رمان آنلاین بازنده قسمت ۱۱تا ۲۰

فهرست مطالب

بازنده داستانهای نازخاتون مینا حسینی

رمان آنلاین بازنده قسمت ۱۱تا ۲۰ 

نویسنده:مینا حسینی

?
#بازنده
#قسمت_یازدهم

رفتیم پیش نرجس و میلاد …
نرجس : وای مانلی دختر چه خوب شدی
میلاد : راست میگه … خوشگل شدی ولی نه به حد عروس …
_ خودم میدونم ..
میلاد : ول کن‌اینارو مانلی کادو چخبر؟
نرجس : عهه میلاد …
مانلی : خبری نیست فعلا فامیلای تو شیدا که هیچی … فامیلای نرجسم بدتر …
میلاد : ینی هیشکی کادو نداده ؟
مانلی : چرا از طرف خودمون منو طاها و مانی و شیدا و مادرجونم … نرجسم خانواده خودشو عمش اینا …
_ یجوری با کراهت میگی عمش اینا اونا خودشون یه ایل آدمنا …
مانلی : اصلا به من چه خودتون از شیدا آمار بگیرین …
مانی : عه دانیال اومد …
با مانی رفتیم سمتش …
دانیال : به به سلام به همگی .. مبارکه …
مانلی : چه عجب تو سلام کردن یادگرفتی …
یه دسته گل کوچیک گرفت سمتم …
_ بفرمایید این مال شماست …
_ من؟!!! نامزدی من نیست که …
دانی : بله ولی این‌مال شماست …
_ ممنون … قشنگه …
دنی : من برم‌پیش عروس داماد …
بامانی رفتن پیش بچه ها …
دقیقا پشت سرش امیر اومد … وای تو کت شلوار خیلی دلبر شده بود …
_ سلام …
_ سلام خوش اومدی چرا دیر کردی ؟
_ ببخشید خواب موندم …
خندیدم و گفتم : خوبی خیلی وقته ندیدمت …
_ قربانت … کم سعادت بودم …
سرشو انداخت پایینو گفت : چیزه … ماشالا ماشالا چ خوشگل … شدی …
کلی خجالت کشیدم‌و سرمو انداختم‌پایین …
چندتا جعبه کوچیک از جیبش درآورد ..
_ گاوصندوقه؟
_ نه‌وایسا …
در یکی یکیشونو باز کرد و‌گفت
_ این‌واسه نرجسه … این واسه میلاده .. آهان اینم واسه شماست …
یه جعبه کوجولوی قرمز با طرح مات بود
_ من؟
_ آره خب تو باعث شدی این وصلت سر بگیره اونروز تو بازی یادت رفته؟
_ اگه اینطوریه که تو هم شریکی …
_ نه من وسیله بودم …
خندیدم و گفتم : در هرصورت ممنون خیلی غافلگیر شدم
_ خواهش بریم پیش بچه ها فقط بیزحمت قایمش کن .‌‌
کادوهارو تحویل مامان دادم و رفتم تو اتاق پرو تا کادوشو ببینم
یه گردنبند قلب خیلی کوچولو و ظریف طلا سفید بود با یه سری نگین کوچولو روش …
رفتاراشون عجیب بود و سردرگمم میکردن

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۶]
?
#بازنده
#قسمت_دوازدهم

راه افتادم سمت خونه مانی توی کوچه شرم تو گوشی بودم که یهو رفتم تو یه چیز سفت …
سرمو که آوردم بالا با قیافه دلقک بزرگ دانیال روبرو شدم دوشت میخندید اخمامو کردم تو همو گفتم : علیک سلام ، من‌نمیفهمم چرا آدم از دست تو توی حیابونم آسایش نداره …
با همون خنده گفت : خوبه که … هرجا میری منو میبینی …
_ چند بدم تا آخر عمر نبینمت؟
_ فروشی نیست خانوم مهندس …
_ آشغال نمیخرم …
_ عههه خانوم مهندس داشتیم ؟
_ حالا چیکار داری اینجا ؟
_ اومدم به مانی سر بزنم …
_ اه خب میگفتی من نیام …
خواست زنگ بزنه ک گفتم : نزن کلید دارم …
_ باشه شاید بخواد کاری بکنه …
_ مثلا چه کاری ؟
_ مثلا کسیو قایم کنه لباسی بپوشه …
_ کافر همه را به کیش خود پندارد … اون الان جلوی تی وی خوابش برده …
_ تو میشناسی مانی رو یا من ؟
_ معلومه من … بزرگم کرده ها …
_ آهان نکتش همینجاست دیگه اگه اون تورو بزرگ‌کرده منم اونو بزرگ‌کردم …
_ میتونیم امتحان کنیم …
_ اگه آبروش رفت ؟
_ من که غریبه نیستم ولی تو …
رفتیم بالا و طبق معمول دنی ضایع شد و مانی جلوی تیوی خوابیده بود با یه کیسه تخمه تو دستشو یه پیتزای نصفه رو میز …
دانیال چتر شد و بقیه بچه هارو هم دعوت کردیم …
*
توی شرکت منتظر امیر بودم تا واسه طرح جدیدمون تصمیم بگیریم ساعت ۹ گفته بود نیمساعت دیگه میرسه ولی ساعت ۱۲ بود و هنوز نیومده بود …
ساعت یک ربع به یک گ شیم زنگ زد شماره امیر بود …
_ الو امیر کجایی تو ؟
_ سلام … مانلی خانوم ؟
صدای یه خانوم بود …
_ شما ؟
_ من از بیمارستان تماس گرفتم باهاتون …
از جام پریدم …
_ بیمارستان واسه چی ؟!!!!
_ نگران نباش عزیزم شوهرتون یه تصادف کوچیک داشته … به خیر گذشته …
_ شوهرم ؟
_ بله آقای امیر جنیدی …
_ کی گفته من زنشم ؟
_ تو گوشیشون اسمتون رو مانلی بانو سیو کرده بودن .. حدس زدم …
خندم گرفت …
_ الان چطوره ؟
_ خوبن شما‌ میاین دیگه ؟
اسم و آدرسو گرفتم و رفتم بیمارستان
رفتم تو اتاقش … دستش رو سرش بود و خوابیده بود …
_ امیر …
_ دستشو برداشت …
_ عه … سلام تو اینجا چیکار میکنی ؟
نشستم کنار تختشو گفتم : خانوم پرستاره زنگ زد گفت شوهرتون که اسمتونو مانلی بانو سیو کرده اینجاست گفتم بیام ببینم کی ازدواج کردم بیخبر از خودم …
خندید دستشو‌گذاشت رو سرشو گفت : ای خدا …
_ حالا چ بلایی سرت اومده ؟
_ هیچی از ماشین پیاده شدم یه سری خرت و پرت بخرم ماشینه زد بهم یه پامم شکست …
_ منطقیش این بود که با این هیکل تو اون ماشینه آسیب ببینه … لابد کامیدن بوده که تورو شیکونده … اونو باید میوردن بیمارستان …
_ خندید و گفت : ماشینو بیارن بیمارستان ؟
_ آره دیگه …
روبه پلاستیک خوراکیا گفت : واس منه ؟
_ اره فکرکردم رفتی تو کما برات کمپوت آوردم …
_ ناراحتی سالمم ؟
_ آدم شکسته کجاش سالمه ؟ تازه عقلتم که ناقصه …
_ نمیدی بخوریم کمپوتارو ؟
_ چون اسممو قشنگ سیو کردی چرا …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۷]
?
#بازنده
#قسمت_سیزدهم

