رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۶۱تا۷۵ 

فهرست مطالب

پریناز بشیری رمان آنلاین حس معکوس سرگذشت واقعی

رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۶۱تا۷۵ 

رمان:حس معکوس 

نویسنده :پریناز بشیری

#۶۱

صدای پچ پچ همه بلند شد …نیاز سنگینی نگاهی آزارش میداد سرشو چرخوند….
پارسا زل زده بود بهش و داشت نگاش میکردواقعا دلیل این همه نزدیکی یهویی آریا به
نیازو نمیفهمید ..فاصله کم آریا و نیاز رو عصابش بود…. فقط کافی بود آریا دستشو باز کنه
تا نیازکامل بره تو بغلش سکوت کلاس فقط صدای پچ پچ بچه ها بود که میشکست …اریا
سرسختانه و خونسرد زل زده بود به صورت استاد جوونشون و سرابی با اخم به اون
پوزخندی زدو رو به نیاز با کنایه گفت
-مشکلتون ایشون بودن؟؟؟
نیاز چشماش از این حرف گرد شد …این مرد کی بود که به خودش اجازه بده راجب
اون پیش داوری کنه قبل از اینکه آریا حرفی بزنه با تندی و جدیت گفت
-بهتره مواظب حرفایی که میزنید باشید آقای به اصطلاح محترم…. شما تو جایگاهی
نیستی که به خودت اجازه بدی راجب من فکر بکنی
سرابی نیش خند صدا داری زد …میخواست دق دلیش از خرد شدنش جلوی
دانشجوهارو سر نیاز در بیاره ولی نمیدونست با کی طرفه
-مطمئنی تو جایگاهی نیستم که این حرف و بزنم؟
نیاز اخماش غلیظ تر شدو چشاش وحشی تر از همیشه… دیگه اثری از مظلومیت
تو نگاهش نبود صدای جدی آریا نگاشو از چشمای نیاز جدا کرد
-شک نکن
سرابی دیگه نیمتونست بیشتر از اینن تحمل کنه با خشونت گفت
-شما دوتا یا بهتره برین این درس و خودتون حذف کنید یا من آخر ترم حذفتون
میکنم
نیاز با قدمهایی بلند ومحکم رفت سمتش …همه با بهت و حیرت داشتن نگاشون
میکردن میزو بهم ریخت و لیست دانشجوهارو برداشت….. خودکار آبی که روی میز بودو
برداشت و روی اسم خودش یه خط پر رنگ کشید…. حتی اگه اخراجشم میکردن اجازه
نمیداد کسی بهش تهمت بزنه

سرابی عصبی رفت و درو باز کرد با دست اشاره کرد به بیرون گفت
-بفرما بیرون خانوم سریع
نیاز با قدمهایی تند بدون توجه به نگاه حیرت زده همه از کالس زد بیرون… ولی آریا
سرجاش بود سرابی با همون لحن عصبی گفت
-میری یا تورم باید بیرون کرد؟
آریا پوزخند از رو لبش کنار نمیرفت رفت جلوتر… راحت یه ده پونزده سانت از ش
بلند تر بود دستشو برد سمت یقه سرابی و یقشو صاف کرد…. خیلی ریلکس با لبخند
خونسرد روی لبش گفت
-امروز وسالیتو جمع و جور کن فردا راس ساعت نه صبح حکم اخراجت رومیزته
سرابی خشکش زده بود …..آریا لبخندی زدو با دست دوتا ضربه آروم زد رو گونش
و از کلاس رفت بیرون…. خنده هیستریکی کرد صدای سرابی تو گوشش پیچید ”باید بیرون
کرد“
پوزخندی زد-هه مرتیکه پدر من جرئت نداره من و از خونه خودش بیرون کنه تو
میخوای منو از کلاس بندازی بیرون صب کن حالیت میکنم…
گوشیشو برداشت و شماره فرهاد یکی از دوستاشو گرفت بعد چند تا بوق صدای فر هاد تو
گوشی پیچید -بــــــــه آقا آریا چه عجب بابا…. شمارتو دیدم رو گوشی شک کردم یه
لحظه درست دیدم یا نه چه عجب یادی از رفقای قدیمی کردی
حوصله دری وریای فرهادو نداشت سوالشو بی جواب گذاشت و بی تعارف گفت
-فرهاد بابات خونس امروز ؟؟
فرهاد با تعجب گفت-آره چطور مگه؟!
-من امشب ساعت هشت میام خونتون
فرهاد تعجب کرده بود… سابقه نداشت آریا بخواد بیاد خونشون حتی برای اینکه تو
دانشگاه ثبت نام کنن هم وکیل پدرش اومده بود خونشونو با پدرش صحبت کرده بود ناچارا
گفت
-باشه مشکلی نیست منتظریم
یه خدافظ گفت و منتظرجواب فرهاد نموندو قطع کرد…. رفت تو محوطه با چشم
دنبال نیاز میگشت پیداش نکرد گوشیشو گرفت جلوش شمارشو گرفت گوشی بوق میخورد
ولی کسی جواب نمیداد …ازپله های وردودی رفت پایین و دوباره شمارشو گرفت بازم جواب
نداد… داشت عصبی میشد بدش میومد کسی جواب تلفناشو نده این در حالی بود که
خودش از ده تا تماسی که داشت به زور جواب دوتاشو میداد
زیر لب شروع کرد به غر غر کردن
-حالتو میگیرم من دختره از دماغ فیل افتاده جواب منو نمیده
دو بار دیگم تماس گرفت و وقتی دید تماسشو رد داد سریع پیام نوشت
“ فقط دعا کن تا یکی دوروز چه عمدی و چه غیر عمد نبینمت وگرنه حسابت با کرم
الکاتبینه… جواب منو نمیدی؟!“
تایید ارسال که اومد گوشیشو گذاشت تو جیبشو راه افتاد سمت ماشینش فعلا
حوصله نیازو نداشت سوار ماشینش شدو از دانشگاه زد بیرون
صدای بلند خنده سولماز اونم به خنده انداخت
–یعنی من به شخصه حاضرم با سر برم تو کاسه توالت عمومی پارکای بین ر اهی
ولی این جوری ریده نشه به هیکلم
نیاز خندش گرفت …نگاش چرخید سمت دانشگاه که چشمش خورد به ماشین آر یا
که مثله برق و باد ازش بیرون اومد و رفت…. تعجب کرد ”این چرا رفت پس “
دیگه میخواست بره فقط اومده بود یکم با سولماز حرف بزنه که آروم شه
@nazkhatoonstory

#۶۲

بلند شدتا با سولماز خدا فظی کنه…. دختر خوبی بود یبار که اومده بودن برای چاپ
جزوه باهاش آشنا شده بودن و گاهیم باهم میرفتن بیرون بلند شدو دستشو دراز کردو
سمت سولماز
خوب دیگه من برم این کلاس که پرید برم کتابخونه چند تا کتاب باید بردارم
سولماز دستشو فشار داد
-باشه عزیزم برو
-شب بیا پیش من و نازنین تنهاییم
سولماز موهای بلوندشو زد پشت گوشش- نه بابا بیخیال مامان اجازه نمیده
-اه لوس نشو دیگه من بهش زنگ میزنم راضیش میکنم …فردام کلاس ندارم
میشینیم تا صبح بزن و بکوب را می اندازیم
سولماز عشق رقصیدن بود و نیازم دست گذاشته بود رو نقطه ضعفش …یه
چشمک زد و گفت
-پس راضی کردن مامان با تو
نیازم یه چشمک مثله خودش زدو گفت
-حله شب منتظرتم
رفت سمت محمد صاحب کافی نته که دوست پسر سولمازم بود
-آقا محمد با اجازه من رفع زحمت کنم
محمد پسر آروم و مهربونی بود و خیلیم شوخ با اخم گفت
-نیاز خانوم احترامتون سر جاش ولی سولماز امشب حق نداره جایی بره
نیازو و سولماز نگاه معنی داری بهم کردن و نگاش کردن
-چرا؟؟
محمد سعی میکرد جدی باشه
–خوشم نمیاد خانومم تو اینجور محافل لهو و لعب و عیش و نوش حضور داشته
باشه
نیازوسولماز زدن زیر خنده… سولماز اومد کنار محمدو دستشو انداخت دور گردنش
-عزیـــــــــــــــزم…. تو کجا بودی وقتی که خانومت عضو فعال راه اندازی
مجالس لهو و لعب بود
هرسه زدن زیر خنده با ورود دوتا دختر سولماز سریع دستشو از رو گردن محمد در
آورد …نیاز خدافظی کردواز کافی نت زد بیرون ….به رفتار سولمازو محمد فکر میکرد اگه با
آریا دوست میشد یعنی میتونست انقد باهاش صمیمی باشه ؟….به خودش نهیب زد فک
کن یه درصد آریا با اون ریخت برج زهرماریش بزاره نیاز دست بندازه دور گردنش
از این فکر خندش گرفت ….گوشیشو برداشت تا از سایلنت درش بیاره که چشمش
خورد به صفحه گوشیش سه تما س و یه پیام همم از آریا سریع پیام و باز کرد
“ فقط دعا کن تا یکی دوروز چه عمدی و چه غیر عمد نبینمت وگرنه حسابت ببا کرم
الکاتبینه… جواب منو نمیدی؟!“
نیاز با دیدن پیام چشاش گردشد….. بدختی از زمین و آسمون براش میبارید حالا
چطوری به اون پسره کله خر میفهموند گوشیش رو سایلنت بوده نشنیده ….نیاز از خودش
خجالت میکشید اگه میخواست با خودش روراست باشه از آریا و رفتارای غیر منطقیش
میترسید همیشه کاریو میکرد که به نظر خودش درست بود فک نمیکرد که دیگه عواقب
تصمیش چی میشه
خواست بهش زنگ بزنه که یاد دیشب افتاد ..آریا حتی یه میس کالم نزد که مثلا
بخواد از دلش دربیاره گوشیو پرت کرد توکیفشو گفت
-هرچه بادا باد مثال چه غلطی میتونه بکنه اخه
بیخیال شروع کرد به گشتن بین کتابای کتابخونه
با صدای پارسا سریع برگشت هنوز قشرقی که دیروز راه انداخته بودن یادش نرفته
بود… با اخم گفت
-بله آقای صادقی
پارسا باصدایی آروم گفت
-میشه بریم بیرون حرف بزنیم
نیاز همه جدیتشو ریخت تو نگاهشو صداش
-شرمندم آقای صادقی همینجوریشم شما با آبرو ریزی دیروزتون منو انگشت نما و
نقل مجلش پچ پچای دانشجوها کردین دیگه نمیخوام بیشتر از این پشت سرم حرف در
بیارن …خواهشا دیگه سعی کنید حدالمقدور بامن هم کلام نشید
پارسا عصبی شد با لحنی که برای نیاز خیلی تعجب آورو ناشناخته بود گفت
-دیروز فقط من باعث آبرو ریزیتون شدم؟؟ چطور حرف زدن بامن مایه آبرو
ریزیتونه ولی صبح به صبح با آریا نواب که آوازه دختر بازیاش تو کل شیراز پیچیده میای
دانشگاه و تو بغلش وای میاستی مایه آبرو ریزیت نیـــ
با کشده ای که خورد تو صورتش سرش خم شد سمت چپ… همه سرا چرخید
سمتشون نیاز بی توجه به همه با چشایی که ازش آتیش میبارید زل زد تو صورت پارسا
…امروز دوبار درموردش قضاوت کرده بودن چیزی که همیشه خدا ازش نفرت
داشت“قصاص قبل از جنایت“
-ببین جناب صادقی …..من اگه یه روز بخوام زندگیمو الویت بندی کنم تو جزء الویت
های آخر زندگی منم نمیشی که مهم باشی و بخوام برات توضیح بدم… طبق اطلاعات آقای
نواب زودتر از من اومده بود و فقط همراه من وارد کلاس شد…. ولی حتی اگه من بااونم
اومده بوده باشم نه به تو نه به هیچ احدالناس دیگه ای مربوط نیست …..یه تار موی
گندیده آریای از نظر شمایه دختر باز قهاره می ارزه به صدتا امثال تو که از فرهنگ و شعور
فقط اسمشو یدک میکشید
@nazkhatoonstory

