رمان آنلاین دختر زشت قسمت ۶۱تا ۸۰ 

فهرست مطالب

دختر زشت داستانهای نازخاتون داستان انلاین داستانهای واقعی

رمان آنلاین دختر زشت قسمت ۶۱تا ۸۰ 

رمان:دختر زشت 

نویسنده:شیرین برقعی 

#دختر_زشت
#قسمت۶۱

از طرفی چون زن اولیه خیلی شوهرش رو دوست داشت از ترس اینکه نکنه شوهرش پیش زن دومیه پاگیر بشه بهش می گه زنی که می گیری حتماً باید خیلی زشت باشه تا یک موقع گلوت پیشش گیر نکنه!

 

اتفاقاً شوهره صاف اومد سراغ کلفت خونه ی ما ک الحق و الانصاف من تا حالا زشت تر از اون ادم ندیدم. اسمش ماه پاره بود. خیلی زود باردار شد و بنده ی خدا سر زا هم از دنیا رفت. اما بچه اش زنده موند و دوست های ما برای همیشه از تنها درآمدند….
آقا شهریار همه ی این حرفها رو با شوخی به الهه گفت اما اون از وقتی که این ماجرا رو شنید قضیه رو جدی گرفت و دیگر دست از سر من بر نداشت. پا شو کرده بود توی یک کفش و می گفت که بهرام تو باید همین کار رو بکنی. من اول مخال بودم و می گفتم این کار دور از انسانیته اما وقتی که اصرار الهه رو دیدم، قبول کردم. اتفاقاً اون موقع ساره با خانواده اش به ارومیه اومده بودند و از این ماجرا با خبر شدند، ساره تا قضیه رو شنید، فورا رو به مادرم و الهه کرد و گفت که من یک مورد مناسب براتون سراغ دارم. البته خودم هنوز ندیدمش ولی شنیدم که خیلی زشته…اون وقت برای اینکه مورد مناسبش رونشون بده ما، در جشن عروسی اش دعوتمون کرد و….
بیتا با صدای بلند گریست. دست های مشت شده اش را روی زمین می کوبید و فریاد می زد:
– ساره، دروغگو….پست فطرت لعنتی….ازت متنفرم…ازت متنفرم…
ناگهان با عصبانیت از روی زمین برخاست و با حرص اشک هایش را از روی صوت زدود و با صدای بلندتر فریاد زد:

– من ویله برآورده شدن ارزوهای دیگران نیستم من یک انسانم یک انسان، می فهمی؟! شما می خواستید با من چه کار کنید؟ حالا می فهمم چرا امشب الهه خانم اینقدر اصرار داشت که من زودتر بچه دار بشم. حالا می فهمم چرا اونطور با حرص دست منو از توی دست تو درآورد….اما خوشحالم، خیلی خوشحالم، خوشحالم که به هدفتون نرسیدید. خوشحالم قبل از اینکه توسط من به ارزوهای محالتون دست پیدا کنید من اینجا رو ترک کردم. هر چه زودتر من رو به تهران برمی گردونی. فردا صبح زود، هر طور که شده با هواپیما، قطار، اتوبوس، ماشین یا هر چی که هست. فقط هر چه زودتر، فهمیدی….
سپس به اتاقش رفت و در را محکم به هم کوبید

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۱]
#دختر_زشت
#قسمت۶۲

سهراب همچون همه اوقاتی که عصبانی می شد دستانش را با حرص درهم قلاب کرده و رژه می رفت. صفورا کنار بیتا نشسته و سر او را در اغوش گرفته بود. دست او را ارام در دست خود می فشرد و پا به پای او اشک می ریخت.
سهراب مدام با وکیل بیتا در تماس بود و قصد داشت که هر چه زودتر طلاق دخترش را بگیرد. اما بیتا از دردی تازه رنج می برد. انچه نباید اتفاق می افتاد، افتاده بود و یک موجود بی گناه درون او دست و پا می زد.
ماه خرداد رو به پایان بود و او وارد ماه پنجم از بارداری اش می شد. اما اقدام او برای طلاق همچنان در حالی طی کردن مراحل قانونی اش بود. مشکل این جا بود که موضوع حاملگی اش به گوش بهرام رسیده و اکنون او حاضر نبود بیتا را طلاق دهد.
صفورا همچون پروانه به دور بیتا می چرخید و از او مراقبت می کرد. او خوب می دانست که دختر عزیزش ان ارامش روحی که باید در دوران بارداری داشته باشد را ندارد. پس حداقل کاری که می توانست برای او انجام دهد رسیدگی به جسم او بود تا بتواند فرزندی سالم به دنیا بیاورد. فرزندی که خوب می دانست به زودی او را از مادرش جدا خواهند رد و این عذاب آورترین دغدغه ی خاطر برای او، سهراب و علی الخصوص بیتا بود.
از صبح تا شب دستش را روی شکمش می گذاشت، با فرزندش صحبت می کرد و اشک می ریخت. با خود می اندیشید چطور می توانم از او جدا شوم. از او که جزئی از وجود من است. درست مثل این است که قلبم را از سینه بیرون بکشد و به یغما ببرند.
هیچ کس را به اندازه ساره در این ماجرا مقصر نمی دانست و از هیچ کس به قدر او مقصر نمی دانست و از هیچ کس به قدر او متنفر نبود. هر چه فکر می کرد نمی توانست بفهمد که مگر ساره چه مشکل و چه خصومتی با او داشته که چنین بلایی را بر سرش آورده است.
و سهراب و صفورا تازه درک می کردند که در عنفوان جوانی، ندانسته قصد داشتند چه بلایی را بر سر ماه پاره بیاورند و حالا می فهمیدند چقدر خداوند ان موجود پاک را دوست داشت که او را قبل از اینکه از فهمیدن این موضوع رنج ببرد از دنیا برد.
و چقدر خداوند عدالت پیشه است. چنان بازی روزگار را رقم می زند که هیچ کس نتواند از مکافات عمل شانه خالی کند. اما در این میان گناه بیتا چه بود. او که هنوز آزارش به مورچه ای نرسیده بود، چرا حالا باید تقاص اشتباه پدر و مادرش را پس می داد؟ اما قلب شیشه ای بیتا پاک تر از این ها بود که برای سرنوشت دردناکش، گله ای از خداوند بکند و او این جمله را بارها از دل گذراند که حتما در این امر صلاحی نهفته است.
مخصوص کودکش متنی نوشته بود و گاهی از روی ان برای او می خواند:
« برای قدم گذاشتن به این دنیا عجله نکن، دنیایی که در بدو ورودت به ان گریه سر می دهی، برای جدا شدن از وجود من عجله نکن،. آنها خیلی زود تو را از من خواهند گرفت و از اولین روزهای زندگی ات به تو دروغ خواهند گفت. به تو دروغ می گویند و زنی دیگر را به عنوان مادر به تو معرفی می کنند. پس برای قدم گذاشتن به این دنیایی که از آغازین روزهای زندگیت به تو دروغ خواهند گفت، عجله نکن….راستی وقتی می آیی ظاهرت را اراسته کن چرا که به دنیای صورت پرستان پا می گذاری و این جا کسی ذره بین بصیرت ندارد تا سیرت تو را جستجو کند. پس سیرتت را نزد خدای خود به امانت بگذار تا او مراقب باشد، آلوده نگردد که اگر ان را با خود به این دنیا بیاوری آلوده اش خواهند ساخت…»
روز به روز بیشتر ورم می کرد و روز به روز زشت تر از گذشته می شد. دیگر پاهایش در هیچ کفشی فرو نمی رفت و گاهی احساس می کرد که کسی شکمش را قلقلک می دهد.
حالا دیگر به هنگام راه رفتن دست هایش را به کمر می گرفت و شب ها در تخت خوابش قادر به غلتیدن نبود. هر روز سنگین تر می شد و شکمش جلوتر می آمد.
سهراب و صفورا طوری او را نگاه می کردند که گویی سالهاست او را ندیده اند. چنان با عشق و ذوق و شوق در چهره و حالات او محو می گشتند که گاهی اشک در چشمانشان حلقه می زد.
ذوق در اغوش فشردن نوه نو رسیده همه وجودشان را پر می کرد اما یادآوری انچه در انتظارشان بود، خنده را از لب هایشان می ربود.
گرمای طاقت فرسای تابستان بیش از هر چیزی بیتا را عذاب می داد به طوری که گاهی احساس خفگی می کرد. اما تابستا هم کم کم رو به تمام بود و جای خود را به پاییز برگ ریزان می داد.
در یکی از همین روزهای اغازی پاییزی قطرات باران، با شتاب خود را بر شیشه های پنجره اتاق کوبیدند. گویی اینکه حامل خبر بسیار مهمی برای او بودند. به نظر می رسید که مژده ی امدن کسی را به او می داد. این بود که دردی شیرین وجود بیتا را پر کرد.
صفورا دست و پایش را گم کرده بود و هراسان به دور خود می چرخید. دخترش را یاری می داد تا سوار اتومبیل شود
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۲]
#دختر_زشت
#قسمت۶۳

عمه شکوه و مهناز از طرفی دیگر خود را به سرعت به بیمارستان رساندند. همگی مضطرب و نگران در سالن قدم می زدند. تا اینکه ساعتی بعد صدای گریه نوزادی فضا را پر کرد. اشک شوق چشمان یکایکشان را تر کرده بود. شوقی که توام با اضطرابی دردناک بود. شوقی که به غمی بزرگ منتهی می شد و دلها را می فشرد.
ساره هم برای دیدن بیتا به بیمارستان امد. در حالیکه دختر سه ماهه اش را د راغوش داشت. بعد از قضیه بیتا همه با او سر سنگین بودند. حتی مریم که مادر شوهرش بود، مثل گذشته با او برخورد نمی کرد.
ساره در حالیکه وارد اتاق بیتا شد که او با چشمانی اشکبار سر تا پسر کوچولویش را بوسه باران می کرد و هر چند ثانیه یک بار محکم او را به سینه می چسباند و در اغوش می فشرد.
وقتی چشمش به ساره افتاد گریه اش شدت گرفت. اینقدر شدید که حتی نتوانتس جواب سلام او را بدهد.
ساره با ناراحتی سرش را به زیر انداخته بود. گویی اینکه حامل خبر بدی برای انها بود که حتی نمی دانست چطور باید ان را بر زبان بیاورد.
رو به سهراب کرد و خطاب به او گفت:
– امروز صبح…امروز صبح الهه زنگ زد….اونا…اونا دارن میان تهران….
سهراب دو دستش را بر سرش گذاشت و در میان گریه خطاب به ساره گفت:
– ای تُف به روت بیاد دختر…. ببین ما رو به چه روزی انداختی…ببین با ما چی کار کردی… اخه مگه تو انسان نیستی…مگه تو خودت مادر نیستی…تو حاضری الان اونی رو که محکم چسبوندی اش به خودت رو بدی به دو نفر دیگه ببرنش و هیچ وقت بهت نشونش ندن….آخه چرا این بلا رو سر ما آوردی….آخه چرا….
مهناز و صفورا همچنان سعی در ارام کردن بیتا داشتند. او که کودکش را سخت در اغوش گرفته و میان گریه فریاد می زد:
– اون ها نباید بیان….بچه ام رو ببرید یه جایی قایم کنید..نگذارید ببرنش…من بچه ام رو بهشون نمی دم. نمی گذارم ازم جداش کنند….اون نمی تونند پسرم رو ازم بگیرم..اون حداقل تا دو سالگی می تونه پیش من باشه… حق ندارند بچه ام رو ببرند…اون ها حق ندارند…ساره…ساره…لعنت به تو….لعنت به تو….
ساره که گویی فقط برای رساندن این خبر به ان جا امده بود با دیدن حال و روز انها بی هیچ حرفی ان جا را ترک کرد و رفت.ان روز چه بر سر بیتای بیچاره و سهراب و صفورا گذشت، خدا می داند. روزی بود پر از اشک و اه و ناله و نفرین اما هر چه کخ بود جای خود را به فردا سپرد و خبری از بهرام و الهه نشد.
بیتا همچنان بی تابی می کرد. چرا که می دانست بالاخره ان ها خواهند امد و صفورا دائما در انتظار معجزه ای از سوی خداوند بود.سهراب با وکیل بیتا در تماس بود و از او راهنمایی می خواست.
وکیل گفت که احضاریه ای برای بهرام فرستاده اما خبری از او نیست.
قرار شد احضاریه بعدی را به منزل پدر زن اول بهرام بفرستند. یک هفته از فرستادن احضاریه دوم گذشت.
زنگ خانه سهراب به صدا آمد و او برای دومین بار در زندگی اش کسی را میان چارچوب خانه اش دید که بر جا میخکوبش کرد. باورش نمی شد. پس از این همه سال دوباره او را ببیند. ناباورانه سر تا پای او را نگریست. چقدر پیر شده بود. دیگر از ان شهریار جوان و خوش قیافه با شانه های ستبر خبری نبود. ان مرد بلند قامت حالا بر عصای چوبی تکیه زده بود و با فشار دستش بر روی ان سعی می کرد لرزش دستش را کنترل کند.
سنش فقط پنج شش سال بیشتر از سهراب بود اما ظاهرا بیست سال پیرتز از او به نظر می رسید و بسیار شکسته شده بود.
سهراب که از دیدار دوست قدیمی اش بسیار خوشنود می نمود، سخت او را در اغوش گرفت و ابراز شادمانی کرد. شهریار خود را از اغوش او بیرون کشید و در حالیکه به نقطه ای دور خیره شده بود، آرام زمزمه کرد:
– شراب تلخ می خواهم که مرد افکن زورش….
سهراب با یادآوری خاطرات گذشته اهی کشید و گفت:
– اگر بدونی چطور دارم تقاص این شراب تلخ رو پس می دهم، دلت برام می سوزه!
– می دونم!
– می دونی؟ راستی نگفتی چطوری اینجا رو پیدا کردی؟
– کار سختی نبود.
سهراب او را به داخل ساختمان دعوت کرد لحظاتی پس از اینکه شهریار را روی یکی از مبل ها دعوت به نشستن کرد، نوه کوچکش را با ذوق و شوق نزد او آورد و با افتخار گفت:
– نوه ام رو می بینی؟ پسره…ببین چه خوشگله…با پدر نامردش مثل سیبی که از وسط نیم کردی، اخه بابای نامردش هم خوض قیافه است، حیف که ادم نیست!
چشمهای به گود نشسته شهریار اشک الود شدند. اهی کشید و در حالیکه بچه را از دست سهراب می گرفت، به صورتش خیره شد و گفت:
– با این حرفات نمک به زخم نزن مرد، نگو شکل بابای نامرد شه، بگو…شکل بابای…بابای خدا بیامرزشه!
سهراب که مات و مبهوت شهریار را نگاه می کرد، ناباورانه زمزمه کرد:
– بابای خدا بیامرز؟ تو…تو…چطور از داماد من خبر داری؟ مگه تو اون رو می شناسی؟ تو چی داری می گی؟ نکند مثل قدیم ها داری سر به سرم می ذاری؟ یعنی چی بابای خدا بیامرز؟
– آخه بهرام…بهرام…داماد منم بود..
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۲]
#دختر_زشت
#قسمت۶۴