رفتیم خونش ، خونش مثله خونه مانی پشت و رو بور لباساش هرکدوم یه جا ، کتابا و طرحاش هرکدوم یه جا … بارش هم پر غذای نصفه نیمه بود …
_ ماشالا خونه شما پسرا دست کم از طویله نداره …
ولو شد رو کاناپه و گفت : خب چیکار کنیم وقتی هیچ بانویی نبست تو زندگیمون نتیجه همینه دیگه …
_ عزیزم اونیکه تو بهش میگی بانو ما خدمتکار صداش میزنیم …
_ منظورم این نبود منظورم اینه که یه نفر دست به کمر وابسه بگه چیکار کن چیکار نکن … عبنهو خر از آدم کار بکشه …
زدم زیر خنده و گفتم : خب اینکه نیاز نداره خودتو یه عمر بدبخت کنی من وایمیسم میگم …
_ نه باید یه نیروی خاصی از سمت طرف باشه … البته از طرف تو هم هست …
_ مثلا چ نیرویی ؟
_ علاقه ای … دوست داشتنی …
_ باز خندیدم پررو شدی ؟
اونشب بعد اینکه خدمتکار خونه رو تمیز کرد با مانی امیرو بردیم خونه مانی …
حدود دوهفته ای بی خبر از هیچکس پیش ما بود …
صبح وقتی بیدار شدم جفتشون خواب بودن … در یخچالو باز کردم و چندتا تخم‌مرغ برداشتم درو که بستم …
_ هعییییییننننننن?????
زد زیر خنده …
_ رو آب بخندی این چه حرکتیه آخه ؟ اگه تخم مرغ میفتاد گند میزد به همه چی تو پاسخگو بودی …
_ صبح بخیر ….
_ روح سرگردان بیشور …
_ کمک نمیخوای ؟
_ برفرض بخوام … تو میخوای با این‌پای چلاقت کمکم کنی ؟
_ با دستام میخوام کار کنم ربطی به پام نداره …
_ هرکاری ؟
_ آره …
_ خیلی خب این تخم‌مرغ اون‌ماهیتابه و روغن و گاز … موفق باشی …
_ الان یه نیمروی امیر پزی بدم عشق کنی وایسا …
نشستم‌پشت میز دستمو گذاشتم زیر چونم و زل زدم بهش … مانی هم بیدار شد و سه تایی عین سه تا گاو گشنه مشغول خوردن شدیم …
مانی : نه آفرین خوشم اومد … وقتشه امیر …
_ خیلی وقته وقتشه داداش … ولی روم نمیشه …
_ بگو خودم برات آستین بالا بزنم …
_ مخلصم …
بعد صبحانه دانیال بهم زنگ‌زد و دعوتم کرد یه رستوران برای شام … فقط منو خودش … ساعت ۸ رسیدم جایی که گفته بود …
_ خب چه خبر ؟
_ چرا شما اقایون واسه شروع یه بحث حرفی جز این بلد نیستین ؟
خندید و گفت : خب چی بگم ؟
_ من‌چمیدونم اون‌مهارت مخ زنی توعه …
_ پس میدونی امشب اینجام که مختو بزنم ؟
_ ینی چی ؟
_ ینی …
برگشت و از جیب کتش که پشت صندلی آویزون‌بود یه جعبه کوچیک درآورد و گرفت سمتم …
_ این واسه توئه …
_ این برای چیه ؟
_ باز کن میفهمی …
معلوم‌بود انگشتر یا حلقه توشه … همه اتفاقات امشب برام معلوم بود … اما سر یه دوراهی بودم … خودم یه جا و دلم یه جای دیگه …
_ ترجیح میدم قبل اینکه اون جعبه رو باز کنم و بگم وای چه سوپرایز قشنگی ممنون یکم بهش فکر کنم … واسه همین جاش پیش خودت امن تره به گمونم …
_ مگه …
_ بنظرم شبمونو خراب نکنیم …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۷]
?
#بازنده
#قسمت_چهاردهم

دراز کشیده بودم‌رو تخت و به اتفاقات چند وقت اخیر فکر میکردم به برخوردهای امیر و دانیال … همون لحظه گوشیم زنگ زد ….
_ سلام‌مانی …
_ چطورط برادرزاده جان … رفتی که رفتیا … خوبی یا بهتری ؟
_ چیکارم دارشتی زنگ زدی ؟
_ مانلی … چیشده ؟
_ مخم داره سوت میکشه …
_ پس چرا نیومدی اینجا با این‌اوضاع …
_ مگه تو میدونی چی شده ؟
_ نه چیشده …
_ دانیال ازم خواستگاری کرده …
همون لحظه صدای خورد شدن یه چیز اومد و مانی تماسو قطع کرد …
تا صبح مانی جواب نداد و من‌ از استرس رو به موت بودم ….
ساعت ۹ تو شرکت جلسه داشتیم ….
با استرس رفتم سمت اتاق جلسه که یهو دانیال جلوم سبز شد …
_ سلام خانوم مهندس …
_ سلام …
_ چه عجب یه بار جواب سلام مارو دادی …
_ ناراحتی ؟
_ نه بابا اتفاقا خیلی خوشجالم …
_ بسلامتی …
رفتیم تو اتاق همون موقع امیرم رسید با دیدن ما دوتا یه پوزخند زد ، سلام‌کرد و رفت تو اتاق …
به پاش نگاه کردم‌… گچشو باز کرده بود … هنوز زوده …
توی جلسه چیزی از حرفای میلاد درباره پروژه جدیدمون‌که به مشکل خورده بود نفهمیدم همه حواسم پیش امیر بود …
از جلسه اومدم بیرون از تو اتدق وسایلمو برداشتم و اومدم بیرون‌که صدای امیرو از پشت دیوار شنیدم …
_ یه ذره غیرت داشته … دیوانه همه فهمیدن …
_ چیو ؟
_ توجهت به مانلی رو …
_ اشکالش چیه ؟
_ آدم‌باس یه ذره حرمت داشته باشه … مانلی مثه خواهرمونه …نگاه چپ بش نمیکنم چون حرمت داره برام … قصدی هم داری مثه آدم پا پیش بزار‌…
_ حالا‌الان‌مانلی خواهرته ؟
_ آره مشکلیه ؟
_ اون خودش از پس خودش برمیاد …
_ عاره ولی از پس توی جونور من بربیلم دفه بعد ببینم به این خوبی برخورد نمیکنم …
_ کی هستی تو ؟
یقشو ول کرد و گفت …
_ نبینم دیگه …
_ من هنوز ربطش به تورو نفهمیدم …
_ خواستی بفهمی از این‌غلطا بکن تا ملتفتت کنم … خسته نباشی …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۷]
?
#بازنده
#قسمت_پانزدهم

سریع برگشتم تو اتاقم که یکی در زد
_ بله ؟
_ میشه بیام تو ؟
امیر بود . چه خوب که خودش اومد
_ بفرمایید
_ سام علیک …
_ سلام
نشست رو صندلی و همونطور که سرش پایین بود گفت : واس پروژه جدید کمکم میکنی ؟
_ آره …
_ اهان اوکی ..
بعدم از جاش بلند شد تا بره ….
_ اومدی همینو بپرسی فقط ؟
_ آره …
_ اینو که میلاد گفت …
_ خواستم نظرتو بدونم ….
_ حالا منم یه سوال بپرسم ؟
_ بله ..
_ پاتو کی باز کردی ؟
_ دیروز .
_ اما هنوز وقتش نبود..
_ جوش خورده بود …
_ اشعه x داره چشمات ؟
_ نخیر دکتر گفت …
_ اوکی . در هر صورت مبارکه …
رفت سمت در ، همونطور که دستش رو دستگیره و پشتش بهم بود گفت : مال شماهم مبارکه …
دروباز کرد تا بره که گفتم : چی مبارکه ؟
_ هیچی … فعلا …
_ امیر …
_ بله ؟
_ میشه دروببندی ؟
دروبست و برگشت سمتم …سرش پایین بود و نگاهم‌ نمیکرد …
_ بله ؟
_ پرسیدم چی مبارکه ؟
سرشو آورد بالا و با اخم گفت : ازدواجت با دانیال …مگه نگفتی ازت خواستگاری کرده ؟
_اولا نه دوما تو چرا ناراحت میشی ؟
_ ناراحت نشدم فقط تبریک گفتم …
_ الان نیازی به تبریک گفتن نیست .. تبریکتو بزار به وقتش …
_ باشه …
خواست بره دوباره برگشت سمتمو گفت : یادته اونروز گفتم مورد ازدواجم پیدا شده ولی روم نمیشه ؟
_ خب چه ربطی داره ؟
برگشت و زل زد تو صورتم …
_ دیدمت پشت دیوار … تو هم حرفامو بااون پسره ی …. شنیدی … دلایلم هموناس …
_ منظورتو نمیفهمم …
_ من آدم نمک خوردن و نمکدون شکوندن نیستم …
_ آفرین که نیستی ولی به ضررت تموم میشه … آدمی که واسه خواستش نجنگه هربلایی سرش بیاد حقشه ..
نگام کرد یه نگاه که خاص خودش بود …
_ خدافظ …

