو اونجا ببینم حتی تصور می کردم کجا بشینه ..چی براش درست کنم ..و چطوری نازشو بکشم …میخواستم بهترین زن دنیا براش باشم ..و همه عشقم و محبتم رو نثارش کنم .. تا یک روز دیدم ..پرویز خان با سینا وسط روز با عجله از پله اومدن پایین … پرویز خان رفت بیرون و سینا آقا حیدر رو صدا کرد کلید ها رو داد بهش و همینطور که داشت به اون سفارش می کرد که پرویز خان ماشینو آورد جلوی در رنگ از صورت هر دو پریده بود و کاملا معلوم بود اتفاق بدی افتاده .. و با عجله رفتن … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۲]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش اول #این_من (سینا ) من کلا آدم دل رحمی بودم و اون روز نمی تونستم بی خیال مهسا باشم .. تو دفتر پرویز خان بودم ولی حواسم به مهسا بود خیلی دلم براش می سوخت .. خواستم به یک بهانه ای سر حرفو باز کنم و ببینم چرا مهسا اینطوری شده … گفتم : پرویز خان دیروز مهسا مریض بود من براش مرخصی رد کردم … گفت : خوب کاری کردی ..سرش به کار خودش بود داشت چند تا گزارش رو چک می کرد ,,…. دوباره گفتم: مهسا مریض بوده … زیر لب گفت : اِ ، که این طور … پرسیدم ..شما می دونین اون با کی زندگی می کنه ؟ سرشو آورد بالا و به من نگاه کرد و خندید وگفت ؛؛دختر خوشگلیه ؛؛..چشمتو گرفته ؟ گفتم اصلا به هیچ وجه اگر مرد هم بود همینو می پرسیدم ..به عنوان یک کارمند باید اوضاع اونا تو دستم باشه .. اون دیروز نیومد و امروز دیدم صورتش زخمی بود فکر می کنین کسی باشه که اونو بزنه ؟ دلم براش سوخت ..سری تکون داد و توجه اش جلب شد و گفت : نه نمی دونم خواهرش عروس داداشمه .. شرف .. ولی می دونم از خانواده ای سطح پایین هستن به ما نمی خورن ..ولی شرف عاشقش شد و بعدم شیدامون با برادر همون ازدواج کرد .. من مهسا رو اصلا ندیده بودم شرف سفارش کرد و گفت به این کار احتیاج داره .. منم قبول کردم .. اون مدتی طول کشید تا کار یاد گرفت اولش فکر میکردم به درد این کار نمی خوره ولی راه افتاد و زود یاد گرفت .. خیلی با هوش و زیرکه ..تو از کارش راضی هستی ؟ گفتم : بله خوب کار می کنه اشتباه هم نداره .. تمام روز سرش به کار خودشه ..بچه ها هم توی آژانس دوستش دارن .. ممکنه پدرش این کارو کرده باشه ؟ گفت : باور می کنی نمی دونم …من خبر ندارم .. تو بیخیال شو خودشون می دونین همینقدر که کارشو درست انجام بده برای ما کافیه ..ببخشید تلفنم زنگ می زنه تو برو به کارت برس باید جواب بدم ….. و اون اینطوری منو از اتاق بیرون فرستاد و بعد تلفن رو جواب داد …. آخر وقت بود .. دیدم مهسا داره وسائلشو جمع می کنه .. آخه اون همیشه آخرین نفری بود که از پشت میزش بلند می شد …پرویز خان منو صدا کرد و گفت سینا امشب برای پوری تولد گرفتم توام بیا خوشحال میشم کسی نیست ..منتها سر راهت گل و کیک رو آدرس میدم بگیر و بیا .. گفتم من دیگه مزاحم نمیشم ..کسی رو نمشناسم .. مرسی دعوتم کردین ولی باشه یک وقت دیگه .. گفت : نه بیا آشنا بشو برای کارمون هم خوبه دوست دارم تو رو ببینن .. چند تا از دوستای خانوادگی هستن بیشتر دوست های خودشو دعوت کردم .. بیا تو رو ببینن ؛؛ بهت بد نمیگذره بیا ؛؛.. