رمان آنلاین جیران قسمت بیست و چهار

فهرست مطالب

جیران داستانهای نازخاتون رمان آنلاین

رمان آنلاین جیران قسمت بیست و چهار 

لطف الله ترقی

داستانهای نازخاتون:

#قصه_جیران #قسمت_بیست_چهارم

 

 

آغاباشى خبر را به گوش قبله عالم رسانده بود، او با کج خلقى تمام وارد اندرونى شد و با ملک زاده به خلوت رفت. چند ساعت گذشت و قبله عالم از نزد ملک زاده بیرون آمد و به مهدعلیا فرمود به عیال میرزاآقاخان نورى خبر بدهید پس از به پایان آمدن عده عروس را به خانه شوى ببرند. مهدعلیا نفسى از سر آسودگى کشید او در انجام نقشه اش موفق گشته بود. روزها به شدّت برق و باد گذشت پس از به پایان آمدن عده ملک زاده، زنان عقدى قبله عالم با خلعت پیشکشى و مشاطه به عمارت ملک زاده رفتند سر و صورتش را اصلاح نموده موهایش را حنا گذاشتند.

 

ملک زاده با بى میلى رخت عزا از تن زدود ولى رنگ شاد بر تن نکرد، به دستور قبله عالم مدّتى ملک زاده را به حال خود رها کردند و بعد از اینکه او اندکى تسکین یافت عیال صدراعظم به همراه دار و دسته اش وارد اندرونى شدند انگشترى الماس نشان را بر دست ملک زاده نموده و دایره زن ها دایره زده، کل کشیدند. پس از اینکه ساعت سعد عقد را مشخص کردند قرار شد ده روز بعد در عید مولود حضرت على (ع) وصلت سر بگیرد، در این ده روز مهدعلیا در تدارک عروسى و جهاز براى ملک زاده بود او از عمارت امیرکبیر تنها رخت و البسه و جواهراتش را برده بود. مادام رفعت این مدّت را در عمارت والده شاه به سر برد، من نیز پیراهنى اطلس زرى دوز دوختم.

 

روز موعود سر رسید، آخوند به عمارت مهدعلیا آمده پس از کسب اجازه از قبله عالم که ارخالق ترمه سوزنى بر تن داشت ملک زاده را به عقد میرزاکاظم خان نورى نظام الملک درآورد و ملک زاده با دو دختر کوچک با صلاحدید مادر و برادرش به خانه ى بخت رفت به خانه ى مردى که دلش با او یک رنگ نبود. موزیکانچى هاى صدراعظم با ساز و نقاره ملک زاده را از در اصلى اندرونى بیرون بردند، مردم طهران براى تماشاى عروسى آمده بودند. قبله عالم قبل از اینکه ملک زاده از اندرونى بیرون برود یک سرویس جواهر الماس به او مرحمت نمود، ملک زاده با گریه برادر را بوسیده با او وداع نمود.

 

در سیماى قبله عالم یأس به خاطر سرنوشت خواهر مشهود بود، همگى سوار کالسکه شده براى ادامه ى جشن به عمارت صدراعظم رفتیم. به محض رسیدن به عمارت حجاب از سر افکنده در صدر مجلس نشستم، مهدعلیا گردنبند و گوشوارى زمرد به ملک زاده هدیه نمود من نیز انگشترى الماس هدیه دادم، آن شب ملک زاده که پیراهن گیپور یاسى رنگ به تن داشت چنان طلا و جواهر جمع کرده بود که بى حساب بود. با کسب اجازه از مهدعلیا گروه رقصندگان زنانه به رقص درآمدند، سلطان آن زن مکّارى که حامل فرمان قتل امیرکبیر بود با پیراهنى گیپور و سرویس الماس نشان نزد والده شاه با غرور نشسته بود.

 

با دیدن سلطان حس بدى بر من مستولى گشت، دسته مطرب ها و دایره زن ها در حال هنرنمایى بودند، در این بین چشمم به زنى ترکمان خورد که زیبایى و ملاحت خاصى داشت او با غضب ملک زاده را مى نگریست جنسِ نگاهش چو جنسِ نگاهِ ستاره به من بود دخترکى جوان شربتى بهار نارنج تعارف نمود تشکّر کرده حینى که شربت را که در گیلاس بلورتراش بود بر مى داشتم از دخترک پرسیدم آن زن ترکمان کیست؟ او با دیدن زن که البسه فاخرى بر تن و جواهرات زیبایى زیب سر و گردنش بود به آهستگى گفت بانوى من، او امان گل ترکمان همسر میرزاکاظم خان نورى است. از بازى روزگار سخت در شگفت بودم، زیرا به دستور والده شاه، امیرکبیر همسر اوّلش جان جان خانم دخترعمویش را به خاطر ازدواج با ملک زاده طلاق داده بود تا ملک زاده بدون هوو باشد اینک باید شوى را با زنى دیگر که به غایت زیبا و دلپسند بود شریک مى گشت.

