رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۷۶تا۹۰

فهرست مطالب

پریناز بشیری رمان آنلاین حس معکوس سرگذشت واقعی

رمان آنلاین حس معکوس بر اساس سرگذشت واقعی قسمت ۷۶تا۹۰ 

رمان:حس معکوس 

نویسنده :پریناز بشیری

#۷۶

نیاز خیره شده بود رو دختر جوون جذابی که حدودا بیست و هشت –نه ساله بود
هیکلی فوق العاده و فیسی عملی ولی جذاب داشت بی میل دستشو دراز کرد سمت روژان
-نیاز هستم
همین نه کمتر نه بیشتر روژان که فهمید جاش بیشتر از این تو اون جمع نیست
گفت
-خوشبختم گلم …خوب من برم پیش دوستام خوش باشین بازم میبینمتون
سریع راه افتاد سمت دوستاش خودشم میدونست تیکه آخر حرفش کامال بیخودیه
چون دیگه جرئت نمیکرد بره طرف اونا .
نشستن سر میز هم امیر هم آریا اخماشون حسابی توهم بود نیاز میخواست جو و
عوض کنه ولی نمیدونست چی بگه……. چند دیقه تو سکوت گذشت که آهنگ ساری گلین
از مجید ائلمان به در خواست عروس و درخواست یکی از مهمونا گذاشته شد ….دی جی
گفت همه اونایی که رقص آذری بلدن بیان وسط تک و توک دو سه نفر بلند شدن نیاز با
ذوق برگشت سمت آریا
-منم برم؟؟
آریا با تعجب نگاش کرد
-کجا؟
-رقص آذریه برم برم؟؟
انقد ذوق کرده بود که امیر گفت –اذن اینو بیخیال بپر وسط کولاک کن ببینم چند
مرده حالاجی
آریام دلش میخواست رقص آذری نیازو ببینه هر چند بدش میومد نیاز تنها بره
وسط ولی میدونست رقص آذری زیاد رقص پر عشوه ای نیست و بیشتر حرکات خاص
دست و پاست که خوشگلش کرده سه تا دخترو عروس رفته بودن وسط و منتظر شروع
آهنگ بودن آریا گفت
برو ببینم چه میکنی
نیاز سریع بلند شدو رفت سمت پیست ….به لطف کلاس رقصی که تو دبیر ستان
دورشو دیده بود خیلی خوب آذری میرقصید آهنگ شروع شد
بیر عالم سن سن سن افسانه سن سن سن
ساچالرینین ساریسی گوزلرینین مالیسی
گزلیک افسانسی سن سن سن

نیاز خیلی هماهنگ با عروس میرقصید انگار عروسم کلاس رقص رفته بود چون
حرکاتشون خیلی باهم هما هنگ بود…… جوری که سه تا دختر دیگه عقب کشیدن و نیاز و
عروس فقط روی سن بودن همه با تحسین نگاشون میکردن حرکاتشون واقعا زیبا بود از
طرفیم آهنگ همشونو به وجد آورده بودو خیلیا سوت و جیغ میکشیدن همزمان با آهنگ
با تموم شدن آهنگ صدای جیغ و صوت همه بلند شده بود هردو نفس نفس میزد
عروس با خنده اومد جلو و دست نیازو فشرد
-چوخ یاشا آذری گیزی
نیاز با محبت خندید و گونه عروس و بوسید
-چوخ ساغوالسان ساری گلین
هردو خندیدن و نیاز راه افتاد سمت میز خودشون سنگینی نگاه خیلیا روش بود
مخصوصا پارسا از اول رقص چشم دوخته بود بهش رقصش فوق العاده بود حرکات جلفو
سبک انجام نمیداد متین میخندید برای چندمین بار از آریا متنفر شد امشب اون میتونست
جای آریا کنار نیاز بشینه
سرشو آورد بالا و به هردوشون لبخند زد… صندلیشو عقب کشیدو نشست امیر
کفش بریده بود
-کثافت بایدبه منم یاد بدی خیلی خوشم اومد معرکه بودی دختر
نیاز بلند خندید و به چهره آریا خیره شد ..خیلی دوست داشت تائید اونو داشته
باشه آریا صورتش جدی بود ولی نیاز برای اولین بار برق تحسین و تو چشای آریا دید و
لبخندش بزرگ تر شد
@nazkhatoonstory

#۷۷

با صدای امیر نگاشو از صورت آریا که بیحرف خیره شده بود به جلو کند
-نیاز تو کلاس رقص رفتی؟؟
-آره برای رقص آذری کلاس رفتم ولی رقص فارسی نه اونو خودم یاد گرفتم
امیر با ذوق گفت-میگم بهم یاد بده ایشالا عروسیم باهم قرش بدیم
نیاز خندیدو سری به نشونه باشه تکون داد
آریا گفت-همه آذریا انقد دوست دارن تو چشم باشن ؟هرجا میری هی آذری بودنتو
به رخ میکشیا
حرفاش باخنده همراه بود نیاز پشت چشمی نازک کردو و گفت
-مادوست نداریم تو چشم باشیم ذاتا آذری جماعت تو چشمه
امیر هویی کردو گفت-کاکو پاشو بریم وسط قرش بدیم این جوجه تبریزیه زیادی
انگار داره جیک جیک میکنه
نیازو نگا کرد-تو بچه شیراز نبودی بدونی تو چشم و گوش و حلق بودن یعنی چی
نیاز هنوز به جمله اول امیر میخندید… فک کن یه درصد آریا بره وسط قرش بده
آریا گفت –چی واسه چی میخندی
-دارم رقص تورو تصویر سازی میکنم تو سرم میبینم چقد خوشگل قر میدی
آریا دستی به کتش کشیدو بلند شد -چرا شبیه سازی پاشو بریم جلو تا عملی برات
قرش بدم
دستشو گرفت سمت نیاز… نیاز با تعجب نگاش کرد جدی یعنی آریا میخواد برقصه
این سوالی بود که تو سرش داشت پشت سر هم ردیف میشد تاحالا رقص آریا رو ندیده بود
امیر باخنده گفت
-پاشو نیاز گاوتم عین تیرو طایفه ما ژن دوقلو زایی داره بدو که زایید واست
نیاز بلند شد و دستشو گذاشت تو دستای آریا… همه اوناییکه رقص نیازو دیده بودن با
دیدن پسری که کنارش باهم داشتن به سمت پیست میرفتن مشتاقانه منتظر شدن ببینن
این بار چیکار میکنه زوجای جوون اومده بودن وسط برای رقص دونفره …آریا رو به روی
نیاز قرار گرفت نیاز زیاد تا حالا دو نفره نرقصیده بود فقط گاهی برای مسخره بازی با نازنین
یه آهنگ میذاشتن و دوتایی میرقصیدن و کلی به این دیونه بازیاشون میخندیدن
آهنگ با ریتم آرومش شروع شد…نیاز دستشو دراز کرد سمت آریا و اون یه
دستشو گذاشت روی شونشو دست دیگشو گرفت توی دستش
شب منو شب تو تب منو تب تو
اسم تو رو لب من اسم من رو لب تو
پرم از عشق چشات مهربونی تو نگات
جون میگیره نفسام بااون عطر نفســـــــات
دست نیاز و گرفت و نیاز چرخید ….از همین اوله کاری نیاز فهمید که آریا چقد حر فه
ایه و حرکاتشو باهاش هماهنگ کرد

آخرین بیت آهنگ همزمان شد با چرخیدن نیاز تو هوا وخم شدن آریا ….واقعا عالی
رقصیده بودن امشب میتونست جزء بهترین شبا برای نیاز باشه واقعاداشت بهش خوش
میگذشت …….حس خوبی داشت کنار این پسری که حس جدیدی رو براش ساخته بود…
رفتن بشینن که نیاز گوشه کت آریا رو کشید …آریا برگشت سمتش
-من برم دستشویی کجاست؟
آریا –خوب برو طبقه بالاست
نیاز سری تکون دادو رفت بالا دستاشو شست و یه نگاه تو آینه به خودش انداخت…
خوب بود آرایششم پاک نشده بود از دستشویی اومد بیرون تا خواست درو ببنده سینه به
سینه پارسا شد ….سرشو آورد بالا با دیدن پارسا هل کردو ولی سعی کرد خودشو خونسرد
نشون بده
-سلام
زیر لب سلام کرد تا اومد از کنارش رد شه پارسا گفت
-نیاز خانوم
ایستاد ولی نه برگشت نه سرشو چرخوند
-یه ماه پیش که تو کتابخونه زدین تو گوشمو اون حرفارو بهم زدین از خودم بدم
اومد که انقد زود راجبتون قضاوت کردم اما به هفتش نکشیده فهمیدم با آریا دوست
شدین
نیاز برگشت سمتش و سرشو گرفت بالا-خوب اشکالش چیه
پارسا یه قدم اومد جلو
-هیچی فقط میخوام بدونم چی آریا رو به من ترجیح دادین که پیشنهاد دوستی اونو
قبول کردینو به خاستگاری من نه گفتین حق دارم بدونم نه؟!
نیاز نگاش کرد …مونده بود تو تنگنا چشماشو دوخت به کفشاش و بعد یه مکث
طولانی گفت
-میدونم اشتباهه ….
پارسا با تعجب نگاش کرد که نیاز سرشو آورد بالا وزل زد تو صورت پارسا
@nazkhatoonstory

#۷۸
میدونم دوست داشتن من اشتباهه …میدونم این رابطه اشتباهه ولی دلم میخواد
تجربش کنم…. برای یبارم که شده حتی اگه اشتباه باشه خودم تصمیم بگیرم همیشه برای
من حرف از دلیل و منطق و کارای عقلانی زدن ….همیشه احساسمو پشت خواسته های
عقلانی دیگران پشت حرفا و طرز فکرای مردم قایم کردم
ولی اینبار نمیتونم شما میگی آریا بده …همه دنیام بگن آریا بده… ولی دست خودم
نیست این آدم بد حال منو خوب میکنه وقتی پیششم آرومم این آرامش می ارزه به اینکه
پشت کنم به همه دنیا
نفس عمیقی کشید
فکر میکردم عشق یعنی اینکه تا میبینش قلبت بلرزه و داغ کنی ..همیشه تو هول و
ولا باشی که ببنیش و از دستش ندی …نمیدونم حس الانم به آریا چیه ولی هرچی هست
نه هول میشم نه قلبم میلرزه به جاش آروم میشم این آرامشه که باعث شد اونو به تو تر
جیح بدم همین
پشتشو کرد به پارسا و از پله ها اومد پایین ….حرفاش راست بود آریا خیلی وقت بود
شده بود همه آرامشش ولی دروغم بود همیشه یه حسی بهش میگفت آریا اگه پاد زهر
خود زهرم هست… یه حسی تو اعماق وجودش داد میزد دل نبد به این آرامش که آرامش
قبل طوفانه
نشست روی زمین خیلی سعی میکرد فراموشش کنه ….درست از وقتی که نازنین از
در اون کافی شاپ زد بیرون با خودش عهد کرد فراموشش میکنه ولی هر بار که میدیدش
هر بار که باهاش هم کلام میشد حس میکرد این علاقه عین پیچک توی وجودش داره
میپیچه و میاد بالا
حاال که حرفاش شنیده بود بازم شکست اما عاشق تر شد….. معنی این حس و نمی
فهمید فقط میگفت کاش این حرفا به خاطر من بود نه آریا
ماشین و دم درشون نگه داشت نیاز حسابی خوابش میومد برگشت سمتشو لبخند
تشکر آمیزی نشوندرو لباش
-مرسی خیلی خوش گذشت

