رمان آنلاین این من این تو قسمت  ۴۱تاآخر 

فهرست مطالب

این من این تو رمان آنلاین ناهید گلکار داستان واقعی

رمان آنلاین این من این تو قسمت  ۴۱تاآخر 

رمان:این من این تو

نویسنده:ناهید  گلکار

قسمت چهل و یکم

بخش اول

 

 

این تو ( مهسا ) :
شرف از اتاقم رفت بیرون و منو با یک دنیا اضطراب و نگرانی و شایدم خجالت تنها گذاشت …
مدتی بدون هیچ حرکتی همون جا نشستم … دستم برای شرف رو شده بود و رازی رو که این همه سال با خودم کشیده بودم تقریبا به اون گفته بودم …
نمی دونم چرا بهش اعتماد کردم ! انگار دلم می خواست یکی کاری برام بکنه …
با صدای ضربه ای که به در خورد از جا پریدم …
مهتاب درو باز کرد … حالا بچه بزرگ شده بود و اول دلش اومد تو و پرسید : نمیای ؟ ما داریم می ریم …
گفتم : چرا اومدم … ولی نمی خواستم چشمم به چشم شرف بیفته …
سرم پایین بود مثل اینکه گناهی بزرگ کرده باشم …

زود از اونا جدا شدم …
ولی شرف آقاتر از این حرفا بود و خیلی عادی با من خداحافظی کرد و رفت …
حالا من در انتظاری کشنده چشم به تلفن و در خونه روزها رو سپری می کردم … و هر لحظه منتظر خبری بودم تا ببینم سرنوشتم چی برام رقم زده …
یک روز که توی شرکت کار می کردیم … هما اومد کنار من نشست … منم کارمو تموم کردم …
گفتم : بیا یک قهوه بخوریم …
گفت : قهوه نمی خوام .. .امروز میای بریم پارک ؟ کیان خیلی حوصله اش سر رفته …
گفتم : راستش من حوصله ندارم … ولی اول به مامانم زنگ بزنم , بعد هر کجا که تو بگی میام …
اون بازنشسته شده و تو خونه تنهاست ، حوصله اش سر میره …
هنوز اسفندماه بود و هوا کمی سرد , برای همین پارک خلوت بود …

حتی کیان هم رغبت زیادی نداشت سوار سرسره بشه …
من ناخودآگاه رفتم جایی نشستم که اون روز سینا رو دیده بودم …

هما همین رو بهانه کرد و گفت : چی شده مهسا ؟ چرا داری به خودت می پیچی ؟ اینجا نشستی که کی بیاد ؟
گفتم : باور کن دارم روانی می شم … از وقتی به شرف گفتم می خوام به خاطر یاس این کارو بکنم دارم روانی می شم … ولی نمی دونم کار درستی می کنم یا نه …
چون اصلا معلوم نیست که سینا اینو قبول کنه … پس نمی تونم در موردش تصمیم بگیرم …

باور کن حتی از فکر کردن به این موضوع از خودم بدم میاد …
گفت : صبر کن … بذار ببینم من درست فهمیدم ؛ تو واقعا می خوای با مردی ازدواج کنی که تو رو نمی خواد ؟ این کار برای یک زن مثل تو با این همه احساس لطیف خودکشیه … تو رو خدا فکر کن …
گفتم : من نمی تونم زن کس دیگه ای بشم … درست مثل سینا که فکر می کنه اگر به زن دیگه ای فکر کنه به رعنا خیانت کرده ؛ منم همین احساس رو نسبت به اون دارم …
پس بذار مراقب یاس باشم و براش مادری کنم …
گفت : نمی دونم ولی فکر کنم اینطوری خیلی اذیت میشی و به زودی از کارت پشیمون …

اون وقت یاس صدمه می بینه … یعنی تو اینقدر عاشقی که می خوای در کنار مردی زندگی کنی بدون اینکه تو رو دوست داشته باشه ؟ …
گفتم : آره می خوام در کنارش باشم حتی اگر منو تا آخر عمر نخواد … البته امید دارم دروغ نمی گم … ولی بنا رو بر این می ذارم ، فقط دعا کن سینا قبول کنه …
آه بلندی کشید و گفت : اگر بتونی به اون چه که گفتی درست و همین طور بدون حاشیه و توقع بمونی , تو قهرمان یک قصه ی عاشقانه میشی …

یک شعری لطیف و زیبا … یک ترانه ی آشنا برای اونایی که عاشق هستن …
نمی دونم بهت چی بگم تو خودت دختر عاقلی هستی … ولی یادت باشه من امروز بهت چی گفتم …

تو این ماجرا اول یاس … دوم یاس … و سوم یاسِ که مهمه … تو رو خدا هر کاری می کنی احساس اون بچه رو در نظر بگیر …
گفتم : باور کن عاشق اونم … خیلی دوستش دارم … قسم می خورم نمی ذارم اذیت بشه … قسم می خورم که این تصمیم بیشتر به خاطر یاس بود … عاشق اون بچه شدم و همین الان نسبت بهش احساس مادری دارم … نمی خوام زیر دست کس دیگه ای بیفته …
خودت می دونی من به تو دروغ نمی گم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۱]
[Forwarded from داستانهای نازخاتون]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت چهل و یک-بخش دوم #این_من (سینا ) سارا بعد از عقدش دائما با وحید بود و اگرم ازش می خواستم بیاد خونه ی ما می خواست با اون بیاد .. من خیلی آدم خوبی نبودم چون هم به محمود حساسیت داشتم و حالا هم به وحید .. نمی دونم چرا ولی با اینکه اونا عقد کرده بودن من هنوز دلم نمی خواست اونا رو با هم ببینم … یکشب تنها نشسته بودم ..که مامان زنگ زد و پرسید مگه نمیای ؟ سارا رفته خونه ی مادرِ وحید تو همین شبی یاس رو بیار .. گفتم باشه ببینم چی میشه بهتون زنگ می زنم ..دوباره گوشی من زنگ خورد .. خاله نسرین بود گفت : پاشو بیا اینجا شیدا و مجید هم هستن دلم برای یاس تنگ شده .. گفتم صبح باید برم سر کار پس باید یاس رو بزارم پیش مامان ..گفت بیا من فردا نگهش می دارم .. نمی تونستم روی خاله نسرین رو زمین بندازم برای همین حاضر شدیم و رفتیم … وسایل یاس رو هم بر داشتم تا بزارم شب پیش خاله بمونه .. با اینکه از این کار خوشم نمیومد ..ولی خاله چندین بار از من خواسته بود و چون احترام زیادی براش قائل بودم این بار قبول کردم .. یاس حالا همه چیز رو می فهمید .. مامانم با اون همون طوری رفتار می کرد که توی بچگی با ما می کرد و خاله نسرین بسیار دلسوزانه و سارا اونو آزاد می گذاشت تا هر کاری دلش می خواد انجام بده ..و این وسط یاس ترجیح می داد به حرف من گوش نکنه ..خوب اون تقصیر نداشت و من اینو می فهمیدم .. و رعایت اونو می کردم که خوب اینم براش بد بود .. وقتی من رسیدم هنوز مجید و شیدا نیومده بودن ..و شرف بدون ملاحظه ی مهتاب و خاله نسرین دوباره شروع کرد و گفت : سینا به خدا دلم برات می سوزه تا زن نگیری سر و سامون پیدا نمی کنی .. گفتم تو رو خدا شروع نکن اونم جلوی خاله .. اما خاله نسرین با همون متانت خاص خودش گفت : آوردمت اینجا تا باهات حرف بزنیم .. نمیشه سینا جان باید یکی رو برای همسری انتخاب کنی به خاطر یاس ؛ منم با شرف موافقم اگر مهسا قبول کنه هیچ کس بهتر از اون برات نمیشه .. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۱]
[Forwarded from داستانهای نازخاتون]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت چهل و یک-بخش سوم گفتم : نمی تونم خاله من رعنا رو هنوز مثل روز اول دوست دارم شایدم بیشتر پس کسی حاضر نیست با این شرایط قبول کنه زن من بشه .. تازه خیلی هم برام سخته این حرف رو به زبون بیارم .. آروم در حالیکه معلوم می شد خیلی متاثر شده گفت :می دونم عزیزم راست میگی سخته ولی چاره ای نیست نمی تونی این طوری ادامه بدی .. گفتم حالا یکم دیگه به من فرصت بدین خواهش می کنم .. شرف گفت : من نمیدم , فرصت نداری باید تصمیم بگیری ..آقا جان همش برات نگرانم .. یاس آواره ..نه شام داری نه ناهار ..یک دستت به آژانس یک دستت به یاس ..و با این حال دیدم که تا نصف شب خونه تمیز می کنی و لباسهای یاس رو اطو می زنی .. بدبخت گناه داری چطوری بهت بگم می خوام غذا بخورم یاد تو میفتم ..من به فکر راحتی خیال خودمم .. بیا با مهسا حرف بزن ببین چی میگه اگر گفت نه من اصرار نمی کنم .. گفتم آخه با عقل جور در نمیاد چطور ممکنه ؟ مهتاب خانم شما یک چیزی بگو مهسا راضی میشه ؟ یک دختر با هزار امید و آرزو میره شوهر می کنه ..من نمی تونم مهسا رو به عنوان زنم قبول کنم ..به خدا خاله مکافات برام درست میشه …(خندم گرفت ) میگن زن گرفتم قاطق نونم بشه قاتل جونم شد .. باور کنین همین طور میشه ..اونم مهسا .. باشه قبول مهسا رو بی خیال شو خودم یک فکری می کنم … یک زن پیدا می کنم که از صبح تا شب بمونه خونه ی من .. خاله گفت : خوبه ولی این جوری تربیت یاس چی میشه ؟..و یا اون احساسی که از محبت یک مادر می خواد .. گفتم به هر حال هیچ زنی بچه ی زن دیگه ای رو قبول نمی کنه … شرف گفت : خوب خره برای همین میگم مهسا دیگه ..اون و یاس خیلی بهم علاقه دارن .. گفتم بسه دیگه شرف ول کن تو رو خدا میرم ها ,, با اومدن مجید و شیدا حرف ما قطع شد و اونشب دیگه حرفی نزدن ..یاس خواب بود که من اونو سپردم به خاله نسرین و بر گشتم خونه ..و این اولین باری بود که بدون یاس می خواستم بخوابم …بغض کردم و نمی تونستم جای خالی اونو تحمل کنم .. هر کاری کردم حتی نتونستم لباسم رو در بیارم نگاه کردم به عکس رعنا احساس می کردم شکلش عوض شده و به من اخم کرده … فورا زنگ زدم به خاله و دوباره برگشتم خونه ی اونا و کنار یاس آروم گرفتم … فردا از شرکت رفتم و یاس رو برداشتم و بردم خونه ی مامان تا شب اونجا بمونم .. و حالا مامان و سارا در مورد مهسا به من گیر داده بودن و احساس می کردم دارم خفه میشم …. هر چی طفره می رفتم فایده نداشت تا بالاخره سر مامان داد زدم..ولم کنین گندشو در آوردین خسته شدم دیگه درد خودم برام کمه شما ها هم نمک به زخم من می پاشین .. اگر از دست یاس خسته شدین بگین دیگه نمیام اینجا ..و این حرکت بد جلوی وحید انجام شد و مامان خیلی خجالت کشید و به گریه افتاد ..و من مجبور شدم کلی ازش عذر خواهی کنم و از دلش در بیارم و قول دادم در اولین فرصت یک فکری برای خودم بکنم … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۱]
[Forwarded from داستانهای نازخاتون]
قسمت چهل و یک-بخش چهارم تا روز جمعه باز شرف زنگ زد, تا گوشی رو برداشتم گفت : لوبیا پلو .. پرسیدم :چی ؟ گفت : لوبیا پلو درست کن ..تو آمادش کن الان منو مهتاب میایم مجید و شیدا هم میان .. پرسیدم باز چه نقشه ای کشیدی کس دیگه ای هم اگر هست الان بگو .. گفت : منظورت مهساست ؟ نه منتظرش نباش فقط ما چهار تا میایم به دلت صابون نزن ..و قاه قاه خندید .. گفتم تو واقعا منو مسخره ی دست خودت کردی حالا ببین کی بهت گفتم حسابتو میرسم شرف خان .. من بلد نبودم لوبیا پلو درست کنم و بالاخره مهتاب و شیدا با هم اونو درست کردن در حالیکه اون روزا با اون شکم بزرگشون منو یاد رعنا توی روزهای آخر بارداریش مینداختن .. شرف دوباره شروع کرد و ظاهرا نمی خواست بی خیال بشه ..و این بار شیدا و مجید هم با اون هم دست شده بودن ..و حرف اونو تایید می کردن به مجید گفتم : تو دلت برای خواهرت نمیسوزه ؟ آخ تو دیگه چرا این حرف رو می زنی ؟ تعجب می کنم ..خواهر تو لیاقتش بیشتر از اینه که بخواد بیاد بچه ی منو نگه داره در حالیکه همه ی شما می دونین من هنوز رعنا رو دوست دارم چرا می خواین این حرف رو به اون بزنین .. اولا اون قبول نمی کنه اگرم کرد من قبول نمی کنم ..اقلا یک غریبه باشه که چشم تو چشم شما ها نباشم .. شرف گفت : دِ نه دِ ما نمی زاریم تو از دست ما در بری می خوایم تو رو تو مشت خودمون بگیریم .. مجید گفت : ما هم نمی دونیم مهسا ممکنه چه تصمیمی بگیره ..خودت بهش بگو .. گفتم امکان نداره محاله ..تو رو خدا در حق من بدی نکنین ..مهسا خانم می زنه تو دهن همه ی شما ها ببخشید خانم ها ولی می زنه ببینن کی گفتم …. شرف گفت: پس بزار همین امروز بزنه ما هم دیگه تو دهنی خوردیم و دیگه حرفشو نمی زنیم .. گفتم اگر این تویی که ول کن من نیستی .. دارم باهات مدارا می کنم .. التماس می کنم بی خیال من بشو .. گفت نمیشه تو دوست منی نسبت به تو احساس مسئولیت می کنم ..آهان یادم افتاد عمو پرویز تو رو به من سپرده … بیا مردونگی کن و امروز با مهسا حرف بزن .. گفتم چی بگم ؟ ول کن شرف التماست کردم .. مجید گفت : تو که می دونی شرف بی خیال نمیشه پس بزار مهسا بیاد … #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۱]
[Forwarded from داستانهای نازخاتون]
داستان #این_من و #این_تو #قسمت چهل و یک-بخش پنجم خسته شدم از بس با اونا در این مورد جر و بحث کردم .. سرمو انداختم پایین …احساس کردم هر چهار تا دارن به من نگاه می کنن و منتظر جواب من هستن ….. اب دهنم رو قورت دادم و با لحن تند و بدی گفتم اگر مهسا خانم گفت نه ..دیگه ولم می کنین ؟ هیچ کدوم جواب منو ندادن شرف زود گوشی رو برداشت زنگ زد به مهسا که زود بیا خونه ی سینا باهات کار داریم .. زودا منتظریم .. رنگ از صورت من پرید .. نگاهم افتاد به عکس رعنا …ترسیدم,, خیلی عصبی و ناراحت شدم ..طوری که اونا از کاری که کرده بودن پشیمون شدن … شیدا گفت : سینا تو رو خدا منطقی فکر کن ..رعنا اینطور دختری نبود مهربون و عاقل بود اونم خوشبختی تو و یاس رو می خواد باور کن .. الان اونم خوشحاله … گفتم من از این ناراحت نیستم می دونم که مهسا الان چه عکس العملی نشون میده .. شرف گفت : بهش میگم منو بزنه خوبه ؟ تو فقط بهش شرایط خودتو بگو گفت نه ,قول خودمو میدم یعنی شرف …دیگه بهت کار ندارم .. در مقابل کار انجام شده قرار گرفته بودم .. که شرف دوباره زنگ زد و پرسید کجایی ؟ باشه زود بیا ..و گوشی رو قطع کرد و به بقیه گفت بریم داره میرسه ..و رو کرد به من که ) دیگه خودت می دونی … با اعتراض گفتم کجا میرین ؟ تو رو خدا نکنین این کارو ..منو تنها …ای بابا نرین تو رو خدا .. من چی بگم الان ؟ من التماس می کردم که اونا نرن ولی انگار اصلا صدای منو نمیشنیدن چهارتایی راه افتادن … داد زدم شرف خدا رو شاهد میگیرم یک بلایی سرت بیارم که گریه کنی ..درست مثل الان خودم ..شرف نرو تو رو خدا مجید …مهتاب خانم .. ولی اونا با خنده و شوخی رفتن بیرون و درو بستن .. من داد زدم شرف خیلی خری احمق بیشعور .. و یاس از صدای من بیدار شد .. و شروع کرد به گریه کردن و گفت : بابا ..بابا داد نزن ترسیدم ..عمو شرف …رفتم بغلش کردم ..که صدای زنگ در اومد حتما مهسا بود .. یاس رو گذاشتم زمین و درو باز کردم .. خودش بود. #ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۲]
قسمت چهل و دوم

بخش اول

 

این من ( سینا ) :
رنگ از روی من پریده بود و دستم بی اختیار می لرزید … همین حالت رو توی صورت مهسا هم دیدم …
پس اون می دونست برای چی اومده اینجا …

چون اصلا سراغ شرف و بقیه رو نگرفت و گفت : سلام …
قبل از اینکه من حرفی بزنم , یاس از لای در اونو دید و با خوشحالی دوید طرفش …
مهسا اونو در آغوش گرفت و گفت : الهی فدات بشم , خوبی عزیزم ؟ خیلی دلم برات تنگ شده بود …
یاس دستهاشو دور گردن اون حلقه کرد و محکم بهش چسبید و گفت : منم تنگ شد …
مهسا گفت : قربون اون دل کوچولوت برم که تنگ نشه , عزیزم …

من به اونا نگاه کردم … نمی شد ,, … هر چی فکر می کردم نمی تونستم قبول کنم … نمی شد …
گفتم : سلام خوش اومدین .. ولی بچه ها … راستش شرف …
گفت : خودتون رو ناراحت نکنین … می دونم اونا رفتن …
در حالی که من هنوز به حالت عادی در نیومده بودم , گفتم : بفرمایید , چایی میل دارین ؟
گفت : بله , ممنون …
یاس دست مهسا رو می کشید که ببره با هم ماشین بازی کنن … اون اصرار می کرد که مهسا رو بشونه توی ماشین … خوب هر وقت اونو می دید فقط بازی می کرد ؛ پس فکر می کرد بازم برای بازی با اون اومده …
برای همین من یاس رو بغل کردم و گفتم : بابا مهسا خانم اومده مهمونی … ما باید اول ازش پذیرایی کنیم … شما شوکولات ببر ، من چایی بریزم و میوه بیارم … شما هم زیردستی بذار …
اخماشو کشید تو هم و گفت : می خوام بازی کنم …
مهسا گفت : میشه یکم من و یاس بازی کنیم ؟ … یک کوچولو … اجازه می دین ؟ …
من یاس رو گذاشتم زمین و گفتم : پس یه کوچولو … وقتی گفتم تموم , دیگه باید تموم بشه … باشه ؟

یاس خوشحال دست مهسا رو گرفت و رفتن سراغ ماشین …

من چایی ریختم و گذاشتم روی میز و نشستم …

و اون دو تا بازی می کردن …
داشتم فکر می کردم … واقعا مهسا می دونه برای چی اومده ؟ و از قراری که اینقدر خونسرده , پس حتما موافقه … حالا من چیکار کنم ؟ باید خودم حقیقت رو بهش بگم … باید بدونه که هیچ وقت نمی تونه جایی توی قلب من داشته باشه …
شایدم شرف بهش در مورد من دروغ گفته باشه … آره , باید حقیقت رو بهش بگم …

مدتی به همین وضع گذشت … اونا بازی می کردن و من آشفته , فکر می کردم …
یاس که هیچ وقت از بازی خسته نمی شد …
گفتم : بابایی … دیگه خاله خسته شد ؛ شما هم یکم با عروسکت بازی کن تا خاله مهسا یک چایی بخوره …
چایی که سرد شده بود را عوض کردم و اومدم نشستم …

ساکت بودیم نمی دونستم از کجا شروع کنم … و چی بگم …

هی دستهامو بهم می مالیدم … اونم در حالی که دستش می لرزید , چاییشو برداشت و همین طور تلخ سر کشید …
بهانه ای پیدا کردم و گفتم : شوکولات هست … بفرمایید …
گفت : نه , خوبه … یک وقت هایی توی زندگی آدم پیش میاد که دلش نمی خواد یک چیز شیرین بخوره …
گفتم : بله برای منم پیش اومده … ولی وقتی خیلی غمگین بودم … شما الان ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۴]
قسمت چهل و دوم

بخش دوم

 

گفت : نه غمگین نیستم … خوشحال هم هستم … ببینین آقا سینا , من می دونم برای چی اومدم اینجا و می دونم دارم چیکار می کنم … می خوام از یاس مراقبت کنم …
پرسیدم : چرا ؟ چرا می خواین این کارو بکنین ؟ … شما می دونین که من هنوز رعنا رو دوست دارم و نمی خوام ازدواج کنم … و این برای شما خیلی سخت و سنگین می شه …
گفت : نه نمیشه قول میدم ,, شما شرایط خودتون رو بگین ، منم میگم … اگر به توافق رسیدیم که خوبه , اگر نرسیدیم اون وقت تصمیم می گیریم چیکار کنیم … تا دست از سر هر دوی ما بردارن …
گفتم : آهان … پس شرف شما رو هم مجبور کرده …
خیلی رک و راست گفت : نه , در مورد من اجباری در کار نبوده … من خودم خواستم … ولی بستگی به شما داره …
گفتم : شرایط شما مهم تره ولی وضعیت من معلومه … نمی تونم با شما مثل یک همسر واقعی رفتار کنم …
گفت : قبول , دیگه ؟
گفتم :همین … چیز دیگه ای نیست . یعنی شما حاضرین که بدون رابطه با من زندگی کنین ؟
گفت: بله … ولی برای این کار شرط دارم ,, بگم ؟
گفتم : البته من گوش می کنم …
گفت : می خوام دوست و صمیمی باشیم … همخونه هایی که نسبت به هم تعهد دارن … من هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا شما و یاس خوشحال باشین ولی همین توقع رو از شما دارم بدون اینکه زن و شوهر واقعی باشیم …
فقط یک خواهش یا بهتر بگم شرط دارم و اونم اینه که کسی ندونه … این طوری غرور من سر جاش می مونه …
اگر می تونین که تظاهر کنین تا جز من و شما کسی ندونه , من همسرتون میشم و قول وفاداری بهتون میدم … چیز دیگه ای نمی خوام …
واقعا دهنم مثل چوب خشک شده بود …
این باورنکردنی و غیرممکن به نظر میومد …. نمی دونستم اون چرا این کارو می کنه … نکنه واقعا به من علاقه داشته ؟ خوب علاقه هم که داشته باشه , چطور راضی میشه با این شرط با من زندگی کنه ؟! …
مگر فکر کرده باشه امیدی برای آینده داره … آره همینه … و جز این چیز دیگه ای نمی تونه باشه …

 

