رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۱تا۱۵

فهرست مطالب

پریناز بشیری رمان آنلاین حس معکوس سرگذشت واقعی

رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۱تا ۱۵ 

رمان:حس معکوس 

نویسنده :پریناز بشیری 

 

فصل۱

صدای غر غرای نازنین حسابی رو مخش بود
-نیاز ارواح خاک پدر بزرگت مادرتو به عزات میشونم اگه نرسونی
بیتوجه به نازنین با قدمای سریع خودشو به سالن رسوند و نازنینم دنبالش بدیش
اینجا بود که چون فامیلیش نوایی بود و فامیلی نازنین نوری همیشه کنار هم می افتادن تا
نشست حس کرد یه تیکه از گوشت پهلوش کنده شدو تو دست نازنین برده شد رو صندلی
پشت سریش
باغیض چشاشو درشت کرد
-وحشی چرا نیشگون میگیری
خواستم یاد آوری کنم با چه وحشی طرفی
با شیطنت گفت-اوهه اوهه آرام باش حیوان ارام
نازنین بلند شد تا یکی بکوبه پس کلش که با تذکر مراقب فقط یه چشم غره بهش
رفت و نشست رو صندلیش……. برگشت تا زبونشو برا نازنین در بیاره که یهو دید دوتا پسر
سانتال مانتال ژیگول وارد سالن شدن که همزمان با وردشون صدا پچ پچم از گوشه کنار
سالن به گوش رسید
صدای دختر کناریشو که با دوستش حرف میزدو شنید
-اوه دوقلوهای افسانه ای
)ریز خندیدن(-میگم رویا ننه اینا موقعی که حامله بوده ویار جیگر داشته اینا انقد
جیگر شدن؟؟
تا خواست آنالیزشون کنه سریع نشستن یکیشون دقیقا کنار اون افتاده بودو اون
یکی جلوی برادرش برگه ها سریع پخش شدن از اولم ادبیاتش خوب بود و برا همین
همیشه میشد روش حساب کرد تند تند شروع کرد به نوشتن جوابا سر ۰۲ دیقه برگش پر
شده بود…… عادت داشت زود تموم کنه تا بتونه تقلباشو راحت برسونه چون اواخر و اواسط
امتحان امکان مچ گیری زیاد بود
آروم و نامحسوس چرخید تا برگش تو تیر رس نگاه نازی باشه و دید که شروع کرد
به نوشتن با خیال راحت سرشو تو سالن چرخوند……… بیشتر بچه ها یا داشتن مگس
میپروندن یا درزای دیوارو میشمردن نگاش چرخید سمت اون دو قلوها یکیشون خودکار به
دست داشت سالن و دید میزدو اون یکی سرشو تکیه داده بود به صندلیو چشاشو بسته
بودیاد حرف دخترا افتاد“ خدایی انگار مامانشون جیگر خورده اینا انقد جیگر شدن “
پسر کناریشو دید زد سر تاپای پسره مارک بود جوریکه باید یه برچسب
میچسبوندی رو پیشونیش که روش نوشته میشد ”مـــــــارک است نزدیک نشوید“
یه جین آبی و تیشرت تنگ سفید با تک کت مشکی پوشیده بود که با سلام و
صلوات درزاش نپریده بود و کفشای اسپرت سفیدو آبی تا خواست چهرشو آنالیز کنه
@nazkhatoonstory

چشای پسره باز شد انگار متوجه سنگینی نگاهش شده بود……… سریع یه لبخند ز د که
پسره با اخم و بی تفاوت روشو برگردوند حرصش گرفت
-اه خاک تو سرت نیاز ملت لبخندش پسر کشه ماله تو مگس کشم نیست
خواست صاف بشینه که نگاش افتاد رو برگه پسره چشاش از تعجب چهارتا
شد…….. به زور خم شدو ماله داداششو دیدزد ماله اونم پاک بود عین برگ گل یه لحظه
اون رگ مرام و معرفتش زد بالا یه کاغذ از گوشه کنارای پرسش نامشو کندوبرداشت…….
شروع کرد به نوشتن جوابا انقد ریز مینوشت که میشد یه کتابو تو کاغذه جا داد نیم نگاهی
به نازنین کرد معلوم بود تموم کرده بلند شدو برگشم برداشت
خیلی ریلکس و با صدایی که تنش زیادم کوتاه نبود جلو چشم مراقب رو به پسره
گفت
-بفرمایید مرسی که بهم قرض دادین
آریا با تعجب نگاش کردو یه تای ابروشو داد بالا ………دختره در حالیکه داشت
تظاهر میکرد وسایلشو جمع میکنه با ابرو اشاره کرد به خودکار ……..غیر ارادی دستشو دراز
کردو نیاز خودکارو با برگه ول کرد تو دستشو از سالن زد بیرون به پنج دیقه نکیشده نازنین
اومد
پرید تو بغل نیازو یه بوس محکم از گونش کرد
-ایــــــول نیاز حال کردم اصن امتحان بی تقلب به دلم نمیچسبه
بلند خندید-قوربونت خواهر نوش جونت گوشت بشه بچسبه به تنت
هردو بلندزدن زیر خنده مه یدفعه نازنین زد پس کله نیاز
-هوی ببینم اون پسره کی بود باش تیک میزدی؟؟؟؟!!!!!!!
طلب کار زل زده بود به نیاز
-گمشو باو گفتم چی شده….. چه بدونم کیه برگش عین دل تو سفیدو پاک بود دم
سوخت
که دلـــــــــــــــــــت سوخت
-آره جون تو
نازنین با غیض-جون اون عمه شاسی بلندت داشتی مخ میزدی بی خبر؟؟؟؟؟
-خفـــــــــه باو تو که میدونی من مدل مخ زدنم چطوریه )چشمکی زد(
تا این و گفت پقی زدن زیر خنده….. نیاز همیشه وقتی میخواست نظر یه پسرو
جلب کنه تو نت و اینجورجاها کافی بود تا پسر یه عکس بزاره که سریع میرفت زیرش
مینوشت“ اصن از قیافت معلومه بچه تبریزی “
اینو که مینوشت پسر مجبور به توضیح میشدو مابقی ماجرا…. تقریبا دیگه همه
میدونستن این روش مخ زدن خاص نیازه
نازی-بدو بریم من خوابم میاد
-گمشو بابا توام خوبه ساعت ده نشده کپه مرگتو گذاشتیا
-میگی چیکار کنم یه لنگه پا وایستم اینجا؟؟
-په چی بابا باید جزوه امتحان بعدیو از اون صادقی بگیریم کپی کنیم دیگه از اول
ترم که قوربونش برم سرکلاس یاخوابیدیم یا ور زدیم
-اوفـــــــــــــ تا اون بیاد من دوشیکمم زایدم که
چپ چپ نگاش کردنازنین مظلوم گفت-نیاز من الان نیاز جسمی دارم به خواب برم
توام بیای؟؟
میدونست نازی اهل صبر و اینا نیست برا همین گفت-گمشو برو برا نهارم یه چیزی
درست کن تا من بیام
نازنین پرید و از لپ نیاز یه ماچ گنده کرد……. کولشو پرت کرد روشونشو شنگول از
اونجا دور شد …….نشست رو نیمکت گوشیشو در آورد خوبی دانشگاهم همین نت مفت و
مجانیش بود رفت تو لاینش سیل پیاما بود که رسید بیشترشون از دوست دختراش بودن
یکی یکی بازشون کرد
@nazkhatoonstory