دانیال به بهانه های مختلف سعی میکرد بهم نزدیک شه .. ولی امیر هیچکاری نمیکرد … همینم اعصابموخورد میکرد … تا اینکه میلاد جفتمونو احضار کرد …
_ خب بچه ها چیکار کردین تو این مدت ؟ واسه پروژه بعدی عقبیما ..
امیر : من طرحم آمادست …
میلاد : طرحت؟!!!
امیر : آره دیگه …
میلاد : مگه قرار نبود باهم کار کنید …
جفتمون همدیگه رو نگاه کردیم و حرفی نزدیم …
میلاد : منو دوهفتست علاف کردین ؟ تو جلسه حرف زدیم باهم بعد الان جای طرحمون میگی طرحم ؟
امیر : داد نزن …تا فردا صبح تحویلت میدیم …
میلاد : تا فردا ؟ میفهمی چی میگی ؟
ازدست میلاد ناراحت شدم واسه همین پشت امیر دراومدم و گفتم : دعوا نداریم باهم تا صبح فردا بیا تحویل بگیر …
میلاد : شمادوتا دیوانه شدین ؟ نقشه یکی از بهترین پروژه هامونو میخواین تو چندساعت حاضر کنید ؟
امیر : موشکلیه ؟
خندم گرفت … خیلی بامزه حرف میزد …
میلاد : اگه تا فردا صبح حاضر نباشه جفتتون اخراجین …
امیر درو باز کرد و وایساد کنار ‌..
_ خوش اومدی داداش …
میلاد چپ چپ نگاش کرد و رفت بیرون …
امیر درو کوبید .. وسایلو آماده کرد و گفت : نمیای خانوم مهندس ؟
رفتم نشستم کنارشو گفتم : حالا چجوری جمع کنیم این قمپزمونو ؟
_ کاری نداره تا صب تمومه …
_ حالا طرحت چیه ؟
_ این پروژه خیلی عالیه … اگه قرار بود واسه بانوی زندگیم یه جایی رو بگیرم حتما یه واحد از اینجا بود …
_ خب بگیر …
_ که چی بشه ؟
_ که بعدا بانو جانتو ببری اونجا …
_ خودش شوهر میکنه به زودی …
_ شاید اگه غرورتو بزاری کنار از دست ندیش …
_ غرور ؟
_ همین داستان نمک و نمکدون …
_ اخلاقمه نمیتونم بزارم کنار …
_ حتی اگه به ضررت باشه ؟
_ آره …
_ پس قطعا یه احمقی ..

تا ساعت ۲ شب غرق کار بودیم … پاهام دیگه جون نداشت فقط ولو شدم رو صندلی …
_ وای بترکی میلاد که یهو جو میگیرتت …
امیر : منو جو گرفت …
_ تو هم بترکی …
_ تو هم پشت من دراومدی …
_ منم بترکم …
خندید و گفت : دور از جون .. گشنت نیست ؟
_ واییی خیلی ولی ۲ نصفه شب غذا از کجا گیر بیاریم ؟
_ پاشو حاضر شو امیر نمیزاره کسی گشنه بمونه …
بعد یکساعت چرخیدن تو خیابونا یه جایی پیدا کردیم و غذا خوردیم …

_ به به … آینده سازای شرکت ماروباش .. پاشین ببینم …
لای یه چشممو به زور باز کردم . میلاد بود ..
_ چ خبرته صبح کله سحر صداتو انداختی رو سرت … انکرالاصوات …
میلاد : کو نقشه ها ،
به امیر نگاه کردم که با یه قیافه ژولیده و خواب آلود رو زمین نشسته بود … کاپشنش دور من بود و خودش جلوی شوفاژ خوابیده بود …
میلاد : کاری هم کردین یا اخراج ؟
از جام پاشدم و گفتم : مگه همه مثله تو بی خاصیت و انگلن ؟ ما حرف میزنیم پاش وا میستیم ..
_ آفرین حالا کو طرحا ؟
امیر بلند شد و گفت : چه جوی هم گرفتی داداش … ایناها کوری ؟
میلاد با دیدن طرحا ساکت شد …
مانلی : حالا کی اخراجه ؟
میلاد : همینکه واسه دیرکردش کسری حقوق ندارین خداروشکر کنید ..
امیر : دیرکرررد؟! تاریخ تحویل هفته بعده ..
مانلی : باید واسه این یه هفته پاداشم بدی ..

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۷]
?
#بازنده
ادامه #قسمت_پانزدهم

میلاد : نخوام بدم ؟
_ اونوقت ماهم کار نمیکنیم …
میلاد چپ چپ نگامون کرد و یه کاغذ نوشت واسه حسابداری …
مانلی : در ضمن دایی جووون یه عذر خواهی هم بدهکاری بهم …
_ اون چرا ؟
_ تاحالا داد نزده بودی سرم …
_ میخواین شرکتم بگیریم ازم ؟
_ ارزونی خودت … امیر خسته نباشی ..
میلاد : روتو برم …
امیر : بچه حلالزاده ب داییش میره …
_ این جزء استثناهاست به عموش رفته …
مانلی : باعث افتخارمه که به عموم رفتم مثله تو کودن و پپه بودم خوب بود ؟ خدافظ ..
*
شیدا : حالا کی میای خونه ؟
_ هستم پیش مانی فعلا …
_ انگار نه انگار ما زاییدیم و بزرگت کردیم … بچسب به مانی انگار باباته …
_ تو مرحله زاییدن نظر خاصی ندارم ولی یه حساب سرانگشتی بکنی توی این ۲۰ سال من ۲۱ سالشو پیش مانی بزرگ شدم …
_ اینو جزء افتخاراتت ثبت کن …
_ امشب با مانی خدمت میرسیم …
_ منتظریم … خدافظ
شب که رفتیم خونه دائم شیدا و مانی پچ پچ میکردن … بعد شام طاها گفت :
_ چه خبر از شرکت مانلی ؟
_ خبر از چیش ؟
_ از آدماش مثلا …
_ کدوم آدم دقیقا ؟
طاها نگاهی به شیدا و مانی کرد … مانی بعد اینکه حرفش با شیدا تموم شده بود عصبی و ناراحت بود … اوضاع عادی بنظر نمیومد …
_ از آدماش دیگه …
مانی : از دانیال منظورشه …
_ دانیال?
مانی : بله …
مانلی : خبر ندارم ازش … مرده به سلامتی ؟
مانی : کاش میمرد …
طاها : نه مسئله مهمتری هست …
_ بابا از خبر مرگ یه نفر چی میتونه مهمتر باشه ؟
مانی : خبر خواستگاریش ازتو …
یه لحظه قفل کردم …. مانی داشت ضربتی همه چیو میگفت .. قصد داشت منو سکته بده …
طاها : مانی جان …
مانی : مانی نداره داداش … راحت بگین بهش … عزیزم فرداشب خواستگاریته … البته کسی منتظر جواب تو نیستا … جوابا از قبل داده شده … عاقد هم خبر کردن … فقط این وسط گفتن تورو بعنوان یه مهمون عادی دعوت کنن …
مخم قفل کرده بود …
شیدا : الکی شلوغش نکن …
مانی : این الکیه ؟ نه نظرشو پرسیدین نه میدونید دوستش داره یا نه … فقط به حرف اون پسره توجه کردین … خالی بسته … مانلی بهش جواب مثبت نداده … این رفتارا بعیده از شما … یه شب قبل بهش خبر دادین فقط وگرنه مانلی میتونستن فرداشب یکساعت زودتر بگن بهت … سفره عقدتم چیدن …
طاها : سفره عقدی در کار نیست … یه صیغه محرمیته واسه آشنایی …
متوجه حرفاشون نمیشدم .. باورم نمیشد .. پدر مادر روشنفکر من دان چیکار میکنن … بیزار شدم ازهمه … از دانیال بیشعور … از شیدا و طاها ‌… وسایلمو برداشتم و رفتم تو ماشین مانی …
هیچ چیز عادی نبود … نمیفهمم چرا میخوان این لباس رو به زور اندازه تنم بکنن مگه دانیال چی داره ؟ اصلا چخبر شده ؟ مثله یه خواب بود برام …
رفتم یه لیوان آب خوردم مانی جلوی tvخوابش برده بود …
_ مانلی …
رفتم کنارش نشستم …
_ بیداری ؟
_ خوبی ؟
_ خوب باشم ؟
_ آره بابا خوب باش … میگذره همه چی
_ مانی اینکار از مامان بابا خیلی بعیده …
_ هیچ کاری از هیچ کسی بعید نیست اینو به گنجینه سخنان گهربارم اضافه کن …
_ چه فکری کردن ؟ رو چه حسابی آخه ؟
_ حتما به صلاحت بوده … ما نمیدونیم …
_ چه صلاحی … کار بی منطق تر از این داریم اصن …
_ حالام چیزی نشده … یه مدت باهاش برخورد کن … مثه قبل عادی …
مشکل از جای دیگه ای بود … دلم گیر کرده بود .. پیش اخلاقای مردونه و تعصبیش … پیش کارای بچگونش که ۱۸۰ درجه با مرد بودنش فرق داشت … پیش لحن چاله میدونی و بامزش … پیش کارا و اخلاقاییش که قبل اون تو هیشکی ندیده بودم … حالا دانیال لوس میخواد بچه زرنگ بازی در بیاره …امیر اما … نمیدونم ، با همه فرق داره برام … انگار همینه اون عشقی که همه ازش دم میزنن …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۸]
?
#بازنده
#قسمت_شانزدهم