گفتم : البته شما خیلی باگذشت هستین … این حق شماست … ولی بازم دلیل کارتون رو به من نگفتین …
گفت :دلیلش روشنه … پس گفتن نداره … من عاشق یاسم … از ته دلم دوستش دارم و می خوام براش مادری کنم . نه , اشتباه نکنین … رعنا همیشه مادرش می مونه … ولی اونقدر دوستش خواهم داشت که احساس کمبود نکنه …
گفتم : دوست داشتن یک بچه برای ازدواج کردن منطقی نیست مهسا خانم … نه , من قانع نشدم …

در حالی که این شرایط برای من ایده آله ولی برای شما نه … من بهتون پیشنهاد می کنم این کارو نکنین , درست نیست …
چشمهاش پر از اشک شد و گفت : اگر بگم برای من خوبه و دلم می خواد این کارو بکنم چی می گین ؟ بذارین من به خواسته ام برسم … شما هم سر و سامون بگیرین … دیگه چی می خواین ؟
گفتم : به خدا به فکر شما هستم … این کار اشتباهیه ، آخه برای چی ؟ من نمی فهمم ….
سکوت کرد … و این سکوت طولانی شد …

سرش پایین بود و من احساس می کردم بغض گلوشو گرفته …

نمی دونستم چیکار کنم …
من مهسا رو دوست داشتم به عنوان آشنایی که از اول زندگیم با رعنا با ما بود … ولی به عنوان همسر حتی اگر رابطه ای نداشته باشیم برام سخت بود …
خوب دیدم اون نشسته تا من راضی بشم …
نمی دونستم دیگه چی باید بهش بگم …
گفتم :خوب فکراتون رو کردین ؟ مطمئن هستین بعدا پشیمون نمی شین ؟ …

بازم ساکت بود … نمی تونست حرف بزنه …

دلم به شدت براش سوخت و یقین پیدا کردم که این علاقه مال حالا نیست و رعنا یک طوری متوجه ی اون علاقه شده بود …
شاید هم شرف و بقیه هم می دونستن که اینقدر به من اصرار می کردن …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۵]
قسمت چهل و دوم

بخش سوم

 

 

حالا هر دو روبروی هم نشسته بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم ….
چون خودم عاشق بودم , حال اونو درک کردم …

حالا مهسا رو شکل دیگه ای می دیدم …
وقتی سرشو بلند کرد و به من نگاه کرد ، همه چیز رو از اون نگاه خوندم …
و برای اینکه اون بیشتر از این اذیت نشه , گفتم : باشه … قبول می کنم و من تا اخر عمرم بهتون مدیون می مونم … شما دارین در حق من و دخترم لطف می کنی …
همیشه می دونستم که خیلی مهربون هستین ولی نه تا این اندازه … حالا شما بگو چیکار کنم ؟
بازم سکوت کرد و آروم با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت : هر کاری که لازمه برای یک ازدواج عادی انجام می دیم …
گفتم : عروسی بگیریم ؟
گفت : نه نه , اصلا … می ریم محضر عقد می کنیم … ساده … نمی خوام شلوغش کنیم … منظورم خواستگاریه … مراسم اولیه است , باید عادی به نظر بیاد .
گفتم : آهان … البته … البته … مهسا خانم , تو رو خدا یکم بیشتر فکر کنین … بعدا پشیمون نمی شین ؟
با همون لحن آهسته گفت : بله , نگران نباشین … من فکرامو کردم … حتی اگر یک روز هم خواستین با کس دیگه ای ازدواج کنین … به شرط اینکه یاس رو از من جدا نکنین ، من درکتون می کنم …
گفتم : نه , این چه حرفیه ؟ اصلا … از این بابت خاطرتون جمع باشه ؛ من این کارو نمی کنم … اینقدرها هم نامرد نیستم …

در واقع شما دارین به من و یاس لطف می کنین … فکر نمی کنم کسی توی این دنیا این گذشت و ایثار رو داشته باشه ؛ حالا شما به هر دلیلی وارد این کار شدین … من ازتون ممنونم … که درکم می کنین و می خواین به من و یاس کمک کنین …
منم نهایت سعی خودمو می کنم تا شما راحت باشین … قول میدم …

ولی اگر یک روز شما هم پشیمون شدین من ناراحت نمی شم و نمی ذارم اذیت بشین … خاطرتون جمع باشه ….
یک مرتبه از جاش بلند شد و گفت : پس من میرم … دیگه خودتون می دونین …
گفتم : صبر کنین … من خودم شما رو می رسونم …
گفت : نه , خودم می رم …

احساس کردم حال خوبی نداره … گفتم : تو رو خدا منو ببخشید … لعنت به شرف که شما رو توی این موقعیت قرار داد … خوب حداقل بگین من چیکار کنم که شما الان ناراحت نباشین …
گفت : نیستم … من خوبم …
گفتم : صبر کنین من حاضر بشم , خودم شما رو می رسونم … تو راه هم حرف می زنیم … یاس هم یک دوری می زنه … الان اگر بفهمه شما می خواین برین ناراحت میشه ….
گفت : اجازه می دین من یاس رو حاضر کنم ؟
گفتم : البته …
اون رفت سراغ یاس و من رفتم لباس بپوشم … داشتم فکر می کردم اگر اون به من علاقه داره , یاس رو هم دوست داره ؛ پس می تونیم با هم کنار بیایم … چرا این کارو نکنم ؟ یاس هم اینقدر آواره نیست …
خودمم خیالم از بابت اون راحت میشه …

که تلفنم زنگ خورد … روی میز هال بود …

زود دکمه ی پیرهنم رو بستم تا برم گوشی رو بردارم … ولی این فکر به ذهنم رسید که از این به بعد اگر بخوام با مهسا توی این خونه زندگی کنم , حتما راحت نخواهم بود …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۵]
قسمت چهل و دوم

بخش چهارم

 

یاس گوشی رو آورد داد به من … نگاه کردم شرف بود , دیگه قطع شده بود …
خودم زنگ زدم …
گفت : هان رفیق … زنده ای ؟ چی شد ؟ زود بگو به توافق رسیدین ؟
گفتم : آره , تو بالاخره کار خودتو کردی … خیالت راحت شد ؟
داد زد : بچه ها تموم شد … راضی شدن … سینا امشب همه مهمون من ، الان ما میایم اونجا با هم تصمیم می گیریم بریم یک جای عالی جشن بگیریم … اومدیم …

و گوشی رو قطع کرد …
مهسا تو هال ایستاده بود …
گفتم : چیکار کنم مهسا خانم ؟ می خوان جشن بگیرن … شما موافقی ؟
گفت : بله دیگه … از این به بعد ما باید عادی باشیم … بهم قول می دین کسی نفهمه ؟
گفتم : البته , هیچکس …
مهسا , یاس رو حاضر کرده بود … چند دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای زنگ در اومد …

آیفون رو برداشتم و گفتم : شماها همین جا بودین … اصلا نرفته بودین …
شرف بلند خندید و گفت : باز کن … می خواستیم کجا بریم ؟ از کنجکاوی داشتیم می مردیم …
و از در که اومد تو با خوشحالی منو بغل کرد و گفت : مبارکه … مبارکه …
مهسا به خدا تصمیم خوبی گرفتی … این رفیق من خیلی آدم خوبیه ، بهتر از این گیرت نمیومد …
توام همین طور ، مهسا بی نظیره … به خدا حیف بود این جمع ما بهم بخوره …

حالا خوب شد باید به مامان خبر بدم …
شیدا و مهتاب هم مهسا رو می بوسیدن , تبریک می گفتن و مجید به من …

شرف گفت : عمو پرویزم خوشحال شده …

پرسیدم : چی ؟ اون از کجا خبردار شد ؟ …
گفت : نه هنوز نمی دونه قبول کردی … ولی خبر داره … خودش زنگ می زنه … نگران نباش ….
اون شب ما همگی رفتیم لواسون ؛ یک رستوانی بود که کنار رودخونه , تخت داشت …
جایی که خود شرف خیلی دوست داشت و می گفت اولین بار با مهتاب اومده بوده اونجا …

من سعی می کردم اصلا به مهسا نگاه نکنم … از اینکه اینقدر خنگ بودم و متوجه ی علاقه ی اون به خودم نشدم , متعجب بودم …
همیشه مامانم می گفت نکنه تو یک عیب و ایرادی داری … اون می گفت تو از بچگی به دخترا توجه نداشتی و برات مهم نبودن و این باعث نگرانی اون می شد …

حالا فکر می کردم شایدم همین طور بوده که من اصلا متوجه ی مهسا نبودم ….
آخر شب هم رفتم خونه ی مامان تا برای صبح یاس رو بذارم پیش اون ..
وقتی رسیدم یاس خواب بود … گذاشتمش توی تخت …

و رفتم پیش بابا که داشت روزنامه می خوند …

مامان چند تا چایی آورد و پرسید : چی شد ؟ به توافق رسیدین ؟
گفتم : ای بابا … شماها هم می دونستین ؟

گفت : آره سارا به ما گفت , اون تو جریان بود … ما که خوشحال شدیم … آره مادر , خوب کاری کردی … مهسا دختر خوب و خانم و خوشگلیه … من که خیلی دوستش دارم …
بابا هم گفت : آره پسرم , از اول هم باید با همین مهسا ازدواج می کردی …

تو دلم گفتم , باز شروع کرد …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۶]
قسمت چهل و دوم

بخش پنجم

 

 

اون شب من شماره ی مادر مهسا رو دادم به مامان و گفتم : پس ریش و قیچی دست خودت …
و دو شب بعد درست دوازدهم اسفند ماه , رفتیم به خونه ی مجید و شیدا برای خواستگاری مهسا … چون همه می خواستن حضور داشته باشن و خونه ی اونا کوچیک بود …
مامان همه رو دنبال خودش راه انداخته بود و خاله نسرین هم اومده بود …

همون جلسه اول همه چیز تموم شد … و قرار عقد گذاشته شد …
هر چی مهسا می گفت : ساده باشه من نمی خوام لباس عروسی بپوشم …

بقیه مخالف بودن …
یکی از اون مخالف ها , مادر خود من بود که می گفت : هر دختری دوست داره با لباس سفید بره خونه ی شوهر … اگر این کارو نکنه بعدا همیشه حسرت می خوره …

مهسا می گفت : نه من اینطوری نیستم … نمی خوام …

ولی مورد تایید قرار نگرفت … حتی اونا خودشون مهر رو بریدن و با شوخی و خنده و یک مجلس گرم و صمیمی قرار عقد وعروسی رو گذاشتن …
من گفتم :اگر مهسا خانم موافق باشه توی خونه ی ما همه چیز هست دیگه چیزی با خودش نیاره …
مادرش مخالفت کرد و گفت : بذارین وسایلی که تا حالا تهیه کرده همراه خودش بیاره ….

و ما برای اینکه طبیعی جلوه کنه , موافقت کردیم …
اون شب منم با اونا همراه بودم و عین خیالم نبود …

ولی وقتی برگشتم خونه و خودمو جلوی عکس رعنا دیدم ؛ دنیا روی سرم خراب شد … حالم بد بود …
احساس کردم گیر افتادم و اون شرایط رو نمی خواستم …

دلم می خواست یاس رو بردارم و فرار کنم … به رعنا گفتم : دیگه با حضور مهسا , من چطور با تو حرف بزنم ؟ چطور به تو ثابت کنم که هیچ وقت جایگزینی برای تو توی قلب من نیست ؟ …
و بازم با بغض خوابیدم …

من رعنا رو می خواستم ؛ وجود گرم و مهربون اونو می خواستم و جز این نمی تونستم به کس دیگه ای فکر کنم …

ولی بازم با خودم گفتم ببین چقدر اون به من علاقه داره که حاضره به این شکل تن به ازدواج با من بده …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۷]
قسمت چهل و دوم

بخش ششم

 

 

یک روز که من شرکت بودم , وسایل مهسا رو برده بودن خونه ی من … و تا بعد از ظهر که من برگشتم … اونا رو جا به جا کردن …
وقتی وارد اتاق خوابم شدم دیدم کل اتاق عوض شده و برای من اتاق عروس و داماد درست کردن …

داشتم از عصبانیت دیوونه می شدم ولی چون مادر مهسا هم اونجا بود خودمو کنترل کردم و به هوای کاری از خونه زدم بیرون …
تو آسانسور بودم که برام پیام اومد …
سینا نگران نباش … مراسم که تموم شد دوباره وسایلت رو می چینیم سر جاش … من خودم مراقبم … برگرد …
آسانسور رسید پایین …دوباره برگشتم بالا …

دم در دوباره پیام اومد …

سینا قرارمون یادت نره … من سر قولم هستم … برگرد …
هنوز تو پاشنه ی در بودم که مادر مهسا به من گفت : مادر چایی می خوری ؟ تازه دم کردم …
گفتم : مرسی … من باید از شما پذیرایی می کردم …
گفت : شرمنده ی شما شدیم که نبودین ما اومدیم تو زندگی شما …
گفتم : نه بابا … این حرف رو نزنین ؛ تازه مهتاب و سارا اینجا به همه چیز واردن …
من رفتم تو آشپزخونه و اونم دنبالم اومد و آهسته گفت : من باید با شما حرف بزنم … می شه بریم یک جا بشینیم و دوتایی صحبت کنیم ؟
گفتم : بله حتما … بفرما بریم تو اتاق سارا ..

گفت : اول یک چایی بخور بعد , عجله ای نیست مادر …
گفتم : نه بریم … الان میل ندارم , بفرمایید …

و رفتیم تو اتاق … یک مرتبه چشمم افتاد به مهسا , کنجکاو بود ببینه مادرش می خواد به من چی بگه …
اون زن جلوی من نشست … باز یک بار دیگه به صورتش دقت کردم انگار فرسنگها راه رو بدون وقفه پیاده طی کرده و حالا کاملا بریده بود …
با گوشه ی چادرش بازی می کرد و سرش بالا بود …

گفتم : بفرمایید …
گفت : در مورد اون سه تا بچه ی دیگه ام هم همین کارو کردم ولی بازم مهسا با اونا فرق داره … باید یک چیزایی از زندگی ما بدونین که اگر نخواستین تا دیر نشده … ( و سکوت کرد )

من منتظر موندم ببینم چی میگه …
بالاخره ادامه داد .: اینو اول بدونین مهسا مثل اون سه تا دیگه بچه ی من نیست ، حساس تر ، زودرنج تر و نکته بین تره … خودخوره ولی بی نهایت مهربون تر و مسئولیت پذیرتر .. نمی خوام چیزی باعث بشه بعدا تو زندگی شما مشکلی پیش بیاد …
من پنجاه و پنج سال دارم … ولی می دونم شکل پیرزن ها شدم … علتش سختی زندگی بوده … پدر مهسا …
گفتم : ببخشید اگر در مورد ایشون می خواین توضیح بدین اولا برای من مهم نیست دوما مهسا به من گفته …

چشمهاش گرد شد و گفت : واقعا ؟ خود مهسا گفته یا از شرف شنیدین ؟ …
گفتم :مهسا گفته ….
گفت : چه خوب … خوشحال شدم چون اون از همه پنهون می کنه و خجالت می کشه بگه پدرش چطور آدمی بوده … پس حتما می دونین من تو مدرسه کار می کردم …
گفتم : بله اونم گفته … چی درس می دادین ؟
لبهاشو به حالت خاصی جمع کرد و اونو با زبون خیس کرد و بعد دستی کشید به پیشونیش و گفت : میشه به روی مهسا نیارین , چیزی رو که می خوام بهتون بگم ؟
گفتم : البته … خاطرتون جمع باشه …
گفت : شما باید بدونین من درس نمی دادم … زیاد سواد ندارم … فقط ابتدایی رو خوندم …
متوجه شدین تو مدرسه چیکار می کردم ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱.۰۷.۱۷ ۱۸:۲۸]
قسمت چهل و دوم

بخش هفتم

 

راستش یکه ی بدی خوردم … اصلا فکر نمی کردم …
گفتم : البته که مهم نیست … مهسا هم به من گفت تو مدرسه کار می کنین … من فکر کردم که حتما درس می دین … راستش من شما رو تحسین می کنم … و همین طور این شهامت و راستی شما رو …
حالا می فهمم که چرا بچه های شما اینقدر خوب و نجیب هستن … علتش داشتن مادری مثل شماس …
مهسا خودش خیلی دختر خوبیه … شما خاطرتون جمع باشه که از جانب من مشکلی پیش نمیاد …
گفت : حالا سفارش دارم … تو رو خدا بچه ی منو اذیت نکنی … اون به اندازه کافی از زندگی کشیده ؛ اگر فکر می کنی نمی تونی خوشبختش کنی از زندگی اون برو بیرون … به خاطر خدا این کارو بکن ….
تحت تاثیر حرفای اون زن قرار گرفتم و گفتم : نگران نباشین … من قول میدم که همیشه مراقبش باشم و ازش حمایت کنم ….

و این حرف رو از ته دلم زدم .
ساعت حدود هشت بود که کار اونا تموم شد و رفتن …
ولی مهسا گفت : من یکم دیگه می مونم خودم میام … خوب بقیه هم فکر کردن ما می خوایم با هم تنها باشیم …

تا درو بستیم , مهسا خیلی خودمونی به من گفت : حالا بدو اتاق ها رو مرتب کنیم …
گفتم : امشب ؟ ولی تو دیگه خسته ای …
در حالی که خودش مشغول شده بود , گفت : مگه نمی خوای شب سر جات بخوابی ؟ پس زود باش …
دو ساعتی طول کشید تا اتاق من به حالت اول برگشت و اتاق سارا رو برای مهسا درست کردیم …
راستش از این کار اون خوشم اومد که اینقدر دختر با فکری بود که نمی خواست از همون اول من از چیزی ناراضی باشم …
بالاخره مراسم تموم شد و شبی که مهسا برای اولین بار به خونه ی من اومد , رسید …

مامان من و مادر مهسا ما رو دست به دست دادن … و همه رفتن …

و من با اون تنها شدم …
دست و پامو گم کرده بودم ولی اون خیلی عادی رفت تو اتاقش و درو بست … لباس عوض کرد ، اومد شب بخیر گفت و رفت خوابید …
من یک سر به یاس زدم و مدتی روی تخت نشستم و رفتم تو فکر …

آیا این وضع قابل دوام بود ؟ …
با خودم گفتم … واقعا که سینا هیچ کاریت به آدم نبود … اون مال ازدواج اولت اینم از این …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۲]
قسمت چهل و سوم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
هنوز گیج بودم و خیلی از اینکه مهسا توی خونه ی من خوابیده بود راحت نبودم …
از این دنده به اون دنده می شدم … و فکرم خیلی آشفته بود …

اون دختر گناه داشت و من می تونستم احساس اونو درک کنم … تو این مدتی که داشتیم کارای عروسی رو می کردیم اون کاملا حس خودشو به من منتقل کرده بود و متوجه شده بودم که علاقه ی خاصی به من داره …
پس چرا من نسبت به مهسا فقط یک حس احترام و دوستی داشتم ؟
و بعد به اونچه که تا حالا برای من اتفاق افتاده بود , فکر کردم …
نمی دونم این جبر بود یا تصمیم های درست و غلط خودم …
واقعا چقدر جبر می تونه روی زندگی آدم اثر داشته باشه و تا کجا انسان با جبر زندگی می کنه و کجای خطاهای خودشو تقصیر تقدیر و سرنوشت می ذاره ؟
آیا من اشتباه کردم یا دست تقدیر اینطوری برای من رقم زد ؟ …
خانواده ی من , خانواده ی مهسا و خانواده ی مظاهری … از سه طبقه ی متفاوت و دور از هم , به طور غیرمنتظره ای در هم آمیخته شدن و به شکل ناباورانه ای جدا نشدنی ..

.و این جز تقدیر و بازی های سرنوشت , چی می تونه باشه …
شایدم اگر من از رعنا فاصله می گرفتم الان طور دیگه ای زندگی می کردم … اصلا دست من بود ؟ واقعا من دخالتی داشتم ؟ می تونستم تصمیم دیگه ای بگیرم ؟ حالا با این دختر چیکار کنم ؟

خدایا کمک کن … راه رو بهم نشون بده تا اون آزار نیبنه ….
کلافه و بیقرار بودم از جام بلند شدم و رفتم بیرون ولی با ترس از اینکه مهسا رو بیدار کنم بدون سر و صدا و آروم یک لیوان آب خوردم و برگشتم …
با اینکه باید صبح می رفتم سر کار ولی دلم نمی خواست برم توی تخت …
دراز که می کشیدم .. .همه چیز از جلوی چشمم تند رد می شد مثل فیلمی که با سرعت زیاد نشون بدن …
و تحملم رو کم می کرد … کنار پنجره ایستادم …
کمی اونو باز کردم تا هوای تازه بخورم …
می خواستم با رعنا حرف بزنم ولی وقتی شروع کردم احساس کردم اونجا نیست …
نکنه قهر کرده و رفته ؟ … نکنه دیگه نیاد ؟ … آیا مهسا خوابیده … یا اونم مثل من بیداره ؟ …
فکر می کنم اون باید از من آشفته تر باشه … فردا چیکار کنم ؟ چه رفتاری باهاش داشته باشم ؟

خدایا کمکم کن …
صدای اذان صبح از مسجد محل به گوشم خورد … با هر دو دست صورتم رو گرفتم و انگشتانم رو روی چشم هام فشار دادم , و مدتی به همون حال موندم … بعد رفتم وضو گرفتم و توی حال به نماز ایستادم …

وقتی سلام دادم … از خدا خواستم راه درست رو جلوی پای من بذاره ….
بعد رفتم توی تختم وخیلی زود خوابم برد …

و صبح خواب موندم …چشممو که باز کردم به ساعت نگاهی انداختم … دیرم شده بود …
معمولا با صدای یاس بیدار می شدم ولی صدایی توی خونه نبود … اصلا مهسا رو فراموش کرده بودم و با عجله راه افتادم تا ببینم یاس چرا هنوز خوابه …
ولی مهسا و یاس رو دیدم تو آشپزخونه …

مثل برق برگشتم تو اتاق … تازه یادم افتاده بود که مهسا اونجاست …
لباس پوشیدم و رفتم دست و صورتم رو بشورم و برم سر کار …
صبحانه حاضر بود و یاس تا منو دید گفت : هیس یواش …
مهسا خندید و به من سلام کرد و گفت : نه دیگه می تونی بلند حرف بزنیم … بازی تموم شد .
ما داشتیم بازی یواشکی می کردیم بابایی …
جا خوردم … مهسا کلا طرز حرف زدنش فرق کرده بود …

با اینکه دیرم شده بود و وقت نداشتم … فورا چند لقمه خوردم و … در حالی که رفتنم شبیه فرار بود , از خونه زدم بیرون … نمی دونم مهسا چه حالی داشت ولی من خیلی رو به راه نبودم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۲]
چهل و سوم

بخش دوم

 

 

این تو ( مهسا ) :
شرف تمام تلاش خودشو می کرد تا این وصلت رو جور کنه …
در حالی که من می دونستم جایی تو قلب سینا ندارم … دلم می خواست حالا که اون کسی رو نمی خواد در کنارش باشم و به همین راضی بودم …

و هما هزار تا شرط برای من گذاشته بود : که امیدوار نشی ,, که یک وقت یاس از چشمت نیفته ,, که دیگه گریه نکنی ,, و اگر این کارو می کنی باید با تمام گذشت و فدا کاری باشه …
و من ساعت ها به این شرایط فکر کرده بودم و بازم دلم می خواست در کنار سینا باشم ….