آریا بی حرف با لبخند فقط چشاشو گذاشت رو هم ….نیاز خندیدو دستشو دراز کرد
سمت آریا
-خوب من برم شب بخیر
آریا دستشو گرفت نیاز خواست درو باز کنه که آریا سریع کشیدش سمت
خودش…. چشای نیاز شد قد توپ لبای آریا چسبید به گونش ….نیاز خشکش زده بود
سریع خودشو از بغلش کشید بیرون فک میکرد تاثیر همون یه جامیه که سر کشید الانم
لابد داغ کرده سریع گفت
-من برم …آروم برو بای
سریع از ماشین پرید پایین و رفت سمت خونشون …آریا هنوز ایستاده بود و خیره
بود به نیاز تو دلش اعتراف کرد امروز واقعا بهش خوش گذشت نه به خاطر پارسا و
شکست و حسرتی که تو نگاش بود …..به خاطر اینکه امشب همراهش نیاز بود امشب
برخلاف همیشه از اینکه دوست دخترش با بقیه تیک بزنه حرص نخورد ….امشب از خنده
های بلندو رفتارای جلفشون خجالت زده نشد…. امشب با رقصای شرم آوردوست دختراش
حالش بد نشده بود
نگاش خورد به نیاز که داشت کیفشو زیرو رو میکرد پیاده شدو رفت کنارش
-چی شده ؟
نیاز باقیافه آویزون گفت
-کلیدام نیست فک کنم یادم رفت برشون دارم
آریا سری تکون داد
-سربه هوایی دیگه
نگاهی به خونشون کرد… خونشون یه ساختمون پنج طبقه بود و تقریبا همه چراغام
خاموش بود ساعت دو بود تقریبا دستشو برد سمت زنگ هرچی زنگ شدن بی فایده بود
نیاز گفت
فک کنم بازم هندزفری انداخته تو گوشش خوابیده
آریا نگاش کرد
-خوب حالا چیکار میکنی
نیاز سردرگم زل زد به واحدشون که چراغش خاموش بود
-سوار شو
برگشت سمت آریا-چی؟؟
راه افتاد سمت ماشین –سوارشو میریم خونه من
-چــــــی؟؟نصفه شبی ؟؟؟
آریا در ماشینو باز کردو برگشت سمتش
-اشکالی داره
با دهن کجی گفت-نداره؟؟؟!!!
آریا چپ چپ نگاش کرد –اونیکه اشکال داره ذهن خرابه توئه
نیاز اخم کرد –سوار شو بابا اخم میکنی میترسم شب مای بیبی لازم میشم
سوار شدو درو برای نیاز باز کرد نیاز با درموندگی وایستاده بود…. نمیدونست چیکار
کنه یه بار دیگه زنگ… زد ولی هیچ صدایی نیومد آریا کلافه پوفی کرد
-نیاز بیا دیگه
لجوجانه گفت-نه
سرشو از شیشه برد بیرون
-نه و نگمه وسط کوچه میخوای بخوابی
-نه ولی خونه توام نمیام
@nazkhatoonstory

#۷۹
دستشو فرو کرد تو موهاش و کلافه گفت-بیا بریم حالا باهم حرف میزنیم زشته الان
یکی مارو اینجا ببینه
نیاز ناچار نگاهی به اطراف کرد راست میگفت ممکن بود کسی از همسایه ها
ببینتش و دردسر درست شه براش ….ناچار سوار ماشین شد و اریا از کوچه زد بیرون نیاز با
اخم و جدی گفت
-من خونه تو نمیاما
-خونه بابام میای ؟؟
-خیــــر
-قبرستون چی ببرمت ؟یه قبر بکنم برات بندازمت توش امشب و اونجا بمونی فردا
میام درت میارم…. تنهام نمیمونی
نیاز چپ چپ نگاش کرد و دست به سینه نشست واقعا نمیخواست با آریا شب و
تنها باشه حالا هر چقدم بهش اطمینان داشه باشه ….آریا بازم یه پسر بودواونام عین پنبه
و آتیش …..ماشینو برد تو پار کینگ نیاز استرسش بیشتر شد ماشین و پارک کردو کمر
بندشو باز کرد
-پیاده شو
خواست پیاده شه که دید نیاز محکم چسبیده به صندلی ماشین کلافه برگشت
سمتش
-نیاز نمیخوای که تا صبح تو ماشین بخوابیم ؟؟…بیخیال شو سر جدت بیا بریم بالا
دارم بیهوش میشم از بیخوابی
نیاز بیحرف زل زد بهش …آریا از نگاهش خوند که بدش نمیاد تا صبح تو ماشین
بمونن عصبی گفت
-پیاده شو بابا تو ام پاک زده به سرت بیا برو خونه من …من میرم واحد امیر
با شنیدن این حرف نیاز با غیض غرید
میمردی این پیشنهادو اول بدی ؟
آریا جوابشو نداد نیاز پیاده شدو درو کوبید هردو راه افتادن سمت آسانسور تا در
آسانسور بسته شد آریا با شیطنت دم گوشش گفت
-آخه گفتم شاید تو رودرواسی گیر کنی خجالت بکشی بگی میخوای شب پیش من
بخوابی
کیف نیاز که صاف خورد تو وسط صورتش …دنیا رو جلوی چشماش تیره و تار کرد
محکم دستشو گذاشت رو دماغش
-ای دستت بشکنه دختر الهی… حقشه امشب آدمت کنم
-آریا خفه شو تا خودم خرخرتو نجویدم
اریا زیر لب وحشی گفت و دماغشو با دست مالید ……اسانسور ایستاد رفت جلو در
واحدشو باز کرد و ایستاد کنار
-بیا برو از قفسه پایین کمدم بگرد ببین بین لباسام چیزی برا پوشیدن پیدا میکنی
با شیطنت اضافه کرد دست به قفسه بالایش نزنی ها
نیاز رفت تو آریا تا خواست بهش بگه حمومی که تو سالن کنار دسشویی آبش
مشکل داره ….در کوبیده شد رو صورتش
دربست و چراغ و روشن کرد زیر لب داشت به خودش که کلیداشو برنداشته بود و
به آریا که تا این حد پروئه فوش میداد….. مانتوشو از تنش در آوردو پرت کرد روی کاناپه
حالا میتونست با دقت به اینجا نگاه کنه دفعه پیش زیاد نتونسته بود این خونه رو دید بزنه
خونه به نظرسیصدو شصت متری میشد سه خوابه بود سالن بزرگی که خیلی شیک
و اروپایی دیزاین شده بود… کف پارکت های قهوه ای و کاناپه های سفیدو مشکی و یه ال
ای دی بزرگ درو دیوار پر از عکسای بزرگ شدش بود ولی دقیقا رو به روی ورودی بالای
شومینه عکس سه نفره ای از خودش و امیر و مادرش بود…. اخمای نیاز رفت تو هم پس
پدرش کجاست
توی عکس امیر سمت چپ مادرش ایستاده بودو آریا سمت راستش دستاشو دور
کمر مادرش حلقه کرده بودو با خنده به دوربین نگاه میکردن ….نیاز از اون همه علاقه ایکه
حتی از پشت این عکسم میتونست حس کنه جا خورد…. معلوم بود عکس ماله چند ساله
پیشه چون چهره ها و هیکلشون خیلی بچه گانه تر بود امیر که رسما یه پسر لاغر مر دنی
بود که باد بهش میخورد یه هفت هشت باری سر جاش تلو تلو میخورد
از این فکر لبخندی نشست رو لباش …..رفت سمت اتاق آریا خیلی خسته بود
پاهاش داشتن میترکیدن بزرگترین شانسی که اورده بود این بود که به کفش پاشنه بلند
عادت داشت وگرنه الان باید تاول های پاشم به درداش اضافه میکرد …کفشاشو در آوردو پرت
کرد تو گوشه اتاق ….اتاقش خوشگلتر ازاتاق خونه باباش بود ولی چشای نیاز دیگه
نمیتونست بیشتر از این باز بمونه رفت سمت کمدو قفسه آخرو باز کرد…. توش شلوارک و
زیر پوش بود چپ چپ به اون گونیا نگاه کرد واقعا آریا انتظار داشت نیاز اینا رو بپوشه
؟!!….حرف آریا یادش افتاد“ دست به قفسه باالیش نزنی ها“
سریع قفسه رو کشید که یه هی بلند گفت این پسر میدونست بااین حرف کنجکاوی
نیازو تحریک میکنه برا همین از قصد اون حرف و زده بود نیاز خندش گرفته بود
-مرتیکه بیحیا
نگاهی به شورتای توی کمد کرد و خندش بیشتر شد
-تورو خدا ملت و داشته باش شورتاشونم مارک داره
کشو رو بست و زیر پوش و شلوارکارو زیرو رو کرد ….که آخرش یکی که به نظرش
کوچیکتر از بقیه بودن و برداشتو سریع تنش کرد… وقتی بند شلوارکو محکم کرد با خنده
خودشو پرت کرد رو تخت بزرگ آریا
-آخیــــــــش چه کیفی میده آدم تو این لباسا ول میخوره یادم باشه به آریا بگم
اینارو بده به من
امشب به همه چیز فک کرد …به روژان پارسا امیرو آریا اونقدر فک کرد که اصلا
نفهمید کی خوابش برد
@nazkhatoonstory