صبح بخیر عزیزم
-وای هنوز خوابی پاشوپاشو تنبل
-سامان چرا از دیشب جوابمو نمیدی نگرانتم نفسم تونستی پی ام بده
-خیلی آشغالی دختره عوضی آیدی پسر باز کردی ملتو سرکار بزاری
با خوندن این پیام صدای قهقهش بلند شد چندتا فوشم پشت سرش داده بود بهش
…..دیشب بود که تو گروه دوستش رویا لوش داد و دختره فهمیددوست پسرش دختر بوده
نه پسر
-خیلی ممنون لطف بزرگی بود
با شنیدن صدا سرشو آورد بالا و اینور اونور و نیگا کرد ……بادیدن دوتا پسرا از جا
پرید بااون بود؟سوالشو به زبون آورد
-بامنی؟؟
پسر کناریش لبخند دوستانه ای زدو گفت-بله مرسی تقریبا برگمون سفید بود
لبخند مهربونی زدو گفت-بیخیال بابا کاری نکردم ک بچه های ملت آپولو هوا میکنن
من یدونه سوال رسوندم
همون پسری که کنارش بودو نسبتا جدی تر از اون یکی بود گفت
-در هرصورت ممنون
تا خواست دهن باز کنه صدای نازنین میخکوبش کرد
-بابا این حرفا چیه یه تقلب ناقابل این همه تعارف برنمیداره که وظیفه انسانیش
حکم میکرد برسونه
برگشت سمت نازنین و یه چشم غره حسابی رفت بهش…… مگه اون نرفته بود
دختره آب زیره کاه ……..نازی یه خنده دندون نما تحویلش داد
-خوشبختم من امیر هستم امیر نواب واشاره به پسر کناریش برادرم آریا

نیش نازی هر لحظه بازو باز تر میشد نیاز سری از روی تاسف براش تکون دادو تو
دلش گفت
-باز این عاشق شد تا یه ماه سوژمون به راهه
نازی سریع دستشو برد جلو و با امیر دست داد
-خوشبختم منم نازنینم ولی دوستام نازی صدام میکنن شمام همون نازی صدام
کنین راحت باشین
امیرلبخند جذابی تحویل نازنین داد…..خودشو معرفی کرد
-خوشبختم منم نیازم نیاز نوایی
امیر-بازم خوشحال شدم از آشنایتون اگه میخواین تشریف ببرید بگید تا منو آریا
برسونیمتون
نازنین با چاپلوسی گفت-نه ممنون مزاحم نمیشیم
نیازجدی گفت-مرسی آقا امیر باید جزوه بگیریم از بچه ها
نیشگونی که نازی از پهلوش گرفت نفسشو بند آورد…… نازی چپ چپ نگاش کرد
یعنی خفه خون بگیر دیگه دختر داری میپرونیشون…… بین جدال چشمی اون دوتا صدای
امیر بلند شد
-اگه بخواید میتونیم منتظر بمونیما
نیاز نگاهی به چهره آریا کرد عین مجسمه ایستاده بود یه تعارف خشک و خالیم
نمیزد معلوم نبود حسش چیه سریع جنبید تا نازی بازم سوتی نداده
-نه ممنون فک کنم طول بکشه مزاحم شما نمیشیم
آریا-اوکی پس بازم ممنون بریم امیر دیر شد
اینو گفت وبدون اینکه بزاره امیر یکم دیگه تعارف تیکه پاره کنه دستشو گرفت و
کشید…….. امیر برگشت و دستشو به معنای خدافظی براشون تکون داد

@nazkhatoonstory

نیاز داشت مسیر رفتنشو نگا میکرد که کوله نازی صاف خورد تو فرق سرش از درد
یه جیغ بلند کشید
-روانی جهش کروموزومی چته؟!
نازی با عصبانیت گفت-من جهش کروموزومیم یا تو نکبت بازم با کوله کوبید رو
کمر نیاز سوژه به این نازی رو پروندی درحالیکه ادای نیازو در می آورد(میخوایــم جزوه
بگیریم )با حرص یه جیغ کشید و گفت
-ایــــــــی ما …میخوریم جزوه بگیریم عین مادر مرده ها قیافش آویزون
شد(رفتن نامردا یه تعارفم میزدن حل بودا
نیاز به زور جلوی خندشو گرفته بود خدایی حق میداد به نازی خودشم بد جور از
ریخت و قیافه پسرا خوشش اومده بود تقریبا میشد گفت هرجفتشون شبیه مرد رویاهاش
بودن ولی خوب زشت میشد قبول میکرد میگفتن چقد این دخترا آویزونن
-توکه خبر مرگت رفته بودی چیشد برگشتی
نازی- بابا رفتم تاکسی گیرم نیومد دم در ایستاده بودم دیدم این دوتا هلو اومد
کنارتو سریع خودمو رسوندم تاعین کرم نیوفتی تو جونشون
چپ چپ نگاش کرد-خجالت بکش نازی یعنی تو منو اینجوری شناختی من اهل کرم
ریختن تو جون ملتم
ابروهاشو داد باالو شیطون نگاش کرد
-نیستـــــــــــــــــــی؟؟؟ تا اومدن بزنن زیر خنده صدای صادقی باعث شد
خودشونو سریع جمع و جور کنن
-سلام خانوم نوایی
با لبخند مخصوص خودش برگشت سمت صادقی پسر درس خون کلاس….. واقعا
در عجب بود که این با این مخی که داره چرا دانشگاه آزاد قبول شده البته قبلا از بچه ها
شنیده بودمثله اینکه رشتش ریاضی بودو تو کنکور تجربی شرکت کردو آزاد پزشکی قبول

لبخندشیرینی زد
-سلام آقای صادقی خسته نباشین
نازی-سلام
صادقی لبخند متینی زدو گفت-ممنون مرسی شمام خسته نباشین امتحان خوب
بود؟
نیاز-بله ممنون بد نبود
صادقی دستشو آوردجلو جزوه هاش بودن ….خوش خط و خوانا …..نازی با
دیدنشون پفی کردو گفت
-وای قراره اینارو تو یه روز بخونیم؟؟!!!!!!!
نیازباصدایی آروم گفت-نه په میخوای بزارم جلوت بشین بخور باز تو گاو درونت زد
بیرون؟
تا نازی اومد بزنه تو سر نیاز متوجه خنده بیصدای صادقی شدن جفتشون یه چشم
غره بهم رفتن نیاز رو به صادقی گفت
-ممنون از لطفتون کپی میکنم و تا نیم ساعت دیگه میارمش
صادقی-اگه بخوایید همراتون میام تا جزوه هارو بعد کپی بگیرم دیگه شما تو ز حمت
نیافتید
جملش خواهشی نبود یه جورایی امری و خبری بود“میام بعدش جزوه هارو میگیرم“
جفتشون بهم نگا کردن نیازبا ادب و متانت گفت-حتما شرمنده میکنید
نازی که اصلا حوصله منتظر موندن برا کپی و صحبتای صادقی و نداشت سریع
گفت
-خوب پس من برم توام میای دیگه نیاز
مهلت حرف زدن به نیاز و ندادو سریع رو به صادقی گفت

@nazkhatoonstory

آقای صادقی بازم ممنون و بای
عین فشفشه از اونجا دور شد نیازچشاش دنبال نازی بود
-خوب بفرمایید بریم خانوم نوایی
-بفرمایید
هردو راه افتادن سمت کافی نتی که روبه روی دانشگاه بود و واردش شدن ….
صادقی برگه هارو داد برا کپی و برگشت پیش نیاز
-نیاز خانوم
نیاز با لبخند همیشگیش گفت-بله؟
-اینجا یکم طول میکشه کارش نظرتون چیه بریم کافی شاپ کناریش یه بستنی
باهم بخوریم
یه تای ابروی نیاز رفت بالا
-حالتون خوبه آقای صادقی
-چطور؟بله خوبم
-فک نکنم …..آخه کدوم آدم عاقلی صبح ساعت سریع به صفحه گوشیش نگا
کرد نه و نیم اونم تو دی ماه میره بستنی بخوره
صادقی خنده مردونه وبیصدایی کرد
-بله درسته ولی خوب خودتون جواب خودتونو دادین آدم عاقل….من خیلی وقته
عقل و هوش درست حسابی ندارم
تیکه آخرشو آروم گفت ولی نیاز شنید و یه خنده مرموز و شیطون اومد گوشه لبش
با خودش گفت-این یا شکست خورده میخواد مخ تیلیت کنه یا عاشق شده میخواد مخ بزنه
سریع با لبخند خاص خودش گفت-باشه پس بریم