نه ترس و استرسی در کار بود .. نه هول کردن و حتی ذوقی … تنها لطفی که در حقم کردن این بود که فرستادنمون تو اتاق واسه حرف زدن … مانی رو هم با خودم بردم …
دانی : نمیخوای حرف بزنی ؟
_ من تو رستوران جوابتو دادم ولی تو با نفهمی کارتو کردی … حرف زدن باهات بی فایدس …
_ من واسه بدست آوردنت هرکاری میکنم …
تودلم گفتم کاش امیر هم اینطور بود …
_ من نمیخوام …
_ یعنی تو ازمن بدت میاد ؟
_ نمیدونم چجوری واضح تر از این بگم ؟
_ فعلا که برگ برنده دست منه …
_ پس زوریه ؟
_ آره …
_ پس بچرخ تا بچرخیم …
رفتیم پایین … صیغه محرمیتو انگشتر نشون من …
دراز کشیده بودم که یه پیام اومد برام … امیر …
” فکرکنم وقت تبریک گفتنه ”
” تو همه کاروزندگیتو تعطیل کردی ببینی کی به من تبریک بگی ؟”
” نه ولی بعنوان یه همکار وظیفمه ”
” امشب دانیال گفت واسه بدست آوردنت همه کاری میکنم ”
” چه عالی ”
“?”
” مانلی درست نیست امشب این حرفارو بزنم ولی میزنم … من خیلی ساله با میلاد و مانی رفیقم … نمیتونم بهشون بگم تو همه این مدت تورو دوست داشتم … چشمم دنبالت بوده … نمیتونم حرمت اینهمه سال رفاقتو بشکنم تو مرامم نیست … واسه همینم مجبورم به دانیال قول ساقدوش بودنو بدم ”
” تو فقط پشت یه جمله شعاری قایم شدی … تو ترسویی … حتی اگه تو پاپیش بزاری من نمیتونم به مرد ترسو بی جربزه ای مثله تو که فقط سعی میکنه با لحن حرف زدنش ادای مردارو درمیاره تکیه کنم … من دانیالو دوست دارم چون شجاعه … منم دوست داره .. میتونه مرد زندگیم باشه چون قویه … چون جنگجوعه ولی تو ترسویی .. مثله موش توی بحرانها قایم میشی … تو هیچوقت نمیتونی مرد زندگی هیچ دختری باشی مخصوصا من … ممنون از تبریکت … بعنوان اولین مهمون واسه مراسم دعوتت میکنم ، شب خوش”
همه پیامها سین خورده بود و راه برگشتی نبود .. راه برگشتی هم لازم نبود دانیال پسر خوبی بود … منم دوست داشت … انتخاب معقولی بود برام … نیازی هم به وجود آدم بزدلی مثه امیر نیست …

_پس بعد دانشگاه میام دنبالت ‌…
_ نه دانی … خیلی خستم … میرم خونه …
_ کدوم‌ خونه ؟
_ خونه مانی …
_ باشه عشقم کاری نداری ؟
_ نه خدافظ …
نرجس : نمیشه ماروهم ببرین باخودتون ؟
_ از خدامه … تو و میلاد بیاین … منو مانی هم از اونور میایم …
تو ماشین دانی به مانی گفت : مانی تو یجورایی حکم سرجهازی مارو داریا …
مانی اصلا دانیالو تحویل نمیگرفت ، همونطور که سرش تو گوشیش بود گفت : مشکلیه ؟
مانلی : میلاد و نرجسم میان …
دانیال : مثلا میخواستیم با خانوممون تنها باشیم …
مانی همونطور بیتفاوت گفت : تو خانواده ما تنهایی معنی نداره … همه باهمیم … اینو از الان بدون …
دانیال : همتونم بی اعصابین …
مانی : اینم ارثیه …
دانیال : میگن تحقیق نکرده ازدواج نکنید همینه …
مانلی : ماهم خداروشکر ازدواج نکردیم… پشیمونی همینجا پیاده میشیم …
دانیال : منتظریا ..
مانی : بالاخره جلوی ضرر رو از هرجا بگیری منفعته ..
دانیال : ای بابا .. جدیش نکنید ..
مانی : پس حرف نزن راهتو بگیر برو ..
رسیدیم دربند .. میلاد و نرجس رسیده بودن البته یه نفر دیگه هم اونجا بود که پشتش بهمون بود ..
میلاد : به به عروس داماد آینده ..
چشم غره رفتم بهش که همون لحظه نفر سوم برگشت .. امیر ..
سرشو انداخت پایین و گفت : سلام ..
دانیال : به .. سلام داش امیر .. خوبی …
امیر : مرسی تو خوبی ..
دانیال : ایول امشب فقط امیرمون کم بود .. مرسی دعوتش کردی میلاد ..
امیر : کسی منو دعوت نکرده … میلاداینارو اتفاقی دیدم … الانم باید برم …
مانیر: چ عجلیه ایه حالا …
_ کار دارم . . با اجازه همگی … خدافظ..
تنها کسی که اون وسط اصراری به موندن امیر نکرد من بودم …

شیدا : مادر دانیال زنگ زده بود … گفت مدت صیغتون داره تموم میشه باید به فکر عقد و عروسی باشیم … نظرتوچیه مانلی؟
_شما که احتمالا جوابتونو دادین نظر من به چه کار میاد این وسط ؟
طاها : ما که بدون نظر تو جواب نمیدیم ..
از جام پاشدم و گفتم : اگه نظر من مهم بود براتون من حتی نمیخواستم پای دانیال به خونمون باز شه چه برسه به عقد و عروسی … ولی حالا تا تهش هستم … قرارهاتونو بزارین …
از خونه رفتم بیرون … حوصله کسیو نداشتم .. باورم نمیشد در عرض جند هفته اونهمه انرژیم نابود شده بود … باورم نمیشد من همون مانلیم …
بدترین قسمت اونروزا کار کردن مجدد من با امیر بود … توی یه اتاق، زیر یه سقف … بدون هیچ حرفی …
شیدا و مادر دانیال کارهارو جفت و جور کردن … تنها وظیفه من پرو کردن اون لباس به ظاهر سفید و انتخاب کردن حلقه بود ..
لباسمو پوشیدم .. دختره گفت : من خیلی ساله توی این مزون کار میکنم ولی هیچوقت عروسی به زیبایی شما ندیدم ..
_ اینو به همه مشتریاتون میگین دیگه؟

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۸]
?
#بازنده
ادامه #قسمت_شانزدهم