#۶۳

امثال تو هستن که سعی میکنن با بدنام کردن بقیه جا نماز آب بکشنو
خودشونوناالعوذ بالله پسر پیغمبر کنن و پاک بودن الکی خودشونو خار کنن و فرو کنن تو
چشم دیگرون
تویی که ندیده چشمتو میبندی و چاک دهنتو باز میکنی کی هستی که به من بگی
چی درسته چی غلط اگه فقط یبار دیگه…..فقط یبار دیگه جلوی من ظاهر شید هرچی
دیدی از چشم خودتون دید
کولشو چنگ زدو از کتابخونه زد بیرون
نازنین –وای خدا کی این دانشگاه کوفتی تموم میشه من برم یه خراب شده ای کار
کنم یه دکترشلی کچلی لوچی بیاد آخر منو بگیره
نیاز ریز خندید-حالا دکتر نباشه نمیشه دوسه مورد مسئول نظافت و خدماتی برات
هستا
نازنین چپ چپ نگاش کرد-زهر مار خیر فقط دکتر خودم دکتر نشدم الاقل شوهرم
دکتر شه همه بهم بگن خانوم دکتر
زدن زیر خنده و وارد دانشگاه شدن ….همین که وارد شدن سر چندتا از دانشجوها
چرخید سمتشون جوریکه خیلی راحت متوجه نگاه غیر طبیعیشون شدن و بهم نگاه
کردن….. دانشجوهاسریع سرشونو برگردوندن
نازنین دستی به مقعنش کشیدو گفت-نیاز من امروز تغیری کردم
نیاز نگاه کوتاهی به خودش انداختو بعد به نازنین نگاه کرد-نه
-سلام
هردو سریع برگشتن عقب ….امیر با قیافه ای زار که خواب آلودگی ازش
میباریدانگار که بچه اول ابتدایی رو به زور کتک فرستاده باشی مدرسه درست پشت
سرشون ایستاده بود نیاز با تعجب گفت
-امیر این وقت صبح اینجا چی کار میکنی؟؟

امیر چپ چپ نگاهش کرد-ملت دانشگاه میان چیکار کنن ؟؟ اومدم داف مخ کنم
نازنین زد زیر خنده…. نیازم خندش گرفته بود دیدن امیر بااون ریخته قیافه قشنگ
داد میزد با چه عشقی صبح بلند شده اومده دانشگاه با زاری نالید
-آقا این چه وضعشه مگه کله پزی هشت صبح کلاس بزارن…. بگیر کپه مرگتو بزار
دیگه روز خدارو که ازت نگرفتن میمیری از یازده دوازده شروع کنی
نیاز دست بردو شال گردن که خیلی نافرم کج شده بود رو شونش و درست کرد
…..انقد که امیرو دوست داشت تعلق خاطر نسبت به خانواده خودش نداشت
-صبح بخیر
نیاز و نازنین نگاشون افتاد به آریا….. مثله همیشه شیک و پیک و خوشتیپ تقریبا
بعد اون قضیه دوروزی بود که ندیده بودش نه آریا به اون زنگ زده بودو نه این به آریا
ودوروز تمام جفتشون با اعصابی آروم داشتن زندگیشونو میکردن…. نیاز فک کرد چقد
وقتی این پسرو نمیبینه همه چی آرومه ……شخصیت آریا ونیازمثله شخصیت آدم بده و
پلیس های فیلمای پلیسی بود تو هر قسمتی که باهم ظاهر میشدن یه صحنه پر هیجان و
حادثه ای اتفاق می افتاد
-چه خبر؟
امیر زیر لب باغرغر زمزمه کرد-خبر مرگ تو سر صبحی مارو کشونده اینجا حال
احوال کنه
نیاز شنیدو ریز خندید …نازنین رو به آریا گفت
-والا خبراکه دست شماس شما کجا اینجا کجا راه گم کردین سر صبحی ….جدی برای
درس اومدین؟؟؟
آریا جدی زل زد بهش و گفت
-نه پس اومدیم دوتا گاومیش بخریم بفرستیم خونه بخت
نازنین استپ کرد…. انتظار نداشت انقدر رک و بی رودر وایسی بزنه تو برجکش
……نیاز اخماش رفت توهم این پسر درست مثله زهر مار بود با یه کامیون عسلم قاطیش
میکردی آخرش باز کار خودش و میکرد و حالت و بهم میزد
صدای امیر در اومد-اه بریم دیگه اینجا وایستادید هوا سرده خوابم میپره بریم سر
کلاس تا نپریده
نیاز باخنده زل زد به این پسر که قیافش به هرچیزی میخورد الا یه دانشجوی درس
خون
همگی بی حرف راه افتادن سمت کلاسشون… این ترم بیشتر واحداشون یکسان و
بیشتر از همه دارو شناسی که میدونست با آریا و امیر هستن ولی چون اونا نمی اومدن
خیالش راحت بود درحالیکه اون دوتا امروز عین عجل معلق سر رسیده بودن…. دم در
کلاس آریا زودتر از همه وارد شدنازنین زیر لب گفت
-خاک تو سرت نیاز دوست پسر پیدا نکردی نکردی آخر سر این اورانگوتانو گلچین
کردی از بینشون عــــــــق
نیاز تو دلش نالید-خاک تو سرش فرست لیدی و اینا بخوره تو فرق سرش الهی
….این بیشعور به دنیا اومده بیشعورم از دنیا میره
امیر با همه گیجیش ایستاد کنارتا دخترا اول رد شن…. واقعا با ور اینکه این دوتا
برادر دوقلوئن سخت که نه غیر ممکن بود تک و توک اونایی که تو ک۵الس بودنو بیشترشون
همکلاسیهای امیرو آریا بودن با دیدنشون کنار این دوتا دختر چشماشون گرد شد ….نازنین و
نیاز اومدن برن بشینن تو ردیف آخر که صدای دوتا دختر باعث شد نیاز بایسته
-دیدی راسته هی تو بگو نه!
-آخه بابا امکان نداره ما الان ببین چند ساله بااینا همکالسی هستیم …یبار ندیدم
اینا تو این مدت یه هفتم سرجمع بیان سر کلاسا
نیاز سریع نشست رو صندلی خالی کنارش تا ادامه صحبتای اونا رو بشنوه…. نازنین
وقتی دید نیاز نشست با تعجب برگشت تا خواست چیزی بگه اونم متوجه بحث اونا شد
@nazkhatoonstory

#۶۴

میگن سرابی و پریروز اخراج کردن همه از تعجب شاخ در آورده بودن
-خوش به حالش والا نبومده چه چیزیم تور کرده دختره دهاتی
-والا
تا اومدیه نگاه چپی به نیاز بندازه دید نیاز و نازنین زل زدن بهش…. رنگ دختر ا پرید
نیاز بلند شدو رو به نازنین گفت
-بریم ردیف آخر
نازنین فقط سرتکون داد و یه چشم غره به دخترا رفت و راه افتاد سمت ردیف
آخر….نیاز تااومد از کنار دخترا رد شه آروم جوری که فقط اونا بشنون گفت
-کل سراتاپای جفتتونو باهم جمع بزنن پول یه سوشرت و کفش توی پای منم نمیشه
دخترشهـــــــــــری
این و گفت و بدون نگاه کردن بهشون رفت نشست کنار نازنین
-چی گفتی بهشون
نیاز سر تکون داد و گفت-هیچی فقط گفتم سرتا پاش پول یه جفت کفش منم
نمیشه دخترای عقده ای
نازنین خندید-ایــــــول
هردو میدونستن خانواده نیاز وضع مالی خوبی دارن و زیادم به مال و منالشون
مینازنن ولی نیاز برخالف خانوادش خیلی تو گیرو بند مادیات نبود حتی براش مهم نبود
همیشه لباس مارک بپوشه یانه ولی وقتی هوس میکرد یه چیز عالی بخره اگه قیمتش
میلیونیم بود باید میخرید
و امروز از اون روزا بودکه کاملا اتفاقی کفش و سویشرتش جزء همون معدود
لباسای گرون قیمتش بودن…. بانشستن کسی کنارش از هپروت در اومد نگاهش خور د به
آریا که بدون نگاه کردن به اون دقیقا چفتش نشسته بودو حسابیم جا برای نیاز تنگ شده
بود همیشه وقتی آریا کنارش میشست سر جمع دو وجب جا برای نیاز باقی میذاشت حالا
ه اون ورشم نازنین نشسته بود جاش نصف شده بود نازنین به زور خودشو تکون داد و
گفت
-به این بگو یکم بره اونورتر مگه جا قحط بود اومد نشست ور دل ما
بدبختانه صندلیای کلاس همه بهم پیوسته بودن و ردیف به ردیف پشست سرهم
بودن …..نیاز یکم خودشو تکون داد شاید آریا به خودش بیادو بکشه اونور تر ولی اصلا
انگار تو باغ نبود امیرم که بدتر سرشو گذاشته بود رومیزو و داشت کمبود خوابشو جبران
میکرد
نازنین با حرص گفت-خوب بهش بگو بکشه کنار
نیاز با صدایی یواش تر از نازنین گفت
-جرئت داری خودت بگو
-مگه میشه بااین حرفم زد آخه
نیاز دل و زد به دریا گفت-هی یکم بکش اونور زیادی چسبیدی به من
آریا نگاهش کرد ولی چیزی نگفت قد یکی دومیلیمتر خودشو تکون داد نیاز با حرص
گفت
-به نظرت من تو یه وجب جا میتونم جم بخورم؟؟
آریا شونشو بالا انداخت و با شیطنت گفت
-تقصیر خودته میتونی کمتر بخوری تا اینقد جا نگیری
نیاز سرش داغ کرد …نازنین حرف آریا رو شنید و تااومد بخنده آریا گفت
-نازنین خانوم شمام کم جا نگرفتی پاشو برو اونور بشین بزا جا باز شه
نازنین چشاش شد قد بشقاب… سریع جبهه گرفت تااومد جابشوبده نیاز جدی گفت
-جای نازنین اینجاست تو ناراحتی میتونی بری
-بره بشینه اونور امیر
نمیره
آریا بااخم زل زده بود به نیازنازنین دهن بازکرد
-آریا خان شما کی باشی که بخوای تعین تکلیف کنی برا ما…. بکش کنار هیکلتو بزا
نفس بکشیم
آریاجوری بهش اخم کرد که نازنین سریع روشو برگردوند …بعید نبود پاشه یکی بزنه
در گوشش با تعریفای نیاز فهمیده بود این آدم تعادل روانی نداره
با ورود استاد همه ساکت شدن و کلاس حالت رسمی پیدا کرد… نیم ساعتی از
کلاسشون گذشته بود و نیاز بی اینکه ایست کنه تند تند نت برمیداشت دستش دیگه
خسته شده بود خودکارشو گذاشت رو میزو مچ دستشو و با اون یکی دستش گرفت و سرشو
چرخوند سمت پسرا …امیر که از اول کلاس به همون حالت خوابیده بودو آریام دستاشو رو
سینش قالب کرده بودو سرشو تکیه داده بود به دیوارو چشماشو بسته بود ….نازنین یه خط
در میون از استادعقب می افتاد و تند تند از رو نیاز جزوشو تکمیل میکرد
استاد برگشت سمت بچه ها و گفت پنج دقیقه استراحت کنید باز شروع کنیم
خودشم نشست پشت میز…چشمش باز به اون دوتا پسر ته کلاس افتاد که بی
رودر وایسی خوابیده بودن از اول کال۵س…. عادت نداشت به دانشجوهاش تذکر بده و اینو
یه توهین به شخصیت اونا میدونست مگه اینکه دیگه شورشو در بیارن برای همین سرشو با
کتابا و خلاصه های روی میزش سر گرم کرد…. نیاز زل زده بود به نیم رخ جذاب آریا یه
لحظه فقط تو دلش آرزو کرد کاش آریا واقعا ماله اون بود و از این فکر لبخندی نشست
گوشه لبش
-نخوری منو
از جاش پرید فک میکرد آریام مثله امیر خواب باشه ….آریا یه چشمشو باز کردو به
نیاز نگا کرد
-چیه داری کیف میکنی همچین دوست پسر آسی داری
@nazkhatoonstory