هردو وارد کافی شاپ شدن صادقی به صندلی گوشه کافی شاپ اشاره کردو روبهش
گفت-نیاز خانوم تو برو بشین رو اون صندلی من سفارشارو بدم و بیام بستنی دیگه؟!!
چشای نیاز ریز شده بودو کنجکاو داشت صادقیو کنکاش میکرد تاهمین چند دیقه
پیش از فعل دوم شخص جمع استفاده میکرد یدفعه ای چی شد که شد دوم شخص مفر د
نیاز باخودش گفت
– نکنه جدی جدی آورده مخ زنی منو
فکرشو پس زدو جدی گفت
-نه من بستنی نمیخورم چون عقلم هنوز سر جاشه یه نسکافه کافیه
صادقی از رو نرفت و خندیدو رفت تا سفارشارو بگیره نشست سر میزو منتظر ش
شد…… تقریبا دیگه براش قابل پیش بینی بود که نیومده تا عین دوتا همکالسی متمدن
بشینن اینجا بستنی بخورین….دیدش که سفارش به دست داره میاد
کیفشو از روی میز برداشت و گذاشت رو صندلی کناریش ……صادقی نسکافه اونو
با یه تیکه کیک گذاشت جلوش… با خودش گفت
-یکی نیست بگه آخه یارو کی کیک خواست ؟عمرا پولشو من بدما نگیم حساب
کنیم پول نسکافمو میدم فقط
-خوب بفرمایید تا سرد نشده
با لبخندی نسکافه رو کشید جلوتر……. همیشه عاشق نسکافه بود ولی از قهوه زیاد
خوشش نمی اومد خواست مزه مزش کنه که صدای صادقی خط کشید رو مخش
-نیاز خانوم شما خانوادتم اومدن شیراز ؟
-نه چطور؟
-هیچی آخه کم پیش میاد خانواده های آذری اجازه بدن دختراشون تنهایی تو یه
شهر غریب زندگی کنن اونطوریم که من شنیدم از بچه ها شمام بچه تبریزید درسته ؟
تکیه داد به صندلیش
@nazkhatoonstory

بله درسته ولی چون من با نازنین هردومون یه شهر قبول شدیم و یه رشته زیاد گیر
ندادن بهمون
-فک کنم نازنین خانوم از اقوامتونن
-بله دختر عمه منه ورفیق فابم از بچگی تا الان
-معلومه
فنجونه خالی رو گذاشت رومیز…… حدس میزد صادقی میخواد آویزون نازی شه
لبخند خبیثی اومدگوشه لباش
-از کجا؟اینم همینجوری یهویـــــــــی از بچه ها شنیدین ؟
لبخند ژکوندی زد……. نیازازش پنج سال کوچیکتر بود با وجود اینکه خیلی کم با
دخترا در ارتباط بود ولی حدس زدن اینکه با این بحث ذهن این دختره تا کجا ها رفته براش
زیادم سخت نبود ولی نمیخواست بزاره اون برداشت اشتباهی بکنه
-بله از بچه ها شنیدم ولی خوب از ظاهرتونم معلوم بود فک کنم چشم رنگی تو
خانواده شما ارثی باشه چشای شما سبز-طوسی و چشای نازنین خانوم آبی
نیاز اوهومی گفت و منتظر ادامه این بحث شد…… خیلی دلش میخواست یه تیکه
بارش کنه که ”آنالیزور موفقی میشی معلومه خوب مارو از فرق سرتا نوک انگشت کوچیکه
پا اسکن و آنالیز کردی “
حرفی نزد چون دور از ادب بود اصلا نمیخواست با گستاخی بی موقع اجازه پرویی و
احساس صمیمت و به صادقی بده
-بله آقای صادقی درسته بیشتر ما چشامون رنگیه
-الان که دانشگاه نیستیم راحت باشین مثله من پارسا صدام کنید
این بحث ادامش هرچقد برای پارسا شیرینتر میشد برای نیاز کسل کننده تر پیش
میرفت دوست داشت سریعتر بره سر اصل مطلب ولی مثله اینکه پارسا میخواست آروم
آروم پیش بره نیاز با لبخند دوستانه ای گفت

حتما آقا پارسا دیگه فک کنم کار جزوه ها تموم شده باشه منم داره دیرم میشه
پارسا سریع بلند شد
-بله من الان حساب میکنم و میام تا شمارم برسونم
نیاز سریع جواب داد-ممنون مرسی ترجیح میدم خودم برم زحمت نمیدم
پارسا فک کرد تعارف معموله برا همین سنگ تموم گذاشت تو تعارف گفت
-این چه حرفیه مزاحم چیه صب کن میرسونمت وظیفمه
نیازبا وجود شیطنتای زیادش ولی میدونست قرار نیست هیچوقت رابطه خاصی با
صادقی داشته باشه و رفت و آمد بیشتر با اون ممکن بود باعث سوء تفاهم بین دانشجوها یا
خود صادقی بشه همیشه سعی میکرد تو دانشگاه و محیطایی مثله اون روابطشو کنترل کنه
تا بعدا مشکلی براش پیش نیاد برا همین با جدیت گفت
-مرسی آقا پارسا ولی من تعارف نکردم خودتون که گفتین من الان تو یه شهر غریبم
و دور از خانوادم….. دوست ندارم حرفی پشت سرم در بیاد و برا خودمو و دیگران مشکل
درست کنم پس ترجیح میدم روابطم با همکالسیا و دوستای دانشگاهمم فقط محدود به
همین محیط باشه
پارسا از شنیدن این حرفا خشکش زد میدونست نیاز با وجود همه شرو شیطونیش و
صمیمیتش با پسرای کلاس همیشه یه خط قرمزایی داره ولی فک نمیکرد اون دختری که تو
این مدت شناخته میتونه تا این حد منطقی و جدی فک کنه
لبخندش عریض تر شدو گفت
-خیلی خوب هرجور راحتیی مرسی از اینکه رک جوابمو دادی
نیازم متقابلا لبخندی زدو سکوت کرد بعد گرفتن جزوه ها راه افتاد سمت خونه…….
توی راه به پارسا فک میکرد پسر محترم و متشخصی بودو وضع مالی خوبیم داشت از لحاظ
قیافه میشد بهش گفت خوشتیپ و بانمکه خوب میدونست با هیچ کدوم از ایدآالش
نمیخونه ولی تو دلش گفت
@nazkhatoonstory