و بالاخره اون روز رسید …
شرف به من زنگ زد و گفت : آماده باش , وقتی بهت زنگ زدم بیا خونه ی سینا …
جون تازه ای گرفتم … و با عجله آماده شدم …
مامان سر راهم قرار گرفت ؛ در حالی که بازوهای منو تو دستش گرفته بود , گفت : نکن مهسا ,, تو رو خدا این کارو نکن … نرو مامان جان …. الهی قربونت برم نرو …
مهتاب میگه سینا دلش نمی خواد زن بگیره , چرا داری خودتو کوچیک می کنی مادر ؟ …
اون بچه داره , باید منت تو رو بکشه تا باهاش زندگی کنی … اون وقت تو می خوای بری اونو راضی کنی ؟
گفتم : کی این حرفا رو به شما زده ؟ می رم حرف می زنم … شد که شد , نشد بی خیالش می شم …
بازوهای منو محکم فشار داد و با لحنی مهربون ازم پرسید : تو سینا رو از قبل دوست داشتی ؟
جا خوردم … پرسیدم : از کجا فهمیدین ؟ …

گفت : ای دختر ، من مادر توام …

گفتم : آره مامان … خیلی ساله … ( و بی اختیار اشکم ریخت و صورتم خیس خیس شد ) خیلی وقته که دوستش دارم …
مامان جون عاشق اونم و از همین عشقه که می خوام باهاش ازدواج کنم … فقط همین …
اجازه بده سعی خودمو بکنم و کنارش باشم حتی اگر منو نخواد …
مامان با دست اشکهاشو پاک کرد و گفت : برو عزیزم … برو … چی دارم بگم … خدایا بچه ام رو دست تو سپردم … خودت نگهدارش باش …
من می دونستم که باید با سینا تنها روبرو بشم و می دونستم که این آخرین شانس منه برای رسیدن به جایی که می تونستم همیشه در کنار سینا باشم … قلبم چنان تو سینه ام می کوبید که صدای اون گوشم رو کر کرده بود …
فقط یاس بود که به دادم رسید …

حتی جواب سلامشو هم ندادم … ولی ازش پنهون نکردم که با هماهنگی اونجا اومدم …
منگ بودم و هر کاری می کردم نمی تونستم ضربان قلبم رو ساکت کنم …
تصمیم داشتم باهاش روراست باشم و اگر نتونستم با اون توافق کنم از اون شهر برم … همه ی فکرامو کرده بودم …
سینا به راحتی به من گفت که راضی به اون کار نیست …

ولی از اینکه به فکر من بود و نمی خواست صدمه ای به من بخوره , بیشتر بهش ایمان آوردم …
بعد از من دلیل خواست … من سکوت کردم چون نمی خواستم حرفای دروغ و بیهوده بزنم …
ولی نمی تونستم جلوی بغضم رو بگیرم …

کاش اون نفهمیده باشه که چقدر دوستش دارم … و حاضرم جونم رو هم فدای اون بکنم … چه برسه به اینکه با اون وضع زن اون بشم …
نمی دونم چی گفتیم و چی شد , اصلا نمی خوام بهش فکر کنم … فقط می دونم تونستم اونو قانع کنم که با اون شرایط با هم ازدواج کنیم …
بالاخره قول و قرار هامون رو گذاشتیم .
اون شب همه با هم رفتیم بیرون شام خوردیم …

ولی من احساس می کردم که برای سینا فقط همون قراردادم که بین ما بسته شده بود …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۳]
قسمت چهل و سوم

بخش سوم

 

شب که برگشتم خونه و رفتم توی رختخواب از کاری که کرده بودم پشیمون شدم و تردید و نگرانی تمام وجودم رو گرفت … و با این فکر که اگر ازش دور باشم و اون روزی دوباره دل به کس دیگه ای ببنده و کاری از دستم ساخته نباشه , قانع شدم که کار درستی کردم …
با اینکه قرار شد من دیگه سر کار نرم و بشم زن خونه و این برای من خیلی سخت بود … هم باید از حقوق ماهیانم صرف نظر کنم هم از سینا و یاس مراقبت …
آیا اینو دوست داشتم ؟
با خودم گفتم ولش کن … پیش سینا بودن از هر چیزی برای من مه متره …
خیلی زود مراسم خواستگاری منم تموم شد … تا روزی که اثاث منو می بردن خونه ی سینا اتفاقی افتاد که من مطمئن شدم سینا روی حرفش می مونه و فقط در ظاهر با من ازدواج می کنه …
من یک سرویس اتاق خواب تهیه کرده بودم و یکم وسایل آشپزخونه … چیز دیگه ای نیاز نبود سینا همه چیز داشت …
سارا و مهتاب و شیدا و سمیرا با مامانم اومده بودن تا اونا رو جابجا کنیم … از اتاق سینا شروع کردن و من نتونستم بگم که اون اتاق مال من نیست و بچه ها با ذوق و شوق اتاق سینا رو برای هر دوی ما درست کردن …
ولی وقتی سینا اومد از دیدن اون منظره ناراحت شد و به شدت صورتش تغییر کرد … و به بهانه ای از خونه رفت …
من خیس عرق شده بودم … قبل از اینکه دور بشه بهش پیام دادم و خاطرشو جمع کردم که اینطوری نمی مونه … و اون برگشت .

وقتی همه می خواستن برن , من گفتم با سینا کار دارم یکم می مونم …

و تا تنها شدیم با خنده گفتم : بدو اتاق ها رو خودمون درست کنیم …

با تعجب پرسید : چیکار کنیم ؟. ..
گفتم : وسایل شما تو اتاق ساراست زود عوض کنیم …
پرسید : نفهمن …
گفتم : خودم جواب میدم نگران نباشین …

دوتایی شروع کردیم … اتاق اون به حالت اول در اومد و من تخت سارا رو جمع کردم و اون اتاق رو کردم برای خودم … احساس می کردم از کارم خیلی خوشحال شده …
یاس تو دست و پای ما بود و من ناخودآگاه مراقبش بودم … می ترسیدم توی این برو و بیاها صدمه ای ببینه … از اینکه اینقدر برای اون نگران بودم و احساس می کردم اون دیگه مال منه , حس خوبی بهم دست داد …
چند تا از لباسهایی که سینا نمی پوشید رو توی کمد خودم گذاشتم و چند تا از مال خودم رو گذاشتم توی کمد اون و گفتم : اینطوری کسی شک نمی کنه …

اونم از این کار استقبال کرد …
سینا همه چیز برای من خرید که هیچ کدوم رو نمی خواستم …
دلم نمی خواست اون مجبور باشه تا هدیه ای برای من بخره … ولی حلقه ها رو با هم انتخاب کردیم …

و اونم دستش کرد و نگاهی به من انداخت و گفت : برای اینکه طبیعی به نظر بیاد , لازمه …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۳]
قسمت چهل و سوم

بخش چهارم

 

 

تا شب عروسی من نمی دونستم خوشحال باشم یا غمگین …
شاید از همون روزهای اولی که خودمو شناختم احساس کرده بودم که چه سرنوشتی در انتظار منه که همیشه غمگین بودم و دلم نمی خواست هیچ وقت خوشحال باشم …
وقتی حلقه می خریدیم بغض داشتم … وقتی لباس عروسی پوشیدم بازم بغض داشتم , وقتی سر سفره ی عقد نشستم , بازم بغض داشتم … چرا که می دونستم به مردی جواب مثبت میدم که منو دوست نداره … و امشب شبی نیست که توی تمام ازدواج های دنیا متداول باشه …

و من بازم بغض داشتم …
اون چیزی که یک عمر توی گلوی من بود این بغض لعنتی ,,, که هنوزم مثل یک تیر زهرآلود جان و روح منو آزار می داد …
بی تفاوتی سینا برای من مهم نبود می ترسیدم کسی متوجه ی این مسئله شده باشه …
وقتی با سینا تنها شدم , معطل نکردم بدون اینکه حرفی بزنم … و با عجله لباس عروسی رو از تنم در آوردم و بلوز و شلور آستین بلند پوشیدم …
یک سر به یاس زدم , اون خواب بود , روشو مرتب کردم …
به سینا شب به خیر گفتم و در اتاقم رو بستم و خوابیدم …

و با خودم گفتم مهسا حالا اینجایی , زن سینا … باید تلاش کنم تا دل اونو به دست بیارم و میارم … این آخرین شبی بود که تو بغض می کنی … بسه دیگه , خسته شدم … دیگه گریه نمی کنم … تموم شد , می خوام خوشبخت باشم …
ولی خوابم نمی برد … از این دنده به اون دنده می شدم و فکر می کردم … آیا کار درستی کردم ؟
سرنوشتم رو خودم انتخاب کردم و نمی تونستم گردن کسی بندازم … دیگه هرچی می شد مقصرش خودم بودم …
راستی خدا جون تو که حالا بیشتر به حرفای من گوش می کنی بهم بگو چرا من مثل خواهرام نشدم ؟

بگو چرا من عاشق کسی شدم که این طور پابند و گرفتارش شدم ؟ …
دراز کشیدم ولی بازم بیقرار بودم … بیشتر فکر می کردم چون جام عوض شده نمی تونستم بخوابم ، کلی هم از خستگی بود …
پنجره رو باز کردم نسیم ملایمی به صورتم خورد … و صدای اذان بلند شد …

به فال نیک گرفتم وسرم رو , رو به آسمون کردم و گفتم : خدایا شکرت که صدای منو شنیدی … شکر که جوابم رو دادی … و پنجره رو بستم تا بخوابم …

صدایی از توی هال اومد ، ترسیدم یاس باشه … از لای در نگاه کردم … سینا بود داشت جا نمازشو پهن می کرد …

سری تکون دادم و گفتم نمی دونستم نماز می خونی عزیزم …
این اولین باری بود که خودمو به سینا اینقدر نزدیک احساس می کردم و به خودم حق می دادم که عزیز خودم خطابش کنم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۴]
قسمت چهل و سوم

بخش پنجم

 

 

صبح زود بیدار شدم … فکر کنم اصلا نخوابیدم ، خودمو مرتب کردم و آهسته صبحانه رو چیدم روی میز …
صدای یاس بلند شد … گفت : بابایی … سینا …

با عجله خودمو بهش رسوندم … منو نمی خواست , اون سینا رو می خواست … برای اولین بار از من استقبال نکرد …
گفتم : قربونت برم بابایی خوابیده … می خوای بازی کنیم ؟

اشک تو چشمش جمع شد و گفت : بابایی … سینا …

بغلش کردم و بردمش صورتشو شستم … و همین طور آهسته باهاش حرف زدم تا آروم شد …

با شک به من نگاه می کرد … اون فکر نمی کرد روزی از خواب بیدار بشه و منو ببینه … چون فقط وقت بازی منو دیده بود …
گفتم : بازی یواشکی بلدی ؟

سرشو به علامت نه تکون داد …
گفتم : این طوریه …

و خیلی آهسته در گوشش زمزمه کردم دوستت دارم خوشگل من …
خندش گرفت … اومد حرفی بزنه , گوشم رو بردم جلو و گفتم : یواش اینجا بگو …
همون طور آهسته گفت : سینا رو می خوام …
گفتم : الان بیدار میشه تا من و تو صبحانه بخوریم …
و این بازی رو ادامه دادیم تا سینا یک مرتبه با لباس زیر پرید وسط هال …

چشمش به من که افتاد با عجله برگشت تو اتاق …
برام جالب بود سینا رو به اون حالت دیدم … خندم گرفت …
وقتی اومد و دید که همه چیز حاضره و یاس هم صبحانه خورده , خیالش راحت شد و زود رفت سر کار …

موقع رفتن فقط گفت : خداحافظ .. همین …
من زود کارمو کردم … ماشین های یاس رو که کنار هال بود آوردیم تا با خیال راحت با هم بازی کنیم … کارای خونه و آشپزی رو هم با بازی با یاس انجام دادم …
مثلا قابلمه رو برمی داریم … مثلا پیاز خورد می کنیم …
مثلا مامان زنگ زده … و مهتاب و شیدا و مجید …

دیگه کلافه شده بودم و همین طور تا نزدیک ظهر جواب تلفن می دادم … و در ضمن با یاس بازی می کردم …
بعد بهش میوه دادم و بعدم یک شیشه شیر و اونم خورد و خوابید …

وقتی یاس رو گذاشتم توی تختش … و اون شل خودشو ول کرد و حالت معصومانه ی اونو دیدم …
بیشتر از هر وقتی عاشقش شدم … از اینکه دختری مثل اون دارم خوشم اومد …
زیر لب گفتم : قسم می خورم برات مادری می کنم ….
داشتم اتاقم رو مرتب می کردم که سارا زنگ زد و گفت : می خواد بیاد منو ببینه … و با من کار داره …
اسباب بازی های یاس رو جمع کردم و منتظرش شدم … ولی تو فکر بودم همین روز اول , سارا چه کاری با من می تونست داشته باشه ؟ …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۴]
چهل و چهارم

بخش اول

 

 

این تو ( مهسا ) :
چایی رو دم کردم و غذای یاس رو کشیم و اونو گذاشتم توی صندلیش و داشتم بهش غذا می دادم و براش قصه هم می گفتم که سارا اومد …
آیفون رو زدم و درو باز کردم و برگشتم پیش یاس …
از در که اومد تو منو بغل کرد و همدیگر رو بوسیدیم …

گفت : وای خدای من … چقدر خیالم راحت شد . سلام عمه جون , دیگه محل من نمی ذاری ؟ …
یاس دستشو باز کرد و رفت تو بغل سارا … به گردنش چسبیده بود و نمی خواست پایین بیاد …

من فکر کردم برای روز اول که با من تنها شده بود احساس غریبی کرده بود و حالا با دیدن سارا دلش نمی خواست از اون جدا بشه … سارا اونو نشوند دوباره توی صندلی و گفت : غذاتو بخور تا منو و تو مهسا بازی کنیم …

بَه بَه ,, زندگی سینا و اینقدر تمیز ؟ … دستت درد نکنه … نمی دونی مهسا چقدر خوشحالم … به خدا ثواب کردی … سینا سر و سامون نداشت …
می دونم که الان خیال خودشم راحت شده … تو به کاراش فکر نکن …
دلم می خواست بدونم سارا با من چیکار داره … ولی انگار با گفتن همون جمله متوجه شدم که به رابطه ی ما شک کرده …
خودش ادامه داد : مثل اینکه حالت خوبه … ولی من دیشب دیدم که خیلی سر حال نیستی …
فکر کردم از رفتار سینا ناراحت شدی …

راستش مامان هم همین طور … قیافه ات خیلی تو هم بود .
گفتم : مگه رفتار سینا چطوری بود ؟

گفت : هیچی … همین طوری فکر کردم … تو خوبی دیگه ؟
گفتم : تو رو خدا حرفتو بزن … ما با هم دوستیم . چرا این فکر رو کردی ؟
گفت : ببین بهت بگم سینا وقتی پسر تو خونه بود تمام دخترای فامیل و دوستای من و دوست های سمیرا میومدن خونه ی ما … خلاصه دختر بارون بود …
به قرآن اگر برای من فرقی می کرد برای اونم می کرد … یک حالت خاصی داشت , گاهی فکر می کردم تظاهر می کنه … ولی نمی کرد …
اصلا براش مهم نبود … سر به سر می ذاشتیم که نکنه زیر چشمی نگاه می کنه …
می گفت : دست بردارین … خجالت بکشین … به ما اطمینان کردن دخترشون رو فرستادن خونه ی ما ….
مامان می گفت : خره شاید فرستادن تو ببینی و بپسندی …
می گفت : وای مامان از دست شما …

و می رفت … اصلا هیچ وقت نشد ببینم به زنی نگاه می کنه که با چشم بد باشه … زیاد به دخترا توجه نمی کرد تا جایی که مامان و بابام ازش ایراد می گرفتن … ولی مامانم که حسابی نگرانش شده بود و می گفت ببریمش دکتر …

خیلی عادی از کنار همه ی اونا رد می شد و اهمیتی نمی داد …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۴]
قسمت چهل و چهارم

بخش دوم

 

برای همین وقتی عاشق شد … ببخشید اینو میگم … عاشق رعنا شد … اون اولین دختری بود که سینا به طور جدی بهش فکر کرده بود و شایدم برای همین بعد از دو سال هنوز بهش انقدر وفا داره … خوب حتما براش سخته …
تو باید یکم در موردش صبر داشته باشی … من بهت قول می دم … توجه لازم رو در مورد تو هم داره …
گفتم : مرسی که اینو گفتی … ولی من درکش می کنم و خاطرت جمع باشه مشکلی ندارم … تو با وحید خوشبختی ؟

گفت : اوووو حالا کو تا خوشبختی … اصلا مگه وجود داره ؟ هر کس به اندازه ی خودش داره که از صبح تا شب انگشت بذاره روی غصه هاش و احساس خوبشو از دست بده ….. نمی دونم چی بگم … آدما همیشه وقتی به چیزی که می خوان می رسن که آرزوی بعدی پشت سرشه … بازم بیشتر می خوان … پس هیچ وقت احساس خوشبختی وجود نداره …
مگر قانع باشی … چون اگر بخوای احساس خوشبختی بکنی در هر حالی که هستی , همین طوریم خوشبختی … لازم نیست چیزی عوض بشه …
این خواسته ها ی ماست که هرگز تموم نمی شه … پس ما همیشه منتظر خوشبختی می مونیم ولی بهش نمی رسیم چون خواسته هامون تموم نمیشه …
من یک روز می گفتم اگر به وحید برسم دیگه چیزی نمی خوام … یا یک دوستی داشتم بچه دار نمی شد … می گفت بدبختم … اگر یک بچه داشته باشم خیلی خوشحال می شم …
اتفاقا زد و بچه دار شد … بعد از صبح تا شب تلفن دستش بود و از کار زیاد و مسئولیت های بچه شکایت می کرد … خوشبخت که نشد هیچی , یک چیزیم بدبخت شد … نمی دونم والله چی بگم ولی من از زندگیم راضیم …
وحید وضع مالیش خوب نیست ولی ان شالله درست می شه … خوب مال منم خوب نیست … مثل همیم … دیگه منم عاشق اون شدم … حالا یک کاریش می کنم …
فقط بابا منو خیلی اذیت می کنه … دائم نق می زنه که چرا رفتی ؟ چرا اومدی ؟ چرا وحید پول نداره ؟ …… حالا خودشم نداره ها , اون وقت از وحید ایراد می گیره ….
گفتم : بازم خوبه که هست … وقتی پدر بالای سر آدم باشه خیلی فرق می کنه …

پرسید : پدرت چی شده ؟
گفتم : پدر من خیلی بد بود … مامانم از دستش فرار کرد … از اراک اومدیم تهران تا ما رو پیدا نکنه … ولی چند سال پیش اومده بود و می گفت پشیمونه …
گفت : نبخشیدینش ؟
گفتم : چی رو ببخشیم ؟ زن داره و چهار تا بچه , فقط اومده بود خودی نشون بده … فکر نکنم هنوزم ما براش مهم باشیم …. کاش بود و به من گیر می داد … چرا رفتی ؟ چرا اومدی ؟ …
و خندم گرفت و گفتم : همون حرف تو … آدم هر چیزی رو نداره دلش می خواد …

سارا نگاهی به اطراف کرد و گفت : می خوای عکس های رعنا رو همین طوری نگه داری ؟ … اینطوری سینا سخت تر فراموش می کنه …
گفتم : اگر بردارم بیشتر ناراحت میشه … بذار هر وقت خودش آمادگی داشت … تازه اون دختر قشنگ به من کاری نداره …

سارا جان یک مدتی طول می کشه تا سینا و … من … راستش هنوز خیلی به هم عادت نکردیم …
عجله ای نیست …

اومد کنار من و دستمو گرفت و گفت : تو یک فرشته ای به خدا … هیچکس این کارو نمی کنه … خیلی باید سینا رو دوست داشته باشی که اینطوری براش فدا کاری می کنی …
مراقب خودت باش … ولی به خدا سینا خیلی خوبه … ان شالله خوشبخت میشی …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۵]
قسمت چهل و چهارم

بخش سوم

 

 

سینا زودتر از چیزی که انتظار داشتم , برگشت خونه … اول دو تا زنگ زد و درو با کلید باز کرد ….