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش دوم پرویز خان همین طور که وسائلشو جمع می کرد و کتشو تنش می کرد و حرف می زد ، راه افتاد.. منم مجبور شدم دنبالش برم..این آدرس رو بگیر گل و کیک رو تو زحمت بکش سر راهت بگیر و بیا دیر نکنی ها ساعت هفت اونجا باش .. به در که رسید یک خانم اومد تو سینه به سینه با هم روبرو شدن .. از دیدن پرویز خان خوشحال شد و گفت : سلام عمو حالتون چطوره ؟ پرویز خان هم با روی خوش ازش استقبال کرد و گفت ؟ به, به, مهتاب خانم شما کجا اینجا کجا ؟ خوش اومدی ؟ بفرمایید .. گفت : نه مرسی مزاحم نمیشم اومدم دنبال مهسا ….از صحبت های اونا متوجه شدم که خواهر مهساست و عروس برادر پرویز خانِ .. مهتاب گفت :پریشب تشریف نیاوردین … جاتون خیلی خالی بود . پرویز خان گفت :متاسفانه رفته بودم کیش تهران نبودم ..ولی رعنا و پوری که جای من اومده بودن ….. اسم رعنا رو شنیدم انگار یک برق به من وصل کردن بی اختیار دستپاچه شدم .. و قلبم شروع کرد به کوبیدن توی سینه ام ..و یکی تو مغزم تکرار می کرد رعنا … رعنا ..یک مرتبه مهسا رو جلوی روم دیدم که نمی دونم از من چی پرسیده بود و منتظر جواب بود پرسیدم چی فرمودید ؟ گفت : خواهرم مهتاب ,,خانم شرف خان ..ایشون هم آقا سینا معاون پرویز خان هستن … گفتم خیلی خوشبختم خانم ..دستشو آورد جلو و با من دست داد …… مهسا با یک خنده ی عجیب گفت :میشه من برم کارم تموم شده سیستم رو هم بستم گفتم بله … بله خواهش می کنم ..یک لبخند به من زد و گفت : پس با اجازه کاری ندارین ؟ گفتم نه راحت باشین ..اونا که رفتن من هنوز حالم جا نیومده بود … ای داد بی داد چرا من اینطوری شدم حالم خوب نبود.. با شنیدن اسم رعنا .مثل منگ ها شده بودم .. کاری که ممکن بود یک پسر بچه بکنه …. به خودم اومدم و کلی خودمو سرزنش کردم … دیگه پرویز خان چاره ای برای من نگذاشته بود باید می رفتم به تولد پوری خانم … در حالیکه اگر عشق بدیدن رعنا رو نداشتم اصلا این کارو نمی کردم حالا برای اون شب یک لباس مناسب لازم داشتم …فکر کردم برم و یک چیز مناسبی برای خودم بخرم .. پول زیادی نداشتم ..یک پاساژ نزدیک شرکت بود گفتم یک سر بزنم ببینم چی داره ..پس رفتم اونجا .. داشتم نگاه می کردم که مهسا و خواهرشو دیدم .. داشتن خرید می کردن دلم نمی خواست منو ببینن ..فکر کردم شاید اونا هم دعوت داشته باشن حالا فکر نکنن من لباس ندارم ..این بود که راهمو کج کردم و از پاساژ اومدم بیرون .. یک ماشین گرفتم و رفتم خونه ….هنوز حالم جا نیومده بود من که با شنیدن اسم رعنا حال روزم این می شد .. وای به حال روزی که دوباره باهاش روبرو بشم … از رفتن به اون خونه واهمه داشتم میخواستم منصرف بشم چون اصلا صلاح نبود که من بیشتر به اون نزدیک بشم ولی خوب باید گل و شیرینی رو می گرفتم و می بردم ..