#۶۵
نیاز هل گفت –کی گفته تو آسی؟؟هه ملت خودشون برا خودشون چه هندونه ای
قاچ میزنن
آریا با شیطنت گفت-یعنی نیستــــــــم؟؟
نیاز دهن کجی بهش کردو با تمسخری که تو صداش موج میزد گفت –هیچ بقالی
نمیگه ماست من ترشه وقت کردی یکم از خودت تعریف کن
-داشتی منو با چشات میخوردیا؟
نیاز از رو عادت سریع گفت-مگه من اشغال خورم
چشم غره ای که آریا بهش رفت باعث شد بفهمه چه حرفیو اونم به کی زده
نیاز سریع خواست ماسمالی کنه
-راستی میدونستی سرابی اخراج شده
آریا نفس عمیقی کشیدو باز چشماشو بست
-آره
نیاز با تعجب چشاشو گرد کردو گفت-واتو که با من اومدی از کجا فهمیدی دیروز
کلاس داشتی؟؟
-نه از اونجایی فهمیدم که خودم اخراجش کردم
نیاز با بهت گفت-چــــــــــی؟
آریا چشماشو باز کردو نگاهی به دورو برشون کرد …همه مشغول کار خودشون
بودن سرشو آورد نزدیک تر
-خودم ترتیب اخراجشو دادم حقش بود
نیاز با دهان باز خیره شه بود به آریا-آخه….آخه چجوری؟!!
بی خیال شونه ای بالا انداخت-خرجش برای من هفت هشت ملیون بود ولی برا اون
گرون تموم میشه….. تو اولین سال کاریش به دلیل توهین به دانشجو اونم نه یکی دوتا
اخراج شد دیگه گمون نکنم جایی به این آسونیا بهش اجازه تدریس بدن
نیاز عذاب وجدان گرفت دوست نداشت اینطوری با آینده یه نفر بازی کنه ناراحت
گفت
-چرا این کاری کردی خجالت نکشیدی ….مگه بچه ای هرکی هر کاری کرد دوست
داری تال۵فی کنی
آریا خیره شده بود تو چشای درشت نیاز و به جای جواب سوال نیاز حواسش به
چشمای سبزی بود که خطوط طلایی رنگی توش بودو دورشو یه حاله پرنگ طوسی پوشونده
بود
نیاز مشت آرومی کوبید به شونش-هی باتواما
آریا نگاشو از چشماش گرفت و گفت-بدم میخواد کارایی که دیگران در حقم میکنن
و بی جواب بزارم
نیاز گرفته گفت-با آینده شغلیش بازی کردی
آریا تک خنده ای کرد-مگه اسباب بازیه
نیاز رک گفت-خیلی بی وجدانی
آریا اخماش رفت توهم اونم مثله نیاز بود بدش میومد کسی راجبش قضاوت کنه….
میدونست آدم خیلی خوبی نیست ولی اونقدرام بد نبود که نیاز بهش بگه بی وجدان….
جدی شد سرد شد و این سردی و نیازم حس کرد
-ببین خانوم یاد بگیر قبل اینکه دهنتو باز کنی و زر بزنی بفهمی با کی و چی
میگی!…من آدمایی مثله سرابیو که تا به یه جایی میرسن خودشونو آدم فرض میکنن لایق
واکس زدن کفشامم نمیدونم ولی اونقدرم احمق نیستم که برای یه تلافی بچه گانه با آینده
کسی بازی کنم…
همون روز که حکم اخراجشو دادن گفتم که براش تو یه دانشگاه دیگه کار جور کنن پس
وقتی چیزیو نمیدونی ببند در دهنتو چون من همیشه تذکر نمیدم خودم گل میگیرم دهنیو
که بی موقع باز شه استاد شروع به تدریس کرد….. نیاز خشکش زد… هیچوقت
نمیتونست جلوی آریا حرف بزنه چون آریا کل کل نمیکرد با یه جواب نیش دار دهنتو
میبست ….اخماش رفته بود توهم خوشش نمیومد کسی باهاش اینطوری صحبت کنه اونو
یاد پدرش می انداخت که همیشه با زبونش بچه هاشونیش میزد……
چشماش به استاد خیره بود ولی اخمای گره خوردش نشون از ذهن آشفتش داشت
با کشیده شدن خودکار از بین انگشتاش از افکار مزاحمش اومد بیرون…… آریا کلاسور
کشید سمت خودش و شروع به نوشتن کرد نمیخواست بپرسه چیکار میکنی و چی
مینویسی آریا اونو یاد پدرش مینداخت و نیازم همیشه از پدرش فراری بود…. زبون نیش
دار آریا غرورشو زخمی میکرد
آریا کلاسور هل داد طرفش ….با اخم کمرنگی که آثار دلخوری رو روی صورتش
باقی گذاشته بود نگاهش کرد… آریا خودکارو گذاشت رو کلاسور با دست اشاره کرد به
کاغذ سفیدی که چیزی روش نوشته بود …نیاز سرشو خم کرد و نگاش خورد به نوشته های
روی برگه
”آدما همیشه اونقدری که ماها فک میکنیم خوب نیستن و خیلیاشونم اونقدری فک
میکنیم بد نیستن تا زمانی که منو نشناختی حق نداری از من تو سرت یه بت سرتا پا بدی و
سیاهی بسازی “
پوزخندی زد…. حتی اینجام خودخواهانه دستور داده بودحرفی نزدو با خودکار رو
نوشته هارو قلم زد ….نازنین متوجه بحث بینشون شده بود برای همین بهتر دید چیزی نگه
نمیفهمید چرا نیاز به پیشهاد آریا جواب مثبت داده به نیاز حق میداد نتونه از پسری با
موقعیت آریا بگذره ولی خیلی کیسای بهتراز آریا بودن که میتونستن نیازو خوشبخت کنن
حال نیازو میفهمید نیاز آدمی بود که تو بد ترین شرایطم سعی میکرد حرف منطقی
بزنه اگه از کسی نفرتم داشت سعی میکرد دلشو نشکنه و حالا کسی مثله آریا خورده بود به
پستش که تومعمولی ترین بحثا و حرفام اگه از کسی خوشش نمیومد اونو میکوبید و زبون
نیشدارش برای همه کار میکرد و جز خودش هیچ کس و نمیدید
@nazkhatoonstory

#۶۶
ساعت کلاس تموم شد ….نیاز مشغول جمع کرد وسایلش شد …..عجیب حرفای
آریا بهش برخورده بود و میخواست هرجوری شده آریا رو فعال نبینه ….با اینکه مسقیما
نگفته بود که میخواد باهاش دوست شه اما هردو طبق یه قرار نا نوشته انگار اون پیشنهادو
قبول کرده بودن
آریا مشتی به شونه امیر زد
خوابش سبک بود ولی مشت آریام سنگین بودو باعث شد از خواب بپره
-چیه چی شده؟
نازنین از حالت دستپاچه امیر خندش گرفت …حتی آریام به لبخند کجکی اومد
گوشه لبش نگاه آریا به نیاز بود که بی حرف و ساکت زیپ کیفشو کشید… میدونست بد
حرف زده ولی انتظار نداشت انقد به نیاز بربخوره
امیر کشی و قوسی به بدنش دادو در حالیکه نفسشو میداد بیرون گفت
-آریا یه برنامه بزار از فردا هرروز بیایم دانشگاه
آریا با تعجب گفت-چرا؟؟
شیطنت تو صدای امیر موج میزد
-جون تو خواب سر کال۵س اصلا یه چیز دیگس …لای پرقو میخوابیدم انقد بهم
نمیچسبید
بازم صدای خنده و لبخند آریا و لحن جدی نیاز که گفت
-میشه بری بیرون میخوام خارج شم
امیر متوجه اخمای نیاز شد با لودگی گفت
-چته نیاز صبحی کله پاچه خوردی اینطوری سر سنگین شدی
لبخند کمرنگشو تو صورت امیر پاشید نازنین با کنایه گفت-آره کله پاچه مغز خــــر
خورده بهش نساخته