فک کن این از نازنین خوشش بیاد جــــــــــون به نازی بگم اوکی بده بلکه تو
امتحانا مرجع تقلیدمون شه از این فکرش لبخند شیطونی زد.
دروبا کلیدش باز کردو وارد خونه شد …….هیچ بوی غذایی نمی اومد ولی بوی
آشغاالیی که دوروز بود مونده بود تو خونه بد جوری میومد….. کفشاشو پرت کرد تو جا
کفشیو کولشم تو همون بدو ورود پرت کرد رو کاناپه ها
-نازی ….نازی ….)باریتم شروع کرد به خوندن(نازی نازی امشب دل مسته توئه
نازی دل تنهام هنوز دست توئه
-ایـــــــــــــــــی ببر صداتو دارم با تلفن میحرفم در اتاق و باز کرد……نازی رو
تخت نشسته بودو داشت با مبایلش حرف میزند…. خودشو پرت کرد رو تخت وبا چش ابرو
پرسید کیه نازی یه چشمک زدو رو به فرد پشت خط گفت
-باشه پس ما چهار اونجاییم
-اوکی
-میبینمت بای
گوشی و قطع کرد-کی بود؟؟
-مهرداد بود برا ساعت چهار قرار گذاشتیم قراره با بچه های اکیپشون برن پیست
مارم دعوت کرد منم اوکی دادم
-تو به گور عمه گور به گور شده من خندیدی )جفتشون خندیدن(
نازی-حالا میای
-آره بابا بعد یه امتحان میچسبه
-په امتحان فردا رو چی کنیم
-الان میخونم دو سه ساعت….. شبم این صادقیم جزوش از بس خفنه جاهای
مهمیم که استاد گفته علامت زده

ایـــــول بابا این نبود ما چطوری قرار بود پاس شیم
پرید سمت نازی و دستاشو از گردن نازی آیزون کرد و با لحن خبیثی گفت
-حالا یه فکرایی دارم اگه بشه جای پاس قراره گل بشیم
نازی چشاشو ریز کرد و گفت
-ها چه فکری؟؟!!
درحالیکه میرفت سمت اتاق خودش تا لباساشو عوض کنه دستشو تو هواتکون دادو
گفت
-حالا شب میگم مفصله
درو بست و جلوی آینه شروع به باز کردن دکمه های مانتوش کرد….. خندش گرفت
امروز صبح چه تزی میداد برا صادقی که نمیخوام پشت سرم حرف در بیاد و فالن و بهمانه
حالا همون روز میخواستن بدن سر قرار

فصل دوم
جلو آینه سرتاپاشو یه چک کرد
شلوار چرمی قهوه ای با پالتوی کرم تنگ و کوتاهش که یه کمر بند کلفت شکلاتی ر نگ
داشت یه شال قهوه ایم انداخته بود رو موهای بلوطی رنگش….. آرایشش تکمیل بود براش
مهم نبود چی راجبش فک میکنن عاشق آرایش کردن بود و از همون دبیرستان از بس
آرایش کرده بود یه پا حرفه ای شده بود برا خودش …….رژ سرخ و خوشرنگ رژگونه آجری
ریمل و انقد کشیده بود به مژه هاش که انگار مژه مصنوعی گذاشته بود از بس پرپشت و
بلند به نظر میرسید…… خط چشم نازک وسایه محو قهوه ای تیرم زده بود خودش که کاملا
راضی بود از اتاق زد بیرون رفت سمت اتاق نازی و درو باز کرد …….نازی داشت داشت
رژ لبشو میزد
-نازی کیف چرمی قهوه ایت بودا اونو بده به من
نازی بدون اینکه نگاش کنه گفت
@nazkhatoonstory

اوناها برو از تو کمد بر دار
رفت سمت کمدوو کیفو برداشت
-نیاز خوب شدم ببین
برگشت و با دقت نگاش کرد ساپورت مشکی با پالتوی سبز رنگش و یه شال سبزم
سرش کرده بود موهای بور طلاییشو از هر طرف آزادانه ریخته بود رو شونه هاش و
آرایششم خوب بود …….انگشت اشاره و شصتشو چسبوند بهم و با چشمک گفت
soni ceee-
جفتشون آماده بودن… مهرداد آدرسو برای نازی فرستاد راه افتادن سمت پیست
اتومبیل رانی سر نیم ساعت رسیدن زیاد دور نبود
نیازدر حالیکه با نگاش دنبال مهرداد میگشت گفت
-یه اس بده بگو ما رسیدیم
-باش
اس ام اس زد به مهردادو اونم اومد پیششون پسر مهربون و صمیمی بود و جنتلمن
اونقد که نه با نیاز دست داد و نه نازی …بالبخند دوستانه ای رو به هر دو گفت
-سلام بچه ها خوش اومدین
نازی-سالم مهرداد جون چطوری
مهرداد چشمکی زد و گفت توپـــــــ
رو کرد سمت نیاز-احوال نیاز خانوم …..خانوم سایتون سنگین شده ها
هرسه نفر راه افتادن که برن سمت بچه های اکیپ مهرداد
نیاز-نزن این حرف و من هرجام باشم سایم عین یه مــــــرد بالا سرت سنگینی
میکنه
مهرداد با خنده گفت

خوش به حال من کاش سیبیلاتم برنمیداشتی آخه من مرد سیبیل کلفت دوست
دارم سیبیــــلو
با خنده خواست یکی بکوبه پس کله مهرداد که رسیدن پیش بقیه …….همه به
احترامشون پاشدن چهارتا دخترو پنج تا پسر بودن مهرداد رو به بچه های اکیپشون کردو
گفت
-بچه ها معرفی میکنم نیاز و نازی از دوستای من
همه بهشون خوش آمد گفتن یکی یکی وخودشونو معرفی کردن…… یکی از دختر ا
که خیلیم به نظر دختر پایه ای میومد و خیلی صمیمی باهاشون احوال پرسی کرد گفت
-خفه بمیرید من جلسه معارفه رو انجام میدم
بادستش به یکی از دخترا اشاره کردو گفت –این دخترخانوم الکی مثلا متشخص
زهراس اونم)یه پسر لاغر و قد بلند چش قهوهای(شوهرش امیده
رو به دوتا از دختر پسرای دیگه-اینام سحر ویاشارن دوستن اون دختر کناریشم
اسمش تیناس و آقاشونم که بغل دستشه مهیار منم شادیم این یارو دختر بازه کنارته
مهرداده اون پسرم هستا از همه اینا خوشگل تره و جیگر ترو خوشتیپ تره نامزده منه
بهنام
گفت و بعدم نیششو باز کرد
نیاز با شیطنت گفت-اوه چقد آپشن و امکانات داره
شادی-پس چی باید در حدو حدودای من باشه یا نه همینجوریشم کمشه
زهرا رو به نیاز با خنده گفت-حالا نظرت چیه نیاز جون پسندیدی میبری یا کادوش
کنیم برات
همه خندیدن مهرداد گفت-این شادی خیالش راحته صدتا دختر کورو کچل و عقب
افتاده عین خودش داشته باشه آخرش هرکدومو غالب میکنه به یه بخت برگشته ای
بهنام یه لگد پرت کرد سمت مهرداد که جا خالی داد
@nazkhatoonstory

هوی من رو دخترام حساسمــــا
شادی –ول کن عزیزم خوب عروس خودشه تو حساس نشو
همه خندیدن یاشار رو به بقیه گفت
-خوب پسرا پاشین بریم دیگه
همشون بلند شدن که صدای سحربلند شد
-اوه بچه ها اونجارو اکیپ فرزام اینا نیست؟
همه سرشون چرخیدسمت مسیری که سحر بهش اشاره کرد …. تو همون نگاه اول
نازی و نیاز تونستن آریا و امیرو تشخیص بدن بین چهارتا پسر دیگه
مهیار-آره خودشونن
نازی سریع گفت-اونام که دوقلوهای افسانه این
شادی-میشناسیشون
نیاز-آره تو یه دانشگاهیم
مهیار-ایول پسرای خوبین خوشم میاد ازشون
شادی قیافشو جمع کردو با چندش گفت-نه بابا فک میکنن آسمون جر خورده اینا
پرت شدن بغل ننه بابا شون
مهرداد-نه بابا بی انصاف نباشین بچه های پایه این
بهنام-آره خیلی بامرامن منم ازشون خوشم میاد
نازی آروم دم گوش نیاز گفت-بریم عرض ادب کنیم دیگه چرا وایستادن اینا
نیاز زیر لب گفت –فعلا خفه بمیر بال بال نزن زشته جلو اینا
مهرادو بقیه پسرا رفتن تا سلام علیکی با اونا بکنن نازی بازم آروم گفت-خوب مام
میرفتیم بالاخره آشناییم حق آب و گل داریما