سهراب با عصبانیت از جا برخاست. شهریار او را به ارامش دعوت کرد و گفت:
– اروم باش، قسم می خورم که تا همین چند روز پیش من خبر نداشتم که داماد من با دختر تو ازدواج کرده، می دونستم زن گرفته اما نمی دوننستم اون زن دختر توست. هفته پیش که احضاریه فرستادید به خونه من توی اون احضاریه اسم دختر تو رو دیدم….بیتا…………اقتداری … اول باورم نمی شد. داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم. اما بعد وقتی عکس اون رو توی وسایل بهرام دیدم از شباهت بی حدش به ماه پاره خدابیامرز مطمئن شدم که دختر توئه، من رو ببخش سهراب قسم می خورم که من از همه چیز بی خبر بودم. به خاطر زجرهایی که متحمل شدید متأسفم من امروز اومدم اینجا که بگم، دیگه نمی خواد احضاریه بفرستید. دیگه نمی خواد نگران باشید. دیگه بهرام وجود نداره که بخواد این پسرک تپل مپل رو ازتون بگیره …
ده روز پیش وقتی که بهرام و الهه به قصد گرفتن بچه از ارومیه به تهران میومدند، توی راه تصادف شدیدی می کنند. بهرام درجا از بین می ره، اما خدا رو شکر الهه فقط پاش می شکنه. هرچند اون الان حال روحی خوبی نداره. اون بیش از حد به بهرام وابسته بود و دوستش داشت و حالا با از دست دادن اون، بدترین روزهای زندگی اش رو می گذرونه …
آهی کشید و ادامه داد:
– برای دختر خودم متأسفم اما برای دختر تو خوشحالم چراکه از این لحظه به بعد می تونه با آرامش خاطر فرزندش رو در آغوش بگیره و از وجود اون لذت ببره. بهت تبریک می گم، نوه ی دوست داشتنی و زیبایی داری. امیدوارم جاوید باشه …
سهراب که تا آن لحظه حیرت زده حرفهای شهریار را می شنید، لبخندی بر لب آورد و گفت:
– اتفاقاً جاویده!
– جاویده؟! یعنی چی؟!
– اسمش … اسمش جاویده …
شهریار در حالیکه پیشانی پسرک را می بوسید، خندید و گفت:
– اسم قشنگیه، مبارک باشه.
سهراب نوه اش را از آغوش شهریار بیرون کشید و در حلیکه با خوشحالی او را روی دو دستش آرام به این طرف و آن طرف می برد به طرف اتاقها رفت و با شادی گفت:
– بیتا! صفورا! بیایید بیرون …از اتاقهاتون بیایید بیرون، غم و غصه از این خونه رفت … جاوید ما جاوید شد … جاوید ما جاوید شد …
صفورا شتاب زده از اتاق بیرون آمد و خیره به چشمان سهراب نگاه کرد. نمی توانست باور کند آنچه شنیده صحت دارد و سهراب این را از طرز نگاه او فهمیده بود که باز تکرار کرد:
– صفورا جاوید ما جاوید شد … جاوید برای همیشه پیش ما موندگار شد … موندگار این خونه پیش ما، پیش من و تو و بیتا … بهرام دیگه نمی یاد … دیگه کسی نمی یاد اون رو از ما بگیره … خدایا! منو ببخش قول می دم این اولین و آخرین باری باشه در طول عمرم که از مرگ کسی خوشحال می شم!
صفورا حیرت زده او را نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:
– مرگ؟! بهرام مرده؟! تو چی داری می گی؟!
و بیتا که حالا تازه به جمع آنها پیوسته بود هم ناباورانه سوال می کرد:
– بهرام مرده؟!
سهراب به طرف او رفت. کودکش را آهسته در آغوشش نهاد و گفت:
– بیا دخترم … با خیال راحت، بغلش کن …
بیتا در حالی که هنوز حیرت زده اطرافش را می نگریست، جاوید را از دست پدر گرفت. او را محکم به سینه چسباند و پیشانی اش را بوسید. نگاهش را به طرف پدر و مادر چرخاند. هنوز نمی توانست باور کند. احساس می کرد خواب می بیند. خوابی همچون شب های گذشته …
اما همه ی اینها حقیقت داشت. حقیقتی شیرین که تمام وجود آنها را لبریز از شادی می کرد. آن روز زیباترین روز زندگی بیتا در تمام طول عمرش بود. از شوق در پوست خود نمی گنجید. سهراب هم دوباره شاد و سرزنده شده و گویی جانی تازه گرفته بود.
آن شب همه را برای شام به خانه شان دعوت کردند. همه دور هم جمع بودند. عمه شکوه که دیگر حسابی پیر و ناتوان شده بود به همراه دخترش مهناز بعد از مدتها آن شب به خانه ی برادرش آمده بود. شهاب و مریم، محمدسام و ساره و بهمن هم حضور داشتند. همگی در کنار یکدیگر نشسته بودند و در این میان خبر مسرت بخش دیگری همه را خوشحال کرد. مهناز در حالی که دست بهمن را در دست خود می فشرد با صدای بلند و ذوق زده اش گفت:
– به زودی آقا بهمن ما هم داماد می شه. بیست آبان خودم به همه تون شام عروسی می دم …
همه به افتخار بهمن هورایی کشیدند و به او تبریک گفتند. همهمه فضای خانه را پر کرد. هر کس از مهناز و بهمن سوالی می پرسید.
اما در این میان تنها کسی که ساکت نشسته و چیزی نمی پرسید، ساره بود که رنگش پریده و سرش را زیر انداخته بود و این از چشمهای کنجکاو بیتا دور نماند. خصوصاً وقتی که مهناز از زیبایی عروسش تعریف می کرد، بیتا چنان در چهره ی ساره دقیق شده که گویی در صورت او دنبال چیزی می گردد. اما او سرش را بلند نمی کرد و خود را مشغول نوازش دختر کوچولویش که صنم نام داشت، نشان می داد.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۳]
#دختر_زشت
#قسمت۶۵

شهاب دستش را بر شانه ی بهمن زد و خنده کنان پرسید:
– حالا این عروس خوشبخت کی هست؟
بهمن پاسخ داد:
– خواهر دوستمه، دایی جون.
مریم پرسید:
– چند سالشه، بهمن؟
– نوزده سالشه.
مریم گفت:
– آخی پس کم سن و سال هم هست.
مهناز گفت:
– وا ! مریم جون خب بهمن منم سنی نداره، تازه بیست و دو سالش شده، نمی شه که بره زن بیست و پنج ساله بگیره.
سهراب گفت:
– اشکالی نداره، کم سن و سال که باشند، راحت تر با هم کنار میان.
صفورا پرسید:
– راستی اسمش چیه؟
بهمن پاسخ داد:
– نادره
مریم خندید و گفت:
– حالا واقعاً نادره؟!
مهناز گفت:
– هوم … باید ببینیش، لنگه اش تو دنیا پیدا نمی شه، واقعاً زیباست.
بیتا در حالیکه خندان به صورت ساره نگا می کرد، گفت:
– خلایق هرچه لایق … آقا بهمن باید یک زن خیلی خوب می گرفت که لیاقت داماد به این خوبی رو داشته باشه.
عمه شکوه رو به نوه اش کرد و گفت:
– حالا بهمن جون اخلاقش چطوره؟ خوبه؟
بهمن خندید و گفت:
– بهتر از این نمی شه.
ساره از جایش برخاست و به بهانه ی درست کردن شیر خشک صنم به آشپزخانه رفت. بهمن سرش را به طرف بیتا چرخاند و چشمکی زد.
سهراب، جاوید را به سینه چسباند و با حسرت گفت:
– ای خدا ! یعنی می شه یه روزی برسه جاوید من داماد بشه؟ یعنی می شه من دامادی این بچه رو ببینم؟
بیتا نگاهی به سهراب انداخت و با دیدن موهای سفید و چهره ی شکسته ی پدر، غم همه ی وجودش را فرا گرفت. لبخند غمگینی بر لب آورد و گفت:
– این چه حرفیه پدر؟ دامادی که هیچی، انشاءا… بچه دار شدنش رو هم می بینید.
محمدسام خندید و گفت:
– عمو جان چشم روی هم بگذارید، پشت لباش سبز شده و باید براش خواستگاری برید.
سهراب گفت:
– درسته پسرم، خود من فکر که می کنم، می بینم انگار همین دیروز بود که بیتا رو آوردم خونه و گذاشتمش تو بغل صفورا …
یک لحظه لبخند از روی لبها محو شد. سهراب که از نگاه تعجب زده ی بیتا متوجه شده بود چه حرفی زده، فوراً خود را جمع و جور کرد و گفت:
– آخه بیتا زود به دنیا اومده باید چند روز تو بیمارستان می موند، به خاطر همین صفورا زودتر به خونه برگشته بود …

 

بیتا خندید و گفت:
– باباجون یک لحظه ترسیدم! گفتم حتماً مثل این فیلم ها مامان صفورا مادر واقعی من نیست!
سهراب نفس عمیقی کشید و نگاهش را به طرف صفورا چرخاند که بر جا خشکش زده و رنگش پریده بود.
طی سالهای گذشته این چندمین باری بود که سهراب با خرابکاری هایش این راز را به مرز فاش شدن رسانده و ناخواسته قلب صفورا را می لرزاند. خصوصاً بعد از این اتفاقی که در زندگی بیتا رخ داده بود، دیگر آنها اصلاً نمی خواستند او موضوع را بفهمد. چرا که مسلماً ضربه ی روحی سختی می خورد و ممکن بود نظرش نسبت به آن دو تغییر کند.
آنها خوب می دانستند دخترشان قربانی عمل اشتباه آن دو است و حالا باید کودکی را در آغوش بگیرد که از نخستین لحظات زندگی اش سایه ی پدری را بر بر سر خود حس نکرده است. آنها فقط خیالشان از این جهت آسوده بود که بیتا دیگر تنها نیست و بعد از مرگشان او فرزندی دلسوز را در کنار خود خواهد داشت.
جاوید روز به روز بزرگتر و شیرین تر می شد و هر روز بیشتر دل آنها را می برد. سهراب و صفورا بی نهایت به او وابسته شده و یک لحظه از خود جدایش نمی کردند. او شیرین زبانی می کرد و آنها از ذوق در پوست خود نمی گنجیدند. چشمان درشت و مشکی و ابروهای پیوسته اش را از بهرام، چال گونه و موهای لختش را از سهراب گرفته بود. از صبح تا شب کار سهراب این بود که بگوید:
– ابابیی! موهاتو تکون بده!
او موهایش را برای پدربزرگ تکان می داد و آنگاه سهراب با شادی رو به صفورا می کرد و می گفت:
– ببین! بچه ام، موهاش چطور روی هم می رقصه!
دوباره رو به جاوید می کرد و با ذوق و شوق می گفت:
– بابایی! بخند!
سپس رو به صفورا می کرد و می گفت:
– ببین! بچه ام لپش چال می شه!
صفورا می خندید و می گفت:
– خب به خودت رفته دیگه!
– صفورا! بچه که بود یک کم سفیدتر نبود؟! انگار داره یک کمی سبزه می شه!
– اشکالی نداره، عوضش در آینده مرد جذابی می شه!
بیتا هم می خندید و با حسرت آنها را می نگریست که چطور با ذوق و شوق از آیندۀ تنها نوه شان حرف می زنند و برای او چه آرزوهایی در سر می پرورانند