#۸۰

شیر آب و باز کرد….شامپوداشت میرفت تو چشمش سریع پریدزیر دوش آب که
جیغش بلندشد…آب یخ ریخت رو تنش تا چشمشو باز کرد هر چی کف شامپو بود رفت تو
چشمش سریع از زیر دوش پرید بیرون چشماش شدیدا میسوخت چند بار آبو تنظیم کرد
ولی دید فایده ای نداره آخرشم با هزار بدبختی زیر دوش آب سرد رفت و سریع موهاشو
شست… دیگه داشت لرز میگرفت سریع شیرو بست و حوله رو پیچید دور خودش و
نشست تو رختکن حموم و لباساشو پوشید
خودشو از حموم انداخت بیرون
-پسره خیره سر حمومشم عین خودش کم داره
-اونیکه کم داره تویی نه حموم من
با شنیدن صدای آریا از جا پرید …آریا تو آشپز خونه داشت میز صبحونه رومیچید با
دیدن نیاز خیلی سعی کرد جلوی خودشو بگیره انگار انداخته بودیش تو گونی عجب سلیقیم
داشت شلوارک قرمزشو که برای نیاز شلوار کوتاه محسوب میشدو با زیر پوش زرد رنگ
ست کرده بود نیاز عصبی نگاش کرد
-تو اینجا چیکار میکنی؟؟
-اومدم خونم مشکلیه
نیاز آب از موهاش میچکید آریا قیافشو جمع کرد
-اه اه دختر یکم تمیز باش یه حوله بپیچ دور موهات هرچی آب داشتن ریختش رو
زمین
نیاز شونه ای بالا انداخت
-خوب پیدا نکردم
آریا پوفی کردو راه افتاد سمت اتاق خودش ….نیاز رفت تو آشپز خونه با دیدن میز
لبخندی زد معلومه آریا مهمون نوازیش به شیرازیا رفته ها همه چی تکمیل بود حتی
چایی… میدونست آریا عاشق چاییه و زیاد با قهوه و اینجور چیزا حال نمیکنه
فنجونشوبرداشت تا اومد به لباش نزدک کنه یدفعه یه چیزی پرت شد رو سرش

….فنجونوسریع گذاشت رو میزو با عصبانیت برگشت سمت اریا که دید یه حوله رو شونش
افتاده حرفشو خوردو حوله رو انداخت رو موهاش آریا اومد و نشست کنارش فنجونشو
برداشت
-دیشب خوب خوابیدی ؟
نیاز دستش دراز کردو یه تیکه نون برداشت –اوهوم تخت خوبی داری جون میده برا
بپر بپر کردن
آریا با لحنی تهدید آمیز گفت
-هی نگو که دیشب اونو با تشک بادی شهر بازی اشتباه گرفته بودی
نیاز کجکی نگاش کردو و باانزجار گفت
-تختت ارزونی خودت سادیسمی الهی جنازتو با همین دستام از روش بلند کنم
آریا مسخره خندیدو گفت-جنازمو نه عزیزم جنازمونوبا تو مردنم برام شیرینه
نیاز عق نمایشی زد گاهی آریا زیادی خوشمزه میشد……. صبحونشونو که خوردن
نیاز بلند شد بره سمت اتاق آریا
آریا با صدای بلند از پشت سر گفت -یه تعارف نزنی میزو جمع کنیا من فقط کوفت
کردم دیگه؟؟
دستشو به معنی برو بابا تکون دادو گفت
-کوفت کردی که کردی نوش جونت عزیزم من مهمونم فعلا
درو باز کردو رفت تو اتاق آریا در حالیکه زیر لب غر غر میکرد بشقاب و فنجونو
گذاش تو ماشین ظرف شویی… داشت درشو میبست که نیاز آماده جلوش ایستاد به سر تا
پاش نیگا کرد درسته مانتوش بلند بود ولی شلوارک آریا که هنوز تنش بود بااون ر نگ
قرمزش از زیر مانتوام معلوم بود
آریا سوالی نگاش کرد نیاز لباس شبشو چپوند تو کیفش
بپر بریم که من دیرم شده نازنین کلمو نکنه خیلیه
-کجا ؟؟
نیاز مسخره نیششو براش باز کرد
-خونه عمه آق شجاع خونه من دیگه
-خوب باشه میریم اون شلوارک واسه چی پاته؟
نیاز نیشش باز شدو به پاهاش نگا کرد
-اریا جون تو انقداینا راحتن میخوام ببرم شبا جای لباس خواب بپوشمشون
آریا بی حرف زل زد بهش…. تاسف تو نگاهش موج میزد همش داشت دنبال نقطه
مثبتی تو راز آفرینش این دختر میگشت
-نیاز
-هوم؟؟
-مامان و بابای تو نسبتی باهم داشتن ؟؟
نیاز تعجب کردو گفت-آره دختر دایی پسر عمه بودن چطور؟؟
آریا سری تکون دادو زیر لب گفت
-حدس میزدم
راه افتاد سمت اتاقش که نیاز باشو گرفت
-چی چیو حدس میزدی ؟؟
آریا نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردو گفت
-مشهوده حاصل ازدواج فامیلی هستی
@nazkhatoonstory

#۸۱

نیاز با عصبانیت کیفشو برد بالا بکوبه تو سرش که سریع جا خالی دادو پرید تو
اتاقش نیاز دوید دنبالش تا دستشو برد دست گیررو باز کنه صدای توام با خنده آریا به
گوشش رسید
-اگه دوست داری صحنه های خوشگل خوشگل مثبت هیجده ببینی درو باز کن
دست نیاز تو هوا خشک شد با حرص غرید
-خیلی بی شعوری
-تو بیشتــــــــــــــــر لیدی
نیاز لگد محکمی به در کوبیدو و رفت نشست رو مبل ….صدای موبایلش بلند شد
دستشو فرو کردو تو کیفو شروع کرد به گشتنلباسی که دیشب تنش بودو چون گوله پرت
کرده بود تو کیفش مانع شده بود گوشیو پیدا کنه لباس و پرت کرد رو کاناپه کناریشو گوشیو
در آورد بی نگاه به شماره سریع وصلش کرد
-الو
-الو نیاز
با شنیدن صدا پدرش دو دستی کوبید رو سرش -سال… سلام بابا خوبید
-خوبیم تو اوضات خوبه درس میخونی یا فکر یللی تللی هستی
چشماشو محکم رو هم فشار داد همیشه متنفر بود از حرف زدن باباش
-درس میخونم دیگه کار دیگه ایم میتونم بکنم؟؟
-خوبه من و….
در باز شدو آریا آماده با صدای بلند گفت
-من آمادم بریم
نیاز نفسش بند اومدو پدرش حرفشو خورد آریا از رنگ پریده نیاز فهمید که خبریه
……پدر نیاز با جدیت گفت

کی پیشته؟!
نیاز زبونش داشت میگرفت ولی با بد بختی سعی کرد لرزش صداشو پنهون کنه
-هیش…….هیشکی من الان دانشگاهم
-پس چرا زنگ زدم خونه نازنین خونه بود
دستاشو مشت کرد تا لرزششونو پینهون کنه
-من واحد بیشتر برداشتم و روزای دیگم کلاس دارم
-باشه … من فردا میام شیراز برای گرفتن بارا باید برم اصفهان از اونجام یه سر میام
شیراز پیشتون
داشت فشارش می افتاد آریا رفت و یه لیوان آب برداشت و اومد کنارش نشست
-باشه بابا منتظرتونم
گوشی و قطع کرد آریا لیوان و گرفت سمتش –بابات بود ؟
نیاز سرشو تکون داد
-داره میاد شیراز ؟
-آره )درمونده چرخید طرف آریا ( آریا بابام خیلی تیزه بفهمه من باتو دوست شدم
سرمو میبره میزاره رو سینم
-خو حقته
نیاز عصبی غرید-آریـــــــــــــــا
آریا بلند خندید –خوب آخه ترست بی مورده مگه کاری کردی من هم دانشگاهیتم
همین و بس
-اگه بیاد دم دانشگاه پرس و جو کنه چی
چشای آریا شد قد توپ فوتبال واقعا داشت به صالحیت عقلانی نیاز شک میکرد
نیـــــــاز خوبی تو مگه بچه اول دوم ابتدایی هستی بیاد بپرسه درست خوبه؟
شیطونی میکنی یا نه؟؟
نیاز کلافه گفت
-توکه بابای منو نمیشناسناسی یک هفت خطیه
آریا دستشو گرفت و بلندش کرد
-پاشو پاشو بابا مشکل فردا ماله فرداس امروز غصشو نخور پاشو بریم یه فکری
براش میکنیم تا فردا
هردو از خونه زدن بیرون و سوار ماشین شدن آریا صدای پخشو کم کرد
-نیاز بابات متعصبه نه؟؟
-آره خیلی
-رابطتت باهاش چطوره؟
نیاز رک گفت-افتضاح آریا سوالی نگاش کرد که ادامه داد-تو این هفت هشت ماهی
که من شیراز بودم باورت میشه تنها سه بار باهاش حرف زدم که البته با امروز شد سه بار
آریا با تعجب نگاش کرد وضع نیاز از خودش و پدرش که بدتر بود لااقل اونا هر ماه
یه بار باهم صحبت میکردن بی حرف زل زد به جلوش بهتر دید فعلا راجبش بحث نکنن
….

چایی رو گذاشت جلوش و نشست کنارش ….نازنین عذر خواهی کردو رفت تو
اتاقش اونم مثله نیاز حوصله امرو نهی و نصیحتای شعار گونه بابا شو نداشت …ولی نیاز
مجبوری نشست کنارش چاییشو برداشت و یه قلپ ازش خورد و نگاشو دوخت به اخبار ی
که داشت پخش میشد …دو دوروزه گذشته حالش از هرچی اخباره بهم خورده بود خیال
رفتنم نداشت یه نفس راحت بکشن
@nazkhatoonstory

تو حامی رو یادته ?