آریا تیکشو گرفت و با اخم گفت –آره کره خر بیشتر بهش میسازه از فردا بر اش
آماده کن
نیاز برای اولین بار با همه جدیتش زل زد تو صورت آریا
…لای -بسه تمومش کن فهمیدیم برا هر چیزی یه جواب تو چنتت داری آفرین
از بین صندلیا خودشو کشید بیرون ومهلت جواب دادن به آریا رو نداد ….امیر بی
توجه به آریا دنبالش دوید
نازنین با تاسف سری برای آریا تکون دادو دنبالشون راه افتاد ….آریا دستی به پیشو
نیش کشید فک نمیکردحرفاش انقد برای نیاز سنگین اومده باشن ….با یاد آوری حرفای
نازنین با خودش گفت
-باید یه گوشمالی درست و حسابی به این دختره بدم تنش بد میخاره
-صب کن نیاز….دِ میگم صب کن دختر کجا سرتو انداختی داری میری
ایستاد و چشماشو بست …امیر رسید کنارش بازوشو گرفت وچرخودند طرف خودش
با اخم زل زد تو چشای نیاز
-چته تو چرا اینطوری میکنی آریا باز چیزی بهت گفته ؟؟اذیتت کرد؟؟
چشماشو دوخته بود به زمین سرشو به معنی نه تکون داد….. امیر سعی کرد
خونسردیشو حفظ کنه آروم سرشو خم کرد رو صورت نیاز بلکه چشاشو بیاره بالا
-میخوای باهم حرف بزنیم ؟؟هوم؟؟
نیاز با صدایی خفه گفت-حرفی نیست که
نازنین داشت می رسید بهشون که امیر سریع با دستش علامت داد بایسته….. رفت
سمتش نازنین زل زده بود به امیر ومنتظر بود حرفشو بزنه
-نازنین خانوم منو نیاز باید باهم حرف بزنیم میتونم خواهش کنم اجازه بدین باهم
تنها باشیم
نازنین سردر گم و گیج شده بود –آخه
امیر نذاشت حرفشو ادامه بده
-لطفا ً
نازنین نتونست مقاومت کنه و سرشو به معنی تایید تکون داد….. تا خواست برگرده
پیش نیاز آریا از کنارش رد شد… هردو سریع چرخیدن سمتش داشت میرفت طرف نیاز که
سرشو انداخته بود پایین و با نوک کفشش رو زمین اشکال درهم میکشید …امیر دوید بلکه
بتونه جلوی آریا رو بگیره ولی آریا زودتر دستشو انداخت دور بازوی نیاز
با عجله سرشو بالا گرفت آریا با اخم و نگاهی یخ بهش خیره شده بود
-آریا ولش کن من باید با نیاز حرف بزنم
آریا بدون اینکه نگاه خیرشو از روی نیاز برداره گفت

ً
بعدا
امیر با عصبانیت گفت-من الان میخوام حرف بزنم
آریا با خشم غرید –گفتم بعدا الان تنها کسی که باید با نیاز حرف بزنه منم یه سری
چیزا هست که باید براش روشنش کنم
نیاز سعی کرد بازوشو از زیر دست آریا در بیاره که نتیجش فشار بیشتر آریا بود
بی توجه به دادو بیدادای امیر دست نیازو میکشید و میبرد سمت ماشینش …..امیر
دیگه داشت جوش می اورد دستشو گرفت و برش گردوند آریا کلافه پوفی کردو گفت
-ها چیه چی میخوای ول نمیکنی امیر؟
امیر عصبی شده بود اصلا دلیل این رفتار بی منطق آریا رو در برابر نیاز نمیفهمید و
درک نمیکرد با غیظ گفت
-ولش کن فک نکنم الان بخواد باتو صحبت کنه انقد اذیتش نکن وگرنه
آریا یقشوگرفت –وگرنه چی…. مگه صد بار نگفتم با بزرگترت درست صحبت کن
@nazkhatoonstory

#۶۷
نیاز عصبی دستشو پس کشید
-ولش کن چی میخوای آخه
آریا در ماشین و باز کردو نیازو هل داد توش تانیاز به خودش بیاد قفل کودک و
زد…. امیر عصبی نگاش کرد
-آریا چی از جون این دختر میخوای ….انقد اذیتش نکن تو کسی نیستی که اینطوری
مجبورش میکنی سوار ماشینت شه
آریا یقشو گرفت و آروم کشیدش سمت خودش لباشو چسبوند به گوش امیر
-من هیچ کسی برااون نیستم اون عشق من که هست
امیر یه لحظه حس کرد گوشاش کرشده و اشتباه شنیده
-باید سنگامو باهاش وا بکنم… نگران نباش داداش کوچیکه به روح مامان قسم
اینبار اذیتش نمیکنم
کم پیش میومد به روح مادرش قسم بخوره ولی اینبار صادقانه قسم خورده بود
…میخواست خیال امیرو راحت کنه میدونست امیر تا چه حد نیازو دوست داره و داره جای
نبودن مادر و خواهرشو با نیاز پر میکنه ….امیر خشکش زده بود و توانایی حرف زدن
نداشت باورش براش سخت بود چیزیو که شنیده بود غیر قابل هضم بود براش
آریا نگاه عمیقی به صورت امیر کردو ضربه کوچیکی با دست به شونه امیر ز دو رفت
پشت فرمون نشست وقتی که گاز دادو دور شد امیر به خودش اومد
نیازبا عصبانیت صداشو برد بالا
-آریا بس کن دیگه تو چقدر میتونی خودخواه باشی… آخه حتی از من نمی پرسی
خوشم میاد باهات بیام بیرون یا نه سر خود دستمو گرفتی عین گوشت قوربونی انداختی تو
ماشینت که چی بشه آقا من میگم نه جواب من نه میتونی اینو بفهمی نگهدار ماشینو
آریا بی توجه به دادو بیدادش سرعتشو بالا تر برد دوست نداشت چیزی و بدست
نیاورده از دست بده باید یه چیزایی رو برای نیاز روشن میکرد

هی میشنوی چی میگم یا کری
جلوی آپارتمانش ایستاد و کمربندشو باز کرد
-پیاده شو
نیاز خشمگین گفت-اینجا کدوم خراب شده ایه
پیاده شدو درو بست ….نیاز نمیخواست پیاده شه ولی برای اینکه آخرین سنگاشو با
این پسره وا بکنه ناچار پیاده شد……. میخواست اینبار هرجوری شده جواب این پسرو بده
دیگه حوصله خود شاخ پنداریای آریا رو نداشت ……..آریا بی حرف دستشو گرفت و دنبال
خودش کشید سمت لابی
تا سوار آسانسور شدن نیاز دستش ومحکم از دست آریا بیرون کشید……آریا
نگاهی بهش انداخت و چشم دوخت به شماره هایی که هرکدوم یکی یکی میومدن جلوی
چشمش آ……سانسور طبقه چهارم ایستاد اریا قبل نیاز خارج شدو در واحدشو باز کرد …..
رفت تو نیاز حدس زده بود اینجا باید خونش باشه چون از حمیرا شنیده بود خونش تو خاک
شناسیه ……..رفت تو و درو بست آریا کتشو پرت کرد رو مبل و برگشت طرفش
……دستاشو گذاشت رو کمرشو منتظر نیاز شد
بدون توجه به درو دیوار خونه رفت جلوش ایستاد…… آریا جلوتر رفت و تو چند
قدمیش ایستاد میخواست با خودش رو راست باشه خیلی دلش میخواست این دختر و به
خودش علاقه مند کنه نمی دونست چرا ولی خوب دلش میخواست یبارم بودن با نیازو
تجربه کنه دختر ی که با همه سادگیاش دنیایی از تفاوت بود با اخم گفت
-ببین درسته من بد اخلاق م)کمی مکث کرد(اصلا به قول تو سگ اخلاقم ولی خوب
همه اونایی که اخالق سگی دارن خوبیشون اینکه باهات رو بازی میکنن
گوش کن دختر جون ………..تو راست میگی من مغرورم خودخواهم سردم به قول
تو زبونم نیش داره ولی یه سوال ……….تا حالا دیدی باکسی جز امیر زیاد گرم
بگیرم؟؟……..دیدی جز با حمیرا با کسی شوخی کنم و سر به سرش بزارم ؟؟………آره شرم
ولی تو این مدت دیدی جز تو واسه کسه دیگیم اینجوری شر به پا کنم
نیاز حالا نگاش گیج شده بود و خیره بود تو نگاه آریا تا شاید معنی حرفاشو بفهمه
اما مثله همیشه هیچی توش نبود جز سیاهی آریا سرشو آورد نزدیک تر
-من فقط باتو گرم گرفتم …..باتو شوخی کردم…. فقط حرص دادن تو منو سرحال
میاره…….. فقط تو بودی که تنها باهاش رفتم ویترین گردی …..تنها برا خاطر تو بود که هر
بار با یکی در گیر شدم ……همه اینارو میفهمی یعنی چی ؟؟……به من میگی نفهم در
حالیکه خودت معنی هیچ کدوم از کارامو نمی فهمی
آره آقا جون اصال۵ من بد ….ولی این آدم بد ارزش اینو نداره لااقل یه مدت
بشناسیش بعد حنجرتو جر بدی و راجبش یه طرفه به قاضی بری…… تو مگه چند وقت با
من بودی که میگی غیر قابل تحملم هان؟؟…….ببین هر چقدم از اخلاق های من بدت بیاد
ورژن جدید خودمی ……….تو میگی از اینکه دیگران در موردت قضاوت کنن بدت میاد
اونوقت خودت همین کارو با من کردی
نفس عمیقی کشیدو انگشت اشارشو گرفت سمت نیاز
-ببین رو در یه بقالی میزنن جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود…… اونوقت از
من انتظار نداشته باش قبول کنم بزنی زیر همه چی…… ساعت یک شب اگه زنگ زدی اگه
فرداش جوابمو دادی یعنی اوکیه یعنی توام خواستی من بدم میاد میاد کسی دورم بزنه
هرچقدم بد باشم مجبوری برا یه مدت تحملم کنی فهمیدی ؟؟….. مجبـــــــوری!
مجبوری سر اینکه فرق داری برام با بقیه سر همین فرقم باید تحمل کنی
اخماشو کشید توهم داشت تو دلش به این فکر

میکرد که آریا اگه برای گفتگوهای ۱+۵میرفت تااالان مجوز ساخت بمب اتمم گرفته بود از بس خوب حرف میزنه…………. ولی
با حرف آخرش گند زد به همه ی افکار مثبت و خوش آیند نیاز با اخم غلیظ گفت
-اونوقت چه دلیلی داره زیر بار اجبار جناب عالی برم ؟؟
لبخند کجی که زد باعث شد نگاشو بدوزه به لبای نیاز ذهنش فعلا فقط یه چیزو
آنالیز میکرد اونم لبای سرخ نیاز بود که بد جوری رو مخ بود………. دستاشو برد جلو
انداخت دور کمر نیاز رنگ ازروی نیاز پرید تا خواست خودشو بکشه عقب آریا دستاشو
سفت تر کرد نیاز دست و پاش داشت شروع میکرد به لرزیدن ……
@nazkhatoonstory

#۶۸
همینجوریشم آریا قابل کنترل بود حااام که تنها دوتایی باهم تو خونه اون…….. نیاز بین بازوهای آریا گم شده
بودبا حالت زاری نالید
-ولم کن …خجالت بکش برو کنار تا جیغ نزدم
آریا حتی به خودش زحمت نداد چشماشو از لبای نیاز بکنه سرشو کمی خم کردو و با
صدای آروم گفت
-چرا خجالت مگه از من دلیل نخواستی ………)خیره شد تو چشمای درشت
نیاز(دلیل بزرگتر از اینکه من دوست دارم ؟
نیاز یهو نگاهش آروم شدو لبخند آریا پهن تر…….. دیگه تقلا نمیکرد دستاشو آروم
گذاشت رو بازو های آریا ………بازم معنی کرد حرف چشای این دختر چش رنگیو……. حالا
آروم بود آروم ومسخ شده آریا چشماشو بست و سرشو بیشتر خم کرد لباشون مماس هم
بود تا آریا خواست لباشوکامل بزاره رو لبای نیاز
یهو برق از کلش پرید یه لحظه حس کرد گوشش صوت کشید سریع نیاز و ول کردو
و دستشو گذاشت رو گونش که داغ شده بود
نیاز لبخند مسخره ای روی لبش بود…… دستاشو روی سینش قالب کرده بود و زل
زده بود به آریا که با چشمای به خون نشسته داشت نگاش میکرد آریا با داد گفت
-وحشی چته تو یدفعه خر گازت میگیره
نیاز شونه ای بالا انداخت و بیخیال گفت-دیدی حاال چه حس بدی داره یکی بزنه تو
ذوقتو جفت پا بره تو حالت
آریا خیز برداشت یکی بخوابونه تو گوشش که استپ کرد ……..همیشه متنفر بود از
اینکه وسط معاشقش ضد حال بخوره و الان دقیقا نه تنها ضد حال بلکه ضد حال با
مخلفاتشو خورده بود
دندوناشو محکم فشار داد روی هم ……نیاز از خوشی میخواست جیغ بکشه حس
میکرد عوض همه اون نیش و کنایه های آریا رو با این سیلی در آورده
نیشش هر لحظه بازترمیشد آریا با غیظ گفت