جفتشون ریز خندیدن تینا گفت-خوش به حالشون مرفحان بی درد که میگن اینانا
نازی-یعنی وضعشون انقد خوبه؟؟؟
زهرا –نمیشه گفت تیلیاردرن ولی خوب جزء اون خانواده های بااصل و نصب
شیرازین ودستشون به دهنشون میرسه خودشونم چون تو خانواده نواب جفت پسرن میگن
بیشتر برا همین عزیز کرده پدر بزرگشونن و اون ساپورتشون میکنه
شادی با صدای آرومی گفت-جیره و مواجبشون از جیب ددی تامین میشه نون خور
باباشونن
دختراریز خندیدن ولی بابادیدن پسرا که دارن میان سمتشون خودشونو جمع و جور
کردن…… نیاز و نازی داشتن اونارو میدیدن ولی حواسشون به پشت سرشون بود…… هم
امیر هم آریا دخترا رو دیدن آریا بی توجه کلاشو گذاشت سرش ولی امیر با لبخند سر ی
برای دخترا تکون دادو همونجورم جواب گرفت
پسرا رسیدن کنارشون مهیار-خوب خانوما از خودتون پذیرایی کنین تا ما بر گردیم
سحر-باز مثه اون دفعه قبلی کله پاچه مغز خر نخوردید که این بارم گند بزنید تو
حالمون؟!
امید که به نسبت بقیه ساکت تر بود تو اون جمع گفت
-خیالتون راحت من حواسم بهشون هست
مهرداد-بدوئین بچه ها الان وایستیم اینجا خانوما پیچ میشین
به سه سوت نکشیده جیم زدن نیاز همیشه عاشق سرعت و هیجان بود و این
مسابقاتم خیلی دوست داشت اولین بارش بود اومده بود پیست برا همین بیشتر حواسش
به پیست بود تا به صحبتا و خنده دخترا……. نمیدونست تو هر ماشین کیا نشستن ولی
خوشش میومد تو صدم ثانیه ماشینا سریع از جلو چشاش رد میشدن
شادی-نیاز تو چی چندتا خواهر برادرین؟
با صدای شادی حواسش از میدون مسابقه پرت شد
@nazkhatoonstory

#۱۰

ها چی؟؟
زهرا-هیچی بابا رگ فضولیش زده بالا داره آمار در میاره
نیاز خندیدو گفت-من دوتا برادر دارم فراز و آراز اولی بیست و هشت سالشه دومی
بیست و پنج
نازی –همشون خانوادگی آز دارن
دخترا متوجه تیکه نازی نشدن ولی خندیدن ….نیاز یه چش غره تپل رفت که یعنی
دارم برات آخه تو ترکی آز به معنی کمه منظور نازیم این بود که خانوادگی کم دارن اینا
تینا-منم یه برادر ۰۲ ساله دارم
نیاز با شیطنت گفت-مجرده
شادی یه چشمک زدو گفت-yeees
نیازبا هیجان ساختگی گفت –خو زود تر میگفتی بیشتر تحویل میگرفتـــیم
دخترا پقی زدن زیر خنده …… یدفعه صدای ”یا خدا“زهرا باعث شد سریع برگردن
سمت میدون مسابقه
یکی از ماشینا داشت رو زمین همینجوری که دوسه دور می چرخید کشیده
میشدهمگی نیم خیز شده بودن ماشین سرو ته ایستاد همه پیاده شدن و سریع دویدن
سمت اون ماشینه دخترام دویدن سمت ماشین
نازی-نیاز همه پسرا که سالمن
نیاز تا خواست بگه
– آره انگار یکی دیگس
متوجه آریا شد که داشت امیرو از ماشین میکشید بیرون پسرا رفتن کمکشو یه گروه
امدادم که ماله همونجا بودن سریع دویدن سمت مسدوم که امیر بود …… دخترا وارد
میدان شده بودن همه نگران حال امیر بودن

نازی با لحنی نگران و ناراحت گفت-به خدا چششون زدن
نیاز حواسش هنوزم اونجا بود که صدای یکی از امداد گرا بلند شد
-کسی اینجا دوره کمک های اولیه دیده
امیرو کشیده بودن بیرون معلوم بود درد داره ولی خیلی ناله هاش ضعیف بود انگار
سعی میکرد خودشو کنترل کنه که داد نزنه….. نیاز با صدای بلند گفت
-من…یه چیزایی بلدم
سریع نشست کنار امیر که از زور درد چشاشو روهم فشار میداد باریکه خون
موهای روی پیشونیشو چسبونده بود بهم….. امدادگر جعبه کمک های اولیه رو گذاشت
کنارش
-تا آمبولانس برسه تو سرشو ببند من پاشو سریع باش فقط
بی حرف شروع کرد به کارش……. صدای آروم و زمزمه وار امیر رو مخش بود سرشو
برد نزدیک تر که زمزمه آریا آریا شنید سریع سرشو آورد بالا….. آریا تکیه داده بود به
ماشین و سرشو گذاشته بود رو زانوهاش
-آریا خان
آریا سریع سرشو آورد بالا و نگاش کرد نیاز به وضح نگرانیو تو چشاش دید ولی آریا
سرسختانه فقط زل زده بود به چشای نیازو لب از لب باز نمیکرد
-اسم شمارو صدا میکنه
آریا انقدبه سرعت بلند شدو خودشو رسوند کنار امیر که نیاز از تعجب چند لحظه
خشکش زد ولی سریع کارشو ادامه داد….. آریا دست امیر و گرفت و محکم فشار داد
امیر با درد ناله کرد-دارم از درد میمیرم آریا
– بادمجون بم آفت نداره تو تریلیم از روت رد شه جون به عزرائیل
نمیدی
@nazkhatoonstory

#۱۱

بازم چشای نیاز شد قد کاسه و زل زد به آریا ”یعنی آدم انقد نفهم اینه دلداریش
؟نه به اون خیز برداشتنش برا اومدن بالا سر امیر نه به این مزخرفات ”نگاش افتاد به لبخند
امیر
امیربا همون صدای ضعیف گفت -جون به جونت کنن این اخلاق خرکیت درست
نمیشه
آریا-خرکی بودن اخلاق واسه اینکه نه ماه با خری مثله تو یه جا بودم
نیاز زیر لب گفت-باید ایزوگام کرد اینو عشق و عاطفه برادری داره ازش چیکه
میکنه
هردو صداشو شنیدن امیر خندید….. آمبولانس رسید داشتن رو برانکارد میبردنش
که با صدایی تقریبا بلندرو به نیاز گفت
-دوتا طلبت
آریا پرید پشت آمبولانس و از محوطه خارج شدن…. نگاش هنوز دنبال آمبولانس
بود
مهراد-طفلکی خود به ماشین بهنام سرعتش زیاد بود نتونست جمع و جور کنه
همه ابراز تاسف کردن که نازی یه نیشگون باز از پهلوی نیاز گرفت فقط چون نیاز
پالتو تنش بود خوب تو دستش چفت و جور نشد
نیاز-ها باز چته؟!
-میمردی بزاری من برم جلو یه خودی نشون بدم
نیاز سرشو برد نزدیک گوش نازی و آروم گفت-دیر نشده که اینارو بپیچون بریم
ملاقات….. این یارو الان ضربه خورده به سرش مخش زدگی داره الان راحت میشه مخشو
زد
نیش نازی بازتر شدو یه چشمک بهش زدنیاز خندید ولی خودشم میدونست فقط
اینو گفت تا نازنین پا پیچش نشه میخواست خودشم بره دیدن اون دوتا