حامی ؟؟؟
-آره پسر دکتر هادیان
نیاز کمی به ذهنش فشار آورد و تو ذهنش پسر چشم عسلی که هیکل چاق و پری
داشت و صداشم کوالک کرده بود با بلندیش تو ذهنش نقش بست
-بله یادمه
-سروان شده حکم سر گردیشم تا یه ماهه آینده میاد
نیاز بی اراده پقی زد زیر خنده
-اون با اون هیکلش میتونه بدوئه که حالا سروانم هست
با اخم نگاش کرد که نیاز سریع خودشو جمع و جور کرد و خندشو خورد
-برای یکی از ماموریتاش اومده شیراز… پدرش خواهش کرد تریب ملاقاتتون باهم
بدم
نیاز با بهت گفت-ملاقات ؟؟؟ برای چی؟؟
سوال نیازو بی جواب گذاشت و ادامه داد
-آماده باش فردا ساعت دوازده میاد دنبالت برای اینکه بیشتر باهم آشنا بشید
اینو که گفت بی توجه به دهن باز و مبهوت نیاز تلوزیونو خاموش کردو بلند شد رفت
سمت اتاق نیاز که این چند روزه اونجا اقامت داشت… نیاز خشکش زده بود باورش نمیشد
انقد راحت داره راجب زندگی اون تصمیم میگیره و تا جایی پیشرفته که براش قراره ملاقات
گذاشته
چشماشو از زور حرص روهم فشار میداد حالش از این همه اجبار داشت بهم
میخورد ….. بلند شدو رفت تو اتاق و درو کوبید نازنین با اینکه هندسفری تو گوشش بود
سریع از جا پرید
-چته تو ؟

نگاهش به چهره نیاز افتاد- نیاز ؟؟ باز چی گفت ؟؟؟
خودشو پرت کرد روی تخت به زور داشت جلوی اشکاشو میگرفت که نریزن نازنین
انقد سوال کرد که فقط عصبی با صدایی خفه داد زد
-نازنین لطفا خفه شو
نازنین با اخم سرشو برگردوند…. میدونست عصابش از دست پدرش خورد شده ولی
بهش حق نمیداد که دق دلیشو سر اون خالی کنه ….. صدای ویبره گوشیو خاموش روشن
شدن صفحه گوشیشو دید دستشو دراز کرد و برش داشت اسم آریا افتاده بود رو گوشی
پیامشو باز کرد
“ فردا تابعد از ظهر نمیتونم بیام دنبالت بعد آخرین کلاسه بیا خونه تا شیش برت
میگردونم “
گوشیو پرت کرد رو عسلی حوصله اینکه جواب آریارم بده نداشت دستشو گذاشت
روی چشماش
-چراغ و خاموش کن نازنین

یه نگاه تو اینه به خودش کرد… شلوار جین مشکی و پالتوی مشکی و شال سفیدش
به همراه کفشای سفیدشو پوشیده بود آرایشی جز همون رژ لب همیشگی نداشت
از در خونه زد بیرون تا درو بست… متوجه پرشیایی شد که براش چراغ زد راه افتاد سمتش
که درش باز شد نیاز با دهانی باز زل زده بود به اون پسر قد بلند و چهار شونه که تو کت و
شلوارجذبی هیکل مردونه و روفرمشو به نمایش گذاشته بود با خودش گفت – این
همون بشکه هست جدی؟؟
حامی عینکشو زد بالا و چشماشو دوخت به نیاز…. از آخرین باری که اونو دیده بود
حدودا سه سالی میگذشت نیازم خیلی تغیر کرده بود تو دلش اعتراف کرد که سلیقه پدرشم
بد نیستا… نیاز اومد نزدیک تر سعی کرد با ادب و متانت برخورد کنه
-سلام آقا حامی خوب هستین
ممنون نیاز خانوم خوش حالم دوباره میبینمتون
نیاز بیحرف فقط لبخندی زد حامی در ماشینشو باز کرد
-بفرمایید سوار شید
نیاز سوار شد و حامیم اومد سوار شد …هردو بی حرف ساکت نشسته بودن حامی
حس خاصی نداشت در واقع نیاز پیشنهاد پدرو مادرش بود خودشم فقط تصمیم داشت
سریعتر سرو سامون بگیره به قول مادرش نمیخواست عذب اوغلی بمونه و با دیدن نیاز
تنها به عنوان یه کیس پیشنهادی که مورد تائید پدرو مادرشم هست برخورد کرد
نیاز متوجه شد داره میره سمت خیابون سمیه…. حامی چند دقیقه بعد جلوی
رستوران بزرگ سیتا نگه داشت هردو پیاده شدن نیاز نگاهی به هیکل حامی کردو با خودش
گفت
-لامصب اون همه دمبه رو چه جوری آب کرده
حامی درو باز کرد و کنار ایستاد تا نیاز اول وارد شه…هردو سمت میزی که حامی
دیروز رزرو کرده بود حرکت کردن و نشستن نیاز بی حوصله سرشو انداخته بود پایین و
حامی به درو دیوار نگاه میکرد واقعا هیچ کدوم نمیدونستند چی باید بگن با صدای گارسون
نیاز سرشو آورد بالا
-چی میل دارین قربان؟؟
آریا منو رو گرفت سمت نیاز و اون با نگاهی سر سری لازانیا سفارش داد…. حامیم
به تبعیت از اون لازانیا سفارش داد حوصله حامی داشت سر میرفت خودش سرفه ای کردو
بحث و شروع کرد
-از پدر شنیدم که شما دانشجوی پرستاری هستین درسته ؟؟
نیاز بالاجبار نگاشو دوخت بهش-بله درسته
حامی لبخند مردونه ای زد –موفق باشین
نیازم متقابلا لبخندی بهش زد
@nazkhatoonstory

#۸۲

تصمیم دارین بعد فارغ التحصیلیم شیراز مشغول به کار بشین؟؟
-هنوز تصمیم جدی نگرفتم ولی خوب اگه شیراز باشه برای خودمم خیلی بهتره چون
اینجا رو بیشتر دوست دارم
-اتفاقا منم دارن انتقال میدن به شیراز
نیاز حرفی نزدو سری تکون داد
-نیازخانوم میتونم سوالی ازتون بپرسم
نیاز سرشو آورد بالا همزمان گارسون بشقاب الزانیا رو گذاشت جلوشون و رفت
حامی درحالیکه چنگالشو برمیداشت گفت
-هیچی ولش کنید بعد نهار بحثمونو ادامه میدیدم
نیاز مخالفتی نکردو شروع کرد به خوردن… واقعا خوشمزه بود حس بدی نسبت به
حامی نداشت یعنی خنثی بود در برابرش ….. ترجیح میداد از غذاش لذت ببره تا اینکه به
پدرش و حامیو آیندش و آریا فک کنه
دیگه آخرای غذاشون بود که نیاز دست کشیدو بشقاب و هل داد به جلو حامیم دور
دهنشو پاک کردو اونم دست از غذا خوردن کشید نیاز ممنتظر نگاهش کرد
-خوب من منتظرم
حامی با خونسردی دستاشو قالب کرد روی میز
-میخواستم رک به من بگید تصمیمتون برای آینده چیه آیا اصلا قصد ازدواج دارین
یا نه ؟؟و اینکه میتونین به من به عنوان یه کیس فک کنید یا خیر
نیازنفس عمیقی کشید جواب این سوالات از دیشب بارها و بارها تو ذهن خودش
تکرار کرده بود
-ببینید آقا حامی میتونم رک باهاتون حرف بزنم؟؟
-این دقیقا همون چیزیکه من میخوام

نیاز نفس عمیقی کشید
-راستیشو بخوایید من اصلا قصد ازدواج ندارم و اگرم الان اینجام صرفا به اجبار پدرم
بود….. شما شخص ایده آلی هستین و مطمئنن اونقد خوب و قابل اعتماد که پدرم اجازه
داده باهات ملاقات کنم ولی واقعا من فعلا نه شرایط و نه قصد ازدواج و دارم
سرشو اورد بالا و نگاهش کرد …..حامی خونسرد نگاش میکردو و این خوب بود بر اش
نفس صدا داری کشیدو ادامه داد
-من …من فک نمیکنم گزینه مناسبی برای شما باشم
راحت شده بود حامی دستشو برد جلوو با لبه بشقابش بازی میکرد
-اگه منتظر بمونم میتونم امید وارم باشم نظرتون تغییر کنه؟؟
نیاز نمیخواست کسی و سر بدونه واسه همین صادقانه گفت
-فک نکنم …ایده آالی ما باهم نمیخونه
حامی لبخند مردونه ای زد از رک وراستی نیاز خوشش اومده بود
-خوشحالم که انقد صریح حرفتونو زدین و وقت و احساس جفتمونو بیخودی هدر
ندادین
نیاز خندید و حامی ادامه داد
-منم صادقانه بگم شما انتخاب مادرم بودین نه خودم ولی واقعا با رفتار امروزتون
انتخاب مادرم و تحسین میکنم ….شما اولین دختری نیستین که من ازش خاستگاری کردم
ولی قبلیا هر چند کم شجاعت و صداقت شما رو نداشتن که رک از حسشون بگن و این که
شما صادقانه مواضعتونو برام مشخص کردین دنیا برام ارزش داره … امید وارم مرد مورد
نظرتو پیدا کنی و در کنارش خوشبخت بشی آشنایی باهات یه شانس بزرگ بود برای من و
خیلی خوشحالم کرد
نیاز با تواضع خندید و حامی صورت حساب و خواست
@nazkhatoonstory

#۸۳
داشتن همراه پسرا وارد رستوران میشدن مثله همیشه سنگین تر از بقیه بودو فقط
یه لبخند ژکوند گوشه لبش بود ….سعید درو باز کردو یکی یکی وارد شدن تا پاشو گذاشت
توی رستوران خشکش زد نیاز دقیقا روبه روش نشسته بود در کنار مرد خوش پوشی و
لبخند تحویلش میداد …..ذهنش قفل شده بود اون دیروزم جوابشو نداده بود
-آریا بریم دیگه
بازوشو از بین دستای سعید بیرون کشید
–بشینید دستامو میشورم میام
رفت سمت سرویس بهداشتی ذهنش قفل شده بود و حس میکرد آماده انفجاره
….تحمل اینکه بهش خیانت بشه رو نداشت یعنی حاضر بود نیازو آتیش بزنه ولی روزی
نبینه اون بهش خیانت کرده گوشیشو از جیبش در آورد و فقط یه پیام زد
”تا پنج دیقه دیگه آماده باش دارم میام دنبالت “
سند رو زد حس میکرد بدن همیشه داغش داره داغتر میشه….. دستشو کشید
پشت گردنش صفحه گوشیش روشن خاموش شد
”من خونه نیستم بیرونم “
چشاش هر لحظه سرختر میشد انگشتاش سریعتر از همیشه گوشیو لمس کرد
”کجایی بگو میام دنبالت “
خیره بود به گوشی به دقیقه نکشیده جوابش اومد“با یکی از دوستامم نمیتونم اس
بدم بعدا میحرفیم “
همین حرف کافی بود تا آتیش بگیره از در پشتی رسستوران اومد بیرون و رفت
سمت ماشینش و اومد سمت در اصلی رستوران ….منتظر خیره شد به در ورودی فقط تو
دلش میگفت نیاز دعا کن حدسم درست نباشه که خونت حلاله
ده دقیقه بود منتظرشون بود در جواب تماسای سعیدو بقیه نوشته بود از در پشتی
اومده بیرون براش یه کاری پیش اومده بود و گوشیو پرت کرده بود رو صندلی کنارش
…..بالاخره از در اومدن بیرون نیاز و پسره رفتن سمت پرشیایی که کنار خیابون پار ک شده