یاس خودشو رسوند به اون و رفت تو بغلش … و تا چشمش به سارا افتاد گفت : به به سارا خانم , اینطرفا ؟ …
گفت : ببخشید مزاحم شدم آقا سینا ولی دلم نیومد زنت رو امروز تنها بذارم …

سینا در حالی که به من نگاه نمی کرد , سلام کرد و گفت : خوب کاری کردی … چه عجب دلت اومد نامزدت رو ول کنی ؟ چطوری بابایی ؟ خوب دل درست, بازی کردی ؟
سارا به من گفت : نگاه کن با من چطوری حرف می زنه متخصص در متلک گفتنه …
سینا یاس رو گذاشت زمین و گفت : برم لباسم رو عوض کنم , بابایی زود میام …

پرسیدم : ناهار که نخوردی ؟
گفت : اتفاقا خیلی گرسنه م …

من میز رو آماده کرده بودم و هنوز من و سارا هم ناهار نخورده بودیم …
غذا می کشیدم که تلفن سینا زنگ خورد … ژیلا خانم بود …
سینا که تازه اومده بود سر میز با صدای بلند گفت : سلام چطورین مامان جان ؟ رضا خوبه ؟ بله مرسی ( رفت تو اتاقش و درو بست ) …
سارا سعی می کرد سر منو گرم کنه … اون فکر می کرد ممکنه به من بربخوره …

بهش گفتم : نگران نباش , می فهمم …
مدتی طول کشید تا برگشت … ولی توضیح داد : ببخشید رفتم تو اتاق … چون نمی دونستم چی می خوان بگن … طول کشید چون با پرویز خان و رضا هم حرف زدم … تبریک گفتن , به شما هم همینطور …
گفتم : ممنون … غذا بکشم برات ؟
بشقابشو گرفت جلوی من …

سارا باشک به ما نگاه می کرد …
ترسیدم متوجه بشه , گفتم : این طوری نگاه نکن … هنوز عادت نکردیم …
سارا بعد از ناهار رفت … ولی یاس دنبالش گریه می کرد … و در تمام مدتی هم که اونجا بود از بغلش پایین نیومد …
درو که بستم … چشمم افتاد به سینا که بلاتکلیف وسط هال ایستاده بود … احساس کردم دستپاچه است …
گفت : ببخشید من دیشب نخوابیدم … زود اومدم که یکم استراحت کنم …
گفتم : میشه من یاس رو ببرم پارک ؟ … هم شما راحت می خوابی هم یاس بازی می کنه …
گفت : این چه حرفیه … اگر زحمت نیست من حرفی ندارم … ولی با چی می خواین برین ؟
گفتم : زنگ می زنم هما بیاد دنبالم … خودشم منو می رسونه … اگر هما نتونست بیاد , ما هم نمی ریم …
زنگ زدم به هما و ازش خواستم بچه ها رو ببریم پارک …

کمی تردید کرد و گفت : باشه , من میام دنبالت … حاضر شو …
اومدم بیرون که به سینا بگم دارم میرم … ندیدمش از لای در اتاقش نگاه کردم …
چنان خوابیده بود که انگار چند ساعته خوابه …

یاس رو حاضر کردم و برای اینکه هما زنگ نزنه و سینا رو بیدار کنه … رفتم پایین و جلوی ساختمون ایستادم … کمی طول کشید تا هما رسید …
گفت : بیا بالا … کیان عقب بود و و من یاس رو تو بغلم گرفتم و نشستم …

هما گفت : خیلی کار داشتم ولی دلم برات تنگ شده بود … فکر نمی کردم همین روز اول عروسی با من بیای پارک …
بشین ببینم دردت چیه ؟
گفتم : نه اشتباه کردی , چیزی نیست … یاس … می خوام اون خوشحال باشه و منو قبول کنه … امروز مثل همیشه نبود …

گفت : صبر داشته باش دختر خوب , تازه روز اوله … آخ که چقدر تو عجولی …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۵]
قسمت چهل و چهارم

بخش چهارم

 

 

یک پارک نزدیک خونه ی ما بود … همون جا نگه داشت و یاس و کیان رو بردیم تا بازی کنن …
وقتی خسته شدن , رفتیم کنار یک محوطه ی چمن کاری روی نیمکت نشستیم …. کیان با یاس خوب کنار میومد و ملاحظه ی کوچیک تر بودن اونو می کرد …
از روی زمین میوه های کاج رو برمی داشتن و یک جا جمع می کردن … و خوشحال بودن که داره زیاد میشه …
من با هما سر گرم حرف زدن شدم … ولی چشمم همش به یاس بود …
از عروسی گفتم و از سینا و از احساسم … چون هما زن بسیار عاقل و با تجربه ای بود , منو نصیحت می کرد و من به این مشاوره احتیاج داشتم …
در یک چشم بر هم زدن , دیدم کیان تنهاست و یاس نیست یک مرتبه … از جام پریدم …
وحشت زده به اطراف نگاه کردم … پرسیدم : کیان جان , یاس کجاست ؟
گفت : نمی دونم داشت بازی می کرد … رفته کاج بیاره …
هما زد تو صورتش و گفت : بدو … خودش دست کیان رو گرفت و با هم شروع کردیم به گشتن …
اولش فکر می کردم همین دور و براست … ولی نبود …

هر جایی رو می گشتم ,, ولی خبری از یاس نبود …
باورم نمی شد … آب شده بود رفته بود تو زمین … هراسون می دویدم و فریاد می زدم : یاس … یاس …
ای خدا نه … یا امام رضا به دادم برس … یاس …

هما از یک طرف و من از طرف دیگه می دویدیم … حال من معلوم بود …

دیگه فریادهای من دلخراش شده بود و کسانی که توی پارک بودن متوجه ی ما شدن …
هر کس می خواست یک طوری به ما کمک کنه …
هما آدرس لباس و شکل یاس رو می داد و می دوید … اون با سرعت خودشو رسوند به خیابون …

و من از طرف دیگه رفتم که اسباب بازی ها رو بگردم … فکر می کردم شاید رفته اونجا ….

نبود ……. از یاس خبری نبود …..
دیگه نمی دونستم چیکار کنم ، داد می زدم : به پلیس خبر بدین … تو رو خدا یکی به پلیس خبر بده …
تا انتهای پارک دویدم و به اطراف نگاه کردم و فریاد زدم … نبود ,, با سرعت دویدم به طرف جایی که هما رفته بود …

و فقط داد می زدم : ای خدا نه … ای خدا , غلط کردم … یاس رو بهم برگردون …

ولی اون نبود که نبود … تازه هما رو هم گم کرده بودم و نمی دونستم کجا رفته …

بهتر بود من به سینا خبر بدم ولی چطوری بهش بگم … الان از خواب بیدارش کنم , بگم یاس گم شده سکته می کنه … ای خدا … همین طور مثل ابر بهار اشک می ریختم …

و تو همون حال تصمیم گرفتم به شرف خبر بدم …
ترسیدم که مهتاب پیشش باشه … اون زن پا به ماه …

و بازم دویدم …. و داد زدم : یاس …
دیدم یک آقایی که از روبرو میومد , هراسون گفت : شما بچه تو رو گم کردین ؟

گفتم : پیداش کردین ؟ می دونی کجاست ؟
گفت : من نه , یک خانمی پیداش کرده … الان اون طرف دارن با پلیس حرف می زدن … منو فرستاد دنبال شما … نترس دختر جان , بچه ات پیدا شد …
همین طور که می دویدم به طرف خیابون … گفتم : پیداش کرده ؟ … مطمئنی ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۵]
قسمت چهل و چهارم

بخش پنجم

 

 

نفسم داشت بند میومد ولی بی وقفه می دویدم … بازم فکر می کردم هما پلیس رو خبر کرده و اون بچه کیان بوده … هنوز گریه می کردم و نذر و نیاز …
داد می زدم : یا امام رضا پیدا بشه میام پابوست … گوسفند می کشم … به خاطر خدا کمک کن …
از دور یاس رو دیدم که تو بغل هماست … خودم که دیگه رمقی برام نمونده بود رو رسوندم به اون …
اونقدر گریه کرده بود که صورتش قرمز شده بود … با این حال منو که دید , خودشو انداخت تو بغلم …
چنان به آغوشش کشیدم که که دردش گرفت … سر و روشو غرق بوسه کردم …

خدا رو شکر … خدایا شکرت … یا امام رضا شکرت …
رفتم جلو ببینم چی شده ؟…

یک زن میانسال در حالی که وانمود می کرد پیره … به ما نزدیک شده بوده و در یک لحظه یاس رو زیر چادر می گیره و می بره … ما اون زن رو دیدیم ولی دنبال یاس می گشتیم …
اتفاقا هما متوجه ی اون شده بود … برای همین از همون طرفی که اون زن به طور مشکوک رفته بود , میره و موقعی بهش می رسه که می خواسته سوار تاکسی بشه و بچه رو با خودش ببره …
هما چنگ می ندازه و چادر اونو می کشه و یاس رو می ببینه که از ترس چشمهاش گرد شده بود و گریه می کرد …
خلاصه هما گیرش انداخته بود و تحویل پلیس داده بود …
حالا از ما می خواستن بریم کلانتری و شکایت کنیم …
من نمی خواستم کسی بفهمه …
گفتم : من وقت شکایت و دادگاه ندارم … اگر من شکایت نکنم چیکارش می کنین ؟
گفت : هیچی مجبور می شیم ولش کنیم …
گفتم : شما که پلیس هستین این خلافکاره … خودتون با چشم خودتون دیدن که بچه ی منو دزدید … همین ؟ ولش می کنین ؟
خوب میره بچه یکی دیگه رو می دزده …
گفت : اگر نگرانین بیاین شکایت کنین …
همینطوری که نمی شه کسی رو دستگیر کرد ..و
گفتم : ای بابا همین طوری ؟ شما الان با چشم خودت دیدی که بچه ی منو دزدید … اقلا یک مجازاتی براش قائل بشین که به ترسه …
خندید و گفت : از چی بترسه ؟ این بیست بار افتاده زندان … این ها که دیگه درس عبرت نمی گیرن … براشون فرقی نمی کنه ….
منم همینطور که یاس تو بغلم بود و دستش دور گردنم و مرتب می گفت : مسا ترسیدم …
جلوی همون پلیس ها لگدم رو بلند کردم و کوبیدم تو کمر زنه … تعادلشو از دست داد و نقش زمین شد و بعد یک لگد دیگه بهش زدم …
و به پلیسه گفتم : پس من خودم مجازاتش می کنم …

و به هما گفتم : بریم …
می خواستم هر چی زودتر از اونجا دور بشم …. یک ترس تو دلم افتاده بود که نکنه دوباره یاس رو ازم بگیرن …
هوا داشت تاریک می شد و حتما سینا نگران ما شده ولی چرا هنوز یک زنگ به من نزده بود ؟ … دل تو دلم نبود و احساس گناه داشت منو می کشت …
ولی می دونستم دیگه هی چوقت سینا به من اطمینان نمی کنه , یاس رو به دست من بسپاره …

با عجله رفتیم بالا … هنوز چشمام قرمز بود و صورتم برافروخته … کلید انداختم و رفتم تو … چراغ ها خاموش بود و هنوز سینا بیدار نشده بود …
با سر و صدای ما بلند شد و از اتاق اومد بیرون …
خواب آلود و پرسید : اومدین ؟

و رفت دستشویی …
من اول نمی خواستم به سینا بگم ولی بعد فکر کردم اگر دروغی بین ما باشه اون حتما می فهمه و بعدا خیلی برام بد میشه … و در واقع اون حق داشت بدونه و اگرم دیگه به من اعتماد نکنه کار بدی نکرده …
چون من در واقع نتونسته بودم از امانتی اون درست مراقبت کنم …

هنوز دست و پام می لرزید ….
هیچی نگفتم یاس رو که می خواست بره پیش سینا بغل کردم و گفتم : عزیز دلم صورتتو بشورم ، خوشگل بشی تا بابایی بیاد …
فورا یک شیشه شیر خنک که اون دوست داشت , حاضر کردم … داشتیم از آشپزخونه میومدیم بیرون که سینا چشمش افتاد به من …

و پرسید : چی شده ؟ … شماها چرا اینطوری شدین ؟

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۸]
قسمت چهل و چهارم

بخش ششم

 

و یاس رو از من گرفت …
یاس بغض کرد و گفت : بابایی ترسیدم …
پرسید : از چی بابا ترسیدی ؟ بهم بگو ببینم .
گفت : از خانم ترسیدم …
گفت : خانم که ترس نداره … و همین طور که یاس بغلش بود نشست روی مبل و از من پرسید : چی شده ؟ توام حالت خوب نیست … خانم کیه ؟
گفتم : یاس رو بذار رو مبل شیرشو بخوره … منم یک چایی درست کنم , برات تعریف می کنم …
یاس عادت داشت روی مبل دراز بکشه و با یک دست شیشه رو بگیره و با انگشت دست دیگه اش موهاشو لوله کنه و اینطوری شیر می خورد و گاهی هم می خوابید ) …
سینا گفت : توام بشین … من میرم چایی می ذارم , تو خوب نیستی … گریه ام کردی ؟ ای داد بیداد … چی شده ؟ بگو … همین الان تعریف کن … بشین …
تو رو خدا بشین … می خوای برات آب بیارم ؟

و همین کارو کرد … و زود یک لیوان آب داد دست من …

و نشست جلوی روم و پرسید : چی شده ؟ بگو کسی اذیتتون کرده ؟ دعوات شده ؟
گفتم : نه , صبر کن برات تعریف می کنم …

لیوان آب رو تا ته سر کشیدم … از بس نگران من شده بود فورا شروع کردم …
و عین واقعیت رو گفتم …

در بین حرفای من عکس العمل نشون می داد , به خودش می پیچید و هی می گفت : وای خدا … خدایا شکرت که به من رحم کردی …

و یاس رو نوازش می کرد و خیره شده بود به اون …
تا حدی که اشک تو چشمش جمع شد … پشت سر هم می گفت : ای داد بیداد … ای داد بیداد ….

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۹]
قسمت چهل و چهارم

بخش هفتم

 

 

جریان پلیس و کاری که با زنه کردم رو هم بهش گفتم و می دونستم که سینا به راحتی از این موضوع نمی گذره …
خودمو آماده کردم که منو سرزنش کنه و عکس العمل بدی نشون بده ….
و اینم می دونستم این مسئله در همون روز اول , بین ما فاصله ی بیشتری ایجاد می کرد که به این زودی من نمی تونستم جبرانش کنم …
موقعی که تعریف می کردم اینو حتم داشتم و منتظر عواقب اون بودم …..

حرفم که تموم شد … نگاهش روی من ثابت موند , سرشو تکون داد و گفت : چی بگم … خیلی خدا بهمون رحم کرد …
تقصیر من شد … وای … وای من باید باهاتون میومدم … خیلی اذیت شدی ؟ ببخشید تنهات گذاشتم …
حالا دیگه خودتو ناراحت نکن … به خیر گذشت … وای چقدر عذاب کشیدی مهسا … خودمو جای تو گذاشتم , خیلی بد بوده … می تونم درک کنم چه حالی داشتی … متاسفم …

اون وقت من اینجا خوابیده بودم … کاش باهاتون میومدم …

و گوشی رو برداشت و زنگ زد به مامانش و پرسید : کسی که خیلی ترسیده , چی بخوره خوبه ؟ …
گل گاوزبون ندارم ، لیمو دارم … چطوری درست کنم ؟ … باشه فهمیدم … نه , الان نه … بعدا براتون تعریف می کنم … مهسا ترسیده … گفتم که باشه , بعدا زنگ می زنم …..

من گفتم : سینا لازم نیست …
گفت : نه بابا … مامان میگه آدم که حرص و جوش بخوره باید گل گاوزبون بخوره … من یادم رفته بود اسمش چی بود …

و با عجله لباس پوشید و از خونه رفت بیرون …

من حیرون و متعجب همین طور نشسته بودم …
یاس خوابش برده بود ولی قدرت نداشتم بذارمش سر جاش … و قبل از اینکه من کاری بکنم و از بهت در بیام اون برگشت , با چند بسته گل گاو زبون …
من چایی رو دم کرده بودم , گفتم : نمی خواد , بهتر شدم … بیا چایی بخوریم …

گفت : نه برای بهتری نیست که ,, باید حتما بخوری … و گرنه بعدا روت اثر می ذاره …

و خودش مشغول شد و برای من گل گاو زبون با لیمو و نبات رو درست کرد ….
برای خودشم ریخت … و همش به من می گفت : از جات تکون نخور … تو هول کردی …
باورم نمی شد …
مثل خواب و رویا بود … از شدت ناباوری , موهای تنم مور مور می شد …

بهش نگاه می کردم … تو دلم گفتم : عزیزم ../ می دونستم تو خوبی ../ ولی نه تا این اندازه …

و چقدر کار خوبی کرده بودم که باهاش ازدواج کردم …
حتی اگر تا ابد عاشق من نمی شد … بازم دوستش داشتم و هر کاری از دستم بر میومد برای خوشبختی اون می کردم ….
بوی اون گل گاو زبون و لیمو ، خوش ترین و دل انگیزترین چیزی بود که در تمام عمرم احساس کرده بودم …

بوی خوشبختی می داد … بوی امید به زندگی … و بوی عشق …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۰:۵۹]
قسمت چهل و پنجم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
اون روز توی آژانس همه چیز رو محو می دیدم … به شدت خوابم میومد …

نزدیک عید بود و سرمون خیلی شلوغ بود …
این بود که هیچ چاره ای نداشتم جز اینکه حواسم رو جمع کنم … چون هماهنگی تورهای مسافرتی کار سختی بود و من و پیام تمام روز رو مشغول بودیم …
عمدا شرکت رو زودتر تعطیل کردم چون دیگه توان ایستادن نداشتم …
پیام کمکم می کرد تا سیستم ها رو ببندیم و کنترل کنیم …
همون طور که سرش پایین بود … گفت : تبریک میگم سینا جان …
انگار یکی با پتک کوبید تو سر من … هیچ وقت تو عمرم اونقدر به خنگی خودم واقف نشده بودم … از خجالت مُردم و زنده شدم و کلا خواب از سرم پرید …
من اصلا اونو فراموش کرده بودم , گفتم : پیام به خدا ازدواج ما بیشتر مصلحتی بود …
باور کن اگر می دونستم که مهسا بالاخره به تو جواب مثبت میده من این کارو نمی کردم … ولی در مورد من بیشتر به خاطر یاس بود ….
آه بلندی کشید و گفت : راستش مهسا با من مشکلی نداشت , همون روز اول مادرم کارو خراب کرد و چشم مهسا رو ترسوند .
مدت ها باهاش قهر بودم …. ولی خوب باور کن اون هیچ وقت به من ایرادی نگرفت … همش از دست مادرم بود … قبلا بهت گفته بودم دیگه هر کاری کردم با من راه نیومد …
گفتم : ببین پیام جان اگر دلش با تو بود گذشت می کرد … درست نمی گم ؟

گفت : نمی دونم … به هر حال قسمت نبود … ان شالله توام خوشبخت بشی ….
رفتم جلوشو دستشو گرفتم و گفتم : منو می بخشی ؟ دوست نداشتم اینطوری بشه …

گفت : اشکالی نداره , خودتو ناراحت نکن … من باهاش کنار اومده بودم …
یک ساله جواب تلفن منو هم نداده بود … عیب نداره …
وقتی نشستم توی ماشین که برم طرف خونه خیلی ناراحت بودم … نمی دونم چرا غیرتی شده بودم که پیام در مورد مهسا اونطوری حرف زد … با اینکه به روی خودم نیاوردم … ولی حسابی فکرم بهم ریخته بود …
راستش وقتی با مهسا ازدواج می کردم اصلا یاد پیام نبودم …
نزدیک های خونه دوباره چشمم سنگین شد و تقریبا پشت فرمون خوابم برد … هی می پریدم و به چشمم فشار میاوردم که خوابم نبره …
وقتی رسیدم , دیدم سارا اونجاست ولی من منگِ منگ بودم …

موقع ناهار ژیلا خانم زنگ زد و در کمال خانمی به من گفت : خوب کاری کردی با مهسا ازدواج کردی … ما که خوشحال شدیم ، من می دونم برای بچه ی من چقدر زحمت کشیدی … ازت ممنونم سینا جان …
بعد با رضا حرف زدم و آخر از همه هم پرویز خان گوشی رو گرفت و برای بار چندم بهم تبریک گفت و اینم دوباره یادآوری کرد که حتما عید برو کیش … کلید ویلا دست عباس آقاست , ازش بگیر … قبلا زنگ بزن برات تمیز کنه …
تا ناهار خوردم رفتم خوابیدم … یک چیزایی شنیدم که مهسا می گفت می خواد یاس رو ببره پارک …

منم اشکالی ندیدم و شایدم حوصله ی فکر کردن به بد و خوبشو رو هم نداشتم …
همین دیگه … یادم نیست کی خوابیدم …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۰]
قسمت چهل و پنجم

بخش دوم

 

 

وقتی بیدار شدم هوا تاریک شده بود و سر و صدای یاس میومد …
لباس پوشیدم و رفتم ببینم چیکار می کنن …
ولی هر دو پریشون و آشفته از پارک اومده بودن …
وقتی مهسا برام تعریف کرد که چی بهش گذشته و چه اتفاقی برای یاس افتاد , قلبم داشت از کار میفتاد … و هزاران مرتبه خدا رو شکر کردم … ولی دلم برای مهسا خیلی سوخت …
نگاهش کردم چقدر دلسوزانه و بی ریا از یاس مراقبت می کرد …

با خودم فکر کردم … این زنی هست که می تونم یاس رو بهش بسپرم … با اینکه از دستش ناراحت شده بودم که کوتاهی کرده و چشم از یاس برداشته … ولی به خاطر اینکه بیشتر عذاب وجدان نداشته باشه , وانمود کردم که تقصیر منه و اون تمام تلاشش رو کرده …
البته که می دونستم این وضعیت ممکن بود برای رعنا هم پیش بیاد ولی مهسا همون کاری رو کرده بود که یک مادر در این جور مواقع می کنه … مخصوصا که دیدم به خاطر یاس چقدر ناراحت شده که حتی اون زن رو زده بود …
از صورت و حالتش می شد فهمید که هول کرده … و حال خوبی نداره … این بود که براش گل گاوزبون درست کردم …
البته چون از مامان طرز تهیه ی اونو پرسیده بودم … هی زنگ می زد و تا از قضیه سر درنیاورد , ما رو ول نکرد … و خوب وقتی هم شنید با اینکه به خیر گذشته بود , حالش بد شد …
اون شب به مهسا گفتم : تو بشین , شام از بیرون می گیرم …

گفت : نه به یاس غذای بیرون رو نمی دم …
خوب برای اون که درست می کنم ، خودمون هم می خوریم …
من حالم بهتره … فکر کنم مامان درست می دونه گل گاو زبون خیلی خوب بود …
و نگاهی به من کرد … که برای اولین بار منو تحت تاثیر خودش قرار داد … نمی دونم چون احساس می کردم اون زن منه یا اینکه حالا متوجه ی اون شده بودم ،

ولی این نگاه با همیشه فرق داشت یک طور خاصی بود …

گفت : سینا ازت ممنونم … خیلی منطقی برخورد کردی و خیلی مهربونی … برام خیلی ارزش داشت …
با اینکه خیلی عادی گفتم : نه , خواهش می کنم چه حرفیه …
ولی یک جوری دگرگون شدم که مجبور بودم برای پنهون کردنش برم توی اتاقم …

ای بابا چرا من قرمز شدم ؟ سینا خجالت بکش …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۰]
قسمت چهل و پنجم

بخش سوم

 

مدتی همون جا موندم … و با صدای یاس که منو می خواست اومدم بیرون …
قبل از من مهسا بهش رسیده بود ولی اون از خواب که بیدار می شد اول منو صدا می کرد …
بغلش کردم و بردمش تو اتاقم … داشتم قربون صدقه ی یاس می رفتم و باهاش بازی می کردم تا خواب از سرم بپره که مهسا زد به در …
گفتم : بفرما …

دو تا لیوان آب پرتقال دستش بود و گفت : دختر خوشگم گلوش تازه بشه …
گفتم : خودت چی ؟ … برای خودت نگرفتی ؟

گفت : چرا یکم خوردم … این مال شماست … بابایی بخوره که یاس ببینه چقدر خوبه …
گفتم : ممنون , خجالت دادی …

و از اتاق رفت بیرون …
می خواستم عادی باشم ولی نمی شد … کاملا معذب بودم و نمی دونستم چیکار کنم …
بالاخره رفتم سراغ تلویزیون …
مهسا داشت آشپزی می کرد … می خواستم برم به کمکش ولی راستش یک جورایی هنوز مثل غریبه بود برام …
شام خیلی خوشمزه ای درست کرده بود که هم من و هم یاس خیلی زیاد خوردیم .. .
گفتم : اگر چیزی تو خونه کم و کسره لطفا بنویس تا من فردا سر راه بگیرم …

گفت : نه , اگر زحمتی نیست وقتی اومدی با هم بریم تا چیزایی که خودم می دونم بگیرم …
بعد از شام سکوتی سنگین بین ما برقرار شد …
یاس کنار مهسا نشسته بود و اون براش قصه می خوند …
بعد بهش گفت : آهنگ دوست داری برات بزنم تا بخوابی ؟
یاس گفت : دوست دارم …

من توجهی نکردم و داشتم اخبار گوش می کردم … اون دو تا با هم رفتن به اتاق مهسا …

کمی بعد در کمال تعجب من صدای تار شنیدم …
اول فکر کردم که این صدا قبلا ضبط شده … ولی نوع نواختن اون معلوم بود که کسی داره اونو می زنه … خیلی هم ماهرانه و زیبا …
رفتم کنار اتاق مهسا .. گوش دادم … زدم به در ، صدا قطع شد …
گفت : بیاین تو … من ناراحت نمیشم تو بیای تو اتاقم …
درو باز کردم و دیدم مهسا یک تار دستشه …

گفتم : تو تار می زدی ؟ عجب …
گفت : خوب آره … چرا عجب ؟ … کلاس رفتم یاد گرفتم ، البته خیلی ماهر نیستم ولی بلدم …
گفتم : خیلی برام جالب بود … بزن دوباره …
گفت : می خوای تو چهار چوب در همین طور وایستی ؟ … خوب بیا بشین …
گفتم : چطوره شماها بیاین بیرون …

بلند شد و گفت : بریم … راستش می ترسیدم دوست نداشته باشی …
اومدیم نشستیم و مهسا زد … خیلی قشنگ و دل نشین …
یکی از آثار همایون خرم رو نواخت که من خیلی دوست داشتم …

نمی دونم اون می دونست و عمدا اون آهنگ رو انتخاب کرده بود یا اتفاقی این طوری شد …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۰]
قسمت چهل و پنجم

بخش چهارم

 

 

من محو گوش دادن بودم …
وقتی تموم شد … من شروع کردم به دست زدن و یاس هم از من یاد گرفت و دست می زد و خوشحال شده بود …
گفتم : واقعا شگفت زده شدم ، اصلا فکر نمی کردم که تو به این خوبی تار بزنی …
گفت : این سه تاره … اول تنبک یاد گرفتم … می گفتن چون انگشتام بلنده خوب می تونم از عهده اش بر بیام … همین طورم بود ولی از نظر روحی راضی نمی شدم … یک ساز دلی می خواستم که هر وقت دلم گرفت برای خودم بزنم …
پرسیدم : پس چرا تا حالا کسی ندیده تو ساز بزنی ؟ …
گفت : برای اینکه ساز من دلیه فقط برای خودم دوست داشتم بزنم .. .و حالا هم دوست داشتم برای شما و یاس بزنم … ساز دلی یعنی همین دیگه …
پرسیدم : بچه ها می دونن تو اینقدر خوب سه تار می زنی ؟ …
گفت : نمی دونم … دیدن که میرم کلاس و تمرین می کنم …
ولی مامانم با همه ی وجودش حس کرده و حرص خورده … از بس من زدم , کلافه شده بود … روزی که اثاثم رو میاوردم , تارو که دست من دید گفت : آخیش راحت شدم از دست این مزقون ….
خندیدم و گفتم : یکی دیگه هم بزن … من و یاس که خیلی دوست داشتیم ….