 

پس از صرف شام که در ظروف چینى گل مرغى و قاب ها و دیس هاى طلا بود، مهمانان عزم رفتن نمودند. ما به اتاق حجله ملک زاده رفتیم، قرار شد چند شبى دخترانش در اندرونى نزد والده شاه باشند و سپس به اندرونى میرزاکاظم خان رفته در اتاقى دیگر سکنى گزینند. اتاق حجله را بسى زیبا و دلفریب آراسته بودند، رخت خواب ابریشمین به رنگ یاسى کف اتاق پهن بود پنجره هاى مشبک رنگى با پرده هاى رشتى دوزى با حاشیه ى نقره مزین بود. ملک زاده را در حجله گذاشتند او از شرم سیمایش سرخ شده بود و سر به زیر انداخته لب مى گزید. امان گل ترکمان از شدّت حسد در حال لرزش بود برخاسته از تنگ بلورى که در حجله بود لیوانى آب ریخته به دست امان گل دادم او لیوان را گرفته لاجرعه سر کشید.

 

صداى یاالله آمد همگى چادر چاقچور کردیم، داماد با آن قد رعنا و سبلت هاى از بناگوش در رفته در حالى که ارخالق ترمه لاکى و شلوار ماهوتى بر تن داشت داخل اندرونى شد. خواجه او را تا جلوى در حجله مشایعت نمود، میرزاکاظم که تا آن روز ملک زاده را از نزدیک ندیده بود سر به زیر انداخته بود، والده شاه به او گفت میرزاکاظم خان یگانه دخترم را به شما سپردم امیدوارم برایش شوى لایقى باشى و از گل نازک تر نگویى.

 

میرزا چشمى گفته پس از کسب اجازه از والده شاه سر را بلند کرده نگاهش با نگاهِ رنجیده امان گل تلاقى کرد، میرزاکاظم خان شرمزده نگاهش را دزدید و نگاهِ مشتاقش با نگاهِ خجول ملک زاده درهم آمیخت لبخند پر اشتیاقى از سر رضایت زده داخل اتاق حجله شد و خواجه در منبت کارى شده ى اتاق را پشت سر عروس و داماد بست، زن ها کل کشیدند با بسته شدن در اتاق امان گل طاقت از کف داده و نقش زمین شد. زن ها دورش را گرفته او را با گلاب به هوش آوردند.

 

مهدعلیا نگاه شرربارى بر او افکند آرام چیزى در گوش عیال صدراعظم گفته و باهم خندیدند. دست امان گل را گرفته کمک کردم بایستد او گریان به سوى عمارتش رفت، ما نیز همگى به سوى اندرونى رفتیم. تا صبح احساس هاى متضادى در من وجود داشت، حس ملک زاده که شوى را نمى خواست و حس امان گل که شوى محبوبش را با خواهر پادشاه مملکت شریک شده بود. صبح به دستور والده شده به عمارت ملک زاده رفتیم زعفران باجى کاچى پخته بود، خطاب به شمس الدّوله گفتم ملک زاده که بیوه زن است این کارها چیست؟

 

او آرام وشگونى از پایم گرفت و گفت هیس صدایت به گوش والده شاه مى رسد. ملک زاده از حمّام آمده بود مشاطه او را آراسته به اتاق شاه نشین آمده بود، دسته مطرب ها هنرنمایى کردند گونه هاى ملک زاده از شرم گل انداخته بود امّا در سیمایش نارضایتى هویدا بود. تا عصرى در عمارت صدراعظم بودیم و بعد به اندرونى بازگشتیم. شب در انتظار پیامى از قبله ى عالم بودم که ستاره به خوابگاه رفت. چند روزى بدین منوال گذشت اکثر شب ها من و ستاره به خوابگاه مى رفتیم، قبله عالم درگیر روزنامه وقایع اتفاقیه و رسیدگى به معلمین فرنگى ایرانى دارالفنون بود، کمتر به اندرونى سر مى زد.