بود آریا دقیقا کنارشون ایستادو از ماشین پیاده شد دیدن آریا همانا و پریدن رنگ نیاز
همانا ….با دهانی باز خیره شده بود به آریاکه ترسناک ترین قیافه ممکنه و داشت
حامی برگشت سمت نیاز متوجه آریا نبود –خوب نیاز خانوم بفرمایید برسونمتون
چشمش به صورت رنگ پریده نیاز افتاد تاخواست مسیر نگاه نیازو دنبال کنه نیاز
هل گفت
-ممنونم آقا حامی میخوام خودم برم
حامی ناچارا سری تکون دادو گفت
-خیلی خوشحال شدم از آشنایی باهاتون امید وارم از این به بعد بیشتر ببینمتون
نیاز بیحرف سعی کرد بخنده ولی فقط لباش کمی کشیده شد…. حامی رفت سمت
ماشینشو درشو باز کرد با تک بوقی از اونجا دور شد….. نیاز تا خواست برگرده سمت آریا
پرت شد تو ماشین
آریا سوار شد و با همه قدرتش گاز داد نیاز تا اومد دهن باز کنه تو ضیح بده سیلی
محکم آریا توصورتش فرو اومد تا خواست صورتشو برگردنه سیلی خورد تو دماغشو به ثانیه
نکشیده خون ریخت رو شال سفیدش آریابی توجه به خونی که همینجوری داشت از بینی
نیاز میرفت گاز میداد داد زد
-دختره آشغال منو دور میزنی ؟؟آریا نواب و….. از مادر زاده نشده کسی که بتونه
منو دور بزنه
برگشت سمت نیاز و چونشو گرفت و سرشو چرخوند سمت خودش صورت نیاز غرق
خون شده بودو رنگشم به سفیدی میزد با عصبانیت از بین دندوناش غرید
-آدمت میکنم تا دیگه جرئت نکنی هرز بپــــــَ
حرفش با تو دهنی که خورد تو دهنش ماسید ……..با چشمایی درشت شده خیره شد
به نیازخودشم خوب میدونست الان توانایی اینو داره تا نیازو بکشه دستشو آورد بالا که یه
سیلی محکم تر بزنه تو دهن نیاز که برعکس سیلی دومم خورد تو دهنش
زد رو ترمز صدای بوق ماشینای عقبی بلند شد برگشت سمت نیاز فقط کافی بود
دودیقه دیگه نیاز داخل ماشین بمونه تا مرگش حتمی شه ولی تفی که انداخت رو صورتش
و بی لیاقتی که زیر لب گفت ……..دست آریا رو رو هوا خشک کرد تا به خودش بجنبه نیاز
از ماشین پیاده شدو از بین ماشینا سریع دوید سمت پیاده رو …..همه با تعجب به دختری
خیره شده بودن که صورتتش غرق خون بودو شال سفیدش سرخ سرخ شده بود سرش
داشت گیج میرفت
خودشو رسوند به سرویس بهداشتی توی پارک نزدیک اونجا شیر آب و باز کردو
دستشو برد زیرش بینیش هنوزم خونریزی داشت مشتی زد به بینیش که از سوزشش آخ
بلندی گفت توجه زنی که تو دست شویی بود بهش جلب شد و سریع اومد کنارش
-وای دخترم چی شده
نیاز سرشو به معنای هیچی تکون داد اشکاش تند تند میریختن نمی تونست درست
شیر اب و ببینه هم چشاش میسوختن هم دماغش هم دلش زن از اونجا آوردش بیرونو
روی صندلی نشوندش با یه دستمال تند شروع به تمیز کردن صورتش کرد یه دستمال
تمیز داد دست نیاز
-اینو بزار رو بینیت تا برگردم
نیاز بی حرف قبول کرد و سرشو تکیه داد به پشت نیمکت…. زن سریع رفت تو
سرویس بهداشتیو شال خودشو از سرش برداشت چون زیرش یه روسری بسته بود مشکلی
پیش نمی اومد براش… سریع روسریشو درست کردو اومد بیرون از سوپر مارکتی که اونجا
بود یه آبمیوه خرید و دوید برگشت سمت نیاز که بیحال رو نیمکت افتاده بود
نگاهی به اطرافش کردو سریع شال نیازو با شال خودش عوض کرد
نیاز بیحال تر از اونی بود که بتونه باهاش مخالفتی کنه …
@nazkhatoonstory

#۸۴

زنه یبار دیگه صورت نیازو تمیز کرد و به زور یکم دیگه اب میوه بهش خوروند حالش
نسبتا بهتر شده بود زنه رو بهش گفت
-بهتری عزیزم
نیاز سری تکون دادو صاف نشست-بله….خیلی ببخشید به شما زحمت دادم
زن لبخند مهربونی زد
-این چه حرفیه دخترجون وظیفه بود چی شده بود اینطوری شده بودی؟؟
نیازباز بغض برگشت تو گلوشو راه تنفسشو بست با د بختی گفت
-هیچی خانوم خورده بودم به دیوار
هم خودش هم زنه میدونستن که دروغ گفته ولی زنه پیگیر نشد و گفت
-میخوای برسونمت خونتون؟؟
نیاز سرش و به نشونه نه تکون داد ترجیح میداد فعال تنها باشه زنه دیرش شده بود
گفت
-آخه اینطوری خیالم راحت نمیشه
نیاز لبخند بی جونی زد
-مرسی خانوم شما برو من حالم بهتره یکم میشینم حالم بهتر شد میرم
زن با نگرانی نگاهش کردو بلند شد –مطمئنی خوبی؟
نیاز لبخندی زد تا زن و مطمئن کنه که حالش خوبه … زن نگاه دیگه ای بهش
انداخت و ازش دور شد…. سرشو تکیه داد به نیمکت حالش از آریا بهم میخورد چطور به
خودش اجازه داده بود این رفتارو با اون بکنه تو چشمای آریا چیزیو دید که باورش نمیشد
حاضر بود قسم بخوره آریااگه میخواست میکشتش رفتاراش جنون آمیز بود
به هفته از اون ماجرا میگذشت امروز میخواست هر جوریه دیگه نیازو ببینه ….هنوز
تلافی اون دوتا سیلی که خورده بودو در نیاورده بود تو تمام این هفته هربار که رفته بود

جلوی خونشون تا خفتش کنه نه تو خونه بود نه دانشگاه جلوی چشمش ظاهر شده بود….
انگار اون شده بود جن و آریا بسم الله جلوی دانشگاه نگه داشت و پیاده شدچشم چرخوند
میدونست امروز کلاس دارن راه افتاد سمت محوطه که چشمش افتاد به نازنین کنار دوتا
دختر دیگه بود ولی خبری از نیاز نبود…. کلافه شده بود تو این یه هفته هیچ خبری ازش
نداشت درسته میخواست تلافی اون دوتا سیلی رو در بیاره ولی به خودش که نمیتونست
دروغ بگه دلشم برای نیاز تنگ شده بود…. مخصوصا که نیاز حتی جواب تلفنای امیرم
نداده بود تو یه هفته گذشته و اونم حسابی نگران بود حتی از نازنینم پرسیده بود که نازننین
جوابشو نداده بود
راه افتاد سمت نازنین –سلام
نازنین با شنیدن صدای آریا سریع برگشت آریا بااخم خیره شده بود بهش
-سلام
-نیاز کجاست؟؟
نازنین نگاهی به دخترا انداخت و بیحرف راه افتاد سمت سالن چند قدمی دور نشده
بود که کولش کشیده شد آریا با خشم گفت
-هی دختر جون سوال پرسیدم میگم رفیقت کجاست؟؟
نازنین با پوزخند گفت –چطور؟؟ کاری باهاش داری کیسه بوکستو گم کردی
سراغشو از من میگیری وحشی ؟
آریا خیلی داشت جلوی خودشو میگرفت تا دندوناشو تو دهنش خورد نکنه آخرشم
مچ دستشو گرفت و با همه زورش فشار داد
-خفه شو تا جنازتو پهن نکردم وسط اینجا بگو نیاز کجاست
دستش سریع از دست نازنین جدا شد امیر با اخم گفت
-داری چه غلطی میکنی وسط دانشگاه
آریا با اخمای غلیظ نگاهش کرد –تو اینجا چیکار میکنی ؟؟
حدس زدم میخوای بیای دانشگاه اومدم دنبالت چه خبره اینجا
نازنین با خشم گفت
-امیر خان بهتره این وحشی و ببری باغ وحش معرفیش کنی بد جوری حمله میکنه
آریا اومدخیز برداره طرفش که امیر سریع چسبیدش با اخم گفت
-نازنین خانوم خواهشا مواظب حرف زدنتون باشید در ثانی….. نیاز کجاست چرا
تلفنشو جواب نمیده دانشگاهم که نمیاد
نازنین با گستاخی گفت
-باید دلش نمیخواد
آریا از بین دندونای کلید شدش گفت
-امیر بزار دندونای این دخترو بریزم تو شیکمش
امیر عصبی نگاش کرد و باعصبانیت رو به نازنین گفت
-چرا مگه چی شده دلش نخواد ببینه مگه ما کاری کردیم ؟
پوزخند نازنین رو مخشون بود
-هه یعنی شما نمیدونی خان داداشت صورت نیاز و با کیسه بوکس اشتباه گرفته
بودو جوری زده بود تو صورت نیاز که دماغش موبرداشته بود؟؟
امیر با دهن بازو آریا کلافه بود دستی به پشت گردنش کشید فک نمیکرد انقد
محکم زده باشه تو صورتش…. تو دلش گفت لابد بلوف میزنه بابا
امیر با بهت برگشت سمت آریا
-این…این چی میگه؟؟
آریا نگاشو از چشمای امیر دزدید –حقش بود با پسره دیگه تو رستوران سیتا داشتن
لاو میترکوندن باید آدم میشد
@nazkhatoonstory