بدون معطلی شروع کرد …
صدای دلنواز تار مهسا تو خونه ی ما پیچید و ذره ذره سردی که بین ما حاکم بود از بین برد …
احساس می کردم بهش نزدیک تر شدم … کمی با هم حرف زدیم و اون تعریف کرد که چطور به کلاس رفته و چه اتفاقاتی براش افتاده …

تا یاس خوابش گرفت … از من خواهش کرد که بذارم اونو بخوابونه …
یاس هم مخالفتی نکرد و با هم رفتن …

منم شب بخیر گفتم و خوابیدم … و اون روز که به نظرم طولانی ترین روز زندگیم بود , گذشت …
صبح قبل از اینکه مهسا بیدار بشه از خونه رفتم بیرون … چون تو شرکت خیلی کار داشتم …
وسط روز شرف زنگ زد و با صدای بلند که عادت داشت , گفت : سلام داماد ,, دیگه ما رو فراموش کردی ؟ … نمیشه ,, ما امشب سرت خراب می شیم …
گفتم : تو دست از سر من برنمی داری ؟

گفت : نه , تازه اولشه … خوشم اومده تا چهار تا بهت زن ندم , ولت نمی کنم …

و قاه قاه خندید …
پرسیدم : با کی میای ؟

گفت : کسی نیست , اقوام زنت … داریم میایم پاتختی … ما که عادت کردیم شب جمعه خونه ی تو باشیم .
گفتم : بگم نه , فایده داره ؟
گفت : چیه خرت از پل گذشت ؟ زنو گرفتی دیگه جواب سر بالا میدی ؟ …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۲.۰۷.۱۷ ۲۱:۰۱]
قسمت چهل و پنجم

بخش پنجم

 

 

گوشی رو که قطع کرد , زنگ زدم به خونه …
مهسا آهسته گفت : بفرمایید …
گفتم : سلام خوبی ؟
گفت : ای وای سینا تویی ؟ یاس خوابه … ما خوبیم … تو چطوری ؟
گفتم : شب بچه ها میان خونه ی ما … خرید داری بگو … چون فکر نکنم وقت کنیم راحت بریم خرید …
گفت : می دونم مهتاب به من گفت … منیره و مجتبی هم میان …
گفتم : پس برام پیامک کن … من هر چی می خوای می خرم و میارم …
گفت : باشه دستت درد نکنه …
وقتی خرید می کردم , زنگ زدم به مامان مهسا … پرسیدم : شما با کی می خواین بیان ؟
گفت : نه مادر … من بیام چیکار ؟ ان شالله یک وقت دیگه خودم میام …
گفتم : حاضر بشین من دارم میام دنبالتون … می خوام مهسا خوشحال بشه …
گفت : نه , پس بذار به مجید میگم بیاد منو بیاره …
گفتم : به کسی نگین خودم میام ..
چیزایی که مهسا گفته بود خریدم و رفتم دنبال مامانش …
دلم براش می سوخت … نمی خواستم همه ی بچه هاش دور هم هستن , اون تنها تو خونه بشینه .
زنگ زدم … اون حاضر بود … با یک ساک کوچیک اومد بیرون …

با من روبوسی کرد و نشست کنارم …
یکم که رفتم … برگشت طرف منو و نگاهی به من کرد و گفت : می دونی دو تا داماد داشتم و یک عروس ولی فقط با تو راحت هستم …

و آه عمیقی کشید و ادامه داد : از صبح همه ی بچه ها بهم زنگ زدن ولی گفتم نه , ولی به تو نتونستم … حالا جوابشون رو چی بدم ؟
گفتم : بگین قرار بود با من بیاین … بذارین حسودی کنن …
گفت : آخه منه پیرزن …
گفتم : دیگه این حرف رو نزنین … شما کجا پیرزن هستی ؟ … تازه اول جوونی شماست … تو رو خدا نگین دیگه …
گفت : مهسا باعث شد بازنشسته بشم … دوست نداشت کار کنم … حالا فکر می کنم پیر شدم … پای این بچه ها و غصه هاشون و گرفتاری هاشون …
گفتم : ظاهرا که بچه های شما همه خوبن …
گفت : مهسا پیرم کرد مادر … نمی دونم چی می خواست … و یا چی فکر می کرد ولی چندین سال بود که روز خوش ندیده بود … من تازگی خنده رو روی لبش می بینم … همیشه تو اتاقش بود , یک سازی هم داشت می زد و گریه می کرد …
می گفت : یک روز این ساز رو برای کسی می زنم که امروز دارم براش گریه می کنم … آخرم من نفهمیدم چه دردی داشت …
آنچنان حال من بد شده بود که نمی دونستم چی بگم …
باید مهسا رو می شناختم … واقعا برای من گریه می کرد ؟ شایدم برای پیام بوده ؟ … نکنه کس دیگه ای رو دوست داشت که بدون قید و شرط , تن به این ازدواج احمقانه داده ؟ آره باید می فهمیدم … ولی چطوری ؟ برای اولین بار حس بدبینی در من به وجود اومد …
و خودخواهانه دلم می خواست اون کسی که اون دوست داشت , من باشم …

حالا در اون شرایط چرا ,, نمی دونستم …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۰۸]
قسمت چهل و ششم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
من و مامان مهسا حدود پنج رسیدیم خونه …
همون طور که فکر می کردم مهسا از دیدن مامانش شوکه شده بود و خوشحالی می کرد و می خندید و هی به من نگاه می کرد و می گفت : وای مرسی … چطوری تونستی از خونه بکشیش بیرون ؟ …
وای مامان خوش اومدی …
از اینکه تونسته بودم مهسا رو خوشحال کنم از خودم راضی شدم ولی اون تردید که تو دلم افتاده بود , فکرم رو به خودش مشغول کرده بود …
مامان مهسا کمک کرد که چیزایی که خریده بودیم آماده بشه و خلاصه منم کمک کردم و بچه ها اومدن …
و این اولین مهمونی من و مهسا بود که با خانواده ی مهسا دور هم جمع شده بودیم …
خانواده هایی که به طور عجیبی همه به هم وابسته بودیم … من خیلی سر حال نبودم چون اون فکر , دست از سر من برنمی داشت …
ولی آخر شب گفتم : بین شما کی می دونست مهسا خیلی خوب سه تار می زنه ؟
شرف گفت : ساز نمی زنه , دلینگ دلینگ می کنه …
گفتم : پس حالا گوش کنین … مهسا میشه خواهش کنم بزنی ؟
خندید و خوشحال شد و رفت سازشو آورد و شروع کرد همون آهنگ ” ساغرم شکست ای ساقی ” رو دوباره نواخت … همه تعجب کرده بودن جز مادرش که بارها اون نوا رو شنیده بود …

موقعی که اون داشت می زد من دوباره رفتم تو فکر … راستی مهسا اون آهنگ رو برای کی می زد ؟
نکنه هنوز پیام رو دوست داشته باشه …

اون می گفت که مادرش باعث شده اونا از هم جدا بشن … و این فکر با اینکه دلم نمی خواست , تو ذهن من رشد می کرد و بزرگ می شد …
و این بار خبری از اون لذتی که بار اول از شنیدن اون آهنگ برده بودم , نبود … نمی دونم چرا اینقدر در این مورد خودخواهانه فکر می کردم …
با خودم می گفتم … سینا تو زن داشتی ، بچه داشتی و حتی با شرایط بدی با اون ازدواج کردی … حتی اون زن واقعی تو نیست …
پس حالا هرچی … ول کن هر کسی رو دوست داشت , به تو چه … ولی دلم قرار نمی گرفت و بازم دلم اینو نمی خواست …
بچه ها که رفتن یاس خوابیده بود و من و مهسا تنها شدیم …

کمک کردم تا وسایل رو جا به جا کنیم و ته مونده ی ظرفا رو بشوریم …
خوب دل من کوچیک بود , همین طور که کار می کردم گفتم : واقعا خیلی خوب این قطعه ” ساغرم شکست ” رو می زنی … عالی … قبلا خیلی زدی ؟
گفت : هر وقت تنها بودم برای خودم …

پرسیدم : برای خودت , به یاد کسی ؟
نگاه مشکوکی به من کرد و گفت : بماند … اون روزا دیگه تموم شده … سخت بود ولی گذشت …
پرسیدم : پس یک کسی تو زندگیت بوده …
گفت : بله , خوب بوده … فکر می کردم تا الان متوجه شده باشی … ولش کن حتما یک روز خودت می فهمی …
با خودم گفتم : آره … اون کسی که من می شناسم و باید متوجه می شدم حتما پیام بوده … ای وای اگر اون هنوزم اونو دوست داشته باشه , چی ؟
نه بابا مگه میشه ؟ آره دیگه میشه … برای همین تن به ازدواج این طوری با من داد …
الانم اصلا انگار براش فرقی نمی کنه …

سینا دست بردار … خوب اگر می خواست که مانعی سر راهش نبود …
کاش می شد سر در بیارم … نمی خوام تو این شک و دودلی باقی بمونم …

چون اصلا به این کار عادت نداشتم …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۰۸]
قسمت چهل و ششم

بخش دوم

 

 

فردا با بچه ها قرار بود بریم جاده چالوس , کباب بخوریم …
مهسا زودتر از من بیدار شده بود و صبحانه ی یاس رو داده بود و اونو برده بود حموم … و تر و تمیز و سرحال داشت باهاش بازی می کرد …

در حالی که خودش هنوز صبحانه نخورده بود و منتظر من بود …
اینکه حالا کسی هست که به یاس رسیدگی می کنه و به من توجه داره , بهم حس امنیت داد …
فقط روز سوم بود ولی احساس من خیلی به سرعت داشت تغییر می کرد …
وقتی با مهسا صبحانه می خوردم … حرفی نمی زدیم ولی من فکر می کردم …

حتما من اشتباه کردم … اگر اون منو دوست نداشت پس چرا این کارا رو می کنه ؟

و می دونستم که دخترای این دور زمونه کمتر حاضرن چنین کاری رو برای یک مرد بکنن …
پس حتما همین طور بود و اون آهنگ رو مهسا برای من می خوند ….
یک مرتبه دیدم , بازم سر صبح دارم به این مسئله فکر می کنم …

ای بابا سینا … چرا اصلا این موضوع برای تو مهم شده ؟ ول کن تو رو خدا … چه اهمیت داره ؟ خیلی احمقانه است …

و از خودم خجالت کشیدم …
ولی این تازه شروع کار بود …….

 

چند روز بعد من با پیام توی شرکت کار می کردیم … آقا حیدر دو تا چایی برای ما آورد …
از پیام پرسیدم : تو موسیقی دوست داری ؟
گفت : آره … چطور مگه ؟ …
گفتم : معمولا چه آهنگ هایی رو گوش می کنی ؟
گفت : همه جور … بیشتر شرقی , غربی … موزیک خوب باشه گوش می کنم … راستی معین رو از همه بیشتر دوست دارم …
گفتم : مرضیه و دلکش رو چی ؟ اونا رو هم گوش می کنی ؟
گفت : کم و بیش … بعضی ها رو که خوبن و همه خوششون میاد …
گفتم : من خیلی آهنگ مرضیه رو که می خونه ” ساغرم شسکت ای ساقی ” رو از بچگی دوست داشتم … تو چی ؟
گفت : نمی دونم کدوم بود … یادم نیست … نه , بخون یکمشو …
گفتم : یکشب کنسرت می ذارم توام بیا … چی میگی ؟ اینجا بخونم ؟

 

خوب خیالم راحت شد که پیام این آهنگ رو نشنیده …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۰۸]
قسمت چهل و ششم

بخش سوم

 

 

وقتی ازش جدا شدم , فکر کردم که اشتباه کردم …

و اون روز خیلی خوشحال رفتم خونه … و تا چشمم به مهسا افتاد , با روی خیلی خوش ازش استقبال کردم …
و گفتم : ناهار چی داریم که خیلی گرسنه هستم … می تونم یک گاو رو بخورم …

اونم از من استقبال کرد و با خنده گفت : چیزی که دوست داری … آبگوشت … باور کن یاس یک کاسه خورد , مثل اینکه اونم مثل تو دوست داره …
پرسیدم : تو می دونستی من آبگوشت دوست دارم ؟ …
گفت : حالا زودتر بیا که منم گرسنه ام …
جواب منو نداد ولی از صورتش پیدا بود که همینطوره … و این منو خوشحال می کرد …
میز قشنگی چیده بود و با اشتها با هم غذا خوردیم …

و من از ذوقم بهش گفتم : می خوای عید بریم کیش ؟
گفت : آره معلومه … من یک بار رفتم خیلی دوست داشتم … عید از همه وقت بهتره … من تو تابستون رفتم که مرخصی داشتم خیلی گرم بود …
گفتم : این آبگوشت مزه ی آبگوشت های مامانم رو می داد … خیلی خوشمزه بود …
راستی تو چه غذاهایی رو دوست داری ؟ …
به چشم هاش یک حالت خاص داد و گفت: من همه چیز دوست دارم جز کله پاچه و غذاهای شیرین …
گفتم : نه چی رو از همه بیشتر دوست داری ؟
گفت : کباب کوبیده …
اون روز من توی حال و هوای خوبی بودم … حتی به عنوان یک زن بهش نگاه کردم و احساس گناه نکردم چون اون زن من بود …
فردا بلیط های کیش رو گرفتم برای مامانم و بابام ، سارا و وحید و مامان مهسا و خوشحال برگشتم خونه تا این خبر رو به مهسا بدم …
حالا با ذوق و شوق میومدم خونه و از اون غم سنگین که همیشه روی دلم سنگینی می کرد خبری نبود … بعد از ناهار , بلیط ها رو دادم به مهسا …

چنان اوقاتش تلخ شد که تو ذوقم خورد …
نمی دونستم از چی اینقدر عصبی شده …

بلند شد و رفت تو اتاقش و درو بست و تا نیم ساعتی بیرون نیومد …
دلم طاقت نیاورد و نمی دونستم از چی ناراحت شده …

برای همین رفتم در اتاقشو زدم و گفتم : مهسا ؟ …

فورا د و باز کرد و گفت : بله …

پرسیدم : چیزی شده ؟ از چیزی ناراحت شدی ؟ من فکر کردم خوشحالت می کنم …
گفت : آره به خدا خوشحال شدم … امروز یکم حال ندارم … دستت درد نکنه … برای مامان منم بلیط گرفتی ؟
گفتم : آهان متوجه شدم … استراحت کن …
ولی اون اومد بیرون و رفت تو آشپزخونه …. پرسید : چایی می خوری ؟ من دلم چایی خواسته ….
گفتم : برای منم با نبات باشه لطفا …
و رفتم کنارش ایستادم و پرسیدم : می خوای مامانم اینا نیان ؟ از این ناراحتی ؟
گفت : ای وای نه …. می ترسم که بفهمن بین ما … منظورمو که می دونی …
گفتم : خاطرت جمع … حواسم هست ، نگران نباش …

و اینطوری حالش خوب شد …
آماده می شدیم که بریم سفر … روز آخر بود و من داشتم حسابرسی می کردم … و دفتر سال رو می بستم …

مخصوصا این مدتی که پرویز خان نبود بیشتر دقت عمل داشتم که نکنه چیزی اشتباه بشه … اون به زودی برمی گشت … و من باید حساب و کتاب بهش پس می دادم …

که پیام اومد تو اتاق من تا خداحافظی کنه و گفت

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۱۹]
قسمت چهل و ششم

بخش چهارم

 

 

این تو ( مهسا ) :
بعد از خوردن اون گل گاوزبون ، زندگی هم به کام من شیرین شد … و فکر می کردم پس خوشبختی وجود داره …

و چقدر طعم شیرین و گورایی بود …
رفتار سینا اونقدر آقامنش و گرم بود و به همه چیز توجه داشت که من تعجب می کردم و لذت می بردم … همیشه از مردا یک تصور دیگه ای داشتم …
البته مدتی که شرف خان اومده بود تو زندگی ما ، می دونستم مردایی هم هستن که خوب و مهربونن چون مجتبی اینطوری نبود … ایرادگیر و بدبین بود … به حرف مادرش خیلی زیاد اهمیت می داد … و اگر اون حرف اشتباهی هم می زد … به نظر اون عالی و بی نظیر میومد …
خیلی از پولایی که داشت و نداشت رو برای مادرش خرج می کرد ؛ در حالی که هنوز هر دوی اونا به جایی نرسیده بودن که درآمد خوبی داشته باشن …
برای منیره سخت بود که با این مسئله کنار بیاد …

مجید هم عیب هایی داشت … خیلی به مامانم و سه تا خواهرش اهمیت می داد و کمی هم بدخلق بود ولی ما شکایتی از شیدا نشنیده بودیم …
مهتاب خیلی از زندگیش راضی بود و حسابی با شرف خوش بود …
منم می خواستم ,, می خواستم نهایت سعی خودمو بکنم تا برای سینا زن خوبی باشم و در کنار هم خوشبخت بشیم …
ولی وقتی برای هما تعریف می کردم و گفتم : دو تا لیوان آبمیوه گرفتم و بردم برای سینا و یاس …
اخمهاشو کشید تو هم و گفت : ببین سینا مرد خوبیه ولی تو داری خرابش می کنی …
در حالی که اون عادت داره از زنش مراقبت کنه , تو داری کاری می کنی که به تو وابسته بشه و بعدم خودت اذیت میشی … چرا برای خودت آب میوه نگرفتی ؟
باید اونا هم بدونن توام مهمی … دقیقا این کاریه که ما زن ها می کنیم تا مرد رو به خودمون علاقه مند کنیم ولی این عمل ما دو تا عکس العمل داره …

از طرف سینا وظیفه ی همیشگی میشه برای تو … و از طرف تو کم توقعی که چرا دیده نمیشی …
ببین متاسفانه این خودتی که داری طرح دیده نشدن رو می ریزی … الان تو توی اون زندگی حق داری ,, …
اصلا حق داری چه اونجا چه جای دیگه …
بهت گفتم اول خودتو دوست داشته باش و به خودت اهمیت بده … هر کاری که الان می کنی بکن ولی خودتم در نظر بگیر …

محبت می کنی , محبت بخواه … اگر کاری رو دوست نداری نشون بده ,, با خوبی و عاقلانه … نه بداخلاقی و اخم و قهر … چون نتیجه ی عکس میده …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۱۹]
قسمت چهل و ششم

بخش پنجم

 

 

ولی سینا به من اهمیت می داد … چون وقتی بچه ها می خواستن بیان خونه ی ما , سینا رفته بود مامانم رو با خودش به زور آورده بود که وقتی من اونو دیدم انگار خدا دنیا رو بهم داد …
از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم … دلم می خواست بپرم بغل سینا و ببوسمش …
واقعا خیلی سخته که آدم کنار کسی زندگی کنه و حتی نتونه دستشو لمس کنه …
برای من خیلی سخت بود … ولی عشقم به اندازه ای زیاد بود که از لحظاتی که با اون بودم لذت می بردم …

و توی ذهنم چند بار تکرار می کردم و با این احساس نفس می کشیدم …
من خوشحال بودم ولی متوجه شدم که سینا تغییر کرده و پکره …
بچه ها اومدن و همشون برای ما کادوهای خوبی آورده بودن ولی سینا هیچ عکس العملی نشون نمی داد و همش تو فکر بود …

دلم نمی خواست خواهر و برادرم سردی بین ما رو حس کنن … برای همین من هی تلاش می کردم و باهاش حرف می زدم …
ولی اون طوری رفتار می کرد که انگار دلش می خواد اونا متوجه ی این مسئله بشن …

و من شده بودم عین دلقک ها … اون وسط تظاهر به خوشحالی می کردم تا سینا ازم خواست که براشون ساز بزنم …
باز فکر کردم من اشتباه می کنم و اون فقط خسته اس … حق هم داشت از صبح سر کار بود و اصلا استراحت نکرده بود …
ولی فردا که همه با هم رفتیم جاده ی چالوس , بازم طوری رفتار می کرد که انگار یک سوال مهم از من داره ولی به زبون نمی آورد و می رفت …

بیشتر با شرف و مجید شوخی و خنده می کرد و حتی یاس رو هم فراموش کرده بود … شاید چون اون پیش من بود , سراغ یاس هم نمی اومد …
نمی دونم فقط یک حس بود … امکان داشت چون فقط نگاه من به اون بود اینطوری فکر می کردم …
دو روز بعد من خانواده ی سینا رو دعوت کردم …
مامان می گفت تو اول باید بیای … ولی من قبول نکردم و اونا هم شام مهمون ما شدن ولی رفتار سینا همونطور سرد و بی تفاوت بود و تا چند روز این رفتار ادامه داشت …
تا یک روز اومد خونه و خوشحال بود و به طور معجزه آسایی رفتارش با من تغییر کرده بود ,, از حالم می پرسید و از علایقم ….
آهسته با خودم زمزمه کردم … پس من اشتباه نکرده بودم اون می تونست خوب باشه … همه ی مردا اینطورین ؟ قابل پیش بینی نیستن ؟ …
اون روز وقتی داشتیم آبگوشتی که من پخته بودم می خوردیم … گفتم : من دارم تدارک عید رو می بینم … میای بریم خرید ؟ …
در جواب من گفت : تو بگو میای بریم کیش ؟ …

از ته دلم خوشحال شدم …

این سفر ممکن بود برای زندگی من اثر مثبتی داشته باشه و بتونم به سینا نزدیک بشم …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۱۹]
قسمت چهل و ششم

بخش ششم

 

 

با ذوق و شوق کارامو می کردم … هزار تا نقشه کشیده بودم و فکر این که تو این سفر می تونم دل سینا رو به دست بیارم و کم کم به هم نزدیک بشیم … و این سینا باشه که از من بخواد زن واقعی اون بشم یا حداقل اینکه بتونم اونو لمس کنم و یک بار سرمو بذارم روی سینه اش ,, که این آرزوی من بود …
با این فکرا , قلبم روشن شد و امیدی تازه توی دلم افتاد …

هیجان زیادی داشتم و برای همین همش قربون صدقه ی یاس می رفتم … و می دیدم که اون بچه هم دیگه به من عادت کرده و دیگه منو جزو خانواده ی خودش می دونه …
گاهی صبح هم به جای سینا صدا می زد : مِسا …

و این باعث می شد قند تو دل من آب کنن …
چون روز به روز بیشتر به اون بچه وابسته می شدم و اصلا فکر نمی کردم بچه ی من نیست …
پس حالا اینطوری ما می تونستیم مثل یک خانواده ی خوشبخت بریم مسافرت …
وای باورم نمی شد که من و شوهرم و بچه ام داریم می ریم کیش ….