حیف الان رو فرم نیستم وگرنه حالیت میکردم یه من ماست چقد کرده داره
نیاز بی حرف فقط نیششو باز تر کردو و یه چشمک ریز زد…آریا راه افتاد تو آشپز
خونه و بطری آب و برداشت و سر کشید گونش هنوز میسوخت تو دلش گفت“لامصب چه
دست سنگینم داره“
-زود باش منو ببر دانشگاه به خاطر تو از درس و دانشگاهم افتادم
آریا بطریو گذاشت تو یخچال-نوکر بابات سیاه بود
نیاز گفت –اِ میگم آخه خیلی شبیهشی
آریا سرشو به نشانه تاسف تکون داد-نه بابا کور رنگی داری تو فرق سفیدو سیاه و
نمیتونی تشخیص بدی مگس
نیاز بادهن کجی گفت-هه کی بهت گفته سفیدی زغال اخته؟
آریا دوتا دگمه بالایی پیراهنشو باز کرد نیاز سریع گفت
-هوی من دیرم شده
آریا دید که نیاز نگاشو از تنش دزدید …درسته کارش غیر عمدو از روی عادت بود
ولی بدش نمی اومد یکم سر به سر این دختر بزاره…. نیاز تکیه داده بود به اپن اومد جلو تر
نیاز خواست سریع از آشپز خونه بزنه بیرون که تو یه حرکت دستاشو از دو طرف گذاشت
رو اپن و نیازو گیر انداخت
نیاز آب دهنشو قورت داد“خدا صدتا صلوات نذر میکنم به خیر بگذره“
آریا لبخند کجی گوشه لبش بود دستشو برد سمت دگمه سوم که نیاز سریع نگاشو
آورد بالا با دستش هلش داد نه تنها عقب تر نرفت بلکه دست برد رو دکمه چهارمش که
نیاز بالاخره قفل زبونش باز شد
-هی داری چه غلطی میکنی
آریا ریلکس لبخندخونسردشو رو لبش نگه داشت دست دراز کردو از پشت سر نیاز
چای سازو به برق وصل کرد
هیچی میخوام برم حموم تا برگردم یه چایی برام آماده کن بعدش میریم دانشگاه
نیاز ناخواسته نفسشو محکم فوت کرد بیرون و زیر لب یه بی حیا نثار آریا کرد که
شنید
با خنده راه افتاد سمت اتاقش
-به من چه تو ذهنت منحرفه برو طرز فکرتو درست کن
نیاز حرصی نگاش کرد واقعا استعداد آریا تو در اوردن حرص دیگران مثال زدنی بود
…..رفت سمت کاناپه ها و خودشو پرت کرد روش
-به من چه نوکر که نگرفته مهونشم )با لحن آریا گفت(یه چایی برام آماده کن هه
چشـــــــم
صدای موبایلش بلند شد سریع دوید سمت کیفش که انداخته بود گوشه اتاقش
درش آورد ….امیر بود سریع تماس و وصل کرد
-الو
صدای نگران امیر تو گوشی پیچید مثله اینکه نازنینم کنارش بود چون صداش که
مدام میپرسید بپرس کجان از اون ور خط میومد
-الو نیاز خوبی تو؟آریا که اذیتت نکرد
بلند شدو نشست رو کاناپه لبخند نشست گوشه لبش-سلام داش امیر …..نه باا این
جرئت نداره نوک انگشتش به من بخوره حالا اذیتمم بکنه
تو دلش گفت“آره ارواح خاک عمت تا دودیقه پیش همینش مونده بود دست به
کارای خاک بر سری بزنه اونوقت تو اینجا دم از نوک انگشت میزنی“
صدای نفس آسوده امیر و از پشت گوشی شنید .
–خدارو شکر الان کجایین
-خونش
@nazkhatoonstory

#۶۹

خونــــــــــــــش؟؟
نیاز صادقانه گفت-آره منو آورد خونش
-مگه جا قحط بود خوب نمیرفتی
امیر یه جوری حرف میزد انگار نه انگار آریا برادر اونه نیاز خندیدو گفت
-بابا نگران نباش همه چی امن و امانه
لحن امیر جدی بود –زود بیاید منتظریم
منتظر خدافظی نیاز نشدو قطع کرد …….از رفتار خودش خندش میگرفت تعصبی
که رو نیازداشت باعث شده بود غیرتی بشه…. تو جواب سواالی مکرر نازنین فقط یه کلام
گفت
-میان یکم دیگه
گفتو بلند شد رفت نازنین چشمش به امیر بود خیلی دوست داشت امیرم مثله آریا
به اون پیشنهاد بده ولی اون خنثی تر از این حرفا بود …..هر چی سعی میکرد به واسطه
نیاز به امیر نزدیک بشه ولی امیر اصلا تو باغ نبود……. یعنی در واقع هیچ حس خاصی به
نازنین نداشت و نازنین اینو نمیفهمید
از حموم اومد بیرون حوله رو پیچیده بود دور خودشو داشت موهاشو جلوی آینه
قدی اتاقش خشک میکرد…….حوصله سشوار کشیدن نداشت یه لحظه شیطنتش گل کردو
خواست همونجوری بره بیرون ولی لحظه آخر پشیمون شد نمیخواست رفتاری از خودش
نشون بده که نیاز دیگه پاشم تو خونش نذار و نسبت بهش بی اعتماد شه
شلوار جینشو پاش کردو و کمر بندشو بست یه تیشرت جذب آستین کوتاهم تنش
کرد که بازوهای عضلانی قشنگ به نمایش گذاشته بود
موهاشو خیس همونجوری ول کردو از اتاق زد بیرون
باچشم دنبال نیاز گشت و سرکی توی اشپز خونه کشید ولی خبری ازش نبود حوله
رو انداخت دوشش

نیاز
صدایی نیومد کولش روی کاناپه بود ولی خبری از خودش نبود
-نیاز کجایی؟؟
اومد در اتاق کناریش رو باز کنه که در دستشویی باز شد و نیاز اومد بیرون آریا با
اخم گفت
-چرا صدات میکنم جواب نمیدی
نیازچپ چپ نگاش کرد-میخواستی برات کنسرت زنده راه بندازم تو مستراح گم
نشده بودم که همینجا بودم
آریا خودشو پرت کرد رو کاناپه
-باشه بابا قبول …بپر چایی مونو بده بریم تا امیر و نازی راه نیافتادن بیان اینجا
نیاز بااخم گفت
-کیشمیشم دم داره نازی نه و نازنین خانوم
آریا با تمسخر گفت-اوه ببخشید نازنیـــــــــــــــــــن خانوم بعدم یه عق
نمایشی زد
نیاز اخم کرد که آریا گفت-بدت نیاد دیگه ازدخترای سفید بدم میاد اینم مثله شیر
برنج وارفتس
-مگه قراره تو خوشت بیاد دختر عمه منه احترامش واجبه
آریا بلند شد اومد طرفش تو یه قدمیش ایستاد
-اِجدی میگی خال قزی؟؟فک کردم از مستحباته
حوله رو از رو شونش برداشت و آویزون کرد رو دوش نیاز …..نیاز با چندش خودشو
عقب کشیدو حوله رو پرت کرد طرف آریا که خورد به سینشو اونم گرفت پرت کرد رو کاناپه
و راه افتاد سمت آشپز خونه
حالا نیمچه مکارم نشو بدو بیا یه چایی بـــــــــِ
با دیدن چای سازخالی که داشت بهش دهن کجی میکرد حرف تو دهنش ماسید و
برگشت طرف نیاز که کولشو مینداخت رو شونش …….نیاز بیخیال زل زد تو صورتش
-بدو دیگه دیر شد
آریا با ابروهاش اشاره کرد به چای ساز
-گفتم چایی درست کن
نیاز شونه هاشو بالا انداخت
-ولی منم نگفتم درست میکنم گفتم؟!
آریا حرصش گرفت –میدونی نیاز تو شوهر متمدن و امروزی به کارت نمیاد…. باید
یکی از اون سیبیل کلفتای پهلوی گیرت بیاد روزی دوفصل با کمربند سیاه و کبودت کنه تا
بشی زن زندگی
نیاز چپکی نگاش کرد- لازم نکرده تو ایده آالی شوهر آیندمو به من گوش زد کنی
…تو اول رسم مهمون نوازیو یاد بگیر… بعد کجای دنیا رسمه مهمون برا صابخونه چای
درست کنه
آریا راه افتاد سمت اتاقش و همونجوریکه پشتش به نیاز بود گفت
-درستت میکنم بچه صب کن
نیاز پوزخند صدا داری زدو گفت-اوش بابا
آریا دستش روی دست گیره در بود که سریع برگشت با اخم گفت
-چیگفتی ؟؟
ناز خنده مرموزی نشست گوشه لبش
-هیچی
اخمای آریا بیشتر رفت توهم –نیاز میگم چی گفتی؟؟
@nazkhatoonstory