صدای نازی اونو به خودش آورد –بچه ها ما بریم دیگه نیازم سرش درد گرفت آخه
وقتی استرس بهش وارد میشه میگرنش میزنه بیرون
چشای نیاز دیگه داشت از حدقه میزد بیرون نمیدونست کی میگرن گرفته که
خودش خبر نداشت
زهرابا ناراحتی گفت-الهی بمیرم برات کوفتش شد
نیاز دید بخواد نازیو ضایع کنه بد میشه برا همین با لبخند تصنعی گفت
-خدا نکنه بابا ایشالا دفعه بعد
مهراد با ناراحتی گفت-شرمنده نیاز جان روزتم خراب شد
نازی که دیگه حوصله این تعارفا رو نداشت پادر میونی کرد-بابا خودتونو ناراحت
نکید فراموش کنین اینم یه قرص بخوره بخوابه خوب میشه بهتره سریعتر بریم تا دردش
بیشتر نشده
همه با ناراحتی ازشون خدافظی کردن….. نیاز اسم بیمارستان و از امداد گرای پیست
پرسیدو سریع یه تاکسی گرفتنو راه افتادن سمت بیمارستان
-هوی بیشعور دفعه آخرت باشه از من استفاده ابزاری میکنیا
نازی صداشو آورد پایینو دم گوشش با لحنی شیطون گفت
-پس میخوای ازت استفاده جسمانی کنم جیگـــــــر
با این حرفش نیاز حرصی نگاش کرد و نازنین ریز خندید…….. بعد چند دیقه ر سیدن
بیمارستان تا نیاز پول تاکسیو حساب کنه نازی عین فشفشه رفت داخل زشت بود دست
خالی برن تو ولی خوب براملاقات نیومده بودنکه …….با این دلیل خودشو قانع کردو ر اه افتاد
سمت بیمارستان رفت سمت ایستگاه پرستاری
-سلام خانوم ببخشید یه ساعت پیش یه مسدوم آوردن اینجا میخواستم ببینم
اتاقشون کجاست؟؟
پرستاره زل زده بود به مانیتور
–اسمش امیرنواب
@nazkhatoonstory

#۱۲

پرستاره با ناخنای شیک و بلندش اسمشو تایپ کردو گفت
-همین طبقه مسقیم برو اتاق ۸۳طرف راست
لبخندی به پرستاره زدو تشکر زیر لبی کرد…….. آروم چند تقه به در زد نازنین و آریا
کنار تخت ایستاده بودن هرسه برگشتن سمتش نازی چشمکی زدو گفت
-اِاومدی
امیر باخنده نگاش کرد گفت -شنیده بودیم خدا برا بنده هاش یه فرشته نجاتم
ساخته ندیده بودیم والا
لبخندخنده به لب رفت تو اتاق
-حالا که مفتخر به دیدن من شدی شاکر باش
امیر-اونکه صد البته خانوم
رسید کنار تختش رو به آریا گفت
-سلام عرض شد
به خاطر اینکه تو یه روز دوبار بهشون کمک کرده بود نتونست نسبت به این
دخترقد کوتاه که بگی نگی تپلم بود البته صورت گردش بیشتر باعث میشد تپل به نظر
برسه بی توجه باشه
لبخند دوستانه ای زدو گفت-سلام مرسی که اومدی
نیاز نگاشو چرخوند سمت چارتیکه به صندلی آویزون بود و همونجوری گفت
-خواهش بابا نزنید این حرف ووظیفه بود
نازی-آره بابا بیخیال تعارف شید با این …..اصلا دایی اینا اسم و اینو نیاز گذاشتن تا
در مواقع نیاز ازش استفاده بشه
نیاز دهن کجی به نازنین کردو با تمسخر گفت

باز ننه بابای من یه دلیل برا اینکه اسمو نیاز بزارن داشتن من موندم عمه چی فک
کرد اسم تورو نازنین گذاشت باید میذاشت الکی مثال این نازنینه
با حرفش صدای خنده آریا و امیر بلند شد……نیاز چشش خورد به خنده ی مردونه
آریا تو دلش اعتراف کرد جدا خیلی خوشگل میخنده ها از اون دختر گور به گور کنا
-مثله اینکه حال مریض بهتره نه
همگی برگشتن سمت دکتر که وارد اتاق شدواومدسرمو و پای چپ امیرو برسی کرد
نیاز-چشه دکتر اتفاق خاصی که نیافتاده؟؟؟
دکتر خونسرد گفت-نه بابا فقط کوفتگی و ورم تو پای چپشو یه شکستگی کوچیکم تو
سرش
نیاز بی هوا دوتا دستشو آورد بالا و و گفت
-یعنی خـــــــــاک دو عالم …..واسه کوفتگی اونهمه ننه من غریبم بازی در آوردی
فیلم هندیش کردی؟
حرفش باعث شد همه بزنن زیر خنده امیر با شوخی گفت
-جون تو درد میکرد اون موقع
نیاز با غیض گفت-هوی جون عمت منو سنه نه
دکتر بعد ویزیت کامل گفت که میتونن ببرنش و مشکل خاصی نداره …..بعد
رفتنش از اتاق آریا رو بهشون گفت
-من میرم حسابداری برمیگردم میریم
نازی-تو برو ماحواسمون بهش هست
نازی بلند شدو گفت-وایسا سرمت و بکشم
نیاز-نکن نازی بزا…
حرفش با آخ امیر نصفه موند سریع رفت طرفش امیر دستشو فشار دادو با درد
گفت
-ای گل بگیرن در اون نظام پزشکیو که قراره به شما مدرک بده
نازی با دلخوری گفت-خوب خودتت دست و زودتر کشیدی من چی کنم
بحثشون با اومدن آریا نصفه موند…… اومدو دستشو انداخت زیر بغل امیر و
کمکش کرد بلند شه…… نازی از رو تخت کاپشن جفتشون رو که روصندلی کنار تخت بود
برشون داشت و تو دستش گرفت…… نیازم از اتاق زد بیرون آریا به زور داشت امیرو
میبردسمت ماشین بیشتر وزن امیر افتاده بود رو دوش آریا از طرفیم واقعا پاش درد میکرد
و صاف نمیتونست راه بره
-بزار بشینه رو این تا هردوتون راحت باشین
نگاه هر سه تاشون چرخید رو نیازی که ویلچر به دست ایستاده بود اونجا امیر
هرچی قدر دانی بود ریخت تو نگاهش…. واقعا امروز حسابی رفته بود زیر دین این بچه
کوچولو آریام لبخند رضایت بخشی زدو آروم امیرو نشوند رو صندلی و هلش داد سمت
خروجی…. اونم امروز ممنون دخترخانومی بود که عین سوپر من تو کارتونا فقط برا کمک به
بقیه میاد
از فکرش خندش گرفت ولی خندشو خورد تقریبا نزدیک کمری اسش شده بودن
….نگاشو چرخوند سمت نیاز و تو دلش گفت
-یه سوپروُمن مونث ایرونی که نیم وجبه
در ماشین و باز کردوزیر بازوی امیرو گرفت وکمکش کرد بشینه تو ماشین ……تا
خواست صاف شه امیر گفت
-جای پام ناراحته درستش کن
لحنش امری بود انگار که داره با نوکرش حرف میزنه برا همین آریا با اخم یه دستشو
تکیه داد به سقفو و خم شد طرف امیر با اخم گفت
-جانم چیزی فرمودین شما؟؟
@nazkhatoonstory