در حالی که من تو آسمون ها سیر می کردم … سینا با هشت تا بلیط اومد خونه … و از نظر خودش خبر خوش رو به من داد که ما تنها به سفر نمی ریم …
مثل یخ وا رفتم …
تشکر کردم و قبل از اینکه متوجه بشه که چقدر ناراحت شدم رفتم به اتاقم … حالا نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و برگردم ….
فقط همین نبود که من با اون تنها نمی شم …
با قراری که با هم داشتیم و باید جدا می خوابیدیم همه متوجه می شدن و من اصلا اینو نمی خواستم …

به هر حال انگار من زیاد حقی برای ابراز نظر نداشتم و حتی اینجا , حق اعتراض …
پس باید با این تصمیم اون کنار میومدم …
آخرین روز کار آژانس بود و شب ساعت هشت ما پرواز داشتیم …
مامانم که با اصرار سینا راضی شده بود بیاد , از صبح اومده بود خونه ی ما …

خوب اون روزا سینا خیلی خوب بود و من نگرانی نداشتم .
منتظر سینا بودم … غذا رو گرم نگه داشته بودم تا اون برسه و با هم بخوریم … که اومد ولی برافروخته و عصبی بود …

با مامان سلام و روبوسی کرد و در حالی که می رفت تو اتاقش و به من نگاه نمی کرد ، گفت : سلام …

و در اتاق رو بست …

من فورا رفتم تو آشپزخونه تا مامان متوجه ی تغییر حال من نشه …

چه اتفاقی افتاده بود ؟ باید ازش می پرسیدم … ولی چطوری ؟
الان که همه با هم داریم میرم سفر , چی می خواد برای من پیش بیاد ؟ نکنه همه متوجه بشن که من تن به چه کاری دادم ؟

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۰]
قسمت چهل و هفتم

بخش اول

 

این من ( سینا ) :
پیام با من دست داد و گفت : خوش بگذره … سال خوبی داشته باشی …
خوب کردی میرین کیش … مهسا خانم اونجا رو خیلی دوست داره … می گفت دلش می خواد بره اونجا زندگی کنه … خداحافظ …
یک مرتبه خون دوید تو صورتم و عصبانی شدم … فقط یک لحظه ی دیگه پیام می موند , چونه شو خورد کرده بودم …
داشتم دیوونه می شدم …

اون احمق داشت در مورد زن من حرف می زد … و می خواست به من بفهمونه که با مهسا رابطه داشته و از همه چیز اون خبر داره …
از شدت عصبانیت … یک مشت کوبیدم به دیوار …

همه رفته بودن … فقط من و آقا حیدر بودیم ….
در حالی که دستم به شدت درد گرفته بود و به خودم می پیچیدم … وسایلم رو برداشتم و از شرکت خارج شدم …
حالم به شدت گرفته بود و از اینکه ممکنه مهسا هنوز پیام رو دوست داشته باشه , دیوونه شده بودم …
یک لحظه به خودم اومدم و گفتم : داشته باشه , به من چه ؟ طلاقش میدم , بره با همون پیام ….. نه … مگه من مسخره ی دست اونم ؟
باید بفهمم که چی تو سرشه … خوب الان نزدیک یک ماه هست که ما با هم هستیم … اون هنوز یک کلمه ی محبت آمیز به من نزده … خوب پس لابد نسبت به من احساسی نداره و من اشتباه کردم که فکر کردم اون عاشق من شده و داره برای من فداکاری می کنه …
نگو داشت از عشق کس دیگه ای به من پناه می آورد … اون گریه ی اون روزشم برای همین بود … نمی خواست زن من بشه …
نکنه دفعه ی قبل با پیام رفته بوده کیش … برای همین اون می دونست که مهسا چقدر کیش رو دوست داره …

دیگه هیچ چیزی نمی فهمیدم و داشتم منفجر می شدم …
با این فکرای بد رسیدم به خونه … صورتم برافروخته بود و دلم می خواست داد بزنم و ازش بپرسم … با کی رفته بودی کیش ؟ جواب بده … اگر راستشو نگی ….

ولی وقتی وارد شدم مامان مهسا جلوی روم بودن و چون خیلی دوستش داشتم و براش احترام قائل بودم , خودمو کنترل کردم و رفتم به اتاقم …

و برخوردم با مهسا هم بسیار بد بود … در اتاق رو بستم …
در حالی که با دست سرمو گرفته بودم , چشمم به تختم افتاد … چمدون روی تخت بود و لباسهای من مرتب و اطو کرده کنارش بود … هر چیزی که ممکن بود در سفر لازمم بشه آماده شده بود …

از خودم خجالت کشیدم …
با خودم گفتم مرتیکه اون دختر با تمام فداکاری داره از تو و بچه ات نگهداری می کنه … به خاطر حرف بی سر و ته اون آدم که معلوم بود مغرضه , این کارا رو نکن … آبروریزی راه ننداز …
صبر کن … از قضیه سر در میاری …..

آره , فکر کنم پیام عمدا این طوری با من حرف زد …
از دست من عقده داره می خواست خالی کنه که کرد …

اگر یک مشت زده بودم تو چونه ی اون , دیگه الان اینقدر عصبانی نبودم …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۰]
قسمت چهل و هفتم

بخش دوم

 

بالاخره خودمو جمع و جور کردم و رفتم برای ناهار …

مهسا و مامان سر میز نشسته بودن و معلوم بود که هر دو ناراحت شدن و گیج موندن که من چرا اون برخورد رو کردم …
تا رسیدم سر میز , مامان رو بغل کردم و بوسیدم و گفتم : ببخشید مامان جون … من امروز روز بدی داشتم و یکم عصبی بودم …
اون زن مهربون , دستشو گذاشت روی دست من و چند بار با محبت زد روی دستم و گفت : نه مادر می دونم که خسته بودی ,, مردی دیگه … بیرون از خونه با هزار نفر سر و کله می زنی …

بیا غذا سرد شد ، ما هم منتظر تو بودیم …
بعد رو کردم به مهسا و گفتم : خوب خانم , بعد از ناهار من چیکار باید بکنم ؟ اصلا شما کاری برای من گذاشتین ؟ …
در حالی که قیافه اش هنوز تو هم بود گفت : نه , تو خاطرت جمع باشه … همه چیز حاضره … یاسم حموم رفته و خوابه …

ما که حاضر شدیم , بیدارش می کنم که اگر شب دیر خوابیدیم اذیت نشه …
بهش نگاه کردم سرش پایین بود …

چرا من اینقدر نسبت به اون حساس شده بودم ؟ …
چرا همش فکر می کردم اون کی رو دوست داره ؟ به چی فکر می کنه ؟ … الان خوشحاله یا ناراحت ؟ …
واقعا مهسا برای من مثل یک معمای دست نیافتی شده بود … همش در این فکر بودم که ازش بپرسم , چرا با من ازدواج کرد ؟ … قبلا چه کسی رو دوست داشت ؟ … واقعا برای چی با پیام ازدواج نکرد ؟ …

و کلی سوال دیگه …
که هر بار خودمو آماده می کردم ازش بپرسم , پشیمون می شدم … چون وقت پرسش که می رسید دلیلی نمی دیدم که اون کارو بکنم …

و این جدالی در دورن من به وجود آورده بود که هر روز بیشتر می شد …
وقتی ما رسیدیم فرودگاه , مامان و بابام اونجا بودن … ولی وحید و سارا بعدا اومدن …

و پرواز سر ساعت انجام شد …
یاس کنار پنجره نشست و مهسا وسط و من نشستم کنار اون … بازوهامون به هم خورد …
باز نمی دونم چرا دست و پامو گم کردم و قلبم شروع کرد به زدن …
خودمو کشیدم کنار و برای اینکه اون متوجه نشه , گفتم : می خوای کمربندت رو ببندم ؟ …
گفت : نه , خودم می بندم …

یاس خوشحال بود و همش می پرسید : این چیه ؟ اون چیه ؟

و مهسا با حوصله همه ی سئوالات اونو جواب می داد …
هر دو طوری نشسته بودیم که دیگه به هم نخوریم …

ولی بازم نشد …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۰]
قسمت چهل و هفتم

بخش سوم

 

 

شکل پسربچه ای شده بودم که تازه با یک دختر آشنا شده …
با خودم گفتم احمق اون زن توست … عیب نداره دستش بخوره به دست تو … با این فکر یکم راحت تر نشستم …

و هر بار بهم می خوردیم … من وجود اونو حس می کردم و حال عجیبی به من دست می داد که نمی تونستم بفهمم برای چیه ؟ …
عباس آقا تو فرودگاه کیش منتظر ما بود …
اومد جلو و خودشو معرفی کرد … و ما رو برد به ویلای پرویز خان …
از خیابون های کیش رد می شدیم و چون اولین بار بود که من به اون شهر میومدم خیلی حال و هوای خوبی پیدا کرده بودم ….
وارد یک مجتمع شدیم و جلوی یک خونه نگه داشتیم …

پرسیدم : اینجاست ؟

گفت : بله بفرمایید …

در رو باز کرد و کلید رو داد به من …
اینجا جایی نبود که من تصورش رو می کردم … ویلای کیش …

ویلای کیش , یک آپارتمان دو خوابه توی یک مجتمع بود … من فکر می کردم یک ویلای بزرگ کنار دریا و خیلی مدرن … ولی اونجا خیلی ساده بود …

خوب با وجود مادر مهسا و بابای بداخلاق و ایرادگیر من و وحید کار ساده ای نبود , چند روز با هم اونجا زندگی کنیم …

و بیشتر از همه خودم معذب شدم …
مامان که همیشه به همه چیز راضی بود و خودش بلد بود چطوری جفت و جورش کنه , گفت : من و نصرت خانم (مادر مهسا ) یک اتاق …
سارا و یاس و مهسا جان یک اتاق … شما مردا هم که توی هال بخوابین … روزام که همه با هم هستیم … خیلی جای خوبیه ….
اون شب شام اونا رو بردم به یک رستوران خوب … و با اینکه دیروقت شده بود , غذای خوبی خوردیم …
ولی در تمام مدت مهسا یک کلمه حرف نزد … حتی با سارا که من همیشه می دیدم حرفشون تموم نمیشه …

اون شب فقط گاهی جواب یاس رو می داد و همین … توی چشمش یک غم نشسته بود که مدتی بود من این غم رو ندیده بودم …
نمی دونم چرا منم با اون حرف نمی زدم … درست انگار با هم قهر بودیم …

و این فکر که شاید دلش می خواسته این سفر رو با پیام بیاد یا قبلا با اون اینجا اومده , نمی گذاشت راحت باشم و بیشتر حالمو بد می کرد …

و ازش فاصله می گرفتم …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۰]
قسمت چهل و هفتم

بخش چهارم

 

 

صبح با بوس های یاس از خواب بیدار شدم …
مامان و نصرت خانم داشتن صبحانه حاضر می کردن و سارا به خودش می رسید …
با نگاه دنبال مهسا گشتم … مثل اینکه خواب بود …
به یاس گفتم : برو مهسا رو صدا کن …
سارا گفت : نیست , رفته بیرون … مثل اینکه رفته قدم بزنه …
بازم یک طوری دلم گرفت … از وقتی اومده بودیم اینجا اون اصلا اخمهاش باز نشده بود …

و داشت از من فاصله می گرفت و من اینو دوست نداشتم …
زود لباس پوشیدم و از خونه رفتم دنبالش … می خواستم ببینم کجا رفته ؟

حدسم این بود رفته باشه طرف دریا …
از نگهبان مجتمع پرسیدم … آدرس داد و با عجله رفتم …
انتهای همون خیابون که رسیدم دریا معلوم شد …

و مهسا رو دیدم که دستهاشو کرده بود توی جیبش و یک کلاه گذاشته روی سرش … با یک عینک بزرگ …

اول نشناختمش …
ولی از طرز راه رفتنش فهمیدم داره میاد … از همون دور , اونم منو دید ….

هر دو ایستاده بودیم و بهم نگاه می کردیم … بعد با هم راه افتادیم …
داشتم فکر می کردم سینا حالا که اومدی چند روز استراحت کنی , سخت نگیر … بذار به همه خوش بگذره …
گفتم : کجا رفته بودی ؟ می گفتی باهات میومدم …
سرشو به علامت تاسف تکون داد و حرفی نزد …
گفتم : ببین مهسا … من می فهمم که تو از چیزی ناراحتی … می خوام بدونم …
گفت : واقعا ؟ … اتفاقا منم خیلی دلم می خواد حرف بزنم و ازت بپرسم چرا اصرار داری همه بدونن که من با چه شرایطی با تو ازدواج کردم ؟ …
اگر خیلی دلت می خواد , خودم همین الان به همه میگم و خلاص … بذار همه بدونن من خیلی احمقم ..ذ
گفتم : این چه حرفیه ؟ چرا باید این کارو بکنم ؟ نه خدا رو شاهد می گیرم همچین قصدی نداشتم … بعدم چرا به خودت میگی احمق ؟ من و تو با هم یک توافق کردیم …
همین … هر چی تو هستی منم هستم …

می دونی اشکالت چیه ؟ اینه که حرف نمی زنی …
اگر هر احساسی داشتی به من می گفتی , سوءتفاهم پیش نمیومد …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۱]
قسمت چهل و هفتم

بخش پنجم

 

 

گفت : چه جالب … من حق دارم حرف بزنم ؟
اصلا تو برای من چقدر حق قائلی ؟ من کجا باید ابراز عقیده کنم ؟
یا همه ی تصمیم ها رو تو باید بگیری ؟ از روزی که اومدم تو خونه ی تو , چند بار ازت خواستم با هم بریم خرید ؟ … ولی هر بار از زیرش در رفتی …
من اصلا خرید کردن رو دوست دارم … منم دارم تو اون خونه زندگی می کنم … خوبی های تو هم می بینم ، برای همین حرفی نمی زنم …
ولی اینکه با من بداخلاقی کنیو نمی تونم تحمل کنم … چون سزاوارش نیستم ….

و راه افتاد ….
در حالی که قدم های بلند و تندی برمی داشت …
منم دنبالش راه افتادم و گفتم : مثل اینکه دلت از دست من خیلی پره ؟

گفت : نه خیلی ,, چون تو خوبی ,, ولی این بداخلاقی هاتو دوست ندارم …
گفتم : منم برای خودم دلیل دارم …. با خودت فکر نکردی ممکنه منم از چیزی ناراحت شده باشم ؟
ایستاد و به من نگاه کرد و پرسید : تو چرا حرف نمی زنی ؟ … خوب بگو مهسا از این کارت خوشم نمیاد …من خوشحال میشم …
گفتم : راستش توام خیلی زن خوبی هستی ولی یک چیزایی هست در مورد تو که من نمی دونم … باید بهم بگی …
متحیر به من زل زده بود و گفت : خوب ؟ بگو … قول میدم هر چی بخوای بهت بگم … من چیز پنهونی ندارم …
تو همه چیز رو در مورد من می دونی … حتی اگر من نگم , مامانم همیشه راستشو میگه … برو ازش بپرس … هر چی می خوای … همین ؟
بداخلاقی تو برای همین بود ؟
و راه افتاد …

چند قدم که رفت دوباره ایستاد و پرسید : در مورد مامانم چیزی فهمیدی ؟
گفتم : نه بابا … مامانت به من مربوط نیست … ولی خیلی خوب , حالا دیگه ولش کن … اومدیم خوش باشیم … چَشم , من سعی می کنم دیگه بداخلاقی نکنم …
نزدیک خونه رسیده بودیم که دو تا دختر از روبرو میومدن … یکشون به من سلام کرد و از کنار ما رد شدن …

من جوابشو ندادم … و به مهسا گفتم : دیگه خواهش می کنم ناراحت نباش … بذار بهت خوش بگذره … هان ؟ خوبی ؟ …
گفت : آره … البته که خوبم …
گفتم : پس بخند … یک ؛ دو ,سه …

و با همون حال رفتیم توی خونه …
وقتی وارد شدیم , یاس دوید بغل مهسا و گفت : تو جا بودی ؟ …
اونم سر و صورت اونو غرق بوسه کرد و گفت : رفته بودم قدم بزنم … دلم برای تو تنگ شد زود برگشتم …

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۱]
قسمت چهل و هفتم

بخش ششم

 

 

این تو ( مهسا ) :
تحمل بدخلقی سینا رو نداشتم … مخصوصا جلوی مامانم که می دونستم خیلی غصه ی منو می خوره … ولی سینا اون سینای هر روزی نبود …
کاش می دونستم چرا اون طور ناراحته …

و تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که اون به یاد رعنا افتاده و دلش می خواسته با اون بره کیش …
خوب ویلا مال پدر رعنا بود و حتما تو مدتی که با هم زندگی کرده بودن خیلی دلشون می خواسته با هم برن اونجا … ولی مریضی رعنا مانع شده بود …پس حالا حق داشت ناراحت باشه …
با این فکر هم کمی آروم شدم و فوق العاده غمگین …
دیگه دلم نمی خواست با کسی حرف بزنم … ته دلم چنان گرفته بود که حوصله ی کسی رو نداشتم … و ظاهرا اینطوری که سینا هم از من دوری می کرد … اونم همین طور بود …
تو هواپیما که نشستیم … با خودم گفتم معلوم میشه سفر خوبی در پیش نداریم …
وقتی سینا کنار من نشست برای جابه جا شدن بدنش خورد به من ….
به یک باره قلبم از جا کنده شد …

راستشو بگم … دلم می خواست همون لحظه دستشو بگیرم و سرمو بذارم روی شونه های اون و بهش بگم چقدر دوستش دارم …

ولی سینا خودشو جمع و جور کرد و دیگه تو طول سفر مراقب بود به من نخوره …

از این کارش دوباره دلگیر شدم …
می خواستم داد بزنم …
چرا من حق ندارم عشقم رو به یک مرد ابراز کنم ؟ … چرا منتظر اون باشم ؟ این چه غروریه که فقط زن باید داشته باشه ؟ … من که سراپا عشق و احساس بودم باید صدامو تو گلو خفه می کردم … چون زن بودم ؟ …
مامان من و مادر سینا با هم خیلی جور بودن و هر دو خیلی کدبانو … برای همین من و سارا راحت بودیم …

اون شب من کلا دیگه حالم جا نیومد …

و صبح زود بلند شدم و به مامانم گفتم که : میرم قدم بزنم …

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۱]
قسمت چهل و هفتم

بخش هفتم

 

 

خیلی عالی بود که فهمیدم دریا نزدیکه … و من می تونم پیاده برم اونجا …
هوای شرجی و خنک صبح , کمی حال منو جا آورد و خیلی بهتر شدم …

وقتی دیدم سینا از دور داره میاد , از اینکه دنبالم اومده بود دلم گرم شد …

ایستادم تا از دور اونو تماشا کنم ….. با خودم گفتمتو پیش من باش … هر کاری می خوای بکن …
فقط بذار کنارت باشم …
ولی من به جای اینکه از این فرصت استفاده کنم , شروع کردم به گله گزاری …

واقعا دلم نمی خواست … نمی دونم چی شد … یا اون چی گفت که منم در کمال بی عقلی به اون گفتم چرا با هم خرید نمی ریم ؟ … آخه بگو دختر بی شعور , الان چه وقت این حرف بود ؟
حالا اون با خودش در مورد من چی فکر می کنه ؟ …
نمی دونم … انگار با هم جر و بحث هم کردیم ولی من دیگه حالم خوب شده بود …
احساس خوبی که از قدم زدن در کنار اون داشتم … برای من کافی بود …

تا نزدیک خونه که دو تا دختر از کنار ما رد شدن … هر دو چنان خودشون رو درست کرده بودن که انگار همین الان از عروسی اومدن …
یکی از اونا با یک رُژ قرمز به سینا خیره شد و با یک ناز و اطواری بهش سلام کرد و از کنارش رد شد …
نمی دونم فکر کنم دسشو هم زد به دست سینا ….

خوب سینا جواب نداد … ( ولی این مسئله همین جا تموم نشد ) …

پشت در ویلا که رسیدیم , سینا خیلی مهربون به من نگاه کرد و گفت : بیا دیگه ناراحت نباشیم … و با خوشحالی بریم تو … قبوله ؟ بخند … زود باش … یک ؛ دو ؛ سه ……
چنان اون تونست با این حرکت کوچیک قلب منو تسخیر کنه که دوباره آرزو کردم فقط یک لحظه ,, خدایا فقط یک لحظه توی آغوشش قرار بگیرم …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۱]
قسمت چهل و هشتم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
شب قبل , ما حیاط باصفای پشت خونه رو ندیده بودیم … وحید و سارا اونجا رو تمیز کرده بودن و صبحانه روی میز پهن بود … و همه دورش نشسته بودن ….
گفتم : به به … چه باصفا …

مهسا فورا دو تا چایی ریخت و منم یاس رو بغل کردم … نشستیم …
هنوز هوا خوب بود …

به مهسا گفتم : بیا اینجا پیش من بشین …
البته این حرف رو زدم که همه فکر کنن ما با هم خوبیم … ولی راستش خودمم دلم می خواست مهسا کنارم باشه …

و نگاه محبت آمیز و رضایتمندش و دیدم …
انگار منم همینو می خواستم و همه چیز فراموشم شد …
بعد از صبحانه , هوا گرم تر شده بود ، بابا مرتب عرق می ریخت … برای همین رفتن توی ویلا و زیر کولر نشستن …

ولی یاس دلش می خواست تو حیاط بازی کنه … مهسا هم دنبالش بود …
منم کنارشون لذت می بردم …
سارا به مهسا گفت : زود باشین حاضر بشیم بریم لب دریا تا هوا گرم نشده …
مهسا از من پرسید : میای بریم لب دریا ؟

گفتم : آره تو برو حاضر شو … منم یاس رو میارم …
ولی اون رضایت نمی داد و بازم روی چمن ها می دوید و از دست من فرار می کرد که یک نفر از ویلای بغلی از لای بوته ها با صدای بلند گفت : دوباره سلام همسایه …

نگاه کردم همون دختره بود … (دو تا ویلا با بوته ها از هم جدا می شد )

از روی ادب گفتم : سلام …
پرسید : بچه ی شماست ؟
گفتم : بله …
گفت : اسمش چیه ؟
گفتم : یاس …
گفت : یاسمینه ؟
گفتم : نه , فقط یاس …
گفت : خیلی خوشگله ، شکل باباشه … شما هم خیلی خوش تیپ و خواستنی هستی …
چشمم گرد شد و یاس رو بغل کردم و گفتم : ممنون … ببخشید باید برم ، کار دارم …
بلند گفت : اسمت چیه ؟ من عسلم … می بینمت خوشتیپ …
برگشتم دیدم مهسا داره منو نگاه می کنه … دستپاچه شدم … ترسیدم فکرای بدی کرده باشه … ولی خوب اون حق داشت چون شنیده بود که دختره به من چی گفت …

برای همین گفتم : عجب پررو بود … دست بردارم نبود …..
مهسا دست یاس رو گرفت و گفت : باید لباسشو عوض کنم … توام بیا دیگه …..