#۷۰
هیچـــــــــــــــــــی
آریا با چشای برزخی نگاش کرد نیاز خندش گرفته بود با همون خنده گفت
–گفتم پرواز کن بابا آریا هنوز خیره بود روش و نیاز از این حرص خودنش نهایت لذت و
میبرد
-به خدا معنی تحت الفظیش همینه دیگه معادل شیرازیشو نمیدونم
-خوب معادل فارسیش چی میشه؟
منتظر زل زد به نیاز که شونشو بالا انداخت… بیخیال کل کل با نیاز شداین دخترم
عین خودش سرش درد میکرد برا اینکه یه آدم پایه گیر بیاره تا صبح بشینه باهاش کل
بندازه….. رفت تو اتاقشو یه پلیور نازک سبزو سفید برداشت که پشتش یه کاله داشت
تیشترتشو کندو و اونو پوشید جلو آینه وایستاد موهاش خیس بودن ولی قیافشو خوشگل تر
نشون میدادن بهشون دست نزد و ادکلنشو برداشت و یکم زد زیر گردنشو یکمم رو پلیورش
خالی کرد…… از اتاق زد بیرون نیاز داشت کفشاشو میپوشید رفت کنارشو کفشای اسپورت
سفیدشو پاش کرد و بنداشو گذاشت داخل کفشش …….نیاز با دقت زل زده بود به کاراش
با دیدن این کارش گفت
-چرا بنداشو گره نمیزنی؟؟
آریا –حسش نیست بابا تند تند در که میارم باید بازشون کنم و باز ببندم
نیاز خواست خم شه بند کفشاشو ببنده که یدفعه آریا بازوشو گرفت و بلندش کرد
نیاز با تعجب نگاش کرد اریا بااخم گفت
-هیچوقت حتی نذاشتم مادرم برا بستن بند کفشامم جلوم خم شه …..پس دیگه این
کارو نکن بدم میاد یه زن جلوی مرد خم شه
نیاز با دهن باز زل زد به آریا که از در زد بیرون …..نمیدونست چرا ولی از حرف آریا
دلش غنچ رفت فک نمیکرد آریای خودخواه انقد برای شخصیت زنا ارزش قائل بشه ولی
آریا بازم ذهنش در گیر شد …….درگیر ده سالگیش که از آشپز خونه زل میزد به مادرش
که خم میشدو کفشای پدرشو تمیز میکرد……. چقد متنفر بود از اون صحنه هیچوقت
نمیخواست مادرشو خمیده ببینه برا همین با اینکه هیچوقت یاد نگرفت بند کفشاشو خودش
ببنده ولی نذاشت مادرش جلوش خم شه همیشه دوست داشت اونو سر پا ببینه
نشستن تو ماشین نیاز متوجه گرفتگی آریا شده بود …….اخماش به خاطر افکار
درهمش توهم رفته بود نیاز بهتر دید حرفی نزنه دست بردو صدای پخش و یکم بلند تر
کردو زل زد به بیرون صدای مجید یحیی تو ماشین پیچید
این عادت دلم دلم شده زندگی با چشات کنه
پشت یه مشت خیال پوچ خودشو هی فدا کنه
ماشینو جلوی دانشگاه نگه داشت پیاده شدن ….آریا گوشیشو گرفت دستش که یه
زنگ به امیر بزنه بوق اول و نخورده دستی خورد به شونش
سریع برگشت امیر با اخم نگاش میکرد
-سلام کجا بودین پس؟
نیاز با صدای نازنین برگشت عقب که چشمش به امیر افتا…..د با اخم زل زده بود به
آریا نیاز خندش گرفته بود ژشتش دقیقا شبیه داداشای غیرتی بود که سینه چاک میکنن و
عربده میکشن وا غیرتا آبجی منو بردی خونه خالی آی نفس کـــــــــــــــــش
آریا سرشو تکون داد-ها چیه نیگا نیگا میکنی
امیر با همون اخم گفت-چرا نیازو بردی خونه ؟؟
آریا با خونسردی ذاتیش زل زد تو صورت امیر
-به تو چه مگه تو دیشب نوشین خانومو بردی خونت من گفتم واس چی دوست
دخترتو بردی خونه
تا این حرف و زد رنگ امیر پریدو هی چش ابرو اومد واسه آریا ….نیاز پقی زد زیر
خنده و آریام لبخند محوی زد این وسط فقط نازنین اخماش رفت توهم …نیاز تیز از این
حرفا بود که معنی اخم نازنین و نفهمه ولی به روی خودش نیاورد
امیر عین پسر بچه های خراب کار دستی به پشت گردنش کشیدو گفت
-اَه آریا ببین میتون این نیمچه آبروی نداشتمم پیش نیاز ببری
اخمای نازنین غلیظ تر شد… گفت نیاز فقط نیاز حرفی از نازنین نزد یعنی براش مهم
نیست نازنین راجبش چی فک کنه
هر سه زدن زیر خنده نیاز با شیطونی گفت-امیر توام بعله؟؟؟!
امیر سرشو انداخت پایین و دستشو گرفت جلوی چشماش که مثال خجالت کشیده
-روم به دیوار آبجی جوونی کردم
آریا زد پس کله امیر-بگو خریت نه جوونی
صدای قهقه امیرو خنده های نیازو آریا بلند شد… ولی همزمان دونفردلشون بد
سوخت نازنین فقط لبخند تصنعی چسبونده بود رو لبش که مصنوعی بودنش از صد
فرسخیم داد میزد
و چند قدم دور تر پارسا زل زده بود به خنده های سه نفرشون …..نازنین حس بدی
داشت اونقد که میخواست سریع تر اون جمع و ترک کنه بازم فکرای مزخرفش هجوم آورده
بودن طرفش
از وقتی یادش میومد نیاز کانون توجه بود ….همیشه دیر میومد و زود عزیز میشد
اونم به خاطررفتارای ساده و بی قصدو غرضش بود….. نازنین خوشگلتر بود لوند تر بود
@nazkhatoonstory

#۷۱

هیکلش خیلی بهتر از نیاز بود …ولی این نیاز بود که همیشه میشد رفیق فابریک بچه ها
وعزیز بزرگترای فامیل و پایه دور همیاشون نیاز بود که همیشه همه بی ترس حرف دلشونو
بهش میزدن و نازنین همیشه وقتی نیاز بود نقش یه موجود اضافی و داشت
خیلی سعی میکرد این افکارو از خودش دور کنه اما هر بار یه اتفاقی می افتاد که
بهش یاد آوری میکرد تا نیاز هست تو بود و نبودت فرقی نداره …حتی اینجا آریا و امیر
هردورو باهم شناختن ولی آخرش آریا عاشق نیاز شدو امیرم اونقدر دوسش داره که به
خاطرش تو روی برادر تنی خودش وایسته ولی نازنین کجای ماجراشون بود؟
دستاشو مشت کرد سرشو انداخت پایین.
امیر رو به همه گفت-بچه ها پایه اید بپیچونیم بریم یه چیزی بریزیم تو این خندق
من صبونه درست حسابیم نخوردم
آریا گفت –ای کارد بخوره تو اون شیکمت عمه من بود صبح دولپی لقمه های حمیرا
جونو میخورد
امیر-اه بابا خوابم میومدم نفهمیدم اصلا کجا فرستادمشون
نیاز جدی گفت-نه ما میریم سر کلاس شما برید یه چیزی بخورید
امیر صورتشو جمع کرد –اه اه انقد بدم میاد از این بچه درس خونا
نیاز چپ چپ نگاش کرد …امیر خندید و دست آریا رو گرفت کشید –بیا بریم
داداش گروه خونی تو به اینا نمیخوره بریم یه فکری برا این شیکممون بکنیم
آریا خودشم حوصله کلاس کسل کننده دانشگاه و نداشت و از طرفیم خیالش
دیگه از بابت نیاز راحت بود…… یه خدافظی سر سری از دخترا کردن و رفتن سمت
ماشین…. امیر میخواست هرچه سریعتر با آریا تنها صحبت کنه و صبحونه بهونه بود تمام
مدت نازنین ساکت زل زده بود به اونا و حرفی نمی زد نیاز با لبخند برگشت طرفش
-بریم نازی دیر میشه
نازنین سعی کرد لبخند بزنه

نیاز تو برو منم حوصله کلاس و ندارم
ایستادو با تعجب نگاش کرد –خب …اگه حوصله نداشتی میگفتی باهاشون میرفتیم
دیگه
-حوصله اونا رم نداشتم خوابم میاد برم تو کتابخونه یکم چرت بزنم کلاس تموم شد
بیا اونجا
نیاز فک کرد نازنین میخواد تنها باشه.. حدس میزد که نازنین به امیر علاقه مند شده
باشه واسه همین پا پیچش نشد لبخند مهربونی زد
-باشه برو بکپ برات جزوه ها رو تکمیل میکنم
نازنین فقط خندیدو چیزی نگفت نیاز راه افتاد سمت کالس بعدیششون ناز نین تا
برگشت بره سمت کتابخونه با صدای پارسا متوقف شد
-خانوم نوری
با تعجب برگشت ونگا هش کرد –با منید؟؟
پارسا دوید سمتش –سلام میشه چند لحظه وقتتونو بدید به من
نازنین ناچار گفت-بله بفرمایید
-میشه بریم کافی شاپ سر خیابون اینجا درست نیست
نازنین بی حرف موافقتشو با تکون دادن سرش اعالم کردو هر دو راه افتادن….
میدونست پارسا به خاطر نیاز میخواد باهاش حرف بزنه حدس زدن حرفای پارسا کار سختی
نبود….. هردو وارد کافی شاپ شدن پارسا اشاره کرد سمت میزی که همونروز با نیاز که
اومده بودن اونجا نشته بودن
-چی میل دارین بگین براتون سفارش بدم
نازنین لبخند سرسری زد –هیچی آقای صادقی چیزی میل ندارم ممنون
پارسا لبخندی زدو رفت سمت میزی که سفارشارو تحویل میگرفت
نیاز نشست پشت میزو منتظر موند پارسا بیاد …..واقعا حوصلشو نداشت وترجیح
میداد اال۵ن توی اتاقش با شه تا اینجاپارسا اومدو صندلی رو به رویشو بیرون کشیدو نشست
روش
میخواست مقدمه چینی کنه-خوب خوبید خانوم توری اوضاع رو به راهه
نازنین بیحوصله گفت-ممنون همه چی خوبه… لطفا برید سر اصل مطلب آقای
صادقی من سرم شدید درد میکنه
پارسا از قیافه نازنین فهمید که عالقه چندانی به اینکه به حرفاش گوش بده نداره
ولی مجبور بود حرفاشو بزنه…… دستاشو قالب کرد روی میز و با نفس عمیقی گفت
-بسیار خوب هر جور شما بخوایید بینید نمیدونم شما تا چه حد در جریا ن من و
خاستگاریم از نیاز خانوم هستید ولی من تصمیمم کاملا برای این ازدواج جدیه
نازنین گفت-خب مشکلش چیه؟؟
-مشکل اینجاست که من نمیدونم تصمیم نیاز راجب من چه
پوزخندی نشست گوشه لب نازنین… نیـــاز چه زود دوم شخص جمع تبدیل شد به
دوم شخص مفرد خواست رک و پوست کنده بگه کجای کاری عمو نیاز الان با آریا داره
میپره دیگه پر پروازی برای تو نداره ولی بیخیال رک گویی شددلش نیومدبا جوابش دل
پارسا رو بشکنه
-من اطلاعی )سفارشا رو آوردن جلوی هر کدم یه قهوه گذاشتن (پارسا منتظر زل زده بود به صورت نازنین که ادامه داد
-من اطلاعی ندارم نیاز تصمیمش راجب شما چی هست ولی از من میشنوید
وقتتونو بیخودی تلف نکنید
پارسا سرشو انداخت پایین احتمالا شنیدن این حرف و میداد با صدایی ضعیف گفت
-پای کس دیگه ای در میونه درسته
@nazkhatoonstory