#۸۵

نازنین با پوزخند گفت
-گمشو بابا فک کردی همه عین خودتن هرروز به روز یه مورد جدید گیر بیارن….
طبق اطلاعات اون پسر خاستگار نیاز بودو نیازم به اجبار پدرش مجبور شد بره سر قرار
باهاش و همون روزم بهش جواب رد داده بود ولی شما از اونجایی که فک کنم سادیسمی
هستی حتی نذاشته بودی تو ضیح بده و زدی تــــــــ
-الان نیاز کجاست ؟
صدای امیر که نگرانی توش موج میزد حرفش و نیمه تموم گذاشت
-ببینید آقا امیر نیاز دیگه اصلا دوست نداره ارتباطی با شما و برادرتون داشته باشه
-غلط کرده مگه دسته خودشه
باز اومد که یورش ببره سمت نازنین ولی امیر محکم گرفتش
-خواهش میکنم نازنین خانوم نیاز کجاست حالش خوبه الان؟؟
نازنین چپ چپ نگاهی به آریا کرد …..نگرانی امیرو درک میکرد درسته میخواست
حرصش بده ولی اونقدر نگاه امیر پریشون بود که دلش نیومد بیشتر از این اذیتش کنه
-نیاز الان شیراز نیست
آریاپرسید-کجاست ؟!
نازنین بی توجه به اون رو به امیر گفت
-برای برادرش میخوان زن بگیرن و پس فردام عروسی برادرشه …نیازم یه هفته
زودتر رفته تا به خانوادش کمک کنه چون این هفته هم کلاسش نزدیکه عیده تق و لقه
گوشیشم با خودش نبرده برای همین جواب شما رو نمیداد
امیر نفس آسوده ای کشید ولی آریا کلافه تر شد
-کی برمیگرده ؟
-هروقت دلش بخواد
اینو گفت و راه افتاد سمت کلاسش آریا خواست بره دنبالش که امیر مانعش شد
آریا نگاهش کرد با خشم غرید
-تو زدی تو صورتش؟؟؟
آریا بی حرف و سرد ومغرور زل زد به برادر کوچیکترش امیر سرشو تکون داد
-آریا خیلی بی لیاقتی ….خیلی
تا اومد جوابشو بده امیر مثله برق و باد از کنارش رد شد ….عصابش داغون شده بود
با شنیدن حرفای نازنین یه ذره عداب وجدان گرفته بود صورت خونی نیاز مدام میومد جلو
چشمش تو دلش گفت
-لعنت به تو آریا
سریع چرخید بره که سینه به سینه پارسا شد…. با نفرت نگاشو چرخوند خواست از
کنارش رد شه که پارسا دستشو گرفت
-نیاز کجاست ؟؟
همین حرف مثله کبریتی بود که پرت کردی وسط بشکه های نفتی که نشتی دارن
…آریا یقشو گرفت و کوبیدش توی دیوار همه سرا برگشت طرفش
-به تو چه مرتیکه تو سگ کی باشی راجب اون از من اطلاعات بگیری
پارسا با عصبانیت هلش داد وگفت
-بکش کنار بابا حیف نیاز کِ…
مشتی که خورد تو دهنش نذاشت ادامه بده حرفاشو….. همه دویدن سمتشون که
باهم قلاویز شده بودن البته پارسا فقط میخورد آریا خون جلو چشماشو گرفته بود و فقط
میزد سریع جداشون کردن به زور آریا رو نگه داشته بودن حراست دانشگاه ریخت تو سالن
و آریا برد بیرون ….نازنین با دهن باز زل زده بود به این صحنه ها باور نمیکرد آریا تا این
حد آدم عصبی و متعصبی باشه بعد چند دیقه همه متفرق شدن و نازنین نفهمید چی به
چی شد
چمدونشو برداشت و رفت سمت بیرون ترمینال …..دود اتوبوسا حسابی اذیتش
میکرد نازنینو از دور دید که براش دست تکون میداداون برای عقد آراز نیومده بودچون
چوب خطش حسابی پر شده بود و نمیشد بیشتر از این غیبت داشته باشه از طرفیم
نمیتونستن خونه رو دم عیدی ول کنن به امون خدا رفت سمت نازنین که حس کرد
چمدونش سبکتر شد برگشت عقب با دیدن امیر که با اخم زل زده بود بهش جاخورد
-سلام
امیر با اخمایی درهم راه افتاد سمت ماشینش نیازم پشت سرش نازنین اومد جلو و
صورتشو بوسید
-تبریـــــــــــــــک خواهر شوهرم شدی رفتا
-این اینجا چیکار میکنه
نازنین دم گوشش گفت-به زور اومد نیاز خیلی شاکیه میزنه شل و پلت میکنه حالا
ببین
نیاز و نازنین هردو سوار ماشین شدن…. امیر اصلا حرف نمیزد نیاز خیلی دلش
میخواست الان به جای امیر آریا میومد دنبالش و اون کنفش میکرد ….همه حرصش تو این
یه هفته خوابیده بود ولی بد جوری دلش میخواست آریا رو ببینه و حرصش بده هر چند
بعید میدونست دیگه بتونه آریا رو ببینه اون غد تر از این حرفا بود که دوباره حاضر شه با
دختری باش که دوبار زده تو دهنش
نیاز این سکوت امیرو دوست نداشت روز اول میخواست رابطشو با امیرم قطع کنه
تا دیگه هیچ رقمه چشش به آریا نیفته ولی وقتی رفت تبریز دید دلش چقد برای این پسر
بچه تخس و مهربون که محبت از نگاهش میبارید تنگ شده با لبخند گفت
-امیر جات خالی خواهر شوهر شدم رفت منکه از زن آراز خوشم نیومد یه ندام نداده
بود میخواد زن بگیره روز آخر نمیدونم چیشد یاد بابا افتاد بهم گفت دختره انقد چندشه
باید ببینیش میخوام حسابی بچزونمش
امیر همچنان اخماش توهم بود
@nazkhatoonstory

#۸۶

البته تو غلط میکنی سر خود زن بگیریا زنت باید تائیده از مجمع تشخیص
مصلحت نظام یعنی بنده رو داشته باشه
امیر سرد گفت
-چرا مگه تو کی هستی ؟؟
نیاز حاضر بود تو اون لحظه پنجری قطار بگیره ولی اینطوری جلوی نازنین کنف
نشه دلخور گفت
-بیشعور منو بگو که یه چمدون سوغاتی واسه خاطر کی بار زدم آوردم تا اینجا
دست به سینه تکیه داد به صندلی…. خیلی دلش میخواست بگه اسکل اگه کسی
نیستم پس اینجا چه غلطی میکنی ولی هیچی نگفت و با اخم زل زد به بیرون….. امیر از
آینه نگاهش کرد چقد دلش برا این دختر تنگ شده بود قیافش با رنگ کردن موهای
بلوطیش که حالا فندقی شده بودن و چند درجه روشن تر که حسابی بهش میومدن و
ابروهاش که انگار کمی باریک تر شده بود خیلی ناز تر از قبل شده بود نگاش افتاد به
بینیش و اخماش رفت توهم
آریا چطور دلش اومده بود بزنه تو بینی این بچه هنوز با آریا صحبت نمیکرد باید
میفهمید اشتباه کرده ….آریا خیلی خشن برخورد میکرد
یاد دو روز پیش افتاد وقتی که حاج آقا صادقی و زنش تو خونه داشتن از آریا بر ای
پدرش گلایه میکردن همینکه پدرشون بلند شد تا بزنه تو گوش آریا دست پدرش رو گرفت
و محکم فشار داد جوریکه آخ پدرش در اومدو همه با دهن باز خیره شدن به پسری که با
نفرت زل زده بود تو چشمای پدرش و دستشو فشار میداد
حرفای آریا تو گوشش صدا میکرد وقتی با پوزخند به پدرش گفت
-هه همه زور و بازوت همینه جناب نواب مثله اینکه دستای تو فقط برای زن
جماعت سنگینه وگرنه شکستنش برای من زحمتش فقط یه فشاره کوچیکه
همه اونقدر شوکه شده بودن که حتی نفس کشیدنشونم صداش به گوش نمیر سید
ماشین و نگهداشت هر سه پیاده شدن نیاز گفت
مرسی که اومدی دنبالم
تا خواست راه بی افته سمت خونه دید که امیرم پشت سرشون راه افتاد…. با تعجب
نگاش کرد که امیربا لحنی جدی گفت
-برا تو نمیام که میخوام بیام سوغاتیامو بگیرم
نیز اولش دهنش باز موندو بعد آروم و با بهت زد زیر خنده
-دیونه ای تو
لبخند محوی نشست گوشه لب امیر…. برای هر کیم اخم میکرد جلوی این دختر
بااون لبخندای شیرین کم می آورد تا وارد خونه شدن بی توجه به اون دوتا چمدونو کشید و
نشست رو قالیچه وسط خونه و چمدونو باز کرد
نیاز با اخم تصنعی گفت
-خجالت نکشا ماله خودته بیشعور اون چمدونه یه دختره یکم خجالت بکش بزارش
کنار خودم بیا بدم سوغاتیاتو
امیر بی توجه به حرف نیاز گفت
-من چشم و دلم پاک تر از این حرفاس تو نگران نباش
در چمدونو باز کرد نازنینم نشست کنارش تا چمدونو زیرو رو کنه ….نیاز دید همونجا
وایسته اینجا عین عربا یورش میبرن به چمدونشووحشی وحشی غارت میکنن اموالشو
دویدو نشست کنارشون و چمدونو برگردوند سمت خودش
امیر خواست چمدون و باز بچرخونه سمت خودشکه نیاززد پشت دستش و دست
برد تو چمدونش
با تهدید گفت-ببینیدفکر تیغ زدن منو از فکرتون بیرون کنید اینا همه عیدی
محسوب میشن من عید بشه به شما یه زرورق شکالتم نمیدما
امیر با بیخیالی شونه ای بالا انداخت –خوب نده من بلد حقمو بگیرم
نیازو نازنین خندیدن نیاز دست بردو یه بسته کادو پیچ شده خوشگل و اروم اورد
بیرون و داد به امیر امیر با ذوق خواست باز کنه که نیاز گفت
-بعدا باز کن
یدونم کادو درآوردو داد امیر دیگه گوش ندادو سریع کاغذ کادو رو پاره کرد….
دهنش باز موند ست چرم کمربندو کیف پول بود که جدید بودن و مطمئنن قیمتشون کم
نبود ….نیاز اونو مخصوص از الله پارک فقط برای امیر خریده بود با قدر دانی نگاهش کردو
گفت
-آخه من چی بگم به تو…. تو تا حالا کدوم گوری بودی من کشفت نکرده بودم
نیاز بلند زد زیر خنده و اینبار یه جعبه دیگه در آوردو داد به نازنین…. اونم عین بچه
ها با ذوق سریع بازش کرد با دیدن نیم ست خوشگل توی جعبه که نقره بودن دهنش باز
موند همونایی بودن که قبل اومدنشون به شیراز نشونش داده بود و گفته بودمیخواد بخره با
ذوق پرید و تند تند بوسش کرد با ذوق داد میزد
-وای مرسی نیاز عاشقتم یدونه ای روانی
امیر با خنده گفت
-نیاز بانک زدی این طوری خرج کردی واسمون
نازنین گفت
-راست میگه تو جونتو بگیرن پولتو نگیرن چی شده انقدر ول خرجی کردی ؟؟
نیاز با خنده گفت
-بابا یادته سال اخر دبیرستان با نوزده تا از همکالسیامون همگی ماهی پنجاه تومن
پول میذاشتیم رو هم و یکیمون برمیداشتیم
پقی زد زیر خنده رو به امیر گفت
-این اسکلا برا اینکه برای تولد دوست پسراشون سنگ تموم بزارن این برنامه رو
چیده بودن هرکدوم هرماه پولارد برمیداشتن منه بخت برگشتم چون بی اف می اف یوخیدی
@nazkhatoonstory