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۳]
#دختر_زشت
#قسمت۶۶

مهرماه ۱۳۶۰

جاوید هفت ساله شده و با شادی پا به مدرسه گذاشت. صبح زود توشه اش را از دست پدربزرگ گرفته، او را بوسید و به مدرسه رفت اما وقتی برگشت دیگر او را ندید.
به طرف صفورا دوید و با لحن کودکانه اش گفت:
– مامان جون! بابایی کجاست؟ او به من گفت ظهر که برگشتی، از مدرسه ات برام تعریف کن. گلی که تو مدرسه بهمون دادن رو می خوام بدم به بابایی، اون کجا رفته؟
صفورا گریه کنان نوه اش را در آغوش فشرد و هیچ نگفت. جاوید که از صدای بلند گریه ی مادربزرگش ترسیده بود خود را از میان دست های او بیرون کشید و به طرف مادرش دوید اما او هم حالی بهتر از مادربزرگ نداشت.
چانه ی جاوید لرزید و اشکش سرازیر شد. مهناز جلو آمد، او را در آغوش گرفت، نوازشش کرد و به اتاقی دیگر برد. آنگاه آرام آرام برای او توضیح داد که چه پیش آمده و او باید طور دیگری گلایل سفیدش را تقدیم پدر بزرگ کند.
گریه ی جاوید شدت گرفت. در حالی که با دستان کوچکش اکشها را از روی گونه اش می سترد، گفت:
– چرا رفت؟ مگه منو دوست نداشت؟ یعنی دیگه برنمی گرده؟ می گم مهناز جون فکر نکنی من نمی فهمم … من می دونم مرده ها دیگه برنمی گردند اما بابایی خیلی مهربون بود اما شاید برگرده!
مهناز که دیگر نمی توانست جلوی گریه ی خود را بگیرد، او را به دست بهمن سپرد و بدون اینکه پاسخ سوالهای او را بدهد، از اتاق خارج شد.
روز سخت و دردناکی بود. مرگ ناگهانی سهراب بر اثر سکته ی قلبی همه را شوکه کرده بود. شهاب اولین کسی بود که خبر مرگ برادر، غم بزرگی بر دلش نشاند و او بود که باید این خبر دردآور را به صفورا و بیتا می رساند. این کار را به سختی انجام داده و اکنون فقط صدای گریه و شیون بود که در خانه آنها می پیچید. سهراب رفته بود. جاوید را به دست بیتا و صفورا سپرده و نمانده بود تا دامادی اش را ببیند. دامادی او که در خیال کودکانه ی خود با پدربزرگ قهر کرده و تصور می کرد اگر نوه اش را دوست می داشت هرگز نمی رفت. حتی شاخه گلش را تقدیم او نکرده بود و با عصبانیت از پنجره به بیرون پرتاب کرده بود.
اما حالا او روز به روز بزرگ تر و عاقل تر شده و کم کم با پدربزرگ آشتی می کرد. هرچه او بزرگ تر می شد، خطوط بیشتری در چهره ی صفورا نمایان می گشت، تا جایی که دیگر توان انجام کارهای خانه را نداشت.
بیتا در دفتر کارخانه ی پدرش مشغول به کار بود و نمی توانست او را یاری دهد. بنابراین مجبور شدند خدمتکاری دائمی را به خانه بیاورند تا تنهایی صفورا را پر کند و در انجام کارها کمک او باشد.
محترم خانم زنی سی و هفت و هشت ساله بود که تا آن روز زندگی سخت را پشت سر گذاشته و به تازگی همسرش را هم از دست داده بود و اکنون توسط زن عمو مریم به آنها معرفی شده و به همراه دختر دوازده ساله اش شمیم در اتاقی واقع در آن طرف حیاط خانه ی صفورا زندگی کرده و قرار بود از این پس خدمتکار آنها باشد.
محترم همدم دائمی صفورا شده بود و بیشتر روزش را در کنار او می گذراند. در کنار او که بر اثر مبتلا شدن به یک بیماری سخت، مجبور بود از این پس بر روی صندلی چرخ دار بنشیند. جاوید که حالا به پسری شانزده ساله تبدیل شده بود، همچون پروانه دور مادربزرگ می گردید و می گفت:
– محترم خانم باشه برای وقتهایی که من نیستم. تا وقتی که من هستم هر کاری دارید به خودم بگید، مادربزرگ!
بیتا شب ها خسته و ناتوان به خانه بازمی گشت. ساعتی را در کنار مادر و پسرش می گذراند و آنگاه از شدت خستگی از هوش می رفت.
تنها صدایی که سکوت غم انگیز خانه ی آنها را در هم می شکست، صدای شیطنت آمیز دختر پر شور و نشاط محترم بود که مدام دور آنها می چرخید و بلبل زبانی می کرد:
– خانم! آب براتون بیارم؟ … خانم! میوه براتون بیارم؟ … آقا! چایی میل دارید؟ … خانم! می شه تلویزیونو روشن کن؟ آقا! امشب از اون فیلم سینمایی هایی داره که شما دوست دارید … آقا! من هم مثل شما فیلم های جنگی دوست دارم…. من با بقیه دخترها فرق دارم، فیلم عشقی دوست ندارم!
یک بار جاوید رو به او کرد و گفت:
– کی به تو گفته من فیلم عشقی دوست ندارم؟ هی می گی!…من فیلمی که قشنگ باشه دوست دارم. می خواد عشقی باشه یا جنگی یا پلیسی یا هر طور دیگه ای که می خواد باشه، فقط قشنگ باشه.
شمیم فورا با شیطنت گفت:
– اره منم همین طور!
– چی رو منم همین طور؟ تو که الان داشتی یه چیز دیگه می گفتی؟!
– نه..نه آقا! من هم مثل شما! هر چی که می خواد باشه، فقط قشنگ باشه!
جاوید خندید و سرش را به طرفین تکان داد. تا به حال دختری به این شیطنت ندیده بود. از بعضی حرکات شمیم تعجب می کرد و بعضی کارهایش نیز او را به خنده وا می داشت!
آگاهی از اینکه شمیم این طور صمیمانه با جاوید برخورد می کرد، محترم عصبانی می شد. لبش را گاز می گرفت و در حالی که محکم روی دست خود می زد، می گفت:
– شمیم! درست حرف بزن، دختر!
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۰۹٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۴]
#دختر_زشت
#قسمت۶۷

و بعد با چشم و ابرو به او اشاره می کرد که کمی از جاوید فاصله بگیرد. اما او کله شق تر از این حرفها بود که بخواهد به اشاره های مادرش توجه کند.
گاهی محترم محکم پس گردن او می زد و راهی حیاطش می کرد. اما یک ساعت نشده دوباره شمیم به ساختمان انها امده و می گفت:
– آقا! چایی میل دارید؟
روزی صد بار کفش های جاوید را واکس می زد و هر بار هم نزد او می آمد و می گفت:
– آقا! کفش هاتوم رو واکس زدم!
هر روز صبح کاغذی را به موشک درمی آورد . کاغذی که با ماژیک و خط درشت روی ان می نوشت:
– صبح به خیر، آقا!
آن موشک را در کفش جاوید قرار می داد و جاوید هر روز موشک ها را بی تفاوت به گوشه ای پرتاب می کرد و می رفت.
او که عاشق موسیقی بود. اکنون سال اخر دبیرستان را در هنرستان موسیقی می گذراند و ساعاتی که در خانه بود، نوای دلنشین ویولن اش در فضا پیچیده و سوت مطلق خانه را درهم می شکست.
آن گاه شمیم ساعت ها زیر پنجره اتاق او می نشست و در رویاهای خود با او هم نوار می شد. گاه و بیگاه به بهانه های مختلف به او سر می زد تا از این لحظه به لحظه حرکت ماهرانه ددست او را دنبال می کردند.
هزاران بار در دل او را تحسین نموده و با ذوق و شوق آهنگی دیگر درخواست می کرد:
– ببخشید اقا، حالا اگه می شه یه اهنگ شاد بزنید، مثلا دلبر دلیر!….ببخشید اقا! حالا این الهه ناز رو بزنید…راستی! بارونم قشنگه…
شمیم پیشنهاد می داد و جاوید با اجراهایش او را به دنیای خیالی خود سفر می داد.
#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۵]
#دختر_زشت
#قسمت۶۸

 

ساعتی از غروب گذشته بود که بیتا خسته تر از همیشه به خانه بازگشت، با بی حوصلگ کیفش را روی کاناپه انداخت و شمیم را صدا زد:
– شمیمی!
– بله خانم جون! اومدم..
با مهربانی دستش را روی شانه شمیم گذاشت. چشمان خسته اش را به چهره زیبای او دوخت و گفت:
– یادت باشه به مادرت بگی صبح زودتر بیاد اینجا….فردا شب برای شام، بیست نفر مهمان داریم.
صفورا با تعجب رو به بیتا کرد و پرسید:
– مهمون؟! تو کی مهمون دعوت کردی؟!
– همین امروز صبح دعوتشون کردم.
– کیا هستند؟
– همکارهام به اضافه چند تا از کارخونه دارهای دیگه، محمد سام هم میاد.
– ساره چی؟
– نمی دونم، ممکنه!
سپس بعد از لحظاتی مقابل پاهای مادرش زانو زد و دست های او را در دست گرفت و گفت:
– ببخشید مامان، می دونم حال خوشی ندارید، می دونم سر و صدا و شلوغی خسته تون می کنه. ولی باور کنید که گاهی تنوع براتون خوبه.
صفورا لبخندی زد و گفت:
– من که اعتراضی ندارم دخترم، هر قدر که دلت می خواد مهمونی بده. من هم اگر خسته شدم می رم اتاقم. شاید هم اگر حالم خوب بود پیش مهمون ها نشستم. خدا رو چه دیدی!
بیتا دستان پیر مادرش را بوسید و گفت:
– امیدوارم همیشه سر حال و خوب باشید. حالا بگید فردا شب، شام چی درست کنم؟
– تو که از دست و پنچه محترم خبر داری نباید نگران شامت باشی. اون خودش با سلیقه است. می دونه چی کار کنه، تو فکرش رو نکن.
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
– پس نظر خاصی برای فردا ندارین؟
– نه همه چیز رو به دست محترم بسپارم، مثل همیشه.
شمیم نزد مادرش رفت و گفت:
– مامان بیتان خانم، می گن فردا صبح زود برید اون جا، برای شام مهمون دارن.
محترم گوش او را کشید و با عصبانیت گفت:
– وَر پریده! تو دوباره رفته بودی اون جا چیکار؟
– هی…هیچی به خدا…لباسهای اقا جاوید رو اطو کشیده بودم بردم، گذاشتم تو کمدش!
محترم با حرص گوش او را رها کرد و گفت:
– ببین چقدر دارم بهت میگن اینقدر دور و بر این جووون نپلک، خوبیت نداره، نمی خوای کاری کنی که با لگد از این خونه بندازنمون بیرون؟ دختر جون! اون دیگه مرد شده، جاوید دیگه اون بچه پونزده شونزده ساله نیست! تو هم دختر بچه نیستی. دیگه بزرگ شدید.
– مامان! ما با هم بزرگ شدیم، ما مثل خواهر و برادر….
محترم حرف او را قطع کرد و گفت:
– بسه بسه…سر منو شیره نمال! اگه صد سال دیگه هم با هم زندگی کنید، باز حقیقتاً خواهر و برادر نیستید، با این حرف ها من رو گول نزن….
آن گاه کمی لحن اش مهربان تر شد و گفت:
– دختر! تو کجا و اون کجا؟ آخه کجای دنیا خواهر، کلفتی و سرایدار برادرش رو می کنه؟
– ولی مامان اون هیچ وقت مثل کلفت ها با من رفتار نکرده! هر یک کاری که براش انجام می دادم هزار بار تشکر می کنه، اون خیلی به من احترام می گذاره!
– اون با این کار، ادب و فرهنگ بالای خودش رو نشون می ده، اما تو نباید پا تو از حد خودت فراتر بگذاری. اون فرهنگش رو نشون می ده، تو هم ظرفیتت رو ثابت کن!
– اما من باید کارهای اونو انجام بدم، این وظیفه ی منه.
– بله این وظیفه توست. اما تا یک حدی. بعضی از کارها رو خودش می تونه انجام بده، چلاق که نیست.
شمیم با شیطنت گونه مادرش را بوسید و گفت:
– چشم، سعی می کنم بیشتر مراقبل رفتارم باشم.
محترم رفت و شمیم همان جا نشست. به دیوار تکیه زد و به فکر فرو رفت. ان گاه زیر لب زمزمه کرد:
– مامان راست می گه دختر! تو کجا و اون کجا!
با خود فکر کرد مادرش راست می گوید. ان دو دیگر بچه نیستند. اکنون جاوید بیست و سه سال و شمیم نوزده سال داشت. او دیگر نباید زیاد پا به ان ساختمان می گذاشت. ممکن بود انها به احساس اوپی ببرند و به قول مادرش آبروریزی شود و شاید هم از ان جا بیرونشان کنند.
هر چند بیتا بارها شمیم را در حالی دیده بود که زیر پنجره ی اتاق جاوید نشسته و چان هم نوا با ساز او غرق در رویا شده که حتی متوجه حضور بیتا در بالای سر خود نشده است، گاهی هم وقتی بیتا را می دید، یکدفعه به خود می آمد و با دستپاچگی می گفت:
– به خدا…به خدا خانم جون! ایشون انقدر زیبا می نوازند که دلم نمی یتد برم توی اتاق بنشینم.
و بیتا که فکرش را هم نمی کرد او دلباخته پسرش شده باشد، می خندید و با مرهبانی می گفت:
– خب، شمیم جان، عزیزم اگر اینقدر از صدای ساز جاوید خوشت می یاد، بیا بالا و از نزدیک گوش کن، چرا این جا نشستی؟
شمیم که از شنیدن تعارف بیتا گویی قند در دلش اب می کردند، بی درنگ پیشنهاد او را می پذیرفت و پشت سرش قدم به ساختمان انها می گذاشت.
بارها در دل بر این بخت خود لعنت می فرستاد و می گفت:
– این چه سرنوشتیه خدایا! چرا مادر من باید خدمتکار آنها باشه؟ چرا من هیچ وقت نمی تونم به آرزوم برسم؟ فقط به خاطر اینکه خدمتکار هستم. مگه نمی گن در کشور عشق هیچ کس رهبر نیست، هیچ شاهی به گدا سرور نیست؟ پس همه اینها شعاره؟ همه اش واسه تو قصه هاست؟
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۶]
#دختر_زشت
#قسمت۶۹