_ وای نهه .. بیا بریم که آقا داماد بیچاره مرد اون بیرون ….
از اتاق پرو ک رفتم بیرون مامانم و مامان دانیال کلی شلوغ بازی درآوردن دانیالم اون عقب وایساده بود و با یه لبخند مثلا جذاب نگام میکرد …
رفتیم طلا فروشی …
دانیال : مانلی کدومو پسندیدی؟
_ فرقی نداره ..
نورا ( مادر دنی ) : وا دخترم مگه میشه فرق نکنه ؟
_ بله میشه فرقی نمیکنه برام ..
_ خب اینو دوست داری یا اون یکیو مثلا ؟
_ نوراخانوم یه حلقست چه فرقی داره اینو اون …
_ خیلی فرق داره ..
داشتم از دست فوضولیاش کفری میشدم که دانیال مامانارو فرستاد دنبال نهار …
_ این بنظرت چطوره مانلی ؟
_ خوبه …
_ این چی ..
_ خوبه ..
_ کدوم بهتره ؟
_ هرکدوم خودت میپسندی …
_ توعروسی … من انتخاب کنم ؟
_ من دارم حق انتخابمو به تو میدم … مشکل داری ؟
_ نه ولی انگار تو داری …
_ زیاد . تازه فهمیدی ؟
_ باشه … آقا همینو میبریم …
نفرتم روز به روز بیشتر میشد … کاش هیچوقت اصرار نمیکردم میلادشب مهمونی بیاد دنبالم … کاش هیچوقت نمیرفتم شرکت … نمیرفتم سر اون ساختمون … کاش باهاش شرط نمیبستم .. کاش اون مسافرت کذایی پیش نمیومد هیچوقت …
روی کاناپه دراز کشیده بودم … یه سرماخوردگی خفیف داشتم که به بهانش از خونه بیرون نمیرفتم … مانی از سرکار برگشت …
_ بهتری ؟
_ نه هنوز … دست خودم باشه تا روز مراسم بهتر نمیشم …
_ اونوقت روز مراسم چیکار میکنی ؟
_ سرمو میزارم میمیرم …
_ عهه … دورازجون …
رفت تو اتاق منم رفتم دنبالش .. پیرهشو عوض کرد و گفت : خوبه این ؟
_ قرار داری ؟
_ نه باید برم فرودگاه …
_ واسه چی ؟
در کمدو بست . کتشو از روتخت برداشت و رفت تو هال … بازم برخورد غیرعادی .. رفتم دنبالش …
_ مانی میشنوی صدامو ؟ فرودگاه واسه چی ؟
عطرشو از رو بار برداشت و همونطور که دوش میگرفت گفت : امیرقبول کرده بره دبی جای من …
_ چیییییییییییییی؟!!!
_ چته گوشم کر شد ؟
_ گفتی کی ؟
_ امیردیگه …
_ چرا به من نگفتی ؟
_ الان گفتم دیگه ..
دویدم تو اتاق و حاضر شدم …
مانی : فکرنمیکردم برات مهم باشه …
_ اشتباه فکر میکردی … بریم …
_ قبلش با بچه ها تویه کافه قرار داریما .. دانیالم میاد ..
_ تو ماشین میمونم .. فقط .. میتونی بعد کافه بپیچونیشون دیگه ؟
_ آره …
تا ساعت ۸ و ۹ توی کافه بودن .. با پیام‌ مانی دراز کشیدم و صداشونو شنیدم که مشغول خدافظی شدن..
اول از همه دانیال خدافظی کرد و رفت .. بعدش هم سیاو شاهین .
میلاد : پس خواستی سوارشی خبر بده …
مانی : حالا اومدیم و نخواست سوار شه ..
میلاد : بازم خبر بده ..
نرجس : واسه چی سوار نشه ؟
میلاد : آدمیزاده دیگه .. نظرش عوض میشه ..
امیر : من تصنیممو گرفتم …
بعد خدافظی با میلاد و نرجس امیر و مانی سوار شدن .. برگشت کتشو بزاره صندلی عقب … با دیدن من دستش رو هوا موند .. زبونش بند اومده بود .. قلبم محکم میکدبید به سینم .. نفسم بند اومده بود … همه بدنم داغ شده بود … وای که چه حس عجیبی بود …
_ مانلی … تو … اینجا؟
مانی : سوپرایز ..
امیر تلخ خندید و گفت : کاش نیورده بودیش ..
مانلی : اگه ناراحتی پیاده شو ..
امیر : من ؟
_ پس نه .. من ..
مانی : بیخیال شین توروخدا ..
امیر : راه نمیفتی ..
مانی همونطور که زیر لب غر میزد راه افتاد .. تا فرودگاه سکوت سنگینی توی ماشین بود که حتی صدای بلند موزیک هم کمکی نمیکرد ..
مانی به بهونه تلفن حرف زدن پیاده شد …
ما بودیم و ما .. دستام میلرزید .. نمیتونستم نگاهش کنم … من همون مانلی پررو و حاضر جوابم ؟ چرا اینقدر خجالتی شدم ؟ شبیه دخترای عهد قاجار شدم .. خودت باش دختر ..
_ اگه دانیال بفهمه ناراحت میشه ..
_ فدای سرم ..
_ مگه تو مریض نبودی ؟
_ خوب شدم .. ایدز نگرفتم که ..
_ چندروز مونده ؟
_ به چی ؟
_ به ازدواجت .. _ سه روز ..
حرفی نزد که گفتم : حداقل واسه احترام گذاشتن به حرفم که اولین مهمونم بودی سفرتو مینداختی عقب ..
_ اونوقت باید ساقدوش میشدم ..
_ خب میشدی ..
_ خودت گفتی .. من ترسوام .. میترسم از خراب کردن ازدواجتون ..
_ اون ازدواج خراب هست ..
برگشت سمتمو گفت : پس دوستش نداری ..
_ چه فرقی میکنه ..
_ جواب منو بده ..
_ دلیلی نمیبینم جوابتو بدم ..
_ مانلی ‌… از اونشب تاخالا روزی هزار بار حرفاتو باخودم تکرار کردم .. امیرترسویی .. دانیال قویه .. میتونم بهش تکیه کنم تو نمیتونی مرد زندگی من باشی .. با خودم گفتم واقعا مانلی منو اینطوری شناخته ؟ دوست داشتن من مال الان و یکماه و دوماه قبل نیست ۵ ساله این زبون میچرخه که یجوری بگه آقا من این خانومو دوست دارم … ولی نتونستم .. آخرش هم شد اینجایی که هستیم .. که تو میخوای بشی زن اون .. منم دارم از خودم ازتو از زندگیم فرار میکنم .. سه روز دیگه میشی زنش … من هنوز نمیدونم چجوری بگم بانوی من شو مانلی..

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۸]
?
#بازنده
#قسمت_هفدهم

اونشب اونقدر نشستیم تا بلندگوی سالن گفت پرواز شماره ۲۶۸ هواپیمایی امارات تهران را به مقصد دبی ترک کرد … رفت …
*
_ حالا بهتری عشقم ؟
_ آره خوبم … کارای فردارو کردی ؟
_ آره عزیزم تو نگران نباش ردیفه همه چی …
_ اوکی … پس تافردا …
_ نمونم پیشت ؟
_ نه ممنون مانی هست ….
از جاش بلند شد … لبخند زد و گفت : دوستت دارم …
بغضمو قورت دادم و به زور لبخند زدم ..
از اتاق رفت بیرون … مانی اومد پیشم با یه دست کت شلوار تو دستش …
_ مانلی … این خوبه فردا بپوشم ؟
_ تو هم مثله هم جوگیرشدیا …
نشست کنارتخت و گفت : یعنی چی ؟
_ جالبته همتون از خود من بیشتر ذوق این ازدواجو دارین …
_ کی گفته من ذوق دارم ؟
_ همینکه داری لباس انتخاب میکنی نشون میده ..
_ وا چ ربطی داره ؟ چون دلم میخواد با غلطک از رو داماد رد شم بزنم ترورش کنم باید لخت بیام ؟
_ پس اگه واقعا اینطوریه اون کت شلوار مشکیتو بپوش با پیرهن سفید .. یقشم باز بزار …
_ نچ نچ .. یه ذره غیرت داشته باش روم .
خندیدم و گفتم : چیه بگم کت شلوار آقاجونو بپوشی خوبه ؟
_ نه … راستی دانیال گفته میخواد کت شلوار مشکی بپوشه …
_ خب بپوشه … مثله تو جذاب نمیشه که …
_ چه هندونه های سنگینی میزاری زیر بغلم سرتقک ….
_ برو مانی بزار استراحت کنم یکم …
_ همیشه فکر میکردم شب قبل ازدواجت از همیشه خوشحال تر و شیطون تر باشی …
_ حوصله ندارم … کاش امشب هیچوقت صبح نشه …
_ اگه امیر پات نموند و تهش نشد اونیکه میخواستی دلیل نداره حتما کسیو بجاش وارد زندگیت کنی …
_ باید تموم کنم بازی رو … من بله نگم شیداوطاها میگن …
_ این شیدا و طاها همون مادرپدر مهربونتن که جون میدن واستا ..
_ منم همون بچم که جونم درمیره براشون ولی اونا رفتن تو تیم دانیال نه من ….
_ من چی ؟
_ مانی ..
_ مانلی اینجا دیگه جای لجبازی نیست … غرورتو بزار کنار … فردا اکه پای اون سفره بله رو بگی تا آخر عمر فکرکردن به کسی جز دانیالم میشه خیانت … میخوای حال دانیالو بگیری ولی اینطوری بیشتر از همه حال منو میگیری .. روم نمیشه جلوی همه باافتخار بگم این برادرزادمه که از بچگی بزرگش کردم …
بغض راه گلومو بسته بود …
_ ۱۰ سال پیش سیما … رفت … مثه الان تو منم تها شدم ولی … همون موقع تصمیم گرفتم تا آخر عمر پاش بمونم با اینکه مال یکی دیگست … پاش بمون حتی به قیمت همیشه تنها شدنت …
بغضم ترکید … مانی رفت بیرون … کارم عین بی معرفتی بود چیزی که هیچ جوره تو قاموس امیر تعریفی نداشت ولی راه برگشتی نداشتم … فردا باید همه چی تموم شه … احساس منم واسه همیشه دفن شه …
*
وسایلمو برداشتم و رفتم آرایشگاه بدون هیچ همراهی بدون داماد … نرجس میخواست بیاد باهام ولی نیاز داشتم تنها باشم ..
نمیخواستم مهمونی خیلی بزرگی بگیریم فقط خانواده های خودمون تو یه محضر ساده ..
مانی زنگ زد بهم .
_ چطوری عروس خانوم ؟
_ مرسی توخوبی؟
_ نهار خوردی ؟
_ نه کسی نهارنیورد برام …
_ عه خب ۵ مین دیگه پیک نهارتو میاره … فقط مانلی …
_ جونم …
_ خودت برو تحویل بگیر …
_ باشه مرسی ….
_ چقدر از کارت مونده ؟
_ موهام فقط…
_ باشه کاری نداری ؟
_ نه …
_ مانلی خودت تحویل بگیریا …
_ خیلی خب …
حسابی گشنم بود مخصوصا اینکه بوی قرمه سبزی آرایشگراهم سالنو پر کرده بود …
_ مانلی جان غذاتو آوردن …
_ باشه عزیزم خودم میگیرم …
با همون لباس عروس کیف پولمو برداشتم یه شال سرم کردم و رفتم دم در …
درو باز کردم سرم توی کیف پولم بود …
_ چقدر میشه ؟
سرمو که آوردم بالا از تعجب شاخ درآوردم … نفسام یکی درمیون میومد بالا … قلبم انگار برعکس میتپید …