 

چند ماه گذشت و ملک زاده روزى به اندرونى مهمان آمد، براى خوش آمد گویى نزد ملک زاده به عمارت والده شاه رفتم، او از من به خوبى استقبال نمود و خواست ناهار نزدش بمانم. خدمه سفره نهار را چیدند، به محض اینکه ظروف حاوى خورش را بر روى سفره نهادند ملک زاده با بوى گوشت پخته شده حالش به هم خورده و شتابان به مبرز رفته قى کرد. والده شاه چنان مسرور گشت که ناهار نخورده از سر سفره برخاست و نیم تاجى الماس از صندوق جواهراتش درآورده بر روى سر ملک زاده گذاشت و گفت الحمدلله به سلامتى آبستن هستید، باید رقعه اى بفرستم عیال صدراعظم را وعده بگیرم. سپس در رقعه اى عیال صدراعظم را به اندرونى دعوت کرده رقعه را به دست خواجه داد تا به دست عیال میرزاآقاخان بفرستند. من برخاسته روى ملک زاده را بوسیده تبریک و تهنیّت عرض کردم، ملک زاده از روى سیاستى که داشت خود را مغموم نشان مى داد.

 

عیال صدراعظم با دخترانش رسید، والده شاه او را به داخل دعوت کرده مژده آبستنى ملک زاده را به او داد، با شنیدن خبر عیال صدراعظم سجده ى شکر بر جاى آورده و گفت خداى بارى تعالى را شاکرم که نوه ى من و نوه ى محمّدشاه قاجار یکى است بسیار مفتخرم که فرزند پسرم نوه ى محمّدشاه قاجار و نتیجه ى عباس میرزا نایب السلطنه است. سپس برخاسته گردنبند الماس نشانى که بر گردن داشت درآورده بر گردن ملک زاده انداخت و دستور داد خدمه اندرونى با دایره ضرب بگیرند.

 

خبر به گوش اهالى حرم خانه رسید همه براى عرض تبریک و تهنیّت نزد ملک زاده رفتند، والده شاه دستور داد آغاباشى پى ماما نقره قابله برود، ماما نقره که داخل عمارت شد شروع به معاینه ملک زاده خانم نمود و به والده شاه عرض کرد مبارک است، صبیه محترمه آبستن هستند. خدمه کل کشیدند و تا عصرى مهمانى به درازا کشید، شب به عمارت رفتم ننه قندهارى آرام در گوشم گفت جیران جان باید کارى کنى پسرت محمّدقاسم میرزا ولیعهد گردد و گرنه پس از فوت قبله عالم دیگر قدرت و ثروتى ندارى، آهى کشیده گفتم تا سلطان معین الدین میرزا است پسرم جایگاهى ندارد. چند روزى گذشت خبر رسید قبله عالم شاهزاده ساسان میرزا بهاءالدّوله پسر فتحعلى شاه قاجار را لَلَه باشى و معلّم ولیعهد قرار داده است، ولیعهد کیا و بیایى داشت که نگو و نپرس خدمه با دیدنش خم مى شدند او بهترین و برترین البسه را بر تن داشت و هر چه مى خواست به وفور فراهم بود، گرچه تمام فرزندان قبله عالم از اهمیّت خاصى برخوردار بودند امّا احترام و عزت او بى مثال بود.

 

این امر باعث رشک سایر زنان شاه شده بود به خصوص شکوه السلطنه که پسرى به نام مظفرالدین میرزا داشت. والده شاه که زن مکّار و سیاست مدارى بود دستور داده بود از فرنگ انواع هله هوله براى ولیعهد بیاید او داشت جاى پایش را در آینده سفت مى کرد که ولیعهد با او از در دوستى و مودت در بیاید. تصمیم گرفتم براى پسرم معلّم بگیرم تا او از ولیعهد کمتر نباشد، شب که قبله عالم به عمارت آمد از او خواستم تا معلّمى فرنگى از معلمین دارالفنون براى محمّدقاسم میرزا بگیرد، قبله عالم فرمودند معلّمین دارالفنون معلّم اطفال نیستند من لب ورچیده قهر کردم او که طاقت قهر مرا نداشت از روى صندلى برخاسته لبخندى زده مرا

 

بوسید و فرمود مى سپارم معلّمى شایسته برایش بیابند. ملک زاده بیشتر اوقات در اندرونى نزد مادر به سر مى برد، شکمش بالا آمده بود. والده شاه امید داشت فرزند ملک زاده پسر باشد زیرا ملک زاده صاحب تنها دو دختر بود.