تازه یادم اومد که باید یک کادو هم می خریدم … خودم این کارا رو زیاد بلد نبودم باید از سارا کمک می گرفتم … ولی هنوز تردید داشتم که برم یا نه از مواجه شده با اون می ترسیدم … حتی حالا هم که می خوام اسمش به زبون بیارم قلبم می لرزید و نمی تونستم بگم رعنا …سارا رو صدا کردم و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش سوم اون گفت : یعنی چی نمیرم ؟ مگه تو نباید با مردم ارتباط داشته باشی ؟؟ اینطوری با آدم های کله گنده آشنا میشی …من که میگم برو … گفتم نه بابا من به خاطر رعنا نمی خوام برم.. گفت : تو دیگه چجور آدمی هستی ؟..اگر نری هیچوقت نمی فهمی واقعا چه احساسی داری چون فقط یک بار دیدیش ..برو بزار این اضطرابت از بین بره .. بهت قول میدم بعد از یکی دوبار برات عادی میشه .. مامان کنجکاو بود ببینه ما چی بهم میگیم ..برای همین اینقدر پیله کرد تا سارا بند رو آب داد و گفت : مامان جان یادته چقدر نگران بودی که سینا از هیچ دختری حرف نمی زنه ؟ خوب حالا داره می زنه اون عاشق دختر شاه پریون شده … مامانه ریزه میزه ی من اونقدر خوشحال شد که من فکر کردم خیلی کار خوبی دارم می کنم و از خودم راضی شدم و با اعتماد به نفس راه افتادم … نظر سارا این بود که من نباید برای پوری خانم کادو بخرم کار درستی نیست ..اون می گفت : تو باید یک سبد گل قشنگ بگیری ..یا دسته گلی که شایسته ی اون باشه …این بود که من با نظر سارا ، تنها کت و شلواری که داشتم و عروسی سمیرا خریده بودم پوشیدم و یک تاکسی تلفنی گرفتم و سر راه ؛اول کیک رو؛؛ و بعد گل رو از گل فروشی گرفتم و از همون گل فروشی که توی خیابون فرشته بود ..یک گلدون خیلی زیبا دیدم که چشمم رو گرفت گفتم همینو بدین ولی وقتی قیمتشو گفت ..یک شوک عصبی بهم وارد شد .. پرسیدم مگه این چیه ؟؟اینقدر گرون ؟گفت .. گلش خارجیه و حالا حالاها موندگاره … راستش خجالت کشیدم پسش بدم و همونو گرفتم و راه افتادم .. ولی چند تا بد و بیراه به سارا گفتم ..چون اگر طلا می خریدم از این کمتر می شد … در خونه نگه داشتم و زنگ زدم … در با آیفون باز شد و کسی هم نپرسید کی هستم من لای در رو باز کردم ..پرویز خان اومد به استقبالم … گفت : به به ,,عزیزمی,, سینا جان دستت درد نکنه بازم به موقع رسیدی داشت دیر می شد … گفتم خیلی ترافیک بود راه منم که دوره ..سبد گل رو از دستم گرفت من گفتم : من برم کیک رو بیارم شما فرمایید ..خودم میام … برگشتم کیک رو بردم.. ولی هیچکس نبود ازم بگیره یکم رفتم جلوتر .. پوری خانم اومد جلو و گفت : سلام آقا سینا خوبین خوش اومدین بازم پرویز کاراشو انداخت گردن شما؟ .. بدین به من … گفتم : سلام خانم مبارک باشه تولدتون …کیک رو گرفت و گفت : مرسی ممنون بفرمایید تو .. گفتم شما تشریف ببرید من الان میام …پرویز خان دوباره اومد و گفت بیا دیگه سینا جان گفتم : تاکسی رو رد کنم میام ..اونم با من اومد جلوی در .. پولو حساب کردم و گلدون گل رو دستم گرفتم ..که برم تو پرویز خان گفت این طوری نمیشه تو باید ماشین داشته باشی .. بیا … بیا فردا ترتیبشو میدم … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۳]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش چهارم خیلی بیشتر از انتظار من پوری خانم از اون گلدون خوشش اومد ..