چندثانیه فقط خیره موندم بهش … مانی چرا اینکارو کردی لعنتی ؟
_ تو … مگه نرفتی اونشب ؟
_ لابد نرفتم که اینجام …
_ چرا اومدی …
_ باید میدیدمت …
_ واسه چی …
_ چون هنوز جواب سوالمو ندادی …
خواستم دروببندم که مانع شد …
_ برو امیر برو لطفا …
_ ج … و… ا … ب …
_ تو که میدونی جوابمو چرا اذیتم میکنی … اگه دوستش نداشتم امشب زنش نمیشدم …
رد نگاهشو گرفتم زل زده بود به گردنم … دستشو آورد جلو و گردنبندی که بهم هدیه داده بود و گرفت توی دستش …
_ پس بهتره اینو دربیاری …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۹]
?
#بازنده
ادامه #قسمت_هفدهم

دستمو گذاشتم رو گردنبندم و یه قدم رفتم عقب …
_ نه …
_ پس دوستش نداری …
_ چه فرقی میکنه به حال تو …
هولم داد تو حیاط و دروبست … خداروشکر که حیاطشون سقف داشت ..
چسبوندم به دیوار … نتونستم جلوشو بگیرم یا شاید اصلا نخواستم جلوشو بگیرم …
لبای خوش فرم و مردونش … بوسه گرم و شیرینی بود … چه حس تکرار نشدنی بود …
سرشو برد عقب چشمام بسته بود گوشه لبمو گاز گرفتم …نفسش میخورد به صورتم و موهامو تکون میداد … چشمامو باز کردم . نفس نفس میزد و سینش بالا پایین میرفت .. هنوز محکم بازوهامو گرفته بود ..
_ اگه … اگه مال من نمیشی … لااقل … بزار این … یه بار تا آخر عمر … عروسیت مبارک عشق من …
بعدم بدون هیچ حرفی رفت … رفت و من همچنان محو اون بوسه بودم … توی رویای شیرینش … انگار زمان متوقف شد ه بود
صدای زنگ در .. دانیال بود … داماد … شوهرم … میخواست دستمو بگیره ولی دستمو کشیدم عقب تا جای دستای امیرو نگیره …
رفتیم سمت محضر همه با سوت و کف و نقل و نبات ازمون استقبال کردن اما من … تو رویای خودم بودم …
نشستیم پای سفره عقد … وقتی عاقد واسه بار آخر گفت وکیلم تازه برگشتم به دنیای واقعی …
نگاهمو از چهره تک تک اعضای خانواده دوست داشتنیم گذروندم … شبیه تیم بازنده ها بودن … منم بازنده بودم تو این بازی …
_ عروس خانوم وکیلم ؟
صدای قند سابیدن خواهر دانیال بالای سرم‌توی مخم اکو میشد …
بار پنجم …
_ عروس خانوم … وکیلم ؟
_ با اجازه پدر و مادرم و بزرگترا ….
چشمامو بستم … چهره امیر از جلوی چشمم کنار نمیرفت …
_ نه ….
.
.
.
.

چشممو که باز کردم همه بهت زده نگام میکردن جز امیر که انگار توی همون چندثانیه خودشو رسونده بود و مانی …
نورا : ینی چی نه ؟
همه شوکه بودن جز مانی …
_ ینی افتخار ندارین مانلی عروستون باشه …
_ علاف کردین مارو …
بابا : مودب باش خانوم …
نورا : شما که جوابتون از اول منفی بود چرا سرکار گذاشتین مارو ؟
دانیال : این چه بازییه ؟
مانی : آقا دانیال یادت رفته شب اول تو رسنتوران مانلی جوابتو داد … تو بازی راه انداختی یا ما ؟
دانیال : گیرآوردین مارو …
جالب قسمتی بود که امیر جواب دانیالو داد …
_ حالا نه که اگه تو این مدت درگیر عقد و عروسی نبودین داشتین اورانیوم غنی میکردین … الان نگران وقت تلف شدتونین … حاجی برو خداتو شکر کن گذاشتن رفت و آمد کنی با دخترشون …
خانواده دانیال غرولند کنان رفتن بیرون ..
انگار خانواده رو احیا کردن همه میخندیدن و خوشحال بودن … میلاد شیرینی پخش میکرد و قر میداد … شیدا هم میخواست منو با پرتقال بزنه که تصمیممو بهشون نگفته بودم تا سکته نکنن …
و امیر …
چی توی اون نگاهش بود ؟ کاش طلسمشو میفهمیدم …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۹]
?
#بازنده
#قسمت_هجدهم

سه ماه بعد
_ میلاد توروخدا سوتی ندیا …
_ نه حواسم هست … راستی کادو چی گرفتی براش؟
_ ساعت …توچی؟
_ عطر نرجسم پیرهن مردونه …
_ اوکی کار نداری ؟
_ به شیدا اینا نمیگی ؟
_ گفتم بابا گفت مرد گنده تولد میخواد چیکار شیدا هم گفت حوصلتونو ندارم …
_ منم پیچوندن ولی فکر کنم مهمونی پسر سرهنگه که هرسال میگیره ….
_ آره ..پس شب منتظرم …
_ مانلی کیک چی ؟
_ کیک مینیون گرفتم براش …
خندید و گفت : مرسی از این ایده هات … خدافظ …
_ شب میبینمت خدافظ …
تولد مانی بود و تصمیم داشتم حسابی سوپرایزش کنم … همه خونه میلاد جمع شده بودن فقط میموند کشوندن خود مانی …
_ مانی …
_ هان ؟ تیپ زدی جایی میری ؟
_ آره..خونه میلاد توهم باید بیای
_ چخبره مگه؟
_ دورهمیه … پاشو دیره …
_ حوصله ندارم خودت برو …
_ لوس نکن دیگه پاشو…لباساتو گذاشتم روتخت ..
_ زن زندگیی … ایول …
_ پاشو بی حیا پاشو …
رفتیم خونه میلاد … در باز شد و بچه ها موزیک پخش کردن و برف شادی و بادکنک …
تولدتتتتتت مبارکککککک
مانی هنگ کرده بود ??‍♀
مانی : تولده منه ؟
_ میلاد نه تولد منه …
مانی خیلی مظلوم میلادو بغل کرد و تبریک گفت ….
سیاوش : مانی واقعا اینقدر خنگی یا اثرات کهولت سنه ؟
مانی زد زیر خنده و گفت : ایول فکر نمیکردم یادتون باشه …
همه رفتن تو آشپزخونه … من موندم و امیر … زل زده بود بهم … خندم گرفت …
_ چیه …
_ هیچی … خوشگل ندیدم ..
دوباره خندیدم … دستشو کشید رو گونه هام …
_ همیشه بخند بانو .. همیشه ..
بیشتر خندم گرفت …
_ میدونی من طالع بینی بلدم ؟
_ گربه سخنگو داری؟
_ نه …
_ مار چی ؟
_ نه …
_ پس تکنیک جدیده ؟
_ تکنیک چی …
_ همین چیزا که شما پسرا دارین …
خندید و گفت : نه واقعا میگم …
_ باشه تو خوبی ..
رفتیم پیش بقیه …
سر میز امیر گفت : راستی میدونستین من طالع بینی بلدم ؟
نرجس : فال قهوه ؟
امیر : نه ….
به من نگاه کرد و گفت : فال چشمات …
نرجس : عه بگو واسه منو …
امیر : نمیشه که …
میلاد : ول کن اینا همش خرافاته …
نرجس : من اعتقاد دارم بگو …
امیر : این واسه مجرداس فقط …
مانی که قصد امیرو فهمیده بود سعی داشت به هدفش نزدیکش کنه …
مانی : باو نرجس تو که خودتو انداختی به میلاد بزار ببینم این مانلی رو هم کسی میبره یا تا آخر عمر رو دست خودم میمونه …
امیر از خدا خواسته زل زد تو چشم من … دوباره همون حرارت … همون استرس …
امیر : یکی میخواد بیاد تو زندگیت … ینی هست ولی کامل نیست …
شاهین : ینی چی …
میلاده : ناقصه … یا عقلشه یا فلجه … نچ نچ الکی دانیالو پروندی ..
همه خندیدن وای امیر نگاهشو ازم جدا نمیکرد …
امیر : دوستت داره ولی از دونفر میترسه …
میلاد : نگو دانیاله که میکشمت …
مانی سرمو چرخوند سمت خودش و مثه امیر زل زد بهم …
مانی : دانیال نیس ولی آشناس …بیچاره میخواست از عشق تو سر بزاره ب بیابونای عربستان …
نرجس : توهم بلدی مانی ؟
میلادم کار مانی رو تکرار کرد و گفت : خیلی دوستت داره ..
نرجس : وا باهم یاد گرفتین ؟
امیر : حالا بیاد ؟
نگاهش کردم … چقدر شبیه مرد من بود … انگار از رو معیارهای من ساخته شده بود … مگه میشد بگم نیاد ؟ مگه میشه بگذرم ازش؟
امیر : بیام ؟
چه خواستگاری ساده ای … چه ساده دلمو بنام خودت کردی .. چه ساده زندگیمو عوض کردی … از وقتی اومدی این سوال از ذهنم بیرون نمیره … من همون مانلیم ؟؟؟
_ بیاد …
همه دست زدن و مثله همیشه با شلوغ بازی کارو پیش بردن …
*
شمعاشو روشن کردیم … مانی شمع ۴۰ سالگیشو فوت کرد … البته اونشب فقط شب منوامیر نبود …
مانی : خب دمتون گرم همه کادو دادین ولی اون کادو آخریه مال کیه ؟ اضافس؟
میلاد : راست میگه … کی دوتا کادو آورده ؟
شاهین : لابد امیر واسه خودشیرینی …
همه خندیدن و امیر گفت : من‌همون یه کادوروهم به زور آوردم …
نمیدونستم چطور بهش بگم …
مانلی : باید حدس بزنی …
مانی : شیدا _ نه …
_ طاها؟ _ نه …
_ مامان؟ _ نه …
_ فامیله ؟ _ نه …
_ همکار ؟ _ نه …
_ دوسته ؟ _ یجورایی …
_ زن یا مرد ؟ _ زن …
_ از بچه های شرکت ؟
_ نه …
_ از بچه های دبی؟
_ نه ولی خارج زندگی میکنه …
_ کدوم خارج ؟
_ آلمان بوده ولی دوهفتس برگشته …
_ آلمان؟؟؟ کسیو ند ..
جملشو قطع کرد … نفسش بند اومد … همه موضوعو فهمیدن .. رنگ مانی پرید … قلب منم تند تند میزد …
_ سیما ؟
سرمو تکون دادم … همه از واکنشش میترسیدیم اما فقط جعبه کادو رو برداشت و رفت تو تراس …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۲۹]
?
#بازنده
ادامه #قسمت_هجدهم