و من متوجه نشدم که ناراحت شده یا نه …
مهسا مثل یک صخره ی بلند برای من دست نیافتنی شده بود … و من هر لحظه بیشتر دلم می خواست بدونم تو دلش چی می گذره …
به کمک عباس آقا یک وَن گرفتم و همه جای کیش رو گشتیم …

برخلاف تصور من , وحید بچه ی خیلی خوبی بود … همه جا کمک می کرد و من تازه داشتم اونو می شناختم و ازش خوشم اومده بود .

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۲]
قسمت چهل و هشتم

بخش دوم

 

 

از اینکه تونسته بودم پدر و مادرم و حتی مادر مهسا رو بیارم سفر ، خیلی خوشحال بودم …
با دیدن صورت خندون اونا , آرامش خاصی پیدا می کردم …
ساعت نزدیک یک شده بود که برگشتیم ویلا تا سر و صورتی صفا بدیم و برگردیم بریم ناهار بخوریم …

که مامان گفت : چه کاریه ؟ ما که برامون سخته تو این گرما از خونه بریم بیرون … یک چیزی بگیریم همین جا بخوریم … خیلی باصفاست ….
بابا و نصرت خانم هم موافق بودن …

گفتم : پس شما برین تو ، من و مهسا بریم خرید کنیم … بیایم ….

و رو کردم به مهسا و گفتم : سوار شو ، بریم …

مامان یاس رو بغل کرد و رفتن تو …
راننده ما رو برد جایی که همه چیز داشته باشه …
دم در یک چرخ برداشتم و گفتم : خانم , هر چی می خوای بریز توش … خودت می دونی چی لازم داریم … فکر ناهار امروزم نکن ، چلوکباب می خرم می ریم خونه می خوریم …
باز اون نگاه مهربونش رو به من انداخت و گفت : باشه آقا … من حاضرم , بریم …
مهسا چیزایی رو که لازم داشتیم برمی داشت و من فقط به اون نگاه می کردم و برای اولین بار تو رفتار و کردارش دقت داشتم …
خیلی متین و باوقار بود … واقعا مهسا زن خوشگل و خوش تیپیه …

ببینم ؛ قدش انگار خیلی بلنده … نکنه از من بلندتر باشه ؟
چشمم به دستهاش افتاد … انگشتهای کشیده و بلند و دستی بسیار زیبا …

واقعا چرا من تا حالا توجه نکردم ؟ … اون الان زن منه …
و با خودم آهسته گفتم : خیلی خری سینا …
یک مرتبه دیدم مهسا جلوی من ایستاده و می پرسه : سینا خوبی ؟ چی شده ؟ کجایی ؟
گفتم : گرسنه ام … اگر میشه زود باش … دوباره میایم خرید … الان بسه دیگه …
گفت : خیلی مزه میده آدم هر چی دلش خواست بخره , یکی دیگه پولشو بده …
وقتی وسایلی که خریده بودیم رو تو تاکسی می گذاشتیم , دیدم اوقاتش تلخ شده …
پرسیدم : چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟
گفت : آره , خوبم … منم وقتی گرسنه میشم این طوری میشم …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۲]
قسمت چهل و هشتم

بخش سوم

 

 

زنگ زدم … وحید اومد دم در و کمک کردن اونا رو بردیم تو …

من داشتم پول تاکسی رو حساب می کردم که دیدم همون دختره از ماشین پیاده شد و با عجله اومد جلو و باز گفت : سلام …

گفتم : سلام … شما چرا اینقدر به من سلام می کنین ؟ …
گفت : وا … برای اینکه همسایه ایم … می خواستم ببینم ویلا مال شماست یا اجاره کردین ؟
گفتم : مال پدر زن بنده است …
گفت : ببخشید یک خواهش ازتون داشتم … کولر ما خراب شده … میشه یک نگاهی بهش بندازین ؟ آخه ما مرد نداریم …
گفتم : از کولر سررشته ندارم … ولی یک نفر رو می شناسم , بهش میگم بیاد نگاه کنه … چشم …
با خوشحالی گفت » پس این شماره ی منه … اگر خواست بیاد به من زنگ بزنین …..

و با عجله رفت …

اون از قبل شماره رو روی کاغذ نوشته بود … من که زیاد توی این مسائل تیز نبودم و بعضی چیزا رو دیر , حالیم می شد اینو فهمیدم …
تا من رسیدم , سفره پهن بود و چلوکباب آماده …

با لذتی وصف نشدنی , دور هم غذا خوردیم و لذت بردیم ….
سر شب شده بود ؛ من گفتم : امشب من و مهسا می خوایم بریم خرید …

بابا گفت : تو رو خدا به من کار نداشته باشین …
مادرا هم همین طور … دوست داشتن همونجا توی حیاط بمونن …

به مامان گفتم : شما مرغ ها رو بخوابونین … تا من زغال بگیرم و تو حیاط کباب کنیم …
پس مهسا آماده شو بریم خانم …
سارا و وحید هم با ما اومدن …
مهسا خوشحال بود و من از خوشحالی اون خوشحال بودم … هر چیزی که احساس می کردم چشم مهسا رو گرفته , براش می خریدم …

این طوری می خواستم بهش بگم که برام اهمیت داره … بیشتر چیزایی که می خرید برای یاس بود … و برای خونه و چند تا هم برای من …
ولی یک مرتبه متوجه شدم که اون مرتب به اطراف نگاه می کرد و انگار دنبال کسی می گرده ؟
اهمیت ندادم … ولی بازم بیشتر …

گاهی از در مغازه ای که خرید می کردم میومد بیرون و سرک می کشید و برمی گشت …
رنگ از روش پریده بود و اضطراب داشت …

دوبار پرسیدم : چیزی شده ؟ …
گفت : چیزی نیست و … این کارو ادامه داد …

تا جایی که اصلا حواسش به خرید نبود …
منم نگاه می کردم ببینم اون دنبال کی می گرده ؟ هر چی فکر می کردم عقلم به جایی نمی رسید …

تا یک آن یک فکر شیطانی توی به سرم زد و دیگه ولم نکرد …
پیام اومده کیش و از دور مراقب ماست و اونم پیام رو دیده …

خونم به جوش اومد …
با خودم گفتم من شدم مسخره ی دست اونا … دختره ی بی حیا … من اون پیام رو می کشم …
پدری ازش دربیارم که ندونه از کجا خورده …

از اونا جدا شدم … رفتم توی یک مغازه … و از اونجا تمام پاساژ رو نگاه کردم …
یک دفعه مثل دیوونه ها راه افتادم و از این مغازه به اون مغازه سرک می کشیدم و دور خودم می گشتم …

و یقین داشتم اونو پیدا می کنم ….
حالا من چه حالی داشتم , خدا می دونه …

دنیا برام سیاه شده بود و غیرتم نمی گذاشت آروم باشم …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۲]
قسمت چهل و هشتم

بخش چهارم

 

 

یک دفعه دیدم سارا از پشت منو گرفت و گفت : سینا ؟ دنبال کی می گردی ؟ اون دختره ؟
گفتم : کدوم دختر ؟ …
گفت : خودتو نزن به اون راه … بَده به خدا … بیا بریم ، مهسا خیلی ناراحت شده … اگر منم جای اون بودم ناراحت می شدم …
بی اختیار گفتم : مهسا غلط کرده …

و راه افتادم …

اونم دنبال من می دوید و می گفت : وا ؟ جنی شدی ؟ چته ؟… تو که خوب بودی ؟ نکن تو رو خدا سینا …
بیا برگردیم خونه … این دخترا به درد نمی خورن … گناه داره مهسا … تو که اینطوری نبودی …
گفتم : ولم کن … حرف بیخودی می زنی … دختر کدوم گور بود ؟ …
و با عصبانیت گفتم : تو فکر می کنی من اینقدر احمقم که دنبال یک دختر بیفتم ؟ … تو تا حالا همچین چیزی از من دیدی که زر می زنی ؟ …
همین طور که عرق می ریخت و روسریشو جا به جا می کرد و دنبال من می دوید گفت : باشه … تو رو خدا ناراحتی درست نکن … هر چی تو بگی …. جلوی وحید بد نشه … من از تو یک بت براش ساختم ؛ خرابش نکن … تو رو خدا …. جون یاس قَسمت می دم ….
ایستادم و یک نفس عمیق کشیدم …
گفتم : وای سارا … چیکار کنم ؟ الان نمی تونم خودمو کنترل کنم …
پرسید : آخه چی شده ؟ به من بگو … دنبال کی می گشتی ؟ اون دختره ؟

با خشم گفتم : بس کن دیگه … گفتم که دختره کدوم خریه …. ول کن … ای داد بیداد … من دارم چیکار می کنم ؟
گفت : تو رو خدا سینا … جونِ یاس خودتو کنترل کن … دارن میان …
گفتم : بریم خونه … زود باشین بریم …

و جلوتر از اونا قبل از اینکه با مهسا روبرو بشم , از در پاساژ اومدم بیرون …

و اونا هم دنبال من …
گفتم : شماها برین , من بعدا میام …

مهسا با تندی به من گفت : لطفا توام بیا با ما بریم … این برای همه بهتره …

وحید که خیلی هم از من حساب می برد … دست و پاشو جمع کرده بود و تند و تند هر چی خریده بودیم , گذاشت تو ماشین و برگشتیم ویلا …

 

 

ناهید گلکار

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۳]
قسمت چهل و هشتم

بخش پنجم

 

وقتی رسیدیم همه متوجه شدن که هیچکدوم حالمون خوب نیست …
مامان پرسید : چی شده ؟ … دعواتون شده ؟ خوب یکی یک چیزی به من بگه …

بابا دخالت کرد …
از هر کس می پرسیدن , کسی نمی دونست که واقعا چه اتفاقی افتاده … شاید خودمون هم نمی دونستیم ……

برنامه شام توی حیاط انجام شد …
من اوقاتم تلخ شده بود ؛ مهسا اخمهاش تو هم بود … حتی چیزایی که خریده بودیم رو هم باز نکرد و یکراست برد گذاشت تو اتاق …

و نصرت خانم هم به تبعیت از مهسا حالش گرفته شده بود …
من خودم یاس رو خوابوندم و اصلا با مهسا حرف نزدم …
فردا گفته بودم همون وَن بیاد و بریم جاهای دیدنی کیش رو بگردیم … هیچ کس حرفی نمی زد … هر کس از ظن خودش یک فکرایی می کرد که خوب هیچ کدوم درست نبود …
اون روز هم جاهای دیدنی کیش رو گشتیم …
وقتی داشتیم از کاریز کیش دیدن می کردیم … مامان خسته شده بود و نمی تونست راه بره …

بقیه جلوتر از ما می رفتن …

و من باز دیدم که مهسا داره به اطراف نگاه می کنه و همون حالت دیروز رو داره … هی سرک می کشه …
سعی کردم به روی خودم نیارم … ولی دنبال پیام می گشتم …

تا نیمه های راه رفته بودیم و یاس تو بغل من بود … خسته شده بود و گرمش بود و نق می زد … اینجا رو دوست ندارم ,, …
من نگاه مهسا رو دنبال کردم … مرد لاغر اندامی رو دیدم که زود پشتشو به من کرد …
با خودم گفتم گیرت آوردم نامرد … خودشه …

با سرعت یاس رو دادم به سارا و دویدم ….

و رفتم جلوش و ایستادم …
حالا چنان قلبم می زد و رگ غیرتم بلند شده بود که هر کاری از دستم بر میومد …
خدا رو شکر قبل از اینکه صورتش رو ببینم نزدمش …. پسری بود هفده , هیجده ساله … نگاهی به من کرد …
گفتم : ببخشید …

و برگشتم …

بابا به من مشکوک شده بود , پرسید : چرا اینطوری می کنی بابا ؟ حالت خوب نیست انگار … می خوای برگردیم , بریم استراحت کنی؟ …

مهسا هم نگرانم شده بود …ولی فقط به من نگاه می کرد … نگاهی که هزار تا سوال توش بود … و جواب منم برای اون هزار تا سوال بود …
وضع به همین منوال بود …

ولی هر کجا که من می رفتم مهسا هم بدون اینکه حرفی بزنه دنبالم میومد …
یک حرص عجیب و غریب تو نگاهش بود … که من نمی فهمیدم … من باید از دست اون عصبانی باشم یا اون از دست من …

به هر حال طوری بود که به هیچ کس خوش نمی گذشت …

وحید و سارا که می رفتن برای خودشون خوشگذرونی … اون سه نفر هم تو خونه راحت تر بودن … و از فضای حیاط و گل و گلکاری های اون لذت می بردن …
تا شب آخر همه با هم رفتیم کنار دریا … تا غروب خورشید رو تماشا کنیم …

من خیلی دلم گرفته بود و با مهسا هم که قهر بودیم …
آهسته از کنار ساحل قدم زنون از جایی که نشسته بودیم دور شدم … که همون دختره اومد سراغم …

باز سلام کرد و انگار صد ساله منو می شناسه …

اومد جلو ….

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۳]
قسمت چهل و هشتم

بخش ششم

 

 

این تو ( مهسا ) :
خوشحالی اون روز من زیاد طول نکشید …

پنجره ی ویلا سراسری بود … من و سارا با هم حرف می زدیم که متوجه ی سینا شدم که به طرف ویلای بغلی داره با یکی حرف می زنه …
رفتم بیرون اونقدر غرق حرف زدن بود که اصلا منو ندید …

دختره باز هفت قلم خودشو درست کرده بود و داشت دل سینا رو می برد …
خیلی بدم اومد ولی از طرفی چون می دونستم که سینا دلش پیش من نیست … شک کردم نکنه از اون دختر خوشش بیاد و منو ول کنه … ای خدا , چیکار کنم ؟ … بهترین کار این بود که به روی خودم نیارم …
سینا اون روز برای من سنگ تموم گذاشت … طوری به من نگاه می کرد و رفتارش اونقدر خوب بود که فهمیدم اون اهل همچین کاری نیست …
اون روز صبح با هم رفتیم و برای خونه خرید کردیم …
سینا یک آقای به تمام معنی بود … من می خریدم و اون به من نگاه می کرد … و هر بار قلب منو می لرزوند …
دلم گرم شده بود و امیدوار بودم بعد از این سفر دیگه رابطه ی خوب داشته باشیم و شاید …..

ولی وقتی جلوی ویلا پیاده شدم , اون دختره هم از یک ماشین اومد پایین …
نموندم و رفتم به طرف ویلا ولی از دور نگاه می کردم …

رفت پیش سینا و مدتی باهاش حرف زد , ایستادم تا حرفشون تموم بشه ولی دیدم که یک کاغذ داد به سینا و اونم گرفت …

و گذاشت جیب پیرهنش …
از شدت فضولی داشتم می مردم … باید می فهمیدم که واقعا شماره تلفن داده ؟ سینا هم اونو گرفته ؟ …
وقتی پیرهنشو درآورد … فورا نگاه کردم … بله شماره بود …
اصلا همچین شخصیتی در سینا سراغ نداشتم …و اگر جلوی خودم نبود باور نمی کردم …

با وجود عذابی که می کشیدم حرفی نزدم .
بعد از ظهر سینا به من گفت : مهسا جان .. ( یک مرتبه قلبم فرو ریخت این اولین باری بود که اون منو اینطوری صدا می کرد ) حاضر شو بریم خرید …
سارا با اعتراض گفت : نه نمیشه , ما هم میایم …
گفتم : آره خوب … حتما با هم می ریم …
من که عاشق این کار بودم سرم گرم خرید کردن شد و همه چیز رو فراموش کردم … چند دست لباس برای یاس … کفش و اسباب بازی …
برای سینا هم یک چیزایی خریدم ….

از یک مغازه اومدم بیرون , باز چشمم افتاد به اون دختره … که داشت به سینا نگاه می کرد و اطوار میومد … کاملا معلوم بود که دنبال ما افتاده …
اگر رعایت نمی کردم همون جا حسابشو می رسیدم …

دیگه حواسم به خرید نبود … و می ترسید م چشم از اون و سینا بردارم ….
یک دفعه دختره رو گم کردم … هر طرف نگاه می کردم , نبود … بازم نمی تونستم بی خیال بشم …
همش چشمم این ور و اون ور می گشت … می خواستم ببینم بازم دنبال سیناست یا اصلا اتفاقی اونجا بوده …

که دیدم سینا عصبانی و با عجله از ما دور شد …

تو مغازه ها رو نگاه می کرد و متوجه شدم داره دنبال کسی می گرده و خوب معلوم بود دیگه .. .
حالم بد شده بود و دلم می خواست همون جا زمین دهن باز کنه و من برم توش …
یقین داشتم که سینا داره دنبال اون می گرده … حالا چرا ؟ نمی دونستم !

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۳]
قسمت چهل و هشتم

بخش هفتم

 

سارا هم ناراحت شده بود و ازم پرسید : می دونی چرا سینا این کارو می کنه ؟

اشکم سرازیر شد و گفتم : آره , داره دنبال اون دختره می گرده …
گفت : وا ؟ سینا ؟ امکان نداره … کدوم دختر ؟ … نه بابا , اون عصبانیه … انگار می خواد کسی رو بزنه ,, دختره کاری کرده بود ؟ …
گفتم :یک دختره هست همسایه ی ماست … بهش گیر داده … الانم اینجا بود , یهو غیب شد …
گفت : برو ولم کن … اصلا نمیشه … سینا اینجوری نیست …. اونم به این وقاحت … تو داری چی میگی ؟
گفتم : اون که نمی دونه من فهمیدم …

سارا رفت دنبال سینا … من و وحید همون جا موندیم …
اون آروم نشده بود … من حالا می فهمیدم برای چی اون طور صبورانه دنبال من میومد که خرید کنم … می خواست به من باج بده تا با اون دختره نگاه رد و بدل کنه …

چیز دیگه ای نمی تونست باشه …..
حالا چی شده بود که دنبالش می گشت و عصبانی شده بود , بازم نمی دونستم …
دیگه روزگار من سیاه شد … چون اگرم می خواستم به روی خودم نیارم نمی شد … چون سینا با من قهر کرده بود …

و من متوجه شدم که هیچ وقت جایی توی قلب اون نخواهم داشت …
تا شب آخر که رفتیم کنار دریا تا غروب آفتاب رو تماشا کنیم … دیگه همه به وضعیت ما عادت کرده بودن …
با خودشون خوش بودن جز من و سینا …
من داشتم با یاس بازی می کردم … و زیرچشمی مراقب سینا بودم که بلند شد و از کنار ساحل راه افتاد و رفت …

همه ی حواسم به اون بود …
یاس رو سپردم دست سارا و گفتم : می خوام برم با سینا حرف بزنم , اینطوری نمی شه …
سارا گفت : تو رو خدا دعوا نکنی … حرف بزن …
چنان عذاب اون چند روز به من فشار آورده بود که با خودم گفتم مهسا به زور که نمی شه از کسی بخوای تو رو دوست داشته باشه …
بذار همین جا کارو یکسره کنم … می رم و رو در رو باهاش حرف می زنم … یا این وری یا اون وری … باید تمومش کنم ….

داشتم نزدیک می شدم که باز اون , همون دختر مزاحم , رو دیدم که رفت طرف سینا …
سینا نایستاد و اونم شونه به شونه باهاش رفت …
چندان حرصم گرفته بود و دلم می خواست دقِ دلمو سرش خالی کنم که از همون جا خیز برداشتم و رفتم به طرفش …
نمی دونم چی می گفتن ولی برای من فرقی نمی کرد ….

پامو بلند کرد و کوبیدم تو کمرش …

دور خودش چرخید و با سر افتاد رو ماسه ها …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۳]
قسمت چهل و نهم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
دختره میومد جلو و من بدون اینکه جوابشو بدم , ایستادم …
با صدایی که معلوم می شد داره بهش حالت عشوه میده , گفت : سلام بابای یاس …
اسمتو می دونم ولی چون خودت بهم نگفتی ازش استفاده نمی کنم آقای بدقول …

این بار طوری با من حرف می زد که انگار سالهاست همدیگرو می شناسیم …
گفتم : چی شد ؟ متوجه نشدم !
گفت : آقای خوش تیپ , ما رو سر کار گذاشتی ؟
گفتم : بله ؟ برای چی ؟
گفت : قرار بود یکی رو بفرستین برای کولر … زنگ بزنین به من , یادتون نیست ؟

گفتم : ای وای ببخشید … واقعا یادم رفت … اصلا شماره شما رو گم کردم … بله , چشم … ما فردا می خوایم بریم … ولی ما یک عباس آقا داریم بهش زنگ می زنم حتما بیاد براتون درست کنه …
با ناز و عشوه گفت : نمیشه خودتون بیاین ؟ …
من امشب تنهام … دوستام رفتن پارتی … من حوصله ی پارتی نداشتم … گرممه … ولی حوصله ی تو رو دارم …
ساعت دوازده بیا … من تا دیروقت بیدارم …

 

من تازه متوجه شده بودم که ای بابا اون دختره داره چیکار می کنه ….
هنوز داشتم خودمو آماده می کردم که جواب اونو بدم …
مهسا رو دیدم که با سرعت باد داره میاد طرف ما … حالت حمله داشت و کاری از دست من ساخته نبود …
پرید جلو و پاشو نود درجه باز کرد و کوبید تو کمر دختره … و اونو نقش زمین کرد و بعدم یک لگد دیگه زد و گفت : با شوهرمن چیکار داری بوزینه ؟
مهسا اونقدر با سرعت این کارو کرد که من اصلا متوجه نشدم چطوری تونست اونو نقش زمین کنه …
دختره از جاش بلند شد و اونم حالت حمله به خودش گرفت و گفت : هوووووششش حیوونِ عوضی … کثافت منو می زنی ؟ …

که در میون حیرت من مهسا دوباره پاشو بلند کرد و یکی دیگه زد تو پشت اون …

تعادلشو از دست داد … چند قدم رفت عقب و گفت : جرات داری باز اینطرفا پیدات بشه … گمشو … زود …
با این حرکت نه تنها من بلکه اون دختره هم متوجه شد که مهسا تکواندو بلده و خیلی فنی داره اونو می زنه …

و در حالی که داشت به من و مهسا فحش می داد و تهدید می کرد , از اونجا رفت …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۴]
قسمت چهل و نهم

بخش دوم

 

 

من که از این حسادت مهسا و کاری که کرده بود کلی تعجب کرده بودم … گفتم : برای چی اینطوری می کنی ؟ فقط داشت با من حرف می زد … خیلی زشت بود …
گفت : واقعا آقا سینا ؟ اینطوریه … هیچی نگو که دارم از عصبانیت دیوونه میشم …
گفتم : تو یا من ؟ این منم که باید عصبانی باشم …
پرسید : چی گفتی ؟ تو برای چی عصبانی باشی ؟
هر جا می ریم اون دختره رو خبر می کنی و همراه ما میاد و اعصاب منو خورد می کنه … بعد تو عصبانی هستی ؟!