و ذوق زده می گفت :چیکار کردین آقا سینا ؟ چرا اینقدر زحمت کشیدین ؟ ای بابا من راضی نبودم اینقدر تو زحمت بیفتین … پرویز خان ..نگاهی به گلدون کرد و گفت : نه بابا توام خیلی واردی ها خوش سلیقه ..فکر نمی کردم … با هم رفتیم به سالن پذیرایی ..وای چقدر تشریفات !!! همه چیز مجلل عالی بود .. چشمم خیره شده بود ..اتاق پر از گل بود ..من که فکر می کردم یک شاهکار به خرج دادم و اون گلدون رو خریدم ..با تعجب به اون همه گل نگاه می کردم … مهمون ها هم کم نبودن تقریبا سالن پر بود و هر کسی به کار خودش مشغول بود صدای موسیقی خیلی بلند بود .. برای همین پرویز خان در حالیکه داد می زد منو به چند نفر معرفی کرد و گفت …ایشون مهندس سینا ..همکار, دوست ,و معاون بنده هستن ..و اونا رو هم به من معرفی کرد ، ولی من با تمام وجود دنبال رعنا می گشتم که نبود … همون جلو سالن روی یک صندلی بلند نشستم .. و به اطراف نگاه کردم چند تا خانم اون وسط می رقصیدن ..و یک عده هم دور یک میز مشغول خوردن مشروب بودن …جای مامانم خالی … همیشه می گفت مادر اگر جایی دیدی یک نفر مشروب می خوره نباید بمونی که گناهش پای توام نوشته میشه …پرویز خان به من گفت چرا نشستی بیا اینجا یک پیک بزن .. گفتم :نه ممنون نمی خورم …اهلش نیستم .. گفت : ویسکی که اهل نمی خواد بیا بخور سر حال بشی … گفتم : واقعا نمی خورم بهم نمیسازه …با صدای بلند گفت :ضد حال زدی و رفت… و اون وسط شروع کرد به رقصیدن …و من همچنان دنبال رعنا می گشتم ..ولی اون نبود که نبود ..مایوس شده بودم و احساس غربت بهم دست داد دلم می خواست فرار کنم … مدتی گذشت یک خانم اومد و ازم پذیرایی کرد.. به اطراف نگاه کردم ..یک لیوان آبمیوه جلوم بود تا ته سر کشیدم ..بازم خبری از رعنا نشد … احساس بدی بود وصله ی ناجوری بین اونا شدم .. همین طور مثل چغندر نشسته بودم اونا رو تماشا می کردم ….پرویزخان هم سرش به کارخودش گرم بود و اصلا حواسش به من نبود …. که یکی نزدیک گوش من از پشت سرم گفت : سلام … این صدا برام آشنا نبود ولی باز قلب منو به تپش انداخت .. برگشتم نگاه کردم صورت رویایی رعنا بود … خودش بود..باورم نمیشد .. اومد و کنار من نشست در حالیکه من دوباره قرمز شده بودم ..باورم نمی شد… درست صندلی کنار من به فاصله ی یک وجب پیش من بود ..در حالیکه دست و پامو گم کرده بودم گفتم : سلام حالتون خوبه ؟ با خنده ی با نمکی گفت : ولی فکر نکنم حال شما خوب باشه ..من به خاطر شما اومدم دلم براتون سوخت دیدم تنها موندین ….. منه احمق مثل خون قرمز شده بودم نفسم داشت بند میومد ..اون جا بود که معنی عشق رو فهمیدم ..اون اشتیاقی که من برای دیدن اون داشتم ..و حالی که پیدا کرده بودم ….آره من عاشق اون شده بودم ….. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش پنجم نمی تونستم حرفی بزنم ..فقط بهش نگاه می کردم … واقعا زیبا و بی همتا بود مگه می شد کسی به اون نگاه کنه وعاشقش نشه …با هر زحمتی بود گفتم … تولد مامان شما ست و شما نبودین … گفت : مامان من ؟ گفتم خوب بله دیگه …خنده ی تلخی زد و سرشو آورد جلوی صورت من و گفت : زن بابام ..انتظار هر حرفی رو داشتم جز همین … با تعجب گفتم : پوری خانم مادر شما نیست ؟ گفت: نه که نیست … هرگز .. ولش کنین .. می خوای از این دلقک بازی که بابام راه انداخته راحت بشین ؟ گفتم : نمی دونم چی بگم … گفت : اگر حوصله ی اینا رو نداری من دارم فیلم نگاه می کنم اگر دوست دارین شما هم بیاین ؟ .. گفتم بدم نمیاد ….ولی دروغ گفتم خیلی هم خوشم میومد .. اگر زهر هم به من می داد من باهاش میرفتم …فکر کنم کسی متوجه اومدن رعنا و رفتن ما نشد … کنار اون سالن یک حال کوچیک دیگه بود..یک پسر بچه دو ؛سه ساله ی خوشگل که داشت با یک ماشین باز می کرد و یک خانم هم مراقبش بود دیدم ..اومدم با خانمه سلام و علیکی بکنم که رعنا گفت : ببرش تو اتاق خودش زود …و رو کرد به منو گفت :از این طرف بفرمایید .. دست راست اون حال یک اتاق بود .. رعنا درو باز کرد و به من گفت بفرمایید ..اتاق به نظرم تاریک اومد و با خودم گفتم چرا داره منو اونجا می بره ؟ ولی وقتی وارد شدم و در و بست دیدم یک نور کم رنگ اتاق رو روشن کرده … یک تلویزیون خیلی بزرگ با کلی دم و دستگاه اونجا بود که ..راستش من نمی دونستم اون یک سینمای خانوادگیه و اونجا مخصوص همین کاره … والله تا اون زمان ندیده بودم ..پرسیدم ..اون پسر خوشگل برادرتونه؟ … رعنا یک چراغ دیگه روشن کرد و خوب نور بهتر شد … گفت: نه خیر ..پسر پوریه … گفتم یعنی پسر پرویز خان نیست ؟ گفت چرا ..هست ولی برادر من نیست ..برادرمن رفته استرالیا ..منم دارم میرم … پوری بمونه و …ولش کنین میشه خواهش کنم کنجکاوی نکنین … فیلم خیلی ازش گذشته می خواین یکی دیگه بزارم ؟ .. آره یکی دیگه می زارم از اول با هم نگاه کنیم بهتره ..اهل چه جور فیلمی هستین ؟ گفتم : الان برای من فرقی نمی کنه هر چی باشه خوبه .. گفت: منظورتون از الان چیه ؟ حوصله ندارین من بهتون تحمیل نمی کنم ..می خوام مطابق میل شما باشه ..تو دلم گفتم الهی من فدات بشم که مطابق میل من رفتار می کنی ..مگه من مرده باشم تو بری استرالیا … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش ششم ولی نه قرمزی صورتم خوب می شد نه حالم عادی قلبم داشت برای اون دویست تا می زد .. اون یک دونه فیلم گذاشت وگفت : آقا سینا منم شام نخوردم بیارم اینجا با هم بخوریم … گفتم چرا که نه چون الان خیلی گرسنه شدم … خندید و گفت منم الان گرسنه شدم …و رفت .. من نشستم روی مبل …. باورم نمیشد ..من می خواستم با رعنا تنهایی شام بخورم ؟ باور کردنی نبود ..عجب دنیاییه ؟ ..اون که رفت به اطراف نگاه کردم .. گفتم ببین مردم چطوری زندگی می کنن ..یکی اونقدر نداره که از گرسنگی شب نمی تونه بخوابه و یکی از سیری نمی دونه پولاشو چطور خرج کنه …….یک کم بعد رعنا با یک سینی بزرگ اومد تو.. من بلند شدم و از دستش گرفتم و گذاشتم روی میز .. با خنده گفت :آخ نوشابه نیاوردم ..چی دوست دارین ( و خودش ادامه داد) نکنه ,,الان ,,براتون فرق نمی کنه ؟ گفتم : اتفاقا چرا ..من ..چی میگن ؟