خودم چند تا فیلم دیدم که یک پسر پولدار عاشق خدمتکارش شد یا عشق یک دختر فقیر! مگه فیلم ها رو از روی واقعیت نمی سازند؟
سپس پوزخندی می زد و می گفت:
– مامان بیچاره راست می گه! اینقدر زیاد فیلم دیدم که پاک دیوانه شدم!
محترم در حالی که رختخواب ها را پهن می کرد، گفت:
– شمیم چیه دختر؟ چرا تو فکری؟
شمیم یک دفعه به خود آمد و گفت:
– راستی مامان، فردا چی بپوشم؟
– هر چی پوشیدی، پوشیدی…. ما نه مهمونیم و نه و صاحب خونه! فردا هم یک مهمونیه مثل مهمونی های قبلی. یه چیزی بپوش دیگه، مهم نیست…
– ولی مامان من دوست ارم، فردا شیک باشم، آخه شاید صنم بیاد.
– صنم دیگه کیه؟
– همون دختره، خوشگله که شبیه هنرپیشه های هندیه! همونی که اسم مامانش ساره است. تا حالا چند بار دیدیش.
– آره یادم اومد کیو می گی، همون دختر مغروره! تو چی کار به اون داری؟ اون که هیچ وقت تحویلت نمی گیره! مگه خواستگاره که می خوای خوشگل باشی؟
– آخه می خوام ببینه که منم شیکم! دیگه خودش را برام نگیره!
– بلوز شلوار بنفش که بیتا خانم شب عید برات خرید رو بپوش.
– اووووووه…اونو هزار بار پوشیدم.
– وا! خب پوشیده باشی. من که نمی تونم هر روز یه لباس جدید برات بخرم.
شمیم با ناراحتی گفت:
– باشه مامان جون. خودت رو ناراحت نکن. همونی رو که تو می گی رو می پوشم.
سپس آهی کشید و در رختخوابش فرو رفت.
روز بعد محترم و شمیم از صبح مشغول کار بودند. گرمای طاقت فرسای تابستان حسابی کلافه شان کرده بد. شمیم در حالی که پارکت های کف ساختمان را تی می کشید ، مدام عرق پیشانی اش می زدود! و محترم در زیر افتاب داغ تابستان حیاط را شست و شو می داد که جاوید وارد خانه شد و گفت:
– سلام محترم خانم، خسته نباشید!
– سلامت باشید آقا، کاری نکردم!
سپس جاوبد وارد ساختمان شد و سلام بلند بالایی نثار شمیم کرد. شمیم بی درنگ تی را رها کرد و لحظاتی بعد با یک لیوان نوشیدنی خنک نزد جاوید بازگشت و او را در حال تی کشیدن دید. لیوان را روی میز گذاشت و با دستپاچگی گفت:
– اوا…خاک ت سرم! شما چرا تی می کشید؟!
– تو خسته شدی. اجازه بده یک کم کمکت کنم.
شمیم با حرص تی را از دست او گرفت و گفت:
– نمی خواد، آقا! پر رو می شم…
سپس با سرعت به کارش انجام داد. هر گاه هیجان زده می شد، سریع تر از همیشه کار می کرد و این یکی از خصوصیات بارز شمیم بود که همه از ان خبر داشتند و دائم به خاطر ایم موضوع سر به سرش می گذاشتند. اما او که در حال و هوای خود غوطه ور بود، هیچ توجهی به اطرافش نداشت و کار خود را می کرد. کمی از شور و هیاهو افتاده و این از دید دیگران دور نمانده بود. لک اینطور به نظر می رسید که ان ها ارام شدن شمیم را به پای بزرگ شدنش گذاشته اند که نسبت به تغییر رفتار او چنین بی تفاوت می باشند.
نزدیک غرب بود و هوا کم کم رو به تاریکی می رفت. محترم و شمیم مشغول چیدن میوه و شیرینی بودند که بیتا خسته از سر کار بازگشت، نظارت کوتاهی بر اوضاع کرد و از محترم و شمیم تشکر نمود. سپس نزد صفورا رفت و احوال او را جویا شد. اما او طبق معمول در میان سرفه از بوی تند ادکلن جاوید شکایت کرد و گفت:
– باز این پسر، شیشه ادکلن رو خالی کرد روی خودش….
بیتا لیوان آبی به دست مادرش داد و میان خنده گفت:
– شما ببخشید مامان! جوونه دیگه…
صفورا که جدیدا بسیار بهانه گیر شده بود گفت:
– پس حداقل بهش بگو در اتاقش رو ببنده، صدای سازش بیرون نیاد، سرم درد می کنه.
بیتا موهای سفید مادرش را نوازش کرد و گفت:
– چشم مامان، الان بهش می گم!

 

به طرف اتاق جاوید رفت و شمیم را دید که طبق معممول پشت دیوار اتاق او ایستاده، سرش را به عقب تکیه داده و چشمانش را بسته است.
بیتا که از دیدن شمیم در این حالت خنده اش گرفته بود، میان خنده گفت:
– شمیم!
– بـ … بله خانم!
– چرا اینجا ایستادی؟
– می دونید خانم؟ آخه من عاشق این آهنگ هستم!
بیتا چشمانش را تنگ کرد و خیره در صورت شمیم گفت:
– یک کم عوض شدی!
و بعد با شیطنت گفت:
– دیگه آهنگ درخواستی پیشنهاد نمی دی!
شمیم که برای اولین بار مورد کنجکاوی بیتا قرار گرفته بود، حسابی دست و پایش را گم کرده و تپش قلبش تند شده بود. فوراً خودش را جمع و جور کرد و گفت:
– آخه … آخه … نمی دونم چرا نسبت به گذشته یک کم از آقا جاوید خجالت می کشم.
بیتا خندید و گفت:
– خب این طبیعیه، جاوید دیگه مرد شده، تو هم خانم شدی. حالا برو لباسهات رو عوض کن که الان مهمون ها می یان.
– چشم خانم جون!
شمیم به آن طرف حیاط رفت و بیتا طبق خواسته ی مادرش در اتاق جاوید را بست. شمیم لباسهایش را عوض کرد. در حال بیرون آمدن از اتاقشان بود که سر و صدای سلام و احوالپرسی مهمانها از درون حیاط به گوشش رسید. کمی جلوتر رفت و گردن کشید تا ببیند کدامیک از مهمانها آمده اند.
سه نفر مرد و به همراه دو خانم را دید. صنم و ساره و محمدسام به همراه دو مرد دیگر که شمیم آنها را نمی شناخت آمده بودند.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۷]
#دختر_زشت
#قسمت۷۰

کم کم جلو می آمدند و شمیم تصویر واضح تری از آنها می دید. جاوید به استقبال آنها آمده بود. صنم بی نهایت زیبا شده و لباس فاخری هم بر تن کرده بود. وقتی که جاوید با او سلام و احوالپرسی می کرد، ناخودآگاه بغضی غریب در گلوی شمیم نشست. چشمانش می سوختند و آماده ی اشک ریختن بود. نگاهی به سرتاپای خود کرد. ناامید به اتاقشان بازگشت و زانوی غم در آغوش گرفت.
آروز کرد که ای کاش می شد در این میهمانی شرکت نکند! اما کوچکترین آرزوی او هم محال بود. چراکه برای پذیرایی کردن از آنها حتماً باید در این میهمانی شرکت می کرد. لکن نه به عنوان یک میهمان و نه به عنوان صاحب خانه، بلکه در لباس یک خدمتکار باید در میان آنها حضور پیدا می کرد.
تا آن روز که هنوز نمی دانست چه احساسی نسبت به جاوید دارد از این موضوع گله ای نداشت اما از آن لحظه ای که پی برد به چه حسی گرفتار شده است، دیگر از موقعیت خود در آن خانه راضی نبود.
گاهی که غرق در رویا می شد و خود را در لباس سپید عروسی، دست در دست جاوید، میان جمعیت تصور می کرد وقتی به خود می آمد و موقعیتش را به یاد می آورد از خودش شرمنده می شد و آن موقع بود که فحش و ناسزا را بر جان خود نثار می کرد تا شاید بتواند وجدان زخمی اش را التیام بخشد.
در میان افکار خود غوطه ور بود که صدای جاوید از پشت در او را به خود آورد. فوراً از جا برخاست. با دستپاچگی اشک هایش را پاک کرد. نفس عمیقی کشیده، صدای بغض آلودش را صاف کرد و پاسخ داد:
– بله، آقا!
– مهمون ها آمدند، چرا نمی یای؟
– معذرت می خوام آقا! همین الان میام.
– عجله نکن. من ازشون پذیرایی کردم، فقط دیدم دیر کردی، نگران شدم.
پس از رفتن او دوباره شمیم به دیوار تکیه زد و در دل گفت:
– کاشکی اینقدر مهربون نبودی! ای کاش سرم داد می زدی و بهم دستور می دادی! هر چند شاید باز هم نمی تونستم فراموشت کنم!
با بی میلی قصد رفتن کرد. از حاضر شدن در میان آن جمع که حقیقتاً همه شان از طبقه ای بسیار بالا بودند، خجالت می کشید. اضطراب همه ی وجودش را فرا گرفته بود. دست های سفید و ظریفش سرد شده بودند و پاهایش می لرزیدند.
این اولین باری بود که دچار چنین حالت عذاب آوری می شد، پیش از این میهمانی های زیاد دیگری در آن خانه برپا شده بود که هیچ گاه در هیچ کدام از آنها شمیم چنین احساسی پیدا نکرده بود.
شاید وجود صنم با آن چهره ی زیبا و لباس جالب توجهش در این مهمانی باعث شده بود، شمیم تا این حد اعتماد به نفس خود را از دست بدهد علیرغم اینکه خودش در زیبایی چیزی کمتر از صنم نداشت.
در حالی که مدام لب پایینش را می جوید، وارد ساختمان آنها شد. سلام کوتاهی کرد و سرش را بالا آورد. صنم در کنار جاوید نشسته و گرم صحبت با او بود. نفس در سینه اش حبس شده و بغض کهنه باز گلویش را آزار می داد. در دل بر خود لعنت فرستاد که تا این حد حساس شده است.
دست هایش را در هم قلاب کرده و با پاهایی لرزان چند قدم جلوتر رفت. محمدسام با دیدن او لبخندی بر لب آورد و گفت:
– به به! شمیم خانم! روز به روز خوشگل تر می شی ها … حالت خوبه دخترم؟
– بله، خیلی ممنون.
ساره گفت:
– اما نسبت به چند وقت پیش که دیدمت لاغرتر شدی، شمیم!
صفورا دست شمیم را در دست گرفت و گفت:
– از بس که زحمت می کشه، طفلی.
شمیم پاسخ داد:
– خواهش می کنم، خانم جان! من که کاری نمی کنم …
آنگاه ناخودآگاه سرش را به طرف جاوید چرخاند. خودش نمی دانست در نگاه او چه می جوید و چشمانش در چهره ی او به دنبال چه می گردند. شاید انتظار داشت جاوید هم چیزی بگوید اما او همچنان ساکت بود و همراه بقیه به چهره ی خجالت زده شمیم خیره شده بود.
لحظاتی بعد بیتا صدا زد:
– شمیم!
– بله، خانم!
– مامانت چایی ریخته، بیا ببر، سرد می شه.
– چشم، خانم!
سپس به آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با سینی چای بازگشت. هنگامی که از مقابل صنم و ساره می گذشت، شنید که او به مادرش گفت:
– آخی، نازی! اینقدر خوشم می یاد از این خدمتکارها که شیک و پیک و تر و تمیزن!
دلش شکست … در حالی که سینی چای را مقابل جاوید گرفته بود، سرش را بلند کرد و نگاهش را به او دوخت. دلش نمی خواست جاوید این ترحم تحقیرآمیز را شنیده باشد. وقتی چهره ی بی تفاوت و خندان جاوید را دید و او را مشغول صحبت با محمدسام یافت، نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد که جاوید جمله ی صنم را نشنیده است
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۷]
#دختر_زشت
#قسمت۷۱