شاهین : کاش نمیگفتی …
مانلی : نمیشد که … سیما برگشته دیر یا زود خودش میفهمید …
امیر : برو پیشش …
_ امیر آقا لطفا برو پیشش دستوری حرف نزن با من …
همه آروم خندیدنو شاهین گفت : خداعاقبتتو بخیر کنه داداش …
رفتم تو تراس … مانی داشت سیگار میکشید … جعبه رو باز کرده بود … همون عطر قدیمی …
_ این همون عطره نیست؟
_ چرا .. انگار هنوز منو یادش نرفته …
_ عشق فراموش کردنی نیست …
_ تو دیدیش؟
_ خیلی کوتاه …
_ چی گفت ؟
_ چیز خاصی نگفت که به درد تو بخوره …
_ تا کی میمونه ایران ؟
_ همیشه …
از حرفم جا خورد …
_ شوهرش …
_ جداشده …
_ مانلی …
_ تا تهش هستم مانی ‌.. مثه خودت … نترس ..

و خواب ناز عصرگاهی بودم که گوشیم قیژ قیژ صدا داد …ریجکت کردم که باز صدا داد …
_ ای خدا … چرا نمیفهمه ریجکت میکنم ینی خوابم … چرا بهش درک و شعور این‌مووضوع ساده رو ندادی …
مانی : بجای غر زدن جواب بده ..شاید کار مهمی داره …
لای یه چشمو باز کردم … امیر بود …
_ امیرجان مریضی تو ؟
_ کجایی …
_ خواب بودم …
_ حاضر شو بیا پایین …
_ امیررر …
_ منتظرم خانومی … دلم برات تنگ شده بود خب …
خندم گرفت…
تو ماشین خیلی یهویی گفت : تو نمیخوای یه فکری به حال مانی کنی …
_ به حال چیش؟
_ وضعیت تاهلش …
_ مگه چیشده …
_ باید دست بجنبونی … نباید بزاریم سیما از دست بره دوباره …
_ امیر چیشده خب ..
_ اون پسره بود اونموقعهام دنبال سیما بود ..
_ خب ؟
_ همین دیگه …
_ ینی دوباره … میخواد …هعییین چیکار کنم ؟
_ کار کاره خودته بنظرم ….
_ ینی چی؟
_ باید به خانوادت بگی … هرچی زودتر بهتر …
_ امشب چطوره ؟
_ عالی …

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۳۰]
?
#بازنده
#قسمت_نوزدهم

_نمیای تو ؟
_ نه زشته خودت برو …
_ وا چه زشتی ….
_ ما نه اومدیم خواستگاری … نه محرمیم .. نه خانوادت میدونن .. زشته دیگه …
_ باشه هرطور راحتی … اینقدر بمون تا علف سبز شه زیر لاستیک ماشینت … فعلن …
_ خدافظ بانو …
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو خونه .. اتفاقا مادرجونمم اونجا بود ….رفتم جلو ومحکم ماچش کردم که گفت : تو کجایی تنها نوه من….
_ خونه اون یکی پسرت …
_ تو بچه اینی یا اون …
_ اون یکی بچش کجا بود آخه … ۴۰ ساله افتاده کنج خونه … همینطوری عذب …
طاها : اونم بچه ای به خوبی و خانومی و با وقاری دختر من …
مادرجون : اینا که گفتی درست ولی هیچکدوم و تو یادش ندادی … بچم‌ شیدا تربیتش کرده …
طاها : مامان تو مامان منی یا شیدا …
_ مامان توام ولی طرف شیدام …
_ من‌نمیفهمم پس این روابط مادر شوهر عروسی که میگن کجا رفته تو خانواده ما ؟
مادرجون : بترکه چشم حسود …
ینی کلا حاضر جوابی در خانواده ما ارثیه …
مادرجون : حالا خودش کجاست ؟
سیبمو گاز زدم و گفتم : کی مادرجون ؟
_ مانی دیگه .. دوهفتست به من سرنزده کله خراب …
_ ای بابا مادرجون اون عاشق روان پریش بدبخت خودشم یادش نیست چه برسه به منو شما …
مادرجون بغض مادرانه ای کرد و گفت : آره والا … بچم ۱۰ ساله فقط میریزه تو دل خودش … ازوقتی اون دختره رفت بچم دیگه مثه قبل نشد …
خندم گرفت … مادرجون یجوری حرف میزد انگار مانی بعد رفتن سیما کنج تیمارستان بوده … ولی دیدم تنور داغه و خمیرو چسبوندم …
_ خب مادرجون ماهم باید کمکش کنیم دیگه …
_ چجوری مادر .. دختره رو از اون سر دنیا چجوری بکشم پای سفره بچم … اونم با دوتا بچه و یه شوهر …
_ کی گفته سیما بچه داره حالا ؟
شیدا : بعد ۱۰ سال حتما داره …
_ نه دیگه اون الان شوهرشم نداره …
سه تایی خیلی هماهنگ پرسیدن چییییییییییییییی؟!!!!!?
_ چیه خب … جداشده دیگه …
مادرجون : الان کجاست ؟
_ الان کجاستو نمیدونم فقط میدونم ایرانه …
مادرجون خندید و گفت : خداروشکر …
_ مادرجون خداروشکر کردن خوبه ولی باید پا پیش بزاریم … اینبار نباید بزاریم مانی دوباره شکست بخوره …
_ شماره سیمارو داری ؟
_ نه ولی بخواین پیدا میکنم …
از جاش پاشد و گفت : پیداکن منم برسون خونه …
هنگ کردم …
_ نمیشه آخه …
_ چرا …
_ من با آژانس اومدم …
_ خب باآژانس منم برسون …
_ نههههههه … آخه چیزه …
مادرجون در گوشم گفت : با دوستت اومدی سرتق ؟ نترس به طاهااینا چیزی نمیگم …
خندم گرفت … حقا که مانی رو مادرجون بزرگ کرده بود ..
سوار ماشین امیر شدیم اتفاقا مادرجون جلوهم نشست ..