سیاه می خورم یعنی کوکا ..اصلا زرد دوست ندارم ..بازم خندید و گفت:ولی من ,,الان,, زرد دوست دارم .و رفت بیرون …. از اینکه شوخ طبع بود بیشتر ازش خوشم اومد .. من اشتباه نکرده بودم .. اون خیلی زیبا؛ مهربون، و گرم ,و خوش زبون بود…..با دوتا لیوان نوشابه برگشت … بعد یک فیلم گذاشت و نشست کنار من و گفت .. بفرمایید .. شما شروع کنین که منم خجالت نکشم بخورم …. اومدن شما برای منم خوب شد تنهایی آدم دوست نداره فیلم ببینه …. احساس نمی کردم تازه باهاش آشنا شدم ..با هم شروع کردیم به خوردن …. گفت : یک رازی رو بهتون بگم قول بدین بهم نخندین … گفتم سعی می کنم ..دستشو گذاشت روی دهنشو شونه هاشو بالا انداخت و گفت : من فیلم هندی دوست دارم …. گفتم : من حالا گفتم ببین چقدر باید بخندیم .. ولی چه اشکال داره سمیرا و سارا …خواهرمو میگم اونا هم فیلم هندی دوست دارن … پرسید شما ندارین ؟ گفتم نه راستش خدایش خیلی مسخره اس .. اصلا حاضر نیستم تن به این کار بدم …. گفت حیف شد داشتم آماده تون می کردم با هم یکی ببنیم .. پسر عموی من شرف خان خیلی منو دست میندازه ..تا منو می بینه دستشو می زاره روی لپشو میگه ، ایچیکه دانا ..خندیدم و گفتم اینطوری که نه ولی منم گاهی سارا رو دست میندازم .. به دل نگیر برای دوست داشتنه … گفت سارا چند سال داره ؟ .. گفتم ..فکر می کنم بیست سال داشته باشه … ولی خیلی با هم دوستیم …بهم وابسته ایم … گفت خوش به حالش ..برادرش پیش خودشه سیمرا اون چی؟ …. گفتم: سمیرا شوهر کرده ولی تا خونه بود چون پشت سر هم بودیم زیاد با هم رابطه ی خوبی نداشتیم ..راستش من بهش گیر می دادم…. گفت :غیرتی هستین ؟ خندم گرفت و گفتم : ای فکر کنم ..خواهرم بود دیگه و می خواستم ازش مراقبت کنم ..ولی اون دوست نداشت .. شما برادر دارین ؟ گفت دارم ..رفته استرالیا ..پیش مامانم …با هم نرفتن رضا یکساله رفته .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۱.۰۷.۱۷ ۰۹:۰۴]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت دهم-بخش هفتم وقتی اون رفت من تنهای تنها شدم …اونم مثل شما غیرتی بود ولی اذیتم نمی کرد … حالا فقط یک دوست دارم که خیلی مهربونه .. راستی شیدا هم هست ..اون دختر عموی منه ولی نمی دونین چقدر خانم و با شخصیته … یک نفر گولش زد و یک عالمه پول عمو رو بالا کشید و رفت خارج و شیدا طلاق گرفت … دوباره با یکی آشنا شد آقا سینا به خدا از خانواده ی خیلی خوبی بود ولی بازم چشمش دنبال مال و منال عمو بود .. قیام قیامت سرا شد ..آخرم طلاق گرفت ..الان زن یک پسره شده ..یک قرون هم نداره ولی خیلی خوبه .. آقا ، با شخصیت و مهربون .. شیدا هم خدا رو شکر بعد از اون همه سختی بالاخره یک نفس کشید به خدا حقش بود … گفتم : مثل اینکه برادر خانم شرف خان ِ گفت : شما میشناسین ؟ یا بابا گفته ؟ گفتم راستش هیچکدوم خواهر خانم شرف خان توی آژانس کار می کنه … گفت آره مهتاب هم دختر خوبیه ..خواهراشو دیدم .. دوتا بودن … دخترای خوبی به نظر میومدن..یک شون پزشکی خونده و اون یکی .. قد بلند و لاغر اندامه ..صورتشم بد نیست ..