#۱۳

یه تای ابروشو داد بالا و نگه امیر کردامیر با خنده گفت
-آخ ببخشید خوب تقصیر خودته آدم انقد برنزه
نازی و آریا گیج نگاش کردن که نیاز با خنده گفت-لابد از بس سیاه سوختس یاد
غلام سیاه افتادی
امیر چشمکی زد و با سرخوشی گفت-ایول نیاز زدی تو خال
آریا با غیض نگاش کرد-که من غلام سیام دیگه دار برات
یه لگد آروم به پای امیر زدو و درو محکم بست ….صدای آخ امیرم تو صدای در گم
شد…..رفت سوار شه که دید دخترا هنوز سر پا ایستادن برگشت و منتظر زل زد
بهشون…… نازی کاپشناشونو گرفت سمتش و گفت
-بفرمایید اینام کاپشناتون مام دیگه بریم
امیر سرشو از پنجره آورد بیرون
-سوار شین دیگه چرا استخاره میکنین
نیاز –نه ممنون ما دیگه خودمون میریم مسیرمون به شما نمیخوره بهتره سریعتر
برید تا آقا امیرم استراحت کنن
آریا جدی زل زد بهش و گفت
-مگه شما میدونی مسیر ما کجاست که میگی به مسیرمون نمیخوری
امیر-آره بابا هرجام باشیدمیخورونیمش بهم سوارشید
آریا باز منتظر نگاشون کرد دیگه داشتن حوصلشو سر میبردن….. از قیافه نازنین
معلوم بود کم بی میل نیست واسه اینکه اینا برسونتشون ولی نیاز نه
نازی-آخه نمیخوایم مزاحم شیم
آریاکلافه گفت-اه دیگه دارین میرین رو نروما سوار میشین بشین نمیشینم بای

مهلت حرف زدن به هیشکیو ندادو سوار ماشینش شد…..امیر با سر اشاره
کردبشینین دیگه ……..نازی دست نیازو کشید و هردو سوار شدن…… قصدش ناز کردن
نبود وچون صبح آریا زیاد مایل نبود برا رسوندنشون فک میکرد الانم سر احترام و ادب که
یه تعارف زد
ماشین حرکت کردو نازی آدرس و داد به آریا تو ماشین سکوت مطلق بودو صدای
پیت بول بود که داشت تند تند دری وری سرهم میکرد صدای پخش رو مخ نیاز بود چون
هیچ رقمه با زبون انگلیسی حال نمیکرد نه اینکه آهنگاشو دوست نداشته باشه به خاطر
ضعفش تو زبان زیاد دوست نداشت آهنگای خارجی از جمله انگلیسی گوش بده
امیر صدای پخش و کم کردو گفت-راستی دخترا شما مهیار اینا رو از کجا کجا
میشناسین؟تاحالا ندیده بودمتون
نازی خودشو کمی کشید جلوتر
-از دوستای منه تو یه گروه تو وایبر باهاش آشنا شدم
امیر سری به نشانه فهمیدن تکون داد ولی آریا فقط زل زده بود به مسیر
…..سنگینی نگاهی بد جوری روش بودو اذیتش میکرد میتونست پیش بینی کنه کیه که زوم
کرده روش ولی نگاشو نچرخوند طرفش
نیاز داشت قیافه این دوتا داداش کنکاش میکرد ……بااینکه دوقلو بودن شباهت
زیادی بهم نداشتن امیر پسری قد بلندوخوش استایل با پوستی سفیدو ابرو هایی پرپشت
مردونه و بینی نمیشد گفت عملی ولی رو فرم و لبایی قلوه ای
ولی آریا با وجود اینکه قدش بلند و هیکل خوبی داشت پوستش برنزه برنزه بود یاد
حرف امیر افتاد که گفت شبیه غلام سیاهی….. صورتی بیضی و لبایی درشت و برجسته با
خودش گفت
– لباش شبیه لبای آنجلیا جولیه
از فکرش خندش گرفت دماغش نسبت به امیر خیلی عملی تر به نظر میرسید جفت
مشخصه دوتا داداش چشای مشکیشون بود ولی چشای آریا خیلی مشکی تر بود انگار چاه
قیره….. چشمهای سیاهش خیلی جذابش کرده بود……موهای آریا بلند تر از موهای امیر بود و همه موهاشو
داده بود سمت چپ ولی امیر موهاش هپلی و در هم بود
سقلمه ای که نازی نامحسوس زد بهش باعث شد سریع به خودش بیاد امیر گفت
-راستی من تاحالا شمارو تو دانشگاه ندیده بودم ورودی امسالین؟
نیاز سریع گفت-بله امسال اومدیم شیراز
نازی-شماها رشتتون چیه؟؟
نیاز و نازی هردومنتظر جواب بودن ……به وضوح میشد پوزخندو تو صورت
جفتشون دید و نیازو نازی علت این خنده ر تمسخرو نمیدونستن
امیر-ما دارو سازی میخونیم
نیازبا تعجب چشاشو گرد کرد
-ایــــــــــول با خرخون بودینا
امیر خندش گرفت ولی ترجیح داد سکوت کنه ……خودشم خجالت میکشید بگه“
برو بابا دلت خوشه رتبه کنکورم سی و یک هزاربود خر خونیم کجا بود “
آریا ماشین و سرکوچه نگه داشت تا دخترا پیاده شن نازی با لبخند تشکر آمیزی
گفت
-خیلی خیلی ممنون زحمت دادیم
امیرم به شوخی گفت-بله مزاحم شدین
نیاز سریع جبهه گرفت و گفت-هوی ما مزاحمم باشیم ازاون مزاحم بی نقطه ایم……
میزنم اون یکی پاتم عین این ناقص میکنما
امیر خنده بلندی کرد خیلی از این بچه ها خوشش اومده بودن دخترا خدافظی کردن
@nazkhatoonstory

#۱۴

فصل دوم

 

-هـــــــی نیاز دیدی چی شد
در حالیکه داشت تاب گردنیشو میپوشید و بنداشو میبست گفت
-چی شد؟؟
نازی خودشو پرت کرد رو تخت و گفت-یادم رفت شمارشونو بگیرم تا حال امیرو
بپرسم
اینو گفت وبعدم زد زیر خنده نیاز گفت
-آره ارواح خاک عمت توام نگـــــــــــــــــران
بلند خندیدن نیاز گفت عوضش فردا باز امتحان داریم شانس آوردی جفت امتحانامون عمومینو یکی…..
فردا میتونی زیارتش کنی
نازی خودشو پرت کردرو بالشو طاق باز دراز کشید….. سرشو چرخوند سمت نیاز که
اونم پرید رو تخت و زل زد به سقف
-فک میکنی بیاد بااون وضعش
بدون اینکه نگاشو بچرخونه سمت نازنین گفت-حتما میاد اون حالش از مام بهتر بود
ماشین و پارک کردو پیاده شد….. امیرم پشت سرش پیاده شدبا اینکه لنگ میزد ولی
سعی میکرد صاف راه بره …..هردو راه افتادن سمت محوطه
امیر چشم چرخوند…..تکیه داده بودن به یه درخت و داشتن آخرین مروراشونو
میکردن
-هی اوناهاشن
آریا مسیر نگاه امیرو دنبال کرد خودشون بودن
امیر-بزن بریم پیششون
-اگه نشه
-زبونتو گاز بگیر از دیروز رو مخش دارم کار میکنم پس واس چی این دختره برا
روزه مبادا خوبه نباید پروندش
جفتشون با یه لبخند دختر کش راه افتادن سمت دخترا نازی با دیدنشون چشاش
ستاره پرت کرد سریع بکی کوبوند تو پهلوی نیاز
نیاز با درد غرید
-هــــی چیه باز رم کردی جفتک میپرونی
نازی نامحسوس بدون اینکه به پسرا نگا کنه با چش ابروبه روبه اشاره کرد و گفت
-روبه رو داشته باش
نیاز به بهانه صاف کردن موهاش که یه وری ریخته بود رو صورتش رو به رو نگا کرد
……آریا و امیر داشتن می اومدن سمتشون امیر یکم لنگ میزد ولی نسبت به دیروز خیلی
بهتر بود خودشو زد به ندیدن و زیر لب به نازی گفت
-تابلو بازی در نیاری ها آبرومون بره سنگین باش
نازی نیششو که بسته نمیشد به زور بست و از بین دندوناش گفت-اوکیه جیگـــــر
-سلام دخترا
با صدای امیر سرشونو چرخوندن و سریع بلند شدن تظاهر کردن اصلا ندیده
بودنشون ….نیاز با خوشرویی گفت
-سلام خوبید پاتون که انگار شکر خدا خوبه سرتون چطوره؟
امیر لبخندشو عریض تر کرد
-به لطف شما عالیــــــم)روکرد سمت نازی(احوال نازنین خانوم ؟!
نازی لبخند یزدو با متانتی که برا خودشم عجیب بود گفت
-مرسی امیر خان خوشحالم که بهترین
نیاز روکرد سمت آریا-شما خوبید؟
آریا سعی کرد لحنشو صمیمی کنه فعلا تا تموم شدن این امتحان شدیدا محتاج این
دخترنیم وجبی بود
-مرسی ممنون منم خوبم داشتی درس میخوندی؟
نیاز یه نگاه گذرا به جزوه های تو دستش کرد
-نه بابا داشتم مرور میکردم
امیر با شیطنت چمکی زدو گفت-فولی دیگه ؟!
نازی –نه بابا اینم اس و پاس تر از ماست روش حساب نکنید
@nazkhatoonstory