#۷۲

خودش جواب این سوال و بهتر از هر کسی میدونست ولی داشت خودشوتوجیه
میکرد که شاید هنوز امیدی باشه
نازنین خونسرد گفت –دوست دارین چه جواب بشنوین
پارسا چیزی نگفت …نازنین با بیرحمی گفت-بله هست
پارسا سرشو آورد بالا و خیره شد به نازنینی که سردو خونسرد زل زده بود بهش
-آریا …آریا نواب میخواستی اسم اونو بشنوی دیگه درسته
پارسا چشماشو روهم گذاشت و دستاشو مشت کرد…. آریا بازم ازش جلو زده بود
دوست داشت آخرین تالششو بکنه تا چند سال بعد حسرت اینکه میتونست کاری کنه و
نکرد و نخوره رو به نازنین گفت
-میدونین که آریا آدم درستی نیست این رابطه غلطه
نازنین شونه ای بالا انداخت-بله ولی خوب دله دیگه کاری میشه کرد
پارسا کلافه گفت-خوب شما دوستشی شما بایدبهش بفهمونید آخر این رابطه
بنبسته آریا مردی نیست که پابند یه دختر بشه ….همه دخترا براش تا دو سه ماه عزیزن
بعدش میره سراغ یکی دیگه
نازنین قهوشو سر کشید –این تصمیمیه که خود نیاز باید بگیره من دخالت نمیکنم
پارسا داشت عصبی میشد
-ولی اون دختر دایته آیندش برات مهم نیست
نازنین بلند شدو کیفشو برداشت و انداخت رو دوشش
-نیاز میدونه داره چیکار میکنه و نیازی به دایه مهربونتر از مادر نداره
اشاره ای به فنجون روی میزکرد
-و مرسی بابت قهوه
از در کافی شاپ زد بیرون …صدای آویزی که بالای در کافی شاپ وصل کرده بودن
تو گوشش زنگ میزد نمیتونست باور کنه آریا نیازم ازش گرفت
دستاشو زد تخت سینه آریا و هلش داد …آریا یکی دو قدم عقب عقب رفت و
ایستاد دستشو کشید پشت گردنش…. خیلی داشت جلوی خودشو میگرفت که با امیر در
گیر نشن صدای دادو بیداد امیر رو عصاب بود
-تو غلط کردی بهش پیشنهاد دادی فک کردی اینم مثله بقیس؟؟
صدای دادش خونه رو لرزوند-دِ جواب بده لعنتی
آریا از شدت خشم چشماش سرخ شده بود اونم مثله امیر هلش داد عقب و
صداشو برد بالا
-چی میگی تو چرا الکی سنگشو به سینه میزنی نکنه با ورت شده جدی برادر شی
)دستشو گرفت طرف امیر و با تاسف سری تکون داد با لحن گزنده ای گفت(بد بخت دو روز
دیگه درسش تموم شه میزاره میره شهر خودش زندگیشو میکنه انگار نه انگار امیریم
هست بعد تو فاز فردین برداشتی واسه من رگ گردنت باد میکنه که چی؟؟؟
امیر میدونست حرفای آریا درسته ولی نمیتونست بزاره نیاز ضربه ای از طرف اونا
ببینه
-دِ آخه احمق نمیتونی دوروز اختیاز چشمتو نگه داری هرز نپره… نیاز حیفه برا آدمی
مثله تو برای آدمی مثله من
)داد زد(بابا بفهم نیاز هم تیپ آدمایی مثله ما نیست بزا همینجوری سالم بمونه
آریا دیگه زد به سیم آخر جوری امیرو هلش داد که امیر پرت شد رو کاناپه….. رفت
جلو یقشو گرفت
-مگه من چه جوریم هان ؟؟)داد زد( دِ بگو لعنتی چه جوریم ….تا حالا کسیو بی
عفت کردم تا حالا به کسی تجا وز کردم…. تاحالا شیکم چند تا دخترو بالا آوردم که اینجا
داری زر میزنی )محکم تکونش دادو زدد تخت سینش( بنال دیگه چه غلطی کردم تاحالا که
میگی هم تیپ ما نیست

امیر خواست دستای آریا رو از یقش بکنه که نتونست
-بیشعور تو دختر جماعت تاریخ انقضاش کمتر از گوشی موبایلته…. مبایلتو شیش
ماه به شیش ماه عوض میکنی دوست دختراتو سر دوماه نیاز ارزشش انقده که سر دوماه
ولش کنی بری سراغ جنس دیگه ؟؟؟
هــــآ؟ بگو دیگه ارزشش انقده
آریا دستاشو از یقه آریا برداشت و خودشو پرت کرد رو کاناپه صداش آروم شده بود
-کی گفته میخوام عوضش کنم
امیر تند نگاش کرد…آریا زل زد تو صورتش-من تصمیم راجب نیاز جدیه پس
دخالت نکن تو رابطمون
بلند شد راه افتاد سمت اتاقش امیر خوب برادرشو میشناخت و برای همین نگر ان بود
درک نمیکرد چرا اریا این کارو کرده ….چشماشو گذاشت رو هم و سرشو که داشت میترکید
از درد تکیه داد به پشتی کاناپه فقط اون لحظه یه آرزو داشت اونم اینکه آخر این ماجرا
خوب تموم شه ولی حسش میگفت آخر این ماجرا تباهیه همینو بس

**فصل پنجم
به بشقابیکه نازنین گذاشته بود جلوش نگاه کرد ….کلافه پاشو که انداخته بود رو
اون یکی پاشو تکون میداد نگاهی به ساعت مچیش انداخت با حرص از جاش بلند شد الان
دقیقا بیست دیقه بود که آلاف نیاز شده بود….. راه افتاد سمت اتاقشو درشو با یه حرکت
بازکرد نیاز یه هی بلند کردو از جاش پرید….. پریدن همانا و مالیده شدن خط چشم به
صورت و بینیش همانا
سریع تو اینه به خودش نگا کرد گندزده شده بود به صورتش با عصبانیت برگشت
سمت آریا که بدتر با اخم زل زده بود بهش
-تو در زدن بلد نیستی؟…سر در اینجا نوشته تویله سرتو میندازی پایین میپری تو
نمیگی اگه من لخت بودم چی میشد ؟
آریا ریلکس گفت-نه خوب تو بگو چی میشد
@nazkhatoonstory

#۷۳

نیاز داغ کردیه ماهی از دوستیشون میگذشت با اینکه دیگه به این رفتارای
خودسرانه آریا عادت کرده بود ولی گاهی اونقد حرصش میگرفت که میخواست با دندوناش
خرخرشواز جا بکنه
-گند زدی به آرایشم حالا باید از نوع شروع کنم
آریا قیافش آویزون شد با حالت التماس نالید
-نه تو رو خدا نیاز بیخال شو سر جدت من واقعا اعصاب ندارم نیم ساعت دیگه
منتظره ترمیم آرایشی تو باشم
نیاز بی توجه به حرف آریا چرخید سمت میز آرایش و با شیر پاک کن شروع کر د به
پاک کردن خط چشم-تا جونت در آدعوضش یاد میگیری در بزنی بعد عین یابوسرتو بندازی
بیای تو
آریا رفت کنارشو قبل اینکه کل آرایشو پاک کنه سریع شیر پاک کنو از دستش کشید
چونه نیازو گرفت و شروع کرد رد خط چشم و پاک کردن
-منکه در هر حال قراره یابو باشم پس اونطوری که بهتره
نیاز سرشو کشید عقب نیازی به پاک کردن همش نبود خط چشمو برداشت و
چشماشو بست عادت نداشت با چشم باز خط چشم بکشه… آریا خیره شده بود به صورت
نیاز امشب جشن نامزدی پسر شریک باباش بود که فقط جوونا رو دعوت کرده بودن و همم
باهمراه میرفتن میدونست امروز حتما پارسا میومد چون آرش همون پسری که عروسیش
بود دوست صمیمی پارسا بود برای همین میخواست نیازم با خودش ببره
چشماشو باز کردو قبل آینه نگاش تو نگاه خیره مرد جذاب روبه روش افتاد. ..
چشماش درخشید واقعا به نظرش آریا جذاب ترین مردی بود که تاحالا دیده بود
…مخصوصا امشب با اون کت و شلوار دودی خوش دوخت و پیراهن مردونه خاکستری
کراوات خاکستری انداخته بود که روش خط و نگرای نقره ای رنگ داشت مثله همیشه
موهاشو داده بود یه طرف و ساعت استیل مارکشم دستش بود…. نیاز مثله همیشه هیچی
به زبون نیاورد ولی با نگاهش آریا رو تحسین کرد و آریا خوب معنی نگاهشو فهمیو
لبخندی محو یه چهره شیرین و دوست داشتنی دختر روبه روش زد

نیاز نگاه آخرو به خودش کردو بلند شد …آریا مثله همیشه از سرتا پاشو چک کرد
کفشای پاشنه ده سانتی با لباس شب آبی رنگی که لخت افتاده بود رو تنش واز جلو تا یه
وجب بالای زانوش بودو از پشت دنباله ای تا یکم پایین تر از زانوش داشت موهای لختشو
مثله همیشه فر کرده بود تو این مدت متوجه شده بود که نیاز علافه زیادی به فرکردن
موهاش داره…. در حالیکه آریا عاشق موهای لخت و فوق العاده صافش بود ولی برای اینکه
لجشو در بیاره همیشه میگفت
-موهات عین موهای گربه میمونن
نیاز مانتوی بلندشو که یه شال روش بودو مخصوص همین مهمونیا بودو برداشت و
پوشید تا نیازی به شلوار نداشته باشه…. شال و انداخت رو موهاش و نگاه آخرو تو آینه به
خودش انداخت تمام مدت سنگینی نگاه آریارو رو خودش حس میکرد… رفت ادکلنشو
برداشت و خالی کرد رو خودش که آریا از دستش کشید و گذاشت رو میز باهمون اخم
همیشگی که نیاز فهمیده بود کار مربوط به فنو تیپشه نگاش کرد
-گفتم دوست ندارم دوش بگیری باهاش
نیاز شاکی گفت-په عمه منه سر ماه نشده یه ادکلن و تموم میکنه؟
آریا شیطون چشمکی زدو گفت
-واال من به عمت کاری ندارم حالا تو اصرار داری بدونی چشم امشب اگه اومد پیشم
ازش میپرسم
نیاز خواست با کیف بکوبه رو سرش که آریا با خنده کیفو گرفت از دستش
-حرص نخور گراز آرایشت خراب میشه بدو دیر شد
نیاز با حرص گفت-من گرازم ؟؟؟؟؟
آریادستشو بردو دستای ظریف و کوچولوی نیاز و گرفت تو دستش سرشو بر د
نزدیک گوششو با شیطنت گفت
-نه خانوم شما …..خیلی… پلنگــــی
نیاز تا اومد چیزی بگه مهلت ندادو دستشو کشید نازنین رو کاناپه داشت سر یال کره
ای که تازه داشت نشون میدادو نگاه میکرد نگاش ….به آریا و نیاز افتاد که آماده کنار هم
ایستاده بودن آریا کیف نیازو تو یه دستشو دست دیگشم قفل دست نیاز بود
نیاز همونجوری که شال مانتوشو رو سرش تنظیم میکرد گفت
-نازی کاری نداری ؟ مابریم؟؟
بی احساس گفت
-نه به سلامت خوش بگذره
هردو خدافظی کردن و راه افتادن سمت در خروجی… خیلی دوست داشت اونم
امشب با امیر به اون مهمونی بره ولی این اتفاق نیافتاده بود و بازم داشت طبق روال همه
این یه ماه به این فک میکرد که چرا هیچ جایگاهی جز دختر دایی نیاز بودن بین این دوتا
برادر نداره
نیازو آریا زیاد اهل دوست دختر دوست پسر بازی نبودن و بیشتر تلفنی و چتی
باهم حرف میزدن ولی وقتی باهم میرفتن بیرون تا یازده دوازده شب میرفتن میگشتن و تو
بیشتر دور دوراشونم امیر بود …نازنین اون اوایل یکی دوبار باهاشون رفت ولی وقتی بی
توجهی امیرو نسبت به خودش دید بیخیال شد همه هوش هواس امیر پیش نیاز بود حتی
بیشتر از آریا و همین حرص نازنین و در می آورد امیر انقد تو نیاز غرق شده بود که
چشمش اصلا نازنین و نمیدید
تلوزیون و خاموش کردو بلند شد رفت سمت اتاقش و گوشیشو برداشت …. وارد
لاینش شد فعلا تنها چیزی که میتونست ذهنشو دور کنه از اونا گروهای لاینش بودن
از وقتی نشسته بود تو ماشین داشت آهنگارو بالا پایین میکرد….
@nazkhatoonsto