ولی دوتا خواهر بزرگ تر هااز اون خوشگل تر بودن … من دیدمش تو عروسی… خندیدم و گفتم :فیلم تموم شد ما نگاه نکردیم .. گفت : نه دوست نداشتم .. از این جور فیلم ها خوشم نمیاد به خاطر شما گذاشتم ولی نذاشتم نگاه کنین ببخشید ..می دونین مسخره اس . اصلا حوصله ی خیانت رو ندارم..پرویز خان به اندازه کافی زحمتشو می کشه … شما موافقی برش دارم ؟… گفتم آره من که اصلا نگاه نکردم همینطور که داشت با کنترل ور می رفت پرسید : چرا اومدین ؟ گفتم بله ؟متوجه نشدم ؟ گفت چرا اومدین نمی دونستی اینجا مطابق میل شما نیست ؟.. .گفتم : نه والله از کجا می دونستم ..خوب پدرتون منو دعوت کرد از روی ادب اومدم دیگه … گفت : اون همینطوره زیاد نمی فهمه داره چیکار می کنه ..امشب به شما بد گذشت من شرمنده شدم . گفتم : باور می کنین تو عمرم شب به این خوبی نداشتم .. خندید و گفت : ای وای بمیرم اگر شب خوبتون اینه پس وای به بقیه اش .. گفتم حالا یک فیلم هندی بزارین شاید منم خوشم اومد …با خوشحالی گفت تو رو خدا بدتون نمیاد ؟ گفتم بزار ببینم آخرش بهتون میگم …مثل بچه ها ذوق می کرد .. گفت : خیلی قشنگه …به خدا خوبه شما یک بار با دقت نگاه کنین عاشقش میشین ..می دونم شما روحیه لطیفی دارین بدتون نمیاد …(بدون مقدمه پرسید ) شما بابای منو چطور آدمی می بینی ؟ از این سئوال بی موقع حیرت کرده بودم . گفتم : نمیشه نظر داد من فقط توی کار با ایشون هستم .. گفت :پوران رو چی ؟ گفتم کی رو میگی منظورتون پوری خانمه؟ گفت : اسمش پورانه ..فامیلشم آبریزی .. گفتم : من اصلا دوست ندارم در مورد کسی نظر بدم ..مگه من کیم؟ قاضی ؟ من خیلی, کاری بکار کسی ندارم کلا …وقتی سربازی بودم همه از دستم شاکی می شدن ..که چرا بیشتر وقت ها توی خودم هستم ..این طوری راحت ترم … گفت پس با کارای بابام چطوری کنار میای ؟ گفتم : فکر کنم پرویز خان هم منو شناخته باشه چون هنوز که منو قاطی نکرده … با یک حالت خاص و احساسی گفت : ببین چطور آدمیه شما رو به کل فراموش کرد …اون منو . مادرمو و رضا رو هم فراموش می کنه .. انگار اصلا نبودیم … من دیگه عادت کردم ولی رضا نتونست تحمل کنه و رفت ..ولش کن ..(فیلم شروع شد ) گفت : آقا سینا اگر فکر می کنین بازم حرف می زنم و فیلم هندی رو فراموش می کنم اشتباه کردین …. شما نگاه کن من اولاشو دیدم ..تا اینا رو جمع کنم … برای اولین بار من از دیدن فیلم هندی خوشم اومد .. چون همه چیز به نظرم عالی بود ..رعنا حتی برای من میوه پوست کند و گذاشت جلوی من .. و من تا ته اونو خوردم … آخر از همه شماره بهم دادیم و من در حالیکه ازش سیر نشده بودم و احساس می کردم اونم همینطوره .. از هم جدا شدیم .. بدون اینکه دیگه پرویز خان رو ببینم رعنا برام تاکسی گرفت و برگشتم خونه …خیلی بهم خوش گذشته بود و احساس می کردم از این بهتر نمیشد …تو آسمون سیر می کردم.
@nazkhatoonstory

4.5 2 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
7 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
7
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x