#۱۵

امیر با چشایی گرد شده گفت
–جـدی که نمیگی دختر من اول به امید خدا بعد به امید تو اومدم سر جلسه ها
نیاز شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت-بلد باشم میرسونم نباشم ایشالا ترم بعد
تا آریا خواست دهن باز کنه صدای پارسا حرفشو قطع کرد
-نیاز خانوم !
هرچهار نفرشون سرشون چرخید سمت پارسا….. آریا و امیر با جدیت زل زده بودن
بهش هیچ رقمه از این پسره خوششون نمی اومد دبیرستان و باهم خونده بودنو از طرفیم
چون پدر پارسا از دوستای پدرشون بود از بچگی میشناختنش و پارسا همیشه سنبل فرزند
خلف و صالح بود که پدرشون میزدتو سرشون….. از چشم و هم چشمی بود که اونارو با کلی
رشوه تو این دانشگاه اونم رشته دارو سازی ثبت نام کرد
پارسا بی توجه به اون دوتا جلوی دخترا ایستاد
-سلام به همگی
به اجباردستشو دراز کرد سمت پسرا …..امیر با بی میلی دستشو گذاشت توی
دستش ولی وقتی دستشو گرفت جلو آریا اون باخونسردی فقط زل زد تو صورت پارسا……
دخترا یه نگاه کوتاه بهم کردنو چشماشون زوم بود رو دست پارساکه تو هوا مونده بود پارسا
پوز خندی زدو دستشو انداخت رو کرد سمت نیاز
-نیاز خانوم میتونم چند لحظه وقتتو بگیرم؟
آریا با چشایی ریز شده زوم کرده بود رو پارسا و رفتارشو از زیر ذره بین رد میکرد
نیاز لبخند دوستانه ای زد و گفت
-البته بفرمایید جناب صادقی
دلش نمیخواست پیش بقیه باهاش صبحت کنه ولی نمیتونستم منتظر بمونه
-میخواستم اگه ممکنه بعد امتحان نیم ساعتی وقتتو بگیرم
نیاز چشماشو ریز کرد-چرا مشکلی پیش اومده؟؟
-یه مطلبی هست باید خصوصی باهات صحبت کنم
نیاز عادی گفت
-باشه چشم بعد امتحان من بیرون منتظر میمونم تا بیاید
پارسا لبخند متینی زد مثله همیشه
–مرسی خانوم پس میبینمت نیاز سرشو تکون دادو پارسا دور شد تمام مدت رفتار
پارسا و صمیمیت بی موردش زیر نظر دوتا برادر بود نازی گیج گفت
-باز میخوای جزوه بگیری؟
شونه ای بالا انداخت
-نه نمیدونم چی میخواد بگه
امیر با زیرکی پرسید
-زیاد باها ش در ارتباطین؟
نازنین جای نیاز جواب داد
-نه بابا نیاز گاهی جزوه میگره ازش همین
آریا نگاهی به ساعت مچی استیلش کردو گفت
-بهتره بریم داره دیر میشه
دخترا سری تکون دادن وهر چهار نفر راه افتادن سمت سالن و رو صندلیاشون
نشستن…….. برگه ها پخش شد و همه مشغول شدن اول آریا……ذهن آریا درگیر رفتار
پارسا بود اونو از بچگی میشناخت پسری نبود که دم خور دخترا بشه ولی چیزی که بیشتر
رو مخش بود نگاه پارسا بود ………اونقد با تجربه بود که از طرز نگاه یه پسر به دختر
بفهمه چی تو سرش میگذره برگشت سمت نیاز که با فاصه یه صندلی ازش نشسته بود و
مشغول پر کردن برگش بود

با دید مشتری خوب نگاش کرد یه دختر قد کوتاه که به زور تا سینش میرسید قدش
شاید ۱۶۲-۱۶۳ بود …….هیکلی تقریبا پر داشت ولی نمیشد اسمشو گذاشت چاق پوستی
گندمی و چشایی سبز-طوسی با ابروهایی اسپرت و دخترونه و مژه هایی خیلی بلند موهای
لخت و صافی داشت که موقع نوشتن تند تند میریختن رو صورتشو اونم میزدشون ز یر
مقعنه….. بینی متناسب داشت نمیشد گفت خیلی بزرگ ولی کوچیکم نبود وبه صورتش
می اومد لباش خیلی خوشگل بودن و خیلی جلب توجه میکردن
نیاز سنگینی نگاه آریا رو حس کردو سرشو آورد بالا……. موهاش باز ریختن رو
صورتش کنارشون زد …..آریا هنوز بایه اخم ریز داشت نگاهش میکرد ……..لبخندی زدو یه
چشمک کوچولو زد آریام لبخند خیلی کمرنگی زد به لطف دخترای جورو واجوری که دیده
بود خیلی راحت میدونست صمیمیت نیاز ذاتیه و برا مخ زدنش نیست برا همین زیاد سعی
نمیکرد ضد حال بزنه بهش
نگاشو چرخوند رو برگه سفیدش نگاش به برگه بود ولی فکرش جای دیگه صدای
پدرش توسرش عین پتک میکوبید
-خیر سرت فک میکنی بچه بزرگ کردی ؟دوتا گاو میاوردم بزرگ میکردم الان بیشتر
از این دوتا نره خر به دردم میخوردن
-جز بخور بخواب و الواتی ودختر بازی مگه چیز دیگیم بلدن اینا
-تو خودت چی هستی بچت چی باشه کاش یه ذره از مرجان یاد میگرفتی بچه بزرگ
کرده عین شیر آدم حذ میکنه پسررو میبینه
چشماشو بست باز یاد مادرش افتاد و تحقیرایی که به خاطر مادر پارسا شده بود
……..
پوزخندی نشست گوشه لبش
مادر پارسا عشق اول پدرشون بود که تا پدرشون به خودش بجنبه با یکی دیگه
عروسی کردو داغش موند به دل پدرشون و اونم داغ میزد به دل مادرشون …….اونقد گفت
و گفت تا شیش-هفت ساله پیش مادرشون سرطان گرفت و آخرشم با یه ایست قلبی مرد
@nazkhatoonstory

3 3 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x