از این نوع جملات تحقیرآمیز که با نوعی ترحم آمیخته بودند، متنفر بود. مخصوصاً اگر کسی مقابل جاوید این چنین با او حرف می زد، تا چند روز از جاوید خجالت می کشید و احساس حقارت می کرد.
هنوز در فکر اتفاقات دقایق گذشته بود که باز مسأله ای جدید ذهنش را به خود مشغول ساخت. هنگامی که ساعتی از صرف شام گذشته بود، محمدسام از جاوید درخواست کرد که کمی برایشان ویولون بنوازد.
مهمان ها که تعدادشان به هفده هیجده نفر می رسید، در سالن پذیرایی نشسته و منتظر دیدن و شنیدن هنرنمایی جاوید بودند.
او کارش را با آهنگ مورد علاقه ی شمیم آغاز کرد. همه محو حرکات ماهرانه ی دست او و نوای دلنشین سازش شده بودند. پس از اتمام آن هر کس آهنگی را درخواست کرد. او همه ی پیشنهادات را به بهترین نحو پاسخ گفت و در پایان مورد تشویق فراوان میهمانان قرار گرفت.

 

ساعتی بعد وقتی که همه کم کم عزم رفتن کرده بودند، محمدسام نزد جاوید آمد، دستش را روی شانه ی او گذاشت، لبخندی زد و گفت:
– صنم عاشق ویولونه، مدتها بود که به من می گفت برایش دنبال یک استاد خوب بگردم ولی من فرصت این کار رو نداشتم. اما امشب می خوام از تو خواهش کنم که این لطف رو در حق دختر من بکنی.
جاوید سرش را زیر انداخت. لبخندی زد و گفت:
– اما من هنوز در حد یک استاد نیستم.
محمدسام در حالی که با دست روی شانه ی او می زد، خندید و گفت:
– شکست نفسی نکن، می دونم که می تونی.
سرانجام جاوید خواهش محمدسام را پذیرفت و قرار شد که از هفته ی آینده روزهای زوج صنم به خانه ی آنها آمده و ساعتی را با او به تمرین بپردازد.
شمیم که آرام و ساکت در گوشه ای ایستاده و صحبت های آنها را گوش می کرد، با چشمان مرطوبش نگاهی به چهره ی جذاب و زیبای صنم انداخت و به فکر فرو رفت. آنچه که امشب به سختی تحمل کرده بود از آن پس پررنگ تر شده و او باید به قدرت صبر و تحملش می افزود و یا به کلی این عشق بی حاصل را از ذهن پاک می کرد. هرچند که اطمینان داشت هر دو کار برایش غیرممکن است. بنابراین باید به انتظار روزهای آینده می نشست تا ببیند که تقدیر برای او چه سرنوشتی رقم خواهد زد.
هفته ی آینده فرا رسید و صنم قدم به خانه ی آنها و پا روی دل شمیم گذاشت. شنبه، دوشنبه و چهارشنبه ها، شمیم فقط اشک می ریخت. تمام دقایقی که صنم در آنجا حضور داشت، شمیم زیر پنجره اتاق جاوید می نشست و سر بر دیوار می گریست. به نظر می رسید صنم دختر باهوش و استعدادی هم هست. این را شمیم از پشت همان پنجره در میان حرفهای جاوید شنیده بود. گاهی هم برایشان چای و میوه می برد و از نزدیک آن دو را کنار هم تماشا می کرد. شک نداشت که این دختر جذاب و زیبا با لوندی هایش دل جاوید را خواهد برد. از صبح تا شب بارها در دل، خود را نصیحت می کرد:
– شمیم! دیوونه! تو وصله ی اینها نیستی، ببین این دو تا چقدر به هم می یان، چون از یک طبقه هستند. مثل هم هستند. اما تو با این ها فرق داری. صفورا خانم، بیتا خانم و آقا جاوید همه شون تو رو به عنوان یک خدمتکار زرنگ، جوون و خوش قیافه و تر و تمیز، دوستت دارند و بهت محبت می کنند اما تو نباید از لطف هایی که در حقت می کنند، سوءاستفاده کنی.
مطمئن باش صنم هم اگر عشق تو رو ندزده یکی دیگه می دزده و تو هیچی نمی تونی بگی، حتی باید لبخند بزنی و دور سر عروس اسفند بگردونی!
آنگاه نیشخندی می زد و از بی ثمری نصیحت هایش عصبی می شد.
یکی از روزهایی که همچون همیشه زیر پنجره ی اتاق جاوید نشسته بود، شنید که او به صنم گفت:
– هفته ی دیگه کلاس تعطیل باشه.
صنم با تعجب پرسید:
– تعطیل؟! چرا؟!
– با چند تا از دانشجوهای دیگه از طرف دانشکده قراره بریم اصفهان، جشنواره موسیقیه … البته ما یک هفته بیشتر اونجا نمی مونیم، از هفته ی بعدش می تونی برای ادامه ی کلاست بیای.
صنم خندید و گفت:
– اشکالی نداره، موفق باشید!
آن روز وقتی که صنم خداحافظی کرد و از خانه ی آنها خارج شد، صفورا رو به بیتا کرد و گفت:
– صنم داره زیادی به جاوید نزدیک می شه. من از این وضع راضی نیستم، از مادر اون خوشم نمی یاد. نمی تونم فراموش کنم که چه روزهای سختی رو نثار ما کرد.
بیتا مقابل صندلی او نشست و به صورت پرچین و چروکش خیره شد. با یادآوری گذشته ها لبخند تلخی بر لب آورد و گفت:
– می دونید مامان! من هم وقتی که به گذشته فکر می کنم دلم از دست ساره می گیره و احساس می کنم که ازش بدم میاد ولی وقتی به الان فکر می کنم، وقتی که به جاوید نگاه می کنم و از وجودش لذت می برم، وقتی که فکر می کنم اگر او نبود، از شدت تنهایی دیوونه می شدیم، اون موقع تصمیم می گیرم که ساره رو از ته دل ببخشم و گذشته رو به دست فراموشی بسپارم. هر چند که اون روزها ضربه ی سختی به من، شما و بابای خدابیامرز وارد شد ولی امروز ثمره ی تحمل کردن اون درد و رنج ها وجود جاویده که گرمابخش زندگی سرد و ساکت ما شده،
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۸]
#دختر_زشت
#قسمت۷۲

 

بعضی وقتها که به جاوید با اون چهره ی مهربون و دوست داشتنی اش نگاه می کنم، ته دلم از ساره تشکر می کنم!
اشک از چشمان به گود نشسته ی صفورا جاری شد و روی پوست چروک خورده اش روان گشت. موهای دخترش را نوازش کرد و گفت:
– درست مثل پدرت … خوش بین و با گذشت … اون هم همین طور بود همه چیز رو از زاویه ی مثبتش نگاه می کرد.
جاوید به اتاق صفورا آمد وقتی مادر و دختر را گرم صحبت دید، بی هیچ حرفی از اتاق خارج شد و نزد شمیم رفت که در زیر آفتاب داغ تابستان مشغول آبیاری گلها بود. بالای سر او ایستاد و گفت:
– شمیم!
دستپاچه به طرف او برگشت و گفت:
– بله، آقا!
جاوید خندید و گفت:
– خیلی تو فکری! چرا جواب نمی دی؟!
سرش را زیر انداخت و گفت:
– معذرت می خوام …
– اشکالی نداره … می خواستم بگم من فردا صبح زود، حدوداً ساعت چهار و نیم پنج، می خوام برم اصفهان.
– چشم آقا! صبح زود بلند می شم، صبحانه تون رو آماده می کنم.
– نه … منظورم این نبود. می خواستم … می خواستم بدونی … راستی! سوغاتی چی دوست داری برات بیارم؟
شمیم لبخند شرمناکی روی لب نشاند و همان طور که سرش پایین بود، پاسخ داد:
– ای بابا! شما هم چه چیزهایی می پرسید، آقا!
جاوید با اصرار گفت:
– حالا یه چیزی بگو!
لبخند از لبهای شمیم محو گشت، سرش را بالا آورد، او را نگا کرد و گفت:
– هیچی نمی خوام …
– از این جعبه های خاتم کاری دوست داری برات بیارم، طلاهات رو توش بگذاری؟!
شمیم سرش را زیر انداخت و گفت:
– آخه من که طلا ندارم!
جاوید خندید و گفت:
– خب! بعداً ازدواج که کردی، حتماً شوهرت برات می خره!
آنگاه شمیم از ترس اینکه نکند بغض بترکد، بدون اینکه چیزی بگوید جاوید را ترک کرد و به طرف اتاقش رفت.
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۸]
#دختر_زشت
#قسمت۷۳

صبح روز بعد خودش جاوید را تا جلوی در بدرقه و از زیر قرآن ردش کرد. پس از رفتن او پشت در نشست و سر بر زانو گریه سر داد. اینقدر دلش گرفته بود که گویی اشکهایش تمامی نداشتند.
نزدیک ظهر بود که محترم خوشحال و خندان نزد بیتا آمد و گفت:
– خانم ان! یک خواستگار خوب برای شمیم پیدا شده….
بیتا با خوشحالی جلو آمد. دستهای او را در دست گرفت و ذوق زده گفت:
– جدی می گی؟ حالا این خواستگار خوش سلیقه کی هست؟
محترم با عجله شروع به تعریف کردن نمود:
– خانم جان! اونه خونه بزرگ قشنگه، نما سنگیه که ته کوچه است رو که دیدید؟
– آره، آره…
– سرایدار شو دیدید؟ همون آقا قد کوتاهه، موفرفریه که یه خال گوشتی بزرگ تو صورتش داره…
بیتا که حالا لبخندش کمرنگ تر شده بود، گفت:
– خب، اره! زیاد تو کوچه می بینمش!
– همین الان که رفته بودم از سوپر سر کوچه ماست بخم، اون جا زنش رو دیدم.. زن سرایدار رو می گم…
– خب طاهره خانم، می شناسمش!
– هیچی خانم جان! برای پسرش شمیم رو از من خواستگاری کرد! می گفت به خدا پسرم داره درس می خونه. بعدا مهندس می شه! خانم جان انقدر از پسرش تعریف کرد…
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
– محترم! هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه!
محترم متعجب زده گفت:
– یعنی چی خانم جان؟ یعنی شما مخالفید؟!
– نه من نمی گم مخالفم…. فقط می گم عجله نکن، خوب تحقیق کن، شمیم حیفه، مواظب باش دست هر کسی ندیش.
محترم خندید و گفت:
– تحقیق نمی خواد، خانم جان! من خودم تا حالا هزار بار پسر رو دیدم! به خدا اینقدر اقاست که نگو!
– می دونم، من هم دیدمش اما بد نیست یک کم از همسایه ها و همچنین صاحبخونه شون راجع بهش تحقیق و پرس و جو کنی.
– چشم، خانم جان! حتما این کار رو می کنم خیالتون راحت باشه.
بیتا دستش را روی شانه او گذاشت و لبخندی زد و گفت:
– موفق باشی.
بعدازظهر همان روز محترم این کار را انجام داد. قبل از همه سراغ صاحب خانه انها رفت و راجع به پسر سرایدارشان سوالاتی را پرسید و پس از ان نزد چند نفر همسایه ها که انها را می شناخت رفت و پرس و جو کرد.
غروب بود که به خانه بازگشت. بیتا هنوز از سر کارنیامده بود و صفورا مشغول حساب و کتاب قرص و دواهایش بود. شمیم هم اتاق ها را نظافت می کرد. محترم مشغول اماده ردن شام شب بود که بیتا از راه رسید. در همین هنگام زنگ تلفن هم به صدا درآمد. بیتا گوشی را برداشت و صدای خانم غریبه ای را از ان طرف خط شنید که پس از سلام و احوالپرسی گفت:
– ببخشید محترم خانم تشریف دارند؟
به محض اینکه اسم محترم را آورد، بیتا مطمئن شد که این خانم همان خواستگار شمیم باید باشد، این بود که لبخندی زد و گفت:
– بله، گوشی خدمتتون!
آن گاه محترم را صدا زد و گفت:
– محترم، طاهره خانم با شما کار داره!
محترم فورا از اشپزخانه بیرون دوید و با دستپاچگی گفت:
– خانم جون! قربونتون، چی بهش بگم؟
بیتا لبخند اطمینان بخشی به او زد و گفت:
– اگر نتیجه ی تحقیقاتت خوب بوده، بگذار بیان.
محترم گوشی را برداشت مشغول صحبت کردن با طاهره خانم شد. از طرز صحبت کردن و رنگ پریده اش مشخص بود که حسابی دست و پایش را گم کرده است. پس از لحظاتی گفت:
– ببخشید، طاهره خانم جون! یه لحظه گوشی
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۳۹]
#دختر_زشت
#قسمت۷۴