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۳۰]
?
#بازنده
ادامه #قسمت_نوزدهم

امیر با تعجب منو نگاه کرد که گفتم : مادرجونم هستن .. مامانه مانی و بابام …
امیر : سلام ببخشید نشناختم خوبین ؟
مادرجون خیلی شیک دستشو برد جلو با امیر دست دادو گفت : خوبی مادر ؟
_ ممنون … به مرحمت شما …
توی راه مادرجون پرسید .
: چندساله همو میخواین ؟
امیر باخنده ازتو آینه نگام کرد و گفت : به سال نکشیده مادرجون ..
_ قصدتون ازدواجه دیگه ؟
_ اگه خدابخواد …
_ خداکه بد بندشو نمیخواد مادر … تو باید ببینی مانلی چی میخواد … مانلی از بچگی سخت پسند بوده … بدست آوردن دلش کار هرکسی نیست ولی وقتی کسی دلشو بدست بیاره دیگه از قلبش بیرون نمیره …
خندم گرفت که امیر گفت : ایشالا که مهر منم بره تو دلش …
_ تو پسر خوبی هستی مادر .. شبیه خدابیامرز آقاجون مانلی هستی … اونم مرد خوبی بود ..منو یادش میندازی ..
_ خدا رحمتشون کنه …
_ خدا اموات تورم بیامرزه مادر … آقا خدا بیامرز پسره خان بود … همه دوستش داشتن … دختری نبود که نخوادش .. منم میخواستمش ولی به روی خودم نمیوردم … وقتی گفتن ازم خواستگاری کرده جاتون خالی رفتم تو اتاق عقبی و تا میتونستم قر دادم ..
منوامیر زدیم زیر خنده …
_ ولی بعد ازدواج خودمو واسش لوسم میکردم … آخه مادر زن با لوس کردناشه که عزیزه ‌…مردم باید بلد باشه ناز زنشو بخره وگرنه پشت گوشتو دیدی مهرومحبت زنتو دیدی … سرتو درد نمیارم … اینارو گفتم که بدونی دخترای قوم ما خاطرخواه زیاد دارن … نازشونم زیاده …
از حرفای مادرجونو لبخندای قشنگ امیر خوشم میومد … یادش بخیر … اونشب با امیر مهمون گرمای محبت و چایی دبش مادرجون شدیم … بودن کنارش بهترین لحظه های عمرم بود … عشق که میگن همینه مگه نه؟

#مینا_حسینی

داستانهای نازخاتون, [۰۲٫۰۹٫۱۹ ۱۴:۳۰]
?
#بازنده
#قسمت_بیستم

دو هفته بعد
_ مانی آخه دسته گلشم من بگیرم ؟ خسته میشی تو … نگرانتم …
_ یه عمو بیشتر نداری که …
_ نه والا … یه عموی عشق و پررو که اندازه ۲۰۰ تا عمو ازم کار میکشه … دیگه چی ؟
_ کیکو امیر میگیره … ماشینو میلاد میاره … حلقه هارم خونه جا گذاشتم طاها میاره …
_ بگو فقط خودتو بردی دیگه … سیما رو جا نزاری فقط …
_ نه … وقتمو نگیر کاری نداری …
_ نه عزیزم از ماسک هلوت لذت ببر …
گوشیو قطع کردم … حسابی ذوق زده بودم … واقعا هم عروسی هیجان انگیزی بود … بعد ده سال بالاخره بهم رسیدن … بالاخره مال هم شدن .. بالاخره حسرت خوردنشون تموم شد ..
زنگ زدم به سیما
_ سلام زن عموجون …
_ زن عمو و کوفت … صددفعه گفتم نگو اینو …
_ خیلی خب عشقم حرص نخور …ولی واقعا این انتخاب بود تو کردی ..
_ واسه چی ؟
_ آقاتون همه چیو جا گذاشته … کیک و دسته گل و ماشینم نگرفته اونوقت تو آرایشگاه ماسک هلو گذاشته …
دلبرانه خندید و گفت : خدا دروتخته رو خوب جور کرده چون منم کفشامو جا گذاشتم … شیدا رفته بیاره … الان لباس عروسو با یه صندل قرمزز خوشگل پوشیدم‌…
خندم گرفت …
_ فقط خدا امشبو بخیر بگذرونه همین …
_ بزار مانلی خانوم .. شب عروسیت تلافی میکنم …
_ فعلا که امیر بیچاره به دستور مانی دنبال کیک عروسی شماست ….
_ روز عروسیتونم مانی همینقدر خونسرد خوابیده و امیر دنبال کاراست …
_ فکرکردی … واسه عروسی من باید سنگ تموم بزارین …
_ حالا بزار عروسی ما به‌خوبی و خوشی تموم شه … نوبت تو رسید فکرمیکنیم …
رفتم گل فروشی بعدم رفتم دم آرایشگاه مردونه که دیدم امیر و میلاد و فیلمبردار کلافه وایساده بودن دم در …
_ چیشده مانی کو …
امیر که حسابی عصبی بود گفت : آقا داماد گیرداده خط ریش چپ و راستش هم اندازه نیست …
خندم گرفت به قیافه عصبی و بامزش … توی اون کت شلوار نوک مدادی با اون یقه باز و زنجیر طلای گردنش جذاب ترم شده بود …
همون لحظه مانی اومد بیرون … باورم نمیشد … مانی خل و دیوونه خودم داماد شده … نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مثل بچگیام پریدم بغلش ….
شب عروسی مانی پراز ماجرا بود …فیلمبردار کلی با مانی تمرین کرد چجوری دسته گلو بده … که در باز شد و سیما با یه جفت صندل قرمز اومد بیرون …
بعدم کلی مسخره بازی سر عکس دسته جمعیمون تو آتلیه …
به پیشنهاد امیر وایسادیم تا یه عکس دونفره بگیریم …
_ آقا وایسا یه لحظه …
برگشت سمت من …
_ چیه ؟
_ اینطوری خیلی سادست …
تو یه حرکت ناگهانی از زمین بلندم کرد … عکس محشری شد … من تو بغل امیر از خنده ریسه رفتم و امیر مردونه و عاشقانه نگاهم میکنه …
بعد عقدشون دسته جمعی با ظرف عسل حمله کردیم سمتشون و حلقه هارو انداختیم تو ظرف … خیلی صحنه باحالی بود …
موقع رقصیدن امیر به مادرجون پیشنهاد رقص داد و مادرجون با کلی پز و عشوه از جاش بلند شد …
و آخرش هم پرتاب دسته گلشون بود که منو امیر بدون هیچ هماهنگی قبلی باهم دسته گلو گرفتیم …
موقع خداحافظی در حالی که من مثله ابربهاری گریه میکردم مانی محکم بغلم کرد و با بغض گفت : سرتقک گریت واسه چیه …
_ بی خانمان شدم …
همه خندیدن و مانی محکم تر بغلم کرد … توی این آغوش بزرگ شده بودم از طرفی خوشحال بودم که مانی به آرزوش رسیده بود و ازطرفی ناراحت که باید مانی رو با کسی سهیم میشدم … اونم وقتی سهم سیما از مانی بیشتر از من بود …
مانی یه جعبه از جیبش درآورد و گرفت سمتم …
_ این چیه ؟
_ کادوی عروسیم …
_ وا …
جعبه رو باز کردم … یه کلید بود …
خندید و گفت : بچه جون من توروول نمیکنم به امون خدا که …این کلید همون برجیه که با امیر طراحی کردین … طبقه آخر ماییم … طبقه پایینش شما … پایینتون میلاد اینا … بعدشم شاهین و سیاوش …
خندم گرفت و بین خنده گریه … چه حال عجیب و خوبی بود … همه چیز مطلقا خوب بود … خوبی مطلق عجیبه …
شب عروسی مانی و سیما میتونست قشنگترین شب عمرم باشه ..
امیر : حالا یه چایی بخوریم خونه مادرجون دیگه …
خندیدم و گفتم : من خستم مادرجونم خستس چایی رو خونه خودت بخور …
_ مانلی …. ای بابا بیا بریم تو دیگه .. مادرجون منتظره ها….
_ شب بخیر …
داشتم میرفتم سمت ماشین …
_ مانلی …
خندیدم و بی توجه به مسیرم ادامه دادم …
_ مانلی …
صداش با صدای ترمز شدید ماشین قاطی شد … نفهمیدم چی شد … فقط چهره امیرو یادمه و … تمام …

#مینا_حسینی

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
2 نظرات کاربران
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
2
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x