 

مولود پنهانى خبر آورد که والده شاه دستور داده است از عثمانى دواهاى مخصوص بیاید تا طفل ملک زاده پسر گردد و براى این دوا مبالغ گزافى پرداخته است. همان روز که در اندرونى قدم مى زدیم ملک زاده گریان به اندرونى آمد، از ترس والده شاه نزدش نرفتیم. فردایش دیدم عیال صدراعظم و ندیمه اش هراسان داخل عمارت والده شاه شدند، پنهانى به مطبخ والده شاه رفتم. او با عتاب به عیال صدراعظم گفتند به چه حقى میرزاکاظم خان اکثر شب ها نزد امان گل بسر مى برد و امان گل را آبستن کرده است؟ رنگ از روى صورت عیال صدراعظم پرید.

 

والده شاه گفت حتمى باید امان گل طفلش را سقط کند، و گرنه حاجى میرزاآقاخان را از صدراعظمى عزل مى نمایم. عیال صدراعظم به پایش افتاد از والده شاه درخواست عفو نمود و گفت هر زمان دستور بدهید قابله برده طفل امان گل را با پر مرغ سقط میکنیم. شتابان از مطبخ بیرون آمدم و گل بهشت را مخفیانه به عمارت صدراعظم فرستادم و به او گفتم به طریقى امان گل را هشدار بده و بگو به حرم حضرت عبدالعظیم حسنى (ع) رفته بَست بنشیند و در دستش کاسه اى نبات داده گفتم بگو نذرى است تا در را به رویت باز کنند. او شتابان با کاسه نبات نزد امان گل رفت، خدا خدا مى کردم او زودتر از عیال صدراعظم برسد. به ماه آفرین گفتم شتابان چندین شربت به لیمو درست کرده تا وقتى عیال صدراعظم از عمارت بیرون آمد به عنوان نذرى به او داده سعى کند او را معطل نماید تا امان گل فرار کند.

 

پس از لختى عیال صدراعظم از عمارت والده شاه بیرون آمد، ماه آفرین با سینى حاوى گیلاس هاى شربت جلو رفته به عیال صدراعظم تعارف نمود او تشکّر کرده شربت را برداشت لاجرعه سر کشید. جلو رفته با او سلام و احوالپرسى کرده به عمارتم وعده گرفتم، او که دست پاچه مى نمود تشکّر نموده گفتند کارى الساعه پیش آمده باید به عمارتش برود. ننه قندهارى که چنین دید محمّدقاسم میرزا را به ماه آفرین سپرده جلو رفت و من که نمى توانستم بیش از این او را معطل نمایم کنار کشیدم امّا در دلم تشویش بود. دیدم ننه قندهارى خندان آمد پرسیدم چه کردى؟ گفت هیس. دیدم آغاباشى شتابان نزد والده شاه رفت و از او کسب اجازه نمود تا عیال صدراعظم را با کالسکه سلطنتى به عمارتش ببرد زیرا میخ هاى چرخ کالسکه آنها از جاى درآمده بود. لبخندى به ننه زدم گفتم الحق که شیطان را درس مى دهى. بلاخره آنها با کالسکه سلطنتى به راه افتادند، نزدیک غروب گل بهشت خسته و کوفته وارد اندرونى شد.

 

او را به اتاق مرصع برده سبب را پرسیدم، گل بهشت گفت بانوى من، امان گل به سختى اعتماد کرده گفتم قرار است ماما آورده طفل ات را سقط کنند او که یک چیزهایى از رفتار ملک زاده حدس زده بود از راه پشت بام پنهانى فرار کرده و سوار درشکه شدیم همینکه سوار بر درشکه از کوچه مى گذشتیم دیدم صداى فریاد از عمارت صدراعظم مى آید که امان گل فرار کرده است و ولوله اى در افتاد که بیم آن داشتیم ما را بیابند. چادرهایمان را عوض کردیم الحمدلله با تشویش و دلهره از کوچه گذشتیم و چون وقت تنگ بود با او به حرم شاهزاده عبدالعظیم رفتیم و او را به دست ننه زهراى عبدالعظیمى سپردم که او را مخفى نماید و خود برگشتم. نفسى از سر آسودگى کشیدم و یک سنجاق سر نقره به گل بهشت انعام دادم.

 

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x