#۸۷

امیر گیج نگاش کرد که نازنین گفت –بابا میگه بی اف نداشتم
نیاز-همون …براهمین نفر آخر بودم که خورد به خردادو بعدشم کنکورو اینا
ندیمشون این بار که رفتم مهسا همه پولایی که سری آخر برا من بودو دیدو داد بهم
نصدو و پنجاه تومن شده بود منم دیدم یبار تو زندگیم خریت کنم و برا خرایی مثله
شما خرج کنم شاید آدم شید
نازنین و امیر خندیدن و نیاز یه بسته کا دو پیچ خوشگل دیگم که کوچیکتر بودو در
آورد و گرفت سمت امیر
-اینم برا حمیرا جونه بده بهش
امیر گفت –اووووچه میکنه این نیاز یه بازگشت طوفانی به میادین داشتیا…. تا باشه
از این رفتنا و برگشتنا
یکم که به شوخی و خنده گذشت و امیر به کل دلخوریشو یادش فت از دخترا خدا
فظی کردو راه افتاد سمت خونشون در پار کینگ و بست و بسته های کادو رو برداشت و
رفت بالا
-حمیرا جون …. حمیرا جیگر… کجایی تو
حمیرا دست به جالبه از آشپز خونه اومد بیرون و بااخم گفت
-شیطونه میگه با دمپایی برو همه جونشو سیاه و کبود کنا
امیر لبشو گاز گرفت –هـــــــی تنبیه بدنی؟؟نکن این کارو پس فردا تو روحیه ی
لطیفم تا ثیر میذاره
حمیرا چپ چپ نگاش کردو رگشت تو اشپز خونه که امیرم پشت سرش راه افتاد
-کجا بابا بیا امیرببین چی آوردم برات نیـــــــاز اومده چی چی آورده؟؟؟
حمیرا با شنیدن اسم نیاز برگشت همزمان آریا که داشت از پله ها میومد پایین تا
اسم نیاز خورد به گوشش گوشاشو تیز کردو دوید سمت آشپز خونه

حمیرا باذوق داشت کادوی نیازو باز میکرد سالها بود که کسی براش کادو نخریده بود
و چقد با این کار کوچیک به قول امیر به حمیرا یه حال اساسی داده بود
آریا نگاشون میکرد حمیرا روسری خوشگل دست دوزو گرفت جلوش و گفت
-وای مادر این دختر چقد با محبته کاش اینجا بود میبوسیدمش
امیر با شیطنت گفت
-من به نیت شما کلی بوسیدمش خیالت راحت
حمیرا چپ چپ نگاهش کرد با ذوق رو سری رو انداخت رو سرش و رو به آریا گفت
-آریا مادر بهم میاد؟؟
امیر برنگشت.. حضورشو حس کرده بود مگه میشد بوی این ادکلن تلخ و سرد تو
دماغش بپیچه و ندونه برادرش پشت سرشه….همونجوریکه نیاز همیشه خدا بوی کاکائو
میداد آریام با این بوی تلخ و سرد شناخته شده بود براش
-آره خوشگل شدی بری تو خیابون چند تا خوشگلشو میتونی تور کنی
حمیرا سر خوشانه خندید و چشم به بقیه بسته ها خورد
-اینام ماله منه؟؟
امیر چشاشو چپ کرد
-زیادیت نشه حمیرا جون نخیر اینا همش ماله منه
آریا نگاهی به بسته های روی میز کرد خیلی دلش میخواست بدونه اونا چین که
حمیرا کارشو راحت کردو گفت نشونش بده
امیر با ذوق ست چرم کیف و کمربندو در آورد و نشون حمیرا داد…. دست برد سمت
جعبه ای که خیلی خوشگل کادو پیچ شده بودو نیاز تاکید کرده بود آروم حرکتش بده
بازش کردن که دهنشون باز موند یه جعبه خوشگل به شکل قلب که دورش پر از
گلای طبیعیخشک شده بود و داخلش پر آجیل

حمیرا و امیر با هیجان بازش کردنو انقد جعبش خوشگل بود دلشون نمی اومد
دست بهشون بزنن اون وسط آریا گوشه دیوار عین بچه ها زل زده بود به اونا و تو دلش
میگفت کاش اینا ماله اون بود…… دلش برای نیاز خیلی تنگ شده بود حالا م اون نامر د
اومده بود و برای اون هیچی نیاورده بود
رفت سمت اتاقش و پرید رو تختش خیلی دلش میخواست نیازو ببینه ولی
نمیخواست غرورشو بشکنه چرخیدو بلند شد نشست رو تخت
یه فکری زد به سرش تنها چیزی که نیازو میتونست از خونه بکشه بیرون همین بود
گوشیو برداشت و قبل اینکه پشیمون شه تند نوشت
”حوصلم سر رفته امشب میای ویترین گردی؟“
کمی منتظر شد که سریع جوابش اومد
-شما؟
حرصش گرفت الان مثال میخواست بگه تو همین یه هفته تورو به کل فراموش
کردم… شیطونه میگفت برگرده هرچی دری وری بلده بنویسه سند کنه ولی به جاش نوشت
-شوهر عمتم همونیکه عمت هر شب کنارشه
باز جوابش سریع اومد
_پس سلام منو به عمم برسون اصغر آقا
دیگه چیزی ننوشت …..حسابی حرصش گرفته بود پاشد رفت سمت کمدو لباساشو
زیرو رو کرد میخواست تیپش امروز خاص باشه یه جین مشکی برداشت با پیراهن تنگ چار
خونش دوتا دکمه بالای پیراهنشو باز گذاشت و سینه برنزش زد بیرون زنجیرطرح فروهرش
حسابی وسط سینه برنزش میدرخشید تک کت مشکی اسپرتشو پوشید روش
موهاش و برخالفه همیشه بهم ریخت و به قول خودش هپلیش کرد دستبند چرمی
مشکیشو بست دور مچ دتشو ساعت استیلشو تو اون یکی دستش بست
@nazkhatoonstory

#۸۸

کفشای براق ورنیشو پاش کرد و گوشیو سویچشو از رو میز توالت برداشت ….. از
خونه زد بیرون ماشینشو که دیروز تحویل گرفته بود و یه بنز مشکی بود و از پارکینگ در
آورد….به لطف پدر بزرگش که دیونه وار عاشق آریا بود همیشه از لحاظ مالی تامین میشد
و بعد داغون شدن ماشین قبلیش الان یه ماشین مدل بالا تر گیرش اومده بود رفت سمت
خونه نیاز
تو آینه ماشین یه نگا به خودش کرد دستی به موهاش کشید
-نیاز باید مغز خر خورده باشه از همچین جیگری بگذره
به حرف خودش خندید ….چند دیقه بعد جلوی خونشون بود سرشو خم کردو یه نگا
به واحدشون انداخت پنجره اتاق نیاز باز بود تودلش گفت –الان جون میده گیتار بگیری
دستت بری بشینی زیر پنجرش چس ناله سر بدی
سرخوش از ماشین پرید پایین و درش و قفل کرد رفت سمت آیفون و زنگ یکی از
واحدای دیگه رو زد
-کیه؟؟
-سلام ببخشید من برادر یکی از اون دخترای دانشجوام که طبقه سوم رزندگی
میکنن نیاز
خانومه که انگار شناخته بود با لحنی آشنا گفت
-به به سلام بله شناختم شما کدوم برادرشی
کمی سرشو خاروند بدبختی اسم برادرای نیازم یادش نبود سریع گفت
-همونیم که تازه نامزد کرده
خانومه گل از گلشنش شکفت و شروع به تبریک گفت آریا کلافه شده بود از این
پرچونگی های خانومه سریع پرید وسط حرفاش
-بله خانوم میخواستم نیازو غافلگیر کنم میشه لطف کنید درو باز کنید
زن-بله بله حتما الان باز میکنم درو
در با صدای تیکی باز شدو خنده آریا عریض تر از زن تشکر کردو راه افتاد سمت
پله ها شانس آورده بودن همه خونه طبقه ها تک واحد بود وگرنه همون بار اولیم که اومده
بود اینجا گم میشد
ایستاد جلوی در و یه نفس عمیق کشید و دستشو گذاشت رو زنگ
-کیه ؟؟
صدای خود نیاز بود لبخندش عریض تر شد
در باز شد نیاز با دیدن آریا خشکش زدو آریا لبخند کجکی تحویلش داد …..چقد
دلش برای این چشای همیشه سردو بی احساس تنگ شده بود…. با دیدن آریا انگار همه
دلخوریاش دود شد رفت هوا و جاش و دلتنگی پر کردباورش نمیشد انقدر ساده توی دوسه
ماه عاشق شده باشه واقعا این حسی که داشت عشق بود ؟؟
-سلام رسیدن بخیر
نیاز خودشو جمع و جور کردو اخم کرد خواست درو ببنده که آریا پاشو گذاشت الی
در همین موقع صدای قدمایی که از طبقه بالا که میومد پایین تو راهرو پیچید
-نیاز جان چشمت روشن
نیاز با دهن باز تا اومد جانوم شیدایی رو نگاه کنه یدفعه آریا کشید تو بغلش
با صدای بلندی گفت
-سلام خواهری فدات شم میدونستم اینطوری غافلگیر میشی خبر ندادم
نیاز ذهش انگار قدرت تجزیه تحلیلشو از دست داده بود…. خانوم شیدایی که به
فضولی معروف بود بین همسایه ها با لبخند زل زده بود به نیاز و اونم با دهن باز نگاش
بین خانوم شیدایی و آریا یی که سعی داشت آب میانبافتی شو در بیاره میچرخید
آریا لباشو چسبوند به گوش نیاز
-ببند دهنتو تا شک نکرده

نیاز با این حرف سریع به خودش اومد سعی کرد لبخند بزنه
-سال…سلام داداش… خوش اومدی
اریا ولش کردو با لبخند متینی برگشت سمت خانوم شیدایی
-ممنون خانوم خیلی زحمت کشیدین
شیدایی با دقت آریا رو از نظر میگذروند ….تو دلش یه آه پر حسرت کشید بدش
نمی اومد اگه آریا مجرد بود دختر خودشو غالب این پسر خوشتیپ و جذاب میکرد
آریا نیازو هل داد تو و خودشم پشت سرش وارد شد و درو بست
نیاز سریع گفت
-تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
آریا انگشتشو به معنی سکوت گذاشت رو بینیش…. همون لحظه نازنین از اتاق زد
بیرون یه تاپ شلوارک پاش بود با دیدن آریا خشکش زد …… آریا سریع چرخید حو صله
نداشت نیاز دو ساعتم برا اون قهر کنه نازنین تا دید آریا چرخید سریع یه هی بلند کردو
پرید تو اتاقش
نیاز با حرص گفت
-گفتم اینجا چه غلطی میکنی
آریا با شیطنت خندید –اومدم خواهرمو ببینم
نیاز بی اینکه ذره ای بخنده نگاش کرد آریام جدی شد
-پیام که دادم اومدم دنبالت
-من یادم نمیاد پیامی از تو دریافت کرده باشم
اریا گفت –از شوهر عمت چی از اونم پیام نداشتی ؟؟
-به خودم مربوطه
@nazkhatoonstory