گوشی تلفن را به شانه اش چسباند و با نگرانی خطاب به بیتا گفت:
– خانم جون! میگه الا و بلا که همین امشب می خواهیم پسرمون رو بیاریم!
– اشکالی نداره! بهتر….اینطور خیال خودت هم زودتر راحت می شه، بگو بیان.
– آخه من هنوز به شمیم چیزی نگفتم.
– خب حالا بهش می گیم. تا شب هنوز یکی دو ساعت فرصت داریم بهش می گیم خودش رو آماده می کنه.
– نمی خواهیم که همین امشب شوهش بدیم، خواستگاره، می یاد و می ره! اگر شمیم نخواست می گیم نه!
محترم گوشب را دوباره نزدیک گوشش آورد و گفت:
– الو…طاهره خانم جون! می گم مشکلی نداره، خانم میگن همین امشب تشریف بیارین. طاهره خانم خوشحال و خوشنود از محترم تشکر و خداحافظی کرد. و قرار شد که ساعت نه و نیم شب همراه شوهر و پسرش به خانه انها بروند.
محترم رو به بیتا کرد و گفت
– راستش خانم جان! من نمی دونم به شمیم چی بگم! می ترسم یکدفعه اوقات تلخی کنه. فکر می کنم شما باهاش حرف بزنید بهت باشه. رو حرف شما حرف نمی زنه.
– باشه محترم نگران نباش. من باهاش صحبت می کنم.
محترم به اشپزخانه رفت و بیتا پس از تعریف کردن جریانات پیش امده برای مادرش، نزد شمیم رفت تا با او حرف بزند و جریان را برایش بگوید. شمیم را در حالی یافت که سرگرم مرتب کردن کتابخانه جاوید بود.
بیتا کنار او رفت. دستش را زیر چانه او گذاشت و صورتش را به طرف خود برگرداند. در حالیکه نگاه پر مهر خود را به چهره زیبای او دوخته بود گفت:
– سلام خسته نباشی خوشگل خانم….
– سلام خانم! خیلی ممنون. شما هم خسته نباشید.
بیتا پاسخ داد:
– متشکرم.
سپس پیراهن زیبایی را که در دست داشت به طرف او گرفت و گفت:
– این هدیه رو از طرف من قبول می کنی؟
شمیم با شرمندگی لبخندی زد و گفت:
– خیلی ممنون خانم… ما هر چی داریم از شما داریم. من و مادرم همیشه مدیونتون هستیم.
– این حرفا چیه که می زنی شمیم؟ بیا بگیرش.
شمیم پیراهن را از دست بیتا گرفت و باز تشکر کرد. مقابل ایینه ایستاد و ان را مقابل خود گرفت. پیراهنی بود تنگ و بلند و لاجوردی رنگ که بسیار به او می آمد. شمیم که خیلی از پیراهن خوشش آمده بود با خوشحالی از بیتا تشکر کرد. ان گاه بیتا لبخندی زد و گفت:
– امشب می پوشیش؟
شمیم با تعجب تکرار کرد:
– امشب؟! نه خانوم جون حیفه می گذرام به موقع که مهمون داشتیم می پوشمش!
– اگه امشب مهمون داشته باشیم چی؟
– مگه امشب مهمون دارید، خانم جون؟
– آره! به مهمون غریبه!
– کی؟
بیتا با صدای بلند خندید و گفت:
– خواستگار!
لبخند بر لبان شمیم خشکید و به بغض تبدیل شد. نمی دانست چه بگوید، در فکر مانده بود که چه عکس العملی می تواند نشان دهد. هیچ گاه به خود این جسارت را نداده بود که روی حرف بیتا حرف بزند و اعتراضی بکند.
اکنون هم جز سکوت در مقابل او چاره دیگری نداشت.
بیتا که حالت و چهره درهم رفته ی او را دید، تعجب کرد و گفت:
– چیه؟ ناراحتی؟
– آخه…آخه…بانو…
– آخه نداره، خواستگارند! نمی خوان که بخورنت!
این را گفت در حالی که سرش را تکان می داد و لبخندی بر لب داشت، شمیم را تنها گذاشت و نزد محترم و مادرش بازگشت و با انها مشغول حبت شد.
شمیم هم همان جا که ایستاده بود، سرش را بر کتابخانه جاوید گذاشت و گریه سر داد.
ساعد دقیقا نه و نیم شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد. بیتا در را باز کرد. فورا به طرف اشپزخانه رفت و گفت:
– محترم! شمیم! اومدن….
سپس به حیاز رفت تا از ان ها استقبال کند. طاهره خانم به همراه شوهرش ایوب و پسرش قاسم به ان جا آمده بودند. وارد ساختمان شدند و بیتا به نشستن دعوتشان کرد و لحظاتی بعد محترم به جمع انها پیوست. صفورا هم کنارشان نشسته و در بحثشان شرکت نمود.
ایوب گفت که پسرش در حال درس خواندن است و به زودی آقای مهندس می شود اما فعلا موقعی که درسش تمام شود در همان خانه ای که سهتند به باغبانی و نظافت می پردازد و با اینکه سن زیادی ندارد و فقط بیست و سه سالش می باشد. گفته است که قصد ازدواج دارد و صاحبخانه شان، خانم شکیبا، شمیم را به انها معرفی کرده است.
سپس طاهره خانم لبخندی زد و گفت:
– محترم خانم! شمیم جون نمی یاد ما ببینیمش؟
محترم گفت:
– بله، بله …همین الان صداش می کنم بیاد.
محترم به طرف اتاق ها رفت تا شمیم را بیاورد. در دو تا اتاق را باز کرد اما شمیم نبود. در اتاق جاوید را باز کرد و شمیم را دید که در کنار پنجره نشسته است. به محض اینکه صدای مادرش را شنید فورا اشک هایش را پاک کرد و ایستاد. محترم که حسابی غرق در شور و هیاهوی خود بود، متوجه چشمان اشک الود دخترش نشد. با تعجب گفت:
– شمیم! تو این جا چه کار می کنی دختر؟ همه اتاقها رو دنبالت گشتم….
– هی…هیچی به خدا! آخه….آخه، آیینه ی اتاق آقا جاوید آدم رو خوشگل تر نشون می ده!
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۰]
#دختر_زشت
#قسمت۷۵

وا! چه حرفها می زنی تو! زود باش بیا، منتظرند.
شمیم که حالا از شدت اضطراب و ناراحتی دچار تهوع شده بود، با پاهای لرزان و رنگی پریده، قدم به سالن پذیرایی گذاشت و آهسته سلام کرد.
طاهره خانم خوشحال و خندان به طرفش رفت و او را در اغوش گرفت و گفت:
– ماشاا…، هزار ماشاا….، مثل یک تکه ماه می مونه، الهی قربون عروس گلم برم، بیا بشین مادر….
سپس مخصوصا او را روبروی پسرش نشاند و خودش هم کنار شمیم نشست. شمیم چشمان معصوم اش را به گلهای قالی دوخته و سرش را بلند نمی کرد. تمام وجودش می لرزید و هر لحظه احساس می کرد که عن قریب از حال خواهد رفت. مدام لب هایش را گاز می گرفت و با انشگتان دستش بازی می کرد. به سختی بغضش را فرو می داد تا اشک هایش فرو نچکد.
ایوب گفت:
– شبه و ویروقت. بهتره که زودتر اگه می خوان صحبت کنند تنهاشون بگذاریم.
طاهره خانم گفت:
– وا! صحبت نمی خواد، شیک شدی ایوب!
بیتا گفت:
– چرا صحبت نمی خواد، طاهره خانم؟! حتما باید با هم حرف بزنند تا از عقاید هم با خبر شوند و همدیگه رو تا حدودی بشناسند.
طاهره خانم خندید و گفت:
– ببخشید، منظوری نداشتم، می ترسم عقایدشون با هم جور در نیاد، عروس به این خوشگلی رو از دست بدم!
محترم گفت:
– نترس طاهره خانم! هر چی که خدا بخواد و قسمت باشه پیش می یاد به امید خدا…
سپس همگی ان دو را تنها گذاشتند تا با یکدیگر صحبت کنند.
شمیم یک لحظه سرش را بلند نمی کرد. از او بدش می آمد، حتی دلش نمی خواست نگاهش کند. سر سوزنی مهرش به دل شمیم نیفتاده بود و او برای بدست آوردن دل شمیم کوشش بیهوده می کرد. سعی می کرد در هنگام حرف زدن لحنش مهربان باشد اما چهره عبوس و چشم و ابروی نزدیک به یکدیگرش این کوشش او را باطل می کرد.
او عقایدش و انچه از همسر اینده اش انتظار دارد یک به یک گفت اما شمیم لب از لب نمی گشود. دست خودش نبود. زبانش بند آمده و گویی لبهایش را به یکدیگر دوخته اند. اگر حرف می زد مطمئناً بغضش می ترکید و آن وقت آبروریزی می شد.
بنابرای هر چه قاسم می گفت او فقط سرش را تکان می داد. در پایان قاسم پرسید:
– شما حرفی برای گفتن ندارید؟
شمیم سرش را بالا آورد او را نگاه کرد. هرگز نمی توانست این چهره عبوس را به جای چهره مهربان و همیشه خندان جاوید ببیند. هرگز، هیچ کس را نمی توانست به جای او ببیند. با صدایی لرزان و آهسته گفت:
– نه!
سپس از جایش برخاست و به طرف اتاق جاوید رفت. پشت سرش در را بست و دوباره کنار پنجره نیمه بازش نشست و سعی کرد با استشمام عطر گل های شب بو حال و هوای خود را تغییر دهد. حتی برای خداحافظی از انها هم از اتاق بیرون نرفت. به پیشنهاد بیتا ان شب او را به حال خود گذاشتند تا خوب فکر کند و درست تصمیم بگیرد و او خوب کرد و تصمیم گرفت.
ساعات زیادی را با خود در جدال بود و عاقبت با یک تصمیم قاطع به این جدال خاتمه داد. با خود اندیشید، من که می دونم به آرزویم نخواهم رسید. من که می دانم این آرزوی محال است. من که می دانم وصله انها نیستم و می دانم جاوید با چه نگاهی به من می نگرد.

 

پس چرا باید عشق خود را به او تحمیل کنم؟ نمی توانم خود را به او تحمیل کنم، حتی نمی توانم احساسم را به او بگویم.
باید او را فراموش کنم و برای از یاد بردن او ازدواج من راه مناسبی به نظر می رسد. آری، باید ازدواج کنم. خیلی زود و با اولین خواستگارم که همین قاسم لاغر و عبوس می باشد!
پس اولین جمله ای که صبح به مادرم خواهم گفت، اعلام موافقتم با این ازدواج است. شمیم تصمیم خود را گرفته و از ترس اینکه نکند باز تحت تأثیر احساسات خود قرار بگیرد و تصمیمش را عوض کند، طبق قراری که با خود گذاشته بود، اولین جمله ای که صبح روز بعد تحویل مادرش داد، همین جمله بود:
– مامان! من موافقم …
محترم از خوشحالی به خاطر شنیدن این خبر، دیگر سر از پا نمی شناخت. فوراً نزد صفورا رفت و بی صبرانه این خبر مسرت بخش را به او رساند. صفورا هم از شنیدن این موضوع خوشحال شد و به او تبریک گفت.
بعد از اعلام موافقت شمیم، یک بار دیگر قاسم به همراه پدر و مادرش به آنجا آمده و صحبت کردند. مهریه را تعیین کرده و قرار شد آخر همین هفته مراسم عقد مختصری برایشان بگیرند. محترم و بیتا سه روز تمام در تکاپو بودند تا تدارکات این میهمانی کوچک و مختصر را مهیا کنند. شاید تعداد مهمانها به سی نفر هم نمی رسید اما بیتا برای شمیم سنگ تمام گذاشت و سعی کرد مراسم عقد باشکوفی برای او برگزار کند.