من کار ندارم … تو راست میگی , حق با توست … من اشتباه کردم و به من گفتی هر وقت نخواستی طلاقم میدی …
حالا به همین زودی این اتفاق افتاد … فهمیدم که نمی تونم هیچ وقت جایی تو قلب تو داشته باشم …
همینجا دوباره قرار می ذاریم همون طور که توی یک جلسه شروع کردیم , همون طور با یک جلسه تمومش می کنیم …
من از اینجا یکراست میرم خونه ی مامانم …
عصبانی شدم و گفتم : ببخشید با یک جلسه شروع شد ولی دیگه خونه ی خاله که نبوده بیای و بری … امروز می خوای فردا نمی خوای … تصمیمت رو باید از اول می گرفتی …
من که مسخره ی دست تو و اون پسره ی الدنگ نیستم …
پیداش نکردم وگرنه حسابشو می گذاشتم کف دستش … من که می دونم اومده کیش …
پیداش می کنم و کاری می کنم تا آخر عمرش پشیمون بشه …

توام حق نداشتی وقتی کس دیگه ای رو دوست داشتی با من ازدواج کنی …
گفت : چی ؟ چی گفتی ؟ کس دیگه ای رو ؟ کی اومده کیش ؟ من از حرفات سر در نمیارم … بگو ببینم کی اومده کیش ؟ …
گفتم : بدم میاد اسمشو به کار ببرم … خودت بهتر می دونی …
انگشتشو گرفت جلوی منو و گفت : ببین سینا اون روی منو بالا نیار … ر‌ک و راست حرف بزن ببینم چی میگی ؟
من متوجه نمی شم و این حرف تو فقط تهمته و می خوای منو ناراحت کنی تا کارای خودتو ماست مالی کنی …

پس بگو تا منم بدونم …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۴]
قسمت چهل و نهم

بخش سوم

 

 

با خودم فکر کردم سینا دیگه وقتشه همه چیز باید روشن بشه …
گفتم : تو قبل از اینکه با من ازدواج کنی کی رو دوست داشتی ؟ …
گفت : خوب ؟ منظور …
گفتم : چرا پس زنش نشدی ؟ … چرا اومدی و منو درگیر خودت کردی ؟

حیرت زده به من نگاه کرد … چند لحظه همون طور موند … ( فکر کردم مچشو گرفتم )
گفت : ببخشید که شما رو درگیر کردم … ولی دقیقا بگو چه کسی رو میگی ؟
گفتم : برای کی ساز می زدی ؟ برای کی تعریف کردی که کیش رو خیلی دوست داری ؟
گفت : خودت که می دونی برای تو … من جز تو برای کسی ساز نزدم سینا … چی داری میگی داری اعصابم رو خورد می کنی …
خواهش می کنم بگو منظورت چیه ؟ چرا این حرفا رو می زنی ؟ دارم دیوونه میشم … می خوای از من جدا بشی بهانه در میاری ؟
گفتم : پیام ,, پیام ,, رابطه ی تو با اون چی بوده ؟
گفت : معذرت می خوام آقا سینا مثل اینکه تو اونو فرستادی خواستگاری من … منم بهانه درآوردم و قبول نکردم … تموم شد و رفت …
گفتم : از کجا می دونه تو سه تار می زنی ؟ …

یک لبخند تمسخرآمیز زد و گفت : جواب تلفشو نمی دادم ، اومد در خونه ی ما … همون موقع من از کلاس اومده بودم و سازم دستم بود … چه می دونم به من چه ….
گفتم : از کجا می دونه تو کیش رو دوست داری ؟ …
گفت : الله و اکبر از دست شما مردا … اولا کی گفته من کیش رو دوست دارم … دوما من چه می دونم … شاید اون بار که با بچه ها اومدیم با خودش فکر کرده …
گفتم : اصلا اون بار تو با کی اومده بودی کیش ؟
گفت : با اکرم و عاطفه … ببخشید اصلا متوجه نمی شم چرا من دارم از خودم دفاع می کنم در حالی که اون دخترو هر کجا رفتیم با خودت کشوندی … حالا چطوری بهش خبر می دادی معلوم نیست …
گفتم : بنده غلط کردم … تو هر کجا که می رفتیم چشمت دنبال یکی می گشت …

بگو … زود باش بگو ببینم پس دنبال کی می گشتی ؟
گفت : واقعا که … شما مردا چقدر پررویین … من اون دخترو نگاه می کردم که سایه به سایه ی ما میومد و منتظر فرصت بود با تو حرف بزنه … منم مراقب بودم نیاد , چون حسودیم می شد …. چون نمی خوام جز من کسی به تو نزدیک بشه ….
اگر گناهکارم … اگر این تقصیر منه قبول می کنم … اجازه نمیدم کسی به تو نزدیک بشه … ولی لطفا منو به کسی نبند …

 

یکم شوکه بودم … چند بار سرمو این ور و اون ور کردم و نمی دونستم چی بگم …
آهسته گفتم : پس میشه بگی قبل از ازدواج با من به کی علاقه داشتی ؟ …
داد زد : بس کن دیگه … تو واقعا نمی دونی یا می خوای منو اذیت کنی ؟ … من … من … سینا واقعا ازت مایوس شدم … تو یک جورایی خنگی …

و راه افتاد که بره …

 

با عجله بازوشو گرفتم و گفتم : وایستا … بهم بگو … خودت بگو , همین الان …
برگشت طرف من …نگاهش عاجزانه شده بود …

و در یک آن چشم هاش پر از اشک شد و قطره قطره ریخت روی گونه هاش … و بازم به من نگاه کرد …
و گفت : واقعا تو نمی دونی ؟ منو چی فرض کردی ؟ فکر کردی آدمی هستم که بدون اینکه کسی رو دوست داشته باشم باهاش ازدواج کنم ؟

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۴]
قسمت چهل و نهم

بخش چهارم

 

خیلی بی انصافی سینا … خیلی پرتی …

و با یک بغض شدید ادامه داد: برای اینکه خاطرت جمع بشه بهت میگم … آره راست میگی , الان وقتشه …
آره , من عاشق توام … از همون روز اولی که دیدمت عاشق تو شدم …
چند ساله مثل دیوونه ها زندگی کردم … امیدی هم نداشتم …
نمی دونم چی شد که دست تقدیر دوباره تو رو سر راه من قرار داد …

آره , من عاشقتم … و بیقرارت بودم ولی هیچوقت خودمو بهت تحمیل نکردم … نخواستم به زور تو رو وادار کنم که دوستم داشته باشی …
ولی تو نفهمیدی … نخواستی که بفهمی …

و بازوشو از دست من کشید و با سرعت شروع کرد به دویدن …
من سر جام موندم … سرم داغ شده بود … در عین حال لذت بی نظیری تمام وجودم رو گرفته بود …
انگار خدا تمام دنیا رو به من داده بود … از این که عشق مهسا من بودم دوباره قلب منو لرزوند …
به یکباره از جام کنده شدم و دنبالش دویدم … با سرعت خودمو بهش رسوندم و گرفتمش …
بهش نگاه کردم …

خیلی برام ارزش داشت .. .
هنوز داشت گریه می کرد … دستم رو آهسته بردم توی صورتش … و اشکهاشو پاک کردم … و گفتم : نمی دونستم … به خدا نمی دونستم … از اینکه اینقدر باعث آزار تو شدم خوشحال نیستم ولی از اینکه تو منو دوست داشتی و دوست داری خیلی خوشحالم …
میشه بغلت کنم ؟ …

دستهاشو آهسته برد دور کمر من و سرشو آروم گذاشت روی سینه ام …
منم آروم اونو در آغوش گرفتم و بدون اختیار محکم همدیگر رو بغل کردیم …
ولی مهسا گریه می کرد … چنان زار می گریست که قلب منو به درد میاورد ….
مدت طولانی اون در آغوش من موند … موهاشو نوازش می کردم و سعی می کردم آرومش کنم …

انگار دلش نمی خواست از من جدا بشه … منم همینطور …

گفتم : مهسا من کی و کجا عاشق تو شدم ؟ نمی دونم …

( اونقدر عجیب این عشق شکل گرفته بود که خودمم هنوز نمی فهمیدم چه اتفاقی برام افتاده ) ….

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۴]
قسمت چهل و نهم

بخش پنجم

 

 

تو رو خدا دیگه گریه نکن … بسه دیگه … ولی باید به من یک قولی بدی … اینکه از این به بعد با هم حرف بزنیم …
ببین چطور به خاطر سوء تفاهم همه چیز داشت خراب می شد …
گفت : آخه وقتی که به من علاقه ای نداری و به زور با من ازدواج کردی … چطور می تونستم باهات حرف بزنم ؟ … چی می خواستم بگم ؟
گفتم : باور کن مهسا تا همین چند دقیقه پیش خودمم نمی دونستم ولی الان متوجه شدم که مدت هاست بهت علاقه دارم …
شایدم هم عاشق تو شدم … خودت می دونی که من آدم خاصی هستم …
مثلا تو اون دختر رو تو مرکز خرید دیدی ولی من فقط تو رو می دیدم … باور کن وقتی خوشحال بودی منم خوشحال می شدم ….
دستمو دراز کردم به طرفش و بهش نگاه کردم …
آهسته دستشو توی دست من فرو کرد …
محکم گرفتم و با هم راه افتادیم … به طرف جایی که بقیه اونجا بودن …
گفتم : مهسا دیگه نمی ذارم غصه بخوری … قول میدم …
دوباره ایستاد و به من گفت : میشه بزنی تو گوش من ؟ …
نکنه دارم خواب می ببینم … سینا باورم نمی شه … من نیم ساعت پیش داشتم نقشه می کشیدم که چطور ازت جدا بشم … ولی حالا … به آروزی بزرگ خودم رسیدم و اونم فقط این بود که روزی بتونم دست تو رو بگیرم و بتونم سرمو بذارم روی شونه هات .
پرسیدم : تو گفتی از کی منو دوست داشتی ؟
گفت : فکر کنم از همون روز اولی که وارد آژانس شدی ….
گفتم : پس چرا من نفهمیدم ؟ …
یک سوال می خوام ازت بکنم … تو رو خدا ناراحت نشی … تو به رعنا در این مورد حرفی زده بودی ؟
با تعجب گفت : نه به خدا … من به هیچ کس نگفتم , قسم می خورم … فقط تو دلم بود حتی نمی گذاشتم تو متوجه بشی …
چرا باید رعنا رو ناراحت کنم ؟! … من همچین آدمی نیستم …
مگه چی گفته بود ؟

گفتم : وقتی رعنا از من خداحافظی می کرد , به من گفت مهسا به تو علاقه داره …
حالا از کجا فهمیده نمی دونم … شاید حس کرده …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۴]
قسمت پنجاهم

بخش اول

 

 

این من ( سینا ) :
با این حرف من , مهسا رفت تو فکر … دستش تو دست من بود …
ولی من گرمای دست رعنا رو به خاطر آوردم …

همین که کنار هم راه می رفتیم … بهش نگاه کردم … آیا من می تونستم مهسا رو هم به اندازه رعنا دوست داشته باشم ؟ …
چه احساس عجیبی بود که وجودم رو گرفته بود … خدایا کمکم کن … همون طور که رعنا محکم دست منو می گرفت و دلش نمی خواست رها کنه , اون شب مهسا هم همین کارو می کرد …

و خودش نمی دونست که من در چه حالی هستم …
با این حال دلم می خواست مهسا رو خوشحال ببینم و کسی بود که دلم می خواست تا ابد کنارم بمونه …
بازم نگاهش کردم … احساس می کردم واقعا دوستش دارم و برام خیلی با ارزشه …
ازش پرسیدم : چرا رفتی تو فکر ؟

گفت : سینا من می دونستم رعنا خیلی خوبه ولی نه تا این حد … برای اون نظر بلند و فکر مهربونش بود که خدا عشق تو رو بهش هدیه داد و حالا منم به خودم می بالم که می تونم یک گوشه ی قلب تو رو داشته باشم ….
گفتم : ولی مثل اینکه خدا بیشتر منو دوست داشت که عشق من رو تو دل تو گذاشت …
سارا و یاس داشتن از دور به ما نزدیک می شدن …
مهسا دستم رو ول کرد و با سرعت دوید طرف یاس … اونم شروع کرد به دویدن ….
به هم رسیدن و همدیگر رو در آغوش گرفتن …
مهسا سر و روی یاس رو غرق بوسه کرد … من از دیدن اون دو تا که خانواده ی من بودن خدا رو شکر کردم و نفس بلندی کشیدم …
مدت ها بود که چنین احساسی نداشتم … حتی وقتی رعنا بود , به خاطر مریضی اون احساس امنیت نمی کردم و هر لحظه منتظر خبر بدی بودم و این آرامش رو از من گرفته بود … و وقتی هم که رفت خودم و یاس رو همه جا غریب حس می کردم , انگار متعلق به جایی نبودم …
برای شام همه رو بردم یه یک رستوران خیلی درجه یک که موسیقی زنده داشت …
مامان و مادر مهسا معذب بودن … و هر دو فکر می کردن دارن گناه می کنن و همش با هم پچ پچ می کردن ولی خوب چون می دیدن که من و مهسا با هم خوب شدیم , می خواستن با ما راه بیان …

ولی بابا نهایت لذت رو می برد و خوشحال بود و می گفت چرا از شب اول اینجا نیومدیم ….
اونا نمی دونستن که در واقع این جشن من بود …

جشن آشنا شدن دوباره ی قلبم با عشق …
حالا همه خوشحال شده بودن .. که چند روز گذشته با قیاقه های عبوس من و مهسا بهشون خوش نگذشته بود …
وقتی برگشتیم و مهسا یاس رو خوابوند … ازش خواستم با هم بریم بیرون …
نمی دونم چرا ! دلم می خواست با اون تنها باشم و حرف بزنم …

دلم می خواست بشنوم که چطور عاشق من شده و چطور روزگارشو گذرونده …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۵]
قسمت پنجاهم

بخش دوم

 

وقتی بهش پیشنهاد دادم … برق شادی رو توی چشمهاش دیدم …
با ذوق گفت : چشم عزیزم , الان میام …
از کنار پیاده رو راه افتادیم و حرف زدیم …
بهش گفتم : چرا زودتر به من نگفتی ؟

گفت : مولانا میگه هر چیزی وقتی داره … اگر واگذار کنیم و توکل ,, اون چیزی که باید بشه , میشه و اگر نباید , هرگز به اون نخواهی رسید …
گاهی تلاش بیهوده , تو رو از مقصدت دورتر می کنه …

من صبر کردم …می خواستم تو منو دوست داشته باشی بعد بدونی که دوستت دارم ؛؛ نمی خواستم قبل از این احساس خودمو به تو تحمیل کنم …
گفتم : اول بگو تو چطوری اون دخترو زدی ؟ فن بلدی ؟
گفت : خوب آره … زمانی که مایوس و نا امید از زندگی بودم , سرمو به تکواندو موسیقی و شنا گرم می کردم … دو روز در هفته برای هر کدوم … و اینطوری وقتم رو پر می کردم …
کتاب می خوندم … با کسی حرف نمی زدم و جایی هم نمی رفتم … حتی خونه ی بچه ها هم نمی رفتم … تا با هما آشنا شدم …
اون محشره … من بهش میگم خانم همه چیزدون …

خودم فکر می کنم خدا اونو برای من فرستاد تا طاقت بیارم …
چون زمانی که با اون آشنا شده بودم دیگه تحملی برام نمونده بود …
( یک مرتبه یادم اومد ) پرسیدم : مهسا یک چیزی ازت بپرسم ؟ ناراحت نشی تو رو خدا … فقط می خوام دیگه چیزی بین ما ناگفته نباشه … اون وقت ها چند بار دیدم زخمی اومدی شرکت … کی تو رو کتک می زد ؟ میشه بگی ؟ خیلی کنجکاوم بدونم .. .
با خجالت سرش انداخت پایین و گفت : کسی نبود … یک بار دیگه هم تو این سئوال رو از من کرده بودی … البته نه واضح ؛ همون موقع هم بهت راستشو گفتم …
پرسیدی : کی اذیتت می کنه ؟ …

گفتم : خودم …

من خودم خودمو می زدم … آره می زدم … دلم خنک نمی شد … می خواستم شاید اینطوری درد بکشم تا تو رو فراموش کنم …
این کارو هما از سرم انداخت … خیلی راحت اونقدر که خودمم متوجه نشدم که دیگه خودزنی نمی کنم … اون به من ارزش وجودم رو یادآوری کرد … اون به من نور خدا رو نشون داد … و من حالا اون نور رو به خوبی می بینم …
تا از درون درست نشدم … نشد … حتی من به این باورم که اگر به تو نمی رسیدم بازم اون نور در دل من روشن بود که این همون چیزی هست که باید باشه ….
گفتم : میشه از روزی برام بگی که عاشق من شدی ؟ …
همه رو برام بگو … می خوام بدونم … برام مهمه …
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۵]
قسمت پنجاهم

بخش سوم

 

نزدیک دریا رسیدیم .. آروم و بی صدا موج های کوتاه میومد ساحل … هوا بدجوری گرم شده بود و به شدت شرجی بود ، با این حال کنار ساحل روی ماسه ها نشستیم و مهسا سرشو گذاشت روی شونه های من و برام تعریف کرد …
گفت و گفت … و من برای شنیدن اون مشتاق …
احساس می کردم هر لحظه به اون نزدیک تر میشم و عشق اون قلبم رو تسخیر می کنه …
از اینکه اون همه رنج رو تحمل کرده بود عذاب کشیدم … و با خودم عهد بستم قدر اون همه دوست داشتن رو بدونم ….

و توی همون حال باز به یاد رعنا افتادم که اولین بار این حس عاشقی رو به من داده بود …
حرفش که تموم شد گفتم : مهسا عزیزم … نمی دونم چطور با کلمات احساسم رو بهت بگم … ولی اینو بدون که من وقتی عاشق میشم … همون طور عاشق می مونم …

و الان بهت می گم که منم دوستت دارم … ولی نمی تونم رعنا رو فراموش کنم … خوب منم اینطوریم … مرگ نتونست منو از اون جدا کنه … تو باید اینو بدونی …
نمی خوام چیزی رو ازت پنهون کنم … شاید برای تو سخت باشه ، شاید اذیت بشی … ولی کاری نمی تونم بکنم … می خوام رعنا همیشه با ما باشه … نمی تونم اونو از زندگیم بیرون کنم ….
دستشو گذاشت روی گونه ی من و آروم منو نوازش کرد و گفت : اگر غیر از این بودی تعجب می کردم …
من هیچ وقت به رعنا به چشم نامهربون نگاه نکردم … حداقل از وقتی اونو شناختم دوستش داشتم … منم نمی خوام رعنا از زندگی من بره بیرون … تو منو دوست داشته باشی برای من کافیه …
خورشید کم کم از افق بیرون اومد …

ما هنوز به همون حال در کنار هم نشسته بودیم …
مهسا خودشو به من بیشتر نزدیک کرد و گفت : امروز خورشید رو دوست ندارم … خیلی زود اومد بیرون … دلم می خواست ساعت های طولانی دیگه همین طور کنار تو می موندم … هنوز می ترسم خواب باشم …
چون از این خواب ها زیاد دیده بودم …
پرواز ما ساعت سه بعد از ظهر بود و من و مهسا در حالی که دستمون تو دست هم بود توی هواپیما به طرف تهران حرکت کردیم …

 

 

ناهید گلکار
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۵]
قسمت پنجاهم

بخش چهارم

 

 

اون شب وقتی رسیدیم خونه , مهسا یک آدم دیگه ای شده بود …
راحت بود , حرف می زد , ابراز نظر می کرد … تصمیم می گرفت … در حالی که قبلا این طور نبود … انگار موقتی داشت زندگی می کرد …
حالا من در وجودش اعتماد به نفس می دیدم … یاس رو با خودش برد حموم …

توی این مدتی که با هم بودیم من اصلا ندیده بودم اون حمام بره … حالا متوجه می شدم چقدر اون رعایت منو کرده بود …
صدای خنده ی اونا رو از توی حموم می شنیدم که با هم آب بازی می کردن …
من حال عجیبی داشتم … انگار توی یک حباب قرار گرفته بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم ….
یاس که خوابش برد … کنار هم نشستیم و تلویزیون تماشا کردیم ولی نه اون حواسش به اخبار بود نه من … کلا در این جور موارد آدم بی دست و پایی بودم …
خودش اومد کنارم نشست و باز سرشو گذاشت روی شونه های من …

بغلش کردم و بوسیدمش …
بعد عاشقانه شام خوردیم و من شب بخیر گفتم و بوسیدمش و رفتم خوابیدم …

و باز تا صبح از این دنده به اون دنده شدم و فکر کردم …
فردا صبح که از اتاقم اومدم بیرون , مهسا رو دیدم که با روی خوش ازم استقبال کرد …
ولی کاملا معلوم بود اونم خوب نخوابیده …
یاس رو صبحانه داده بود و به خودشم رسیده بود … به نظرم خیلی خوشگل اومد , از همیشه بیشتر …
به شرف زنگ زدم … خوشحال شده بود و می گفت : یا تو بیا اینجا یا من میام …

گفتم : امشب نه , منو مهسا قراره بریم جایی … ولی امسال دوازده و سیزده فروردین مهمون من و مهسا هستین باید با هم باشیم …
من باید دو سه روزی برم آژانس خیلی کار دارم … ولی برای اون دو روز برنامه ی خاصی دارم , می خوام دور هم باشیم …
بعد از ظهر لباس پوشیدم و از خونه رفتم بیرون …
چیزی به مهسا نگفتم با اینکه خیلی دلش می خواست بدونه کجا میرم ولی نپرسید …
و دو ساعت بعد با یک سبد گل و یک کیک زیبا و یک انگشتر اومدم خونه …

از دیدن من و اون گل های زیبا به شعف اومده بود , دست انداخت گردن من و محکم منو بغل کرد و گفت : ممنونم عزیزم …
صدای قلبشو می شنیدم … چنان توی سینه می کوبید که یک آن احساس کردم با قلب من یکی شده …
انگشتر رو از جیبم بیرون آوردم و گفتم : عشق منو قبول می کنی و همسر واقعی من میشی ؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۳.۰۷.۱۷ ۲۲:۲۶]
قسمت پنجاهم

بخش پنجم

 

 

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
نک سرده ی مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه
هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

پایان

#ناهید_گلکار
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
22 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
22
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x