#۷۴

آریا ماشینو کنار باغ نگه داشت وقت نبود بخواد جوابشو بده… هر دو پیاده شدن
گوش تا گوش پر بود از ماشین آریا دستشو گرفت و باهمراه افتادن سمت در وردودی که
چراغونی بود یه پورشه قرمز پارک بود کنار بقیه ماشینو نیاز با شیطنت گفت
-آریا… آریا این ماشینو نیگا انقد از اینا دوست میدارم
آریا نگاه بی تفاوت و گذرایی به ماشین انداخت
-میخرم برات
– انقد حرفش جدی بود که نیاز با بهت پرسید –چی؟؟
آریا نگاش کرد صورتش جدی بود ولی چشای میخندید
–میخرم برات عروسکیاش در اومده مـــــامـــــان شبا باهاش بشین گیژ گیژ کن تو
اتوبانای فرضی نیاز با مشت کوبید به بازوش و یه بی مزه بهش گفت…. شونه های
آریا تکون خوردن مثله همیشه رو سایلنت میخندید ….کم پیش میومد صدای خندش بلند
شه دقیقا بر عکس نیازو امیر که هر جا میرفتن از بس بلند میزدن زیر خنده آبرو براش
نمیذاشتن
وارد باغ شدن رقص نور و آتیش نشون میداد حسابی امشب سنگ تموم گذاشتن
رفتن تو دورتا دور سالن بزرگی که بودمیز چیده بودن یکی از خدمتکارا اومد جلو و نیاز
خواست راهنمایی کنه سمت اتاق پروی که در نظر گرفته بود آریا به میزی اشاره کردو گفت
که اونجا میشینه
نیاز باشه ای گفت و رفت لباساشو عوض کرد و برگشت داشت با چشم دنبال آریا
میگشت که چشمش خورد به پارسا که کنار یه مرد دیگه ایستاده بود داشت چیزایی رو
بهش میگفت همزمان نگاه اونم قفل شد روی نیاز ولی نیاز نگاشو سریع دزدید و رفت
سمت میزی که آریا گفته بود نشست روش خبری از آریا نبود
حس بدی بهش دست داد ..دوست نداشت پارسا رو اینجا ببینه اخماش رفته بود
توهم وسرشو انداخته بود پایین
-نبینم اخمتو جیگر
سرشو اورد بالا امیر خوشتیپ تر از همیشه کنارش ایستاده بود ..لبخند نشست رو
لبای نیاز
-سلام کی اومدی تو؟؟
امیر نشست کنار نیازو یه موز از روی میز برداشت و پوست کند
-الان رسیدم آریا کو؟
موزو گرفت سمت نیاز…. از وسطش نصفش کردموزو برگردوندو یه گاز ازش زد
…نیاز عاشق این رفتارای خاکی امیر بود برخلاف آریا که تو جمع خیلی حساس بود سر اینکه
باید رسمی برخورد کنه و همیشه کلاس میذاشت برعکس اون امیر راحت هرمدلی که دلش
میخواست لباس میپوشید غذا میخورد حرف میزد
-نمیدونم رفته بودم لباسامو عوض کنم اومدم دیدم نیست
امیر نگاهی به لباس نیاز کردو چشمکی زد –خوشگیل شدیا دختر
نیاز پشت چشمی براش نازک کرد
-بودم آقا
-وقت کردی یکم از خودت تعرف کن

هردو برگشتن سمت آریا که نشست سر میز رو به امیر گفت
-کی اومدی؟
-الان رسیدم نیازو دیدم اومدم اینجا
آریا سری تکون داد نیاز گفت-کجا رفته بودی
-گلی که سفارش داده بودیم و آورده بودن رفتم اونو بدم به برادر داماد
امیر چشمش به دخترایی بود که داشتن وسط میرقصیدن ……نیاز سیبی رو که
پوست کنده بودو داشت تو بشقابش میبرید امیر دست دراز کردو یکی برداشت
-میگم نیاز
حواس نیاز به سیب بود-هـــوم؟؟
امیر بی اینکه نگاشو از دخترای درحال رقص بگیره گفت
-میگم امشب یکی از اینارو برام تور کن دیگه
نیاز به دخترا نگاه کرد… همگی شیک وپیک بودن و خوشتیپ سیبی گذاشت دهنش
-کدوم و میخوای تو فقط عکس بده دختر تحویل بگیر
امیر با نیش باز گفت
-اون دختره چطوره… لباس سبزماکسی پوشیده ها موهاشم جمع کرده رو سرش
نیاز به دختر مورد نظر نگاه کرد هیکل باریک و کشیده ای داشت و موهای طلاییشو
شینیون کرده بود میشد گفت بد نیست
-به نظر من اون لباس آبی نفیه بیشتر بهت میاد
هر دو مشتاق چرخیدن سمت آریا …سرشون درد میکرد برا اینجور سرکاریا و به قول
امیر مخ کردنا

@nazkhatoonstory

#۷۵

کدوم
آریا با ابرو به میز کناریش اشاره کرد…. نگاه هردو سریع چرخید سمت اون میزا
نگاشو چرخوند ولی هر چی بیشتر نگا میکرد کمتر پیدا میکرد
-نیاز
-ها؟؟
-تو دختر با لباس آبی نفتی میبینی سر اون میز
نیاز با کنجکاوی سرشو چرخوند
-نه جز اون خانومه که لباسش مسیه و اون خدمتکار پیر که لباس آبـــ
هردو سرشون چرخید سمت آریا که با لبخندی که به زور کنترل شده بودتا نشینه رو
لباش داشت به جلو نگا میکرد امیر با حرص گفت
-نکبت کج سلیقه
نیازم حرصش گرفته بود از اینکه سر کارشون گذاشته بود آریا با خنده برگشت
طرفشون
-ها چیه مگه چی گفتم خدایی بهت میاد دیگه مگه دروغ میگم
روشو چرخوند سمت نیاز-بدو بدو برو مخ کنش تا نپریده
نیاز مشتشو کوبید تو سینه آریا که صدای خندش بلند شد
-اونو واسه تو مخ میکنم به ریختتم میاد
آریا یه نیگا به خدمه کرد که حدودا پنجاه سالش میشد…… گفت –جـــــون منکه
راضیم لامصب چه دافیه
نیاز پس گردنی زد بهش که سرشو چرخوند و بلند خندید صداش تو صدای موزیک
در حال پخش گم شده بود و کسی نمیشنید

امیرم با حرص زیر لب غر غر کردو نگاشو چرخوند سمت پیست رقص و رو به نیاز
گفت
-پایه ای بریم وسط؟؟
نیاز به آریا نگاه کرد خوشش نمی اومد بی اجازه اون بره وسط و چقد این برای آریا
باارزش بود ….لبخند نشست گوشه لبشو سرشو به معنی تائید آورد پایین رفتار ای خاص
نیاز تو این مدت خیلی تحت تاثیرش قرار داده بود …با همه گستاخی و پروییش سعی
میکرد احترام آریا رو همیشه نگه داره و تو مسائلی که میدونست آریا روشون حساسه لج
بازی نمکرد برا حرص دادن آریا دست رو نقطه ضعفاش نمیذاشت و از خلاقیتش استفاده
میکرد و روشهای نو و به روز تری و به کار میبرد ….آریا زل زده بود به امیرو نیاز که داشتن
باهم میرقصیدن امیر مردونه میرقصید و نیاز با ناز لبخند از لبش کنار نمیرفت داشت به
این فک میکرد که یبار باید به نیاز بگه که براش برقصه
-به به ببین کی اینجاست سلام جناب نواب
آریا با شنیدن صدای آشنا سرشو چرخوند اخماش کشیده شو تو هم ”روژان“
-تو اینجا چیکار میکنی ؟
روژان با خنده پر عشوه چشای آرایش شدشو دوخت تو نگاه آریا و بی تعارف
نشست کنارش
-اومدم مهمونی میبینی که
آریا اخماشو کشید توهم
-اما این مهمونی برای جوونا بود
صدای خنده های بلند و پر عشوه روژان تو فضا پیچید
-چی میگی پسر نه که من پیرم من هنوز سی سالمم نشده
و این واقعیت نفرت انگیزی بود که آریا رو آزار میداد… زن باباش فقط سه سال
ازش بزرگتر بود بی حرف روشو برگردوند و خیره شد به جلوکه روژان ادامه داد
پدرت خودش گفت بخوام میتونم امشب بیام آخه عروس از دوستای من بود
آریا حرفی نزد و با اخم خیره شده بود به امیرو نیاز که با تموم شدن آهنگ داشتن
میومدن سمتشون… نیاز با اخم و کنجکاوی و امیر با تعجب به روژان نگاه میکردن
روژان زل زده بود به پسر جذاب شوهرش تو دلش گفت
–چی میشد تو جای اون شوهرم بودی
نمیتونست به خودش دروغ بگه روژان دختر خوش گذرونی بود و عاشق تنوع بود درست
مثله شوهرش ولی همیشه حسرت به دل موند که یکی از این دوتا پسر گوشه چشمی بهش
نگا کنن تا خودشو راحت در اختیارشون بزاره آریا حس نفرت عجیبی به این زن
داشت …هوس بازی تنها چیزی بود که از نگاهش میتونستی بفهمی میدونست علاوه بر
پدرش اضافه کاری های زیادی میکنه ولی هیچوقت حرفی نزد چون دوست داشت یه روز
پدرش خودش مچشو بگیره و خورد شه از اینکه زنش جلوی چشماش بهش خیانت کرده و
اون روز زیادم دور نبود
امیر با دیدن روژان چشماش گرد شد با بهت گفت“روژان؟“
با صدای امیر سریع چرخید طرفشو بلند شد
-اوامیرم که هست…..
نگاش سر خورد رو دختر جذابی که کنار امیر ایستاده بود …با چشایی ریز شده
نگاهش کرد وقتی دید نه امیر نه دختر قصد معرفی ندارن دستشو برد جلو و با
لبخندمصنوعی گفت
-سلام عزیزم من روژآنم زن بابای امیرو آریا )بلند قهقه زد (یه جورای مادرشوــــ
حرفش تموم نشده هردو جبهه گرفتن ولی قبل امیر آریا با داد گفت
-ببند دهنتو اگه یبار دیگه خودتو با مادر من مقایسه کنی )از بین دندوناش
غرید(خودم گردنتو میشکنم
روژان جاخورد انتظار این رفتارو نداشت لبخند الکی و دستپاچه ای زد
@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x