@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۱]
#دختر_زشت
#قسمت۷۶

شمیم همچنان ساکت بود و در طول این سه روز کلامی حرف نزد. گویی حرف زدن از یادش رفته بود و او دیگر توان نداشت لبهایش را از یکدیگر بگشاید. این سکوت مطلق او بیتا و محترم را نگران و معجب ساخته بود. حتی آن دو بارها به او گفتند که در این ازدواج هیچ اجباری در کار نیست و اگر او ناراضی است می تواند بگوید، اما او هیچ نمی گفت و فقط سرش را به علامت نفی حدس آنها تکان می داد. گویی با همه قصد لجبازی داشت. با محترم، بیتا، خودش و احساساتش، حتی با اشکهایش هم قهر کرده و به زور مانع از ریزش آنها می شد.
با حرص لبهایش را بر یکدیگر می فشرد و بغضش را فرو می داد. محترم ناخواسته و ندانسته نمک بر زخم او می زد و می گفت:
– شمیم! فکرش را بکن، جمعه شب که جاوید برمی گرده چقدر غافلگیر می شه … یکدفعه می بینه توی خونه شون چه خبره! تصور کن، یکدفعه تو رو سر سفره عقد می بینه، در عرض یک هفته! همه ی این اتفاق ها در عرض یک هفته رخ داده … حتماً چقدر خوشحال می شه … آخه اون تو رو خیلی دوست داره، حتماً وقتی ببینه عروس شدی، خوشحال می شه … به بیتا سفارش کردم، تلفنی چیزی بهش نگه تا وقتی که می یاد یکدفعه غافلگیر بشه!
اما شمیم همچون کر و لال ها او را نگاه می کرد و هیچ نمی گفت. فقط گاهی به زور لبخند کمرنگی بر لب می نشاند. باورش نمی شد که این همه اتفاق در عرض یک هفته رخ داده است. باورش نمی شد به خواست خودش با کسی ازدواج می کند که هیچ احساسی نسبت به او ندارد. از خودش که این همه احساساتی بود انتظار چنین کاری را نداشت.
آن روزها که شاداب و سرزنده بود، بارها به جاوید گفته بود که دلش می خواهد زندگی اش همچون فیلم ها باشد. می گفت می خواهم مثل فیلم ها عاشق شوم و زندگی ام را با عشق آغاز کنم. انگشتان دستهایش را در هم قلاب می کرد، چشمانش را می بست و چنان با احساس این جملات را ادا می کرد که جاوید را به خنده می انداخت.
یک بار به او گفته بود که می خواهد در آینده مثل فیلم ها با حوله و آب پرتغال پشت در حمام انتظار شوهرش را بکشد و جاوید اینقدر به این حرفش خندیده بود که او را از خود رنجانده بود.
حتی تا مدتها به خاطر این حرف سر به سر او می گذاشت و عصبانی اش می کرد. حالا که شمیم به یاد آن روزها و آن حرفها و آرزوهای رویاگونه اش می افتاد، نیشخند تلخی می زد و در دل به یکدندگی و لجبازی تقدیر ناسزا می گفت که این چنین حرف خود را به کرسی نشانده، اجازه ی انتخاب به هیچ کس نمی داد و هر کس را به نحوی آزرده خاطر می ساخت.
روز جمعه فرا رسید و تکاپوها چند برابر شد. شمیم را به آرایشگاه بردند و بر زیبایی او افزودند. لباس نباتی رنگ بسیار زیبایی بر تن او پوشاندند و تاج کوچک و ظریفی روی موهایش قرار دادند. شب که او را به خانه آوردند، بیتا و صفورا از زیبایی او به وجد آمدند و محترم که از نگاه کردن به او سیر نمی شد، مدام برایش اسفند دود می کرد.
ساعتی بعد عاقد خطبه ی عقد را بین آنها جاری کرد و صدای هلهله و شادی میهمانان تا بیرون از ساختمان پیش رفت. و آنکه متعجب از این همه سر و صدا و چراغانی، سنگفرش های حیاط را با عجله طی می کرد کسی جز جاوید نبود.
در ساختمان را باز کرد، وارد شد و بر جا خشکش زد. بدنش بی حس شده و قدرت حرکت نداشت. ساز از میان دست بی جانش رها شد و روی زمین افتاد. نفسش بالا نمی آمد و با چشمان سرخ شده و مرطوبش به شمیم خیره شده بود که در کنار مردی دیگر نشسته و یک نفر روی سر آن دو قند می ساید.
بوی اسفند فضا را پر کرده بود. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از بوی اسفند حالش بهم می خورد. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از بوی اسفند متنفر است. برای اولین بار در عمرش احساس کرد که از صدای هلهله و شادی متنفر است. از همه ی آن مناظر و آن حال و هوا متنفر است.
نمی توانست باور کند. شمیم او را به چه کسی داده بودند؟ به چه حقی عشق او را به دیگری دادند؟ چطور می توانست فراموشش کند
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۰٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۴۱]
#دختر_زشت
#قسمت۷۷

شمیم از میان مهمانها چشمش به او افتاد که ناتوان تکیه به دیوار زده و نگاهش روی او ثابت مانده بود. با دیدن او نزدیک بود ناخودآگاه از جا برخیزد که یک دفعه موقعیت خود را به یاد آورد و از برخاستن منصرف شد. از این حالت جاوید و نگاه بهت زده ی او تعجب کرده بود. تا آن لحظه تصور می کرد جاوید به محض اینکه از راه برسد و از موضوع باخبر شود، با ذوق و شوق نزد او آمده و ازدواجش را تبریک خواهد گفت اما او این کار را نکرده بلکه مانند یک تابلوی نقاشی، صاف و بی حرکت به دیوار تکیه کرده بود طوری که حتی پلک هم نمی زد!
برای او نگران بود، چرا اینگونه شده بود؟ چقدر دلش برای او تنگ شده بود … نه … دیگر نباید به او فکر می کرد. از اول نباید به او فکر می کرد. از اول کارش اشتباه بود و حالا روح و احساس خود را قربانی اشتباهش می کرد. سرش را به طرف قاسم چرخاند و نگاهش کرد. از او بدش می آمد. هنوز همان کسی را دوست داشت که روبرویش ایستاده بود و خیره به او مانده بود.
بغض کهنه هنوز گلویش را آزار می داد و او همچنان برای مهار کردنش با خود در جدال بود.
بیتا که تا آن لحظه مشغول تعارف کردن به میهمانها بود، یک دفعه متوجه آمدن پسرش شد. با خوشحالی به طرف او رفت و گفت:
– سلام! سفر بخیر … چرا اینجا ایستادی؟! حسابی غافلگیرت کردیم، نه؟!
جاوید سرش را پایین گرفته بود و مدام با انگشتهای شست و سبابه پلک هایش را ماساژ می داد تا مانع از جمع شدن اشک در چشمانش شود.
بیتا با خوشحالی دست جاوید را گرفت و او را همراه خود نزد عروس و داماد برد. قاسم دستش را به سمت او دراز کرد و جاوید به سختی انگشتهای لرزانش را در دست او قرار داد. سپس رو به شمیم کرد، لبخند تلخی زد و گفت:
– حوله و آب پرتغال یادت نره!
شمیم که بیش از این نمی توانست جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد، تا جایی که می شد سرش را پایین آورد که کسی متوجه احوالش نشود.
اما این از دید جاوید پنهان نماند. همان طور که قبلاً از دید او پنهان نمانده و از احساس شمیم باخبرش کرده بود. اما جاوید که خود پیش از شمیم به این حس دچار شده، منتظر بود تا در فرصتی مناسب موضوع را با مادرش مطرح کند. لکن تقدیر این فرصت را از او گرفت و حالا باید برای همیشه او را فراموش می کرد، کاری که در نظرش محال و ناشدنی می نمود.

#ادامه_دارد
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۰۸]
#دختر_زشت

#قسمت۷۸

صبح روز بعد خودش جاوید را تا جلوی در بدرقه و از زیر قرآن ردش کرد. پس از رفتن او پشت در نشست و سر بر زانو گریه سر داد. اینقدر دلش گرفته بود که گویی اشکهایش تمامی نداشتند.
نزدیک ظهر بود که محترم خوشحال و خندان نزد بیتا آمد و گفت:
– خانم ان! یک خواستگار خوب برای شمیم پیدا شده….
بیتا با خوشحالی جلو آمد. دستهای او را در دست گرفت و ذوق زده گفت:
– جدی می گی؟ حالا این خواستگار خوش سلیقه کی هست؟
محترم با عجله شروع به تعریف کردن نمود:
– خانم جان! اونه خونه بزرگ قشنگه، نما سنگیه که ته کوچه است رو که دیدید؟
– آره، آره…
– سرایدار شو دیدید؟ همون آقا قد کوتاهه، موفرفریه که یه خال گوشتی بزرگ تو صورتش داره…
بیتا که حالا لبخندش کمرنگ تر شده بود، گفت:
– خب، اره! زیاد تو کوچه می بینمش!
– همین الان که رفته بودم از سوپر سر کوچه ماست بخم، اون جا زنش رو دیدم.. زن سرایدار رو می گم…
– خب طاهره خانم، می شناسمش!
– هیچی خانم جان! برای پسرش شمیم رو از من خواستگاری کرد! می گفت به خدا پسرم داره درس می خونه. بعدا مهندس می شه! خانم جان انقدر از پسرش تعریف کرد…
بیتا سرش را تکان داد و گفت:
– محترم! هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه!
محترم متعجب زده گفت:
– یعنی چی خانم جان؟ یعنی شما مخالفید؟!
– نه من نمی گم مخالفم…. فقط می گم عجله نکن، خوب تحقیق کن، شمیم حیفه، مواظب باش دست هر کسی ندیش.
محترم خندید و گفت:
– تحقیق نمی خواد، خانم جان! من خودم تا حالا هزار بار پسر رو دیدم! به خدا اینقدر اقاست که نگو!
– می دونم، من هم دیدمش اما بد نیست یک کم از همسایه ها و همچنین صاحبخونه شون راجع بهش تحقیق و پرس و جو کنی.
– چشم، خانم جان! حتما این کار رو می کنم خیالتون راحت باشه.
بیتا دستش را روی شانه او گذاشت و لبخندی زد و گفت:
– موفق باشی.
بعدازظهر همان روز محترم این کار را انجام داد. قبل از همه سراغ صاحب خانه انها رفت و راجع به پسر سرایدارشان سوالاتی را پرسید و پس از ان نزد چند نفر همسایه ها که انها را می شناخت رفت و پرس و جو کرد.
غروب بود که به خانه بازگشت. بیتا هنوز از سر کارنیامده بود و صفورا مشغول حساب و کتاب قرص و دواهایش بود. شمیم هم اتاق ها را نظافت می کرد. محترم مشغول اماده ردن شام شب بود که بیتا از راه رسید. در همین هنگام زنگ تلفن هم به صدا درآمد. بیتا گوشی را برداشت و صدای خانم غریبه ای را از ان طرف خط شنید که پس از سلام و احوالپرسی گفت:
– ببخشید محترم خانم تشریف دارند؟
به محض اینکه اسم محترم را آورد، بیتا مطمئن شد که این خانم همان خواستگار شمیم باید باشد، این بود که لبخندی زد و گفت:
– بله، گوشی خدمتتون!
آن گاه محترم را صدا زد و گفت:
– محترم، طاهره خانم با شما کار داره!
محترم فورا از اشپزخانه بیرون دوید و با دستپاچگی گفت:
– خانم جون! قربونتون، چی بهش بگم؟
بیتا لبخند اطمینان بخشی به او زد و گفت:
– اگر نتیجه ی تحقیقاتت خوب بوده، بگذار بیان.
محترم گوشی را برداشت مشغول صحبت کردن با طاهره خانم شد. از طرز صحبت کردن و رنگ پریده اش مشخص بود که حسابی دست و پایش را گم کرده است. پس از لحظاتی گفت:
– ببخشید، طاهره خانم جون! یه لحظه گوشی…
گوشی تلفن را به شانه اش چسباند و با نگرانی خطاب به بیتا گفت:
– خانم جون! میگه الا و بلا که همین امشب می خواهیم پسرمون رو بیاریم!
– اشکالی نداره! بهتر….اینطور خیال خودت هم زودتر راحت می شه، بگو بیان.
– آخه من هنوز به شمیم چیزی نگفتم.
– خب حالا بهش می گیم. تا شب هنوز یکی دو ساعت فرصت داریم بهش می گیم خودش رو آماده می کنه.
– نمی خواهیم که همین امشب شوهش بدیم، خواستگاره، می یاد و می ره! اگر شمیم نخواست می گیم نه!
محترم گوشب را دوباره نزدیک گوشش آورد و گفت:
– الو…طاهره خانم جون! می گم مشکلی نداره، خانم میگن همین امشب تشریف بیارین. طاهره خانم خوشحال و خوشنود از محترم تشکر و خداحافظی کرد. و قرار شد که ساعت نه و نیم شب همراه شوهر و پسرش به خانه انها بروند.
محترم رو به بیتا کرد و گفت
– راستش خانم جان! من نمی دونم به شمیم چی بگم! می ترسم یکدفعه اوقات تلخی کنه. فکر می کنم شما باهاش حرف بزنید بهت باشه. رو حرف شما حرف نمی زنه.
– باشه محترم نگران نباش. من باهاش صحبت می کنم.
محترم به اشپزخانه رفت و بیتا پس از تعریف کردن جریانات پیش امده برای مادرش، نزد شمیم رفت تا با او حرف بزند و جریان را برایش بگوید. شمیم را در حالی یافت که سرگرم مرتب کردن کتابخانه جاوید بود.
بیتا کنار او رفت. دستش را زیر چانه او گذاشت و صورتش را به طرف خود برگرداند. در حالیکه نگاه پر مهر خود را به چهره زیبای او دوخته بود گفت:
– سلام خسته نباشی خوشگل خانم…
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۰۹]
#دختر_زشت
#قسمت۷۹