#۸۹
آریا کلافه دستی به پشت گردنش کشید و یکم به نیاز نزدیک شد
-بابا باشه قبول من معذرت میخوام
نیاز ته دلش کلنگ افتتاح کارخونه قند سازی رو زدن ولی این کافی نبود ……بی
حرف زل زد به آریا
آریا یکم این پا و اون پا کردو گفت
-اهه چرا عین شمر بن جوشن نگام میکنی بابا چیزی نشده که حاال نمیتونی نفس
بکشی؟؟؟؟
نیاز اخم کرد آریا با لودگی گفت
-جدی نمیتونی؟؟ بخوای تا آخر عمرم برای جبراش بهت تنفس دهان به دهان
میدما
به این حرف خودش قاه قاه خندید نیاز با لحنی توبیخی گفت –آریــــــــا
-هـــــــــــــــــــا بابا دیگه کاری ازدستم بر نمیاد اگه پیوند دماغ اومده بگو بهم
بکنم بچسبونم تو اون صورتت دست از سر کچل ما بردار
دستاشو رو سینه قالب کرد
-حرفات تموم شد ؟؟؟
در و باز کردو اشاره کرد به بیرون-میتونی بری
آریا با دستش درو بست و راه افتاد سمت کانا په ها
-نه همینجا منتظر میشم آماده شی بزنیم تو دل خیابون
نیاز با حرص اومد جلوش ایستاد
-پاشو برو من عالیه ای به خیابونگردی ندارم
آریا عین بچه ها سرشو خم کردو مظلوم گفت

نیــــــــــــــــــــــــاز
نیاز به زور جلوی خندشو گرفت سرشو چرخوند سمت دیگه آریا با قیافه امروزش
خیلی بچه شده بود
-نیاز انقد نکن ناز ….بیا بریم دیگه قول میدم ببرمت خلیج فارس
-نمیخوام
-مرگ امیر
نیاز با غیظ نگاش کرد که آریا خندید
-بیا دیگه بهت خوش نگذشت باز قهر کن ولی الان بیا بریم
نیاز داشت وا میداد جدا خودشم دلش میخواست آشتی کنه آریا اینروزا براش
اونقدر عزیز شده بود که بتونه از این کارش بگذره آریا با لحن دلخوری گفت
-خوب برا همه عیدی گرفتی پیشاپیش دادی…. من عیدیم نخواستم همش میگم بیا
بریم بگردیم یکم …چیز زیادیه؟
وقتی دید نیاز جواب نداد بیشتر از این خودشو خورد نکرد بلند شدو با قدمایی بلند
رفت سمت در
-تا ماشین و روشن کنی اومدم …
با شنیدن این حرف دستش رو دستگیره موند برنگشت اما لبخندی ناخواسته رو
لبش نشست
درو باز کردو از خونه زد بیرون نیاز راه افتاد سمت اتاقش که نازنین عصبی پر ید
بیرون
-این یابو نمیگه اینجا دختر هست چرا عین گاو سرشو انداخته پایین اومده تو
نیاز خندید و در اتاقشو باز کرد نازنینم پشت سرش وارد شد……
-نیاز نگو خر شدی میخوای بری باهاش
برگشت سمت نازنین و بامزه با دستاش دوتا گوش گذاشت رو سرشو آروم گفت
-عر عر
نازنین با عصبانیت پاهاشو محکم کوبید رو زمین
-دیونه زده بود شل و پلت کرده بود
-یکی زده بود دوتا خورده بود
نازنین پوزخندی زد
-تو ضربه های اون و با خودت مقایسه میکنی ؟؟؟
نیاز سریع مانتوشو پوشید و نشست جلوی آینه ………..نازنین همینجوری غر میزدو
نیاز بی توجه بهش داشت آرایش میکرد نازنین وقتی دید حرفاشو به درو دیوار بزنه الاقل یه
تقی توقی از خودشون میکنن که بگن آره توام آدمی ولی نیاز نه بیخیال شدو عصبی رفت
تو اتاقشو درو کوبید
برای سومین بار ریملشو کامل کشید روی مژه هاش و رژ لبشم انداخت تو
کیفش….. هوا خوب بود پس هیچی نپوشید و از در زد بیرون با چشم دنبال ماشین آریا
گشت که دید یه بنز خوشگل مشکی داره براش بوق میزنه… با دقت نگاه کرد آریا بود یه
تای ابروشو داد بالا
-ایول ماشین دوری از من بهش ساخته ها
درو باز کردو سوار شد تا نشست اریا غرور و اینارو بیخیال شدو سریع خم شد
طرفش
-جیگرتو جیگـــــــر
محکم گونه نیاز و بوسید… نیاز با دست هلش داد عقب و به ظاهر اخم کرد ولی
دلش داشت بندری میرقصید….ماشین و روشن کردو راه افتاد دستشو برد سمت پخش و
چندتا موسیقی و عقب جلو کرد انگار داشت دنبال آهنگ خاصی میگشت بعد یه دقیقا
لبخند رو لبش نشست و صدای آهنگ و برد بالا
@nazkhatoonstory

#۹۰

عشقت که باشه دنیام آرومه میشه بمونی با این دیونه
عشقت که باشه دنیام آرومه میشه بمونی با این دیونه
نیاز لبخند از رولبش کنار نمیرفت آریا هر لحظه ثانیه به ثانیه بیشتر اونو به خودش
وابسته میکرد و نمیدونست داره با این کارش ذره ذره روح این دخترو داره به نابودی نزدیک
میکنه
جلوی مجتمع خلیج فارس ایستاد نیاز گفت
-اه بازم اینجا؟؟؟
آریا کمربندشو باز کرد
– تو پیاده شو کاریت نباشه
هردو پیاده شدن ….آریا دستشو گرفت بین دستای بزرگش ….هر حرکش قلب نیازو
میلرزوند و وابسته ترش میکرد راه افتاد سمت سینما
نیاز گفت-بریم سینما؟؟؟
آریا دستشو یه فشار ملایم داد
-آره بریم فیلم چند بعدی میخوام نشونت بدم نیاز بی حرف کنارش راه افتاد…اونجا
براش جذابیتی نداشت ولی رو حرف آریا حرف نزد و دو ساعت و با بدبختی تحمل کرد
اومدن بیرون آریا نگاهی به ساعتش انداخت تازه شیش شده بود برگشت سمت نیاز
-پایه ای ببرمت شهر بازی سوار تابت کنم عمو؟؟؟

نیاز با شندیدن این حرف عین بچه ها چشماش برق زد
-وای عاشقتم آریـــــا
آریا با لبخند مرموزی زد عمیق نگاهش کرد… تا به حال بهم ابراز علاقه نکرده بودن
و همین حرفای یهویی بود که رابطشونو پیش میبرد… به قول نازنین عشق که خرکی باشه
ابراز علاقه که خرکی که لابد طرفین رابطم خرن دیگه
باهم راه افتادن سمت شهر بازی بزرگ…….. صدای جیغای پرهیجان دختر پسرا و
بچه ها باهم قاطی شده بود خیلی هیجان زده بود یادش نمی اومد آخرین بار کی رفته بود
شهر بازی هیچ وقت موقعیتش پیش نیومده بود که باخانوادش زیاد برن و آخرین بارم
وقتی دوم دبیرستان بود با دوسه تا از دوستاش رفته بودن
آریا گفت
-خوب کجا بریم اول
نیاز با هیجان گفت –فرقی نداره همشونو سوار شیم
آریا دستشو گرفت و کشیدش سمت چرخ و فلک بزرگ….. نیازو فرستاد رو صف
رفت تا بلیط بگیره نیاز چشمش به اریا بود که از روی نرده ها پریدو اومد کنارش پشت
سرش ایستادو دستشو گذاشت رو نرده های دو طرف داشت نو بتشون میشد آریا آروم
نیازو سوار کردو خودشم نشست کنارش ……..نیاز با هیجان با اطراف نگاه میکرد چرخ و
فلک آروم آروم بالا میرفت آریا محو صورت بچه گونه نیاز شده بود چقد این دختر دلش
بزرگ بود که با همین چیزای کوچیکی تونست اونو ببخشه و اون به اندازه همه سالهای
بچگیش تا الان از مردم کینه به دل داشت …….نیاز نیم خیز بود که دستشو انداخت دور
کمرشو نشوندش رو صندلی
-بشین بچه خطر ناکه
نیاز با هیجان گفت
-وای آریا اگه ببینی چه خوشگله اینجا پاشو پاشو ببین پایینو
آریا بی هیچ عکس العملی زل زد به صورت نیازو آه عمیقی کشید….. سرشو اور د
کنار سر نیاز و هر دو زل زدن به بیرون
-نیاز
نیاز سرشو چرخوند و نگاش کرد
-بله
آریا چشمش هنوز به آدمای کوچیک پایین بود باخودش فکر میکرد یعنی همه آدما
تو چشم خدا انقد کوچیکن؟؟
-نیاز اگه روزی هر اتفاقی که افتاد هر چی که راجب من دیدی و شنیدی
حرفشو خورد نیاز با کنجکاوی خیره شده بود به صورت جذاب مردی که دستاشو
آروم حلقه کرده بود دورش و منتظر بود ادامه حرفشو بزنه
-میخوام…میخوام اینو بدونی …
با لبخند سرشو خم کرد و از زیر شال چسبوند به گوش نیاز
-خیلی واسه من عزیزی خانــــــــــــــوم
نیاز قلقلکش اومدو بلند زد زیر خنده آریا بوسه ریزی به لاله گوشش زدو دستاشو
بیشتر قفل کرد دور نیاز…. بعد دو دور پیاده شدن و رفتن سمت بقیه وسیله ها بر ای آریا
جالب بود نیاز عین بقیه کلی باز ی در نمیاورد حتی سوار رنجرم شده بود عین خیالش نبود
تو دلش گفت
مادرش جای دوتا سه تا پسر باید میزایید خدا برا دلخوشی اینو دقیقه نود دختر کرده
بعد یه ساعت آریا گفت
-بریم خانوم؟؟
-بریم بریم
@nazkhatoonstory

 

 

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x