سلام خانم! خیلی ممنون. شما هم خسته نباشید.
بیتا پاسخ داد:
– متشکرم.
سپس پیراهن زیبایی را که در دست داشت به طرف او گرفت و گفت:
– این هدیه رو از طرف من قبول می کنی؟
شمیم با شرمندگی لبخندی زد و گفت:
– خیلی ممنون خانم… ما هر چی داریم از شما داریم. من و مادرم همیشه مدیونتون هستیم.
– این حرفا چیه که می زنی شمیم؟ بیا بگیرش.
شمیم پیراهن را از دست بیتا گرفت و باز تشکر کرد. مقابل ایینه ایستاد و ان را مقابل خود گرفت. پیراهنی بود تنگ و بلند و لاجوردی رنگ که بسیار به او می آمد. شمیم که خیلی از پیراهن خوشش آمده بود با خوشحالی از بیتا تشکر کرد. ان گاه بیتا لبخندی زد و گفت:
– امشب می پوشیش؟
شمیم با تعجب تکرار کرد:
– امشب؟! نه خانوم جون حیفه می گذرام به موقع که مهمون داشتیم می پوشمش!
– اگه امشب مهمون داشته باشیم چی؟
– مگه امشب مهمون دارید، خانم جون؟
– آره! به مهمون غریبه!
– کی؟
بیتا با صدای بلند خندید و گفت:
– خواستگار!
لبخند بر لبان شمیم خشکید و به بغض تبدیل شد. نمی دانست چه بگوید، در فکر مانده بود که چه عکس العملی می تواند نشان دهد. هیچ گاه به خود این جسارت را نداده بود که روی حرف بیتا حرف بزند و اعتراضی بکند.
اکنون هم جز سکوت در مقابل او چاره دیگری نداشت.
بیتا که حالت و چهره درهم رفته ی او را دید، تعجب کرد و گفت:
– چیه؟ ناراحتی؟
– آخه…آخه…بانو…
– آخه نداره، خواستگارند! نمی خوان که بخورنت!
این را گفت در حالی که سرش را تکان می داد و لبخندی بر لب داشت، شمیم را تنها گذاشت و نزد محترم و مادرش بازگشت و با انها مشغول حبت شد.
شمیم هم همان جا که ایستاده بود، سرش را بر کتابخانه جاوید گذاشت و گریه سر داد.
ساعد دقیقا نه و نیم شب بود که زنگ خانه به صدا درآمد. بیتا در را باز کرد. فورا به طرف اشپزخانه رفت و گفت:
– محترم! شمیم! اومدن….
سپس به حیاز رفت تا از ان ها استقبال کند. طاهره خانم به همراه شوهرش ایوب و پسرش قاسم به ان جا آمده بودند. وارد ساختمان شدند و بیتا به نشستن دعوتشان کرد و لحظاتی بعد محترم به جمع انها پیوست. صفورا هم کنارشان نشسته و در بحثشان شرکت نمود.
ایوب گفت که پسرش در حال درس خواندن است و به زودی آقای مهندس می شود اما فعلا موقعی که درسش تمام شود در همان خانه ای که سهتند به باغبانی و نظافت می پردازد و با اینکه سن زیادی ندارد و فقط بیست و سه سالش می باشد. گفته است که قصد ازدواج دارد و صاحبخانه شان، خانم شکیبا، شمیم را به انها معرفی کرده است.
سپس طاهره خانم لبخندی زد و گفت:
– محترم خانم! شمیم جون نمی یاد ما ببینیمش؟
محترم گفت:
– بله، بله …همین الان صداش می کنم بیاد.
محترم به طرف اتاق ها رفت تا شمیم را بیاورد. در دو تا اتاق را باز کرد اما شمیم نبود. در اتاق جاوید را باز کرد و شمیم را دید که در کنار پنجره نشسته است. به محض اینکه صدای مادرش را شنید فورا اشک هایش را پاک کرد و ایستاد. محترم که حسابی غرق در شور و هیاهوی خود بود، متوجه چشمان اشک الود دخترش نشد. با تعجب گفت:
– شمیم! تو این جا چه کار می کنی دختر؟ همه اتاقها رو دنبالت گشتم….
– هی…هیچی به خدا! آخه….آخه، آیینه ی اتاق آقا جاوید آدم رو خوشگل تر نشون می ده!
– وا! چه حرفها می زنی تو! زود باش بیا، منتظرند.
شمیم که حالا از شدت اضطراب و ناراحتی دچار تهوع شده بود، با پاهای لرزان و رنگی پریده، قدم به سالن پذیرایی گذاشت و آهسته سلام کرد.
طاهره خانم خوشحال و خندان به طرفش رفت و او را در اغوش گرفت و گفت:
– ماشاا…، هزار ماشاا….، مثل یک تکه ماه می مونه، الهی قربون عروس گلم برم، بیا بشین مادر….
سپس مخصوصا او را روبروی پسرش نشاند و خودش هم کنار شمیم نشست. شمیم چشمان معصوم اش را به گلهای قالی دوخته و سرش را بلند نمی کرد. تمام وجودش می لرزید و هر لحظه احساس می کرد که عن قریب از حال خواهد رفت. مدام لب هایش را گاز می گرفت و با انشگتان دستش بازی می کرد. به سختی بغضش را فرو می داد تا اشک هایش فرو نچکد.
ایوب گفت:
– شبه و ویروقت. بهتره که زودتر اگه می خوان صحبت کنند تنهاشون بگذاریم.
طاهره خانم گفت:
– وا! صحبت نمی خواد، شیک شدی ایوب
@nazkhatoonstory

داستانهای نازخاتون, [۱۱٫۰۴٫۱۸ ۲۲:۱۰]
#دختر_زشت
#قسمت۸۰

بیتا گفت:
– چرا صحبت نمی خواد، طاهره خانم؟! حتما باید با هم حرف بزنند تا از عقاید هم با خبر شوند و همدیگه رو تا حدودی بشناسند.
طاهره خانم خندید و گفت:
– ببخشید، منظوری نداشتم، می ترسم عقایدشون با هم جور در نیاد، عروس به این خوشگلی رو از دست بدم!
محترم گفت:
– نترس طاهره خانم! هر چی که خدا بخواد و قسمت باشه پیش می یاد به امید خدا…
سپس همگی ان دو را تنها گذاشتند تا با یکدیگر صحبت کنند.
شمیم یک لحظه سرش را بلند نمی کرد. از او بدش می آمد، حتی دلش نمی خواست نگاهش کند. سر سوزنی مهرش به دل شمیم نیفتاده بود و او برای بدست آوردن دل شمیم کوشش بیهوده می کرد. سعی می کرد در هنگام حرف زدن لحنش مهربان باشد اما چهره عبوس و چشم و ابروی نزدیک به یکدیگرش این کوشش او را باطل می کرد.
او عقایدش و انچه از همسر اینده اش انتظار دارد یک به یک گفت اما شمیم لب از لب نمی گشود. دست خودش نبود. زبانش بند آمده و گویی لبهایش را به یکدیگر دوخته اند. اگر حرف می زد مطمئناً بغضش می ترکید و آن وقت آبروریزی می شد.
بنابرای هر چه قاسم می گفت او فقط سرش را تکان می داد. در پایان قاسم پرسید:
– شما حرفی برای گفتن ندارید؟
شمیم سرش را بالا آورد او را نگاه کرد. هرگز نمی توانست این چهره عبوس را به جای چهره مهربان و همیشه خندان جاوید ببیند. هرگز، هیچ کس را نمی توانست به جای او ببیند. با صدایی لرزان و آهسته گفت:
– نه!
سپس از جایش برخاست و به طرف اتاق جاوید رفت. پشت سرش در را بست و دوباره کنار پنجره نیمه بازش نشست و سعی کرد با استشمام عطر گل های شب بو حال و هوای خود را تغییر دهد. حتی برای خداحافظی از انها هم از اتاق بیرون نرفت. به پیشنهاد بیتا ان شب او را به حال خود گذاشتند تا خوب فکر کند و درست تصمیم بگیرد و او خوب کرد و تصمیم گرفت.
ساعات زیادی را با خود در جدال بود و عاقبت با یک تصمیم قاطع به این جدال خاتمه داد. با خود اندیشید، من که می دونم به آرزویم نخواهم رسید. من که می دانم این آرزوی محال است. من که می دانم وصله انها نیستم و می دانم جاوید با چه نگاهی به من می نگرد.

 

پس چرا باید عشق خود را به او تحمیل کنم؟ نمی توانم خود را به او تحمیل کنم، حتی نمی توانم احساسم را به او بگویم.
باید او را فراموش کنم و برای از یاد بردن او ازدواج من راه مناسبی به نظر می رسد. آری، باید ازدواج کنم. خیلی زود و با اولین خواستگارم که همین قاسم لاغر و عبوس می باشد!
پس اولین جمله ای که صبح به مادرم خواهم گفت، اعلام موافقتم با این ازدواج است. شمیم تصمیم خود را گرفته و از ترس اینکه نکند باز تحت تأثیر احساسات خود قرار بگیرد و تصمیمش را عوض کند، طبق قراری که با خود گذاشته بود، اولین جمله ای که صبح روز بعد تحویل مادرش داد، همین جمله بود:
– مامان! من موافقم …
محترم از خوشحالی به خاطر شنیدن این خبر، دیگر سر از پا نمی شناخت. فوراً نزد صفورا رفت و بی صبرانه این خبر مسرت بخش را به او رساند. صفورا هم از شنیدن این موضوع خوشحال شد و به او تبریک گفت.
بعد از اعلام موافقت شمیم، یک بار دیگر قاسم به همراه پدر و مادرش به آنجا آمده و صحبت کردند. مهریه را تعیین کرده و قرار شد آخر همین هفته مراسم عقد مختصری برایشان بگیرند. محترم و بیتا سه روز تمام در تکاپو بودند تا تدارکات این میهمانی کوچک و مختصر را مهیا کنند. شاید تعداد مهمانها به سی نفر هم نمی رسید اما بیتا برای شمیم سنگ تمام گذاشت و سعی کرد مراسم عقد باشکوفی برای او برگزار کند.
شمیم همچنان ساکت بود و در طول این سه روز کلامی حرف نزد. گویی حرف زدن از یادش رفته بود و او دیگر توان نداشت لبهایش را از یکدیگر بگشاید. این سکوت مطلق او بیتا و محترم را نگران و معجب ساخته بود. حتی آن دو بارها به او گفتند که در این ازدواج هیچ اجباری در کار نیست و اگر او ناراضی است می تواند بگوید، اما او هیچ نمی گفت و فقط سرش را به علامت نفی حدس آنها تکان می داد. گویی با همه قصد لجبازی داشت. با محترم، بیتا، خودش و احساساتش، حتی با اشکهایش هم قهر کرده و به زور مانع از ریزش آنها می شد.
با حرص لبهایش را بر یکدیگر می فشرد و بغضش را فرو می داد. محترم ناخواسته و ندانسته نمک بر زخم او می زد و می گفت:
– شمیم! فکرش را بکن، جمعه شب که جاوید برمی گرده چقدر غافلگیر می شه

 

@nazkhatoonstory

0 0 رای ها
امتیاز این مطلب
guest
0 نظرات کاربران
Inline Feedbacks
دیدن تمام نظرات
0
لطفا نظرتو در مورد این مطلب بنویسx
()
x